حسين(ع) در انديشه مسيحيت


 
رود خوني كه از شهيدان كربلا بر صحراي طف جاري شد، فرات حقيقتي گشت كه جرعه نوشان عزت و آزادگي را ازهر مذهب و مسلك و هر دين و آيين به قدر تشنگي سيراب كرد. در اين مسير از نخستين مسيحي حق جويي كه روياروي يزيد در كاخ سبز بر او شوريد تا در عصر ما، كم نيستند مسيحياني چون «جرجي زيدان»، «جرج جرداق» و دهها مسيحي حق جوي ديگر كه حقيقت ناب همه اديان راستين را در «اهل بيت پاك پيامبر(ص)»، در «محراب شهادت علي(ع)» و در «صحراي خونين كربلا» يافته اند و در اين باره آثاري پديد آورده اند.


«آنتوان بارا»، آن مسيحي عاشقي است كه سال هاي بسيار از دوران جواني خود را صرف تحقيق و بررسي پيرامون زندگي و قيام امام حسين(ع) كرده است تا حقايق مربوط به اين شخصيت عظيم تاريخ را از زاويه نگاه خود و از زبان انجيل و پيامبر الهي، عيسي(ع) بيان كند. او پس از ساليان بسيار پژوهش و مطالعه در منابع مختلف تاريخ اسلام، دست به نگارش كتابي زده است كه در نوع خود و از زبان يك مسيحي بي نظير است. وي در اين پژوهش تطبيقي- به نام «حسين در انديشه مسيحيت»- كه رويكردي تحقيقي، ادبي و عاطفي دارد، با استفاده از نظريات اسلام و مسيحيت و بامهارتي ستودني، زندگي و شهادت حضرت عيسي از ديدگاه مسيحيت و زندگي و شهادت امام حسين(ع) از ديدگاه اسلام را مقايسه كرده است. در اين تحليل ها نكات جالب و بديعي به چشم مي خورد كه براي هر مسلمان منصفي شگفت انگيز و خواندني است.



كتاب «حسين در انديشه مسيحيت» اولين بار در سال 1978 به رشته تحرير درآمد اما نويسنده از آن تاريخ به بعد و در اثر مطالعات بيشتر، اضافات و ملحقات زيادي به آن افزود و چاپ چهارم آن را در ماه هاي اخير منتشر كرد، اين كتاب تاكنون به 17 زبان ترجمه شده و در 5 دانشگاه نيز براي دوره هاي تكميلي كارشناسي ارشد و دكتري مورد تأييد قرار گرفته است و قرار است چاپ چهارم آن بزودي به فارسي ترجمه و منتشر شود.



آنتوان بارا كه سوري الاصل و ساكن كويت است خود نويسنده اي توانا واديبي باذوق است و علاوه بر كتاب فوق 15جلد كتاب ديگر نيز به رشته تحرير درآورده كه بيشتر آنها در حوزه ادبيات و رمان و داستان مي باشد. وي همچنين روزنامه نگاري است حرفه اي كه اخيراً چهل و يكمين سال فعاليت مطبوعاتي اش را آغاز كرده ، او در مجلات و روزنامه هاي معروف و مختلف فعاليت داشته و در حال حاضر سردبير هفته نامه شبكه الحوادث كويت است.



وي هفته گذشته براي نخستين بار در زندگي خود به ايران سفر كرد تا در كنفرانس ابن ميثم بحراني شركت كند و همين امر فرصت مناسبي فراهم آورد تا با دعوت از او براي ديدار از مؤسسه كيهان- كه ديدار نخست او از يك مؤسسه مطبوعاتي در ايران بود- پاي صحبت هاي شنيدني اش درباره امام حسين(ع) بنشينيم. «بارا» به اتفاق همسرش متواضعانه دعوت ما را پذيرفت و پس از ملاقات با مدير مسئول و بازديد از قسمت هاي مختلف كيهان در نشستي صميمي وبي آلايش به تمام سؤالات خرد و كلان ما پاسخ گفت. چهره بشاش و خندان، تواضع بغايت ستودني او، و صداقتي كه در سخنانش موج مي زد ما را برآن داشت تا از پرسيدن هيچ سؤالي فروگذار نكنيم، امري كه باعث شد گفت وگوي ما به مدت 3 ساعت و تا ساعت 11 شب به طول انجامد، بدون آنكه خستگي و ملالي از سخنانش حس كنيم. در اين گفت وگو، چنان راحت و صميمي و بي تكلف و با صفاي باطن با ما سخن گفت كه نفوذ كلامش را بر دلهايمان حس مي كرديم و مطمئن بوديم كه آنچه مي گويد برآمده از دل و احساس اوست.



گرمي سخنان و شور و اشتياق او درباره امام حسين(ع) و ديدگاه هايش درمورد حضرت براي ما چنان بود كه گويا در برابر يك شيعه عاشق و مجذوب و سرمست نشسته ايم، البته خود او هم اين احساس ما را تأييد مي كرد و مي گفت در كشورهاي عربي به من «مسيحي شيعه» مي گويند. عشق او به تشيع، آن چنان بالا بود كه در لابه لاي صحبت هايش هرگاه نام حسين را برزبان مي راند بلا فاصله تعبير «عليه السلام» را بعد از آن مي آورد.



«آنتوان بارا» تشيع را بالاترين درجات عشق الهي معرفي مي كند و امام حسين(ع) را فقط متعلق به شيعه يا مسلمانان نمي داند بلكه متعلق به همه جهانيان مي داند و او را با عبارت «حسين گوهر اديان» معرفي مي كند و در پايان، سخنش را با اين عبارت به انتها مي رساند كه «حسين عليه السلام در قلب من است».

وي در اين گفت گو از عشق خود به علي(ع) نيز سخن مي گويد و اينكه تاكنون 25بار نهج البلاغه را به طور كامل خوانده و هربار نكات جديدي از آن كشف كرده است و من با خود مي انديشم كه علي(ع) چقدر در ميان ما شيعيان مظلوم است كه اكثر ما حتي يك بار هم نهج البلاغه را به طور كامل مرور نكرده ايم!!



آنچه در پي مي آيد نخستين بخش گفت وگوي مفصل ما با «آنتوان بارا» است كه ازنظر خوانندگان عزيز مي گذرد.

كيهان: به عنوان اولين سؤال ابتدا مختصري درباره خانواده، زندگي، تحصيلات و فعاليتهاي اجتماعي خودتان صحبت كنيد.

بارا- من آنتوان بارا در سال 1943 ميلادي در سوريه متولد شدم. داراي چهار برادر و سه خواهر و همين طور چهار فرزند به نامهاي: طلال، مريم، فيصل و يوسف هستم. اجداد من در اصل از منطقه نجد عربستان هستند كه از سال هاي دور به سرزمين شام مهاجرت كرده اند. خانواده ما از طبقه متوسط پيشه وران بودند و نياكان و همين طور پدرم همگي به شغل نجاري و ساختن ابزار و آلات مورد نياز كشاورزان اشتغال داشتند. تحصيلات ابتدائي من در مدرسه متعلق به مسيحيان كه مدرسه اي خصوصي بود صورت گرفت. در دوره راهنمائي، همراه برادرم حبيب به يك مدرسه دولتي منتقل شديم ما نخستين دانش آموزان مسيحي بوديم كه به اين مدرسه قدم گذاشتيم چون فقط دانش آموزان مسلمان به آن مدرسه مي رفتند.



در اولين جلسه درس تعليمات ديني اسلامي، معلم ما را به اتاق مجاور برد و گفت نيازي نيست كه شما در اين درس شركت كنيد و مي توانيد نمره ديني تان را براساس نمره درس عربي بگيريد. وقتي موضوع را با پدرمان در ميان گذاشتيم او گفت شما بايد در درس تعلميات ديني اسلامي شركت كنيد و با ساير اديان آشنا شويد و عادت كنيد كه از فرهنگ اسلامي هم بياموزيد و ما به عنوان اعراب مسيحي از همان تمدن و فرهنگ سيراب مي شويم و در يك محيط فرهنگي، زندگي مي كنيم و لذا نبايد از هر آنچه كه مربوط به مسلمانان است و با آنان زندگي مي كنيم ناآگاه باشيد و بدين ترتيب ما پس از گفت وگوي پدر با معلم مربوطه، در درس ديني هم شركت كرديم و اينچنين بود كه پدرمان زمينه آشنايي ما را با اسلام فراهم كرد. در دوره دبيرستان نيز رشته ادبي را برگزيدم و در سنين پايين و از همان دوران دبيرستان كار مطبوعاتي را آغاز كردم. پس از مهاجرت به كويت اولين بار به عنوان نويسنده ورزشي در روزنامه «اخبار الكويت» مشغول به كار شدم. از آن تاريخ به بعد در بخشهاي مختلف مطبوعاتي اعم از ورزشي، فرهنگي، اقتصادي، هنري و محلي به نويسندگي و يا سردبيري در روزنامه ها و نشريات مختلف مشغول بودم كه امسال چهل و يكمين سال فعاليت مطبوعاتي خود را آغاز كردم.



در زمينه تأليف نيز اولين كتابم را در سنين جواني بنام «الحسين في الفكر المسيحي» به رشته تحرير درآوردم. البته خودم نمي دانم چگونه اين كتاب دشوار را نگاشتم و هر وقت آن را مي خوانم تعجب مي كنم كه چگونه فعاليت فكري خود را با اين كتاب آغاز كردم البته نگارش اين كتاب راهگشاي نوشتن 15 كتاب ديگر در زمينه هاي ادبي شد.



كيهان: در عرصه اجتماعي در حال حاضر مشغول چه كار و فعاليتي هستيد؟


بارا: من الان مدير تحريريه مجله هفتگي شبكه الحوادث كويت هستم كه در زمينه هنري، اجتماعي، فرهنگي و حقوقي فعاليت مي كند و البته با برخي مجلات و راديوها نيز همكاري دارم منتها محور كارهايم در خصوص نگارش كتاب هاي ادبي و رمان است. كتابي هم از 25 سال پيش در دست نگارش دارم با نام «زينب صرخه اكملت مسيره » (زينب فريادي كه مسير امام حسين(ع) را كامل كرد) اما هنوز آن را به پايان نبرده ام چون احتمال مي دهم همچون كتاب برادرش حسين(ع) در نيايد.



كيهان: درباره نحوه آشنايي تان با اهل بيت پيامبر(ص) و بخصوص امام حسين(ع) برايمان صحبت كنيد. اين آشنائي از كجا و چگونه شروع شد و اساساً چه اتفاقي افتاد تا شما به اين فكر بيفتيد درباره امام حسين(ع) كتاب بنويسيد؟


بارا: كاملاً اتفاقي بود... آنچه درباره واقعه كربلا خوانده و شنيده بوديم بسيار اندك و مختصر بود. زماني كه خيلي جوان بودم و در مطبوعات كويت مشغول بكار شدم روزي به اتفاق يكي از دوستان خدمت مرحوم آيت الله سيد محمد شيرازي رسيدم و او از من پرسيد آيا از كربلا چيزي مي داني؟ گفتم همين را مي دانم كه جنگي ميان يزيد و حسين(ع) رخ داده است. گفت: آيا با ابعاد اين جنگ آشنا هستي؟ گفتم خير. او چند كتاب از جمله كتاب مقتل الحسين مقرم را به من داد تا بخوانم. من وقتي آن مقتل را شروع به مطالعه كردم نكاتي در حاشيه آن نوشتم. پس از يك ماه خدمت آقاي شيرازي رسيدم.



او پرسيد كتاب را خواندي؟ گفتم بله و در حواشي آن نكاتي را يادداشت كرده ام. شش ماه بعد، ايشان خواستند كه آن حواشي و يادداشتها را ببيند. من به خدمت ايشان دادم و او گفت اين نكات و يادداشتها، ارزش آن را دارد كه به صورت يك كتاب درآيد، چون در آنها نكاتي غير از آنچه مسلمانان شيعه و سني نوشته اند وجود دارد. زيرا اين نكات توسط يك مستشرق ناآگاه از تقدس شخصيت مورد نظر كه تاريخ را فقط از ديدگاه مادي بررسي مي كند و از جنبه معنوي آن غافل مي شود نوشته نشده است. شما به عنوان يك مسيحي عرب كه در بطن تمدن اسلامي زندگي مي كنيد، آنچه را نوشته ايد متفاوت مي بينم من به ايشان گفتم: من سن و سالي ندارم كه بخواهم اين ايده هاي فكري را جمع آوري و نگارش كنم و كار دشواري است. او گفت تو كار را شروع كن خدا به بركت حسين(ع) كمكت مي كند. و من عملاً كار را شروع كردم اما هر بار كه دست به قلم مي بردم سختي كار را بيشتر حس مي كردم، چون كاري بود كه باعث مي شد عده اي راضي شوند و گروهي ديگر ناخرسند گردند. بخصوص آنكه كثرت منابع و شروحات و جزئيات متناقض تاريخي، طوري بود كه احساس مي كردم دارم در ميدان مين قدم مي گذارم و در عرصه اي وارد مي شوم كه اختلافات عقيدتي و مذهبي، سابقه اي ديرينه از روز سقيفه تا روز واقعه كربلا دارد و در اين بين عده اي طرفدار و عده اي مخالف آن هستند.



بطور مثال برخي همچون ابن قيم جوزي مي گويد بزرگترين اشتباه، قيام حسين بود در حالي كه ديگر مورخان حركت حسين را حركتي عقيدتي برمي شمارند. از اين رو من به اهميت پرداختن به اين موضوع از نگاه يك مسيحي عرب پي بردم زيرا نه مسلمان بودم تا تحت تاثير عاطفي واقعه قرار گيرم و نه يك مستشرق كه به روحانيت و معنويت حادثه توجه ندارد و فقط جنبه مادي موضوع را مورد نظر دارد. من براي نگارش كتاب به صدها منبع و مصدر مراجعه كردم و مدتها به مطالعه و پژوهش پرداختم و هربار كه دست به قلم مي بردم دچار تاثر مي شدم و بارها نوشته هايم را تجديد مي كردم تا اينكه متن مورد نظر را به رشته تحرير درمي آوردم. وقتي پس از 5سال تحقيق كار نگارش را شروع كردم با خود مي گفتم بايد آن را تكميل نمايم و احساس مي كردم نيرويي نامريي مرا به اين كار ترغيب مي كند و اكنون پس از 32سال از نگارش كتاب، علي رغم تجربه مطبوعاتي و تجربياتم در زمينه نگارش و تاليف كتاب، حس مي كنم ديگر قادر نيستم كتابي همچون اين كتاب تاليف كنم و اين كتاب چيزي غير از آن 15كتاب ديگرم است و همواره مايه مباهات من تا ابد بوده و خواهد بود. زيرا تاثير و واكنش زيبا و مثبتي در پي داشت و اين اقدام، تاملي عقلاني در مساله كربلا بود و بنظرم مي رسد توانسته ام در زمينه ارائه تحليل و ديدگاه جديد، حق مطلب را ادا كنم.



كيهان: صحبت از كتاب «حسين در انديشه مسيحيت» كرديد. مايليم درباره ويژگي هاي اين كتاب برايمان صحبت كنيد.

بارا: ويژگي اين كتاب در اين خلاصه مي شود كه شيوه و طرز نگاه آن متفاوت از آن چيزي است كه تاكنون توسط مسلمانان و مستشرقان نوشته و پرداخته شده است. بسياري اذعان داشتند كه اين كتاب بي طرفانه نوشته شده است.

از ويژگي هاي مهم كتاب اين است كه من در آن به مقايسه شخصيت حسين و عيسي بن مريم عليهماالسلام و نظرات، مواضع، اقدامات، سخنان و كيفيت شهادت آن دو بزرگوار و نحوه استقبال بي محابا از مرگ در راه عقيده پرداخته ام ]بر طبق عقيده مسيحيان، حضرت عيسي مصلوب و شهيد شده است كه البته اين نظر با ديدگاه قرآني ما انطباق ندارد[ من شباهت فراواني ميان شخصيت حسين(ع) و شخصيت عيسي به عنوان يك شهيد و نه يك پيامبر، يافتم.



من در انجيل و كتابهاي ديگر مربوط به زندگي و مقتل حسين(ع) تحقيق زياد كردم و دريافتم تشابه بسيار زياد و باورنكردني در رفتارها و اقدامات و سخنان و نحوه ابراز عقيده و كيفيت حفظ عقيده ميان عيسي و حسين(ع) وجود دارد كه چيز جديدي بشمار مي رفت من اين موضوع را به تفصيل تحليل كردم كه آن دو عزيز چرا با ميل و خواست خود مرگ را پذيرا شدند و بخصوص حسين شهيد(ع) در شرايطي كه زمينه رسيدن به مال و منال و پست و مقام دنيوي فراهم بود و او اگر اندكي از خود انعطاف نشان مي داد و خواسته معاويه و يزيد را اجابت مي كرد، مي توانست جان خود را از كشته شدن نجات دهد. اما او براساس آيه: «انفروا خفافا و ثقالا وجاهدوا باموالكم و انفسكم في سبيل الله (همگي به سوي ميدان جهاد) حركت كنيد، سبكبار باشيد يا سنگين بار و با اموال و جانهاي خود در راه خدا جهاد كنيد» (توبه/41)، به حركت شگفتي دست يازيد. او به هيچ يك از امتيازات و تطميع ها توجه نكرد حال آنكه دنياپرستي و حب مال و جاه و مقام همه جا بيداد مي كرد. او همه اينها را ترك كرد و رو به شهادت گذارد و خاندان و عترت را به سوي شهادت برد در حالي كه مي دانست همه اينها در راه عقيده است.



كيهان: شنيده ايم شما كتاب «حسين در انديشه مسيحيت» را در چاپ چهارم آن به گونه اي متفاوت از چاپهاي قبلي و به شكل پربارتر و غني تري منتشر كرده ايد در اين مورد توضيح دهيد.


بارا: در چاپ چهارم، آنچه را كه مسلمانان و شخصيت هاي سني و شيعه درباره اين كتاب نوشته اند و در مطبوعات منتشر شده، آورده ام. همچنين گزارش و مسائل مربوط به محاكمه و ممنوعيت انتشار اين كتاب در كويت را اضافه كرده ام و نيز 50تصوير از آثار هنري هنرمندان ايراني و عرب را كه بيانگر سير شكل گيري حادثه كربلاست به آخر كتاب افزوده ام و از همه مهمتر منابع جديد و متعددي را در كتاب ذكر كرده ام كه در چاپهاي قبلي وجود نداشت. بطور كلي چاپ چهارم حاصل 20سال مطالعه مجدد و تحقيق و بررسي عميق تر و تلاش براي غني سازي كتاب بود كه الحمدلله بصورت قابل قبولي منتشر شد.



كيهان: جريان محاكمه و ممنوعيت كتاب چه بود؟


بارا: مساله محاكمه، مساله اي عجيب بود. من در كتاب، عبارتي را در مورد حاكميت عثمان بر ولايات اسلامي و نحوه مديريت او و شورش مردم عليه او به نقل از معتبرترين منابع موجود در كتابخانه هاي كويت آوردم اما در سال 1986(65شمسي ) احضاريه اي از طرف دادگاه كويت برايم آمد مبني بر اينكه شما درباره عثمان عبارتي را از خود ساخته و پرداخته و در كتاب آورده ايد. من براي اثبات نادرستي ادعاي آنان، دهها منبع و كتاب را كه اين عبارت در آنها ذكر شده بود ارائه دادم و گفتم آنچه ذكر كرده ام مساله بسيار روشن و علني است حتي جالب تر اينكه من تعابير تندتر از آنچه را در كتاب خود نقل كرده بودم در مجله العربي متعلق به وزارت تبليغات كويت ديدم كه با همان مضمون و با لحني شديدتر در مورد عثمان نوشته بود. ولي با اين همه اين استدلالها چون قصدشان اين بود كه به هر قيمتي از انتشار كتاب جلوگيري كنند، لذا جريمه اي 50ديناري وضع كردند و حكم به ممنوعيت انتشار و نيز مصادره كتاب دادند. من تمام دلايل تاريخي و اسناد موجود را كه بالغ بر 150صفحه مي شد به دادگاه تجديد نظر هم ارائه دادم ولي قاضي تجديد نظر حتي زحمت باز كردن آن اسناد و منابع را- كه از كتابهاي اهل سنت بود- به خود نداد و چشم بسته حكم دادگاه بدوي را تاييد كرد. غرض ورزي او كاملا براي من ثابت بودو مي دانستم كه او با سلفي ها پيوندي دارد.



من بعدها پي بردم كه هرچه مربوط به شيعه است مورد محاكمه قرار مي گيرد تا بنحوي از انتشار آن جلوگيري شود. بالاخره كتاب من در سال (65 ش) در ليست سياه قرار گرفت و ممنوع گرديد.

من هم تصميم گرفتم كه از چاپ مجدد كتاب خودداري كنم و از آن تاريخ به مدت 20 سال به بازنگري و ويرايش و افزودن اضافات ديگر پرداختم. به طوري كه در 2 سال اخير فقط به امور صفحه آرايي و چاپ و حروفچيني آن مشغول شدم تا چاپ جديد از هر نظر بي نقص و ايراد باشد.



كيهان: واكنش ها و بازخوردهاي تاليف كتاب «حسين در انديشه مسيحيت» چگونه بود؟


بارا: پس از 3 ماه از انتشار كتاب، يكي از افراطيون سلفي، كتابي با نام «يزيد اميرالمومنين» در رد كتاب من نوشت. وي از پيروان فرقه ضاله اي بود كه با امكانات فراوان در جهت تشويش و گمراهي افكار ناب اسلامي و شيعي تلاش مي كند. او براي چاپ كتابش به همان چاپخانه اي مراجعه كرد كه كتاب حسين در آن چاپ شد. مسئول چاپخانه براي خلاص شدن از شر او گفت بايد كتابت اجازه نشر داشته باشد و از اين كار سر باز زد. پس از گذشت يك سال متوجه شديم كه آن كتاب در عربستان منتشر شده است.



اين كتاب سراسر ناسزا و افترا به حسين (ع) بود كه با تاثيرپذيري از افكار ابن جوزي نگاشته شده بود.

غير از آن كتاب هاي ديگري هم منتشر شد كه در لابلاي آنها از اين كتاب كم و بيش انتقاد شده بود. همچنين در برخي مطبوعات چه در گذشته و چه در حال مطالبي جسته و گريخته در نقد اين كتاب به چشم مي خورد كه همه اين انتقادها از سوي برخي مسلمانان افراطي صورت مي گرفت.

اما از جنبه ايجابي، بسياري از مسلمانان چه شيعه و چه سني، وجود چنين كتابي را تحسين كردند و ابراز داشتند كه روح همبستگي و تقريب و بي طرفي در آن مشهود است. از نظر آنان رعايت اعتدال و حد وسط و دوري از هرگونه غرض ورزي از ويژگي هاي كتاب بوده است آنان تاكيد داشتند كه در كتاب هيچ تعصب و طرفداري و غرض ورزي مشاهده نمي شود زيرا غرض ورزي و پيروي هواي نفس تباهي راي و انديشه را بدنبال دارد. كساني كه به ديده تحسين نگريستند مي گفتند روش كتاب روشي بي طرفانه و عقلاني است كه در آن بسياري از مبالغه ها و بزرگ نمايي ها وجود ندارد.



منتقدين هم مي گفتند هر آنچه در كتاب آمده صحيح نيست و هيچ كدام از اين شباهت هاي ذكر شده در كتاب ميان عيسي (ع) و حسين(ع) واقعيت ندارد و اگر شباهت هايي وجود دارد امري تصادفي بوده است.

عموماً پس از انتشار اين كتاب، انتقادها و تحسين هاي بسياري را شاهد بودم اما نسبت انتقادها به تحسين ها بسيار اندك بود.



كيهان: واكنش علماي مسلمان و نيز كشيش ها و علماي مسيحي به اين كتاب چگونه بود؟


بارا: در ميان مسلمانان عموماً علماي شيعه و گروهي از علماي اهل سنت واكنشي مثبت و عقلاني از خود نشان دادند و گفتند كتابي تحليلي، زيبا و خواندني است كه در آن اصل بي طرفي رعايت شده. علماي شيعه جملگي كتاب را حاوي ايده اي جديد و نظريه و تحليل نو و بديع مي دانستند اما برخي از سلفي هاي تندرو و افراطي مطالب اين كتاب را ناصحيح دانستند و اظهار داشتند محتواي كتاب بيانگر عقيده شيعه و نظرات آنان است. اما كشيشان و علماي مسيحي همگي واكنشي ايجابي و مثبت از خود نشان دادند و اين كار را تحسين كردند و حتي عده اي از آنان از انتشار چنين كاري بسيار خوشحال شدند زيرا اعتقاد داشتند كه اين اقدام تلاشي در جهت تقريب و وفاق ميان اديان است و تقريب عمل اولياء و انبياء مي باشد. بطور كلي كساني كه انتقاداتي داشتند، انتقاد خود را بدون دليل و سند و مدرك بيان مي كردند و من شاهد بودم كه اين انتقادات برخاسته از تعصب و غرض ورزي است .



تعصب و هواي نفس آنان آنقدر پررنگ بود كه نمي خواستند بينديشند كه نواده پيامبر (ص) چرا دست به چنين حماسه اي زد و چرا با وجود همه آن امتيازات و تطميع ها، خود و خانواده اش را به خطر انداخت آيا به دنبال اهداف شخصي بود. اگر هدفش شخصي بود بايد دنبال فرمانروايي در دنيا و رفاه مي رفت و خود را به خطر نمي انداخت. ولي ما مشاهده مي كنيم پس از گذشت قرن ها و آمدن نسل ها پس از نسل ها، آرمان و راه او مورد تقديس واقع مي شود و ميليون ها انسان با تكريم و احترام از او ياد مي كنند آيا اين همه، جز يك كار سحرانگيز الهي است؟



به من انتقاد مي كردند مگر تو مسلماني كه درباره حسين(ع) كتاب نوشته اي؟ به آنان مي گفتم چگونه مي توان در برابر شخصيتي چون حسين آن سلاله پيامبر(ص) و علي(ع) و زهرا (س) دچار شيفتگي و شگفتي نشد كه در كارنامه او هيچ نشانه اي از سستي و ذلت نمي يابي و اين تنها من نيستم كه شيفته حسين هستم. گاندي را ببينيد كه به عنوان يك هندو اظهار مي دارد اگر مي خواهي پيروز شوي بايد در خط حسين حركت كني و نيز مي گويد من از حسين آموختم كه مظلوم باشم تا پيروز شوم. آيا اين هندو ، مسلمان بود كه چنين اظهاراتي بر زبان آورده ، يا جبران خليل جبران آن شخصيت مسيحي بزرگ در مورد حسين(ع) مي گويد: حسين چراغ فروزان تمامي اديان است و من او را چنين توصيف كرده ام كه حسين گوهر جاودانه و هميشگي اديان است و او گوهر دين واحد مي باشد.



كيهان: از ميان الگوهاي ديني مسلمانان بويژه شيعيان چطور شد كه امام حسين(ع) و حضرت زينب (س) را براي نوشتن كتاب انتخاب كرديد و آيا در مورد ساير ائمه بويژه علي(ع) هم مطالعات و تاليفاتي داشته ايد؟


بارا: سوال خوبي كرديد. من در كتاب عبارتي را بيان كرده ام با اين مضمون كه اسلام سرآغازش محمدي و استمرارش حسيني بود و قيام كربلا آغازش حسيني و تداومش زينبي بود. خداوند در هر برهه اي از زمان عده اي را برمي انگيزد تا دلها را مجدداً احيا كنند. حسين (ع) جزو آن احياگراني است كه با حركت خود بسياري از مردگان را احيا كرد. من با تمام احترام و تقديسي كه نسبت به ساير ائمه (ع) دارم خصوصاً در مورد امام علي (ع) - كه ما مسيحيان عرب بسيار او را دوست داريم و تقديسش مي كنيم- عرض مي كنم جنبشي را كه حسين«ع» بوجود آورد جنبشي آشكار در تاريخ بود و تأثير خود را در دلهاي مردم گذاشت.



جرقه اي كه در كربلا شعله ور شد تبديل به چراغي فروزان در طول تاريخ گشت اما چلچراغهاي موقت و مقطعي را كه معاويه و يزيد برافروختند همگي خاموش شدند. الان شما در مورد قبر يزيد چه مي دانيد؟ چه كسي قبر او را مقدس مي شمارد كه در يكي از محله هاي دمشق تبديل به مزبله و جولانگاه گربه ها شده است اما چند متر آن طرف تر مقام راس الحسين كه سر مبارك امام«ع» در آنجا قرار گرفته بود محل تكريم و احترام و تقدس مسلمانان شده است. اين در عين احترام من به ساير ائمه«ع» انگيزه پرداختن من به حسين«ع» شد.



البته در مورد امام علي«ع» بايد بگويم همزمان با مطالعاتم در باره امام حسين«ع» نهج البلاغه را هم مطالعه مي كردم و تاكنون 25 بار اين كتاب شريف را خوانده ام و در هر بار خواندن، نكاتي را كشف كرده ام و من در مقالات خود و حتي در كتاب «حسين در انديشه مسيحيت» از سخنان امام علي«ع» استفاده كرده ام و تاكنون مقالاتي هم درباره شخصيت ايشان به نگارش درآورده ام.



كيهان: شما پس از مطالعه گسترده و عميق در تاريخ اسلام و نهضت حسيني به چه تعريف و ذهنيت مشخصي از امام حسين«ع» رسيده ايد. به عبارت ديگر تعريف شما از حسين«ع» چيست؟ و او را چگونه يافته ايد؟


بارا: تعريف من از حسين همان عبارات كوتاه و مشخصي است كه درباره حسين«ع» در كتاب آورده ام. من او را به عنوان گوهر جاودانه و هميشگي اديان توصيف كرده ام. او را به عنوان شهيدي معرفي نموده ام كه داراي جاه و جبروت فرعون و كسري نبود اما متواضع بود و براي حفظ دين و حركت در مسير جدش حركت خود را آغاز كرد. او ابتدا از گفت وگو با معاويه و يزيد شروع كرد اما روش گفت وگو براي هدايت دشمنان مؤثر واقع نشد. او با اينكه مي دانست كشته مي شود اما خويشتن را در راه عقيده به خطر انداخت و با سپاهي 70 نفري در برابر سپاه 70 هزار نفري عبيدالله- به تصريح منابع تاريخي- به سمت كوفه خارج شد تا حركت و جنبشي در بدنه جامعه ايجاد كند.



حماسه حسين«ع» تنها مختص سني و شيعه و مسلمان نيست بلكه متعلق به هر مومني است چنانكه در حديث آمده «ان لقتل الحسين حراره في قلوب المومنين لاتبرد ابدا» در اين حديث نگفته في قلب المسلم. بلكه هر انسان آزاده اي كه به راه و رسم حسين ايمان دارد را شامل مي شود و لذا جهانيان و انديشمندان وقتي از سيره حسين آگاه مي شوند شيفته آن مي گردند. همانطور كه شيفته راه و مسلك علي ابن ابيطالب«ع» شده اند.



كيهان: شما در كتاب خود اشاره كرده ايد كه حضرت مسيح«ع» از آمدن حسين«ع» به كربلا خبر داده و درباره ايشان پيشگوئي كرده است آيا در مورد اين ادعا استنادات و دلايل محكم داريد؟


بارا: بله استنادات و دلايل من همه برگرفته از انجيل است. برطبق آنچه در تاريخ آمده مسيح از كربلا ديدار كرد و به بني اسرائيل فرمود هركس كه حسين«ع» را دريابد به ياري اش برخيزد عده اي در اين روايت تاريخي تشكيك دارند اما ما هيچ شكي در آن نمي بينيم زيرا حضرت عيسي«ع» داراي معجزاتي بود و مرده را زنده مي كرد و بيماران صعب العلاج را شفا مي داد و لذا آيا برايش دشوار بود كه درباره آينده پيشگوئي كند و بگويد شهيد پس از خودش كيست؟



كيهان: شما كه در زندگي و سخنان امام حسين«ع» تحقيق وسيع كرده ايد، كدام جنبه از ابعاد شخصيت ايشان بيشتر مورد توجه شما بوده است؟

بارا: سؤال زيبايي است. من در مورد زندگي و حركت حسين«ع» بيشتر به بعد انقلابي شخصيت ايشان شيفته شده ام. آن حضرت در مرامنامه قيام خود اعلام مي كند «اني لم اخرج اشراً ولا بطراً و لامفسداً و لا ظالماً انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي» من از روي هوسراني و خوشگذراني و براي افساد و ستمگري قيام نكرده ام بلكه قيام من براي اصلاح در امت جدم و براي امر به معروف و نهي از منكر و حركت براساس سيره جد و پدرم است. اين روح انقلابي مي تواند كار معجزه آسا بكند اگر هر انساني در هر زمان و مكان از آن برخوردار باشد و ما در سالهاي پيروزي انقلاب و عزت و افتخارات اخير در ايران شاهد بوديم مردم و رهبران اين كشور براساس اين فلسفه حركت خود را آغاز و با ظلم و استكبار مخالفت كردند و با تمام قدرت در برابر آن قيام نمودند.



بعد ديگر شخصيت امام حسين«ع» كه مرا شيفته خود كرده، تواضع ايشان در كنار روح انقلابي است اين دو خصيصه نمي تواند در يك شخص جمع شود. تواضع از صفات و ويژگي هاي برگزيدگان خداست او در عين احساس عزت و آزادگي و سرافرازي در برابر دشمنان، تواضع خاص خود را دارد. اين بعد عظيمي است كه از ويژگي امام بشمار مي رود.


كيهان: شما در بخشي از كتاب «حسين در انديشه مسيحيت» گفته ايد: اگر حسين(ع) از ما مسيحيان بود در هر نقطه اي از زمين پرچمي براي او برمي افراشتيم و در هر سرزميني، منبري قرار مي داديم و مردم را به نام حسين، به سوي مسيحيت دعوت مي كرديم. در مورد اين مساله بيشتر توضيح دهيد:



بارا:
شما وقتي شيفته يك شخصيت تاريخي و ديني مي شويد، اين شيفتگي باعث مي شود زبانتان ناخودآگاه درباره او به حركت درآيد. ويژگي هاي حسين(ع) هر انسان مسيحي را به ياد ويژگي هاي پيامبرش عيسي(ع) مي اندازد كما اينكه ويژگي هاي امام علي(ع) چنين مي كند. اين فقط نظر ما مسيحيان نيست بلكه پيامبر(ص) به علي(ع) فرمود تو شبيه ترين انسانها به عيسي در افكار و روحانيت و معنويات هستي. عبارتي را كه شما ذكر كرديد بدين معني است كه بخاطر شدت شيفتگي، ما آرزو مي كنيم كه اي كاش حسين از ما بود چنانكه عيسي از ما بود تا در هر شهري بيرقي را به نام او برافرازيم و به نام او به مسيحيت دعوت كنيم زيرا مسيحيت ديانتي روحي و معنوي و توام با گذشت و پرهيز از خشونت بود. من قبلا در پاسخ سؤالي مبني بر اينكه چرا حسين(ع) به كارزار رفت گفتم حركت حسين، حركتي خشونت آميز نبود بلكه فداكردن جان و ايثار خون خود بود. او اگر در خانه خود مي نشست، هيچ اتفاقي برايش نمي افتاد. در عين حال برخي فرقه هاي گمراه همچون مرجئه و منافقان و چاپلوسان حكومت، چنين تبليغات مي كردند كه اختلافي ميان يزيد و حسين بر سر حكومت و قدرت بوجود آمده است.



ما مسيحيان جاي پاي حمار حضرت مسيح را مورد تعظيم و ستايش قرار مي داديم اما شما بارگاه حسين و آثار و بركات و ميراث حسين(ع) را داريد ولي نديده ايم كه از آنها بهره برداري شايسته بكنيد حسين تنها يك مرحله تاريخي نيست بلكه حركت آزادي انسان است. او يك اصل و اساسي دائمي و جاودانه است و بسياري از مسلمانان هنوز رمز و راز تداوم قيام حسين(ع) و تاثير آن بر دلها و جانها را كشف نكرده اند.



كيهان: هرچند شيعيان و مسلمانان در طي قرنهاي متمادي عشق فراوان به امام حسين(ع) نشان داده اند اما شما در يكي از مصاحبه هايتان با يك مجله عربي گفته ايد شما قدر حسين(ع) را نمي شناسيد. به نظر جناب عالي، به عنوان يك محقق مسيحي آيا اين مقدار از عشق و ارادت، توانسته حق آن امام را ادا كند و اصولا چگونه مي توان قدر حسين را دانست و چه كارهايي مي بايست انجام مي شده كه نشده است؟



بارا: معرفت حسين(ع) و راه و قيام او نبايد فقط در تكرار وقايع اين حماسه محدود شود و از درك عظمت آن غفلت گردد. منظور من از اين جمله كه شما قدر حسين را نمي دانيد اين است كه شما ميزان و حجم تعاليم و آموزه هاي بجامانده از حركت حسين(ع) و سازوكار تعامل با دنيا و دين را كه او آموخته است، نمي شناسيد. او به ما ياد داده كه نبايد بر سر منافع مادي به جنگ و نزاع و چالش بپردازيم يا دنيادوستي را به حساب عقيده معنوي بگذاريم.



منظور اين است كه بايد به آموزه هاي حسين(ع) را كه عبارت است از دوري از دنياپرستي، پرهيز از حرص و آز نسبت به زرق و برق دنيا و نيز مردم دوستي و عمل به سيره و سنت پيامبر، توجه كنيم يعني اينكه قلبا و قالبا (هم از لحاظ روحي و هم از لحاظ رفتارهاي ظاهري) حسيني باشيم و نبايد فقط به ظواهر و وقايع ظاهري كربلا اكتفا نماييم بلكه بايد حماسه حسين را در فكر و انديشه و عمل پياده كنيم و به نمايش بگذاريم و به اهميت آن شناخت پيدا كنيم و به ديگران منتقل نماييم. غربيها اگر شخصيت حسين(ع) را بشناسند قطعا شيفته او خواهند شد، زيرا غرب داراي اصول و مباني اي است كه حقوق بشر را براساس آن پايه ريزي كرده و بر طبق آن سمبل هاي معنوي را تقديس مي كند و لذا عدم معرفت به ماهيت و جوهره نهضت حسيني، ما را در اعمال و كارهاي ظاهري و صوري و يا افراط در ظواهر شكلي متوقف خواهد كرد. نبايد اينطور باشدكه هرسال در زماني معين كارهايي را بطور كليشه اي انجام دهيم و سپس جمع كنيم تا سال آينده و موضوع را فراموش نماييم بلكه بايد بطور مداوم در طول سال بياد بياوريم كه حسين(ع) چه كرد و كار او براي چه بود؟ زيرا آنچه را كه او انجام داد مافوق هرگونه توصيف و تمجيد است.



پس من عرض مي كنم علي رغم اينكه حسين عليه السلام شخصيتي مقدس براي شما شيعيان و مسلمانان است اما شما آنطور كه بايد، قدر او را نشناخته ايد و به آموزه ها و نهضت او در عمل بي توجهي كرده ايد. چرا كه وظيفه شما اين است كه بدانيد چگونه اين امام عظيم الشأن را امروز از طريق بيان سخنان حق و ياري مظلوم و اصلاح جامعه و تحقق عدالت و آزادي ياري كنيد و بر شما فرض است كه با امانت داري كامل خروش حسين(ع) در روز عاشورا را به تمام جهانيان برسانيد و اين امانت داري لازمه اش تعمق در اركان و معنويت حركت انقلابي او و بسنده نكردن به يك سري اعمال ظاهري و ظواهر مربوط به واقعه عاشورا مي باشد.



كيهان: نظر شما در مورد شعاير حسيني و نحوه عزاداري ها و بزرگداشت ها براي امام حسين(ع) و آداب ومراسمي كه در اين رابطه صورت مي گيرد از قبيل سينه زني، زنجيرزني، تعزيه گرداني و غيره چيست؟



بارا:
انجام اينگونه مراسم و كارها درست و ضروري است زيرا حادثه كربلا را يادآوري مي كند و به مسلمان اجازه مي دهد كه به درون خود مراجعه كند تا از خويشتن بپرسد آيا درس ها و آموزه هاي حسين در من تاثيرگذاشته است؟ آيا خون او و اهل بيتش ريخته شده تا فقط من يك سري اعمال ظاهري انجام دهم و يا اينكه اهداف ديگري وراي اين مساله بوده است؟

بنظر من اين عزاداري ها، سينه زني ها و حركت دستجات و يادآوري حادثه كربلا همگي كاري مناسب و صحيح براي زنده نگه داشتن و يادآوري حادثه است و اين البته مخصوص مسلمانان نيست و مسيحيان هم در عيد فصح (عيد مختص مسيحيان) برنامه عزاداري دارند اما عزاداري براي حسين در نزد شيعيان چيز ديگري است زيرا فاجعه اي كه براي رهبر آنان حسين بن علي(ع) پيش آمد فاجعه اي بود كه در تاريخ نظير نداشت. درست است كه از نظر ما مسيحيان، عيسي توسط يهود مصلوب شد و آن جنايت در حق او صورت گرفت و صرف نظر از اختلاف ميان انجيل و قرآن در اين مورد، آنچه در سرزمين كربلا براي حسين (ع) پيش آمد در حق هيچ پيامبر و شهيدي اتفاق نيافتاد و وحشي گري هايي كه عده اي وحشي منسوب به اسلام نسبت به پيكر مطهر او انجام دادند اهانت و ظلم و جنايت بود و اگر مسلمانان خود را اصلاح نكنند و به خويشتن مراجعه نكنند اين حادثه ممكن است در هر زمان و مكاني براي آنان اتفاق افتد.



كيهان: شما آيا در مراسم و عزاداري هاي حسيني هم شركت كرده ايد؟



بارا:
بله تاكنون در مراسم هاي مختلف كه توسط شيعيان كشورهاي عربي در محرم برپا مي شود شركت نموده و براي عزاداران سخنراني كرده ام.



كيهان: شما در جايي از كتاب خود گفته ايد غرب اگر قيام حسين را بشناسد و با مفاهيم و آموزه هاي والاي آن آشنا شود قطعا از او پيروي خواهد كرد . در اين مورد لطفاً توضيح بيشتري بدهيد.



بارا:
عقلانيت غربي گام هاي بلندي در زمينه واقعگرايي برداشته است و صداقت را حس و باور كرده است هر چند برخي اشتباهات و ناروايي ها هم وجود دارد اما به عقيده من غرب اگر با آموزه هاي والاي حسين كه به آموزه هاي عيسي(ع) شباهت دارد آشنا شود، اين شخصيت بزرگ را تكريم و احترام خواهد كرد و از نظر فكري و شايد هم از نظر عقيدتي از او پيروي خواهد نمود. بدين معني كه دوست داشتن و عشق ورزيدن به معني تغيير عقيده دادن نيست و ممكن است صاحب عقيده اي، شخصيتي را كه عقيده اي از جنس ديگر دارد دوست بدارد و او را تكريم كند كه اين امر در اسلام هم وجود دارد و مسلمانان، عيسي و مريم (ع) را تقديس مي كنند اما در عين حال پيامبر (ص) و اهل البيت «ع» را هم فراموش نمي كنند.



پس غرب در صورت شناخت راه و هدف حسين(ع) جذب آن خواهد شد و براساس آن عمل خواهد كرد همچنانكه آموزه ها و تعاليم والاي نهج البلاغه، سازمان ملل را جذب كرده و به حقوق بشر امام علي كه 14 قرن پيش در نامه به كارگزارانش بيان كرده سوق داده است.



كيهان: شما در كتاب خود، امام حسين(ع) را تكميل كننده رسالت پيغمبران دانسته ايد و مقام او را از مقام تمام انبياء برتر و تا حد مقام نبوت حضرت محمد(ص) بالا برده ايد دليل اين نگرش چيست؟



بارا:
هنگامي كه دين اسلام بر حضرت محمد مصطفي(ص) نازل شد، او در راه ترويج آن، رنجها و اذيت هاي فراواني متحمل شد و كفار و ثروتمندان قريش در برابر دعوت او مانع تراشي كردند، چنان كه حضرت فرمود هيچ پيامبري به اندازه من آزار و اذيت نشد. پس از ايشان هم جانشين او يعني امام علي(ع) نيز مسئوليت تفسير و تأويل و تداوم ابلاغ پيام قرآن را برعهده گرفت و در اين راه سختي هاي فراوان ديد و راحتي و آسايش خود را بخاطر اسلام فدا كرد و با دشمنان جنگيد. زماني كه مسئوليت تداوم رسالت پيامبر(ص) به نواده ايشان يعني حسين(ع) رسيد او به خطرات تهديدكننده دين كه موجب تحريف و مسخ آن مي شد، پي برد و دريافت كه تحريف دين تمام فداكاريها و زحمات جد و پدرش را بر باد خواهد داد و در صورت تداوم اين وضع، آئين راستين اسلام از مسير اصلي خود خارج و دچار انحراف خواهد شد. او بايد دست به حركتي مي زد تا احياگري مجدد در دين مي شد، احياگري اي كه اهميت آن نه در حد نزول قرآن بلكه در حد اقدامات پدرش پس از پيغمبر(ص) بود.



البته اهميت اين احياگري كمتر از نبوت نيست بلكه تكميل كننده آن است و او به عنوان شهيد، داراي رسالت انبياء بود و همان كاري را كرد كه انبياء انجام دادند و با اينكه به او ويژگي هاي انبياء داده نشده بود اما تمام دردها و رنجها و سختي هاي آنان به او هم واگذار شده بود و او مي بايست دست به حركت و جنبش مي زد تا دين را احيا كند و به نظر من اگر جنبش و حماسه كربلا اتفاق نمي افتاد، تداوم اسلام و ارزشهاي متعالي آن تضمين نمي شد.



كيهان: شما جمله معروفي داريد با اين عنوان كه اسلام سرآغازش محمدي و استمرارش حسيني است در اين مورد بيشتر توضيح دهيد.


بارا:
البته اين سخن، خود به تنهايي يك تحليل است و اين همان ادامه پاسخ سؤال پيشين است كه دين اسلام بقا و تداوم پيدا نمي كرد اگر حركت حسيني نبود و لذا تداوم رسالت محمد(ص) منوط به قيام حسين(ع) بود و او بود كه با زلزله اي روحي اركان وجودي امت را به لرزه درآورد و زمينه گمراهي آنان را از ميان برداشت و توانست ارزشهاي دين را مجددا احيا كند و در اثر اين تكان روحي، آئين اسلام توانست درخشان و فروزان به راه خود ادامه دهد. اما يك حقيقت ديگر نيز وجود دارد و آن اينكه قيام كربلا سرآغازش حسيني و تداومش زينبي بود و حضرت زينب(س) نقشي بزرگ را ايفا كرد كه مكمل نقش برادرش بود.



كيهان: ارزيابي شما از نقش حضرت زينب(س) در واقعه كربلا و پس از آن چيست؟



بارا:
نقش زينب(س) الهامي از جانب خدا و مطابق با خواست و اراده خدا بود و به هيچ وجه تصادفي و اتفاقي نبود. هدف حسين(ع) از همراه بردن اهل بيت و زنان بني هاشم، جنبه تاثيرگذاري و ابلاغ اهداف اين حركت به مردم بود و زينب آن زن فصيح و بليغ و آن دختر صاحب نهج البلاغه، توانست در راه اسارت، مردم شهرهاي مختلف را بيدار كند و آنان را نسبت به آنچه اتفاق افتاده آگاه سازد و تبليغات مسمومي را كه معاويه و يزيد بر ضد حسين به راه انداخته بودند، خنثي سازد. آنان چنين وانمود كرده بودند كه حسين(ع) مسلماني منحرف است كه از دين خارج شده و بر ضد ولي امر زمان شوريده و به دنبال قدرت و حكومت است.

زينب(س) حتي در مقابل يزيد -كه انساني نادان بود- خروشيد و با فصاحت و كلام شيواي روشنگرانه خود، او را شديدا خرد كرد. دراثر روشنگري هاي فراوان زينب چه در شام و چه در راه بازگشت به مدينه، مسلمانان با عمق فاجعه و عظمت فداكاري برادرش آشنا شدند از اينرو مي توان ادعا كرد كه نقش زينب، كم اهميت تر از نقش برادرش نبوده است.



كيهان: صحبت هاي شما مرا به ياد يك بيت شعر از استاد شهريار انداخت كه بسيار شيرين و شيوا و پرمغز گفته است:بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غيب     ورنه اين بي حرمتيها كي روا دارد حسين



بارا:
بله من هم روي همين معني تاكيد كرده ام و در كتابي با همين مضمون، اين مسائل را آورده ام.



كيهان:  امكان دارد در مورد كتاب «زينب» كه فرموديد آن را هنوز تكميل نكرده ايد، مختصري توضيح بدهيد.



بارا:
من نگارش اين كتاب را 27 سال پيش شروع كردم با عنوان «زينب صرخه اكملت مسيره » (زينب فريادي كه تكميل كننده حركت حسيني بود) و بخش عمده اي از آن را نوشتم اما شرايط كاري و روزنامه نگاري -كه مي دانيد هيچ فراغتي را براي انسان باقي نمي گذارد- مرا از ادامه آن بازداشت و الان از كشورهاي مختلف تماس مي گيرند و اصرار دارند كه اين كتاب را كامل كنم و من اميدوارم بتوانم با مطالعه و تجديدنظر در آن، به گونه اي آن را منتشر كنم كه در حد مقبولي همچون كتاب حسين باشد اما خوف آن را دارم كه تا آن حد از مقبوليت نباشد.



كيهان: مظلوميت را در فرهنگ و مكتب حسين(ع) چگونه تحليل و تفسير مي كنيد؟



بارا:
سؤال زيبايي است. مظلوميت چهارچوبي است كه حركت حسين(ع) در آن جاي مي گيرد و لذا به او مي گويند حسين مظلوم و هيچ كس جز او مظلوم خوانده نشده است. بايد ديد چرا حسين در زبانها به حسين مظلوم ناميده شده است. دليل آن اين است كه ظلمي كه از ناحيه دوستان يادشمنانش در حق او شد ظلمي عظيم بود. چه آن زمان كه دوستانش از او خواستند به كوفه بيايد و وقتي آمد با انبوهي بي شمار از سپاهيان مسلح و شمشيرهاي آنان مواجه شد و در عمل نسبت به او بي وفائي نشان دادند و تنهايش گذاشتند و چه آن هنگام كه دشمنانش در ميدان نبرد در حق او جفاها كردند و تا مرز كشتن او پيش رفتند و اما كشتن او كشتن يك انسان معمولي نبود. كشتن مظلومانه بود. آنچه آنان در حق او مرتكب شدند و نسبت به پيكر مباركش آن جسارتها را كردند و با اسبها بر روي آن تاختند و سرش را بريدند و لباسش را تكه تكه كردند ، باعث شد كه مظلوميت حسين براثر اين جنايت فجيع شكل بگيرد.



مظلوميت او بخاطر بي حرمتي به پيكر مطهرش بيشتر از مظلوميت او در اثر بي وفائي دوستانش است. مظلوميت او در روي شنهاي دشت كربلا بزرگترين مظلوميت است. دشمنان چرا به كشتن او بسنده نكردند و جسدش را تكه تكه كردند. مگر مثله كردن جسد در تمام اديان آسماني جنايتي بدتر از كشتن نيست؟ اين مظلوميت كه در دلها و ذهنهاي مردم رسوخ كرده به آنان يادآوري مي كند كه چگونه ياران و دوستانش او را دعوت كردند و از نظر مادي و معنوي در حق او ظلم روا داشتند و چگونه دشمنان هم در ميدان كارزار آن جنايتها را در حق او روا داشتند و سر مباركش را بريدند و بدنش را به خاكها ماليدند. جنايتي كه حتي در حق بدترين جانيان صورت نمي گيرد و اين همان مظلوميتي است كه با هيچ بياني قابل توصيف نيست.



كيهان: شما كه سالها عمر خود را صرف تحقيق و مطالعه و نگارش براي حسين(ع) كرده ايد آيا عنايت و بركاتي از اين ناحيه مشاهده كرده ايد؟


بارا:
من در اثناي تأليف كتاب «حسين در انديشه مسيحيت»، بركات آن را حس مي كردم. اين بركات عبارت بود از احساس رضا و خشنودي و آرامش و اطمينان روحي و رواني.هر زمان احساس تنگنا و افسردگي و ناراحتي مي كنم فداكاريهاي حسين را بياد مي آورم و در آن حال احساس مي كنم سختي هاي دنيا در برابر آنچه حسين انجام داده و آنچه بر سر او آمده، چيزي نيست. هميشه اين موضوع را بياد مي آورم و شب و روز آموزه هاي كتاب (حسين در انديشه مسيحيت) در برابرم قرار دارد و مدام به آن مراجعه مي كنم و آرامش پيدا مي كنم گويا كه اصلاً من آن را ننوشته ام. هر دفعه كه آن را مي گشايم و بخشي از آن را مي خوانم احساس مي كنم سخن جديدي مي خوانم. بركت، تنها بركت مادي نيست كه در قراردادها و پول و خريد خانه و امور مادي ديگر خلاصه شود اينها همگي چيزهاي زائدي است كه نه حسين(ع) و نه پيامبر(ص) و نه عيسي(ع) به آنها اهميت نمي دادند بركت اصلي، بركت روحي و معنوي و رواني است كه مهمترين سرمايه براي انسان است و من توفيق الهي را حس مي كنم و آن را از بركت كتابي مي دانم كه براي حسين نوشته ام چرا كه مظلوميت حسين را به يادها مي آورد و اين يادآوري از مظلوميت او، ثواب عظيمي در پي دارد و اين همان بركت روحي و معنوي است كه من از آن برخوردارم.



كيهان: نقش كربلا و حماسه حسيني را در بيداري ملتها و مسلمانان چگونه ارزيابي مي كنيد؟



بارا:
اولاً حادثه كربلا به آنان مي آموزد كه هدف حسين(ع) از اين ماجرا عبارت بود از قيام در برابر ستم و ستمگران. آن حضرت با اعلام اينكه هرگز چون بردگان و ذليلان تسليم شما نخواهم شد به همگان آموخت كه نبايد راضي به هيچ ظلمي چه در حق خود و چه در حق ديگران شوند. عاشورا يعني حماسه مخالفت با ظلم يعني حماسه آزادگي فردي و آزادمنشي اجتماعي در جوامع انساني. زندگي فقط خوردن و آشاميدن و خوابيدن نيست بلكه زندگي يعني عقيده و جهاد و انسان فاقد عقيده همچون حيواني است كه در كوه و دشت و خيابان بدون هدف و اصول و عقيده مي گردد. واقعه عاشورا با هر بار تكرار حوادث، دستاوردها، نتايج و علل و اهداف آن، الهام بخشي عظيمي در دلها و جانها و احساسات انسانها بجاي مي گذارد. اين الهامات، انسان را وادار به پيروي از آن بزرگوار مي كند و اين احساس را به او مي دهد كه براي تغيير زندگي اش وايجاد تحول و دگرگوني در روند حيات، بايد كاري بكند و كربلا، محك و ملاك تحول زندگي و ديدگاه انسان نسبت به حيات است.



كيهان: در همين سياق آيا فكر مي كنيد پيروزي اخير حزب الله لبنان بر دشمن اسرائيلي داراي نشانه هايي از حادثه كربلا بوده است؟



بارا:
بله دقيقاً همين طور است. من مدتي پيش به همايشي در سوريه دعوت شدم و در آن اشعاري را قرائت كردم با اين مضمون كه جواناني غيور در جبهه حق، در مقابل اسرائيل، ايستادند، جواناني كه از انقلاب حسين(ع) الهام گرفته بودند و حركت و جنبش آنان براي مقابله با دشمن همچون جنبش و حركت حسين و اصحابش بود. آنان از شهادت استقبال كردند و خود را از خواري و ذلت بدور داشتند.

آنان در اين اقدام و پايداري خود به سيره حسين(ع) تأسي جستند، و طبعا حمله وحشيانه اي كه به آنان شد عملياتي عادي نبود اما ياري خدا به سوي آنان سرازير شد.



كيهان: شما به عنوان يك اديب و محقق مسيحي كه مطالعات زيادي در تاريخ اسلام به عمل آورده ايد اين واژه ها را چگونه تفسير مي كنيد: مسيحيت، اسلام، تشيع؟



بارا:
مسيحيت بخشي از دين واحد كلي است كه خداوند آن را به بشريت فرستاده و آغاز آن از يهوديت بوده و به مسيحيت رسيده و آنگاه با اسلام خاتمه يافته و محمد(ص) خاتم اديان آسماني بوده است. مسيحيت ديانتي صوفيانه و روحاني است و در زماني پديد آمد كه مردم شديداً به مسائل معنوي و روحاني نياز داشتند و لذا عيسي(ع) پيامبر محبت و روحانيت بود. خداوند به او قدرت انجام كارهاي خارق العاده را داد در حالي كه پيامبران ديگر از چنين قدرتي برخوردار نبودند. وقتي آيه «اليوم اكملت لكم دينكم» نازل شد بدين معني بود كه امروز دين كلي واحد با رسالت اسلام، تكميل شد. هر كدام از اديان مسيحي و يهودي در زمان خود داراي معجزاتي بودند. در زمان موسي(ع) سحر و جادوگري رواج داشت. موسي(ع) با معجزاتي متناسب با آن زمان مبعوث شد و عصاي او تبديل به اژدها شد و از داخل سنگ چشمه ها جوشاند. در زمان عيسي(ع) طب و پزشكي رواج داشت و عيسي(ع) مرده ها را زنده و بيماران لاعلاج را شفا مي داد تا معجزه خود را ثابت كند.



در برهه اي ديگر كه زيبائيهاي زبان و فصاحت و بلاغت مقياس عقلي جامعه بود خداوند دين اسلام را فرستاد و قرآن را نازل نمود تا معجزه پيامبر را به آنان اثبات كند. ما اين اديان آسماني را همه از جانب خدا مي دانيم كه در قالب يك دين كلي جاي مي گيرند و در شكل سه رسالت آسماني تجلي يافته اند. اما آنچه اسلام را از آن دوي ديگر متمايز مي سازد اينكه از تعاليمي برخوردار است كه انسان زمان مسيحيت و يهوديت فاقد آنها بود و اسلام آن اديان را با اين تعاليم تكميل كرده است. اسلام استمرار و خاتم و مكمل تمام نواقص اديان ديگر بوده است. در هر حال ما در نهايت، همگي مسلمان هستيم زيرا تسليم يك پروردگاريم و تسليم تورات و انجيل و قرآن هستيم.



اما تشيع، بنظر من عبارت است از بالاترين درجات عشق الهي و طبيعتاً به هر كس كه محب اهل البيت از ذريه محمد و علي عليهما السلام باشد شيعه گفته مي شود و اين مايه مباهات بشريت است و هر شخصي در اين جهان در هر ديني كه باشد بخاطر عظمت پيروي از اهل بيت عليهم السلام و براي محافظت از زيبائيهاي عقيده خود مي تواند يك شيعي باشد.

و جالب است بدانيد كه بخاطر كثرت نوشته ها و مقالات من در مورد شيعه، ديگران مرا مسيحي شيعه مي نامند.



كيهان: شما كه مي فرمائيد من يك مسيحي شيعه هستم آيا اين تعبير في نفسه پارادوكسيكال (تناقض آميز) نيست؟



بارا:
من اين تعبير را در مورد خود نگفته ام اما افتخارم اين است كه يك مسيحي شيعه باشم. و البته افراد بسياري از اديان و مذاهب ديگر با من در اين مورد هم عقيده هستند و اين تناقض نيست. تشيع يعني محبت، پذيرفتن، عشق و شيفتگي و اقتدا و پيروي، اين ماهيت تشيع است. يك بار در دمشق در همايشي محمدالرفاعي شاعر سوري، تعبيري در مورد من بكار برد كه خيلي جالب بود. او در مورد من گفت: او دينش مسيحي، هويتش مسلمان، عشقش تشيع و زبانش عربي است. در مورد نخست خوب معلوم است كه من نسل اندرنسل دين مسيحي داشته ام، هويتم مسلمان است زيرا ما شهروند دولت اسلامي هستيم و با هويت و فرهنگ و ميراث جامعه اسلامي بزرگ شده ايم و جزئي از بافت كهن اسلامي جوامع مسلمان بشمار مي آييم. اين مسئله بطوري است كه اكنون مسيحيان و مسلمانان در كشورهاي اسلامي از همديگر شناخته نمي شوند و آداب و رسوم و راه و روش و طرز لباس و زندگي آنها يكسان و متحد است و لذا من از لحاظ هويت و شهروندي، هويت مسلماني دارم.



عشق شيعي هم بدين معني است كه من نمي خواهم به محمدبن عبدالوهاب (بنيانگذار وهابيت) گرايش پيدا كنم. من به حسين عشق مي ورزم و عشقم فقط اوست و حسين يعني تشيع. در مورد زبان هم كه معلوم است زبان مادري ما عربي است. اين اركان چهارگانه بيانگر سعه صدر و انصاف و رويكرد انفتاحي و عدم تعصب ورزي و عصبيت است اما به اين معني نيست كه عقيده خود را انكار كنيم بلكه در عين حفظ عقيده، عقائد و آيين هاي ديگر را هم تقديس و تكريم مي نمائيم.



ما در مسيحيت هر آنچه را كه زيباست بررسي كرده ايم و دريافته ايم كه همه آن زيبائي ها در شخصيت حسين(ع) و امام علي(ع) و پيامبر اكرم(ص) نهفته است اين واقعيت را هيچ كس جز منكران و معاندان نمي تواند ناديده بگيرد و بنظر من بين اين دو مقوله تضاد و تناقضي نيست و هر دو قابل جمع است.

منبع: روزنامه كيهان تاريخ چهارشنبه و پنجشنبه و شنبه (4و5و7) بهمن ماه سال 1385

گريه رسول خدا (ص) در عزاي امام حسين (ع)

قال رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم :

يَا فَاطِمَةُ كُلُّ عَيْنٍ بَاكِيَةٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَّا عَيْنٌ بَكَتْ عَلَى مُصَابِ الْحُسَيْنِ فَإِنَّهَا ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ بِنَعِيمِ الْجَنَّة .

بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏44، ص: 293 .

اى فاطمه! هر چشمى فرداى قيامت گريان است غير از چشمى كه در مصيبت حسين گريه كند ؛ صاحب آن چشم خندان است و مژده نعمت‏هاى بهشت به وى داده خواهد شد .

عزادارى وگريه از سنّتهاى آفرينش :

يكى از سنن الهى در انسان كه جنبه  فطرى و ذاتى هم دارد عكس العمل هاى روحى وروانى او در هنگام مواجهه وبرخورد با پيش آمدهاى شادى آور ويا اندوهگين است . كه هنگام شنيدن خبر ويا روبرو شدن با پديده اى غير منتظره احساسات درونى تحريك و عكس العمل متناسب از او ديده مى شود.

اين حالت در برابر حوادث تلخ به مصائب ورنجها تعبير مى شود و انسان عكس العمل خود را با اشك وگريه وافسوس ابراز مى دارد .

همان گونه كه در برابر حوادث و صحنه هاى خوش وخبرهاى خوشحال كننده ، حالت درونى خود را باشادى وخوشى اظهار مى كند .

مادرى كه فرزند ويا يكى از عزيزانش را از دست داده وقطرات اشكش حكايت از رنج درونى وروحى او دارد ، ودر مرگ عزيزش بى تابى مى كند نمونه اى روشن از احساسات فطرى مادرانه است كه نه تنها مذمّت وسرزنش نمى شود ؛ بلكه تحسين برانگيز و غرورآفرين نيز مى باشد .

بنابراين ، نوحه سرائى و عزادارى و مرثيه خوانى خواستگاه اصلى آن فطرت و نهاد انسان ها است ، ونفى آن به معناى نفى فطريّات خواهد بود .

هريک از معصومين عليهم السلام ويژگي هاي خاصي داشته اند که ديگران از آن بي بهره بوده اند . حضرت سيد الشهداء عليه السلام نيز داراي ويژگي هاي است که در ميان معصومان کسي به آن متصف نيست ؛ از جمله اين که تمامي پيامبران و اوصياء بر مصائب آن حضرت اشک ريخته اند ؛ هم قبل از تولد و هم بعد از آن ، و اين اشک ها را مايه مباهات و فخر خود دانسته اند .

ما در اين جا به چند مورد از گريه هاي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم اشاره مي کنيم . روايت در اين باب ، بيش از آن است که بتوان همه آن ها را در اين مختصر جمع کرد ، ما از باب مشت نمونه خروار چند روايت از طريق شيعه و چند روايت ديگر از کتاب هاي معتبر اهل سنت نقل مي کنيم .

گريه پيامبر اسلام در روايات شيعه :

روايات فراواني از طريق شيعه در اين باره نقل شده است که ما فقط به چند روايت اشاره مي کنيم . مرحوم شيخ صدوق رضوان الله تعالي عليه در کتاب شريف عيون اخبار الرضاء عليه السلام مي نويسد :

... فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ حَوْلٍ وُلِدَ الْحُسَيْنُ (عليه السلام) وَ جَاءَ النَّبِيُّ (صلي الله عليه و آله و سلم) فَقَالَ يَا أَسْمَاءُ هَلُمِّي ابْنِي فَدَفَعْتُهُ إِلَيْهِ فِي خِرْقَةٍ بَيْضَاءَ فَأَذَّنَ فِي أُذُنِهِ الْيُمْنَى وَ أَقَامَ فِي الْيُسْرَى وَ وَضَعَهُ فِي حَجْرِهِ فَبَكَى فَقَالَتْ أَسْمَاءُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي مِمَّ بُكَاؤُكَ قَالَ عَلَى ابْنِي هَذَا قُلْتُ إِنَّهُ وُلِدَ السَّاعَةَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ مِنْ بَعْدِي لَا أَنَالَهُمُ اللَّهُ شَفَاعَتِي ثُمَّ قَالَ يَا أَسْمَاءُ لَا تُخْبِرِي فَاطِمَةَ بِهَذَا فَإِنَّهَا قَرِيبَةُ عَهْدٍ بِوِلَادَتِه‏ ...

عيون أخبار الرضا عليه السلام ، ج‏2 ، ص 26 .

اسماء گويد : در سال بعد حسين (عليه السّلام) متولّد شد ، رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) به سراغ او آمد و فرمود : اى اسماء فرزندم را بياور ، اسماء حسين را در حالى كه در پارچه‏ سفيدى پيچيده شده بود به دست آن حضرت داد ، و ايشان (صلّى اللَّه عليه و آله) در گوش راست او (عليه السّلام) اذان و در گوش چپش اقامه خواند ، آنگاه او را در آغوش گرفت و گريست ، اسماء گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، گريه براى چيست و از چه رو ميگريى ؟ حضرت فرمود : بر حال اين فرزندم مى‏گريم ، عرض كردم يا رسول اللَّه ! او هم اکنون به دنيا آمده است ! حضرت فرمود : ستمكاران او را پس از من شهيد مى‏كنند ، خدا شفاعت مرا نصيب آنان نگرداند ، آنگاه فرمود : اى اسماء اين خبر را (كه او را مى‏كشند) به فاطمه نرسانيد ، زيرا او تازه فارغ گشته است‏ .

مرحوم شيخ مفيد رحمت الله عليه در کتاب الإرشاد مي نويسد :

عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا ذَاتَ لَيْلَةٍ فَغَابَ عَنَّا طَوِيلًا ثُمَّ جَاءَنَا وَ هُوَ أَشْعَثُ أَغْبَرُ وَيَدُهُ مَضْمُومَةٌ فَقُلْتُ لَهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا لِي أَرَاكَ أَشْعَثَ مُغْبَرّاً فَقَالَ أُسْرِيَ بِي فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ إِلَى مَوْضِعٍ مِنَ الْعِرَاقِ يُقَالُ لَهُ كَرْبَلَاءُ فَرَأَيْتُ فِيهِ مَصْرَعَ الْحُسَيْنِ وَ جَمَاعَةٍ مِنْ وُلْدِي وَ أَهْلِ بَيْتِي فَلَمْ أَزَلْ أَلْتَقِطُ دِمَاءَهُمْ فِيهَا هِيَ فِي يَدِي وَ بَسَطَهَا فَقَالَ خُذِيهِ وَ احْتَفِظِي بِهِ فَأَخَذْتُهُ فَإِذَا هِيَ شِبْهُ تُرَابٍ أَحْمَرَ فَوَضَعْتُهُ فِي قَارُورَةٍ وَ شَدَدْتُ رَأْسَهَا وَ احْتَفَظْتُ بِهَا فَلَمَّا خَرَجَ الْحُسَيْنُ (عليه السلام) مُتَوَجِّهاً نَحْوَ أَهْلِ الْعِرَاقِ كُنْتُ أُخْرِجُ تِلْكَ الْقَارُورَةَ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ فَأَشَمُّهَا وَ أَنْظُرُ إِلَيْهَا ثُمَّ أَبْكِي لِمُصَابِهَا فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ الْعَاشِرِ مِنَ الْمُحَرَّمِ وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي قُتِلَ فِيهِ أَخْرَجْتُهَا فِي أَوَّلِ النَّهَارِ وَ هِيَ بِحَالِهَا ثُمَّ عُدْتُ إِلَيْهَا آخِرَ النَّهَارِ فَإِذَا هِيَ دَمٌ عَبِيطٌ فَضَجِجْتُ فِي بَيْتِي وَ كَظَمْتُ غَيْظِي مَخَافَةَ أَنْ يَسْمَعَ أَعْدَاؤُهُمْ بِالْمَدِينَةِ فَيُسْرِعُوا بِالشَّمَاتَةِ فَلَمْ أَزَلْ حَافِظَةً لِلْوَقْتِ وَ الْيَوْمِ حَتَّى جَاءَ النَّاعِي يَنْعَاهُ فَحُقِّقَ مَا رَأَيْتُ‏ .

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ، ج‏2 ، ص130 ، فصل في فضائل الإمام الحسين و مناقبه . و إعلام الورى بأعلام الهدى ، ص 219 ، الفصل الثالث في ذكر بعض خصائصه و مناقبه و فضائله .

از ام سلمه روايت شده كه وى گويد : در يكى از شب‏ها حضرت رسول از ما دور شدند و اين غيبت مقدارى بطول انجاميد ، پس از مدتى‏ آمدند در حالى كه غبار آلود و گرفته به نظر ميرسيدند ، و دست خود را هم بهم گذاشته بودند ، عرض كردم : يا رسول اللَّه ترا غبار آلود مى‏بينم ، فرمودند : مرا در اين شب به عراق بردند و در محلى بنام كربلا فرود آوردند ، و من در آن جا محل شهادت حسين را ديدم كه با گروهى از فرزندان و اهل بيتم در آن جا شهيد خواهند شد ، و من همواره خون آن ها را جمع مي كردم و اينك مقدارى از آن خون ها در دست من موجود است .

در اين هنگام پيغمبر خون‏ها را به من دادند و فرمودند : اين خون را نگهداريد من خون را از آن جناب گرفتم ؛ در حالى كه مانند خاك سرخى بودند ، خون را در ميان شيشه‏اى نگهداشتم ، هنگامى كه حسين عليه السّلام به طرف عراق حركت كردند من هر روز آن شيشه را نگاه ميكردم و او را مى‏بوئيدم ، و به مصيبت او ميگريستم .

روز دهم محرم كه فرا رسيد اول روز به شيشه نگاه كردم او را به حال اول ديدم و در آخر روز بار ديگر در وى نگاه كردم مشاهده كردم تبديل بخون غليظى شده ، ناگهان فريادى كشيدم ، و ليكن از ترس دشمنان او مطلب را مخفى داشتم ، من همواره در انتظار بودم كه ناگهان خبر قتل حسين بن علي عليهما السّلام را در مدينه اعلام كردند .

و نيز مي‌نويسد :

وَ رَوَى السَّمَّاكُ عَنِ ابْنِ الْمُخَارِقِ عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا قَالَتْ بَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه و آله و سلم) ذَاتَ يَوْمٍ جَالِسٌ وَ الْحُسَيْنُ (عليه السلام) فِي حَجْرِهِ إِذْ هَمَلَتْ عَيْنَاهُ بِالدُّمُوعِ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَرَاكَ تَبْكِي جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ جَاءَنِي جَبْرَئِيلُ (عليه السلام) فَعَزَّانِي بِابْنِيَ الْحُسَيْنِ وَ أَخْبَرَنِي أَنَّ طَائِفَةً مِنْ أُمَّتِي سَتَقْتُلُهُ لَا أَنَالَهُمُ اللَّهُ شَفَاعَتِي‏ .

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ، ج‏2 ، ص130 ، فصل في فضائل الإمام الحسين و مناقبه . و إعلام الورى بأعلام الهدى ، ص 219 .

ام سلمه گويد : يكى از روزها حضرت رسول نشسته بودند و حسين عليه السّلام نيز در دامن او بودند ، در اين هنگام ناگهان چشمانش پر اشگ شد ، عرض كردم :

يا رسول اللَّه تو را گريان مشاهده مي كنم . فرمود : جبرئيل نزد من آمد و مرا نسبت به حسين تسليت گفت ، و به من اطلاع داد كه گروهى از امت من او را خواهند كشت ، خداوند آنان را از شفاعت من محروم مي گرداند .

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ، ج‏2 ، ص129 ، فصل في فضائل الإمام الحسين و مناقبه .

گريه پيامبر اسلام در روايات اهل سنت :

شمس الدين ذهبي كه از استوانه‌هاي علمي اهل سنت به حساب مي‌آيد در كتاب تاريخ الإسلام مي‌نويسد:

وقال الإمام أحمد في مسنده ثنا محمد بن عبيد ثنا شرحبيل بن مدرك عن عبد الله بن نجي عن أبيه أنه سار مع علي وكان صاحب مطهرته فلما حاذى نينوى وهو سائر إلى صفين فنادى اصبر أبا عبد الله بشط الفرات قلت وما ذاك قال دخلت على النبي صلى الله عليه وسلم وعيناه تفيضان فقال قام من عندي جبريل فحدثني أن الحسين يقتل بشط الفرات وقال هل لك أن أشمك من تربته قلت نعم فقبض قبضة من تراب فأعطانيها فلم أملك عيني أن فاضتا وروى نحوه ابن سعد عن المدائني عن يحيى بن زكريا عن رجل عن الشعبي أن علياً قال وهو بشط الفرات صبراً أبا عبد الله وذكر الحديث

وقال عمارة بن زاذان ثنا ثابت عن أنس قال استأذن ملك القطر على النبي صلى الله عليه وسلم في يوم أم سلمة فقال يا أم سلمة احفظي علينا الباب لا يدخل علينا أحد فبينا هي على الباب إذ جاء الحسين فاقتحم الباب ودخل فجعل يتوثب على ظهر النبي صلى الله عليه وسلم فجعل النبي صلى الله عليه وسلم يلثمه فقال الملك أتحبه قال نعم قال فإن أمتك ستقتله إن شئت أريتك المكان الذي يقتل فيه قال نعم فجاءه بسهلة أو تراب أحمرقال ثابت فكنا نقول إنها كربلاء

عمارة صالح الحديث رواه الناس عن شيبان عنه

وقال علي بن الحسين بن واقد حدثني أبي ثنا أبو غالب عن أبي أمامة قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم لنسائه لا تبكوا هذا الصبي يعني حسيناً فكان يوم أم سلمة فنزل جبريل فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم لأم سلمة لا تدعي أحداً يدخل فجاء حسين فبكى فخلته أم سلمة يدخل فدخل حتى جلس في حجر رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال جبريل إن أمتك ستقتله قال يقتلونه وهم مؤمنون قال نعم وأراه تربته رواه الطبراني

وقال إبراهيم بن طهمان عن عباد بن إسحاق وقال خالد بن مخلد واللفظ له ثنا موسى بن يعقوب الزمعي كلاهما عن هاشم بن هاشم الزهري عن عبد الله بن زمعة قال أخبرتني أم سلمة أن رسول الله صلى الله عليه وسلم اضطجع ذات يوم فاستيقظ وهو خاثر ثم اضطجع ثم استيقظ وهو خاثر دون المرة الأولى ثم رقد ثم استيقظ وفي يده تربة حمراء وهو يقبلها فقلت ما هذه التربة قال أخبرني جبريل أن الحسين يقتل بأرض العراق وهذه تربتها

وقال وكيع ثنا عبد الله بن سعيد عن أبيه عن عائشة أو أم سلمة شك عبد الله أن النبي صلى الله عليه وسلم قال لها دخل علي البيت ملك لم يدخل علي قبلها فقال لي إن ابنك هذا حسيناً مقتول وإن شئت أريتك من تربة الأرض التي يقتل بها

رواه عبد الرزاق عن عبد الله بن سعيد بن أبي هند مثله إلا أنه قال أم سلمة ولم يشك

وإسناده صحيح رواه أحمد والناس

وروي عن شهر بن حوشب وأبي وائل كلاهما عن أم سلمة نحوه

تاريخ الإسلام ذهبي ج5/ص102

احمد بن حنبل در مسندش گفته است که ... همراه علي مي رفت وظرف آب حضرت را همراه داشت . پس وقتي به نينوا رسيد – در حاليکه به صفين مي رفت – پس صدا زد که اي ابا عبد الله در شط فرات صبر کن . گفتم اين چه معني دارد ؟ فرمودند : به نزد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم رفتم وحال آنکه دو چشم ايشان (مانندچشمه) مي جوشيد . پس به من فرمودند که جيريل در کنار من ايستاد وگفت که حسين در کنار شط فرات کشته مي شود . وگفت آيا مي خواهي که بوي تربت وي را احساس کني ؟ گفتم آري ، پس کفي از خاک وي را گرفته به من داد ، پس نتوانستم که جلوي اشک چشم خود را بگيرم ...

... از انس نقل شده است که فرشته باران در روز ام سلمه( روزي که رسول خدا در خانه وي بودند) از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم اجازه حضور گرفت . پس حضرت فرمودند که اي ام سلمه ، مراقب در باش که کسي بر ما وارد نشود . در اين هنگام حسين عليه السلام آمد پس با اصرار وارد اتاق شد و بر پشت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم پريد .ورسول خدا او را بوسيدند ؛ پس فرشته باران گفت: آيا او را دوست مي داريد؟ حضرت فرمودند : آري ، گفت : بدرستيکه امت تو او را بعد از تو مي کشند . اگر بخواهيد مکان شهادت وي را به شما نشان خواهم داد . پس حضرت قبول فرمودند . پس وي حضرت را در کنار تپه اي يا خاک سرخي آورد .

ثابت گفت : ما آن را کربلا مي گفتيم. روايتهاي عماره روايات خوبي است .

...رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم به همسرانشان فرمودند اين کودک – حسين – را به گريه نيندازيد . پس نوبت ام سلمه شده بود که جبريل نازل شد پس حضرت به ام سلمه فرمودند که نگذار کسي وارد اتاق شود . پس حسين آمد و شروع به گريه کرد . پس ام سلمه اجازه داد که ايشان وارد شود . پس وارد شده بر دامان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم نشست . پس جبريل گفت که ام تو او را خواهند کشت . حضرت پرسيدند او را مي کشند وحال آنکه مومنند!!!(ادعاي ايمان دارند؟) گفت آري وتربتش را به حضرت نشان داد .

...ام سلمه به من خبر داد که رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم روزي خوابيده بودند ، پس در حالت ناراحتي بيدار شدند ، سپس دوباره استراحت فرموده ودوباره بيدار شدند و حال آنکه گرفتگي ايشان کمتر بود .دوباره خوابيدند وبيدار شدند و در دستشان خاک سرخي بود که آن را مي بوسيدند . سوال کردم که اين خاک چيست؟ فرمودند جبريل به من خبر داد که حسين در عراق کشته خواهد شد و اين تربت وي است ...

رسول خدا به وي فرمودند که فرشته اي به نزد من آمد که تا کنون نيامده بود .پس گفت که فرزندت حسين کشته خواهد شد و اگر بخواهي خاک زميني را که در آن کشته مي شود به تو نشان دهم ..... سندش صحيح است احمد و عده اي آن را نقل کرده اند .

حاکم نيشابوري از علماي اهل سنت در کتاب المستدرک علي الصحيحين مي نويسد :

( أخبرنا ) أبو عبد الله محمد بن علي الجوهري ببغداد ثنا أبو الأحوص محمد بن الهيثم القاضي ثنا محمد بن مصعب ثنا الأوزاعي عن أبي عمار شداد بن عبد الله عَنْ أُمِّ الْفَضْلِ بِنْتِ الْحَارِثِ أَنَّهَا دَخَلَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ رَأَيْتُ اللَّيْلَةَ حُلْماً مُنْكَراً قَالَ وَ مَا هُوَ قَالَتْ إِنَّهُ شَدِيدٌ قَالَ مَا هُوَ قَالَتْ رَأَيْتُ كَأَنَّ قِطْعَةً مِنْ جَسَدِكَ قُطِعَتْ وَ وُضِعَتْ فِي حَجْرِي فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) خَيْراً رَأَيْتِ تَلِدُ فَاطِمَةُ غُلَاماً فَيَكُونُ فِي حَجْرِكِ فَوَلَدَتْ فَاطِمَةُ الْحُسَيْنَ (عليه السلام) فَقَالَتْ وَ كَانَ فِي حَجْرِي كَمَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) فَدَخَلْتُ بِهِ يَوْماً عَلَى النَّبِيِّ ص فَوَضَعْتُهُ فِي حَجْرِهِ ثُمَّ حَانَتْ مِنِّي الْتِفَاتَةٌ فَإِذَا عَيْنَا رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) تُهْرَاقَانِ بِالدُّمُوعِ فَقُلْتُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا لَكَ قَالَ أَتَانِي جَبْرَئِيلُ (عليه السلام) فَأَخْبَرَنِي أَنَّ أُمَّتِي سَتَقْتُلُ ابْنِي هَذَا وَ أَتَانِي بِتُرْبَةٍ مِنْ تُرْبَتِهِ حَمْرَاء .

المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 3 ، ص 176 – 177 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 196 – 197 و البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 6 ، ص 258 و .

ام الفضل دختر حارث روزى حضور رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) شرفياب شده عرضه داشت ديشب خواب وحشتناكى ديدم . آن حضرت فرمود : خواب خود را بگو . عرضه كرد خواب عجيبى است كه از اظهار آن خوددارى مى‏كنم . فرمود : در عين حال باز هم خوابت را نقل كن . عرض كرد : در خواب ديدم مانند آن كه قطعه از بدن شما جدا شد و در دامن من افتاد . رسول خدا فرمود : خواب بسيار خوبى ديدى . به زودى فاطمه (عليها السلام) فرزندى خواهد آورد و آن فرزند در دامن تو خواهد بود و چون حسين (عليه السلام) متولد شد آن حضرت در دامن من قرار گرفت .

روزى همچنان كه حسين (عليه السلامم) در دامن من بود به ر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) وارد شدم . حضرت نگاهى به حسين نمود و ديدگانش اشك آلود شد . عرضه داشتم پدر و مادرم فداى شما باد چرا گريستيد ؟ فرمود : هم اكنون جبرئيل بر من نازل شد و خبر داد امت من به زودى همين فرزند مرا شهيد مى‏كنند و خاكى از خاك سرخ رنگ او براى من آورد .

حاکم نيشابوري بعد از نقل حديث مي گويد :

هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه .

و باز در جاي ديگر ، مي نويسد :

أخبرناه أبو الحسين علي بن عبد الرحمن الشيباني بالكوفة ثنا أحمد بن حازم الغفاري ثنا خالد بن مخلد القطواني قال حدثني موسى بن يعقوب الزمعي أخبرني هاشم بن هاشم بن عتبة بن أبي وقاص عن عبد الله بن وهب بن زمعة قال أخبرتني أم سلمة رضي الله عنها ان رسول الله صلى الله عليه وآله اضطجع ذات ليلة للنوم فاستيقظ وهو حائر ثم اضطجع فرقد ثم استيقظ وهو حائر دون ما رأيت به المرة الأولى ثم اضطجع فاستيقظ وفي يده تربة حمراء يقبلها فقلت ما هذه التربة يا رسول الله قال أخبرني جبريل (عليه الصلاة والسلام) ان هذا يقتل بأرض العراق للحسين فقلت لجبريل أرني تربة الأرض التي يقتل بها فهذه تربتها هذ حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه .

المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 4 ، ص 398 .

عبد الله بن زمعه مي گويد : امّ سلمه به من خبر داد که : در يكى از شب ها، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خوابيده بودكه ناگهان با حالت اضطراب و نگرانى از خواب بيدار گشت . دوباره دراز كشيد و خواب چشمهايش را ربود . طولى نکشيد که باز بيدار شد ؛ در حالي كه اضطرابش كمتر از بار اوّل به نظر مى‏رسيد . مجدداً دراز كشيد و خوابش برد و بيدار گشت ؛ در حالي كه مقدارى خاك سرخ رنگ در دستش بود و آن را مى‏بوئيد و مى‏بوسيد ! عرض كردم : يا رسول الله ! اين تربت چيست ؟ در پاسخ فرمود : جبرئيل به من اطلاع داد كه حسين (عليه السلام) را در سرزمين عراق به شهادت مى‏رسانند . از جبرئيل درخواست كردم تا از خاك سرزمينى كه در آن به شهادت مى‏رسد به من ارائه دهد . اين تربت ، همان تربت است .

حاكم نيشابوري مي گويد : اين حديث طبق نظر بخارى و مسلم ، از احاديث صحيح است ؛ اما آن ها روايت نكرده‏اند.

و نيز طبراني در معجم کبير و هيثمي در مجمع الزوائد و متقي هندي در کنز العمال مي نويسند :

وعن أم سلمة قالت كان رسول الله صلى الله عليه وسلم جالسا ذات يوم في بيتي قال لا يدخل على أحد فانتظرت فدخل الحسين فسمعت نشيج رسول الله صلى الله عليه وسلم يبكى فأطلت فإذا حسين في حجره والنبي صلى الله عليه وسلم يمسح جبينه وهو يبكي فقلت والله ما علمت حين دخل فقال إن جبريل عليه السلام كان معنا في البيت قال أفتحبه قلت أما في الدنيا فنعم قال إن أمتك ستقتل هذا بأرض يقال لها كربلاء فتناول جبريل من تربتها فأراها النبي صلى الله عليه وسلم فلما أحيط بحسين حين قتل قال ما اسم هذه الأرض قالوا كربلاء فقال صدق الله ورسوله كرب وبلاء ، وفى رواية صدق رسول الله صلى الله عليه وسلم أرض كرب وبلاء .

المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 23 ، ص 289 – 290 و مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج 9 ، ص 188 – 189 و كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج 13 ، ص 656 – 657 و ... .

از ام سلمه نقل شده است كه گفت : در يكى از روزها كه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در منزل من نشسته بود ، به من فرمود : مواظب باش احدى بر من وارد نشود . من همچنان مراقب بودم كه ناگهان حسين عليه السلام وارد شد و صداى گريه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بگوشم رسيد . ديدم حسين عليه السلام در دامان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله ـ يا در كنار آن حضرت ـ قرار گرفته بود و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله گريه‏كنان دست بر سر او مى‏كشيد . پوزش خواستم و گفتم : به خدا سوگند ! من متوجه ورود او به اتاق نشدم . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : (از اين كه گفتم مواظب باش تا كسى بر من وارد نشود به اين دليل بود كه) جبرئيل در اين جا حضور داشت و همين كه حسين عليه السلام را مشاهده كرد پرسيد : آيا او را دوست مى‏دارى ؟ در پاسخ گفتم : آرى ! . جبرئيل گفت : امّتت او را در سرزمينى به نام‏ كربلا شهيد مى‏كنند .

ام سلمه مى‏گويد : آنگاه از خاك كربلا مشتى برداشت و به حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله نشان داد . هنگامى كه لشكر دشمن ، حسين عليه السلام را محاصره كردند و خواستند او را به شهادت برسانند ، پرسيد : اين زمين چه نام دارد ؟ گفتند :كربلا . حسين عليه السلام فرمود : رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله راست فرمود كه اين زمين ، «كرب» و «بلا» است .

هيثمي بعد از نقل حديث مي‌گويد :

رواه الطبراني بأسانيد ورجال أحدها ثقات .

و همچنين ، هيثمي در مجمع الزوائد ، ابن عساکر در تاريخ مدينه دمشق ، مزّي در تهذيب الکمال و ابن حجر عسقلاني در تهذيب التهذيب مي نويسند :

عن أم سلمة قالت كان الحسن والحسين يلعبان بين يدي رسول الله صلى الله عليه وسلم في بيتي فنزل جبريل فقال يا محمد إن أمتك تقتل ابنك هذا من بعدك وأومأ بيده إلى الحسين فبكى رسول الله صلى الله عليه وسلم وضمه إلى صدره ثم قال رسول الله صلى الله عليه وسلم يا أم سلمة وديعة عندك هذه التربة فشمها رسول الله صلى الله عليه وسلم وقال ويح وكرب وبلاء قالت وقال رسول الله صلى الله عليه وسلم يا أم سلمة إذا تحولت هذه التربة دما فاعلمي أن ابني قد قتل قال فجعلتها أم سلمة في قارورة ثم جعلت تنظر إليها كل يوم وتقول إن يوما تحولين دما ليوم عظيم .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 300 – 301 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 408 – 409 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 192 – 193 و ترجمة الإمام الحسين (ع) ، ابن عساكر ، ص 252 – 253 و مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج 9 ، ص 189 و ...

از ام سلمه روايت شده كه گفت : حسن و حسين عليهما السّلام در خانه من و در برابر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به بازى مشغول بودند . در اين هنگام جبرئيل نازل شد و گفت : اى محمد ! پس از رحلت تو ، امتت اين فرزند را (و اشاره به حسين عليه السلام كرد) شهيد مى‏كنند . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گريست و حسين عليه السلام را به سينه چسبانيد . سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تربتى را كه جبرئيل از مرقد شريف حسين عليه السلام آورده بود در دست گرفت و بوييد و فرمود : بوى كرب و بلا از آن به مشام مى‏رسد . آنگاه آن خاك را به دست ام سلمه سپرد و فرمود : اى ام سلمه ! مواظب باش و بدان كه هر گاه اين تربت مبدل به خون گرديد ، فرزندم ، حسين (عليه السلام) به شهادت رسيده است .

ام سلمه ، تربت را در شيشه‏اى ريخت و هر روز به آن تربت‏ نگاه مى‏كرد و مى‏گفت : اى خاك ! روزى كه به خون تبديل گردى آن روز ، روز عظيمى خواهد بود .

ابن حجر عسقلاني بعد از نقل اين حديث مي گويد :

و فى الباب عن عائشة و زينب بنت جحش و أم الفضل بنت الحارث و أبى أمامة و أنس بن الحارث و غيرهم‏ .

در اين باره رواياتي از عايشه ، زينب بنت جحش ، ام فضل دختر حارث ، ابو امامه ، انس بن حارث و ديگران ، نيز نقل شده است .

و همچنين هيثمي در روايت ديگري مي نويسد :

عن أبي أمامة قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم لنسائه لا تبكوا هذا الصبي يعنى حسينا قال وكان يوم أم سلمة فنزل جبريل فدخل رسول الله صلى الله عليه وسلم الداخل وقال لام سلمة لا تدعي أحدا أن يدخل على فجاء الحسين فلما نظر إلى النبي صلى الله عليه وسلم في البيت أراد أن يدخل فأخذته أم سلمة فاحتضنته وجعلت تناغيه وتسكنه فلما اشتد في البكاء خلت عنه فدخل حتى جلس في حجر النبي صلى الله عليه وسلم فقال جبريل للنبي صلى الله عليه وسلم إن أمتك ستقتل ابنك هذا فقال النبي صلى الله عليه وسلم يقتلونه وهم مؤمنون بي قال نعم يقتلونه فتناول جبريل تربة فقال بمكان كذا وكذا فخرج رسول الله صلى الله عليه وسلم قد احتضن حسينا كاسف البال مغموما فظنت أم سلمة أنه غضب من دخول الصبي عليه فقالت يا نبي الله جعلت لك الفداء انك قلت لنا لا تبكوا هذا الصبي وأمرتني ان لا أدع أحدا يدخل عليك فجاء فخليت عنه فلم يرد عليها فخرج إلى أصحابه وهم جلوس فقال إن أمتي يقتلون هذا .

مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج 9 ، ص 189 و المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 8 ، ص 285 – 286 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 190 – 191 و ترجمة الإمام الحسين (ع) ، ابن عساكر ، ص 245 – 246 و ... .

از ابو امامه روايت شده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به همسرانش فرمود : مواظب باشيد كارى نكنيد كه حسين مرا به گريه درآوريد ! آن روز كه نوبت ام سلمه بود و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله در خانه او تشريف داشت .

جبرئيل نازل شد . حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله به اتاق رفت و به امّ سلمه سپرد كه : مواظب باش كسى وارد اتاق نشود . حسين عليه السلام آمد و همين كه چشمش به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله افتاد ، مى‏خواست داخل اتاقش شودكه ام سلمه او را گرفت و به سينه چسبانيد . امام حسين عليه السلام گريست و وى سعى مى‏كرد تا او را از گريه باز دارد ؛ ولى گريه حسين عليه السلام شدت يافت و ام سلمه او را رها كرد و به اتاق حضرت صلّى اللّه عليه و آله داخل گشت و روى دامان پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نشست .

جبرئيل به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خبر داد كه در آينده نزديك ، امت تو همين فرزندت را به شهادت مى‏رسانند . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از سخن «جبرئيل» به شگفت آمد و فرمود : آن ها در حالي كه به من ايمان دارند ، فرزندم را شهيد مى‏كنند ؟ ! جبرئيل گفت : آرى ! آن ها وى را شهيد مى‏نمايند .

در حالي كه جبرئيل مشتى خاك به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى‏داد ، گفت : اين خاك از همان سرزمينى است كه در آن به شهادت مى‏رسد .

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در حاليكه بسيار اندوهناك بود حسين عليه السلام را به بغل گرفت و از خانه بيرون رفت . ام سلمه گويد : پنداشتم از آن كه حسين عليه السلام را اجازه داده‏ام تا وارد منزل شود ، ناراحت شده است ، براى همين عرض كردم : يا نبى الله ! جانم فداى شما ، خود شما به ما (همسران) توصيه كرده بوديد كه كارى نكنيد حسين من بگريد و از سوى ديگر دستور داده بوديد اجازه ندهم تا كسى بر شما وارد شود و بالاخره چاره نداشتم و به حسين عليه السلام اجازه ورود دادم . پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله چيزى نگفت تا اينكه نزد اصحاب خود رسيد . آنان در مكانى نشسته بودند . حضرت فرمود : امت من ، اين فرزندم را شهيد مى‏كنند ... .

 

والسلام علي من اتبع الهدي

خبر

طبق اخباری که امروز از عربستان صعودی به دست من رسیده و اسناد اون الان در دست بنده هست، به من خبر دادند که تعداد 2000 نفر از شیعیان عربستان سعودی به قصد زیارت حرم شریفه پیغمبر اکرم(ص) وارد این شهر شدند اما به دلایل نا معلوم خود و خانواده هاشون به دست وهابیت جنایتکار و متعصب به خاک و خون کشیده شده و اسیر و زندانی شده اند.

مقتل جمعي از ياران امام حسين (ع) که تو هیات های ما کمتر می خونند


شهادت سعيد بن عبدالله حنفي رحمه الله

روايت شده كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام زهيربن قين و سعيد بن عبدالله را فرمود كه پيش روي من بايستيد تا من نماز ظهر را به جاي آورم ايشان بر حسب فرمان در پيش رو ايستادند و خود را هدف تير و سنان گردانيدند، پس حضرت با يك نيمه اصحاب نماز خوف گذاشت و نيمي ديگر ساخته دفع دشمن بودند، و روايت شده كه سعيد بن عبدالله حنفي در پيش روي آن حضرت ايستاد و خود را هدف تير نموده بود تا روي زمين افتاد و در اين حال مي گفت خدايا لعن كن اين جماعت را لعن عاد و ثمود، اي پروردگار من سلام مرا به پيغمبر خود برسان و ابلاغ كن او را آنچه به من رسيد از زحمت جراحت و زخم چه من در اين كار قصد كردم نصرت ذرية پيغمبر ترا اين بگفت و جان بداد، و در بدن او بغير از زخم شمشير و نيزه سيزده چوبه تير يافتند.
و شيخ ابن نما فرموده كه گفته شده آن حضرت و اصحابش نماز را فرادي به ايماء و اشارت گذاشتند.
مولف گويد: كه سعيد بن عبدالله از وجوه شيعه كوفه و مردي شجاع و صاحب عبادت بود، و در سابق دانستي كه او و هاني بن هاني سبيعي را اهل كوفه با بعضي نامه‌ها به خدمت امام حسين عليه السلام فرستادند كه آن حضرت راحركت دهند از مكه و به كوفه بياورند، و اين دو نفر آخر كس بودند كه كوفيان ايشان را روانه كرده بودند و كلمات او در شب عاشورا در وقتي كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام اجازه انصراف داد در مقاتل معتبره مضبوط است و در زيارت مشتمله بر اسامي شهداء مذكور است، و در حق او و مواسه حر با زهير بن قين عبيدالله بن عمر و بدي كندي گفته:
سَعيدَبْنَ عَبَدِاللهِ لا تَنْسِيَنَّهُ
وَلاالْحُرَّ اِذْ آسي زُهَيْرًا عَلي قَسْر
فَلَوْ وَقَفَتْ صَمُّ الْجِبالِ مَكانَهُمْ
لَمارَتْعَلي سَهلٍ وَ دَكَّتْ عَلي وَعْرٍ
فَمِنْ قائم يَسْتَعْرِضُ النَّبْلَ وَجْهُهُ
وَ مِنْ مُقْدِم يَلْثَي الاَسِنَهَ بِالصَّدْرِ       


حَشَرَنا الله مَعَهُم في المُستَشهدينَ وَ رَزَقْنا مُرافَقَهُم في اَعلا عِليّينَ.

شهادت زهيربن القين رضي الله عنه
 
راوي گفت زهير بن القين ره كارزار سختي نمود و رجز خواند:
اَنَا زُهَيْرٌ وَ اَنَا ابْنُ الْقَيْنِ
اَذوُدُكُمْ بِالسّّيْفِ عَنْ حُسَيْنٍ
اِنَّ حُسَيْناً اَحَدُ السّبْطَيْنِ
اَضْرِبُكُمْ وَلا اَري مِنْ شَيْنٍ       

پس چون صاعقه آتشبار خويش را بر آن اشرار زد و بسيار كس از ابطال رجال را به خاك هلاك افكند، و به روايت محمد بن ابيطالب يكصد و بيست تن از آن منافقان را به جهنم فرستاد، آنگاه كثير بن عبدالله شعبي به اتفاق مهاجرين اوس تميمي بر او حمله كردند او را از پاي درآوردند و در آن وقت كه زهير بر خاك افتاد حضرت حسين عليه السلام فرمود: خدا ترا از حضرت خويش دور نگرداند و لعنت كند كشندگان ترا همچنان كه لعن فرمود جماعتي از گمراهان را و ايشان را به صورت ميمون و خوك مسخ نمود.
مؤلف گويد: زهير بن قين جلالت شانش زياده از آنست كه ذكر شود و كافي است در اين مقام آنكه امام حسين عليه السلام يوم عاشورا ميمنه را به او سپرد و در وقت نماز خواندن او را با سعيد بن عبدالله فرمود كه در پيش روي آن جناب بايستند و خود را وقايه‌آن حضرت كنند و احتجاج او با قوم به شرح رفت و مردانگي و جلادت او با حر ذكر شد الي غير ذلك مما يتعلق به.

مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه الله

نافع بن هلال يكي از شجاعان لشكر امام حسين عليه السلام بود، تيرهاي مسموم داشت و اسم خود را بر فاق تيرها نوشته بود شروع كرد به افكندن آن تيرها بر دشمن و مي‌گفت:
اَرْمي بِها مُعْلَمَهً اَفْواقُها
مَسْمُومَهً تَجْري بِها اَخفْاقُها
لَيْملانَّ اَرْضَها رَشاقُها
وَ النَّفْسُ لايَنْفَعُها اَشْفاقُها       

و پيوسته با آن تيرها جنگ كرد تا تمام شد، آنگاه دست زد به شمشير آبدار و شروع كرد به جهاد و مي‌گفت:
اَنّا الْغُلامُ الْيَمَنِيُّ الْجَمَلِيّ
ديني عَلي دينِ حُسَيْنِ بْنِ عَليِ
اِنْ اُقْتَلِ الْيَوْمَ فَهذا اَمَلي
فَذاكَ رَأيي و اُلاقي عَمَليً       

پس دوازده نفر و به روايتي هفتاد نفر از لشكر پسر سعد به قتل رساند به غير آنانكه مجروح كرده بود پس لشكر بر او حمله كردند و بازوهاي او را شكستند و او را اسير نمودند. راوي گفت شمر بن ذي الجوشن (ملعون) او را گرفته بود و با او بود اصحاب او و نافع را مي‌بردند به نزد عمر سعد (لعنه) و خون بر محاسن شريفش جاري بود عمر سعد (لعنه) چون او را ديد به او گفت و يحك اي نافع چه واداشت ترا بر نفس خود رحم نكردي و خود را به اين حال رسانيدي؟ گفت خداي مي‌داند كه من چه اراده كردم و ملامت نمي‌كنم خود را بر تقصير در جنگ با شماها و اگر بازو و ساعد مرا بود اسيرم نمي‌كردند. شمر (لعنه) بابن سعد گفت بكش او را اصلحك الله گفت تو او را آورده‌اي اگر مي‌خواهي تو بكش، پس شمر (لعين) شمشير خود را كشيد براي كشتن او، نافع گفت به خدا سوگند اگر تو از مسلمانان بودي عظيم بود بر تو كه ملاقات كني خدا را به خونهاي ما. فَالْحْمدُللهِ الَّذي جَعَلَ مَنا يا ناعَلي يَدَي‌ْ شِرارِ خَلْقِهِ. پس شمر (ملعون) او را شهيد كرد.
مكشوف باد كه در بعض كتب به جاي اين بزرگوار هلال ابن نافع ذكر شده، و مظنونم آنست كه نافع از اول اسم سقط شده، و سببش تكرار نافع بوده، و اين بزرگوار خيلي شجاع و با بصيرت و شريف و بزرگ مرتبه بوده، در سابق دانستي به دلالت طرماح از بيراهه به ياري حضرت سيدالشهداء عليه السلام از كوفه بيرون آمد و در بين راه به آن حضرت ملحق شد با مجمع بن عبدالله و بعضي ديگر، و اسب نافع را كه كامل نام داشت كتل كرده بودند و همراه مي‌آوردند.
و طبري نقل كرده كه در كربلا وقتي كه آب را بر روي سيدالشهداء (ع) و اصحابش بستند تشنگي برايشان خيلي شدت كرد حضرت سيدالشهداء (ع) جناب عباس (ع) را با سي سوار و بيست نفر پياده با بيست مشك فرستاد تا آب بياورند. نافع بن هلال علم بدست گرفت و جلو افتاد، عمر به حجاج كه موكل شريعه بود صدا زد كيستي؟ فرمود: منم نافع بن هلال عمرو گفت: مرحبا به تو اي برادر براي چه آمدي؟ گفت: آمدم براي آشاميدن از اين آب كه از ما منع كرديد، گفت بياشام گوارا باد ترا، گفت والله نمي‌آشامم قطره‌اي با آنكه مولايم حسين (ع) و اين جماعت از اصحابش تشنه‌اند، در اين حال اصحاب پيدا شدند، عمرو بن حجاج گفت ممكن نيست كه اين جماعت آب بياشامند زيرا كه ما را براي منع از آب در اينجا گذاشتند، نافع پيادگان را گفت كه اعتنا به ايشان نكنيد و مشكها را پر كنيد. عمرو بن حجاج و اصحابش برايشان حمله آوردند، جناب ابوالفضل العباس و نافع بن هلال ايشان را متفرق كردند و آمدند نزد پيادگان و فرمودند برويد و پيوسته حمايت كرد از ايشان تا آبها را به خدمت امام حسين (ع) رسانيدند. و اين نافع بن هلال همان است كه در جمله كلمات خود به سيد الشهداء (ع) عرض كرد: وَ اِنّا علي نيّاتِنا وَ بَصائِرنا نُوالي مَنْ والاك وَ نُعادي مَنْ عاداكَ.

مقتل عبدالله و عبدالرحمن غفاريان رحمهماالله

اصحاب امام حسين عليه السلام چون ديدند كه بسياري از ايشان كشته شدند و توانائي ندارند كه جلوگيري دشمن كنند عبدالله و عبدالرحمن پسران عروه غفاري كه از شجعان كوفه و اشراف آن بلده بودند خدمت امام حسين عليه السلام آمدند و گفتند:
يا اَبا عَبْدِاللهِ عَلَيْكَ السَّلامُ حازَنَا الْعَدُوُّ اِلَيْكَ.
مستولي شدند دشمنان بر ما و ما كم شديم به حدي كه جلو دشمن را نمي‌توانيم بگيريم لاجرم از ما تجاوز كردند و به شما رسيدند پس ما دوست داريم كه دشمن را از تو دفع نمائيم و در مقابل تو كشته شويم، حضرت فرمود مرحبا پيش بيائيد ايشان نزديك شدند و در نزديكي آن حضرت مقاتله كردند. و عبدالرحمن مي‌گفت:
قَدْ عَلِمَتْ حَقّاً بَنُوغِفارٍ
وَ خِنْدِفٍ بَعْدَ بَني نِزارٍ
لَنَضْرِبَنَّ مَعْشَرَ الْفُجّارِ
بِكُلّ عَضْبٍ صارِم بَتار
يا قَوْم زُودُواعَنْ بَنِي الاَحْرارِ
بالْمُشْرِفِيّ وَالْقِنَا الْخَطّار       
پس مقاتله كرد تا شهيد شد. راوي گفت آمدند جوانان را جابريان سيف بن الحارث بن سريع و مالك بن عبدبن سريع، و اين دو نفر دو پسر عم و دو برادر مادري بودند آمدند برادر من براي چه مي‌گرئيد؟ به خدا سوگند كه من اميدوارم بعد از ساعت ديگر ديده شما روشن شود، عرض كردند خدا ما را فداي تو گرداند به خدا سوگند ما بر جان خويش گريه نمي‌كنيم بلكه بر حال شما مي‌گرييم كه دشمنان دور تو را احاطه كرده‌اند و چاره ايشان نمي‌توانيم نمود، حضرت فرمود كه خدا جزا دهد شما را به اندوهي كه بر حال من داريد و به مواساه شما با بهترين جزاي پرهيزكاران، پس آن حضرت را وداع كردند و به سوي ميدان شتافتند و مقاتله كردند تا شهيد گشتند.

شهادت حنظله بن اسعد

شهادت حنظله بن اسعد، قدّ مردي علم كرد و پيش آمد و در برابر امام عليه السلام بايستاد و در حفظ و حراست آن جناب خويشتن را سپر تيز و نيزه و شمشير ساخت و هر زخم سيف و سناني كه به قصد امام عليه السلام مي‌رسيد به صورت و جان خود مي‌خريد و همي ندا در مي‌داد كه اي قوم! من مي‌ترسم بر شما كه مستوجب عذاب لشكر احزاب شويد، و مي‌ترسم بر شما برسد مثل آن عذابهائي كه بر امتهاي گذشته وارد شده مانند عذاب قوم نوح و عاد و ثمود و آنانكه بعد از ايشان طريق كفر و جحود گرفتند و خدا نمي‌خواهد ستمي براي بندگان، اي قوم! من بر شما مي‌ترسم از روز قيامت، روزي كه روز از محشر بگردانيد به سوي جهنم و شما را از عذاب خدا نگاه دارنده‌اي نباشد، اي قوم مكشيد حسين (ع) را پس مستاصل و هلاك گرداند خدا شما را به سبب عذاب، و به تحقيق كه بي‌بهره و نااميد است كسي كه به خدا افتراء‌بندد و از اين كلمات اشاره كرد به نصيحتهاي مؤمن آل فرعون با آل فرعون.
و موافق بعضي از مقاتل حضرت فرمود اي حنظله بن اسعد خدا ترا رحمت كند دانسته باش كه اين جماعت مستوجب عذاب شدند هنگامي كه سر بر تافتند از آنچه كه ايشان را به سوي حق دعوت كردي و بر تو بيرون شدند و ترا و اصحاب ترا ناسزا و بد گفتند و چگونه خواهد بود حال ايشان الان و حال آنكه برادران پارساي ترا كشتند، پس حنظله عرض كرد راست فرمودي فدايت شوم، آيا من به سوي پروردگار خود نروم و با برادران خود ملحق نشوم؟ فرمود بلي شتاب كن و برو به سوي آنچه كه از براي تو مهيا شده‌است و بهتر است از دنيا و آنچه در دنيا است و به سوي سلطنتي كه هرگز كهنه نشود و زوال نپذيرد، پس آن سعيد نيك اختر حضرت را وداع كرد و گفت: السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ صَلَّي اللهُ عَلَيْكَ وَ عَلي اَهْلِ بَيْتِكَ وَ عَرَّفَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ في جَنَّتِهِ.
فرمود: آمين آمين، پس آنجناب در جنگ با منافقان پيشي گرفت و نبرد دليرانه كرد و شكيبائي در تحمل شدائد نمود تا آنكه بر او حمله كردند و او را به برادران شايسته‌اش ملحق نمودند . مؤلف گويد كه حنظله بن اسعد از وجوه شيعه و از شجاعان و فصحاء تعداد شده و او را شبامي گويند به جهت آنكه نسبتش به شبام (بر وزن كتاب موضعي است به شام) مي‌رسد، و بنو شبام بطني مي‌باشند از هَمْدان.

شهادت شوذب و عابس رضي الله عنهما

عابس بن ابي شبيب شاكري همداني چون از براي ادراك سعادت شهادت عزيمت درست كرد روي كرد با مصاحب خود شوذب مولي شاكر كه از متقدمين شيعه و حافظ حديث و حامل آن و صاحب مقامي رفيع بلكه نقل شده كه او را مجلسي بود كه شيعيان به خدمتش مي‌رسيدند و از جنابش اخذ مي‌نمودند و كانَ رَحِمَهُ اللهُ وَجْهاً فيهِمْ.
بالجمله عابس با وي گفت اي شوذب امروز چه در خاطر داري؟ شوذب گفت مي‌خواهي چه در خاطر داشته باشم؟ قصد كرده‌ام كه با تو در ركاب پسر پيغمبر (ص) مبارزت كنم تا كشته شوم. عابس گفت گمان من هم به تو همين بوده، الحال به خدمت آن حضرت بشتاب تا ترا چون ديگر كسان در شمار شهداء به حساب گيرد ودانسته باش كه از پس امروز چنين روز به دست هيچكس نشود چه امروز روزيست كه مرد بتواند از تحت الثري قدم بر فرق ثريا زند و همين يك روز روز عمل و زحمت است و بعد از آن روز مزد و حساب و جنت است. پس شوذب به خدمت حضرت شتافت و سلام وداع گفت پس به ميدان رفت و مقاتله كرد تا شهيد گشت، رحمه الله و رضوانه عليه.
راوي گفت پس از آن عابس به نزد جناب امام حسين عليه السلام شتافت و سلام كرد و عرض كرد يا اباعبدالله هيچ آفريده‌اي چه نزديك چه دور، چه خويش و چه بيگانه در روي زمين روز به پاي نبرد كه در نزد من عزيز و محبوبتر از تو باشد و اگر قدرت داشتم كه دفع اين ظلم و قتل از تو بنمايم به چيزي كه از خون من و جان من عزيزتر بودي تواني و سستي در آن نمي‌كردم و اين كار را به پايان مي‌رسانيدم آنگاه آن حضرت را سلام داد و گفت گواه باش كه من بر دين تو و دين پدر تو مي‌گذرم، پس با شمشير كشيده چون شير شميده به ميدان تاخت در حالي كه ضربتي بر جبين او رسيده بود، ربيع بن تميم كه مردي از لشكر عمر بن سعد بود گفت كه چون عابس را ديدم كه رو به ميدان آورده او را شناختم، و من از پيش او را مي شناختم و شجاعت و مردانگي او را در جنگها مشاهده كرده بودم و شجاع‌تر از او كسي نديده بودم، اين وقت لشكر را ندا در دادم كه هان اي مردم، هذا اَسَدُ الاُسُودِ هذا ابْن اَبي شبيبٍ.
ربيع ابن تميم آواز برداشت
بسوي فوج اعدا گردن افراشت
كه مي‌آيد هزبري جانب فوج
كه عمان است از بحر كفش موج       

فرياد كشيد اي قوم اين شير شيران است، اين عابس بن ابي شبيب است هيچكس به ميدان او نرود و اگر نه از چنگ او سلامت نرهد.
پس عابس چون شعله جواله در ميدان جولان كرد و پيوسته ندا در داد الارجُل الارَجلُ هيچكس جرأت مبارزت او ننمود اين كار بر ابن سعد ناگوار آمد ندا در داد كه عابس را سنگباران نمايند لشكريان از هر سو به جانب او سنگ افكندند، عابس كه چنين ديد زره از تن دور كرد و خود از سر بيفكند.
وقت آن آمد كه من عريان شوم
جسم بگذارم سراسر جان شوم
آنچه غير از شورش و ديوانگي است
اندرين ره روي در بيگانگي است
آزمودم مرگ من در زندگيست
چون رهم زين زندگي پايندگيست
آنكه مردن پيش چشمش تهلكه است
نهي لاتُلقوا بگيرد او به دست
و آنكه مردن شد مر او را فتح باب
سارعوا آمد مر او را در خطاب
الصّلا اي حشر بنيان سارِعُوا
البلا اي مرگ بنيان دارعوا   
و حمله بر لشكر نمود و گويا حسان بن ثابت در اين مقام گفته:
يَلْقَي الرِمّاحَ الشّاجِراتِ بِنَحْرِهِ
وَ يُقيمُ هامَتَهُ مَقامَ الْمِغْفَرِ
ما اَنْ يُريدُ اِذِا الرّماحُ شَجَرْنَهُ
دِرْعاً سِوي سِرْ طيبِ الْعَنْصُر
وَ يَقْوُلُ لِلّطَرْفِاصْطَبْرِ لِشَبَا الْقَنا
فَهَدَمْتُ رُكْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تَعْقَرِ       
و شاعر عجم در اين مقام گفته:
جوشن ز بر فكند كه ما هَم نه ماهيم                      مغفر ز سر فكند كه بازم نيم خروس
بي‌خود و بي‌زره بدر آمد كه مرگ را                     در بر برهنه مي‌كشم اينك چو نوعروس

ربيع گفت قسم به خدا مي‌ديدم كه عابس بهر طرف كه حمله كردي زياده از دويست تن از پيش او مي‌گريختند و بر روي يكديگر مي‌ريختند، بدينگونه رزم كرد تا آنكه لشكر از هر جانب او را فرا گرفتند و از كثرت جراحت سنگ و زخم سيف و سنان او را از پاي درآوردند و سر او را ببريدند و من سر او را در دست جماعتي از شجاعان ديدم كه هر يك دعوي مي‌كرد كه من او را كشتم عمر سعد (ملعون) گفت اين مخاصمت به دور افكنيد هيچكس يك تنه او را نكشت بلكه همگي در كشتن او همدست شديد و او را شهيد كرديد. مؤلف گويد نقل شده كه عابس از رجال شيعه و رئيس و شجاع و خطيب و عابد و متهجد بوده و كلام او با مسلم بن عقيل در وقت ورود او به كوفه در سابق ذكر شد. و طبري نقل كرده كه مسلم نامه به حضرت امام حسين عليه السلام نوشت بعد از آنكه كوفيان با او بيعت كردند و از حضرت خواست كه بيايد، و كاغذ را عابس براي امام حسين عليه السلام ببرد.
 
شهادت ابي اشعثاء‌البهدلي الكندي عليه الرحمه

راوي گفت يزيد بن زياد بهدلي كه او را ابوالشعثاء‌مي‌گفتند شجاعي تيرانداز بود، مقابل حضرت سيدالشهداء عليه السلام به زانو در آمد و صد تير بر دشمن افكند كه ساقط نشد از آنها مگر پنج تير، در هر تيري كه مي‌افكند مي‌گفت:
اَنَا ابْنُ بَهْدَلَه، فُرسانُ الْعَرْجله و سيّدالشّهداء عليه السلام مي‌گفت خداوندا تير او را بنشان آشنا كن و پاداش او را بهشت عطا كن. و رجز او در آن روز اين بود.
اَنَا يَزيدٌ و‌َ اَبي مُهاصِرٌ
اَشْجَعُ مِنْ لَيْثٍ بِغِيْلٍ خادِرٌ
يا رَبّ اِنّي لِلحُسَيْنِ ناصِرٌ
وَلاِبْنِ سَعْدٍ تارِكٌ وَ هاجِرٌ       

مؤلف گفت: كه در مناقب ابن شهر آشوب مصرع ثاني چنين است: لَيْتٌ هَصُورٌ فِي الَْرينِ خادِرٌ. اين لطفش زيادتر است به ملاحظه هصور با مهاصر و هصور يعني شير بيشه و فيروزآبادي گفته: كه يزيدبن مهاصر از محدثين است.
روايت شده كه عمرو بن خالد صيداوي و جابرن حارث سليماني و سعد مولي عمروبن خالد و مجمع بن عبدالله عائذي مقاتله كردند در اول قتال و با شمشيرهاي كشيده به لشكر پسر سعد حمله نمودند، چون در ميان لشكر واقع شدند لشكر بر دور آنها احاطه كردند و ايشان را از لشكر سيدالشهداء عليه السلام جدا كردند و جناب عباس ابن اميرالمؤمنين عليه السلام حمله كرد بر لشكر و ايشان را خلاص نمود و بيرون آورد در حالي كه مجروح شده بودند و ديگر باره كه لشكر رو به آنها آوردند بر لشكر حمله نمودند و مقاتله كردند تا در يك مكان همگي شهيد گرديدند. رحمه الله عليهم.
و روايت شده از مهران كابلي كه گفت در كربلا مشاهده كردم مردي را كه كارزار سختي مي‌كند، حمله نمي‌كند بر جماعتي مگر آنكه ايشان را پراكنده و متفرق مي‌سازد و هرگاه از حمله خويش فارغ مي‌شود مي‌آيد نزد امام حسين عليه السلام و مي‌گويد:
في جَنَّهِ الْفِرْدَوْسِ تَعْلوُ صَعَدا        اَبْشِر هَدَيْتَ الرُّشْدَ يَابْنَ اَحْمَدا
پرسيدم كيست اين شخص؟ گفتند: ابوعمره حنظلي، پسر عامربن نهشل تيمي او را شهيد كرد و سرش را بريد، مولف گويد: گفته‌اند كه اين ابوعمره نامش زياد بن غريب است و پدرش از صحابه است و خودش درك حضرت رسول (ص) نموده و مردي شجاع و متعبد و متهجد، معروف به عبادت و كثرت نماز بوده رضوان الله عليه.
 
شهادت جون رضي الله عنه

ماه بني غفاري و خورشيد آسمان               هم روح دوستاني و هم سرو بوستان
جَون مولي ابوذر غفاري رضي الله عنه در ميان لشكر سيدالشهداء عليه السلام بود و آن سعادتمند نيز عبدي سياه بود آرزوي شهادت نموده از حضرت امام عليه السلام طلب رخصت كرد آنجناب فرمود تو متابعت ما كردي در طلب عافيت پس خويشتن را به طريق ما مبتلا مكن از جانب من مأذوني كه طريق سلامت خويش جوئي. عرض كرد: يابن رسول الله من در ايام راحت و وسعت كاسه ليس خوان شما بوده‌ام و امروز كه در روز سختي و شدت شما است دست از شما بردارم، به خدا قسم كه بوي من متعفن و حسب من پست و رنگم سياه است پس دريغ ميفرمائي از من بهشت را تا بوي من نيكو شود و جسم من شريف و رويم سفيدگردد. لا والله هرگز از شما جدا نخواهم شد تا خون سياه خود را با خونهاي طيب شما مخلوط سازم.
اين بگفت و اجازت حاصل كرد و به ميدان شتافت و اين رجز خواند.
كَيْفَ يَرَي الْكُفّارُ ضَرْبَ الاَسْوَدِ
بِالسَّيْفِ ضَرْباً عَنْ بَني مُحَمّد
اَُذُّب عَنْهُمْ بِالِلّسانِ وَالْيَدِ
اَرْجُوا بِه الْجَنَّهَ يَوْمَ الْمَوْرِد       

و بيست و پنج نفر را به خاك هلاك افكند تا شهيد شد. و در بعض مقاتل است كه حضرت امام حسين عليه السلام بيامد و بر سر كشته او ايستاد و دعا كرد:
بارالها روي جون را سفيد گردان بوي او را نيكو كن و او را با ابرار محشور گردان و در ميان او و محمد و آل محمد عليهم السلام شناسائي ده و دوستي بيفكن.
و روايت شده: گاهي كه مردمان براي دفع شهداء حاضر شدند جسد جون را بعد از ده روز يافتند كه بوي مشك از او ساطع بود رضوان الله عليه. حجاج بن مسروق مؤدن حضرت امام حسين عليه السلام به ميدان آمد و رجز خواند:
اَقْدِمْ حُسَيْناً هادِيًا مَهْدِياُ
فَالْيَوْمَ تَلْقي جَدَّكَ انَّبِيّا
ثُمَّ اَباكَ ذَا النَّدي عَليّا
ذاكَ الّذَي نَعْرِفُهُ وَصِيًّا       

و بيست و پنج نفر به خاك هلاك افكند پس شهيد شد. رحمه الله عليه.
 
شهادت جواني پدر كشته قدس سره

جواني در لشكر حضرت بود كه پدرش را در معركه كوفيان كشته بودند مادرش با او بود و او را خطاب كرد كه اي پسرك من از نزد من بيرون شو و در پيش روي پسر پيغمبر صلي الله عليه و آله قتال كن. لاجرم آن جوان تحريك مادر آهنگ ميدان كرد، جناب سيدالشهداء عليه السلام كه او را ديد فرمود كه اين پسر پدرش كشته گشته و شايد كه شهادت او بر مادرش مكروه باشد، آن جوان عرض كرد پدر و مادرم فداي تو باد مادرم مرا به قتال امر كرده، پس به ميدان رفت و اين رجز را قرائت كرد:
اَميري حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الاَمير
سُروُر فُؤادِ الْبَشيرِ النَّذيرِ
عَليٌ وَ فاطِمَهٌ والِداهُ
فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظيرٍ
لَهُ طَلْعَهٌ مِثْلُ شَمْسِ الضُّحي
لَهُ غُرَّهٌ مِثْلُ بَدْرٍ مُنيرٍ       


تا كارزار كرد و اين جهان را وداع نمود، كوفيان سر او را از تن جدا كردند و به لشكرگاه امام حسين عليه السلام افكندند، مادر سر پسر را گرفت و بر سينه چسبانيد و گفت: احسنت اي پسرك من، اي شادماني دل من و اي روشني چشم من، و آن سر را با تمام غضب به سوي مردي از سپاه دشمن افكند و او را بكشت، آنگاه عمود خيمه را گرفت و بر ايشان حمله كرد و مي‌گفت:
اَنَا عَجُوزُ سَيّديضَعيَهٌ
خاوِيَهٌ بالِيَهٌ نَحيفهٌ
اَضْرِبُكُمْ بِضَرْبَهٍ عَنيفَهٍ
دُونَ بَني فاطِمَهَ الشَّريفَهَ       

پس دو تن از لشكر دشمن را بكشت، جناب امام حسين عليه السلام فرمان كرد كه از ميدان برگردد و دعا در حق او كرد

شهادت غلام ترکی
 
گفته شد كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام را غلام تركي بود در نهايت صلاح و سداد و قاري قرآن بود، در روز عاشورا آن غلام باوفا خود را بر صف سپاه مخالفان زد و رجز خواند:
اَلْبَحْرُ مِنْ طَعْني وَ ضَرْبي يَصْطَلي
وَ الْجَوُّ مِنْ سَهْمي وَ نَبْلي يَمْتَلي
اِذا حُسامي في يَميني يَنْجَلي
يَنْشَقُّ قَلْبُ الْحاسِدِ الْمُبَجَّل       

پس حمله كرد و بسياري از مخالفان را بدرك فرستاد، و بعضي گفته‌اند هفتاد نفر از آن سپاه رويان را به خاك هلاك افكند و آخر به تيغ ظلم و عدوان بر زمين افتاد، حضرت امام حسين عليه السلام بالاي سرش آمد و بر او بگريست و روي مبارك خود را بر روي آن سعادتمند گذاشت آن غلام چشم بگشود و نگاهش به آن حضرت افتاد و تبسمي كرد و مرغ روحش به بهشت پرواز نمود.

شهادت عمروبن قرظه بن كعب انصاري خزرجي

عمروبن قرظه از براي جهاد قدم مردي در پيش نهاد و از حضرت سيدالشهداء عليه السلام رخصت طلبيد و به ميدان رفت و رجز خواند:
قَدْ عَلِمَتْ كَتيبَهُ الاَنْصار
اِنّي سَاَحْمي حَوْزَهَ الذّمار
ضَرْبَ غُلام غَيْرَ نُكْسٍ شارٍ
دوُنَ حُسَيْنِ مُهْجَتي وَداري       
و به تمام شوق و رغبت كارزار نمود تا جمعي از لشكر ابن زياد را به جهنم فرستاد و هر تير و شمشيري كه به جانب امام حسين عليه السلام مي‌رسيد او به جان خود مي‌خريد، و تا زنده بود نگذاشت كه شر و بدي به آن حضرت برسد. تا آنكه از شدت جراحت سنگين شد، پس به جانب آن حضرت نگران شد وعرض كرد: يابن رسول الله آيا به عهد خويش وفا كردم؟ فرمود: بلي، تو پيش از من به بهشت مي‌روي رسول خدا (ص) را از من سلام برسان و او را خبر ده كه من هم بر اثر مي‌رسم. پس عاشقانه با دشمن مقاتله كرد تا شربت شهادت نوشيد و رخت به سراي ديگر كشيد.
مؤلف گويد كه قرظه (به ظاء معجمه و فتحات ثلث) والد عمرو از صحابه كبار و از اصحاب علي اميرالمومنين عليه السلام است، و مردي كافي و شجاع بوده و در سنه بيست و چهار، ري را با ابوموسي فتح كرده و در صفين اميرالمؤمنين عليه السلام رايت انصار را به او مرحمت كرده بود. و در سنة پنجاه و يك وفات كرده و غير از عمر و پسري ديگر داشت كه نامش علي بود و در جيش عمر در كربلا بود و چون برادرش عمرو شهيد شد امام حسين عليه السلام را ندا كرد و گفت: يا حسين يا كذّاب ابنْ الكذّاب اَضْلاَلت اَخي غَرَّرْته حتي قَتَلَه، حضرت در جواب فرمود:
اِنَّ اللهِ لَمْ يُضِلَّ اَخاكَ وَ لكِنَّهُ هَدي اَخاكَ وَ اَضَلَّكَ
علي ملعون گفت خدا بكشد مرا اگر ترا نكشم مگر آنكه پيش از آن كه بتو برسم هلاك شوم، پس به قصد آن حضرت حمله كرد، نافع بن هلال او را نيزه زد كه بر زمين افتاد و اصحاب عمر سعد حمله كردند و او را نجات دادند، پس از آن خود را معالجه كرد تا بهبودي يافت و عمرو بن قرظه همان كس است كه جناب امام حسين عليه السلام او را فرستاد به نزد عمر سعد و از عمر خواست كه شب همديگر را ملاقات كنند، و گويند چون ملاقات حاصل شد حضرت او را به نصرت خويش طلبيد. عمر عذر آورد و از جمله گفت كه خانه‌ام خراب مي‌شود، حضرت فرمود: من بنا مي‌كنم براي تو، عمر گفت ملكم را مي‌گيرند، حضرت فرمود: من بهتر از آن از مال خودم در حجاز به تو خواهم داد عمر قبول نكرد.
عمروبن قرظه در يوم عاشورا در رجز فرمود: تعريض بر عمر سعد در اين مصرع دوُن حُسَيْنٍ مُهْجَتي وَداري. حاصل آنكه عمر سعد به جهت آنكه خانه‌اش خراب نشود از حضرت حسين عليه السلام اعراض كرد و گفت اِنهَدَم داري لكن من مي‌گويم فداي حسين باد جان و خانه‌ام.

شهادت سويد بن عمرو بن ابي المطاع الحثعمي ره

سويد بن عمرو آهنگ قتال نمود و او مردي شريف النسب و زاهد و كثيرالصلوه بود، چون شير شرزه حمله كرد و بر زخم سيف و سنان شكيبائي بسيار كرد چندان جراحت يافت كه اندامش سست شد و در ميان كشتگان بيفتاد و بر همين بود تا وقتي كه شنيد حسين عليه السلام شهيد گرديد. ديگر تاب نياورده، در موزه او كاردي بود او را بيرون آورده و به زحمت و مشقت شديد لختي جهاد كرد تا شهيد گرديد. قاتل او عُرْوَه بْنِ بَكّارِ نابكار تغلبي و زيد بن ورقاء است و اين بزرگوار آخر شهيد از اصحاب است. رحمه الله و رضوانه عليهم اجمعين و اشركنا معهم اله الحق آمين.
ارباب مقاتل گفته‌اند كه در ميان اصحاب جناب امام حسين عليه السلام اين خصلت معمول بود: اَلسَلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسوُلِ اللهِ صَلَّي الله عَلَيْهِ وَ آلِهِ.
حضرت پاسخ ايشان مي‌داد و مي‌فرمود ما در عقب ملحق به شما خواهيم شد، و اين آيه مباركه را تلاوت مي‌كرد:
فَمِنْخُمْ مَنْ قَضي نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً.(*1)

ذكر مقتل عبدالله بن عفيف ازدي رحمه الله تعالي

شيخ مفيد (ره) فرموده پس ابن زياد (لعين) از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر برآمد و گفت حمد و سپاس خداوندي را كه ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه (عليهما العنه) و گروه او را و كشت دروغگوي (نعوذ بالله) پس دروغگو را و اتباع او را. اين وقت عبدالله بن عفيف ازدي كه از بزرگان شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام و از زهاد و عباد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم ديگرش در صفين نابينا شده بود و پيوسته ملازمت مسجد اعظم مي‌نمود و اوقات را به صوم و صلوه بسر مي‌برد، چون اين كلمات كفرآميز ابن زياد (لعين) را شنيد بانگ بر او زد كه اي دشمن خدا دروغگو توئي و پدر تو زياد بن ابيه است و ديگر يزيد (پليد) است كه ترا امارت داده و پدر اوست اي پسر مرجانه. اولاد پيغمبر را مي‌كشي و بر فراز منبر مقام صديقين مي‌نشيني و از اين سخنان مي‌گوئي؟
ابن زياد در غضب شد بانگ زد كه اين مرد را بگيريد و نزد من آريد، ملازمان ابن زياد برجستند و او را گرفتند، عبدالله طايفه ازد را ندا در داد كه مرا دريابيد هفتصد نفر از طايفه ازد جمع شدند و ابن عفيف را از دست ملازمان ابن زياد بگرفتند. ابن زياد را چون نيروي مبارزت ايشان نبود صبر كرد تا شب درآمد آنگاه فرمان داد تا عبدالله را از خانه بيرون كشيدند و گردن زدند، و امر كرد جسدش را در سبحه بدار زدند. و چون عبيدالله اين شب را به پايان برد روز ديگر شد امر كرد كه سر مبارك امام عليه السلام را در تمامي كوچه‌هاي كوفه بگردانند و در ميان قبايل طواف دهند.
از زيد بن ارقم روايت شده كه گاهي كه آن سر مقدس را عبور مي‌دادند من در غرفه خويش جاي داشتم و آن سر را بر نيزه كرده بودند چون برابر من رسيد شنيدم كه اين آيه را تلاوت مي‌فرمود: اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِنْ اياتِنا عَبَجاً.
سوگند با خداي كه موي بر اندام من برخاست و ندا در دادم كه يابن رسول الله امر سر مقدس تو والله از قصه كهف و رقيم اعجب و عجيبتر است.
روايت شده كه به شكرانه قتل حسين عليه السلام چهار مسجد در كوفه بنيان كردند. نخستين را مسجد اشعث خوانند، دوم مسجد جرير، سيم مسجد سماك، چهارم مسجد شبث بن ربعي لعنهم الله، و بدين بنيانها شادمان بودند.(*2)

زهير بن قين بجلي رايت‏شجاعت     
        
او از ياران بزرگ و با وفاي امام حسين(ع) و مردي شايسته وشريف بود; رزمنده‏اي دلير و جنگجويي توانا شمرده مي‏شد و درميان قبيله خود، که در کوفه سکونت داشتند، مي‏زيست. وي را زهيربن قين بن قيس انماري بجلي مي‏خواندند. (1)

ويژگيهاي زهير بن قين

از موارد شرکت زهير در فتوحات همانا شرکت در غزوه بلنجر است‏که خاطره‏اي نيز از آن باز گفته است. و در آينده به آن خواهيم‏پرداخت.
نمونه ديگرش حضور در کربلاست. او بحق بازوي تواناي امام شمرده‏مي‏شد. رشادت و دلاوري او چنان بود که امام حسين(ع) در روزعاشورا، هنگام تنظيم سپاه خود که بيش از هفتاد نفر بودند، وي‏را بر ميمنه گمارد; حبيب را در ميسره جاي داد، خود در قلب‏سپاه قرار گرفت و پرچم را به برادرش عباس سپرد. (3)


زهير در گفتار و عمل، در راه و کربلا در مواقع مختلف، اين‏ويژگي را بخوبي به نمايش گذارد. گفتارش در شب عاشورا و عملش‏در روز عاشورا بهترين گواه بر درستي اين سخن است.
او در شب عاشورا، هنگامي که امام حسين(ع) اجازه رفتن به وي‏داد، اظهار داشت: «لا و الله لا يکون ذلک ابدا ا اترک ابن رسول‏الله(ص) اسيرا في يد الاعداء و انجو انا؟! لا اراني الله ذلک‏اليوم.» (4) نه به خدا سوگند، هرگز چنين نخواهد بود. آيافرزند رسول خدا را در دست دشمنان اسير بگذارم و خود را نجات‏دهم؟! خداي آن روز را به من نشان ندهد.
زهير در راه مکه تا کوفه، هنگامي از خدمت امام حسين(ع) بازگشت، همسر و يارانش را مخاطب قرار داد و گفت:
من تصميم گرفته‏ام همراه حسين باشم تا جانم را فدايش سازم و... (5)

پيوستن به حسين(ع)

زهير بن قين در سال شصت هجري به مقصد فريضه حج، همراه همسر وگروهي از يارانش، کوفه را ترک کرد.
او، پس از انجام فريضه حج، مکه را ترک گفت و رهسپار کوفه شد.
زهير و يارانش آنقدر تند مي‏رفتند که در کوتاهترين زمان نزديک‏منزلگاه رسيدند. آنها همواره مي‏کوشيدند که قدري دورتر از محل‏استقرار موقت امام حسين(ع) فرود آيند.
امام و يارانش در محلي به نام زرود (6) فرود آمدند و چادرهاي‏خود را برپا ساختند. کاروان زهير از راه رسيد، اما چون دورتراز چادرهاي امام جايي مناسب نيافت، چادرهاي خود را در همان‏حوالي برپا ساخت. شيخ عباس قمي مي‏نويسد: گروهي از قبيله فزاره‏و بجيله چنين روايت‏شده است: هنگام مراجعت از مکه، با زهير بن‏قين بجلي همراه بوديم. در منازل، که به حضرت امام حسين(ع)مي‏رسيديم، از او دوري مي‏کرديم; زيرا سير با آن حضرت را دوست‏نمي‏داشتيم. ناگزير هرگاه امام حرکت مي‏کرد، زهير مي‏ماند وهرگاه آن حضرت توقف مي‏کرد، زهير به راه مي‏افتاد. در يکي ازمنازل، آن حضرت در طرفي منزل کرد و ما نيز ناگزير در طرف ديگرفرود آمديم. هنگامي که مشغول غذا خوردن بوديم، ناگاه رسولي ازطرف امام حسين(ع) آمد و پس از ابراز سلام، به زهير گفت:
ابا عبد الله(ع) تو را مي‏خواند.
ما از نهايت‏حيرت لقمه‏هايي که در دست داشتيم، افکنديم ولحظه‏اي ساکت و بي‏حرکت مانديم، گويا پرنده‏اي بر سر ما نشسته‏است.
همسر زهير، که دلهم ناميده مي‏شد، به زهير گفت: سبحان الله،فرزند پيامبر(ص) تو را مي‏طلبد و تو در رفتن درنگ مي‏کني... برخيز و نزدش شتاب، ببين چه مي‏فرمايد.
زهير برخاسته، خدمت‏حضرت رفت و زماني نگذشت که شاد و خرم، باچهره بر افروخته، نزد همسر و يارانش باز گشت. بي‏درنگ دستورداد خيمه‏اش را برکنند و نزديک سراپرده‏هاي آن حضرت برپاسازند. آنگاه به همسرش گفت: تو از قيد زوجيت من رهايي، به اهل‏خود بپيوند; زيرا نمي‏خواهم که از سوي من زياني به تو رسد. (7)
مفيد اضافه مي‏کند: آنگاه به يارانش گفت: هر يک از شما که دوست‏دارد، همراهم باشد، چه بهتر; و گرنه اين آخرين ديدار ماست.
سپس گفت: شما را از حقيقتي آگاه مي‏کنم. يادم نمي‏رود، وقتي درغزوه بحر (8) شرکت کرديم; خداوند پيروزي را نصيب ما گردانيد وغنمايمي به دست آورديم. سلمان فارسي، همراه ما بود، هنگامي که‏ديد همگان از اين پيش آمد خوشحال هستند، گفت: آيا از اين‏پيروزي که خداوند نصيب شما ساخت و از غنيمتهايي که به دست‏آورديد، شادمانيد؟! گفتيم: آري.
سلمان گفت: اگر سيد جوانان آل محمد را درک کرديد، به ياري اوخوشحال‏تر باشيد از آنچه که امروز بر آن دست‏يافتيد. و اکنون‏من با شما خدا حافظي مي‏کنم. (9) آري او با اهل و يارانش خداخافظي کرد تا به دنبال گمشده‏اي که سالها در پي‏اش بود، برود.
او همه چيز و همه کس را رها کرد و رفت تا حسيني شود و جان خودرا نثار حسين و مکتب و عقيده وي کند.

نقش زهير در حادثه کربلا

زهير همسر خود را طلاق گفت، از ياران خود جدا شد، به اردوگاه‏حسيني پيوست و در شمار سربازان شيفته و فدايي امام حسين(ع)جاي گرفت. او در طول مسير در موارد گوناگون، از جاي برمي‏خاست‏و به تاييد سخنان امام مي‏پرداخت. بخشي از مواردي که زهيرارادت راستين خود را به نمايش گزارد، چنين است:

پس از برخورد امام با سپاه حر در محلي به نام ذو حسم (10) امام(ع) در جمع حاضران سخن گفت. آنگاه زهير از جاي برخاسته،به ياران امام گفت: شما سخن مي‏گوييد يا من آغاز کنم؟
گفتند: آري، تو سخن بگوي.
زهير، پس از به جاي آوردن حمد وثناي خداوند، امام را مخاطب قرار داد و گفت: اي فرزند رسول‏خدا، سخنانت را شنيديم... به خدا سوگند، اگر دنيا براي ماباقي بود و قرار بود در آن بمانيم و جدايي از اين دنيا به‏معناي ياري تو بود; باز همراهي شما را برمي‏گزيديم. امام(ع)،ضمن ستودن روحيه بالاي او، برايش دعاي خير کرد. (11)

کاروان حسيني به موازات سپاهيان حر حرکت مي‏کرد که ناگه از دورسواري نمايان شد. او پيک ابن زياد بود و نامه‏اي از سوي وي‏براي حر آورده بود. در آن نامه، ابن زياد نوشته بود: با رسيدن‏اين نامه بر حسين بن علي فشار بياور و او را در بياباني بي‏آب‏و علف فرود آر.
حر متن نامه را براي امام خواند و آن حضرت رادر جريان ماموريت‏خويش قرار داد. امام فرمود: پس بگذار ما دربيابان نينوا يا غاضريات و يا شفيه فرود آييم.
حر گفت: نمي‏توانم با اين پيشنهاد شما موافقت کنم; زيرا من‏ديگر در تصميم‏گيري آزاد نيستم و همين نامه‏رسان جاسوس ابن‏زياد است...
در اين هنگام، زهير بن قين گفت: براي ما جنگيدن با اين گروه‏اندک از نبرد با افراد بسياري که پشت‏سر آنهاست آسان‏تر است.
به خدا سوگند، طولي نخواهد کشيد که لشکريان بسياري براي حمايت‏از اينان مي‏رسد و ديگر ما در برابر آنان توان مقاومت نخواهيم‏داشت.
امام(ع) در پاسخ به پيشنهاد زهير فرمود: «ما کنت لابداهم‏بالقتال.» من هرگز شروع‏کننده جنگ نخواهم بود. (12)

در عصر تاسوعا، هنگامي که عمر بن سعد يارانش را فرمان داد تابه اردوگاه حسين بن علي نزديک شوند، حضرت به برادرش عباس‏فرمود: عباس جانم، فدايت گردم; برادرجان، سوار شو، آنها راملاقات کن و بپرس براي چه آمده‏اند؟
عباس با بيست‏سوار، که زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نيز درشمار آنها بودند، به ديدار يزيديان رفت. و به آنها گفت: چه‏مي‏خواهيد؟ گفتند: از امير فرمان رسيده يا تسليم شويد يابجنگيم.
گفتند: درنگ کنيد تا آنچه مي‏گوييد به ابي عبد الله(ع) برسانيم.
يزيديان گفتند: او را ديدار کن و خبر بياور.
عباس باز گشت تا به حسين خبر دهد. يارانش ماندند تا با آنهاگفتگو کنند. حبيب بن مظاهر به زهير گفت: اگر مايلي، با اين‏قوم سخن بگو و اگر مي‏خواهي، من سخن بگويم.
زهير گفت: تو پيشنهاد سخن دادي و خود نيز بدين امر بپرداز.
حبيب به آنها گفت: به خدا، فرداي قيامت پيش خدا بد مردمي‏اند،کساني که نزد او روند و فرزند پيامبر خود، خاندان و عبادت‏کنندگان‏اين شهر را که نماز شب مي‏گزارند، کشته باشند... .
عزره گفت: هر چه تواني خود ستايي کن.
زهير گفت: اي عزره، خدا او را ستوده و رهبري کرده، اي عزره،از خدا پرهيز کن من برايت‏خير مي‏خواهم; به خدا سوگند، اي‏عزره، تو از آنهايي که گمراهي را برکشتن پاکدامنان ياري‏مي‏دهند... .
عزره پاسخ داد: اي زهير، تو نزد ما از شيعيان اين خانواده‏نبودي، تو عثمان‏خواه بودي.
زهير گفت: از موقعيتي که اکنون دارم، درنمي‏يابي که ازشيعيانم. به خدا نه من نامه‏اي به حسين نوشتم و نه هرگز پيکي‏در پي‏اش فرستادم و نه وعده ياري‏اش دادم; در راه با اوبرخوردم، به ياد رسول خدا و موقعيت وي افتادم و دانستم که به‏سوي دشمن مي‏آيد... .
پس بر آن شدم ياري‏اش کنم، در حزب او درآيم و جانم را فدايش‏سازم; براي آن که شما حق خدا و رسولش را ضايع کرديد. (13)

پس از برگشتن سپاه عمر سعد به اردوگاه خويش، اين بار صداي شمربن ذي الجوشن به گوش رسيد که با صداي بلند مي‏گفت:
کجايند فرزندان خواهر ما، کجاست عباس و برادرانش؟
امام حسين(ع) فرمود: جوابش دهيد، گر چه فاسق باشد.
قمر بني هاشم به دستور ابي عبد الله(ع) سمت او رفت تا سخنش رابشنود. اما بي‏درنگ، در حالي که بر او و اماني که داده بودلعنت مي‏فرستاد، باز گشت. زهير بن قين از جاي برخاسته، قمربني هاشم را مخاطب قرار داد و گفت: تو را از حديثي که قبلا آن‏را شنيده‏ام، آگاه سازم؟!
عباس فرمود: آري، حديث را بيان کن.
زهير گفت: وقتي پدرت خواست ازدواج کند از برادرش عقيل، که‏انساب عرب را مي‏شناخت، خواست همسري برايش برگزيند که دليران‏او را به دنيا آورده باشند تا فرزندي به دنيا آورد که فرزندنش‏حسين را در کربلا ياري کند. آگاه باش! پدرت تو را براي چنين‏روزي ذخيره کرده; پس هرگز در ياري برادرت و حمايت از خواهرانت‏کوتاهي مکن.
قمر بني هاشم به زهير گفت: زهير، تو در چنين روزي مرا به حمايت‏تشويق مي‏کني; به خدا سوگند امروز صحنه‏اي به تو نشان دهم که‏مانند آن را نديده باشي. (14)

در شب عاشورا هنگامي که حضرت خطبه خواند و ياران خود را ازآخرين وضعيت آگاه ساخت، يکي از کساني که لب به سخن گشود واظهار عشق و وفاداري کرد زهير بن قين بود. او، پس از اظهاروفاداري مسلم بن عوسجه، از جاي برخاست و گفت: به خدا سوگند،من دوست دارم کشته شوم و زنده شوم و باز کشته شوم تا هزاربار; و خداي عزوجل با کشته شدن من مرگ را از تو و جوانان وخاندانت دور سازد. (15)

کثير بن عبد الله شعبي گويد: چون بر حسين يورش برديم، زهير بن‏قين سوار بر اسب دم‏بلند خود سلاح پوشيده در برابر ما آمد وگفت: هشيار باشيد، شما را از عذاب خدا بيم مي‏دهم; بر مسلمان‏لازم است‏برادر مسلمانش را اندرز دهد. ما تا اکنون برادر وهمدين بوديم; تا شمشير ميان ما جدايي نيفکنده هم‏کيش هستيم واندرز شما بر ما لازم است. چون کار به شمشيسر افتد، رشته‏برادري مي‏گسلد; ما امتي باشيم و شما امت ديگر. خدا ما و شمارا به فرزندان پيامبر خود محمد(ص) آزمود تا بنگرد چه کاره‏ايم.
ما شما را به ياري او و کناره‏گيري از سرکش فرزند سرکش‏عبيد الله بن زياد مي‏خوانيم، زيرا جز بدي از آنها نديده ونبينند; چشمان شما را ميل مي‏کشند، دست و پاي شما را مي‏برند،شما را بر دار مي‏آويزند، گوش و بيني مي‏برند و نيکان ودانشمندان شما چون حجر بن عدي و اصحابش و هاني بن عروه ومانند وي را مي‏کشند.
در پاسخ، او را دشنام دادند، ابن زياد را ستودند و گفتند: به‏خدا بازنمي‏گرديم تا آقايت و همراهانش را بکشيم يا نزد اميرعبيد الله ببريم.
زهير گفت: اي بندگان خدا; پسر فاطمه به دوستي و نصرت از زاده‏سميه شايسته‏تر است. اگر ياري‏اش نمي‏کنيد، به خدا پناهتان باد;
ولي او را نکشيد و به يزيد وا گذاريد به جانم سوگند، که يزيدبا نکشتن حسين هم از طاعت‏شما راضي است.
شمر تيري سمت وي‏افکند و گفت: خاموش باش، ما را از پرگويي خسته کردي.
زهير گفت: اي بدوي‏زاده، با تو سخن نمي‏گويم; همانا تو از چهارپاياني.
به خدا، گمان ندارم دو آيه از قرآن درست‏بداني.
مژده‏ات باد به رسوايي و عذاب دردناک قيامت.
شمر گفت: خدا يک ساعت ديگر خودت و آقايت را خواهد کشت.
زهير گفت: مرا از مرگ مي‏ترساني؟! به خدا، مرگ با حسين نزد من‏بهتر است از آنگونه با شما جاويدان بمانم.
سپس خطاب به مردم گفت: اي بندگان خدا، اين پست جفاجو وهمگنانش شما را از دينتان نفريبند; به خدا، شفاعت محمد(ص) به‏مردمي که خون فرزندان و خاندان او را مي‏ريزند و کساني که آنهارا در اين ستم ياري مي‏کنند و مدافعان آنان را مي‏کشند، نمي‏رسد.
مردي او را ندا داد که، ابي عبد الله مي‏گويد: بيا به جان خودم،اگر مؤمن آل فرعون قوم خود را نصيحت کرد و دعوت را به آنهاابلاغ کرد، تو نيز اينان را اندرز دادي و دعوت را بدانها ابلاغ‏کردي. (16)

در روز عاشورا شمر بن ذي الجوشن به چادرها و محل استقرار حرم‏اهل بيت (عليهم السلام) هجوم برد و فرياد زد: آتش بياوريد تااين خانه را با ساکنانش آتش بزنم.
زنان در حالي که فريادمي‏زدند از خيمه بيرون دويدند. امام حسين(ع) فرياد کشيد:
اي فرزند ذي الجوشن آتش مي‏طلبي که خانه را بر اهل بيت من به‏آتش بکشي، خدا تو را به آتش بسوزاند.
در اين لحظه زهير به همراه ده تن از ياران امام، جهت دفع حمله‏آنان، به شمر و يارانش حمله کرد و آنان را از حريم حسيني دورساخت. و در اين درگيري، ابا عزه ضبابي، که همراه شمر حمله کرده‏بود، به دست زهير بن قين کشته شد. (17)

زهير، همانند ديگر ياران امام حسين(ع)، در مصاف با دشمنان ازمکتب و عقيده و امامش سخت دفاع کرد و در حمايت از محبوب ومقصودش، لحظه‏اي کوتاهي نورزيد. ابو محنف مي‏نويسد: پس از شهادت‏حبيب، بار ديگر آتش جنگ بالا گرفت. زهير بن قين همراه حر واردميدان شد. آن دو نبردي سخت کردند. هرگاه دشمن اطراف يکي رامي‏گرفت، ديگري به ياري‏اش مي‏شتافت و نجاتش مي‏داد تا اينکه حربه شهادت رسيد. آنگاه که نماز خوف به امامت ابي عبد الله(ع)خوانده شد، زهير بار ديگر به ميدان آمد و نبردي سخت آغاز کرد;
نبردي که مانند آن ديده يا شنيده نشده بود. او همچنان که بردشمن حمله مي‏کرد، چنين رجز مي‏خواند:
«انا زهير و انا ابن القين‏» «اذودکم بالسيف عن حسين‏»
من زهيرم و فرزند قين هستم و با شمشير خود شما را از حسين(ع)دور مي‏سازم.
سپس به طرف امام باز گشت و چون در مقابل امام قرار گرفت، چنين‏گفت:
فدتک نفسي هاديا مهديا اليوم القي جدک النبيا و حسنا و المرتضي عليا و ذا الجناحين الشهيد حيا
جانم فدايت‏باد که هدايت‏يافت و هدايت گرديد. امروز جدت‏پيامبر را ملاقات مي‏کنم، همچنين برادرت حسن و پدرت علي مرتضي وآن شهيد زنده‏اي را که خداوند دو بال به او بخشيد، ملاقات خواهم‏کرد.
گويا زهير با اين جملات با امام وداع کرد و بار ديگر رهسپارميدان نبرد شد. او همچنان به پيکار ادامه داد تا اينکه کثير بن‏عبد الله شعبي و مهاجر بن اوس بر وي حمله بردند و او را به‏شهادت رساندند. (18)

حضور امام بر بالين زهير

ابن شهرآشوب مي‏نويسد: پس از شهادت زهير، امام حسين(ع) بربالين وي آمد و چنين فرمود: «لا يبعدنک يا زهير و لعن الله‏قاتليک لعن الذين مسخوا قرده و خنازير.» اي زهير، خداوند تورا از رحمتش دور نگرداند و قاتلانت را لعنت کند; شبيه آن لعنتي‏که مسخ‏شدگان به شکل بوزينه‏گان و خوکان را فرا گرفت. (19)
اين مختصري از زندگي سرباز عاشق و شيفته ابي عبد الله(ع)، زهير بودکه در کربلا افتخار آفريد و با افتخار به شهادت رسيد. «فسلام‏عليه يوم ولد و يوم استشهد و يوم يبعث‏حيا»(*3)
  
حبيب بن مظهر اسدي     
        
در حادثه کربلا بزرگان و فرهيختگان زيادي از غير بني هاشم جام‏شهادت سرکشيده و به ملکوت اعلي عروج کردند ولي کمتر نامي ازآنان بر سر زبانها جاري است.
از لابلاي تاريخ اسلام چنين برمي‏آيد که پنج تن از صحابه رسول‏خدا(ص) در اين قافله، شهد شيرين شهادت را نوشيدند که دو تن ازآنان در کوفه و سه تن ديگر در کربلا به شهادت رسيدند. دو تني‏که در کوفه شهيد شدند عبارتند از: هاني بن عروه مرادي وعبد الله بن يقطر حميري.
اما افرادي که در کربلا کشته شدند عبارت بودند از: مسلم بن‏عوسجه اسدي و حبيب بن مظاهر اسدي (20)
ما در اين نوشتار به‏اختصار به زندگي سراسر افتخارآفرين حبيب مي‏پردازيم.
سمعاني (متوفاي 562 ه.ق) نام وي را حبيب بن مظهر بن رئاب بن‏اشتر اسدي ذکر کرده است. (21)

حبيب صحابي رسول الله(ص)

حبيب از ياران و اصحاب رسول خدا(ص) است، گرچه برخي از بزرگان‏بر اين عقيده‏اند که چون شيخ طوسي (متوفاي 460 ه.ق) حبيب را درشمار اصحاب رسول خدا(ص) ذکر نکردند، جزء صحابه به شمارنمي‏آيد.
ولي اين سخن قابل تامل و ترديد است زيرا که مرحوم‏سيد محس امين در کتاب ارزشمند (اعيان الشيعه) به نقل از ابن‏حجر نام وي را جزء اصحاب پيامبر(ص) نقل کرده‏است. (22) مرحوم‏نمازي بر اين عقيده است که حبيب رسول الله(ص) را درک کرده‏است. (23)

حبيب در محضر امامان معصوم(ع)

شيخ الطائفه حبيب رادر زمره راويان آورده که از امير مومنان(ع) نقل حديث کرده‏اند.
و همچنين او را از اصحاب امام حسن مجتبي و حضرت امام‏حسين (عليهما السلام) ذکر نموده است. (24) علي بن حکم مي‏گويد:
عمرو بن حمق خزاعي، ميثم تمار، رشيد هجري، حبيب بن مظهر اسدي‏و محمد بن ابي بکر از بزرگان اصحاب امام علي(ع) شمرده‏مي‏شوند. (25)

حبيب و قرآن

مردان خدا هرگز خود را از کتاب آسماني‏جدا نمي‏بينند و همواره کلام خداوند را بر زبان جاري ساخته، درسينه جاي مي‏دهند تا روح خويش را با آيات الهي نوراني سازند.
حبيب بن مظهر از اين گروه است. در باره او گفته‏اند:
«حبيب رجل ذو جمال و کمال، و في يوم وقعه کربلا کان عمره(75) سنه، و کان يحفظ القرآن کله، و کان يختمه في کل ليله من‏بعد صلاه العشاء.» (26)
حبيب رادمردي داراي جمال و کمال بود.
در واقعه کربلا عمر مبارکش به هفتاد و پنج‏سال مي‏رسيد. وي حافظ قرآن بود و هر شب تا سحرگاه يک قرآن ختم مي‏کرد.

دانش حبيب

مرحوم مامقاني گويد: حبيب به برکت وجود مقدس امير مومنان(ع)از علم منايا و بلايا برخوردار بود; يعني بر پيشگويي مرگ وگرفتاريها توانايي داشت. (27)
حبيب رزمنده‏اي بي‏نظير
حضور وي در ميدان نبرد و رشادت‏ها و جانبازيهاي وي تنها درصحنه کربلا ظهور نداشت‏بلکه او در تمام جنگهايي امير مومنان(ع)شرکت جسته و از خود رشادتها به جاي گذاشته و عليه تبه‏کاران‏تاريخ شمشير کشيده بود، و گفت‏شده که وي از نيروهايي‏«شرطه الخميس‏» به شمار مي‏آيد. (28)

حبيب و حوادث کوفه

حبيب در کوفه خاطرات بسيار فراواني دارد، وي جزء چند نفري است‏که به امام حسين(ع) نامه نوشت و از آن حضرت خواست که به کوفه‏بيايد و در نامه چنين نوشت: «انه ليس علينا امام فاقبل لعل‏الله ان يجمعنا بک علي الحق و النعمان بن بشير في قصر الاماره‏لسنا نجمع معه في جمعه و لا نخرج معه الي عيد، و لو قد بلغنا انک‏اقبلت الينا اخرجناه حتي نلحقه بالشام ان شاء الله‏» (29)
ما امام و پيشوايي نداريم پس به سوي ما بيا چه بسا خداوند ما رابوسيله شما بر حق جمع کند، و نعمان بن بشير در قصر الاماره‏مي‏باشد و ما هرگز به گرد او نمي‏چرخيم، و در نماز جمعه و عيدبه او اقتدا نمي‏کنيم و چنانچه آگاه شويم که سوي ما رهسپاري وي‏را از کوفه بيرون کرده و به شام مي‏فرستيم.
از اين نامه چنين استفاده مي‏شود که حبيب در کوفه صاحب قدرت‏بوده زيرا کسي که به امام خطاب مي‏کند چنانچه به سوي ما روانه‏شوي، نعمان بن بشير را از کوفه بيرون مي‏کنيم پيداست که حبيب‏در کوفه صاحب نفوذ بوده و ياران بي‏شماري داشته است که اين‏چنين اعلان وفاداري مي‏کند.
 
حبيب راهي کربلا مي‏شود

پس از آنکه عبيد الله بن زياد وارد کوفه شد و سياست رعب و وحشت‏را عليه طرفداران امام(ع) اعمال کرد وي ناگزير شد کوفه را جهت‏مسووليت‏بزرگي که بر دوش خود احساس مي‏نمود پشت‏سر گذاشته و باتحمل سختي‏ها عزم کربلا کند، او شبها راه مي‏پيمود و روزها را درمخفيگاه به سر مي‏برد که به دست مامورران بني اميه گرفتار نشودتا سرانجام وانست‏خود را به امام و معشوق خود برساند. (30)
همين که وارد کربلا شد بيدرنگ به محضر سرور شهيدان رسيد و کمي‏ياران ابا عبد الله(ع) را و کثرت نيروهايي دشمن را نظاره کرد.
به امام عرض کرد: در اين نزديکي قبيله بني اسد زندگي مي‏کنند،اگر به من اجازه دهي به سوي آنان بروم و آنها را به ياري شمادعوت کنم. شايد خداوند آنها را هدايت کند و به ياري توبشتابند.
امام به وي اجازه داد. حبيب به سوي بني اسد رهسپار شد. به‏ميان آنان رفت و گفت: اي بني اسد، اين حسين بن علي، فرزندفاطمه زهرا است که با جمعي از مؤمنين در سرزمين شما رحلت‏اقامت افکنده است. دشمنانش او را در محاصره گرفته تا به قتلش‏برسانند، نزد شما آمدم تا به ياريش شتافته و او را در مقابل‏دشمنان خدا حفظ کرده و حرمت رسول خدا(ص) شرف و بزرگي دنيا وآخرت را به شما عطا خواهد کرد و به شما کرامت‏خواهدبخشيد. (31)

فداکاري حبيب در کربلا
 
واقعه کربلا صحنه آزمايش بود. به ويژه براي مردماني‏که در کوفه‏بودند، او هر فرصتي که پيش مي‏آمد براي ياري امام حسين(ع) گام‏برمي‏داشت و از هيچ تلاشي دريغ نمي‏ورزيد، هنگامي که آن حضرت‏وارد سرزمين کربلا شد عمر سعد شخصي را به نام (قره بن قيس‏حنظلي) نزد امام فرستاد تا اوضاع را از نزديک بررسي کند و به‏وي گزارش دهد. قره نزد امام آمد، حضرت رو به ياران خود کرد وفرمود: آيا او را مي‏شناسيد؟
حبيب بيدرنگ گفت: بلي يابن رسول الله او مردي از (قبيله)حنظله تميم، و پسر خواهر ماست و از قبل او را به نيک‏انديشي‏مي‏شناختيم و گمان نمي‏کردم که او را اينجا ببينم.
قره پيام ابن سعد را به امام تسليم کرد. آن حضرت در جواب‏فرمود: «مردم اين سرزمين به من نامه نوشتند تا بدينجا بيايم‏و چنانچه مايل نيستند برمي‏گردم.» حبيب به پا خاست تا به‏رسالت‏خويش که همان ياري ابا عبد الله(ع) است، جامه عمل‏بپوشاند، رو به فرستاده عمر بن سعد کرد و گفت: «ويحک يا قره‏اين ترجع؟ الي القوم الظالمين، انصر هذا الرجل الذي بآبائه‏ايدک الله بالکرامه‏» (32)
اي قره واي بر تو به کجا بازمي‏گردي‏آيا به سوي گروه ستمگر؟ بيا و اين مرد (امام حسين(ع‏» را ياري‏کن، مردي که ببرکت پدارنش خداوند تو را کرامت‏بخشيد. قره درپاسخ گفت: بايد به صاحب پيام برگردم و آنگاه بينديشم.
 
حبيب در شب عاشورا

حوادث شب عاشورا بسيار قابل توجه است و دشمن بي‏صبرانه اراده‏حمله به خيمه‏هاي امام(ع) را داشت. به تحرکات نظامي دست زد که‏نشان از قصد حمله مي‏داد. امام حسين(ع) حضرت قمر بني هاشم را به‏همراه بيست اسب سوار از جمله حبيب بن مظهر نزد عمر سعد فرستادتا به ابن سعد بگويد: اگر ممکن است‏حمله را به صبح تاخيرانداز تا امشب را با خدا راز و نياز کنيم. (33)
 
حبيب در روز عاشورا

رور عاشورا که در واقع آخرين آزمايش حبيب به حساب مي‏آمد، روزپرحادثه‏اي بود. امام در يک آرايش نظامي فرماندهان را برگزيد.
زهير بن القين را در طرف راست و حبيب را در طرف چپ لشکر قرارداد. (34) که اين حرکت نشانگر شدت اعتماد آن حضرت به حبيب بود.
 
سخن حبيب با شمر

صبح روز عاشورا هنگامي که امام لشکريان عمر بن سعد را نصحيت‏مي‏کرد به آنها فرمود: «آيا من فرزند دختر رسول خدا نيستم؟ واگر تصديقم نمي‏کنيد از سهل بن سعد ساعدي و زيد بن ارقم و انس‏بن مالک بپرسيد. شمر بن ذي الجوشن نعره زد که او (امام) خدا رابر يک حرف مي‏پرستد (ظاهري مي‏پرستد درست است) اگر بداند چه‏مي‏گويد. در اينجا بود که حبيب کاسه صبرش لبريز شد، رو به شمرکرده گفت: «و الله اني لاراک تعبد الله علي سبعين حرفا، و انااشهد انک صادق ما تدري ما يقول، قد طبع الله علي قلبک.» (35)
به خدا سوگند مي‏بينم که تو خدا را بر هفتاد حرف عبادت مي‏کني(يعني به شرک آلوده‏اي و غير از خدا هر کس و ناکس را بنده‏اي) ومن شهادت مي‏دهم که تو به اين گفته صادقي و مي‏داني که آن امام‏چه مي‏گويد؟ ليکن خدا بر قلبت مهر زده است.
 
حبيب در کنار مسلم بن عوسجه

مسلم بن عوسجه اسدي از معدود اصحاب رسول خدا(ص) است که درواقعه کربلا افتخار شهادت در رکاب ابا عبد الله(ع) را داشت. سيدبن طاووس (متوفاي 664 ه.ق) و ديگران مي‏گويند: هنگامي که مسلم‏بن عوسجه بر روي زمين افتاد و اندک رمقي در او بود، حبيب به‏همراه امام(ع) بر بالينش حاضر شدند. امام رو به مسلم کرده‏فرمود: «رحمک الله يا مسلم فمنهم من قضي نحبه و منهم من‏ينتظر و ما بدلوا تبديلا» (36)
اي مسلم خدا تو را رحمت کند،برخي از آنان رفتند و برخي ديگر در انتظار به سر مي‏برند، وهيچگونه تغيير و تبديل در عهد و پيمان خود ندارند.
حبيب به نزد مسلم آمد و به وي گفت: سخت است‏بر من کشته شدن‏تو، بشارت باد تو را بهشت، در اين لحظه حساس، مسلم رو به حبيب‏کرده گفت: خداوند تو را به خير و نيکي بشارت دهد، سپس حبيب به‏مسلم گفت: من نيز در پي تو خواهم آمد، و اگر اين نبود، دوست‏داشتم هر آنچه مي‏خواهي به من وصيت کني تا به انجامش برسانم.
مسلم در پاسخ گفت: تو را وصيت (و سفارش) مي‏کنم به او و اشاره‏به حسين بن علي(ع) کرد (يعني دست از ياري ابا عبد الله(ع) برندار و تا آخرين قطره خون از او دفاع کن.)

لبخند حبيب در روز عاشورا

روحيه بسيار بالا و قوي حبيب در روز عاشورا بي‏نهايت قابل تحسين‏و تمجيد است، او به ديدار رسول خدا(ص) و علي مرتضي و ياران‏ابا عبد الله(ع) مي‏انديشد و عشق پرواز دارد، شادمان و مسروراست، با اينکه مي‏داند تا ساعاتي ديگر بدنش آماج تيرهاي پي‏درپي‏دشمن قرار مي‏گيرد و خون سرخش سرزمين طف را رنگين مي‏سازد درعين حال لبخند بر لبانش نقش مي‏بندد. مرحوم کشي مي‏گويد: حبيب‏در روز عاشورا به سوي دشمن حرکت کرد در حالي که لبخند بر لبانش‏نقش بسته بود. برير بن حصين همداني که وي را بزرگ قراءمي‏ناميدند به حبيب گفت: اين ساعت‏خنديدن نيست، حبيب در پاسخ‏گفت: چه وقتي از اين لحظه به خوشحالي شايسته‏تر! به خدا سوگندچيزي به حمله به ستمگران با شمشيرهاي آخته باقي نمانده است که‏پس از آن با حوريان بهشتي معانقه خواهيم کرد. (37) روحيه شهادت‏طلبي‏حبيب بسيار پسنديده و نيکوست، و اين روحيه در تمام ياران‏سيد الشهداء در شب و روز عاشورا ديده مي‏شود.

حبيب و برگزاري نماز امام

اکثر سيره‏نويسان نوشته‏اند: روز عاشورا هنگامي که وقت اداءفريضه نماز فرا رسيد (ابو ثمامه صائدي) رو به امام کرده گفت:
جانم به فدايت! مي‏بينم که دشمن به ما نزديک مي‏شود، به خداسوگند اميدوارم که کشته نشوي تا در رکابت کشته گردم و دوست‏دارم بديدار پروردگارم بشتابم در حالي که نمازم را خوانده‏باشم. امام فرمود: بياد نماز افتادي، خدا تو را از نمازگزاران‏و ذاکرين قرار دهد، اين وقت، وقت اول نماز است. ازدشمن بخواهيد تا مدتي کوتاه جنگ را متوقف کند تا نماز را به‏پا داريم، شخصي به نام حصين رو به لشکريان امام(ع) کرده وگفت: اين نماز مورد قبول واقع نمي‏شود، حبيب در پاسخ گفت: اي‏حيوان! گمان مي‏کني نماز آل پيامبر قبول نمي‏شود و نماز تو قبول‏مي‏شود! حصين به سوي امام حمله‏ور شد که حبيب ضربه کاري‏اي به اووارد کرد و وي را از اسب به زمين انداخت. (38)

حبيب در مصادف با دشمن

طبري مورخ معروف و ابن اثير مي‏نويسند:
حبيب کارراز سخت‏با دشمن کرد و مردانه با کوفيان جنگيد، مردي‏از بني تميم به نام (بديل بن صرکم) بر وي حمله‏ور شد و شخص‏ديگري به ياري بديل شتافت. همين که خواست از زمين برخيزد،حصين بن تميم ضربه ديگري با شمشير به سر حبيب وارد ساخت و مردتميمي بلافاصله سر حبيب را از بدنش جدا کرد، حصين رو به مردتميمي کرد و گفت: من هم در کشتن حبيب شريکم، او گفت: بخداسوگند جز من کسي او را نکشته است، سر حبيب را به من بسپار تابه گردن اسبم بياويزم تا مردم بدانند در قتل حبيب شريکم. (39)
از چگونگي کشته شدن حبيب چنين استفاده مي‏شود که به شهادت‏رساندن وي امتياز بزرگي براي دشمن به حساب مي‏آمد، و نيروهايي‏دشمن اصرار مي‏ورزيدند که خود را قاتل حبيب معرفي کنند تا نزدمردمان افتخاري کسب نمايند. يا به جوايزي دست‏يابند.

امام حسين(ع) و شهادت حبيب

هنگامي که حبيب شربت‏شهادت نوشيد و در رکاب حبيبش به ديدارخدا شتافت، سرور آزادگان شتابان بر بالين وي حاضر شد و فرمود:
«عند الله احتسب نفسي و حماه اصحابي‏» (40) خودم و اصحاب‏باوفايم را به حساب خدا مي‏گذارم.
مرحوم ابن طاووس نقل مي‏کندکه آن حضرت فرمود: «لله درک‏» يا حبيب مردي با فضيلت‏بودي که‏در يک شب قرآن را ختم مي‏کردي. (41) مرحوم مامقاني مي‏گويد: سن‏مبارک حبيب هنگام شهادت هفتاد و پنج‏سال بود. (42)

مدفن حبيب

بي‏ترديد حبيب پس از شهادت کنار قبر مولايش حسين بن علي(ع) به‏خاک سپرده شد. مرحوم قاضي طباطبايي مي‏گويد: و مدفون شدن حبيب‏در کنار قبر حسيني مستقلا جاي شبهه نيست، زيرا از قرائن وتواريخ به دست آمده، چون حبيب از قبيله بني اسد بوده و آنهاخواسته‏اند امتيازي براي آنهاباشد. (43)
عاش سعيدا و مات سعيدا.(*4)

پي‏نوشت

1- ابصار العين، ص 161.
2- همان.
3- همان، ص 165.
4- معجم رجال الحديث، ج‏7، ص‏297.
5- بحار الانوار، ج 44، ص 372.
6- منزلي است‏بين ثعلبيه و خزيميه براي کسي که به طرف کوفه‏مي‏رود. (معجم البلدان، ج‏3، ص‏139)
7- منتهي الآمال، ج 1، ص 325.
8- در تاريخ طبري ج‏3، ص 302 کلمه بحر، بلنجر آمده است.
بلنجر شهري در بلاد خزر است که در سال‏33 به فرماندهي سلمان بن‏ربيعه باهلي فتح شد.(معجم البلدان، ج 1، ص‏489) اما ابن حجردر الاصابه: بلنجر را در سرزمين عراق مي‏داند. (الاصابه، ج 2، ص‏274.)
9- ارشاد مفيد، ص 204.
10- بضم حا و فتح سين، نام کوهي است.
11- ابصار العين، ص 162.
12- سخنان حسين بن علي، ص‏117.
13- رموز الشهاده، ص‏99.
14- مقتل الحسين(ع)، ص‏209.
15- رموز الشهاده، ص 101; ارشاد مفيد، ج 2، ص 92.
16- رموز الشهاده، ص 108.
17- ابصار العين، ص‏166; تاريخ طبري، ج‏3، ص‏326.
18- تاريخ طبري، ج‏3، ص 328.
19- مناقب آل ابي طالب، ج 4، ص‏103.
20- به کتاب ابصار العين في انصار الحسين(ع) مرحوم سماوي، ص‏128 مراجعه شود.
21- الانساب، ج 4، ص 331.
22- اعيان الشيعه، ج 4، ص‏553.
23- مستدرکات علم رجال و حديث، ج 2، ص‏303.
24- رجال شيخ طوسي، ص 61،93 و 100; لسان الميزان، ج 2، ص‏218.
25- اعيان الشيعه، ج 4، ص 554.
26- تنقيح المقال، ج 4، ص 554.
27- اصطلاح شرطه‏الخميس به جنگجويان برجسته و بارزي اطلاق مي‏شود،و همواره دوشادوش امير مومنان(ع) بوده که تعدادشان به پنج و ياشش هزار نفر مي‏رسيد. و مرحوم ميرداماد مي‏گويد: شرطه الخميس به‏سربازان امير المونين(ع) گفته مي‏شود که خداوند آنها را بر زبان‏پيامبر(ص) بياد آورده است. رجال کشي، ج 1، ص 25; مستدرکات‏مقباس الهدايه، ج‏6، ص 100.
28- الارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص‏37; لهوف ابن طاووس، ص‏103; کامل‏ابن اثير، ج 4،ص 20.
29- ابصار العين في انصار الحسين(ع)، ص‏57.
30- همان.
31- ارشاد، ج 2، ص 85.
32- همان، ص‏99; تاريخ طبري، ج‏3، ص 320.
33- همان، ج 2، ص 90; اعلام الوري، ص 234.
34- همان، ص، 95; کامل ابن اثير، ج 4، ص‏59; اخبار الطوال، ص‏256; انساب الاشراف، ص‏187.
35- تاريخ طبري، ج‏3، ص‏319; ارشاد، ج 2، ص 98; کامل ابن‏اثير، ج 4، ص 62.
36- لهوف سيد ابن طاووس، ص 161; سوره احزاب، آيه‏23.
37- منتهي المقال، ج 2، ص 330 به نقل از رجال کشي; اعيان‏الشيعه، ج 4، ص‏553.
38- کامل ابن اثير، ج 4، ص 70; تاريخ طبري، ج‏3، ص‏326; نفس‏المهموم، ص 244.
39- تاريخ طبري، ج‏3، ص‏327; کامل ابن اثير، ج 4، ص 70;
انساب الاشراف، ص 195; ابصار العين، ص‏59.
40- ابصار العين، ص 70; ال. کامل، ج 4، ص 71.
41- در کربلا چه گذشت؟ ص‏343.
42- تنقيح المقال، ج 4، ص 554.
43- تحقيق در باره اربعين سيد الشهداء، ص‏119.

منابع   

(*1)
شيخ عبّاس،قمی.منتهي الامال
http://64.233.167.104/search?q=cache:7RNjIl3Bj3EJ:www.emamhossein.com/shahadate.htm
(*2)منتهي الآمال
http:// www.emamhossein.com/
(*3)
طبسي،محمد جواد.مجله ماهنامه کوثر، شماره 26
http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?id=13256
(*4)
طبسي،محمد جعفر .مجله ماهنامه کوثر، شماره 26
 http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?id=1325

جوانان کربلا

 

در تمام حرکت‏هاي بزرگ اصلاح‏طلبانه و انقلاب‏هاي رهايي‏بخش حساس‏ترين مسئوليت‏ها بر عهده نيروهاي توانمند جوان قرار داده مي‏شود . در نهضت عاشورا نيز مهمترين و سرنوشت‏سازترين نقش‏ها را نيروهاي جوان عهده دار بودند که طي آن هفتاد و دو تن از بهترين مردان شهيد شدند .
امام رضا ( عليه السلام) به «ريان ابن شبيب‏» فرمود: «اي پسر شبيب! هجده نفر از ما بني‏هاشم در کربلا شهيد شدند که در روي زمين نظير نداشتند . اين هجده نفر به استثناي فرمانده لايق و پيشواي عالي‏قدر خود امام حسين ( عليه السلام) که پنجاه و فت‏ساله بود، همه جوان بودند; جوانان سي و پنج‏ساله و کمتر تا نوجوانان دوازده ساله و ده ساله! ساير جانبازان کربلا نيز اکثرا نسل جوان بودند . در حقيقت مي‏توان گفت اکثريت فداکاران قهرمان کربلا را جوانان تشکيل مي‏دادند» . (1)
هنگامي که يزيد بن معاويه شرافت و فضيلت را لگد کوب مي‏کرد اين جوانان فداکار مردانه قيام کردند . سيماي جواني اين جوانان پر شور و از جان گذشته تا هميشه در تاريخ رستاخيز حسيني مي‏درخشد . آري چهره تابناک آن جوانان بود که تلؤلؤ خاص قيام تاريخي حسين ( عليه السلام) را در دل قرن‏ها به‏يادگار باقي نهاد .
ويژگي‏هاي جوانان کربلا:
در اينجا ويژگي‏هاي جواناني که تا آخرين قطره خون خويش از رهبري و اهداف والاي اين نهضت دفاع کردند، اشاره مي‏کنيم . اميدواريم که اين‏کار به آشنايي بيشتر نسل جوان جامعه اسلامي با اسوه و الگوهاي جاودان نهضت عظيم عاشورا کمک نمايد .
الف . ايمان راسخ: جوانان پاکباز عاشورا به دليل پرورش در دامان خانواده‏هاي مؤمن و پرهيزکار، به کامل‏ترين مراحل ايمان ست‏يافته و در راه حاکميت احکام الهي آماده شهادت بودند .
وقتي امام حسين ( عليه السلام) در مسير کربلا در منزل «قصربني مقاتل‏» به دنبال خوابي که ديده بودند، جمله «انالله و انا اليه راجعون‏» را بر زبان آوردند . «علي اکبر» جلو رفت و علت را جويا شد . حضرت فرمود: «اسب سواري جلو من در خواب ظاهر شد و گفت: اين قوم شبانگاه در حرکت است و مرکب به استقبالشان مي‏آيد .» علي اکبر گفت: «پدرم! آيا ما بر حق نيستيم؟» حضرت فرمود: «سوگند به خدا که ما برحقيم .» علي اکبر گفت: «پس ما را باکي از مرگ نيست‏» (2)
ب . بصيرت: در دوران حکومت اموي، به دليل تبليغات زهرآگين عليه خاندان پيامبر ( صلي الله عليه و آله)، تشخيص حقانيت امام حسين ( عليه السلام) کار آساني نبود . حتي بسياري از سياستمداران بزرگ تحت تاثير وضع حاکم، قيام آن حضرت را مورد انتقاد قرار مي‏دادند . در چنين موقعيتي عده‏اي از جوانان با بصيرت نسبت‏به ضرورت قيام امام حسين ( عليه السلام)، بدون هيچ ترديدي، با تمام وجود به حمايت از او پرداختند . امام صادق ( عليه السلام) در توصيف صفات حضرت عباس ( عليه السلام) مي‏فرمايند: «خدا رحمت کند عموي ما عباس را، او از بصيرت و ژرف بيني بسيار نافذ و ايمان بسيار استوار برخوردار بود . به همراه اباعبدا ... به جهاد پرداخت و در نهايت هم به فيض شهادت نايل آمد .» (3)
آري، به برکت همين بينش ژرف و بصيرت کامل، دشمن نتوانست راه او را از امام حسين ( عليه السلام) جداسازد .
ج . وفاداري: بارزترين صفت جوانان کربلا، وفاداري آنان به امام زمانشان است که در سخت‏ترين شرايط، حاضر نشدند محمد خود را با امام، نقض کنند .
امام صادق ( عليه السلام) با اشاره به نهايت وفاداري علمدار کربلا فرمود: «شهادت مي‏دهم که در برابر جانشين رسول خدا ( صلي الله عليه و آله) همواره تسليم بودي ... هميشه به جهت‏خدا وفادار ماندي و لحظه‏اي از خيرخواهي براي او کوتاهي نکردي ...» (3)
د . ادب: از ويژگي‏هاي ديگر ياران امام حسين ( عليه السلام) به ويژه جوانان کربلا، آراستگي به فضيلت ادب است . در اين ميان،
قمربني هاشم داراي منزلي خاص است . حضرت عباس ( عليه السلام) بدون اجازه در کنار امام حسين ( عليه السلام) نمي‏نشست; هنگامي که در حضور برادر مي‏نشست، همانند يک بنده در مقابل مولاي خود بر روي دو زانو در کمال تواضع مي‏نشست .
ه . جوانمردي: يکي ديگر از ويژگي‏هاي جوانان کربلا، جوانمردي و از خودگذشتگي آنان است . در بين اين جوانان، حضرت ابوالفضل در جوانمردي زبانزد است .
هنگامي که عباس تنهايي امام را ديد، اجازه خواست تا عازم ميدان شود . امام از او درخواست کرد تا براي کودکان حرم کمي آب تهيه کند . مشک و نيزه‏اش را برگرفت و پس از شکستن محاصره فرات، وارد آن شد . براي لحظه‏اي قصد آشاميدن آب جاري فرات کرد، اما عطش امام و اهل او را از نوشيدن آب بازداشت . گويا مي‏گفت:
يا نفس من بعد الحسين هوني
و بعده لاکنت ان تکوني
هذالحسين شارب المنون
و تشربين بارد المعين؟! (4) و . پايبندي به احکام و ارزش‏ها: ويژگي ديگر اصحاب امام حسين ( عليه السلام)، پاسداري از احکام الهي و پافشاري بر ارزش‏هاي اصيل ديني است . مثلا در هنگام ظهر در بحبوبه جنگ، دست از جنگ برداشته و مشغول نماز مي‏شوند .
ز: رشادت: وهب جواني بيست و پنج‏ساله بود که بعد از اجازه از امام حسين ( عليه السلام)، به ميدان تاخت و با رشادت عحيبي مي‏جنگيد، به طوري که نوزده سواره و بيست پياده را کشت . آن‏گاه هر دو دست او را قطع کردند . او هم‏چنان جنگيد تا او را اسير کرده و نزد عمر سعد آوردند . عمر سعد که صلابت و دلاوري او را ديده بود، به او گفت: ما اشد صولتک: «چقدر صولت و رشادت سختي داري؟» . سپس دستور داد گردنش را زدند .
ح . صبر واستقامت: مصائب امام سجاد ( عليه السلام) از جمله سه‏شبانه روز تشنگي و شدت تب و التهاب، ناظر شهادت و کشته شدن پدر و برادر خردسال و عموها و عموزادگان و کليه ياران بودن تاراج خيمه‏ها و اسارت بانوان اهلبيت نشان دهنده عظمت صبر و استقامت آن امام بزرگوار است .
علاوه بر موارد مذکور، ايثار و فداکاري، شجاعت و شهامت، عفو و بخشش، آزادگي و عزت نفس و اخلاص و رافت و ... از ديگر اوصاف جوانان کربلاست . (5)

جوانان در کربلا

1 - عباس بن علي ( عليه السلام) پدرش اميرالمؤمنين ( عليه السلام)، مادرش فاطمه‏ام‏البنين و کنيه‏اش ابوالفضل است . «عباس‏» جواني دلاور، زيبا و بلند بالا بود . وقتي‏که سوار اسب مي‏شد، پاهايش به زمين مي‏رسيد . او علاوه بر مزاياي جسمي، از نظر ملکات روحي و کمالات نفساني نيز بعد از برادرش امام حسين ( عليه السلام) در ميان همه جوانان و رجال اهل‏بيت ( عليه السلام) نظير نداشت .
در جنگ‏هاي صفين و نهروان در رکاب پدر بزرگوارش مشارکت داشت .
به خاطر سيماي جذاب و نورايش، او را «قمر بني هاشم‏» مي‏خواندند و به خاطر آوردن آب به خيمه‏ها، «سقا» لقب يافت .
امام سجاد ( عليه السلام) مي‏فرمايد: «خدا رحمت کند عمويم را که جان خويش را در راه برادرش فدا کرد تا آنکه دست هايش قطع شد . خداوند دو بال به او داده است که به وسيله آن با فرشتگان در بهشت پرواز مي‏کند . چنانکه خداوند براي جعفر بن ابيطالب قرار داده است .»
وقتي که امام حسين ( عليه السلام) بر بالين خون آلود حضرت عباس ( عليه السلام) حاضر شد، فرمود: الان انکسر ظهري و لت‏حيلتي . (6)
حضرت ابوالفضل در کربلا سي و چهار ساله بود .
2 - علي بن حسين ( عليه السلام) (امام زين العابدين): امام سجاد ( عليه السلام) در حادثه کربلا بيست و دو ساله بود و آن‏روزها بيمار بود . همين بيماري نيز باعث گرديد که وي از خطر کشته شدن نجات يابد و دودمان پيامبر ( صلي الله عليه و آله) در روي زمين باقي بماند .
حضرت امام سجاد ( عليه السلام) مصائب و مشکلات و اذيت‏هاي بسياري را تحمل کرد و با سخنراني‏ها و افشاگري‏هايي در مجالس عبيدالله زياد و يزيدبن معاويه، باعث زنده نگاه داشته شدن عاشورا و به لرزه در آمدن پايه‏هاي حکومت اموي گشت .
دوران زندگي آن حضرت را مي‏توان به دو بخش خلاصه کرد:
1 . بيست و دو سال ملازمت‏با پدر بزرگوارش .
2 . سي و پنج‏سال دوران امامت، يعني دشوارترين دوران خفقان حکومت امويان، که آن‏حضرت در سخت‏ترين شرايط به وظيفه امامت ادامه داد و عالي‏ترين معارف و اخلاقيات و امور سياسي و اجتماعي را در لباس دعا بيان فرمود .
حضرت امام سجاد ( عليه السلام) بنابر قول مشهور در بيست و پنج و به قولي دوازده محرم سال نودوپنج هجري قمري به وسيله هشام بن عبد الملک در سن حدود پنجاه وشش سالگي به شهادت رسيد .
3 . علي بن الحسين (علي اکبر ( عليه السلام))، پدرش امام حسين ( عليه السلام)، و مادرش ليلي دختر ابي مره مي‏باشد .
به علي اکبر معروف بود و از حيث‏شجاعت و نبوغ، بهترين يادگار جدش علي بن ابيطالب بود و از لحاظ چهره زيبا و تناسب اندام و خوي نيکو و گفتار نغز از همه کس به جد بزرگوارش رسول اکرم ( صلي الله عليه و آله) شبيه‏تر بود . نخستين شهيد از بني هاشم در روز عاشورا بود که جسد مبارکش قطعه قطعه گرديد و نزديکترين شهيدي است که در کنار امام حسين ( عليه السلام) دفن شده است . سن او را از هيجده سال تا بيست و هفت‏سال نقل کرده‏اند .
4 . عبدالله بن علي ( عليه السلام):
پدرش، علي ( عليه السلام) و مادرش فاطمه‏ام البنين مي‏باشد که به توصيه برادرش حضرت عباس ( عليه السلام) به ميدان کارزار شتافت . او اولين فرزند ام‏النبين است که در روز عاشورا به شهادت رسيد . سن او در هنگام شهادت بيست و پنج‏سال بود .
5 . عثمان بن علي: پدرش علي و مادرش ام‏البنين است . به خاطر علاقه شديد ي که حضرت علي ( عليه السلام) به «عثمان ابن مظعون‏» داشت، نام فرزندش را عثمان گذاشت . وي دومين فرزند ام‏البنين است که در روز عاشورا به شهادت رسيد . او به هنگام شهادت نوزده ساله بود . (7)
6 . جعفربن علي ( عليه السلام): پدرش اميرالمؤمنين ( عليه السلام) و مادرش فاطمه‏ام البنين مي‏باشد . امام علي ( عليه السلام) به واسطه علاقه و محبتي که به برادرش «جعفر طيار» داشت، نام فرزندش را «جعفر» نهاد .
امام حسين ( عليه السلام) به وي فرمود: به کارزار بشتاب تا تو را مانند دو بردارم (عبدا ... و عثمان) شهيد ببينم . وي در هنگام شهادت . نوزده سال من داشت . اين سه برادر و حضرت عباس ( عليه السلام)، امان نامه شمر (لعنة‏ا ... عليه) را رد کردند و امام حسين ( عليه السلام) را تنها نگذاشتند .
7 . ابوبکر بن علي ( عليه السلام): پدرش علي ( عليه السلام) و مادرش ليلي دختر مسعود بن خالد بود . او را «محمد اصغر» و يا «عبدا ...» مي‏خواندند . او در روز عاشورا پس از کارزار با دشمن، به محاصره در آمده و به شهادت رسيد . نوشته‏اند: جسد بي‏جان او را در آبراه خشکي در کربلا يافتند .
8 . قاسم بن الحسن ( عليه السلام): پدرش امام حسن مجتبي ( عليه السلام) و مادرش «رمله‏» مي‏باشد .
در شب عاشورا در پاسخ امام حسين ( عليه السلام) که فرمود: «مرگ در نظر تو چگونه است؟» گفت: «شيرين‏تر از عسل‏» .
او پس از اصرار زياد از امام حسين ( عليه السلام) اجازه به ميدان رفتن گرفت و اين‏چنين رجز مي‏خواند:
ان تنکروني فاناابن الحسن
سبط النبي المصطفي المؤتمن
هذا حسين کالاسير المرتهن
بين اناس لاسقوا صوب الحزن (8)
او کارزار سختي نمود و با اينکه نوجواني کم سن و سال بود، پس از کشتن سي و پنج نفر از دشمنان، در نهايت‏بر اثر ضربت‏شمشير نقش بر زمين گشت و به شهادت رسيد . سن او سيزده سال بود .
9 . ابوبکر بن الحسن ( عليه السلام): پدرش امام حسن مجتبي ( عليه السلام) و مادرش، کنيز آن حضرت بود . او از مدينه همراه عمويش امام حسين ( عليه السلام) به کربلا آمد و بعد از شهادت برادرش قاسم، به ميدان آمد و جنگيد تا به فيض شهادت نايل گشت .
10 . عبدالله بن الحسن ( عليه السلام): پدرش امام حسن مجتبي ( عليه السلام) و مادرش، دختر شليل بن عبدالله مي‏باشد . عبدالله در کربلا نوجواني بود که به سن بلوغ نرسيده بود و چون عمويش حسين ( عليه السلام) را زخمي و بي‏ياور ديد، خود را به آن حضرت رسانيد و گفت: «به خدا قسم از عمويم جدا نمي‏شوم‏» . در آن هنگام شمشيري به طرف امام حسين ( عليه السلام) روانه شد . عبدالله دست‏خود را سپر شمشير قرار داد و دستش به پوست آويزان شد و فرياد زد: «عموجان‏» ! حسين ( عليه السلام) او را در بغل گرفت و به سينه چسبانيد و فرمود: برادرزاده! بر اين مصيبت که بر تو وارد آمده است، صبر کن و از خداوند طلب خير نما، زيرا خداوند تو را به پدران صالحت ملحق مي‏کند . ناگاه حرمله بن کاهل تيري بر او زد و او در دامان عمويش حسين ( عليه السلام)، به شهادت رسيد . وي نوجواني يازده ساله بود .
11 . عون بن عبدالله: پدرش، عبدالله و مادرش حضرت زينب ( عليها السلام) است . او در اوائل راه مکه به کربلا، در «وادي عقيق‏» به امام حسين ( عليه السلام) پيوست . او در روز عاشورا به ميدان نبرد تافت و شمشير زد تا به شهادت رسيد .
مي‏نويسند: تا خبر شهادت او به پدرش عبدالله رسيد، گفت: «به خدا قسم، شهادت پسرم در رکاب حسين ( عليه السلام) مصيبت مرا آسان مي‏کند ...»
12 . محمدبن عبدالله: پدرش، عبدالله و مادرش خوصاء مي‏باشد . او با برادرش «عون‏» در راه مکه به کربلا در «وادي عقيق‏» به امام حسين ( عليه السلام) پيوست و در روز عاشورا قبل از برادرش عون به ميدان رفت و به شهادت رسيد . وقتي خبر شهادت او به پدرش عبدالله رسيد، گفت: «اگر چه من توفيق ياري حسين را نيافتم، ولي با تقديم پسرانم او را ياري کردم .»
13 . عبدالله بن مسلم: پدرش، مسلم بن عقيل و مادرش، رقيه دختر حضرت علي ( عليه السلام) مي‏باشد . وي در روز عاشورا در ميدان جنگ، سه مرتبه با دشمن کارزار کرد .
دشمن به سوي او تيري رها کرد و و عبدالله دستش را روي صورت گذاشت تا از اصابت تير جلوگيري کند . تير دستش را به پيشاني دوخت . تيري ديگر، قلب او را نشانه گرفت . شهادت او در روز عاشورا اين‏گونه بود .
عبدالله، چهارده سال داشت .
14 . محمد بن مسلم: پدرش مسلم‏بن‏عقيل و مادرش از کنيزان بود . او در روز عاشورا پس از شهادت برادرش «عبدالله‏» در حمله دسته جمعي فرزندان ابيطالب به دشمن شرکت کرده، سپس به شهادت رسيد . او سيزده ساله بود .
15 . عبدالرحمن بن عقيل: پدرش، «عقيل‏» برادر علي ( عليه السلام) و مادرش از کنيزان است . وي از عموزادگان امام حسين ( عليه السلام) است . امام حسين ( عليه السلام) فرياد زد: «اي عموزادگان من! صبر و مقاومت پيشه سازيد ... بعد از اين ديگر هرگز سختي و مصيبتي نخواهيد ديد .» وي در روز عاشورا در حمله دسته‏جمعي فرزندان ابيطالب به دشمن، شرکت کرد و به شهادت رسيد .
16 . جعفربن عقيل: پدرش «عقيل‏» و مادرش «خوصاء» مي‏باشد «جعفر» در روز عاشورا به ميدان جنگ شتافت و در حالي که مادرش جلوي خيمه ايستاده بود و او را نظاره مي‏کرد، به شهادت رسيد .
17 . سيف بن الحارث «الهمداني‏»
18 . مالک بن عبدالله «الهمداني‏»
19 . شبيب
«سيف‏» و «مالک‏» پسر عموي يکديگر بودند و به همراه غلامشان «شبيب‏» به سپاه امام حسين ( عليه السلام) پيوستند .
روز عاشورا آن دو در حالي که مي‏گريستند، به خدمت‏حضرت رسيدند . امام (7) فرمود: «چرا گريه مي‏کنيد؟» آن دو گفتند: فدايت‏شويم، براي خودمان گريه نمي‏کنيم، ولي براي شما گريه مي‏کنيم که در محاصره دشمن قرار گرفته‏ايد و ما بيش از جانمان چيزي نداريم تا با آن از تو حمايت کنيم .»
حضرت به آن‏ها فرمود: «خداوند از بابت علاقه و همدرديتان با من به شما پاداش دهد .»
آن‏ها در حالي‏که يکديگر را حمايت مي‏کردند، در جنگ دشمن به شهادت رسيدند . غلامشان در حمله اول روز عاشورا به شهادت رسيد .
20 . عائذ بن مجمع: او به همراه پدرش مجمع بن عبدالله در بين راه به امام ( عليه السلام) ملحق شد و حربن يزيد خواست نگذارد . امام ( عليه السلام) فرمود: «اين‏ها ياران منند و نبايد آن‏ها را از اين کار باز داري‏» آن‏ها به امام ملحق شدند و راهنماي آن‏ها طرماح بود . صاحب حدائق، آن دو را در شمار شهداي حمله اول ذکر کرده است . ديگران گفته‏اند با پدرشان در يک‏جا شهيد شدند و اين قبل از حمله اول در آغاز جنگ بوده است . (11)
21 . عمروبن قرظه: پدرش قرظه از اصحاب رسول خدا ( صلي الله عليه و آله) و از ياران علي ( عليه السلام) بود . عمرو قبل از شروع جنگ در کربلا، به امام حسين ( عليه السلام) پيوست . در روز عاشورا به ميدان رفت و جنگيد، ولي به سوي حسين ( عليه السلام) برگشت، تا آن حضرت را از دشمن محافظت کند . او خود را سپر حضرت کرده و تيرها به صورت و سينه‏اش برخورد مي‏کرد تا آسيبي به امام حسين ( عليه السلام) نرسد .
او در حالي‏که بدنش پر از جراحت‏شده بود، رو به حضرت کرد و گفت: «يابن‏رسول الله! آيا به عهد خود وفا کردم؟» حضرت فرمود: «در بهشت جلوي من خواهي بود و سلام مرا به رسول خدا برسان .» در همين لحظه عمرو به زمين افتاد و به شهادت رسيد .
22 . عمرو بن جناده: عمرو که جواني بيست و يک ساله بود، پس از شهادت پدرش، مادرش به او گفت: «پسرم برو از حريم امام دفاع کن و در برابرش با دشمن جنگ کن .» او بعد از اجازه از امام حسين ( عليه السلام) به دشمن حمله کرد و چنين مي‏خواند:
اميري حسين و نعم المير
سرور الفؤاد البشير النذير
علي و فاطمة والداه
فهل تعلمون له من نظير
او هم‏چنان جنگيد، تا به شهادت رسيد . دشمن سرش را از بدن جدا کرد و به طرف حسين ( عليه السلام) پرتاب کرد . مادرش، سر فرزند را برداشت و آن را بر سر يکي از سپاهيان عمربن‏سعد زد و او را به هلاکت رساند . (12)
23 و 24 . عبدالله بن عروه و عبدالرحمن بن عروه:
اين دو برادر از اشراف و دليران کوفه بودند و جدشان از ياران علي ( عليه السلام) بوده است . آن‏ها در کربلا به امام حسين ( عليه السلام) ملحق شدند و در روز عاشورا به نزد حضرت آمده و سلام کردند و گفتند: «دوست داريم که در برابرت مبارزه کرده و از حريم تو دفاع کنيم .» حضرت به آن‏ها فرمود: «آفرين بر شما باد .» اين دو برادر در نزديکي امام ( عليه السلام) با دشمن مبارزه کردند تا شهيد شدند . در زيارت ناحيه مقدسه آمده است: «السلام علي عبدالله و عبدالرحمن ابنا عروه بن حراق الغفاريين‏»
25 . وهب
26 . همسر وهب (هائيه)
وهب مردي دلاور و از مسيحيان کوفه بود که با ديدن معجزه امام حسين ( عليه السلام) و با شنيدن پيام امام ( عليه السلام) با همسر و مادر خود به سوي کربلا حرکت کرد و مسلمان شد . او در روز عاشورا با توصيه مادرش و اجازه امام حسين ( عليه السلام) به ميدان رفت و با صولت عجيبي جنگيد، به‏طوري که نوزده سوار و بيست پياده را کشت و سپس هردو دستش را قطع کردند . وهب همچنان جنگيد تا به شهادت رسيد . پس سر بريده او را به سوي لشکر امام حسين ( عليه السلام) انداختند . مادرش سر او را به آغوش کشيد و سپس آن را به سوي دشمن انداخت . امام حسين (7) فرمود: «اي مادر وهب به خيمه برگرد . پسرت اکنون با رسول خداست .» وهب هنگام شهادت بيست وپنج‏سال داشت . او و خانواده‏اش در روز عاشورا ده روز بود که به اسلام گرويده بودند و در پيکر وهب اثر هفتاد ضربه شمشير و نيزه و تير ديده مي‏شد . (13)
«هانيه‏» همسر وهب، خود را به جنازه به خون غلتيده همسرش وهب رساند، خون‏هاي پيکر او را پاک مي‏کرد و گفت: «بهشت‏برتو گوارا باد» . شمر وقتي او را ديد، به غلامش رستم دستور داد او را بکشد . رستم با عمود بر آن نوعروس زد و او را کشت . اين نخستين زن و يگانه زني بود که در کربلا در راه دفاع از حريم امام حسين (7) به شهادت رسيد (14)
27 و 28 . عبدالله بن يزيد و عبيدالله بن يزيد
«عبدالله‏» و «عبيدالله‏» همراه پدرشان «يزيد» که از شيعيان بصره بودند همراه عده‏اي ديگر از بصره بيرون آمده و در محلي به نام (ابطح) در نزديکي مکه به امام حسين ( عليه السلام) پيوستند .
در روز عاشورا «عبدالله‏» و «عبيدالله‏» در حمله اول که دسته جمعي بود، به شهادت رسيدند .
29 . عبدالرحمن بن مسعود: عبدالرحمن همراه با پدرش مسعود بن الحجاج، از شيعيان و شجاعان مشهور بودند که با لشکر عمربن سعد از کوفه خارج شدند، ولي پيش از درگيري به امام حسين ( عليه السلام) پيوستند .
«عبدالرحمن‏» و پدرش در روز عاشورا و در حمله اول، به شهادت رسيدند .
30 . عمار بن حسان: از شيعيان مخلص و از شجاعان دلير و معروف بود . پدرش حسان از اصحاب امام علي ( عليه السلام) بود . عمار از مکه در خدمت امام ( عليه السلام) بود و از آن حضرت جدا نشد تا در روز عاشورا در حمله اول به فيض عظيم شهادت نائل گشت .
31 . حبشي بن قيس بن سلمه: جد او از اصحاب رسول خداست و از قبيله نهم است . او در ايامي که خبر از جنگ در کربلا نبود، خدمت امام بود و به همراه آن حضرت به کربلا آمد و در روز عاشورا به شهادت رسيد .
اميد آنکه با تامل و تفکر در ايثار و فداکاري اين جوانان، آنان را اسوه زندگي خويش قرار دهيم .
با يکي از سخنان امام حسين ( عليه السلام) در عظمت‏يارانش و اهل بيتش، سخن را به پايان مي‏بريم:
فاني لا اعلم اصحابا اولي و لا خيرا من اصحابي و لااهل بيت ابر و لااوصل من اهل بيتي فجزاکم الله جميعا عني خيرا
«من ياراني برتر و بهتر از ياران خود نديده‏ام و اهل بيت و خانداني نيکوتر و به صله رحم پايبندتر از اهل بيتم نمي‏شناسم . خدا شما را به خاطر ياري من پاداش نيکو عطا فرمايد . (15) (*1)

تازه عروس و داماد خوشبخت

مادر، پسر و عروس در بيابان ثعلبيه به دامداري مشغول بودند. اين سه نفر به نام‏هاي قمر، وهب و هانيه، زندگي آرام و ساده‏اي داشتند. وهب گوسفندان خود را براي چرا به دشت و صحرا مي‏برد و شب باز مي‏گشت. او تازه با هانيه عروسي کرده بود. هر سه مسيحي بودند. امام حسين‏عليه السلام با ياران خود در مسير حرکت‏به سوي کربلا، چشمشان در صحراي ثعلبيه به خيمه سياه سوخته‏اي افتاد. امام نزديک آن خيمه رفت. ديد پيرزن فقيري در آنجا زندگي مي‏کند. او قمر مادر وهب بود. امام حال و روزگار او را پرسيد. او گفت: روزگار مي‏گذرد. ولي ما در مضيقه آب هستيم. اگر آب مي‏داشتيم بسيار خوب بود. امام با او به کناري رفتند، تا به سنگي رسيدند، امام با نيزه خود آن سنگ را از جا کند. آب خوش‏گواري از زير سنگ بيرون آمد. پيرزن بسيار شادمان شد و از امام‏عليه السلام تشکر کرد. هنگام خداحافظي، امام حسين‏عليه السلام هدف از هجرت و حرکت‏خود را گفت و به آن مادر پير فرمود: ما نيازي به يار و ياور داريم. وقتي که پسرت وهب بازگشت، به او بگو به ما بپيوندد و ما را در راه دفاع از حق و مبارزه با ظلم کمک کند.
امام رفت. پيرزن در حيرت فرو رفته بود، عظمت و کرامت و ضعيف‏نوازي و مهرباني امام فکر و قلب او را قبضه کرده بود. دلش مي‏خواست‏با امام حرکت کند. صبر کرد تا عروس و پسرش وهب آمدند. آنان آب گواراي چشمه در کنار خيمه خود را ديدند. از علت پرسيدند. قمر جريان را براي آنان تعريف کرد. و پيام امام را نيز به پسرش ابلاغ نمود. اين سه نفر شيفته امام شدند. بار و بنه خود را برداشتند و به سوي کاروان امام حرکت کرده و به حضور امام رسيده و اسلام را پذيرفتند و با سپاه امام‏عليه السلام با کمال عشق و علاقه به راه خود ادامه داده تا به کربلا رسيدند. نه روز از عروسي وهب و هانيه مي‏گذشت. آنان ماه عسل خود را در کربلا کنار حسين‏عليه السلام و خاندان ارجمند ايشان گذراندند. سرانجام روز عاشورا و در هفدهمين روز عروسي خود، وهب و هانيه به شهادت رسيدند. قمر با دلاوري‏هاي خود، حماسه‏ها آفريد و روسفيدي دو سرا را کسب کرد. اينک به چگونگي شهادت وهب و هانيه توجه کنيد:
روز عاشورا فرا رسيد. قمر به وهب گفت: پسرم برخيز و پسر دختر پيامبرصلي الله عليه وآله را ياري کن.
وهب گفت: مادرم حتما ياري مي‏کنم و کوتاهي نخواهم کرد.
ام وهب آن‏چنان پسرش را عاشقانه به سوي ميدان دعوت مي‏کرد، که گويي مي‏خواهد کبوترش را به سوي ميدان به پرواز درآورد. او اشک شوق مي‏ريخت که جوان تازه دامادش، در رکاب حسين‏عليه السلام شهد شهادت بنوشد.
هانيه همسر وهب به خاطر غربت و اين‏که با وهب تازه عروسي کرده بود، در آغاز در مورد رفتن وهب به ميدان بي‏ميل بود. و تحمل فراق وهب براي او سخت و رنج‏آور بود. ولي قمر اصرار داشت که وهب به ميدان برود و مي‏گفت: پسرم از تو راضي نخواهم شد مگر اين‏که به ياري پسر پيغمبر بروي. پسرم تو هرگز به شفاعت جد امام حسين‏عليه السلام نمي‏رسي مگر با رضايت امام و رضايت من.
سرانجام هانيه به وهب گفت: تو وقتي که کشته شوي وارد بهشت مي‏گردي و همنشين حورالعين مي‏شوي. آنگاه مرا فراموش مي‏کني. اگر مي‏خواهي دلم را آرام کني، نزد امام حسين‏عليه السلام برويم در محضر او با من عهد کن که مرا فراموش نکني.
وهب و هانيه به حضور امام آمدند. هانيه به امام عرض کرد: من دو حاجت دارم:
1. وقتي که وهب کشته شد، من بي‏سرپرست مي‏شوم، مرا به اهل‏بيت‏خودت ملحق کن.
2. وقتي که وهب کشته شد و با حورالعين محشور گرديد، شاهد باش که او مرا فراموش نکند.
گفتار از دل برخاسته هانيه، امام حسين‏عليه السلام را منقلب کرد. قطرات اشک از چشمان حسين‏عليه السلام سرازير شد. هانيه را آرام کرد و قول داد که به خواسته‏هاي او عمل شود.
وهب به ميدان تاخت و رجز جانانه خواند و ايثارگرانه جنگيد، و جماعتي را کشت و نزد مادر بازگشت و گفت: آيا از من راضي شدي؟
قمر گفت: از تو راضي نمي‏شوم تا در پيشگاه حسين‏عليه السلام کشته گردي. او به ميدان بازگشت و همچنان با صولت عجيب مي‏جنگيد به طوري که نوزده سواره و بيست پياده را کشت. سپس هر دو دست او را قطع کردند.
همسرش هانيه عمودي برداشت و کنار شوهرش آمد و گفت: پدر و مادرم به فدايت در رکاب پاکان، با دشمن جنگ کن، وهب لباس همسرش را گرفت تا او را به خيمه‏ها برگرداند. ولي او مي‏گفت: برنمي‏گردم تا با تو کشته شوم.
امام حسين‏عليه السلام فرمود: از ناحيه ما بهترين پاداش به شما برسد، به خيمه‏ها برگرد هانيه بازگشت. وهب همچنان جنگيد تا او را اسير کرده نزد عمرسعد آوردند. عمرسعد که صلابت و دلاوري او را ديده بود، به او گفت:
ما اشد صولتک: «چقدر صولت و رشادت سختي داري.»
سپس دستور داد گردنش را زدند و سربريده او را به سوي لشگر امام حسين‏عليه السلام انداختند. مادرش قمر، سر او را گرفت و به آغوش کشيد و خون صورتش را پاک کرد و گفت: «حمد و سپاس خداوندي را که با شهادت تو، مرا روسفيد کرد»
سپس سر بريده فرزندش را به سوي دشمن انداخت. يعني متاعي که در راه خدا دادم پس نمي‏گيرم. آن‏گاه عمود خيمه را از جا کند و به ميدان رفت و دو نفر از دشمن را کشت. امام حسين‏عليه السلام فرمود: اي مادر وهب به خيمه برگرد، پسرت اکنون با رسول‏خداصلي الله عليه وآله است. او به خيمه بازگشت در حالي که مي‏گفت: «خدايا اميدم را نااميد نکن‏»، امام به او فرمود: اي مادر وهب اميدت برآورده است.
هانيه همسر وهب خود را به جنازه به خون غلطيده همسرش وهب رساند، خون‏ها را از پيکر او پاک مي‏کرد و مي‏گفت: «بهشت‏بر تو گوارا باد»
شمر وقتي که او را ديد به غلامش رستم دستور داد او را بکشد. رستم با عمود بر آن نو عروس زد و او را کشت. و اين نخستين زن و يگانه زني بود که در کربلا در راه دفاع از حريم امام حسين‏عليه السلام به شهادت رسيد.
وهب هنگام شهادت 25 سال داشت. او و خانواده‏اش در روز عاشورا ده روز بود که به اسلام گرويده بودند. (16)

بدين‏سان با بدي بايد برخورد کرد!

شام در زمان خليفه دوم فتح شد. اولين کسي که به حکومت‏شام گمارده شد، «يزيد بن ابي‏سفيان‏» بود. يزيد دوسال حکومت کرد و سپس مرد. پس از او، حکومت اين استان پر نعمت‏به برادر يزيد، «معاوية بن ابي‏سفيان‏» واگذار گرديد. معاويه، بيست‏سال تمام در آن‏جا، با کمال نفوذ و اقتدار حکومت کرد. حتي در زمان خلافت عمر، که به کسي اجازده داده نمي‏شد چند سال فرمانروايي يک نقطه را در دست داشته باشد، معاويه در مقر حکومت‏خويش ثابت ماند و کسي مزاحم او نشد. به گونه‏اي که بعدها به خيال سلطنت افتاد.
وي پس از بيست‏سال حکومت و پس از صحنه‏هاي خونيني که به وجود آمد، به آرزوي خود رسيد و بيست‏سال ديگر به عنوان خليفه مسلمين بر شام و بر بخش‏هاي کشور اسلامي آن روز حکومت کرد.
بدين جهت، مردم شام از اولين روزي که چشم به جهان اسلامي گشودند، در زير دست «امويان‏» بزرگ شدند و چنان که مي‏خوانيم «امويان‏» از قديم با «هاشميان‏» دشمني داشتند. در دوران اسلام و با ظهور اسلام، خصومت امويان با هاشميان شديدتر شد و در آل علي‏عليه السلام تمرکز يافت. بنابراين، مردم شام از روزي که نام اسلام را شنيدند و به دل سپردند، دشمني آل علي‏عليه السلام را از ارکان دين مي‏شمردند. داستان زير با توجه به اين واقعيت، اتفاق افتاده است:
«روزي يکي از اهالي شام به مدينه آمد. چشم او به مردي که در کنارش نشسته بود افتاد. توجهش جلب شد. پرسيد: اين مرد کيست؟
گفتند: او، حسين فرزند علي‏عليه السلام است!
تبليغات گسترده‏اي که ساليان متمادي برخاندان رسالت روا شده بود، به گونه‏اي بر روح و روان آن مرد رسوخ کرده بود که براي رضاي خدا، آنچه مي‏توانست دشنام و ناسزا نثار حسين بن علي‏عليه السلام نمود!!
همين که سخنان جسارت‏آميز او پايان يافت و عقده دل خود را گشود، امام حسين‏عليه السلام بدون خشم و ناراحتي، نگاهي پر مهر و عطوفت‏به او کرد و پس از خواندن چند آيه از قرآن کريم - مبني بر حسن خلق و عفو و اغماض - به مرد شامي فرمود:
«ما براي هر نوع خدمت و کمک به تو آماده‏ايم.»
آنگاه از او پرسيد: آيا از اهل شام هستي؟
گفت: آري
فرمود: من با اين منش آشنايي دارم و سرچشمه آن را مي‏شناسم. سپس افزود: تو در شهر ما غريبي. اگر احتياجي داري، حاضريم به تو کمک دهيم. حاضريم در خانه خود از تو پذيرايي کنيم. حاضريم تو را بپوشانيم. حاضريم به تو پول دهيم.
مرد شامي که منتظر واکنش تندي بود و هرگز گمان نمي‏کرد با چنين گذشت و عطوفتي برخورد کند، چنان منقلب گشت که گفت: آرزو داشتم در آن هنگام زمين شکافته مي‏شد و من به زمين فرو مي‏رفتم و اين‏گونه نشناخته و ناآگاهانه گستاخي نمي‏کردم. تا آن ساعت‏براي من، در روي همه زمين کسي از حسين و پدرش منفورتر نبود، اما از آن پس کسي نزد من محبوب‏تر از او و پدرش نيست.! (17) (*2)
 
پي‏نوشت‏

1 . سيماي جوانان در قرآن و تاريخ اسلام، علي دواني، ص 209 .
2 . همراه با سيدالشهدا از مدينه تا کربلا، ص 20 .
3 . اعيان الشيعه، ج 7، ص 430 .
4 . سردار کربلا، ص 229 .
5 . همراه با آن علي ( عليه السلام) از عاشورا تا اربعين، حشمت الله قنبري، ص 63 .
6 . مجله ديدارآشنا، ش 22، ويژگي‏هاي جوانان عاشورايي، ص 17 .
7 . فتح خون، سيدمرتضي آويني، ص 120 .
8 . سيدبن طاووس، لهوف، ص 113 .
9 . همان .
10 . همراه با آل علي (7) از عاشورا تا اربعين، ص 61 .
11 . قصه کربلا، نظري منفرد، ص 284 .
12 . بحار، ج 45، ص 27 .
13 . تعالي السبطين، ج 1، ص 286 .
14 . سوگنامه آل محمد ( صلي الله عليه و آله)، محمدمهدي اشتهاردي، ص 106 .
15 . لهوف سيدبن طاووس، ترجمه عقيقي بخشايشي، ص 116 .
16 ر. ک: محمدمهدي اشتهاردي، سوگنامه آل محمدصلي الله عليه وآله، ص 209 - 212
17محمدعلي کريمي‏نيا، تربيت اجتماعي، ص 104  106--
 
منابع

(*1)
حسيني ،سيد عباس
 http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?id=36138

(*2)
کريمي‏نيا،محمد مهدي
 http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?id=31274

بهشت و جهنم 3

یا لطیف

سخنرانی حجة الاسلام سید محمد انجوی نژاد
شب سوم محــرم 1431 هجری
28 / 9 / 1388
موضوع : بهشت و جهنـم (3)
السلامُ عَلى مَنِ الاَْ ئِـمّـة مِن ذرِيّـتِـه ..

اهالی جهنم ::

گروه اول : کافــران
کافر یعنی کسی که خدای تعالی را به عمد قبول ندارد. می داند خدا هست ، اما چون این دانستن تکالیفی را بر عهده اش قرار می دهد ، از زیر آن شانه خالی می کند. مانند فرعون که می دانست اما زیر بار نمی رفت. به خدا می گفت من میدانم تو هستی ولی من دنیا را می خواهم ! آخرت را هم نمی خواهم.

گروه دوم : کسانی که کفران نعمت می کنند.
بقره / 39 . اینان چون هیچوقت خدا را عبادت نکردند ، خالد در جهنم اند.
اغلب علما معتقدند جهنم خلود دارد. چرایی و چگونگی اش با عقل مجرد ما قابل درک نیست.
بقره / 126 : بئس المصیـر .
قرآن بطور مجمل اشاره می کند که بد جایگاهی است. یعنی اصلا قابل مقایسه با بدی های این دنیا نیست که قرآن کریم برای توصیفش اکتفا می کند به همین جمله.
آل عمران / 106 : جای بدی است ؛ گریزگاهی هم نیست !
حتی نمی توانی فرار کنی. در دنیا بالاخره یک جایی برای فرار پیدا می شود. ولی آنجا حتی برای یک پلک زدن به تو مهلت نمی دهند.
بقره : در برابر مظلومان از این ها انتقام گرفته می شود.
مظلومان به خدا می گویند تو فرمودی اگر خونی به ظلم ریخته شود ، اگر حقی به ظلم ستانده شود و نتوانید انتقام بگیرید ، من در روز قیامت بجای شما انتقام می گیرم .
و در اینجا مظلومان منتظر ایستاده اند.
یکی از دلایل وجود جهنم ، شاکی است ؛ بخاطر حقوقی از آن ها که ضایع شده است.
در رده ی بعد حقوق الهی است. در آیات سوره ی بقره وعده ی عذاب داده شده اگر عمداً حقوق الهی را ضایع کرده باشند.
نساء / 56 : نَضِجت جُلودهم بدّلنَهم جلوداً غَیرها.
آیه ی قرآن اشاره می کند به پوست انداختن. " آنانکه به آیات ما کافر شدند بزودی به آتش دوزخشان در افکنیم که هرچه پوست تن آن ها بسوزد ، به پوست دیگری مبدلش سازیم تا بچشند سختی عذاب را .. که همانا خدا مقتدر و کارش از روی حکمت است. "
در دنیا ، یک آستانه ی تحمل درد وجود دارد ، ولی در قیامت هیچ آستانه ی تحملی وجود ندارد.
فاطر / 36 : و لا یُخَفّف عَنهم مِن عَذابها .. تخفیفی در کار نیست.
نمی شود چانه زد ! تخفیفی در عذاب نیست. هر اتفاقی بخواهد بیفتد قبل از ورود به جهنم است. بعد از ورود به جهنم هیچ تخفیفی در کار نیست. التماس و زاری سودی ندارد ! فراری در کار نیست.خداوند تعای تمام راه های ذهنی التیام بخشیدن به درد را کاملا بسته است !
تقاضای آب می کنند ، مخلوطی از خون و چرکابه به نام حمیم در اختیارشان قرار می دهند. اول از نوشیدن استنکاف می ورزند ولی بعد آنقدر تشنه می شوند که همین را سر می کشند ! و لحظه به لحظه وضعشان بدتر می شود و درد و عذابشان بیشتر .

هیچ همدمی ندارند. هیچ رفیق و همدمی نیست. با دوستان دنیایی شان ، دشمن اند. در روایت داریم که به مالک جهنم می گوید مرا ببر جای دیگری عذاب کن ولی جایی که این رفیق دنیایی ام هست ، نمانم. با دیدن دوستانش یاد فرصت هایی در دنیا می افتد که تباه کرده است و عذابش بیشتر می شود.
فریاد رسی نیست.
وقتی این ها فریاد می زنند ، خداوند و ملائکه هم شاهدند ، خداوند می فرماید درپوش جهنم را بگذارید ! دیگر حتی امید اینکه صدایشان از جهنم بیرون برود را هم ندارند.
از امام صادق(ع) پرسیدند چرا کافران در جهنم خالدند ؟ فرمود اگر صدهزار بار دیگر هم به اینان عمر داده شود تا به دنیا برگردند ، باز هم همان کارها را می کنند ! در روایتی از امام صادق داریم که وقتی پیغمبر اکرم (ص) از کنار جهنم رد می شوند ، نسیمی به جهنمیان می رسد. ولی این ها خودشان را در آتش پنهان می کنند تا پیامبر را نبینند. این قدر نسبت به پیغمبر بغض دارند که حاضرند آتش را تحمل کنند ولی پیامبر را نبینند !

نازعات / 24 : فقال أنا ربکم الأعلی . از غرور و کبر گفت منم خدای بزرگ شما.
انبیاء / 29 :
مَن یقُل منهُم إنّی إلهٌ مِن دونه .
این آیات گروهی به نام مدعیان را معرفی می کند ؛ از مدعیان الهی شروع می شود تا مدعیان سطح پایین تر.
اینگونه انسان ها بخاطر کمبودهایی که دارند ، بشدت تمایل به جلب توجه دیگران دارند. از کودکی و نوجوانی بچاره ی توجه مردم است. در نتیجه در مسیری به نام ادعا می افتد. چون می خواهد عادی نشود ، میرود به سمت ادعا.
در مسیر جلب توجه مردم به خودش رشد می کند .
این ادعاها میتواند درمورد چیزهای مختلف باشد ؛ مثلا علمی. این گونه ادعاها چون دنیوی و فیزیکی هستند ، خیلی راحت لو می رود. و به همین دلیل فیزیکی بودن ، آنقدرها تبعات ندارد که از برزخ برود به سمت جهنم. در حد رسوایی و آبروریزی است. ولی این ادعایی که قرآن کریم می فرماید ، مربوط به ادعاهای متافیزیکی است. پایش را در دامنه ی اطلاعاتی می گذارد که مربوط به روح است! امور روحانی در دنیا برای مردم اثبات نمی شود که راست است یا دروغ. در نتیجه مردم به عنوان واسطه ای که آن ها را به خدا میرساند ، به او می نگرند.
حداقل عواقب مسیر ادعا ، مشکلات برزخی است. حداکثرش - از ادعاهای متافیزیکی کوچک تا برسد به ادعای خدایی! - جهنــم است.
نباید مفتون توجه مردم شد.

گروه سوم : مشرکان
چند نوع شرک داریم :
1. شرک جلی : شرک آشکار. کسانی که رسماً برای خدا شریک قائل می شوند.
2. کسانی که برای خدا شریک قائل می شوند به این معنا که خداوند در دنیا کاری ندارد و عده ی دیگری کارهایش را در دنیا انجام می دهند !
بت پرستی یک ایدئولوژی است. بت پرست ها می گویند برای اینکه بهتر بتوانم خداوند را درک کنم ، نماینده ای از او می سازم ! کم کم این نماینده جای خدا را می گیرد و خدا هیچ کاره می شود ! به بت توسل می کنند.
3.
عده ای که بت را با دست نمی سازند ، بلکه چیزهایی را در دنیا قادر تر از خدا می دانند .
برای مثال می گویند فلانی پول پرست است. یعنی معتقد است قدرت پول از خدا بیشتر است. می گوید اگر خدا هم نباشد ، من با پول براحتی می توانم زندگی کنم ! آخرتم را هم با این پول می سازم.
یا میهن پرست . گفته اند به میهن عشق بورزید - حبّ الوطن مِن الإیمان - ، نه اینکه میهن را جایگزین خدا کنید !
وطن یک مرزبندی خاک است. اصل چیز دیگریست : مَن سمِع رجُل یُنادی یا للمسلمین و لم یُجِبهُ فلیس بمُسلِم . اگر در هرجایی از کره ی زمین فریاد کمک و دادخواهی انسانی بلند باشد و تو جواب ندهی ، مسلمان نیستی ، آدم نیستی !
4. اهل غُلُوّ .
غلو کردن از مظاهر شرک است. غلو از عدالت خارج است. یعنی اینکه چیزی ، شخصی ، متاعی را بالاتر از چیزی که هست اعلام کنند. برتری دادن به چیزی که برتر نیست.
زمانی که قاسم فرزند پیامبر فوت کرد ، همان لحظه خورشید گرفتگی ایجاد شد ، مردم غوغایی به پا کردند که خورشید در عزای فرزند پیغمبر سیاه پوشیده است ! پیامبر(ص) بشدت رد کردند و برای مردم توضیح دادند که این یک پدیده ی طبیعی است و .. .
امیرالمؤمنین (ع) فرمودند دو گروه مرا بیچاره کردند : یکی گروهی از دشمنان که در دشمنی با من غلو کردند و آنچه من نبودم ، به من نسبت دادند. و دوم ؛ دوستانی که در حق من دوستی کردند بیش از آنچه لازم بود !

استاد فاطمی نیا حجت را تمام  کرد

حجت الاسلام والمسلمین فاطمی نیا:
اگر یقین نداشتم نمی‌گفتم، هرکس با رهبر انقلاب مخالفت کند،خدا از او نمی‌گذرد/این مرد بزرگ عزّ اسلام است

حجت الاسلام و المسلمین فاطمی نیا از علما و خطبای سرشناس تهران، در پایان یکی از جلسات سخنرانی خود، با توجه به شرایط موجود در جامعه، مطالب مهمی را پیرامون شخصیت رهبر معظم انقلاب و تبعیت از ایشان مطرح نموده اند ایشان فرمودند

امشب در ختام اين مجلس برايتان مي‌گويم. بنده روي منبر امام حسين(علیه السلام) ، در خانه خدا، آن هم در مجلس حضرت زهرا(سلام الله علیها) اگر چيزي را يقين نكنم، نمي‌گويم. بدانيد و آگاه باشيد هركس كوچك‌ترين حرفی در تضعيف مقام رهبري بزند، هركس انديشه‌اي داشته باشد كه ضد مقام رهبري باشد، خدا او را نخواهد بخشيد. اين را يقين بدانيد.

قدردان رهبر باشيد؛ اگر افكار پاشيده‌اي، پوسيده‌اي به شما عرضه كردند، قبول نكنيد؛ اين مرد بزرگ عزّ اسلام است و هركس با اين مرد بزرگ، با مقام معظم رهبري مخالفت كند، خدا از او نمي‌گذرد، اگر يقين نداشتم نمي‌گفتم.

خدايا تو شاهدي كه چيزي مي‌دانم و مي‌گويم، جواني باشد، پيري باشد، هركس باشد با يك مشت افكار پوسيده و پاشيده كه از صاحبان هواهاي فاسد، هواهاي نفساني گاهي عرضه مي‌شود، اگر كسي گوش به حرف كسي بدهد و خداي نكرده با اين مرد بزرگ كه امروز آبروي اسلام است، عزّ اسلام است، اين فرزند حضرت زهرا (سلام الله علیها) بخواهد مخالفت كند، عاقبت بخير نمي‌شود؛

حواستان باشد؛ يك چيزي مي‌دانم و مي‌گويم امروز از اوجب واجبات يكپارچگي و تأييد حضرت آيت‌الله خامنه‌اي است.
جوان‌ها يك وقت افكارتان را اينطرف و آنطرف نكنيد. فقط حواستان به رهبر باشد، گوشتان به رهبر باشد. فلان كسي همچنين چيزي گفت، فلان روزنامه همچنين چيزي نوشت، گوش ندهيد، گوشتان به رهبر باشد.

خدايا به حق زهراي مرضيه (سلام الله علیها) اين رهبر را حفظ كن. خدايا ما را قدردانش قرار بده.

اين را سربسته گفتم. گفت كه "العاقل یکفیه الاشاره" يك چيزي را مي‌دانم عرض مي‌كنم، مدعي علم غيب نيستم. هيچي نيستم. يك كودك نادانم، ولي بفضل‌الله و كرمه كه يك معيارهايي در دست دارم كه بر مبنای آن می‌دانم كسي مخالفت با اين مرد بكند و توبه هم نكند خدا او را نمي‌بخشد، مگر توبه كند.

يك عده با امام مخالفت كردند، امام را از دست دادند، هنوز دست بردار نيستند. مرحوم آيت‌الله العظمي آقاي اراكي، شيخ‌الفقهاست، وقتي مي‌رفت خدمت امام، دم در مي‌ايستاد مي‌گفت: "السلام عليك يابن‌ رسول‌الله بابي انت و امي" آنوقت وارد مي‌شد. يك عده با اين مرد مخالفت كردند، اين را خدا ازشان گرفت. بس نشد. حالا يادگار آن مرد اين بزرگوار است، ما ديگر چه داريم؟ امروز اين ايران پرچمدار اسلام است، امروز اين ايران مشعل دارد، مشعل ام‌القرا، رهبرش هم اين مرد بزرگ است. اگر بخواهد كسي با اين مرد مخالفت كند، با اسلام بازي كرده است و هركس با شئون اسلام، با كيان اسلام، با حيثيت مسلمين بازي كند، خدا او را نمي‌بخشد.

ریشه‌هاى آشفتگى در معنای شفاعت


lمحرم

در این كه چگونه این تحریف معنوى به مرثیه‌ها و اشعار مندرج در نسخه‌هاى تعزیه راه یافته باید به منابع و مآخذ آن توجه كرد، پژوهش‌هاى تاریخى بیانگر آن است كه در قرون وسطى در اروپا نمایش‌هایى بر روى صحنه مى‌آمد كه محتوا و قالب آن مذهبى بود و موضوعات آن از تورات و انجیل اقتباس گردیده بود، موضوع این نمایش‌ها غالبا تصویر كردن زندگى حضرت مسیح بود كه هنوز هم در برخى نقاط اروپا اجرا مى‌شود، در این نمایش‌هاى مذهبى كه اربابان كلیسا از مروجان سرسخت آن بودند بر این نكته تاكید مى‌شد كه حضرت عیسى مسیح فداى امت گناهكار شده است در حالى كه از دیدگاه قرآن حضرت عیسى كشته نشده و خداوند او را به سوى خود برده است.(1)

در باب نهم انجیل متى جمله 13 از زبان عیسى(علیه‎السلام) آمده است:

"من آمده‌ام كه گناهكاران را به توبه و استغفار از گناه و بازگشت به سوى خدا دعوت نمایم" و در باب هفتم جمله دهم مى‌خوانیم: "توبه، سبب رستگارى و نجات مى‌گردد و باید بندگان خدا حلیم باشند، شاید خداوند توبه آنها را مورد قبول قرار دهد." و در رساله اول یوحنا باب اول جمله نهم مسطور است كه: "توبه اظهار ندامت در پیشگاه خداوند است و بهترین وسیله آمرزش، پس از به خاطر آوردن گناه، تصمیم بر ترك معصیت و پرداختن حقوق واجب دیگران مى‌باشد."

مى‌بینیم كه در انجیل تحریف شده هم صحبتى از فدایى امت گنهكار نیست و توبه مطرح است ولى موضوع مزبور را اربابان كلیسا مطرح كرده و در نمایش‌هاى مذهبى وارد نموده و از این طریق به شبیه‌نامه‌ها راه یافته است، از اواخر دوران صفویه این نوع نمایشها به صورت حمله خوانى یعنى خواندن اشعار كتاب حمله(2) كه موضوع آن داستان جنگ بین لشكر ابن سعد و یاران امام حسین(علیه‎السلام) است شروع شد.(3)

دكتر مهدى فروغ ـ كه تز دكترایش در خصوص تعزیه است ـ مى‎گوید: مجالس تعزیه در واقع همان راه مراسمى بود كه در اروپاى قرون وسطى معمول بود، یعنى نمایشنامه‎هاى مذهبى میراكلmirackes)) و میسترهاى هفتگانهseptmysteres) ) ایرانیان هم بدون این كه اصلا قصد فتوكپى كردن داشته باشند همین راه و رسم را دنبال كردند، ملك الشعراى بهار نیز معتقد است: "در ایران تئاتر و نمایش نبوده است... فقط از عهد صفویه به بعد شبیه به تقلید اروپا ـ كه درباره واقعه مسیح شبیه راه مى‎اندازند ـ در ایران رواج یافت كه نوعى اپرا محسوب مى‎شد"(4) دكتر عبدالحسین زرین كوب مى‎نویسد: "تعزیه در ایران از نفوذ و تاثیر نمایشنامه‎هاى فرنگى پدید آمده است."(5)

توبه اظهار ندامت در پیشگاه خداوند است و بهترین وسیله آمرزش، پس از به خاطر آوردن گناه، تصمیم بر ترك معصیت و پرداختن حقوق واجب دیگران مى‌باشد.

البته وقتى گفته مى‎شود ریشه‎هاى پیدایش تعزیه با نمایش‎هاى قرون وسطى ارتباط دارد دلیل بر این نیست كه این نمایش زیباى مذهبى كه با باورهاى دینى و سنتهاى اجتماعى مردم ایران گره خورده است تقلیدى كوركورانه مى‎باشد بلكه تعزیه گونه‎اى نوزا و بكرى است كه از برخى مسائل تإثیر پذیرفته است و این تاثیرپذیرى از نمایش‎هاى قرون وسطى جنبه‎اى منفى به آن داده و از مضامین شبیه خوانى اینگونه استنباط مى‎گردد كه ماجراى فدایى امت گنهكار به خاطر همین تاثیرپذیرى باشد و این موضوع موجب آن شده كه اروپاییان قرابت مزبور را به هنگام بررسى نسخ تعزیه و ملاحظه شبیه خوانى یادآور شوند چنانچه ادوارد براون گفته است: "با وجود آن كه اعتقاد به شفاعت مفهومى كاملا مورد بحث است حسین براى شیعیان همان مقامى را داراست كه مسیح براى مسیحى دارد."

و خاورشناسى به نام ش.ویرلوchvirolleaud)) در مقاله تئاترهاى ایران مى‎نویسد: "امام حسین با میل و رغبت، خود را فدا نمود تا شیعیانش هم در این دنیا و هم در دنیاى دیگر نجات یابند" و در ادامه مى‎افزاید: "در نظر شیعیان امام حسین تنها یك جنگجوى شجاع نیست بلكه شهیدى است كه خود را فداى خویشان و خاندان و معتقدین خود نموده است تا الى الابد خوشبخت باشند."

نوحه، محرم، قاسم

و چنین نتیجه مى‎گیرد كه تعزیه به نمایشهاى مذهبى قرون وسطى شباهت دارد(6) این برداشت غلط از شفاعت در اشعار تعزیه موجب آن شد كه وقتى در سال 1991 مجالسى از تعزیه در شهر "آوینون" فرانسه به صحنه نمایش درآمد در جراید و مطبوعات اروپا اظهار نظراتى در این باره درج شود؛ از جمله روزنامه "فیگارو" در شماره 19 ژوئیه 1991 نوشت: "تعزیه مخلوطى از مراسم مذهبى و تئاترى است كه مصائب مسیح را به ذهن مى‎آورد."

نشریه دزاكو 23 ژوئیه 1991م نوشت: "تعزیه از قرون وسطى الهام یافته است." روزنامه "مرى دیونال" 22 ژوئیه 1991م: "تعزیه یك نمایش تئاترى نیست، بلكه قبل از هر چیز صحنه‎اى از آیین‎هاى مذهبى و یادواره قتل امام حسین(علیه‎السلام) است، این امام نوعى مسیح براى شیعیان است."

استاد شهید مرتضى مطهرى از این كه چنین طرز تلقى غلطى به برخى مجالس سوگوارى راه یافته به شدت آشفته گردیده و فرموده است: "از نظر مسیحیت این جزء متن مسیحیت است كه عیسى به دار رفت تا كفاره گناهان امت باشد؛ یعنى گناهان خودشان را به حساب عیسى مى‎گذارند، فكر نكردیم كه این حرف حرف دنیاى مسیحیت است با روح اسلام سازگار نیست، با سخن حسین(علیه‎السلام) سازگار نیست، به خدا قسم تهمت به اباعبدالله(علیه‎السلام) است والله اگر كسى در ماه رمضان روزه داشته باشد و این حرف را به حسین بن على(علیهماالسلام) نسبت بدهد و بگوید حسین براى چنین كارى بوده [و این سخن را] از او نقل بكند، روزه‎اش باطل است، دروغ بر حسین است اباعبدالله كه براى مبارزه با گناه كردن قیام كرد، ما گفتیم قیام كرد تا سنگرى براى گنهكاران باشد، گفتیم حسین یك بیمه درست كرد، یك شركت بیمه تاسیس كرد، بیمه چه؟ بیمه گناه! گفت شما را از نظر گناه بیمه كردم در عوض چه بگیرم؟ اشك، شما براى من اشك بریزید من در عوض گناهان شما را جبران مى‎كنم، شما هر چه مى‎خواهید باشید ابن زیاد باشید، عمر سعد باشید یك ابن زیاد در دنیا كم بود یك عمر سعد در دنیا كم بود یك سنان بن انس در دنیا كم بود، یك خولى در دنیا كم بود، امام حسین خواست خولى در دنیا زیاد شود، عمر سعد در دنیا زیاد شود، گفت ایهاالناس هرچه مى‎توانید بد باشید كه من بیمه شما هستم!؟"(7)

ایشان در جاى دیگر خاطر نشان ساخته‎اند: "من نمى‎دانم كدام جانى یا جانی‎هایى، خیانت را به شكل دیگرى بر حسین بن على وارد كردند و آن این كه هدف حسین بن على را مورد تحریف قرار دادند و همان چرندى را كه مسیحى‎ها در مورد مسیح گفتند درباره حسین گفتند، گفتند كه حسین كشته شد براى آن كه گناه امت را به دوش بگیرد براى این كه ما گناه بكنیم و خیالمان راحت باشد، حسین كشته شد براى این كه گنهكار تا آن زمان كم بود بیشتر بشود...!؟"(8)

 

غلامرضا گلى زواره

گروه دین و اندیشه تبیان، هدهدی


1- نك: نسا (4) آیات 156 ـ 159.

2- سروده شده توسط رفیع قزوینى متوفى به سال 1122 هـ.ق.

3- صدرالدین میرانى, زندگى و تمدن در قرون وسطى, ص241.

4- بهار و ادب فارسى (مجموعه مقالات ملك الشعراى بهار) ج1, ص285.

5- عبدالحسین زرین كوب, نه شرقى, نه غربى; انسانى, ص487.

6- تمدن ایرانى (چند تن از خاورشناسان فرانسوى) مقاله ش ویرولو ترجمه دكتر عیسى بهنام.

7- مرتضى مطهرى, حماسه حسینى, ج1, ص76 ـ 77.

8- همان, ص127.

نمونه‎هاى ناگوار از معنای شفاعت

با بررسى مجالس متعددى از نسخه‎هاى تعزیه اشعارى را در آنها مشاهده كرده است كه در آنها ماجراى حماسه سازان كربلا و نیز شهادت حضرت امام حسین(علیه‎السلام) بدین دلیل اتفاق افتاده كه امت عاصى در امان باشند:

از زبان جبرئیل خطاب به شبیه رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) در مورد فلسفه كشته شدن امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) براى امت عاصى شهید مى‎گردند.

به نزد خالق خود روسفید مى‎گردند 

اگر شفاعت عصیان امتان خواهى

به قتل این دو گل بوستان بشو راضى

و پیامبر در جواب فاطمه زهرا(علیهاالسلام) در سبب كشته شدن این دو سبط رسول:

ز جرم نیست كه اولاد من شهید شوند                     ز معصیت نبود آن كه ناامید شوند

شهید گشتن ایشان رفاه امت ماست                       چرا كه محض امت شهادت شهداست

حضرت على(علیه‎السلام):

اگر براى گناهان شیعیان باشد                                شهید گشتن شان منتى به جان باشد

شبیه امام حسین(علیه‎السلام) به شبیه امام حسن(علیه‎السلام):

نجات شیعه چو موقوف بر شهادت ماست                 اگر رضا نشویم این نه از سعادت ماست

چه مى شود كه كند شرط با من ایزد پاك                 كه چون چكد زگلو خون من به صفحه خاك

به این بریده سر خویش رحم فرماید                        گناه شیعه ما را به ما ببخشاید

در مجلس تعزیه حضرت امیرالمومنین(علیه‎السلام) از زبان ایشان خطاب به امام حسین(علیه‎السلام):

شوى شهید زبیداد كین به كرب و بلا                     

براى شیعه خود جان خود كنى تو فدا

امام حسین در تعزیه شهادت امام:

به خون بهاى من اى كردگار رب غفور

ببخش امت جد مرا به روز نشور

و خطاب به زینب:

مگر نه عهد نمودم به خالق ذوالمن

مگر نه شرط نموده است جد من با من

كه جان خویش فشانم به دشت كرببلا

محرم

شفیع امت عاصى شوم به روز جزا

و این نمونه از زبان امام خطاب به خواهرش:

راضیم در كربلا از بهر جرم شیعیان

در میان خاك و خون افتد زكینه پیكرم

در مجلس تعزیه غلام ترك, امام خطاب به زینب:

از شهادت من شوم, مردان امت را شفیع

از اسیرى تو شوى زنهاى امت دستگیر

امام خطاب به حضرت على اكبر در مجلس تعزیه شهادت على اكبر(علیه‎السلام):

هیچ مى دانى تو را بهر چه حرمت مى‎كنم

بیش از این لب تشنه‎گان بیش حرمت مى‎كنم

نقد جانت را ندادم مفت از كف غم مخور

در بهاى خون تو فردا شفاعت مى كنم

و در همین تعزیه امام با خداى خویش راز و نیاز مى‎كند:

بزرگوار خدایا تو باش شاهد من

كه بهر امت پیغمبرت ایا ذوالمن

على اكبر خود را شهید مى خواهم

قتیل تیغ سپاه یزید مى خواهم

براى عذر گناهان شیعه پدرم

رضا شدم كه به خون دست و پا زند پسرم؟!

در مجلس تعزیه شهادت احمد بن موسى (شاه چراغ) از زبان شاه چراغ در خصوص شهادت امام حسین:

شهادت بدش در ازل سرنوشت

برد امت مصطفى در بهشت

در مجلس تعزیه شیرافكن از زبان امام حسین(علیه‎السلام):

رضا شدم به شهادت خداى بى همتا

از این جهت كه ببخشى گناه امت را

و در همین تعزیه از زبان امام:

منم حسین على اى خداى كون و مكان

كه جان خویش به راه تو مى كنم قربان

به خوبها تو كلید شفاعتم دادى

بده به امت جدم برات آزادى

در مجلس تعزیه عابس و شوذب امام خطاب به خواهر:

اى خواهر ستم زده اى زینب حزین

بخشد خدا بخون من عصیان مومنین؟!

و در مجلس تعزیه شهادت طفلان زینب امام خطاب به حضرت زینب(علیهاالسلام):

خواهر رضا شدم به چنین ظلم بى كران

تا بگذرد خدا زگناهان شیعیان

در مجلس تعزیه فاطمه صغرى دختر امام:

بزرگوار خدایا به آبروى حسین

بحق گوهر دندان سید ثقلین

ببخش جرم گناهان شیعه پدرم

به آرزوى جوانى كه من بگور برم

در این زمینه مضامین دیگر نیز وجود دارد كه به دلیل پرهیز از اطاله كلام از آوردن آنها اجتناب كردیم.

نوحه، محرم، امام حسین

 

شافع روز جزا یا فدایى امت گنهكار؟!

از نظر باورهاى تشیع اینگونه نیست كه معصومینى چون حضرت امام حسین(علیه‎السلام) خودشان را فداى امت گناهكار كرده باشند و این موضوع یعنى فدا شدن رهبر معصوم یكى از بزرگترین اركان اساسى مسیحیت تحریف شده است و اربابان كلیسا اساس دعوت خود را بر فدا شدن مسیح در راه جرائم ملت قرار داده‎اند، واضع چنین تحریفى پولس است كه حقایق انجیل را از بین برده و تحریفاتى را جایگزین آن كرده است، میرزا حسینعلى بها هم در الواح خود مطرح كرده كه حسین بن على(علیهماالسلام) برنامه مسیح را پیش گرفت و خود را فداى جرائم مسلمین نمود.

قرآن كریم و فرهنگ اهل بیت در مقابل فدایى امت كه نصارى براى مسیح مى گویند موضوع شفاعت را ثابت كرده و آن یك نوع آشكار شدن قرب و منزلت شفیع است نزد كسى كه از او درخواست شفاعت شده بدون آن كه سلطنتش را سلب نماید یا به مالكیت او لطمه اى وارد كند و یا فرمانش را علیه مجرم باطل سازد، موضوع فدایى امت درباره حضرت حق از دیدگاه فلسفه و عقل صورت منطقى ندارد و امكان و وقوع آن عملى نیست به علاوه این تحریف آشكار با هدف حضرت امام حسین(علیه‎السلام) در تضادى آشكار است، زیرا آن حضرت فلسفه قیامش را چنین مطرح مى كند: "انى لم إخرج إشرا و لابطرا و لامفسدا و لاظالما، و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى، ارید إن آمر بالمعروف و انهى عن المنكر...

(1)؛ به تحقیق كه من از روى جاه طلبى و انگیزه‎هاى شخصى قیام نكرده‎ام، نهضت من به منظور اصلاح امت جدم مى باشد، اراده آن دارم كه به نیكی‎ها امر كنم و از زشتی‎ها نهى نمایم."

و در زیارت آن حضرت مى‎خوانیم:

"إشهد انك قد اقمت الصلاه و آتیت الزكاه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنكر... ."(2)

اگر به راستى بر اساس این تفكر غلط, امام براى نجات گناهكاران كشته شده نعوذبالله آن حضرت وسیله امیدوارى و پشت گرمى این ضلالت پیشگان بوده و به طور غیرمستقیم انجام خلاف ترویج شده است و اصولا حضرت امام حسین(علیه‎السلام) در كربلا آمد تا با گناهكاران و ستم پیشگان و افراد عاصى و طاغى مبارزه كند و شرایط را براى بندگان صالح خداوند و ترویج شعائر خوب فراهم نماید، چنین برداشت نادرستى كه صورت وهن انگیز و خرافى دارد به راستى زمینه‎هاى انحطاط جامعه را فراهم كرده و با مبانى اعتقادى تشیع و اهداف امام حسین(علیه‎السلام) در تباین است و اهانتى آشكار به ساحت با قداست سومین فروغ امامت محسوب مى‎شود و باید چنین اشعارى از متون و اشعار شبیه نامه ها حذف شود تا سوگواریهاى نمایش و شبیه نامه ها به شكل پیراسته‎ترى عرضه گردند.


پی‎نوشت‎ها:

1- بحارالانوار, ج44, ص;329 مناقب ابن شهر آشوب, ج4, ص89, موسوعه كلمات الامام الحسین, ص291.

2- مفاتیح الجنان.

غلامرضا گلى زواره

محمّد بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب


محرم، محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب

عون بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب

در حمله‌ایی كه عون برادر محمد و فرزند حضرت زینب علیهاالسلام به شهادت رسید، محمد فرزند دیگر عبدالله بن جعفر وارد میدان شد. سروی، ورود محمد به میدان رزم را پیش از برادرش عون دانسته است.(1)

 

شعار حماسی محمد

در این نبرد نابرابر، رجزهای محمد اینگونه است:

«اَشکوا اَلَی الله من العدوان                                 فعال قوم فی الرّدی عمیان

  قد بدّلوا معالم القرآن                                         و محکم التّنزیل و التّبیان؛(2)

از این دشمنان به خداوند شِکوه می‌برم؛ این قوم و مردمی که در گمراهی و کوردلی به سر می‌برند.

اینها که روشنگری‌های قرآن را تغییر دادند، و به ترک محکمات قرآن و بیاناتش پرداخته‌اند.

 

نحوه شهادت محمد

محمد بن عبدالله، در روز عاشورا ده نفر از دشمن را از پای در آورد.(3) [او که همراه دیگر برادران خود به میدان آمده بود، دیری نگذشت که در آن حمله گروهی]، به دست «عامر بن نهشل تمیمی» به فوز شهادت نائل آمد.(4)

امام زمان علیه السلام در زیارت ناحیه مقدسه به ایشان سلام می‌دهد: «السلامُ عَلی مُحمد بن عَبدالله بنِ جَعفر.»(5)

محمد به جای پدرش عبدالله بن جعفر طیار که همسر حضرت زینب (علیهاالسلام) بود، در کربلا حضور یافت. او برادرش عون را هنگام جهاد همراهی کرد، تا او را با بدن مقدس خود حراست کند. قاتل او «عامر بن نهشل تمیمی» مورد لعنت امام قرار گرفته است.(6)

عبدالله بن جعفر، از علاقمندان به اهل بیت (علیهم السلام) بود که توفیق حضور در کربلا را نیافت؛ ولی تلاش‌هایی برای اصلاح امور و ابراز از خیرخواهی در حادثه کربلا به انجام رساند.(7)

او بعد از جریان کربلا در مدینة النبی (صلی الله علیه و آله) برای شهدای کربلا – به ویژه امام حسین (علیه السلام) - برنامه عزاداری راه انداخت. در آن جلسه غلام او «ابو السّلاسل» گفت: این آن چیزی است که از حسین (علیه السلام) بر ما وارد شده است.

عبدالله از این نکته برآشفت و بر او کفش پرتاب کرد و پس از توهینی به او، گفت: «اَلِلْحُسین تقول هذا؟ والله لو شهدته لأحببت ألاّ اُفارقه حتّی اَقتل معه والله انّه لَمِمّا یُسخّی بنفسی عنهما و یعزّینی عن المصاب بهما، انّهما اُصیبا مع اخی و ابن عمّی مُواسیین له صابرین معه؛ آیا به حسین اینگونه می‌گویی؟! به خدا قسم، اگر با او می‌بودم، هرگز از او جدا نمی‌شدم تا این که کشته شوم؛ سوگند به خدا، آن دو نفر(عون و محمد) از کسانی بودند که در جان خود، سخاوت کردند و بر من مصیبت آن دو سهل و آسان است؛ چون آنها با از خودگذشتگی و شکیبایی با برادرم و پسرعمویم رفتار کردند.»

سپس به کسانی که در جلسه حضور داشتند رو کرده و گفت: «الحمدلله عزّ علیّ مصرع الحسین ان لا اکن اسیت حُسیناً بیدی، فقد آساه ولدی(8)؛ خدا را سپاس که شهادت حسین را نزد من عزیز داشت؛ به این که اگر من خودم او را یاری نرسانیده‌ام، به واسطه دو فرزندم او را یاری کرده‌ام.»

 

درسی که می‌توان گرفت:

بی‌شک شهادت عون و محمد افتخاری برای عبدالله بن جعفر و مادر دلاورشان (علیهاالسلام) خواهد بود و همگان به این افتخار غبطه خواهند خورد.

 

پی‌نوشت‌ها:

1- مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 106.

2- مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 106.

3- همان، ص 106.

4- مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 106؛ مقاتل الطالبین؛ ص 92؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 469.

5- اقبال الاعمال، ج 3، ص 76 و 363.

6- اقبال الاعمال، ج 3، ص 76.

7- مراجعه کنید به معرفی عون بن جعفر بن ابی طالب .

8- الارشاد، ج 2، ص 124.

برگرفته از كتاب یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی

عون بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب


محرم، عون بن عبدالل بن جعفر بن ابیطالب

شهادت مجمد بن عبدالله جعفر بن ابیطالب

«عون» پسر «عبدالله جعفر بن طیار» و مادرش زینب کبری علیهاالسلام، دختر امیرمؤمنان علیه السلام است. سیره‌نویسان نوشته‌اند: وقتی امام حسین (علیه السلام) از مکه خارج شد، عبدالله بن جعفر نامه‌ای را برای امام ارسال داشت که در آن از امام درخواست کرده بود که از عزم خود باز گردد.

عبدالله بن جعفر نامه خود را توسط فرزندانش عون و محمد به سوی امام فرستاد، بعد از آن، عبدالله به سوی «عمرو بن سعید بن عاص» والی مدینه رفت و از او برای امام حسین (علیه السلام) امان درخواست کرد. او هم به امام نامه‌ای نوشت و آن را توسط برادرش یحیی به سوی امام فرستاد. عبدالله هم او را همراهی کرد تا این که در "ذات عرق" آنها امام حسین (علیه السلام) را ملاقات کردند. حضرت نامه را مطالعه فرمود و از درخواست آنها سر باز زد و فرمود: «انّی رایت رسول الله فی منامی، فامرنی بما أنا ماضٍ له؛ من در خواب رسول خدا را دیده‌ام، پس ایشان مرا به ادامه راه امر کرده‌اند. بنابراین من به همان چیزی که مرا امر فرموده است، عمل می‌کنم.»

پس از آن، امام پاسخ نامه را به عمرو بن سعید نوشتند و از آن دو نفر جدا شدند. آنها نیز بازگشتند. آخرالامر، عبدالله بن جعفر به دو فرزندش عون و محمد سفارش کرد که همراه امام حسین علیه‌السلام باشند.(1)

 

شعار حماسی عون

سروی گوید: عبدالله بن جعفر برای مبارزه با آن قوم به میدان آمد، در حالی که می‌گفت:

«ان تنکرونی فانا ابن جعفر                                   شهید صدقٍ فی الجنان ازهر

  یطیر فیها بجناحٍ اخصر                                        کفی بهذا شرفاً فی المحشر؛

اگر مرا نمی‌شناسید، پس من پسر جعفر، شهیدی راستین در بهشت تابان هستم؛

او در آنجا با بالی سبزفام پرواز می‌کند، در محشر همین شرافت او را بس است.»

او با شمشیر به جنگ دشمن می‌رفت تا این که سی نفر سوار و هجده نفر پیاده را به قتل رسانید.(2)

 

شهادت عون

پس از آن رشادت‌های چشمگیر عون، شخصی به نام «عبدالله قُطبة الطائی» با شمشیر به او حمله کرد. با ضربه او، عون به شهادت رسید.(3)

در زیارت ناحیه مقدسه آمده: «السّلامُ عَلی عَون بن عَبدالله بنِ جَعفرٍ الطّیار.» در زیارت ناحیه، از او با عناوین هم پیمان ایمان، نصیحت کننده به سوی پروردگار و همتای مثانی و قرآن یاد شده و قاتل او مورد لعن خداوند قرار گرفته است.(4)

بدن مطهر او با دیگر شهدا، در پایین پای امام حسین (علیه السلام) دفن شده است. «عون بن عبدالله جعفر» که گنبد و بارگاهی در چند فرسخی کربلا دارد غیر اوست. او از نوادگان حسن مُثنی بوده است.

درسی که می‌توان گرفت:

او هم‌پیمان ایمان و همتای قرآن دانسته شده است. این ادعای بزرگی است. اگر سند زیارت ناحیه از قوت برخوردار باشد و گفتار امام معصوم باشد، بی تردید عون بن عبدالله، در مقامی نزدیک به عصمت است.

 

پی‌نوشت‌ها:

1- الارشاد، ج 2، ص 68 و 69؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 548، گفته شده علت عدم همراهی عبدالله بن جعفر با امام حسین (علیه السلام) این بود که نابینا شده بود.

2- مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 106؛ ابصار العین، ص 76.

3- مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 106.

4- اقبال الاعمال، ج 3، ص 76 و 75.

برگرفته از كتاب یاران شیدای حسین بن علی (علیهماالسلام)، استاد مرتضی آقا تهرانی

 

بهشت و جهنم 2

ا لطیف

سخنرانی حجة الاسلام سید محمد انجوی نژاد
شب دوم محــرم 1431 هجری
27 / 9 / 1388
موضوع : بهشت و جهنـم (2)



السلامُ عَلى مَنْ جَعلَ اللهُ الشّـفاءَ في تُربَته ...


 

 

اولین گروهی که در بهشت قرار دارند ، مؤمنان هستند.
اسلام آوردن و ایمان داشتن دو مقوله ی متفاوت است . مؤمنان یعنی کسانی که ایمان آورده اند. همه ی مسلمانان ، مسیحیان ، یهودیان و ... ایمان ندارند. من ممکن است مسلمان باشم ولی مؤمن بودنم بحث دیگری است. مؤمن بودن دو جور مشخص می شود :
1. در نیت
2. در عمل
ایمان قلبی داشته باشیم به حرف و قول خداوند.
آیه ی قرآن :: هیچ عملی قبول نمی شود مگر اینکه ایمان پشتش باشد ؛ ولو عمل خوب.
باید دید نیت پشت عمل چه بوده است. برای تشکر کردن خلق بوده ؟
انما یتقبل الله من المتقین . خداوند از کسانی قبول می کند که مؤمن باشند و برای خدا کار کرده باشند ؛ در چارچوب دستورات الهی. در غیر اینصورت هیچ طلبی ندارند.

شرایط و خصوصیات مؤمنان :
اولین خصوصیت این است که در ورودی بهشت ، دوستان همدیگر را پیدا می کنند. در آنجا فقط دوستی ها، عشق ها و محبت هایی که بر پایه ی ایمان بوده اند ، پایدار می مانند. بقیه اگر در دامنه ی گناه باشد ، وقتی همدیگر را پیدا می کنند با هم مانند دشمن هستند. میخواهند تمام گناهان و تقصیرات را به گردن یکدیگر بیندازند ! رفاقت های دنیوی که بر مبنای غیر ِ خدا بوده ، از هم گسسته می شود. فقط مؤمنان آنجا با یکدیگر همراه می شوند.
چیزهایی که برای مؤمنان آماده شده :
لذت های دنیوی محدود است. در آنجا محدودیت از لذت را برای مؤمنان بر می دارند. لذت های آنجا مانا و نامحدود است.

در روز قیامت انسان ها برای حرکت به سمت بهشت و رسیدن به در بهشت، نیاز به نور دارند. باید از مسیرهایی رد شود ، این مسیرها برای حرکت کردن نور می خواهد. مؤمن بخاطر ایمانش با یک نور کوچک ( در توصیف آمده کوچک ؛ به اندازه ای که نوک انگشت کوچک را روشن می کند ) از مکه تا یمن را روشن می کند. بستگی به درجه ی ایمانش دارد. و عده ی بسیار زیادی در پرتو این نور به سمت جنت حرکت می کنند.
و فرموده اند وقتی وارد بهشت می شوند ، آنان را در چنان لذتی غرق می کنیم که تجربه ی آن برای دنیای مادی امروز محال است.

گروه دومی که وارد بهشت می شوند پایداران هستند.
فصلت / 30 :: إن الذین قالوا ربنا الله .. ثم استقامو ، تتنزل عليهم الملائكه الا تخافوا و لاتحزنوا ..
کسانی که گفتند پروردگار ما یگانه است و استقامت ورزیدند.
امام صادق (ع) : مؤمن از پاره ی آهن محکم تر است.
پاره ی آهن در حرارت و گداخته شدن تغییر شکل می دهد ، ولی مؤمن عوض نمی شود !
پایداری یک ارزش است ؛ کسی که ثبات دارد.
امیرالمؤمنین (ع) می فرمایند پایداری برای شخص مقدور نیست مگر به دو شرط :
1. بصیرت ؛ اهل بصر باشد .بصیرت یعنی اینکه تو برای عملت ، برای انتخابت ، برای شیوه ای که در پیش گرفته ای ، برای دوستیابی ات ، حتی برای طرز لباس پوشیدنت ، برای دینت و برای خدایت ، توضیح داری که بدهی . دقیق بررسی کرده ای .
انسانی که برای دینش بصیرت ندارد ، چگونه به پای خدا می ایستد ؟؟
کسی به پای امام حسین می ماند ، که با بصیرت حسین فاطمه را انتخاب کرده باشد . این شخص در غیر از محرم و در نوروز هم حسینی می ماند.
ابوذر لحظه ای در راهش تردید نکرد ؛ چون یک کلام بی بصیرت بر زبان نرانده بود. عمار ، اویس قرنی ، میثم تمار و .. لحظه ای تردید نکردند !
عده ای 60 – 70 سال دیندارند ولی در اولین آزمایش خودشان را می بازند ؛ با اولین فشار.
فتمنوا الموت إان کنتم صادقیـن .. اگر عقیده ات راستین است ، تا حد مرگ پای عقیده ات بمان !

2. صبر

بصیرت بدون صبر فایده ای ندارد. بسیاری از اهل بصیرت با یک اتفاق مادی ، کوچکترین مشکل عاطفی یا فشار سیاسی و سختی ، دین را رها می کنند ! چون اهل صبر نیستند.
باید در مسائل مختلف صبر خودتان را بسنجید. خداوند به طرق مختلف انسان را امتحان می کند.
فرموده اند آخرین حُـبّی که از دل مؤمن خارج می شود ، حب مقام است. صبر بر مقام دشوار است.
کسی که عادت نکرده بر مشکلات صبر کند ، در بستر جهاد کم می آورد. صبرت را محک بزن.

سومین گروهی که وارد بهشت می شوند ، متقین هستند.
خصوصیات متقین :
* شکیبا
* فروتن
* بخاطر تقوای خودشان ، فخر فروشی نمی کنند.
خودشان را بالاتر نمی دانند. هر چه تقوایشان بیشتر باشد ، خضوعشان بیشتر است. به اندازه ای متواضعند که ابلهان تصور می کنند این ها آنگونه که همه می گویند نیستند ! که اگر بودند اینچنین در مقابل آنان خاضع نبودند. بقدری متواضعند که در رده ی بالاتر ، ابلهان گمان می برند اینان نادان اند ! تا جایی که جاهلان در جامعه ی صدر اسلام می گفتند پیامبر(ص) ساده است ؛ می شود آن حضرت را فریب داد !
* مُنفق هستند.
بسیار زیاد انفاق می کنند.
* یستغفرون بالاسحار
با سحر آشنا هستند. استغفار شبانه انسان را جزء متقین قرار می دهد.
* پشیمانی بعد از انجام گناه
بعد از گناه بدنبال پیشرفته تر کردن گناه و بیشتر کردن ابزارهای گناه نیستند !
* بوی گناه را تشخیص می دهند ،
فاصله ی ایمنی بین خودشان و گناه ایجاد می کنند.
فرموده اند تقوا را از گوش آهو یاد بگیرید . - تیزترین گوش -
این بیشه گمان مبر که خالی ست ... شاید که پلنگ خفته باشد!
انسان متقی نسبت به گناه ساده دل نیست. رادارهایش مدام در حال فعالیت است؛ به گناه حساس است. فاصله دار با گناه حرکت می کند .
الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل الله
.. عده ای بعد از ایمان آوردن ، هجرت می کنند از جایی که احتمال گناه هست.

نعمت های بهشتیان ::


 v غرفه های بهشتی غرفه کنایه از خانه است.

 vمقام امن
ایمنی یکی از نعمت های خداوند تعالی است که اگر به 100% برسد ، آرامش غیر قابل توصیفی بر روح چیره می شود. این احساس ایمنی در دنیا هیچ وقت کامل نمی شود.

 v عند ربهم یرزقون
بودن در نزد خدا را تجربه می کنند - عالی ترین لذت ها -

 v دوستان همدیگر را می یابند و دسته جمعی به سمت بهشت حرکت می کنند.
یکی از زیباترین منظره های روز قیامت ، حرکت گروهی متقین به سمت بهشت است.

 v  فراوانی نعمت

 v تکیه بر تخت های بهشتی
منظور از تکیه زدن ، آرامش جسمی بسیار بسیار بالاست.

 v لباس های بسیار زیبا ؛ اطعمه و اشربه ؛ باغ های زیبا

 v همسران بهشتی

 v زندگی برادرانه
اخوتی را تجربه می کنند که هیچ چیز آزار دهنده ای در آن نیست. عاری از حسادت و بخل و کینه و چشم زخم و لغو و آزار است. از هیچ گفته و شنیده ای اذیت نمی شوند.

 v به همسران، فرزندان و دوستانشان این اجازه داده می شود که بگردند و این ها را پیدا کنند.
حتی اگر همسر و فرزندان و دوستانشان از اهل جهنم باشند ، بخاطر تقوای متقین ، در مجازات آن ها تخفیف داده می شود!

 v سلام و درود فرشتگان

 v کامیــابی اصلی ::: قـرب خدای متعال
لبخند رضایت ارباب بالاترین درجه ی کامیابی است.
در روایت داریم یکی از بالاترین لذت های بهشتی این است که وقتی این نعمت به مؤمن می رسد ، چند ماه در این لذت بیهوش می شود و به خلسه فرو می رود. می فرماید این لذتی است که از دیدن یک نور حاصل می شود و آن ها را به خلسه می برد ! می پرسند این نور چیست؟ جواب می دهند حضرت زهرا سلام الله علیها لبخند رضایتی می زند و نوری از میان دندان های حضرت خارج می شود که مؤمن بخاطر دیدن این نور چند ماه در لذت بیهوش می شود !
و این معنی قرب است : احساس نزدیکی.

بهشت و جهنم ( سید محمد انجوی نژاد)

     
                   السلامُ عَلى الْحسَيْن الذي سَمَحتْ نفْسهُ بمُهجَته ...

:: مقدمه ::

یک سری روایات از امیرالمؤمنین(ع) و سایر معصومین نقل شده مبنی بر اینکه بندگان خدا سه گروهند :
1. کسانی که خداوند را برای رسیدن به بهشت عبادت می کنند.
2. کسانی که از ترس جهنم خدا را عبادت می کنند.
3. کسانی که خدا را برای خود ِ خدا عبادت می کنند .


در مورد گروه سوم امیرالمؤمنین می فرمایند " خداوند مستحق است که عبادتش کنیم " .

اغلب ما گیر  ِ این بهشت و جهنم هستیم .
حضرت امام می فرمایند اگر بهشت و جهنمی در کار نبود ، من عبادت نمی کردم !
بهشت را از ما بگیرند ، انگیزه را از ما گرفته اند. همینطور که اگر جهنم نباشد ، قیامتی نباشد ، خیلی از انگیزه های عبادی بی رنگ می شود. برخی از مسائل مربوط به بهشت و جهنم کاملا مبهم است ؛ آیا همین چیزهایی است که گفته شده یا این ها برای تقریب ذهن است ؟
جواب : یقیناً برای تقریب ذهن است .
در قیامت ما مجرد هستیم ، از جسم فراتر. ابزارهای قیامت متعلق به مجردات است ، در نتیجه ما بصوورت جسمی نمی توانیم درک کنیم. ولی چون در حال حاضر جسمیت داریم ناچار برای فهم ما ، به اینصورت مطرح کرده اند.


:::. انسان خلق شده است برای حرکت . از لحظه ی تولد. این حرکت در دو بُعد جسمی و روحی است. بلافاصله پس از خروج از شکم مادر ، جسم شروع به رشد و حرکت می کند. روح هم خلق شده است برای حرکت :: حرکت روحانی .در حرکت روح ، بستگی دارد روح از کدام مسیر استفاده کند. خود ِ روح انتخاب می کند. و برای این انتخاب ، یک سری محدودیت ها دارد :: برای مثال نمی تواند برنامه ریزی کند.
برای اینکه انسان بتواند به سمت خدا برود ، دو مسیر وجود دارد : انا هديناه السبيل ،
1. اِما شاکراً 2. و اِما کفوراً
مسیر کسانی که به سمت صفت های خوب ِ خداوند تبارک و تعالی میروند ، مسیر بهشت است.
و مسیر کسانی که به سمت صفت های قهری ِ خداوند می روند ، مسیر جهنم است.


در نتیجه ما از لحظه ی خلقت در مسیری قرار گرفته ایم که یا به بهشت می رود یا به جهنم ؛ راه سومی وجود ندارد.
پیامبر (ص) فرمودند بهشت و جهنم از لحظه ی خلقت بشر شروع شد به ساخته شدن.
سالیان بعدتر هم که انسان ها خلق می شوند ، وسعتش بیشتر می شود ، و یا کمتر .
هر چقدر توسل به اسامی رحمت خدا بیشتر باشد ، در مسیر بهشت است و هر چقدر به سمت اسامی غضب خدا برود ، در مسیر جهنم است.
حضرت علی(ع) در دعای کمیل می فرمایند و بأسمائک التی ملأت ارکان کل شی ء . تمام دنیا  اسم های خداست ؛ مائیم که انتخاب می کنیم به سمت کدام اسم خدا برویم.
* آل عمران / 122 ، 123 : و سارعوا إلی مغفرة من ربکم و جنة عرضها السموات و الارض اعدت للمتقین ..عجله کنید ؛ مسیر را انتخاب کنید ؛ به کدام مسیر ؟ آمرزش و رحمت پروردگارتان . رحمت خدا چیست ؟ جنة عرضها السموات و الارض اعدت للمتقین  ؛ آماده کردیم برای کسانی که از مسیر رحمت خداوند جلو می روند.
 و برعکس :
* آل عمران / 162 : افمن اتبع رضوان الله کمن باء بسخط من الله و مأواه جهنم و بئس المصير ..کسی که به سمت غضب خدا می رود ، مأوا و جایگاهش جهنم است و بد جایگاهی است..

 

:: مسیرها را چگونه انتخاب کنیم اگر می خواهی به سمت رحمت خدا بروی ، باید رحمت را بعنوان اخلاق خودت انتخاب کنی. چه کسانی میتوانند بگویند یا غفار ؟  کسانی که در مسیر غفاریت حرکت می کنند. چه کسانی می توانند بگویند یا وهاب ؟ یا صبور ؟ یا شکور ؟ کسانی که در این مسیر باشند.
و چه کسانی در مسیر غضب خدا حرکت می کنند ؟ کسانی که غضب دارند.
چگونه برویم به سمت بهشت ؟
کلیاتش این است که تو کدام صفت خدا را برای اخلاق و رفتارت برگزیدی . همانگونه با تو رفتار می شود.
داستانی هست در ادبیات هند :: یک راهب بودایی به خدا می گوید بهشت و جهنم را به من نشان بده. خدا او را به جایی می برد که عده ای زیادی از مردم ، بسیار ناراحت ، گرسنه و تشنه ، سیاه و لاغر در وضع بسیار بدی نشسته اند در حالی که غذا در مقابلشان است و قاشقی هم در دستانشان ! ولی دسته ی قاشق بلند است و دست های این ها کوتاه. در نتیجه غذا به دهانشان نمی رسد. خداوند گفت راهب ! این جهنم است ! بعد از آن او را به اتاق دیگری برد که همین سه ابزار در آنجا بود ( ظرف غذا ، قاشق دسته بلند ، دست های کوتاه ) . اما آدم های آنجا بسیار شاد و سرحال و سیراب بودند ! نگاه کرد و دید که در اتاق دوم ، هر کسی غذا را با قاشق بر میدارد و در دهان دیگری می گذارد. خدا گفت راهب این بهشت است!
یعنی بهشت در تعاون و از خودگذشتگی است. روزی برسان تا به تو روزی برسانند .
انسان ها با صفاتی که از خدا انتخاب می کنند ، برایشان مسیر بهشت و جهنم مشخص می شود.
حضرت امام خمینی (ره) بهشت و جهنم را تقسیم بندی کردند و سه گونه برای بهشت و جهنم متصور شدند.
1. بهشت و جهنم  ِ اعمالهمین بهشت و جهنمی که مطرح شده است ، بهشت با نهرهای عسل و حورالعین و .. و جهنم با آتش و مار و عقرب. می فرمایند این بهشت و جهنم اعمال است؛ یعنی اعمال ما این بهشت و جهنم را می سازد.
پیامبر(ص) می فرماید در معراج دیدم که ملائکه بعضی اوقت بیکارند و بعضی اوقات مشغول به کار. علت را پرسیدم. گفتند ما ساعت های کاری مان به کارهای مردم بسته است! موقعی که می سازند ، ما هم اینجا برایشان می سازیم.
در روایت داریم چاه هایی در جهنم وجد دارد به نام ویل. اگر سنگی را در این چاه بیندازند ، 70 سال طول می کشد تا به پایین چاه برسد. اگر بخواهیم ظاهری به این قضیه نگاه کنیم :: ویلٌ للمکذبین. برای دروغگویان است. 70 سال معلق می مانند تا به پایین چاه برسند .
ولی نگاه امام (ره) به این موضوع بسیار زیباست ::  می فرماید منظور، 70 سال ِ عمر توست. لحظه ای که یک جهنمی می میرد ، رسیده است به انتهای چاهی که 70 سال است در آن سقوط می کند و خودش هم نفهمیده !
بهشت و جهنم ِ اعمال می گوید کسی که در مسیری حرکت می کند ، در طی 40 ، 50 یا 60 سال بلوغش ، خودش در حال ساختن بهشت یا جهنم بوده است. این چیزهایی که ساخته شده ، نتیجه ی عادی اعمال است. از مرحومه علامه طباطبایی نقل شده شیخی در نجف ؛ بنام شیخ عبود ، چشم بصیرت داشته ، به قبرستان می رود و از احوالات آنجا از او می پرسند. می گوید سر قبری نشستم و پرسیدم چه خبر از مار و عقرب و .. ؟ و پاسخ آمد اینجا از این چیزها نیست ، شما ها که می آیید با خودتان می آورید !
این ها نتیجه ی اعمال ماست. ولی چون ما مجرد نیستیم ، الان نمی بینیم.

2. بهشت و جهنم آثار
که تحت عنوان "چشم برزخی" عنوان می شود.
پیامبر در حدیث معراج می فرمایند در قیامت عده ای به شکل خوک و بوزینه و .. ظاهر می شوند و عده ای بسیار نورانی و معطر. این ها اثراتی است که اعمال بر وجود ما می گذارد. "من" خودم میشوم جهنم یا خودم میشوم بهشت :: « محصور شدن با اخلاق خودت » اگر اعمال الهی باشد ، خدا جمیل است ، انسان به همان زیبایی در می آید. امام مجتبی (ع) می فرماید : اگر در آخرت و قیامت هیچ چیزی نبود غیر از اینکه مردم همدیگر را بشناسند ، همین شناختن خودش یک بهشت و جهنم ایجاد می کند.
آن هایی که اعمالشان اثر مثبت ایجاد کرده ، بقدری خوشحالند که مردم آنها را اینگونه می بینند که این خودش می شود یک بهشت. و آن هایی که اعمالشان اثر بد داشته ، بقدری عذاب می کشند که خودش می شود یک جهنم. خداوند می فرماید از فرق سر تا کف پایش هر چه عمل انجام داده ، اثرش را برای خودش بگذارید.  این افراد اگر حتی بهشان گفته شود می توانید بروید به بهشت ، خودشان انتخاب می کنن بروند جهنم ! مثل جزامی ها که همه چیز را رها می کنند و به بیابان می روند تا نگاه تحقیر آمیز مردم به دردهایشان نیفتد. این ها بخاطر شرمندگی شان ترجیح می دهند بروند جهنم ؛ اگر نه ، با جهنم درونشان چه کنند !؟


3. بهشت و جهنم لقـاء

بهشت و جهنمی که در اثر دیدن آنچه امروز نمی بینیم ، برایمان ایجاد میشود.
خیلی از کارهایی که ما انجام دادیم ، به این دلیل تحمل کردیم چون تصور می کردیم کسی ندیده ! لو تکاشفتم ما تدافنتم . و بسیاری از کارهای خوب لذتبخش برایمان لذت ندارد چون نمی دانیم کسی دیده ! مشکل ما مشکل ندیدن است ؛ چه در گناه چه در ثواب. چون حواسمان به رقیب و عتید نیست راحت گناه می کنیم و سخت عبادت می کنیم.
می فرمایند در روز قیامت می بینی. وقتی دید، برای کسی که فکر می کرد کسی نمی بیند و گناه می کرد جهنم ایجاد می شود و بهشت برای کسی که فکر می کرد کسی نمی بیند و کار خوب می کرد ، ایجاد می شود :: لقاء .
باطن اعمال نمایش داده می شود . اگر باطن زیبا باشد ، غرق در نورانیت می شود ، و اگر باطن زشت باشد ، .. چه بر سرش می آید !؟
تک تک باطن اعمال نشان داده می شود و مهمتر از همه اینکه خدا می بیند.

 

ویژگی های بهشت

   جاودانه است. 

جبرئیل هر روز ندا میدهد بسازید برای خراب شدن ، وصل شوید برای جدا شدن.
یکی از مشکلات امروز ما در دنیا ، فناست. کسانی که در مسیر جهنم هستند ، به فنا توجهی ندارند. ولی کسانی که جاودانگی می طلبند کسانی هستند که در دنیا فنا پذیری را باور کرده اند و برایشان جا افتاده. وقتی یقین داشته باشد که فانی است، چند سال لذت دنیا نمی تواند او را غافل کند. باور قلبی دارد که بهشت مکان جاودانگی است.
غم وجود ندارد.فلسفه ی ایجاد غم مال دنیاست که یکی از دلایلش گناه است.

خستگی و ناراحتی وجود ندارد.

لباس خاص دارد. نوشیدنی های خاص. همسران خاص ، درختان خاص ، رودهای خاص ، سرور و شادمانی های مخصوص بهشتیان و هدیه ها. پیامبر(ص) فرمودند یک جرعه از نوشیدنی های بهشت ، تمام لذت های دنیا را به تو می چشاند.

لغو و بیهودگی در ان وجود ندارد.

نعمت های معنوی مثل لقاءالله در آنجا هست.


ویژگی های جهنم 

جاودانگی در جهنم

هلاکت

ویل

آتش

غل و زنجیر آب چرکین

زقّوم

لباس آتش

توهین

بادهای سموم تنگی ِ جا

حیوانات

نظر علما در مورد شفاعت امام حسین(علیه‎السلام)

بسیارى از عوام مردم مى‎پندارند كه پیغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله) و امیرالمومنین (علیه السلام) و حضرت زهرا (سلام الله علیها) و ائمه اطهار خصوصا امام حسین (علیه‎السلام) متنفذهایى هستند كه در دستگاه خدا اعمال نفوذ مى‎كنند، اراده خدا را تغییر مى‎دهند و قانون را [نعوذبالله] نقض مى‎كنند.
استاد شهید مرتضى مطهرى مى‎نویسد:
«... بسیارى از عوام مردم... مى‎پندارند كه پیغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) و امیرالمومنین(علیه السلام) و حضرت زهرا(سلام الله علیها) و ائمه اطهار خصوصا امام حسین(علیه‎السلام) متنفذهایى هستند كه در دستگاه خدا اعمال نفوذ مى‎كنند، اراده خدا را تغییر مى‎دهند و قانون را [نعوذبالله] نقض مى‎كنند...»(1) ایشان در ادامه مى‎افزاید: «اگر كسى گمان كند كه تحصیل رضا و خشنودى خداى متعال راهى دارد و تحصیل رضا و خشنودى فرضا امام حسین(علیه‎السلام) راهى دیگر دارد و هر یك از این دو جداگانه ممكن است سعادت انسان را تامین كنند دچار ضلالت بزرگى شده است، در این پندار غلط چنین گفته مى‎شود كه خدا با چیزهایى راضى مى‎شود و امام حسین(علیه‎السلام) با چیزهاى دیگر، خدا با انجام دادن واجبات مانند نماز، روزه، حج، جهاد، راستى، درستى و ... و با ترك گناهان راضى مى‎گردد ولى[نعوذبالله] امام حسین(علیه‎السلام) با این كارها كارى ندارد رضاى او در این است كه مثلا براى فرزند جوانش على اكبر گریه و یا لااقل تباكى كنیم، حساب امام حسین از حساب خدا جداست به دنبال این تقسیم چنین نتیجه گرفته مى شود كه تحصیل رضاى خدا دشوار است زیرا باید كارهاى زیادى را انجام داد تا او راضى گردد ولى تحصیل خشنودى امام حسین(علیه‎السلام) سهل است فقط گریه و سینه زدن و زمانى كه خشنودى امام حسین(علیه‎السلام) حاصل گردد او در دستگاه خدا نفوذ دارد، شفاعت مى‎كند و كارها را درست مى‎كند... و گناهان هر چه باشد با یك فوت از بین مى رود این چنین تصویرى از شفاعت نه تنها باطل و نادرست است بلكه شرك در ربوبیت است و به ساحت پاك امام حسین (علیه‎السلام) كه بزرگترین افتخارش عبودیت خداست نیز اهانت است...»(2)

به عقیده ایشان امام حسین شفیع كسانى است كه از مكتب او هدایت یافته اند او شفیع كسانى نیست كه مكتبش را وسیله گمراهى ساخته اند.(3)

درست است كه حضرت امام حسین(علیه‎السلام) كشتى نجات امت اسلامى است اما نه براى كسانى كه چون پسر نوح یك عمر نافرمانى كرده و تنها با اسم شیعه حسینى انتظار رهایى و شفاعت دارند.

بسیارى از عوام مردم مى‎پندارند كه پیغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله) و امیرالمومنین (علیه السلام) و حضرت زهرا (سلام الله علیها) و ائمه اطهار خصوصا امام حسین (علیه‎السلام) متنفذهایى هستند كه در دستگاه خدا اعمال نفوذ مى‎كنند، اراده خدا را تغییر مى‎دهند و قانون را [نعوذبالله] نقض مى‎كنند.آن چشمى كه براى اباعبدالله نگرید و آن دلى كه از سوز این حماسه شكوهمند نشكند چشم و دل انسانى نیست و این گریه‎ها و سوگواریهاست كه پیوند عاطفى جامعه را با ماجراى جاویدان كربلا مستحكم نموده و جویبارهاى باصفاى معنویت را به سوى دشتهاى تشنه معرفت جارى مى نماید و روح سلحشورى و استوارى را در بین شیعیان تقویت مى كند اما این مطلب با آن جداست كه این فروغ معنوى شهید شد تا مردم دور هم نشسته گریه كنند و با این كار از معاصى خویش نجات یابند, آخر این كه با سیاق آیات قرآن و مكتب رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) سازگارى ندارد و این درست نیست كه جد امام حسین (علیه‎السلام) براى تزكیه و تهذیب بیاید و العیاذبالله حضرت امام حسین(علیه‎السلام) كشته شود تا منفذى براى نجات گناهكاران پدید آید.

شیخ طوسى مى‎گوید:

"خدایا، امام حسین(علیه‎السلام) خون خود را در راه تو داد تا بندگانت را از نادانى و گمراهى برهاند كسانى به عناد با او برخاستند كه دنیا آنها را فریب داده بود و متاع بى انتهاى آخرت را با متاع فناپذیر این جهان با بهایى اندك عوض كردند آنها كبر پیشه ساختند و در هوسهاى خود غرق شدند و به دنائت رسیدند و تو و رسولت را به غضب درآوردند و از منافقین و مكاران تبعیت نمودند آنهایى كه مستحق عذاب و آتش غضب تو مى باشند)). (4)

چقدر تاسف انگیز است كه بگوییم امامى كه در لحظات حساس جنگ نماز خوف خواند از افرادى حمایت مى كند كه حتى در شرایط عادى به نماز وقعى نمى نهند به خاطر این كه به جاى نماز برایش عزادارى كرده اند و به اطمینان شفاعت او پایه و ستون دین را ترك نموده و یا آن را كم اهمیت جلوه داده اند.


واى به حال مسلمانى كه حقوق اسلامى را رعایت نكند و واجبات دینى و دستورات قرآنى را انجام ندهد و یا خداى نكرده به ارتكاب امور حرام آلوده گردد و آنگاه دلش به این خوش باشد كه من پیرو اباعبدالله (علیه‎السلام) هستم، این شخص چگونه مریدى است كه نه از كارهاى امام حسین(علیه‎السلام) خوشش مى‎آید و نه حضرت امام حسین(علیه‎السلام) از اعمال او راضى است, به قول مرحوم دكتر آیتى:
"بسیارى از مردم مرید امام حسین(علیه‎السلام) شده‎اند و از این جهت است كه او را نشناخته‎اند و تصور كرده‎اند كه مى‎شود با یك سلام و تعارف امام را طرفدار خود ساخت، اگر كسى معناى پیامبرى و امامت را نیك بشناسد به اینگونه اشتباهات گرفتار نمى شود و براى پیغمبر و امام در مقابل دستگاه خدا حسابى باز نمى كند و مى داند كه بزرگى پیغمبر و امام بر پایه بندگى خدا استوار است و جز از راه بندگى پروردگار نمى توان از پیغمبر و امام بهره مند شد."(5)

شهید بزرگوار سید عبدالكریم هاشمى نژاد مى‎نویسد:
«... گاهى هم هدف بزرگ و جهانى حسین بن على(علیه‎السلام) را از نهضت تا آنجا دچار تحریف و دگرگونى مى سازند كه آن سلاله نبوت و یاران او را كه برگزیدگان خدا بودند فدایى امت گنهكار! معرفى مى‎نمایند... آیا این كشنده نیست؟ حادثه خونین نینوا و هدف آسمانى و انسانى سالار شهیدان كه با دست حكومت یزید بن معاویه دچار تحریف نگردیده به وسیله جمعى از دوستان نادان آن حضرت اینگونه دچار دگرگونى و تحریف گردد آیا این گنهكاران آن قدر عزیزند كه عزیزترین انسان‎هاى امت باید فداى آنها گردد. اشتباه نشود ما عظمت معنوى حسین(علیه‎السلام) و قرب و منزلت خاصى كه آن بزرگوار در پیشگاه آفریدگار بزرگ جهان دارد و مقام شفاعت عظمایى كه خداوند به آن حضرت در قیامت عنایت فرموده انكار نمى كنیم اما مى‎گوییم این كه ما هدف مقدس سلاله نبوت را تنها در این خلاصه كنیم كه آن حضرت در قیامت از گناهكاران امت شفاعت نماید بسیار جفا و جاهلانه است...»(6)



غلامرضا گلى زواره

گروه دین و اندیشه تبیان، هدهدی

رقیه دستم رو بگیر

من پاك سلاله حسينم

زهراي سه ساله حسينم

گنجي به دل خرابه شام

در شام شدم سفير اسلام

من زينب ديگر حسينم

من سوره كوثر حسينم

روح شرف و قيام دارم

يك كرب و بلا پيام دارم

نور شهداست هاله من

شمشير خداست ناله من

احيا گر عشق و شور و حالم

قرآن حسين خط وخالم

عشق آمده ير فراز از من

عباس كشيده ناز از من

گردونه صبر پاي بستم

گلبوسه حور روي دستم

از وادي كربلا خروجم

تا شام بلا چهل عروجم

ماه رخ من كه بي قرينه است

خورشيد گرفته مدينه است

هر چند كه دختر حسينم

آئينه مادر حسينم

بگذاشته بر تنم نشانه

كعب ني و سنگ و تازيانه

صد كوه بلا به دوش بردم

خم گشتم و سر فراز مردم

عالم همه كربلاي من بود

زينب سپر بلاي من بود

من ياس كبود باغ  نورم

در خاك خرابه نخل طورم

نفرين هماره باد بر شام

وا... مرا زدند در شام

كرند زغم كباب ما را

بستند به يك طناب ما را

با آنكه عزيز بو ترابم

بردند به مجلس شرابم

آنشب كه پدر به خوابم آمد

خورشيد سحر به خوابم آمد

لب تشنه به خواب ، آب ديدم

گمگشته خود به خواب ديدم

جان كرده چه كس نثار حق؟

من خورشيد كه ديده در طبق؟من

ن حنجر پاره پاره ديدم

در دامن خود ستاره ديدم

از ديده بسي گهر گرفتم

چون روح و را به بر گرفتنم

با گريه عقيق سرخ سفتم

حرف رل خود به دوست گفتم

كي حسن تو آيت خدائي

كار تو هميشه دلربائي

بگذار سرت به بر بگيرم

يك بوسه بگيرم و بميرم

يك بوسه گرفت و داد هستش

افتاد سر پدر ز دستش

بر چرخ ، بلند اين ندا شد

بلبل به كنار گل فدا شد

يك بويه گرفت و گفت بدرود

اين كمال و عاشقي بود

حاج غلا مرضا سازگار(ميثم)

شب سوم

حضرت رقيّه (عليها السلام)

كلمه رقيّه ، در اصل از ارتقاء به معنى صعود به طرف بالا و ترقّى است .
اين نام قبل از اسلام نيز وجود داشته ، مثلا نام يكى از دختران هاشم جد دوم پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) رقيّه بوده است ، كه عمه پدر رسول خدا رقيّه مى شود.
نخستين كسى كه در اسلام ، اين نام را داشت ، يكى از دختران رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از حضرت خديجه است . پس از آن ، يكى از دختران اميرالمؤ منين على عليه السلام نيز رقيه نام داشت ، كه به همسرى حضرت مسلم بن عقيل درآمد.در ميان دختران امامان ديگر نيز چند نفر اين نام را داشتند، از جمله يكى از دختران امام حسن مجتبى و دو نفر از دختران امام موسى كاظم كه به رقيّه و رقيّة صغرى خوانده مى شدند.
اكثر محدّثان دو دختر به نامهاى سكينه و فاطمه براى امام حسين ذكر كرده اند؛ اما علّامه ابن شهر آشوب ، و محمّدبن جرير طبرى شيعى ، سه دختر به نامهاى سكينه ، فاطمه و زينب را براى آن حضرت برشمرده اند.
در ميان محدّثان قديم ، تنها على بن عيسى اربلى ـ صاحب كتاب كشف الغمّه (كه اين كتاب را در سال 687 هـ.ق تأليف كرده است ) ـ به نقل از كمال الدين گفته است كه امام حسين شش پسر و چهار دختر داشت ؛ ولى او نيز هنگام شمارش دخترها، سه نفر به نامهاى زينب ، سكينه و فاطمه را نام مى برد و از چهارمى ذكرى به ميان نمى آورد. احتمال دارد كه چهارمين دختر، همين رقيّه بوده باشد.
علامه حائرى در كتاب معالى السبطين مى نويسد: بعضى مانند محمّدبن طلحة شافعى وديگران از علماى اهل تسنّن و شيعه مى نويسند: امام حسين داراى ده فرزند، شش پسر و چهار دختر بوده است . سپس مى نويسد: دختران او عبارتند از: سكينه ، فاطمه صغرى ، فاطمه كبرى ، و رقيّه (عليهن السلام .)
آنگاه در ادامه مى افزايد: رقيّه (عليها السلام) پنج سال يا هفت سال داشت و در شام وفات كرد. مادرش (شاه زنان) دختر يزدجرد بود(يعنى حضرت رقيّه خواهر تنى امام سجّاد بود).

پاسخ به يك سؤ ال

مى پرسند: آيا نبودن نام حضرت رقيّه در ميان فرزندان امام حسين (عليه السلام) در كتابها و متون قديم - مانند: ارشاد مفيد، اعلام الورى ، كشف الغمّه و دلائل الامامه طبرى - بر نبودن چنين دخترى براى امام حسين (عليه السلام) دلالت ندارد؟
پاسخ : با توجّه به مطالب زير، پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود:
1. در آن عصر، به دليل اندك بودن امكانات نگارش از يك سو، تعدّد فرزندان امامان از سوى ديگر، و سانسور و اختناق حكومت بنى اُميّه كه سيره نويسان را در كنترل خود داشتند و بالا خره عدم اهتمام به ضبط و ثبت همه امور و جزئيات تاريخ زندگى امامان موجب شده كه بسيارى از ماجراهاى زندگى آنان در پشت پرده خفا باقى بماند، بنابراين ذكرنكردن آنها دليل بر نبود آنها نخواهد شد.
2. گاهى بر اثر همنام بودن ، وجود نام رقيّه در يك خاندان موجب اشتباه در تاريخ شده و همين مطلب ، امر را بر تاريخ نويسان اندك آن عصر، با امكانات محدودى كه داشتند، مشكل مى نموده است .
3. گاهى بعضى از دختران دو نام داشتند، مثلاً طبق قرائنى كه خاطرنشان مى شود به احتمال قوى همين حضرت رقيّه را فاطمه صغيره مى خواندند، و شايد همين موضوع ، باعث غفلت از نام اصلى او شده باشد.
4. چنانكه قبلاً ذكر شد و بعد از اين نيز بيان مى شود، بعضى از علماى بزرگ از قدما، از حضرت رقيّه به عنوان دختر امام حسين ياد كرده اند و شهادت جانسوز او را در خرابه شام شرح داده اند. پس بايد نتيجه گرفت كه بايد كتابها و دلايلى در دسترس آنها بوده باشد كه بر اساس آن ، از حضرت رقيّه سخن به ميان آورده اند؛ كتابهايى كه در دسترس ديگران نبوده است ، و در دسترس ما نيز نيست .
بنابراين ذكر نشدن نام حضرت رقيّه در كتب حديث قديم هرگز دليل نبودن چنين دخترى براى امام حسين (عليه السلام) نخواهد بود، چنانكه عدم ثبت بسيارى از جزئيات ماجراى عاشورا و حوادث كربلا و پس از كربلا در مورد اسيران ، در كتابهاى مربوطه ، دليل آن نمى شود كه بيش از آنچه درباره كربلا و حوادث اسارت آن نوشته شده وجود نداشته است .

پدر حضرت رقيّه

پدر بزرگوار حضرت رقيّه (عليها السلام) امام عظيم ، حسين بن على معروفتر از آن است كه نياز به توصيف و معرّفى داشته باشد.

مادر حضرت رقيه عليه السلام

مادر حضرت رقيه عليه السلام ، مطابق بعضى از نقلها (ام اسحاق) نام داشت كه قبلاً همسر امام حسن (عليه السلام) بود، و آن حضرت در وصيت خود به برادرش امام حسين (عليه السلام) سفارش كرد كه با ام اسحاق ازدواج كند و فضايل بسيارى را براى آن بانو بر شمرد.
و به نقلى ، مادر رقيه (عليها السلام) (ام جعفر قضاعيه) بوده است ولى دليل مستندى در اين باره ، در دسترس نيست .
شيخ مفيد در كتاب ارشاد ام اسحاق بنت طلحه را مادر فاطمه بنت الحسين معرفى مى كند.

سن حضرت رقيه (عليه السلام)

سن مبارك حضرت رقيه (عليها السلام) هنگام شهادت ، طبق پاره اى از روايتها سه سال ، و مطابق پاره اى ديگر چهار سال بود. برخى نيز پنج سال و هفت سال نقل كرده اند.
در كتاب وقايع الشهور و الايام آمده است كه ، دختر كوچك امام حسين (عليه السلام) در روز پنجم ماه صفر سال 61 هـ.ق وفات كرد، چنانكه همين مطلب در كتاب رياض القدس نيز نقل شده است .

فصل دوم : رقيه (عليها السلام) در عاشورا

در بعضى روايات آمده است : حضرت سكينه (عليها السلام) در روز عاشورا به خواهر سه ساله اى (كه به احتمال قوى همان رقيه (عليها السلام) باشد گفت : بيا دامن پدر را بگيريم و نگذاريم برود كشته بشود .
امام حسين ( عليه السلام ) با شنيدن اين سخن بسيار اشك ريخت و آنگاه رقيه (عليها السلام) صدا زد: بابا! مانعت نمى شوم . صبر كن تا ترا ببينم امام حسين (عليه السلام) او را در آغوش گرفت و لبهاى خشكيده اش را بوسيد. در اين هنگام آن نازدانه ندا در داد كه :
العطش العطش ، فان الظما قدا احرقنى بابا بسيار تشنه ام ، شدت تشنگى جگرم را آتش زده است . امام حسين (عليه السلام) به او فرمود: كنار خيمه بنشين تا براى تو آب بياورم آنگاه امام حسين (عليه السلام) برخاست تا به سوى ميدان برود، باز هم رقيه دامن پدر را گرفت و با گريه گفت : يا ابه اين تمضى عنا؟
بابا جان كجا مى روى ؟ چرا از ما بريده اى ؟ امام (عليه السلام) يك بار ديگر او را در آغوش گرفت و آرام كرد و سپس با دلى پر خون از او جدا شد.

اخلاق امام حسین علیه السلام

روزى امام حسين (ع) بر اسامة بن زيد وارد شد.وى بيمار بود و به شدت اظهار غم و اندوه مى‏كرد.امام علت آن را پرسيد؟ وى در پاسخ گفت: شش هزار درهم بدهكار هستم.آن حضرت فرمود : من بر عهده مى‏گيرم كه اين مبلغ را بپردازم.وى گفت: من بيم دارم كه قبل از پرداخت بدهى خود از دنيا بروم.امام فرمود قبل از آنكه مرگت فرا رسد، وام تو را پرداخت خواهم كرد .پس آن حضرت پيش از آنكه مرگ او فرا رسد وام او را ادا كردند.

آنگاه كه مروان دستور داد، فرزدق شاعر معروف از مدينه خارج شود، وى به خدمت امام حسين (ع) رسيد.آن حضرت چهارصد دينار به او بخشيد.يكى از حاضرين رو كرد به امام و گفت: به شاعرى فاسق بخشش مى‏كنى؟ فرمود: بهترين بخشش از مال آن است كه با آن آبروى خود را نگاهدارى . رسول خدا (ص) به كعب بن زهير بخشش فرمود. و درباره عباس بن مرداس فرمود: او را از من دور سازيد، تا زبانش از بدگويى به من قطع گردد.

ابن عساكر در كتاب، تاريخ دمشق، آورده است كه شخص فقيرى از اطراف به مدينه آمده بود .در حالى كه قدم مى‏زد خود را به خانه حسين بن على (ع) رسانيد.حلقه در را به صدا درآورد، و به گفتن شعر پرداخت:

لم يخب اليوم من رجاك و من

حرك من خلف بابك الحلقه

فأنت ذو الجود انت معدنه

ابوك قد كان قاتل الفسقه

امام حسين (ع) كه به نماز ايستاده بود، با شنيدن صداى او نماز را كوتاه كرد، و خود را به مرد عرب رسانيد.همين كه در را گشود، مردى را مشاهده كرد كه فقر و ناتوانى در چهره‏اش نمايان بود.پس بازگشته قنبر را صدا زد و از وى پرسيد: از پول مخارج خانه چقدر نزد تو موجود است؟ قنبر گفت: اى فرزند رسول خدا، دويست درهم باقى مانده كه آن هم به امر شما مى‏بايست بين افراد خانواده شما تقسيم كنم.سپس فرمود، آن را نزد من بياور تا به آنكه از ديگران سزاوارتر است بپردازيم.بدين ترتيب، هر چه بود به شخص فقير بخشيد و اشعارى به شرح زير بگفت:

خذها فاني اليك معتذر

و اعلم بأني عليك ذو شفقه

لو كان في سيرنا الغداة عصا

كانت سمانا عليك مندفقه

لكن ريب الزمان ذو نكد

و الكف منا قليلة النفقه

مرد اعرابى پس از گرفتن عطاى امام بى درنگ اشعارى سرود و گفت:

مطهرون نقيات جيوبهم

تجري الصلوة عليهم اينما ذكروا

و أنتم أنتم الأعلون عندكم

علم الكتاب و ما جاءت به السور

من لم يكن علويا حسين تنسبه

فماله في جميع الناس مفتخر

اما خبرى را كه در كتاب، لواعج الاشجان، از اين بخشش ذكر كرده‏ايم با اين خبر متفاوت بوده و در اين جا مشخص نيست كه روايت مزبور از چه منبعى آورده شده است به اين ترتيب در روايت مزبور آمده است كه: امام (ع) از قنبر پرسيد، آيا از مال حجاز چيزى برجاى مانده؟ قنبر گفت: بلى چهار هزار دينار.آن حضرت پس از آنكه دو بيت شعر بخواند، مبلغ مزبور را با اضافه كردن چيزى بر آن به مرد اعرابى بخشيد.برخى نيز اشعار مزبور را به ابو نواس نسبت داده‏اند كه در مدح امام رضا (ع) سروده است.و الله اعلم.

روزى ابو عبد الرحمن عبد الله بن حبيب سلمى به يكى از فرزندان امام حسين (ع) سوره حمد را بياموخت.همين كه وى اين سوره را براى پدر خود بخواند، آن حضرت به ابو عبد الرحمن هزار دينار و هزار جامه نو عطا كرد، و دهانش را پر از در ساخت، و آنگاه كه علت اين امر را از وى جويا شده و گفتند، در برابر اين كار چگونه بخشش مى‏كنى؟ ، امام (ع) گفت: آنچه را كه من به وى بخشيدم، در برابر اين امر يعنى تعليم سوره حمد بسيار ناچيز است.آنگاه شعرى سروده و گفت:

اذا جادت الدنيا عليك فجد بها

على الناس طرا قبل ان تتفلت

فلا الجود يفنيها اذا هي اقبلت

و لا البخل يبقيها اذا ما تولت

روزى كنيزى بر امام حسين (ع) وارد شد و دسته گلى به وى هديه كرد.پس آن حضرت، فرمود: تو در راه خداى تعالى آزادى.يكى از حاضرين گفت: چگونه است كه در برابر دسته گلى ناچيز، كنيزى را آزاد مى‏سازى؟ ، آن حضرت فرمود: اين روشى است كه خدا ما را بر آن تربيت كرده است، چنان كه در قرآن كريم خداى تعالى مى‏فرمايد: (و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها او ردوها) (1)

و بهترين هديه براى اين كنيز آزادى وى بود.

مردى اعرابى به خدمت آن حضرت آمد و گفت: اى فرزند رسول الله (ص) ديه كاملى بر عهده من است و قادر به پرداخت آن نيستم.پيش خود گفتم، بايد نزد كسى بروم كه در ميان مردم از همه كريم‏تر باشد، و كسى را بالاتر از اهل بيت رسول الله (ص) نيافتم.حضرت فرمود:

اى برادر عرب من سه موضوع از تو مى‏پرسم چنانچه يك پرسش را جواب گفتى، يك سوم آن را به تو مى‏بخشم.اگر دو سؤال را پاسخ دهى دو سوم مال را خواهى گرفت و اگر هر سه را جواب گفتى تمام آن را اعطا خواهم كرد.مرد اعرابى گفت، اى فرزند رسول خدا چگونه روا باشد كه شخصى همانند شما كه خود اهل علم و فضيلت هستيد، از فردى مانند من سؤال كند.امام (ع) فرمود، از جد خود رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: المعروف بقدر المعرفة: نيكى و بخشش بايستى به اندازه معرفت و شناسايى هر كس انجام گيرد.

مرد عرب گفت، هر چه خواهيد بپرسيد.چنانچه بدانم جواب خواهم گفت، و اگر ندانم از شما فرا مى‏گيرم و همه نيروها از آن خداست.

حضرت فرمود، افضل اعمال چيست؟

اعرابى عرض كرد، ايمان به خداوند.

ـ چه چيز، مردم را از هلاكت رهايى مى‏بخشد؟

ـ توكل و اعتماد بر خداى تعالى.

ـ زينت آدمى در چيست؟

ـ دانشى كه همراه با حلم و بردبارى باشد.

امام (ع) فرمود، چنانچه به اين فضيلت دست نيابد؟

وى پاسخ داد، مالى كه توأم با مروت و جوانمردى باشد.

فرمود، چنانچه از اين زينت نيز محروم باشد؟ عرض كرد، فقر و پريشانى، همراه با صبر و شكيبايى.فرمود، اگر اين صفت در وجود وى نباشد؟ مرد عرب گفت، در اين صورت، صاعقه‏اى از آسمان فرود آيد و او را بسوزاند، كه شايسته بيش از آن نيست.

پس حضرت بخنديد و كيسه‏اى كه هزار دينار داشت همراه با انگشترى خود كه ارزش نگين آن به دويست درهم مى‏رسيد به وى عطا كرد و به او فرمود: هزار دينار براى اداى قرض خود و دويست درهم را براى هزينه زندگى خود صرف كن.

مرد اعرابى آنها را بگرفت در حالى كه اين آيه را تلاوت مى‏كرد: (الله اعلم حيث يجعل رسالته)، خدا بهتر داند كه پيغمبرى خود را چگونه قرار دهد.

در، تحف العقول، آمده است كه: مردى به خدمت امام حسين (ع) آمد و از وى كمك خواست.آن حضرت به وى گفت، سؤال تنها در سه مورد ممكن است جايز باشد، و آن به وقتى است كه وام سنگينى بر عهده شخص بوده يا بسيار فقير باشد و ديگر در موقعى كه شخص ديه‏اى را بر عهده گرفته است.

و نيز در كتاب مزبور آمده است كه: مردى از انصار به ملاقات امام (ع) آمد و درخواست حاجت كرد.حضرت فرمود، اى مرد انصارى به خاطر بيان حاجت آبروى خود را مريز.نياز خود را در نامه‏اى بنويس و براى من بفرست.انشاء الله خواسته تو را بر خواهم آورد.مرد سائل در نامه‏اى حاجت خود را به اين شرح بيان داشت:

اى ابا عبد الله، من به فلان شخص پانصد دينار بدهكارم و او همچنان درخواست طلب خود را دارد.از او بخواهيد به من فرصت دهد تا گشايشى در كارم پيدا شود.

همين كه امام حسين (ع) نامه او را بخواند به خانه رفت و كيسه‏اى كه محتوى هزار دينار بود، بياورد و به وى بخشيد و فرمود: پانصد دينار براى اداى قرض خود و پانصد دينار ديگر را در جهت مخارج زندگى خود استفاده كن.در نظر داشته باش كه به هنگام اظهار حاجت جز به سه كس مراجعه مكن.: مردى كه به دين معتقد، يا جوانمرد و با مروت و يا داراى حسب و نسب باشد.اما شخص ديندار با توجه به دين خود تو را از انجام خواسته‏ات محروم نمى‏سازد.و آن كس كه داراى مروت و جوانمردى است خود شرم دارد كه نياز تو را انجام ندهد.و آنكه داراى اصل و نسب باشد، به اين امر آگاهى دارد كه تو به اراده خود جهت بيان حاجتى آبروى خود را از دست نمى‏دهى.از اين رو در حفظ آبروى تو مى‏كوشد و حاجت تو را برآورده مى‏سازد .

بخارى در كتاب صحيح خود و ديگران آورده‏اند كه اسامة بن زيد خدمتكار خود را كه نامش حرمله بود، از مدينه به كوفه روانه ساخت تا از على (ع) بخواهد كه مقدارى از مال براى او ارسال دارد، و به وى گفت: مسلما از تو مى‏پرسد كه چرا با او همكارى نكرده‏ام.به او بگو، هر چند كه من مايل به همراهى با شما بودم، اما در عين حال معتقد نبودم كه در جنگ شركت داشته باشم.امير المؤمنين عذر او را نپذيرفت و از بخشش به او خوددارى كرد.پس حرمله نزد امام حسن (ع) و امام حسين (ع) و عبد الله بن جعفر رفت.آنان خواسته او را انجام دادند و مبلغ زيادى به او بخشيدند.

اما طبق نوشته ابن حجر در كتاب فتح البارى كه در شرح بر صحيح بخارى تاليف گرديده، چنين است كه: علت عدم شركت اسامه در جنگهاى على (ع) اين بود كه وى اعتقادى به نبرد با مسلمين نداشت.از اين رو امير المؤمنين كه ديد وى در جنگ شركت نكرده، از يارى با او خوددارى كرد.امام فرزندان آن حضرت، و عبد الله بن جعفر از اموال خود به او اعطا كردند تا رهسپار مدينه شود.

به نظر نگارنده، عذر خواهى اسامه قابل قبول نخواهد بود، زيرا كه خداى تعالى در قرآن كريم مى‏فرمايد: (فقاتلوا التى تبغى حتى تفي‏ء الى امر الله) (2) ، با آنكه تجاوز مى‏كند جنگ كنيد تا به فرمان خدا باز آيد.

پس بدين جهت كه اسامه از يارى و نصرت با على (ع) خوددارى كرده و از فرمان او سر باز زده بود شايسته بود كه از آن حضرت شرم مى‏كرد و كمك مالى از بيت المال مسلمين نمى‏خواست .حتى در برخى روايات آمده است كه وى اصولا با امام (ع) بيعت نكرد، و چنانچه اين روايت كه امير المؤمنين (ع) از پرداخت مال به وى امتناع كرده درست باشد، خود امرى كاملا صحيح بوده و اسامه نيز بيش از اين شايسته نبوده است.

اما كمك فرزندان على (ع) و عبد الله بن جعفر خود حاكى از كرم و بخشش بنى هاشم و روح بزرگوارى آنهاست كه همواره هر عمل ناروايى را با نيكى و احسان جبران مى‏كردند.و هر چند كه اسامه شايسته كمك نبود و على (ع) نيز از اين امر خوددارى كرد، اما آنان در عوض طبق شيوه كريمانه‏اى كه در خاندان رسالت وجود دارد از دارايى خود به جبران اين امر به كمك وى پرداختند.

احمد بن سليمان بن على بحرانى در كتاب، عقد اللآن فى مناقب الآل، مى‏نويسد: چنين اتفاق افتاد كه روزى امام حسين (ع) پس از رحلت برادر خود امام حسن (ع) در مسجد جدش رسول الله (ص) حضور يافته بود.در يك گوشه عبد الله بن زبير، و در گوشه ديگرى عتبة بن ابى سفيان نيز نشسته بودند.ناگاه مردى عرب كه بر شترى سوار بود به نزديك مسجد رسيده، شتر خود را بست و وارد مسجد شد.ابتدا نزد عتبة بن ابى سفيان رفت.پس بر وى سلام كرد و گفت، من پسر عموى خود را كشته‏ام و اكنون بايستى ديه او را بپردازم.آيا مى‏توانى مرا در اين امر يارى و كمك دهى؟ عتبه رو كرد به خدمتكار خود و گفت، صد درهم به وى بپرداز.مرد عرب گفت، اين پول كافى نيست و من ديه كامل مى‏خواهم.پس او را ترك كرده، به سراغ عبد الله بن زبير رفت و آنچه را كه براى عتبه گفته بود براى او نيز بيان داشت.عبد الله نيز به خدمتكار خود دستور داد دويست درهم به وى پرداخت كند.اما مرد عرب ماجراى خود را تكرار كرد و گفت، من ديه تمام مى‏خواهم اين مبلغ كافى نيست و او را ترك كرد.

سپس خود را به امام حسين (ع) رسانيد و پس از سلام گفت: اى فرزند رسول خدا، من پسر عم خود را كشته‏ام و اينك از من مطالبه ديه دارند.آيا مى‏توانيد پول آن را به من اعطا كنيد؟ پس حسين بن على (ع) به وى گفت: ما خاندانى هستيم كه به اندازه شناسايى و آگاهى هر كس بخشش مى‏كنيم.

مرد عرب گفت، هر چه مى‏خواهيد از من بپرسيد؟ امام حسين (ع) فرمود، اى اعرابى راه رهايى از هلاكت چيست؟

مرد عرب پاسخ داد، توكل بر خداى عز و جل.

ـ همت چيست؟

ـ اتكا به خداوند.

در اينجا امام حسين (ع) سؤالات ديگرى از اعرابى كردند و او نيز پاسخ داد.

آنگاه امام (ع) دستور داد ده هزار درهم براى پرداخت ديه او و ده هزار درهم نيز براى گشايش حال و رفع مشكلات و مخارج خانواده‏اش به اعرابى بپردازند.

پس مرد عرب بى‏درنگ به سرودن اشعارى به اين شرح پرداخت:

طربت و ما هاج لي معبق

و لا لي مقام و لا معشق

و لكن طربت لآل الرسول

فلذ لي اشعر و المنطق

هم الاكرمون هم الانجبون

نجوم السماء بهم تشرق

سبقت الانام الى المكرمات

فقصر عن سبقك السبق

بكم فتح الله باب الرشاد

و باب الفساد بكم مغلق

مهربانى و احسان امام حسين (ع) نسبت به فقرا و مساكين

در واقعه كربلا هنگامى كه آثار زخم را بر دوش آن حضرت مشاهده كردند از امام زين العابدين (ع) علت آن را جويا شدند.امام فرمود: پدرم، همواره انبانى از غذا بر دوش خود مى‏كشيد و به منزل بيوه زنان و يتيمان و مساكين مى‏رسانيد.

تواضع و فروتنى امام

روزى امام (ع) بر گروهى از فقرا گذشت كه تكه نانهايى بر عبايى نهاده و مى‏خوردند.آن حضرت بر آنها سلام كرد.آنان از وى خواستند كه با آنها هم سفره شود.امام دعوتشان را پذيرفت، و در كنار آنها نشست و گفت: چنانچه نانى كه مى‏خوريد، صدقه نبود، من هم با شما همغذا مى‏شدم.آنگاه آنها را به خانه خود دعوت كرد.همين كه به خانه رسيدند، به آنها غذا و لباس و مبلغى پول داد.

ابن عساكر در تاريخ دمشق آورده است كه: امام (ع) روزى بر عده‏اى از مسكينان گذشت كه در كلبه‏اى نشسته و چيزى مى‏خوردند.از امام حسين (ع) دعوت كردند كه با آنها در غذا شركت كند.آن حضرت دعوتشان را پذيرفت و گفت خداوند متكبران را دوست ندارد.پس از خوردن غذا، امام رو كرد به آنها و گفت: من دعوت شما را پذيرفتم.اكنون نوبت شماست.آنان نيز پذيرفتند و به خانه امام رفتند.آن حضرت به خدمتكار خود رباب دستور داد هر چه در خانه اندوخته دارند به آنان ببخشد.

حلم امام

يكى از غلامان امام (ع) كار ناروايى را مرتكب شده كه مستوجب كيفر گرديده بود.آن حضرت دستور داد وى را تازيانه بزنند.وى گفت اى مولاى من، خداوند مى‏فرمايد: و الكاظمين الغيظ

امام او را عفو كرده، گفت، او را رها كنيد.

غلام آيه مزبور را ادامه داده گفت:

و العافين عن الناس،

امام (ع) گفت، از گناه تو گذشت كردم.

باز هم غلام در ادامه آيه گفت:

و الله يحب المحسنين،

در اينجا امام (ع) فرمود:

(انت حر لوجه الله) تو را به خاطر خدا آزاد كردم، و ادامه داده گفت: از اين پس آنچه را كه به تو بخشش مى‏كردم دو برابر خواهد شد.

پى‏نوشتها:

1ـ چون شما را درود گويند، درودى بهتر از آن گوييد، يا همان را بازگوييد، سوره نساء آيه 86

2ـ سوره حجرات آيه 9

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 74

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

حُر بن یزید ریاحی تَمیمی


حُر بن یزید ریاحی تَمیمی

«حر» پسر «یزید» فرزند «ناجیه» فرزند «قعنب» فرزند «عتاب بن هرمی»(1) پسر «ریاح بن یربوع» است.(2)

خروج حر از کوفه

«شیخ ابن نما» گزارش کرد: هنگامی که حر از قصر ابن زیاد در کوفه خارج شد تا به استقبال امام بیاید، ندایی را شنید که از پشت سر می‎گوید: ای حر! تو را به بهشت بشارت باد. او به پشت سر نگریست و کسی را ندید. با خود گفت: به خدا قسم، این بشارت نیست در حالی که من اسیر به جنگ با حسین هستم. او پیوسته این خاطره را در ذهن داشت تا هنگامی که خدمت امام رسید و آن داستان را بازگو کرد. امام به او فرمودند: تو به واقع به پاداش و نیکی راه یافته‎ای.

امام در یکی از خطابه‎های کوتاه خود اینگونه حر را آگاه کرد: آیا آزادمردی نیست که واگذارد این ریزه غذای داخل دهان را (ته مانده منافع دنیا را که شبیه به ریزه غذای داخل دهان است) برای اهل آن؟(3) شاید این سخن امام حسین علیه السلام بود که انقلاب و طوفان ظلمت براندازی را در افکار و اندیشه حر به پا ساخت.

رو در رویی حر با امام حسین علیه السلام

ابومخنف از «عبدالله بن سلیم» و «مرزی بن مشمعل» نقل کرده که گفتند: ما همراه حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام راه (حجاز تا عراق) را طی می‎کردیم که امام در منزل اشراف فرود آمد و جوانان خود را امر فرمود که هر چه می‎توانند آب بردارند. صبحگاهان (کاروان) حرکت کرد، حدود نیمروز شده بود که مردی از آن گروه تکبیر گفت. حضرت حسین علیه السلام فرمود: الله اکبر؛ ولی چرا تکبیر گفتی؟ گفت: نخلی را دیدم. آن دو نفر گفتند: ما در این مکان هرگز درخت خرمایی ندیده‎ایم. امام فرمود: من اینگونه نظر ندارم. گفتیم: ما گرد و غبار اسبان را می‎بینیم. پس آن حضرت فرمودند: به خدا قسم من نیز آن را می‎بینم. سپس امام حسین علیه السلام فرمود: آیا پناهگاهی نیست که آن را پشت سر خود قرار دهیم و با این قوم از یک جهت رو به رو شویم؟ گفتیم: چرا، آن ذوحسم است که به طرف چپ شما متمایل است. پس اگر این گروه (بر ما) سبقت گیرند هر اتفاقی ممکن است بیفتد. پس امام به طرف چپ، مسیر را تغییر داد. اسبان با شتاب به ما نزدیک شدند. آنها هم به سوی چپ متمایل شدند. ما زودتر از آنها به ذوحسم رسیده بودیم و خیمه‎گاه امام برافراشته شده بود. آن گروه سر رسیدند؛ او حر بود. با هزار سپاه که در گرمای آن روز رو به روی حسین علیه السلام قرار می‎گرفت. امام و یارانش همگی شمشیرهای آویخته داشتند. امام حسین علیه السلام به جوانان خود فرمودند: قوم را سیراب کنید و اسب‎ها را آب دهید. مردان سیراب و اسب‎ها خنک شدند.(4)

حُر بن یزید ریاحی تَمیمی

وقت نماز فرا رسید، امام به «حجاج بن مسروق جعفی» که او را همراهی می‎کرد فرمود: اذان بگو. او اذان گفت و نماز بپا شد. امام در حالی که پیراهن و ردائی به تن و نعلینی به پا داشتند از خیمه خارج شدند. پس از آن حمد ثنای الهی گفتند و فرمودند: ای مردم، این گفتار عذری در برابر خدای تعالی نسبت به شماست، من به سوی شما نیامده‎ام تا این که نامه‎هایتان را دریافت کردم. سپس حضرت خطبه را به پایان رسانید، در حالی که مردم سکوت کرده بودند. سپس به موذن فرمود: اقامه بگو. و او اقامه گفت. امام حسین علیه السلام به حر فرمود: آیا می‎خواهی که با اصحابت نماز بخوانی؟ گفت: نه، بلکه به نماز شما (اقتدا خواهم کرد). پس همه به امام حسین علیه السلام اقتدا کردند. بعد از نماز، آن حضرت وارد خیمه خود شد و یاران در اطراف امام جمع شدند. حر نیز وارد خیمه‎ای که برایش نصب کرده بودند شد و یارانش گرداگرد او را گرفتند. سپس به میدان بازگشتند و هر کس دهنه اسبش را گرفت و در زیر سایه آن به زمین نشست. هنگام عصر شده بود که امام حسین علیه السلام فرمان آماده باش برای کوچ از این محل را صادر فرمود و نماز عصر را با آن قوم بپا داشت. این بار پس از نماز به مردم روی گردانیده پس از حمد خداوند و مدح او فرمود: ایها الناس! انکم ان تتقّوا ... حر گفت: به خدا قسم، ما نمی‎دانیم این نامه‎هایی که از آن یاد کردید کدام است. امام فرمودند: ای عقبه بن سمعان! آن خورجین نامه‎هایی را که به من نوشته‎اند بیرون آور. (5) عقبه آن دو خورجین را که پر از نامه بود بیرون آورد و در برابر آنها پخش کرد. حر گفت: البته ما از این کسانی که نامه به سوی شما نوشته‎اند نیستیم و به ما امر شده که وقتی شما را ملاقات کردیم از شما جدا نشویم تا این که شما را نزد عبیدالله ببریم. امام حسین علیه السلام فرمود: مرگ به تو، از آن نزدیک‎تر است.(6)

سپس به یارانش فرمود: سوار شوید. پس همه سوار شدند و منتظر ماندند تا زن‎ها سوار شوند. پس فرمود: بگذرید. وقتی راه افتادند که از آنجا بگذرند، آن گروه جلوی (یاران امام) را گرفتند. امام حسین علیه‎السلام به حر فرمود: مادرت به عزایت بنشیند چه قصدی داری؟ حر گفت: آگاه باشید که به خدا قسم اگر غیر شما از عرب به من آن عبارت را می‎گفت - در حالی که وضعیت او چون شما باشد همین عبارت را به او باز می‎گفتم.(7) اما به خدا قسم برای من این (حق) نیست که یاد مادر شما کنم مگر به نیکوترین وجهی که می‎توانم.(8)

توبه حر

هنگامی که حر فریاد غریبانه امام حسین علیه السلام را که طلب یاری می‎کرد شنید، نزد عمرسعد رفت و پرسید: آیا تو با این مرد خواهی جنگید؟ عمر گفت: آری به خدا قسم، با او جنگی خواهیم داشت که دست کم، سرها قطع گردد و دست‎ها جدا گردد.

حر گفت: شما چه خواهید کرد؟ آیا پیشنهاد او مورد پسند شما نیست؟ ابن سعد گفت: اگر کار دست من بود (هر آینه از جنگ با او) دست می‎کشیدم. اما امیر تو (ابن زیاد) از این کار سر باز می‎زند. حر او را ترک کرد و با دیگران در انتظار ایستاد، در حالی که در کنار او قره پسر قیس قرار داشت.

حر به قره گفت: آیا اسب خود را امروز آب داده‎ای؟ قره گفت: نه. حر گفت: آیا می‎خواهی آن را سیراب کنی؟ قره گمان کرد که حر قصد کناره‎گیری از سپاه ابن سعد را دارد، در حالی که حر چندان تمایلی نداشت که قره جدا شدن او را مشاهده کند. پس او را ترک کرد و رفت. اینجا بود که حر به امام حسین علیه السلام قدری نزدیک شد. مهاجر پسر اوس به حر گفت: آیا تو می‎خواهی که حمله کنی؟ در پاسخ این سوال حر ساکت شد و بر خود می‎لرزید، پس در حالی که مهاجر از این حال حر به شک افتاده بود، او را مورد خطاب قرار داد و گفت: اگر از من درباره شجاع‎ترین مرد کوفه سوال می‎شد، تو را معرفی می‎کردم، این چه حالتی است که در تو می‎بینم؟ حر گفت: همانا خود را بین بهشت و دوزخ متحیر می‎بینم، به خدا سوگند اگر مرا با آتش بسوزانند من جز بهشت چیز دیگری را انتخاب نخواهم کرد. پس از آن با شلاق به اسب خود نواخت و به سوی امام حسین علیه السلام رهسپار شد.

لحظات دیدار با امام

حُر بن یزید ریاحی تَمیمی

او به سبب آن چه پیش از آن به آل رسول روا داشته بود و آنها را در مکانی بی آب و گیاه وانهاده بود، سر از خجالت به پایین انداخته بود و به سوی آنها پیش می‎رفت. 

«پروردگارا! من به سوی تو باز می‎گردم، پس توبه‎ام را پذیرا باش. من دل اولیا و فرزندان پیامبرت را به وحشت انداخته‎ام. ای اباعبدالله! من بازگشته‎ام و تائب هستم، آیا برای من راهی به توبه هست؟ امام در پاسخ حر فرمود: آری، خداوند به تو روی خواهد کرد. (9)

این گفتار امام حسین علیه السلام حر را شادمان کرده بود. او به یقین دریافت که به زندگانی بی پایان و نعمت‎های همیشگی راه یافته است. حر داستان ندای هاتفی را هنگامی که او از کوفه خارج می‎شد به امام حسین علیه السلام اینگونه بازگو می‎کرد: من با گوش جان شنیدم، کسی اینگونه هشدارم می‎داد که ای حر! تو را بشارت به بهشت. گفتم وای بر حر ، آیا تو او را به بهشت مژده می‎دهی، در حالی که او برای جنگ با پسر دخت پیامبر به حرکت در آمده است؟ امام فرمود: تو به خیر و پاداش (نیکو) دست یافته‎ای. (10)

شهادت حر

پس از حبیب بن مظاهر، حر در حالی که زهیر بن قین از پشت سر او را حمایت می‎کرد به میدان آمد. هرگاه که دشمن بر یکی از آن دو یار امام حسین علیه السلام سخت می‎گرفت، دیگری برای نجات دوست خود می‎شتافت. ساعتی درگیری «حر» با سپاه «ابن سعد» به طول انجامید(11) تا این که اسب حر مضروب شد و از گوش‎هایش خون می‎چکید. «حصین» به «یزید بن سفیان» گفت: این حرّی است که تو آرزوی قتل او را داشتی. یزید در پاسخ گفت: آری و از سپاه «ابن سعد» برای مبارزه بیرون آمد. همین که به میدان رسید، توسط «ایوب بن مشرح الخیوانی» تیری به سوی اسب حرّ پرتاب کرد که به پای اسب خورد و اسب به زمین خورد. حر قبل از آن که به زمین بخورد با چالاکی تمام از اسب پایین پرید.(12) او در حالی که شمشیر در دست داشت، در برابر دشمن ایستاد و دلاورانه مبارزه کرد تا این که حدود چهل نفر را به قتل رسانید.(13) در همین هنگام بود که پیاده نظام بر او حمله‎ور شد و جسم بی‎هوش او به زمین افتاد.(14) یاران امام او را در برابر خیمه شهدایی که در راه حسین علیه السلام شهید می‎شدند قرار دادند. امام فرمود: شهادت او چون شهادت انبیا و خاندان انبیاست.(15) سپس امام نظری به جانب حر افکند، او هنوز جان در بدن داشت. امام خون از صورت او برگرفت و فرمود: تو آزاده‎ای! همان طور که مادرت تو را نامیده است و تو در دنیا و آخرت آزاده‎ای (16) پس از آن مردی از یاران حسین در رثا و غم حرّ اشعاری را سرود که گفته شد او علی بن الحسین علیه السلام بود(17) و برخی گفته‎اند که خود اباعبدالله الحسین علیه‎السلام برای او اشعاری را سروده که اینگونه است:

چه آزاده‎ای است حرّ پسر ریاح؛ او در هنگام فرورفتگی تیرها بسیار شکیباست. آری آزاده خوبی است هنگامی که حسین فریاد و ندایش بلند شد، او از جانش در صبحگاهان گذشت.(18)

در زیارت ناحیه مقدسه به حرّ سلام داده شده است.(19)

درسی که می‎توان گرفت: امام صادق علیه السلام فرمود: آزاده آزاده است در همه حالاتش، حتی اگر مصیبتی سخت بر او وارد شود. حتی اگر مصیبت‎ها بر او محکم کوبیده شود او شکیبایی می‎کند. آری او شکسته نمی‎شود، هر چند اسیر و مقهور شود.(20) از امام علی علیه السلام نقل شده: بنده غیر خود مباش، چرا که خدای تعالی تو را آزاد آفریده است. (21)

در کربلا هم حضرت امام حسین علیه السلام لشکر ابن سعد را اینگونه مورد خطاب قرار دادند: ای پیروان خاندان ابی‎سفیان، اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمی‎ترسید، پس لااقل در دنیای خود آزادمرد باشید.(22)

پی‎نوشت‎ها:

1- جمهرة انساب العرب، ص227 .

2- مقتل الحسین مقرم، ص 227- 229 .

3- تحت العقول، ص 292/ الانوار البهیة، ص 101. ترجمه از کتاب المنجد، ترجمه محمد بندرریگ، ج2، ص 1712 .

4- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص400/ مقتل الحسین مقرم، ص214 .

5- ابصارالیعین، ص205.

6- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 402- 401/ رکک کتاب الفتوح، ج5، ص78- 76/ ابصارالعین، ص205 .

7- کتاب الفتوح، ج5، ص78/ مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص232 .

8- مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص232 .

9- اللهوف، ص45/ امالی الصدوق، مجلس30، ص141 .

10- مثیرالاحزان، ص60/ مقتل الحسین مقرم، ص290 .

11- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص441- 440 .

12- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص437 .

13- مناقب آل ابی طالب، ایران، ج4، ص100 .

14- مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص11 .

15- بحارالانوار، ج10، ص117.

16- مقتل الحسین مقرم، ص303 .

17- مقتل العوالم، ص 85 .

18- امالی الصدوق، ص414، مجلس 30/ مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص11 .

19- اقبال الاعمال، ج3، ص 78 و 344 .

20- اصول کافی، ج2، ص89، کتاب ایمان و کفر، باب صبر، ح6 .

21- نهج البلاغه، نامه 31 .

22- ابصارالعین، ص216 .

منبع:

یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .

شب اول حضرت مسلم روحی فداه

وح بزرگ انسانهاى خود ساخته و پاك به ديگران هم، پاكى و ايمان مى‏آموزد. صداقت و فداكارى ايثارگران در راه خدا الهام بخش تعهد و فداكارى است. حماسه‏هاى جهاد و شهادت مردان بزرگ اسلام، مجاهد ساز و شهيد پرور است. عظمت انسانى چهره‏هاى پرفروغ تاريخ خونبار ما اسوه همه كسانى است كه در زندگى به هدفهايى والاتر از خوردن و خوابيدن اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مى‏جويند. انسانهاى نمونه از نظر ايمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، هميشه زينت تاريخ بوده و هستند.

«مسلم بن عقيل‏» يكى از اين چهره‏هاست. شنيدن نام اين انسان والا و سرباز فداكار راه حق، ياد آور همه خوبيها، رشادتها و جوانمرديهاست;و خواندن زندگينامه اين سردار رشيد اسلام، درس آموز و الهام‏بخش و سازنده است. حماسه مسلم‏بن عقيل در كوفه، پيش درآمدى بر نهضت عظيم عاشورا بود; و خود مسلم، پيشاهنگ نهضت‏سيدالشهدا -عليه‏السلام و سفير انقلاب كربلا و پيشمرگ حماسه تاريخ‏ساز و جاويدان عاشورا بود.

درباره مسلم، چه مى‏توان گفت، جز بيان صداقت و رشادت و ايمانش؟ و چه مى‏توان نوشت، جز فداكارى و حماسه وآزادگى‏اش، و چه مى‏توان شنيد جز عمل به وظيفه و اطاعت از امام و جهاد در راه حق تا مرز شهادت. و مسلم‏بن عقيل كيست؟ تجسمى از ارزشهاى والاى مكتب; الگو و اسوه‏اى از يك جوانمرد سلحشور و انقلابى پاكباخته و دل به راه خدا داده و سر به راه دوست‏سپرده و قدم در راه‏حق نهاده و با شهادت به معراج قرب پروردگار رسيده. پس، با هم با چهره اين شخصيت‏بزرگ،آشنا شويم.

مسلم‏بن عقيل كيست؟

در ميان جوانان برومند «بنى‏هاشم‏» مسلم، فرزند عقيل يكى از چهره‏هاى تابناك و شخصيتهاى بارز، به شمار مى‏رفت. «عقيل‏» برادر حضرت على(ع) و دومين فرزند ابوطالب بود. در ترسيم زير رابطه نسبى مسلم، آشكارتر است:

ابوطالب: - طالب - عقيل - مسلم - جعفر - على - حسين بن على

مسلم‏بن عقيل، برادرزاده اميرالمؤمنين و پسر عموى حسين‏بن على بود. دودمانى كه مسلم در آن رشد يافت، دودمان علم و فضيلت و شرف بود و خاندانى كه شخصيت انسانى و اسلامى مسلم در آن شكل گرفت، بهترين زمينه را براى تربيت و تكامل معنوى و حماسى مسلم فراهم كرد. از آغاز كودكى، در ميان جوانان بنى‏هاشم بخصوص در كنار امام حسن و امام حسين -عليهما السلام بزرگ شد و كمالات اخلاقى و بنيان ولايت و درسهاى حماسه و ايثار و شجاعت را بخوبى فرا گرفت. اجداد مسلم كسانى، چون «ابوطالب‏» و «فاطمه بنت اسد» بودند كه در فرزندان خويش، شجاعت و ايمان و دلاورى را به ارث مى‏گذاشتند و مسلم، شاخه‏اى پربار از اين اصل و تبار بود;و بنا به اصل وراثت،خصلتهاى برجسته را از نياكان خود به ارث برده بود. (1)

مسلم در زمان حضرت امير(ع) نوجوانى رشيد و پاك بود كه به افتخار دامادى آن حضرت نايل شد و با يكى از دختران امام به نام «رقيه‏» ازدواج كرد. اين وصلت‏بر ميزان فضيلتهاى مسلم افزود و او را بيشتر در محور «حق‏» و در خدمت نظام الهى آن حضرت در دوران خلافتش قرار داد.

به نقل مورخان، در زمان حكومت آن حضرت (بين سالهاى 36 تا 40 هجرى) از جانب آن امام، متصدى برخى از منصبهاى نظامى در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفين، وقتى كه اميرالمؤمنين(ع) لشگر خود را صف‏آرايى مى‏كرد، امام حسن و امام حسين(ع) و عبدالله‏بن جعفر و مسلم‏بن عقيل را بر جناح راست‏سپاه، مامور كرد و بر جناح چپ لشگر، محمدبن حنفيه و محمدبن ابى‏بكر و هاشم‏بن عتبه (مرقال) را گماشت و مسؤوليت قلب لشگر را به عبدالله‏بن عباس و عباس‏بن ربيعه و مالك اشتر سپرد (2) .

پس از شهادت حضرت على(ع)

شناسنامه مسلم را، پيش از آن كه از نياكان و سرزمين وقبيله جستجو كنيم، بايد در فكر، عمل و زندگانى‏اش بيابيم; اين بهترين معرف مسلم است. مسلم، در دوران خلافت على(ع) در خدمت آن حضرت، مدافع حق بود و پس‏از شهادت آن امام، هرگز از حق كه در خاندان او و امامت‏دو فرزندش، حسنين -عليهما السلام تجسم پيدا كرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاكش را بر اين آستان فدا كرد.

در دوران امامت دهساله امام حسن مجتبى(ع) كه از سخت‏ترين دوره‏هاى تاريخ اسلام نسبت‏به پيروان اهل‏بيت و طرفداران حق بود،مسلم با خلوص هر چه تمام در مسير حق بود و از باوفاترين ياران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مى‏شد. پس از شهادت امام مجتبى(ع) كه امامت‏به حسين‏بن على(ع) رسيد تا مرگ معاويه كه يك دوره دهساله بود;باز مسلم را در كنار امام حسين(ع) مى‏بينيم. در اين دوره بيست‏ساله -يعنى از شهادت على(ع) تا حادثه كربلا بسيارى از كسان يا مرعوب تهديدها شدند يا مجذوب زر و سيم و فريفته دنيا و صحنه حق را رها كردند و يا به معاويه پيوستند و يا انزواى بى‏دردسر را برگزيدند، ولى آنان كه قلبى سرشار از ايمان و دلى سوخته در راه حق داشتند و مسلمانى را در صبر و مقاومت و مبارزه در شرايط دشوار مى‏دانستند، امامان حق را تنها نگذاشتند و با زبان و مال و جان و فرزند، به فداكارى در راه خدا و جهاد فى سبيل الله پرداختند. ارزش و فضيلت پيروان حق در آن دوره، بخصوص وقتى آشكارتر مى‏شود كه به شرايط دشوار ديندارى و حق‏پرستى در روزگار سلطه امويان آگاه باشيم.

ارجمندى و فضيلت ومقام مسلم، در اين‏جاست كه براى ما روشنتر مى‏گردد، و همچنان كه در فصلهاى آينده خواهيم ديد، مسلم‏بن عقيل دست از محبت و ولايت و حمايت امام زمان خويش -حسين‏بن على(ع)- بر نداشت تا اين كه به عنوان پيشاهنگ نهضت كربلا در كوفه به شهادت رسيد و افتخار اولين شهيد كاروان عاشورا را به خود اختصاص داد و اولين شهيد از اصحاب امام حسين بود. از اولاد عقيل كه به همراهى حسين‏بن على(ع) و در ركاب او قيام كردند، تعداد 9 نفر، به شهادت رسيدند،كه مسلم شجاع‏ترين آنان بود. اين فضيلت‏بزرگ، از زبان پيامبر اسلام هم بيان شده است. حضرت على(ع) از پيامبر اسلام حديثى را در مدح «عقيل‏» نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند: «من او را (عقيل را) به دو جهت دوست دارم: يكى، به خاطر خودش، و يكى هم به خاطر اين كه پدرش ابوطالب او را دوست مى‏داشت.» و در آخر، خطاب به على(ع) فرمود:

«فرزند او -مسلم كشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او اشك مى‏ريزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مى‏فرستند.» آن گاه پيامبر اسلام گريست تا آن كه اشكهايش بر سينه‏اش ريخت و فرمود: «به سوى خدا شكايت مى‏برم، از آنچه كه خاندانم پس از من مى‏بينند.» (3)

حمايتهاى اين خانواده از اهل حق موقعيت و اعتبارى خاص براى آنان فراهم كرده بود و فضايلشان همواره مورد تقدير امامان(ع) قرار داشت. امام سجاد -عليه السلام نسبت‏به خاندان عقيل عطوفت و محبت‏بيشترى از ديگران نشان مى‏داد و مى‏فرمود: من هر گاه خاطره آن روزى را كه اينان با حسين -عليه السلام بودند به ياد مى‏آورم، اندوهگين مى‏شوم.

خانواده شهيدپرور

قبلا هم اشاره شد كه از فرزندان عقيل 9 نفر قربانى راه حسين(ع) كه راه خدا بود شدند و مسلم تابنده‏ترين اين چهره‏ها بود. اين خاندان با استقبال از شهادت در راه قرآن افتخار ويژه‏اى براى خود كسب كردند و فرزندان مسلم هم در ادامه خط سرخ پدر شهيدشان در صحنه كربلا حضور يافتند تا وفادارى خويش را به خاندان پيامبر كه تعهد اسلامى هر مؤمن راستين به حساب مى‏آمد نشان دهند.

صحنه شورانگيز شب عاشورا سند زنده‏اى بر اين وفا و تعهد و اخلاص است. در آن شب شگفت و عظيم، كه سالار شهيدان، حسين‏بن على(ع) با اهل‏بيت و بستگان و ياران خويش، از ماجراهاى فرداى خونين سخن مى‏گفت و وفادارى اصحابش را مى‏ستود و از نيكى و حقشناسى اهل‏بيت‏خويش تقدير مى‏كرد و از خدا براى همه، پاداش نيك مى‏طلبيد، آرى در آن شب كه بيعت را از ياران خود برداشت تا هر كه مى‏خواهد برود خطاب به عموزادگانش; يعنى فرزندان عقيل كرده و فرمود: شما شهيد داده‏ايد، شهادت مسلم شما را بس است، اجازه مى‏دهم كه شما برويد. در پاسخ گفتند: اگر ما، بزرگ و سرور و پسر عموى والا مقام خود را رها كنيم و در ركابش نه تيرى بيندازيم و نه شمشير و نيزه‏اى بزنيم،آن گاه مردم چه خواهند گفت و جواب مردم را چه خواهيم داد؟ نه! به خدا سوگند،ما نخواهيم رفت و جان و مال و خانواده خويش را فداى تو مى‏كنيم و در كنار تو مى‏مانيم و مى‏جنگيم تا با تو وارد بهشت‏شويم; زشت و ناگوار باد، زنده ماندن پس از تو!» (4) و اين گونه فرزندان مسلم و اولاد عقيل، در كنار امام حسين ماندند و از حق دفاع كردند. در ماجراى كربلا دو تن از فرزندان مسلم‏بن عقيل به شهادت رسيدند و دو فرزند ديگر در كربلا به اسارت نيروهاى دشمن درآمدند كه آنها را به كوفه برده و تحويل «ابن‏زياد» دادند. نزديك به يك سال در زندان بودند كه پس از فرار به شهادت رسيدند. (در اين باره، توضيحى خواهيم داشت).

اين اجمالى بود از خانواده مسلم، نياكانش، فرزندانش و شهادت‏طلبى اين دودمان پاك و وفادارى‏شان نسبت‏به اهل‏بيت پيامبر و خط امامت و ولايت و دفاعشان از حق و ستيزشان با باطل پس از آن كه مولا اميرالمؤمنين(ع) به شهادت رسيد و جبهه حق و عدل، يارانى مخلصتر و سربازانى فداكارتر مى‏طلبيد. قسمت عمده تلاش و جهاد «مسلم‏بن عقيل‏» در دوره امامت‏حسين‏بن على(ع) و زمينه‏سازى براى نهضت آن امام شهيد، در كوفه بود، كه در فصل آينده، آن را مى‏خوانيم.

سفير انقلاب كربلا

مى‏دانيم كه «مسلم‏بن عقيل‏» پيشاهنگ نهضت كربلا و سفير امام حسين به سوى مردم كوفه بود. براى آشنايى با پيوستگى حوادث كوفه و كربلا لازم است كه خيلى كوتاه و فشرده به حوادث مقدماتى اعزام مسلم به كوفه جهت گرفتن بيعت‏به نفع امام حسين(ع) اشاره كنيم:

معاويه، پس از بيست‏سال سلطنت استبدادى مرد. يزيد، پس از معاويه بر سر كار آمد و با تهديد و تطميع بر اوضاع مسلط شد. مى‏خواست اباعبدالله الحسين(ع) را هم به بيعت وادار كند،كه سيدالشهدا، نپذيرفت و به طور مخفيانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدينه بيرون آمد و به حرم خدا در مكه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ايام حج در جهت آگاهانيدن مردم، بهره بردارى كند.

سال شصت هجرى بود. اقامت چهار ماهه امام حسين(ع) در مكه و برخورد با مردم و تشكيل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگيزه و اهداف امام، از امتناع از بيعت‏با يزيد، آشنا كرد;بخصوص مردم كوفه از اقدام انقلابى امام حسين(ع) خوشحال و اميد وار شدند. مردم كوفه، خاطره حكومت چهارساله علوى را به ياد داشتند و در اين شهر، شخصيتهاى برجسته و چهره‏هاى درخشانى از مسلمانان متعهد و ياران اهل‏بيت‏بودند. از اين رو نامه‏ها و طومارهاى مفصلى با امضاى چهره‏هاى معروف شيعه در كوفه و بصره به امام حسين(ع) نوشتند، كه تعداد اين نامه‏ها به هزاران مى‏رسيد. كوفيان،گروهى را هم به نمايندگى از طرف خود به سركردگى «ابوعبدالله جدلى‏» به نزد آن حضرت فرستادند و نامه‏هايى همراه آنان ارسال كردند.

در ميان نامه‏ها و امضاها، نام شخصيتهاى بزرگى از كوفه همچون «شبث‏بن ربعى‏» و «سليمان‏بن صرد» و «مسيب‏بن نجبه‏» و... به چشم مى‏خورد كه از آن حضرت مى‏خواستند مردم را به بيعت‏با خود دعوت كند و به كوفه بيايد و يزيد را از خلافت‏خلع كند. (5)

امام، تصميم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاى مكرر مردم كوفه، عكس‏العمل نشان داده و اقدامى كند. براى ارزيابى دقيق اوضاع كوفه و ميزان علاقه و استقبال مردم و تهيه مقدمات لازم و شناسايى و سازماندهى و تشكل نيروهاى انقلابى، ضرورى بود كه كسى قبلا به كوفه رفته و اين ماموريت را انجام دهد و گزارشى دقيق از وضعيت‏شهر و مردم، به او بدهد.

حضرت حسين‏بن على(ع) مناسبترين فرد براى اين ماموريت محرمانه را «مسلم‏بن عقيل‏» ديد، كه هم آگاهى سياسى و درايت كافى داشت،و هم تقوا و ديانت،و هم خويشاوند نزديك امام بود. به نمايندگانى كه از كوفه آمده بودند، فرمود:من، برادر و پسر عمويم (مسلم) را با شما به كوفه مى‏فرستم، اگر مردم با او بيعت كردند;من نيز خواهم آمد. اين كه امام از مسلم به عنوان «برادرم‏» و «فرد مورد اعتمادم‏» نام مى‏برد، ميزان اعتبار و لياقت و كفايت مسلم‏بن عقيل را مى‏رساند. آن گاه مسلم را طلبيد و به او فرمود: به كوفه مى‏روى، اگر ديدى كه دل وزبان مردم يكى است و آنچنان كه در اين نامه‏ها نوشته‏اند متفقند و مى‏توان به وسيله آنان اقدامى كرد،نظر خودت را بر من بنويس و مسلم را وصيت و سفارش كرد، به اين كه:

پرهيزكار و با تقوا باش;نرمش و مهربانى به كار ببر; فعاليتهاى خود را پوشيده‏دار; اگر مردم، يكدل و يكجان بودند و در ميانشان اختلافى نبود، مرا خبر كن. (6)

امام حسين(ع) طى نامه و پيامى جداگانه كه خطاب به مردم كوفه نوشت، تكليف مردم و ماموريت مسلم را روشن ساخت. متن نامه امام چنين بود:

«بسم الله الرحمن الرحيم

از حسين بن على، به جماعت مؤمنان و مسلمانان;

اما بعد،

سعيد و هانى، با نامه‏هايتان نزد من آمدند. آنان آخرين كسانى بودند از فرستادگانتان كه نزد من آمدند. من تمام مقصود و هدفى را كه ذكر كرده بوديد فهميدم. بيشتر سخن شما اين بود كه: ما را امام و پيشوايى نيست، پس بشتاب! شايد خدا ما را به واسطه تو بر هدايت، هماهنگ و مجتمع كند. اينك، من برادرم،عموزاده‏ام و شخص مورد اعتمادم از خانواده‏خويش «مسلم‏بن عقيل‏» را به سوى شما فرستادم و او را مامور كردم كه از حال شما و از كار و نظرتان به من گزارش بفرستد. اگر به من چنين گزارش دهد كه راى بزرگان و صاحبان فضل و خرد شما،همانند چيزى است كه قاصدان شما گفتند و در نامه‏هاى شما نوشته شده است‏به خواست‏خدا بزودى به سويتان خواهم آمد.

به جانم سوگند پيشوا و امام، تنها و تنها كسى است كه به كتاب خدا حكم و عمل كند و به قسط رفتار نمايد و به حق، گردن بنهد و خود را وقف و پايبند فرمان خدا سازد، والسلام.» (7)

اعزام مسلم و فرستادن اين پيام به كوفه، پاسخى به همه نامه‏ها و دعوتها و طومارها بود. محتواى پيام امام، در اين چند محور، خلاصه مى‏شود:

1 - تاييد كامل از مسلم به عنوان برادر، پسر عمو و نماينده‏اى مورد اطمينان.

2 - محدوده مسؤوليت مسلم در كوفه نسبت‏به ارزيابى وحدت كلمه و صداقت مردم.

3 - پاسخى به دعوتهاى مكرر، به عنوان اتمام حجت.

4 - درخواست از مردم براى حمايت و اطاعت از مسلم.

مسلم با گرفتن دو راهنما از مكه به سوى كوفه حركت كرد. روزهاى متوالى راه طى كرد. آن دو راهنما در راه، از تشنگى جان سپردند. مسلم، همراه با «قيس‏بن مسهر صيداوى‏» و «عمارة بن عبدالله ارحبى‏» با تحمل مشقتهاى توانفرساى راه، پس از بيست روز، خود را به كوفه رساند و مسافت‏سى‏روزه را با همه سختيها در بيست روز پشت‏سرگذاشت. (8)

اينك، مسلم، با شهرى رو به روست، حادثه‏خيز و پرماجرا و با گرايشهاى مختلف; شهرى با افكار گوناگون كه اگر چه بظاهر آرام است،اما آرامش قبل از طوفان را مى‏گذراند.

مسلم، وارد كوفه شد و به خانه مختار ثقفى، كه از شيعيان خالص‏حضرت على(ع) وعلاقه‏مندان به اهل‏بيت‏بود، رفت. (9)

مسلم، در كوفه

فلق با تيغ آذر،خيمه شب را زهم بدريد و... شب، دامان خود برچيد خبر در گوشهاى كوفيان پيچيد كه مسلم، افسر جانباز و پيشاهنگ اين نهضت پيام انقلاب عدل را با خويش آورده است. و مشتاقان،بسان موج خشم آلود اما طالب و مشتاق به سوى خانه مسلم، روان گشتند. درون چشمهاشان اشگهاى شوق و جانها، تشنه آزادى و دلها پر از شادى هزاران دست گرم شيعيان در دست مسلم بود و بيعت تا غروب، آن روز بر پا بود. طرفداران حق، چون حلقه، پيرامون اين رهبر شعور و شور، اندر سينه و در سر و گاهى ديدگان از اشگ شوق ياوران، تر بود.

شيعيان، دسته دسته به خانه مختار مى‏آمدند و با مسلم ديدار و بيعت مى‏كردند و مسلم هم نامه امام حسين(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان كوفه براى هر جماعتى از آنان مى‏خواند.

در يكى از همين ديدارها «عابس بن شبيب شاكرى‏» برخاست و پس از ستايش خداوند، خطاب به مسلم گفت:

«من از مردم چيزى نمى‏گويم و نمى‏دانم كه در دلها چه دارند و تو را به آنها مغرور نمى‏كنم. من از خود و آمادگى خودم به تو خبر مى‏دهم. به خدا سوگند! اگر بخوانيد، شما را اجابت مى‏كنم و در ركابتان با دشمنانتان مى‏ستيزم و در راه شما با شمشيرم كارزار مى‏كنم تا با شهادت، خدا را ملاقات كنم; و از اين كار،فقط پاداش الهى را مى‏طلبم.»

پس از او دلير مردى ديگر، كهنسال و جوان دل برخاست، به نام «حبيب‏بن مظاهر» و گفت: (خطاب به عابس)

«رحمت‏خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با سخنى كوتاه و گويا بيان كردى. به خداى يكتا سوگند، عقيده و موضع من نيز همچون تو است.» (10) و كسان ديگر هم برخاسته و اعلام وفادارى و آمادگى براى فداكارى كردند.

«از آن پس، دست‏بود و دست كه پيمان با سخنگوى «حسين‏بن على‏» مى‏بست.»

روز به روز بر تعداد هواداران امام حسين(ع) كه با نماينده‏اش مسلم،بيعت مى‏كردند افزوده مى‏شد تا اين كه پس از چند روز، به هزاران نفر مى‏رسيد. (11)

با وجود اين همه بيعتگران‏جان بر كف و انقلابيهاى آماده براى هرگونه فداكارى در راه حمايت‏حسين(ع) و بر انداختن كومت‏يزيد، مسلم‏بن عقيل، طى نامه‏اى اوضاع را به امام گزارش داد و با بيان شرايط و زمينه مساعد براى نهضت از امام خواست كه به سوى كوفه بشتابد. در نامه‏اى كه به امام نوشت،چنين بيان كرد:

«نامه‏هاى فرستاده شده، راست‏بوده و سخن فرستادگان هم درست است. مردم كوفه آماده جهاد و جانبازى در راه خدايند. هم اكنون هيجده هزار نفر، با من بيعت كرده‏اند و آماده فداكارى در ركاب تو هستند. هر چه زودتر به سوى كوفه حركت كن!»اين نامه را كه مسلم،بيست‏و هفت روز پيش از شهادتش به امام حسين(ع) نوشت، توسط «عابس‏بن شبيب شاكرى‏» براى آن حضرت فرستاد. همراه او،نامه‏هاى ديگرى هم كوفيان به امام نوشتند و با گزارش اين كه صدهزار شمشير براى يارى تو آماده است،از آن حضرت خواستند كه در آمدن به كوفه شتاب كند. (12)

كنون مسلم، نگينى در ميان حلقه انبوه ياران است حضورش مايه دلگرمى اميدواران است شكوه و هيبتى دارد، ميان كوفيان جايى و محبوبيتى دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوى لكه‏هاى ذلت و ننگ است كلام از شور جانسوز حقيقتهاست، ز «رفتن‏» ها و «ماندن‏» هاست. ولى دوران آن كم بود و كم پاييد، تمام شعله‏ها ناگه فرو خوابيد...

والى كوفه «نعمان بن بشير» بود كه از جانب معاويه و پس از او از سوى يزيد به اين سمت،گماشته شده بود. وقتى از تجمع‏مردم كوفه، پيرامون مسلم و بيعت‏با او آگاه شد، در يك سخنرانى مردم را تهديد كرد و آنها را از رفت‏وآمد پيش مسلم‏بن عقيل و شنيدن حرفهايش اكيدا نهى كرد; اما انقلابيون كوفه كه دل به مهر حسين(ع) سپرده و دست‏بيعت‏با نماينده‏اش مسلم داده بودند براى سخنان تهديدآميز او ارزشى قائل نشدند.

يكى از هم‏پيمانان بنى‏اميه به نام عبدالله‏بن مسلم بن ربيعه حضرمى پس از او برخاست و با سخنانى خواستار آن شد كه با مخالفان با شدت عمل بيشترى برخورد كند، چرا كه برخوردى اين‏گونه كه از موضع ناتوانى و ضعف است فتنه مسلم را نمى‏تواند بخواباند. با اوجگيرى نهضت نيمه مخفى مسلم در كوفه گزارشهاى تندى به شام و نزد «يزيد» فرستاده مى‏شد. از جمله همان عبدالله حضرمى، كه از او ياد شد،طى نامه‏اى براى يزيد اين گونه نوشت: «مسلم‏بن عقيل به كوفه آمده و شيعه به نفع حسين‏بن على با او بيعت كرده‏اند. اگر به كوفه نياز دارى، مرد نيرومندى براى سركوبى شورشيان و اجراى فرمانت‏بفرست، چرا كه نعمان‏بن بشير، مردى ناتوان است‏يا خود را ضعيف مى‏نماياند....»

يزيد براى حفظ سلطه و حاكميت‏بر كوفه عنصر ناپاك و سفاك و خشنى همچون «عبيدالله بن زياد» را كه حاكم بصره بود، انتخاب كرد. «ابن‏زياد» با حفظ سمت، والى كوفه نيز شد. ماموريت ابن‏زياد آن بود كه به كوفه برود و مسلم را دستگير كند و سپس او را محبوس يا تبعيد كند، يا به قتل برساند. (13)

ابن زياد،با اجازه و اختيارهاى نامحدودى براى قلع‏وقمع و كشتار و فرونشاندن آتش مبارزات، مخفيانه و با قيافه‏اى مبدل و نقابدار به هنگام شب وارد كوفه شد و مراكز قدرت را، با عملياتى شبيه كودتا به دست گرفت.

ابن زياد قبل از آمدن به كوفه در بصره سخنرانى كرد و براى اين كه در غياب او هيچ‏گونه حادثه و شورشى پيش نيايد،ضمن تهديداتى كه نسبت‏به مردم نمود، برادر خودش را كه عثمان نام داشت، به جاى خود گماشت و خود به كوفه رفت. (14)

مردمى كه با مسلم بيعت كرده و در انتظار آمدن حسين بن على(ع) به كوفه بودند، با ورود ابن‏زياد به كوفه، وضعى ديگر پيدا كردند. فردا صبح كه مردم براى نماز جماعت‏به مسجد آمدند،ابن‏زياد از دارالاماره بيرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «... اميرالمؤمنين يزيد، مرا فرمانرواى شهر و اين مرز و بوم و حاكم بر شما و بيت‏المال قرار داده است و به من دستور داده كه با ستمديدگان،انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نيكى كنم و با متهمان به مخالفت و نافرمانى با شدت و با شمشير و تازيانه رفتار كنم. پس هر كس بايد بر خويش بترسد. راستى گفتارم هنگام عمل‏روشن مى‏شود; به آن مرد هاشمى (مسلم‏بن عقيل) هم برسانيد كه از خشم و غضب من بترسد.» (15)

از اين پس، مجراى بسيارى از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن‏زياد، رؤساى قبايل و محله‏ها را طلبيد و برايشان صحبتهاى تهديدآميز كرد و از آنان خواست كه نام مخالفان يزيد را به او گزارش دهند،و گرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت. (16)

حزب اموى، كه مى‏رفت‏بساطش نابود و برچيده گردد،ديگر بار، جان گرفت و آن تهديدها و تطميع‏ها و فريبكاريها و تبليغهاى دامنه‏دار، تاثير خود را بخشيد و والى جديد، توانست‏با قدرت و قوت و با تمام امكانات جاسوسى و خبرگيرى و خبررسانى، جوى از وحشت و ارعاب را فراهم آورد. با دستگيريها و خشونتها و برخوردهاى تندى كه انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت.

دوران اختفا

مسلم بن عقيل، در خانه «مختار» بود كه صحنه حوادث به صورتى كه ياد شد، پيش آمد. از آن جا كه ابن‏زياد، براى سركوبى انقلابيها به دنبال رهبر اين نهضت; يعنى مسلم مى‏گشت، مسلم مى‏بايست جاى امنتر و مطمئنترى انتخاب كند. اين بود كه مقر و مخفيگاه خود را تغيير داد و به خانه «هانى‏» رفت.

هانى‏بن عروه،از بزرگان كوفه و چهره‏هاى معروف و پرنفوذ شيعه در اين شهر بود كه هواداران و نيروهاى مسلح و سواره‏اى كه تعدادشان به هزاران نفر مى‏رسيد در اختيار داشت. هانى، در آن هنگام حدود نود سال داشت و افتخار حضور پيامبر را هم درك كرده بود و در زمان اميرالمؤمنين(ع) هم در جنگهاى جمل و صفين و نهروان ملازم ركاب آن حضرت بود و از اخلاصى والا و وفايى شايسته در حق اهل‏بيت پيامبر برخوردار بود. (17) اينك، بار ديگر موقعيتى پيش آمده بود كه هانى، صداقت و ايمان و تعهد خويش را نسبت‏به حق نشان دهد و در اين شرايط خطرناك و اوضاع بحرانى، پذيراى «مسلم‏» گردد كه در راس نيروهاى شيعى است و تحت تعقيب از سوى حاكم كوفه.

هانى، مسلم را در خانه خود در موقعيتى مطمئن جا داد. از آن پس، شيعيان دوباره رفت‏وآمدهاى پنهانى خود را به خانه هانى شروع كردند و ديدارها با مسلم، در آن جا انجام مى‏گرفت و هنوز «عبيدالله زياد» از مخفيگاه جديد مسلم بى‏اطلاع بود. (18)

يكى از وقايع مربوط به دوران مخفى بودن مسلم در خانه هانى نقشه ترور «ابن‏زياد» است كه انجام نشد. قضيه از اين قرار بود :

يكى از بزرگان بصره، كه از شيعيان خالص اميرالمؤمنين(ع) محسوب مى‏شد، «شريك‏بن اعور» بود. شريك از كسانى بود كه در ركاب على(ع) و همراه عمار ياسر، در جنگ صفين با معاويه جنگيده بود. هنگام آمدن «عبيدالله زياد» به كوفه او هم همراه جمعى اجبارا از بصره به طرف كوفه مى‏آمد كه در راه، از قافله عقب ماند و چون بيمار هم شده بود، پس از رسيدن به كوفه به خانه «هانى‏» وارد شد. ابن‏زياد كه از بيمارى شريك مطلع شد، تصميم گرفت‏براى عيادت او به خانه هانى برود.

به پيشنهاد شريك، تصميم بر آن شد كه «مسلم‏» در پستوى خانه و پشت پرده، كمين كند و در وقت‏حضور ابن‏زياد با علامتى كه به مسلم مى‏دهند (آب خواستن شريك) بيرون آمده و او را به قتل برساند. طبق برخى از نقلها، در اجراى اين طرح، بنا بود كه سى‏تن از شيعيان هم حضرت مسلم را يارى كنند.

«ابن زياد» آمد و نشست و صحبتهايى كردند، ولى وقتى شريك، آب طلبيد، مسلم براى اجراى طرح، بيرون نيامد و با تكرار علامت، باز هم از مسلم خبرى نشد. ابن زياد كه احتمال خطرى مى‏داد، از هانى پرسيد: او چه مى‏گويد؟ گفتند: تب كرده و هذيان مى‏گويد. اما عبيدالله زياد، زود از آن جا رفت.

پس از رفتن او از مسلم پرسيدند چرا نقشه را عملى نكردى؟ گفت: به دو جهت، يكى به خاطر سخنى كه على(ع) از پيامبر اسلام(ص) نقل كرده كه: «ايمان، مانع كشتن غافلگيرانه است‏» ديگرى به خاطر اصرار همراه با گريه همسر هانى كه از من خواست در خانه او چنين كارى نكنم. هانى گفت: واى بر آن زن كه هم خودش و هم مرا از بين برد و از آنچه كه مى‏ترسيد، در آن واقع شد. شريك گفت: اگر او را كشته بودى،فاسق فاجر و مكارى را از بين برده بودى (19) .

نفوذ دشمن به تشكيلات نهضت

نهضت مسلم و هوادارانش، صورت مخفيترى گرفت و ارتباطها پنهانتر انجام مى‏شد. با تغيير شرايط،كوفه به كانون خطرى براى انقلابيهاى شيعه تبديل شده بود كه با كمترين غفلتى ممكن بود خطرات بزرگى پيش بيايد. سياست كلى «ابن‏زياد» نابودى مسلم و شكست اين نهضت‏بود و براى اين كار، دو نقشه كلى را در دست اجرا داشت:

1 - جستجو و تعقيب مسلم و طرفدارانش.

2 - خريدن سران شهر و چهره‏هاى با نفوذ.

براى پى‏بردن به مخفيگاه مسلم و اطلاع از قرارها و برنامه‏ها و شناختن عوامل مؤثر در نهضت مسلم، راهى كه از سوى ابن‏زياد پيش گرفته شد، استفاده از يك عامل نفوذى بود كه با جاسوسى، اخبار نهضت مسلم را به حكومت‏برساند. اين عامل نفوذى ابن‏زياد كسى جز «معقل‏» نبود. معقل كه از سرسپردگان‏حكومت‏بود، با دريافت‏سه‏هزار درهم، ماموريت‏يافت كه به عنوان يك هوادار مسلم و طرفدار نهضت‏با طرفداران مسلم تماس بگيرد و به عنوان يك انقلابى،كه مى‏خواهد اين پولها را براى صرف در راه‏انقلاب و تهيه سلاح و امكانات مبارزه به مسلم تحويل دهد، كم‏كم به پيش مسلم راه يافته و از خانه او و تشكيلات و افراد مؤثر، گزارش تهيه كرده و به ابن‏زياد خبر دهد.

معقل، به مسجد آمد و نماز خواند و با عده‏اى صحبت كرد تا اين كه او را به «مسلم‏بن عوسجه‏» راهنمايى كردند، كه مردى شريف و از شخصيتهاى بارز شيعه در تشكيلات مسلم‏بن عقيل بود. معقل صبر كرد تا نماز «مسلم‏بن عوسجه‏» تمام شد. آن گاه پيش رفت و طبق برنامه از پيش ديكته شده،خود را چنين معرفى كرد: مردى از اهل شام و از قبيله «ذى‏الكلاع‏» هستم كه خداوند، نعمت محبت و دوستى اهل‏بيت را به من عطا كرده است. شنيده‏ام كه مردى از اين خاندان به كوفه آمده و مردم را به يارى پسردختر پيامبر دعوت كرده و از آنان بيعت مى‏گيرد. پولى دارم كه مى‏خواهم به او برسانم و نيز دوست دارم كه او را از نزديك ديدار كنم. مردم تو را به من معرفى كرده‏اند. اين پولها را از من بگير و مرا نزد آن مرد ببر تا با او بيعت كنم.

مسلم‏بن عوسجه كه سخنان او را باور كرده بود،ضمن ابراز خوشحالى از ديدن آن مرد كه خود را دوستدار خاندان پيامبر معرفى كرده بود،از «معقل‏» قولها و پيمانهاى استوار گرفت كه قدمى از راه خيرخواهى فراتر نگذارد و جريان را پوشيده نگه دارد. معقل هم هر قول و پيمانى را كه وى مى‏خواست‏به او داد.

مسلم‏بن عوسجه كه به سخنان او اطمينان پيدا كرده بود، به او گفت: چند روزى به خانه من بيا، تا من مقدمات و اجازه‏ديدار تو را با آن مرد كه در جستجوى او هستى فراهم كنم.

به اين صورت، كم‏كم اين جاسوس ابن‏زياد، به خانه هانى هم كه پناهگاه مسلم‏بن عقيل بود راه پيدا كرد و با مسلم ملاقات نمود و پولها را به او تحويل داد و بتدريج‏خود را يكى از طرفداران نهضت، جا زد. صبحها زودتر از همه مى‏آمد و ديرتر از همه مى‏رفت و اخبار درونى نهضت را به عبيدالله زياد،گزارش مى‏داد. (20)

اين از يكسو، اخبار نهضت را به دشمن انتقال داده بود و از سوى ديگر، نامه‏اى را كه مسلم‏بن عقيل توسط «عبدالله يقطر» (21) براى حسين‏بن على(ع) نوشته و از اوضاع جارى به امام گزارش داده بود، به دست گشتيهاى عبيدالله زياد افتاد. حامل نامه را پيش عبيدالله زياد بردند. (22) وقتى كه آن مرد، حاضر نشد نويسنده نامه را معرفى كند و مقاومت كرد، به دست ماموران و به دستور ابن‏زياد، به شهادت رسيد اما خيانت نكرد.

با پى بردن به مخفيگاه مسلم و مركزيت نهضت و افراد مؤثر در جريان مبارزه، ابن زياد، بيشتر احساس خطر كرد و تصميم گرفت كه هر چه زودتر دست‏به كار شود و انقلاب را قبل از آن كه به مرحله غيرقابل كنترلى برسد، درهم شكسته و سران نهضت و مقاومت انقلابيها را درهم شكند. اين بود كه نقشه حمله گسترده به نهضت و پيشگامان آن و چهره‏هاى سرشناس تشكيلات مسلم كشيده شد و اولين گام،دستگيرى «هانى‏» بود.

نهضت در خطر

نقش «هانى‏» در نهضت، بسيار بود; از اين رو والى كوفه به فكر دستگيرى هانى افتاد تا از اين طريق به مسلم هم دسترسى پيدا كند، زيرا مى‏دانست تا وقتى كه هانى، در محل خود مستقر باشد، بازداشت مسلم‏بن عقيل عملى نيست و نيروهاى زيادى كه در اختيار و در فرمان هانى هستند،مقاومت و دفاع خواهند كرد. پس بايد با نقشه‏اى پاى هانى را به «دارالاماره‏» بكشد و او را در همان جا زندانى كند تا بين او و مسلم جدايى بيفتد.

هانى به بهانه مريضى پيش «عبيدالله زياد» نمى‏رفت، تا اين كه ابن‏زياد، چند نفر را در پى او فرستاد و با اين بهانه كه والى كوفه مى‏خواهد تو را ببيند، او را به دارالاماره بردند. (23)

«عبيدالله بن زياد» والى كوفه در اولين برخورد، سخنان تندى به او گفت، از جمله اين كه هنگام ورود هانى گفت: «خيانتكار، با پاى خود آمد!»

سخنان نيشدار ابن‏زياد و گوشه و كنايه‏هاى او سبب شد كه هانى بپرسد: مگر چه شده است؟

ابن زياد گفت: اين چه غوغايى است كه در خانه خود،عليه اميرالمؤمنين يزيد،بر پا كرده‏اى؟! مسلم را در خانه خود جا داده و براى او افراد جنگى و سلاح، جمع مى‏كنى و گمان كرده‏اى كه اينها بر من پوشيده است؟

هانى انكار كرد، اما ابن‏زياد، هانى را با «معقل‏» روبه‏رو كرد. اين جا بود كه هانى فهميد كه معقل،جاسوس ابن‏زياد بوده است (24) و خود را به عنوان يك انقلابى هوادار اهل‏بيت و بيعت كننده با مسلم به نفع حسين‏بن على(ع) در درون تشكيلات نهضت، جا زده است.

آن ديدار به جر و بحث كشيده شد و پس از گفتگوهاى تندى كه رد و بدل شد،ابن‏زياد عصاى غلام خويش (مهران) را گرفت،و در حالى كه مهران، از موهاى سر هانى گرفته بود،با عصا آن قدر بر سر و صورت او زد تا اين كه دماغ و پيشانى هانى شكست. در اين لحظه هانى دست‏برد تا شمشير نگهبانى را كه نزديكش بود بكشد و... كه جلوى دستش را گرفتند، و به فرمان عبيدالله زياد او را به زندان انداختند. (25)

دستگيرى هانى، كه براى حكومت، يك موفقيت‏به حساب مى‏آمد و از اين طريق ابن‏زياد توانسته بود مانعى بزرگ را از پيش پاى خود بردارد، در وضع روحى بعضى از انقلابيها تاثير منفى گذاشت.

انفجار پيش از موعد

هانى در بازداشت «عبيدالله‏بن زياد» بود. سربازان والى در انديشه حمله به خانه هانى و مسلم، در فكر دفاع و مقابله بود. برنامه انقلاب، به صورتى كه از پيش طرح‏ريزى شده بود، عملى نبود، مسلم تصميم گرفت وقت‏حمله را جلو بيندازد.

عده‏اى زياد از نيروها كه در خارج شهر بودند و انتظار رسيدن وقت موعود را مى‏كشيدند،از تصميم جديد، بى‏خبر بودند. مسلم به يكى از ياران خود دستور داد تا رمز حمله و شروع نهضت‏حق‏طلبانه را در قالب درگيرى با نيروهاى دشمن در شهر اعلام كند. شعار پرشور و حماسى «يامنصور، امت‏» (26) طنين افكند. دلها به هم پيوست و پنجه‏ها بر قبضه شمشيرها فشرده شد و پيروان حق و سربازان دين و بيعت كنندگان با مسلم از هر سو براى يارى او گرد آمدند. قلب تپنده اين حركت، خانه هانى بود كه مسلم را در خود جاى داده بود. در خانه‏هاى اطراف هم، حدود چهارهزار نفر، نيروى مسلح براى كارهاى ضرورى و برنامه‏هاى پيش‏بينى نشده، به عنوان ذخيره، آماده بودند. نيروهاى موجود، مى‏بايست‏به شكلى سازماندهى مى‏شدند تا با سپاه مهاجم دشمن، مقابله كنند. گرچه نيروها خيلى زياد نبودند، اما مسلم‏بن عقيل، همين تعداد را هم به صورت زير، جناح‏بندى و سازماندهى كرد:

«عبدالرحمن بن عزيز كندى‏» و امير «ربيعه‏» و فرمانده سواركاران و گروه پيشاهنگ.

«مسلم‏بن عوسجه‏» امير قبايل مذحج و بنى‏اسد و فرمانده نيروهاى پياده.

«ابو ثمامه صاعدى‏» امير قبيله تميم و همدان.

«عباس بن جعده جدلى‏» فرمانرواى نيروهاى مدينه.

با اين آرايش نظامى دستور حمله به طرف قصر و مركز فرماندهى‏«عبيدالله زياد» را صادر كرد. (27)

در اين لحظه‏ها مسلم‏بن عقيل، فقط به «حق‏» مى‏انديشيد و به مظلوميت هميشگى پيروان حق. مبارزه با ستم و مجسمه‏هاى فسق و ظلم را وظيفه‏اى مقدس و مسؤوليتى عظيم و الهى مى‏ديد. عمل به وظيفه سبب شده بود كه مسلم، «خود» را فراموش كند و به «خدا» بينديشد.

آمده بود، تا صداى حق را جايگزين همه همهمه‏ها و هياهوهاى عربده‏جويان دنياخواه و زرپرست و قدرت طلب قرار دهد; آمده بود تا اراده‏ها و بازوها و شمشيرهاى آزادگان مؤمن را در راه خدا و در خط رهبرى حسين بن على(ع) متحد و منسجم سازد، و اينك در شرايط دشوارى كه پيش آمده است، جهادى عظيم و فداكارى خونرنگ و حماسه‏اى جاويد و ماندگار و لازم است; و... مسلم،قدم در اين ميدان گذاشت.

ابن‏زياد كه به دنبال دستگير كردن «هانى‏» احساس خطر مى‏كرد، براى پيشگيرى از بروز هرگونه عكس‏العمل تند مردم، در مسجد، مشغول سخنرانى براى مردم بود و كسانى را كه در مقام مخالفت‏با حكومت‏باشند، تهديد مى‏كرد... كه خبر دادند،مسلم و هوادارانش قيام را آغاز كرده‏اند. از منبر فرود آمد و بسرعت‏به قصر رفت و دستور داد درها را ببندند و خود در قصر، پناهنده شد. چيزى نگذشت كه قصر در محاصره نيروهاى طرفدار مسلم قرار گرفت و مسجد كوفه از ياران مسلم پر شد و هر ساعت‏بر تعدادشان افزوده مى‏گشت. (28)

عبيدالله، براى نجات از اين بحران از شيوه به كارگيرى مزدوران خود فروخته استفاده كرد. از سويى جمعى را به بيرون فرستاد تا ضمن تشكيل يك گروه مقاومت‏براى مبارزه با ياران مسلم از طريق پخش شايعات، در صفوف سربازان مسلم دودستگى ايجاد كنند، و از طرفى هم،كسانى را مامور ساخت كه با گفته‏هاى خود،مردم را از اطراف مسلم‏بن عقيل متفرق سازند تا به اين طريق، هم حلقه محاصره قصر، شكسته شود و هم مسلم تنها بماند.

خائنانى خودفروخته حاضر شدند براى رضاى خاطر عبيدالله كه در داخل قصر محاصره شده و چيزى به نابودى‏اش نمانده بود،به ميان جمع مردم آيند و از آنان بخواهند كه پراكنده شوند و جان خود و سرنوشت‏خانواده خويش را به خطر نيندازند. كثيربن شهاب يكى از اين مزدوران بود كه خطاب به مردم گفت:

«شتاب نكنيد! به سوى خانه و خانواده خود برگرديد و خود را به كشتن ندهيد. هم اكنون سپاه مجهز يزيد از شام فرا مى‏رسد....

امير شما عبيدالله تصميم گرفته است كه:هر يك از شما، تا شب به خانه خود نرود و مقاومت كند، حقوقش قطع شود و جنگجويانتان را نيز بدون حقوق به جنگ در مرز شام بفرستد و بى‏گناهان را به جاى گناهكاران،و حاضران را به جاى غايبان بگيرد و در بند كشد،تا احدى از شما نماند....»

اين سخن و امثال آن، باعث‏شد كه وحشتى در دلها پيدا شود جمعى از سست ايمانان بتدريج از اطراف مسلم پراكنده شدند (29) ; طايفه و عشيره مسلم‏بن عوسجه و حبيب‏بن مظاهر نيز براى حفاظت آنان، آنها را گرفته و در جائى حبس كردند. (30)

شروع پيش از موعد مقرر عمليات كه به مسلم‏بن عقيل تحميل شد،از يكسو،و تبليغات مسموم و شايعه‏پراكنيها و تهديدها و ارعابهاى دشمنان و منافقان از سوى ديگر و عدم آمادگى همه نيروهاى مسلم براى برنامه طرح‏ريزى شده از طرف ديگر، امكان موفقيت مسلم را ضعيف كرده بود.فقط چهارهزار نيرو، از جمع سى‏هزار نفرى بيعت كننده، حضور داشتند و مسلم نمى‏توانست‏با اين تعداد از افراد، هم محاصره را داشته باشد و هم در جبهه ديگرى كه به دنبال اين تبليغات و تهديدها، پديد آمده بود به مبارزه بپردازد، زيرا شهر بزرگ كوفه شاهد صحنه‏هاى درگيرى متعددى بود كه بين هواداران دو جناح به وجود آمده بود.

مسلم، در اين اوضاع وخيم همراه نيروهاى تحت فرمان خود با قلبى سرشار از ايمان به خدا و حقانيت راه و جهاد خويش دلاورانه مى‏جنگيد. مسلم،آن روز، كربلايى در درون كوفه به وجود آورد! تعدادى از يارانش به شهادت رسيدند و خود نيز پس از آن همه درگيرى و جنگ،مجروح شده بود. (31) آن روز به پايان رسيد. سختى مبارزه، عده‏اى را به خانه‏هاى خود كشاند. تهديدهاى حكومت، عده‏اى ديگر را از ميدان جهاد و تعهدات «بيعت‏» به خانه و زندگى آسوده كشاند. تبليغات گسترده هم در روحيه عده‏اى ديگر تزلزل و ضعف پديد آورد. در نتيجه، شب هنگام، مسلم‏بن عقيل در مسجد، نماز مغرب را فقط با حضور سى‏نفر اقامه كرد. پس از نماز،آن عده كمتر شده بودند (ده نفر) از مسجد كه بيرون آمد،حتى يك نفر هم همراهش نبود كه او را به جايى راهنمايى كند. (32)

تمام آن هزاران مرد كه با او عهدها بستند به هنگام «بلا» هنگامه سختى شگفتا! عهد بشكستند. يكى از قطع نان ترسيد يكى مرعوب قدرت بود يكى مجذوب زر، مغلوب درهم، عاشق دينار چه شد آن عهدهاى سخت؟ چه شد آن دستهاى گرم بيعتگر؟ كجا ماندند؟... كجا رفتند؟... كه مسلم ماند و شهرى بى‏وفا مردم؟... .

غربت مظلومانه مسلم

كوفه كه به خاطر نهضت‏براى مسلم «وطن‏» شده بود، اينك به غربت تبديل شده است و مسلم، غريبى در وطن! مسلم براى يافتن خانه‏اى كه شب را به روز آورد و در پناه آن، مصون بماند، در كوچه‏ها غريبانه مى‏گشت و نمى‏دانست‏به كجا مى‏رود.

سر از محله «بنى‏بجيله‏» درآورد. همه درها بسته بود و هر كس، سوداى سلامت و آسايش خويش را در سر داشت.

زنى به نام «طوعه‏»، جلوى خانه‏اش ايستاده، نگران و منتظر پسرش بود. طوعه شيعه و هوادار مسلم بود، اما اين غريب را نمى‏شناخت. مسلم، جلو رفت و سلام داد و آب خواست....

زن آب آورد. مسلم نوشيد و ظرف را به طوعه باز پس داد. زن ظرف را در خانه گذاشت و برگشت. ديد كه اين مرد،همچنان ايستاده است. زن پرسيد:

- مگر آب نخوردى؟

- چرا.

- پس به خانه‏ات و نزد خانواده خودت برو!

- ... .

- گفتم برخيز و به خانه خويش برو! بودن تو در اين جا براى من خوب نيست،من راضى نيستم.

- من كه در اين شهر خانه و كسى را ندارم!

- مگر تو كيستى و از كجايى و... .؟

- من مسلم‏بن عقيلم... آيا ممكن است نيكى كنى؟ شايد روزى بتوانم جبران كنم! «طوعه‏» وقتى مسلم را شناخت، او را به درون منزل دعوت كرد و با نهايت‏احترام و خضوع،از او پذيرايى كرد. (33)

اين زن فداكار، كه به مردان پيمان‏شكن و سست عنصر و ترسو درس شهامت و وفا مى‏آموزد، دين خويش را به مكتب و راه حسين(ع) ادا كرد و به وظيفه‏اش در قبال سفير و نماينده آن حضرت در نهضت، عمل نمود و در خدمتگزارى مسلم از هيچ چيز كوتاهى نكرد. اما مسلم، شورى ديگر در سر داشت. از سويى به بى‏وفايى مردم مى‏انديشيد و از سويى به نامه و گزارشى فكر مى‏كرد كه به حسين‏بن على(ع) فرستاده و از وى خواسته بود كه بسرعت،خود را به كوفه برساند كه زمينه از هر جهت آماده است، و از ديگر سو سرنوشت‏خويش را در «شهادت‏» مى‏يافت و در انديشه پايان كار و سرانجام اين نهضت و فرداى حوادث بود.

و... غذا نخورد. شب را به عبادت و تهجد پرداخت و نخوابيد. فقط سحرگاهان اندكى خواب چشمانش را فرا گرفت و اميرالمؤمنين را ديد و خواب شهادت را و مهمان على شدن را. (34)

لحظه‏هاى آن شب براى مسلم معناى ديگرى داشت. شب قدر بود. شب آخر بود. انتظار آن را مى‏كشيد كه در همان جا به سراغش بيايند تا دستگيرش كنند.

پسر طوعه، بر خلاف مادرش از هواداران «ابن‏زياد» بود. شب كه به خانه آمد، از حركات و رفتار مادر، متوجه اوضاع غيرعادى شد. با كنجكاوى فراوان بالاخره فهميد كه مهمان خانه‏شان كسى جز مسلم‏بن عقيل نيست. بسيار خوشحال شد، كه اگر به والى شهر خبر دهد، جايزه خواهد گرفت. گرچه به مادرش قول داد و تعهد سپرد كه به كسى نگويد (35) ، ولى صبح زود،خبر را به وابستگان عبيدالله بن زياد رسانده بود. اين به دنبال حوادث همان شب در كوفه و مسجد بود.

آن شب، خانه گردى وسيع در كوفه شروع شد. راههاى خروجى شهر زير كنترل قرار گرفت و عده‏اى هم دستگير شدند. عبيدالله، مطمئن شد كه كسى از ياران مسلم نمانده و مراكز مقاومت نهضت،درهم شكسته است. همان شب، اعلام كرد كه همه در مسجد جامع، جمع شوند. مسجد پر از جمعيت‏شد.

ابن‏زياد، با جوش و خروش، براى مردم، سخنانى تهديدآميز، همراه با تطميع، بيان كرد. قساوت و خشونت از گفتارش مى‏باريد. بيشترين تهديد، نسبت‏به كسانى بود كه به مسلم پناه دهند و مژده جايزه به كسى داد كه مسلم را -يا خبرى از او را نزد او بياورد. به «حصين‏بن نمير»،رئيس پليس شهر، دستور اكيد داد تا شهر را دقيقا زير نظر و كنترل خود بگيرد و براى يافتن مسلم، خانه‏ها را بگردد. پس از اين سخنان، از منبر به زير آمد و به قصر بازگشت. (36)

فرداى آن شب، ابن‏زياد، ديدار عمومى داشت. محمدبن اشعث (37) را هم در مجلس، كنار خود نشانده بود و از خدماتش تعريف مى‏كرد و ديگران هم حاضر بودند. پسر طوعه،كه از بودن مسلم در خانه خودشان، خبر داشت، ماجراى شب گذشته را به پسر محمدبن اشعث نقل كرد. او هم خبر را آهسته در گوش محمدبن اشعث گفت. وقتى ابن‏زياد،از ماجرا مطلع شد، به او ماموريت داد كه مسلم را نزد وى حاضر سازد. (38)

اما دستگيرى مسلم و آوردنش پيش عبيدالله زياد، كار آسانى نبود. از اين رو ابن‏زياد، شصت، هفتاد نفر از قبيله قيس را، همراه و تحت فرمان محمد اشعث قرارداد تا براى گرفتن و آوردن مسلم به خانه طوعه بروند.

كربلايى درون كوفه

سپاه آل‏سفيان، در پى آيينه‏دار آفتاب عدل تمام خانه‏ها را سخت مى‏گرديد. نگهبانان شهر شب طرفداران قصر ظلم روان در جستجوى مسلم از هر سوى، مى‏رفتند و باطل در پى حق بود «غسق‏» در جستجوى فجر سياهى در پى خورشيد!

صداى پاى اسبها،خبر از تهاجم ماموران ابن‏زياد مى‏داد. هدف،خانه طوعه بود و نقشه، دستگيرى مسلم. مسلم كه پرورده سايه سلاح و بزرگ شده صحنه‏هاى كارزار بود، از شجاعت‏خويش براى درهم شكستن حلقه محاصره استفاده كرد و پس از به پايان رساندن عبادت خويش، زره پوشيد و سلاح برگرفت و بر مهاجمان حمله كرد و آنان را از خانه بيرون راند. (39)

براى اين كه خانه آن شير زن متعهد، در اين ميان، آسيب نبيند، مبارزه را به بيرون از خانه كشيد و با ديدن انبوه‏ماموران مهاجم كه آماده آتش زدن و سنگباران كردن خانه بودند،گفت:

اين همه سر و صدا براى كشتن فرزند عقيل است؟

اى نفس!

به سوى مرگى كه از آن، گريزى نيست، بيرون شو! (40)

شمشيرى آخته بر كف، اراده‏اى استوار در سر، قوتى كم‏نظير در دل و بازو، خون شرف و غيرت در رگها، بى‏هراس و ترس، بر آنان تاخت و براى دومين مرحله، آنان را پراكنده ساخت.

مسلم نايب و نماينده حسين بود. نسخه‏اى برابر با اصل. تصميم گرفته بود كربلايى در كوفه بر پا سازد، و حماسه‏اى به ياد ماندنى و درسى عظيم از قدرت رزمى و روحى يك «مؤمن‏» در تاريخ، بر جاى بگذارد. يك تنه در برابر انبوهى از سپاهيان ابن‏زياد ايستاده بود و دليرانه مقاومت و جنگ مى‏كرد. هر هجومى را با شمشير دفع مى‏كرد و هر مهاجمى را ضربتى كارى مى‏زد.

عاشورايى بود و نبرد حق و باطل در رزم مسلم‏بن عقيل با آن گروه، تجلى يافته بود. نيروهاى حكومت كه خود را از مقابله با آن قهرمان، ناتوان ديدند، عده‏اى به پشت‏بامها رفته و بر سرش سنگ و آتش ريختند،ولى حماسه مسلم،همچنان جريان داشت و آن بزدلان بى‏ايمان از مقابل حمله‏هايش مى‏گريختند. (41)

و در هنگام حمله رجز مى‏خواند (43) و مى‏گفت: (خطاب به خود)

«اين مرگ است، هر چه مى‏خواهى بكن!

بى‏شك،جام مرگ را خواهى نوشيد.

براى فرمان خدا شكيبا باش!

كه حكم خدا در ميان بندگان،جارى است.» (44)

گرچه والى كوفه نمى‏خواست‏خود را تسليم اين واقعيت كند كه مسلم، شجاع است و مامورانش حريف رزم او نيستند، ولى تلفات سنگين نيروهايش به دست مسلم‏بن عقيل گوياتر از هر گزارش و سندى بود كه مى‏توانست‏به آن، اعتماد كند.

و... مسلم، همچنان درگير با سپاه ابن‏زياد بود و اين حماسه را بر لب داشت كه:

«سوگند خورده‏ام كه جز آزاد مرد، كشته نشوم، هر چند كه مرگ را چيز ناخوشايندى ببينم.

بيم از آن دارم كه به من دروغ گفته، يا فريبم داده باشند. بالاخره اين آب خنك با آب گرم درياى تلخ، آميخته مى‏شود.

پراكندگى خاطر را بزداى و با تمركز و استقرار بجنگ! هر كس، روزى بدى را ملاقات خواهد كرد.» (45)

گرچه قواى كمكى به تعداد 500 نفر به سربازان ابن‏زياد پيوستند، ولى مسلم،اين حماسه‏آفرين شجاع، همچنان به تنهايى به جنگ با آنان مشغول بود و از آنان مى‏كشت. (46) تلاش محمد اشعث و نيروهايش براى زنده دستگير كردن مسلم بود و چون درگيريها به طول انجاميد و به اين هدف نرسيدند، ابن‏زياد،از اين تاخير بسيار در دستگيرى يك نفر ناراحت‏شد و به محمد اشعث، پيغام فرستاد.

او، در جواب ابن‏زياد گفت: «اى امير» خيال مى‏كنى كه مرا به سراغ يكى از بقالهاى كوفه فرستاده‏اى؟! تو مرا به مقابله با شمشيرى از شمشيرهاى محمدبن عبدالله فرستاده‏اى!...» سپس، باز هم برايش نيروى امدادى فرستاد. (47)

ابن زياد، پيغام داد كه به مسلم، امان بدهند. مى‏خواست كه از اين طريق، مسلم را به تسليم وادارد، ولى مسلم‏بن عقيل،امان آن عهدشكنان را باور نمى‏كرد و زير بار آن نمى‏رفت. اين بود كه به مبارزه ادامه داد.

آن قدر ضربه و جراحت‏بر او وارد شده بود كه به ديوارى تكيه داد و گفت:

«چرا سنگبارانم مى‏كنيد؟ كارى كه با كافران مى‏كنند،در حالى كه من از خاندان پيامبران و ابرارم. آيا حق پيامبر(ص) را درباره خاندان و عترتش مراعات نمى‏كنيد؟» (48)

جنگ طولانى و سخت‏با آن همه دشمن،او را به شدت مجروح و ناتوان و تشنه كرده بود. پيكر و چهره خون گرفته‏اش شاهد جهاد عظيم او بود. مسلم، تصميم داشت كه تا آخرين قطره خون و تا واپسين دم و تا شهادت بجنگد، اما اطرافش را گرفتند و در يك حلقه محاصره از پشت‏سر، نيزه‏اى بر او زده و او را به زمين افكندند و بدين گونه، اسيرش كردند. (49) طبق برخى از نقلها سر راهش گودالى كندند و مسلم در آن افتاد و اسير شد.

مسلم را گرفتند; آزاده‏اى كه در انديشه نجات آن اسيران بود، خود، در دست آنان گرفتار شد. او را به سوى دارالاماره بردند و ورقى ديگر از حماسه در پيش ديدگان تاريخ، نمودار شد.

اسير آزاد

قهرمان، گرفتار دشمن شد و به سوى قصر والى روان گرديد. زخمهاى جانكاه،خستگى شديد،خونهاى سر و صورت، مسلم قهرمان را از توان و قدرت انداخته بود. شهادت را بروشنى احساس مى‏كرد و از آن خرسند بود. گويا با خود مى‏گفت:

من،امروز، از خم خون، مى‏چشم شهد شهادت را ولى خرسند و خشنودم كه مرگم جز به راه حق و قرآن نيست. از اين مردن سرافرازم كه پيش باطل و بيداد نياوردم فرود، اين سر نكردم سجده بر دينار نسودم لحظه‏اى پيشانى‏ام،بر زر كنون در چنگ اين دشمن، شرافتمند مى‏ميرم نگريد مادرم بر من نريزد خواهرم در سوگ من، اشكى زجام ديده بر دامن بگوييدش كه من، مردانه جنگيدم و بر مرگ دليران و جوانمردان نمى‏بايست گرييدن.

ولى... مسلم را گريه فرا گرفت،و گفت: «انا لله وانا اليه راجعون‏» يكى از سران سپاه ابن‏زياد، از روى طعنه، گفت: كسى كه در پى اين كارها باشد، بر اين پيشامدها نبايد گريه كند. مسلم گفت: «به خدا سوگند! گريه‏ام براى خويش و به خاطر ترس از مرگ نيست، بلكه گريه من براى خانواده‏ام و براى حسين بن على و خانواده اوست، كه به سوى شما مى‏آيند.» (50)

سواران بسيار او را به قصر آوردند. تشنگى زياد و خونريزيهاى شديد، ضعف فراوانى در مسلم پديد آورده بود،بحدى كه به ديوار تكيه داد. با ديدن ظرف آبى در آن جا،آب طلبيد. يكى از وابستگان پست و فرومايه، علاوه بر اين كه به مسلم گفت‏به تو آب نخواهيم داد،زخم زبان هم بر او زد و مسلم،از اين همه پستى و سنگدلى و بى‏عاطفگى آن مرد،تعجب كرد و او را نفرين نمود. (51)

يكى از حاضران به نام عمارة‏بن عقبه، با ديدن اين صحنه از ناجوانمردى دلش سوخت و به غلامش گفت كه براى مسلم آب بياورد. آب را در ظرفى ريختند،همين كه مسلم آن را به لبهاى خويش نزديك كرد كه بياشامد، ظرف آب، از خون، رنگين شد و نياشاميد. بار ديگر هم همين صحنه تكرار شد.

مرتبه سوم كاسه را پر از آب كردند. اين بار كه خواست‏بنوشد، دندانهاى جلوى مسلم در كاسه ريخت. مسلم از نوشيدن آب، صرف‏نظر كرد و گفت:

الحمد لله!

اگر اين آب، قسمتم بود، مى‏خوردم! (52)

در زير برق سرنيزه‏ها،آن اسير آزاد، و آن آزاده گرفتار را نگهداشته بودند. هم به سرنوشت افتخارآميز خويش مى‏انديشيد و هم به فكر كاروانى بود كه به سوى همين كوفه در حركت‏بود و سالار آن قافله، كسى جز اباعبدالله الحسين(ع) نبود.

مسلم، هنگام ورود بر ابن‏زياد سلام نكرده بود و همين، سبب خشم و ناراحتى او و اطرافيانش شده بود. گفتگوهاى خشونت‏آميزى بينشان رد و بدل شد.

او را تهديد به مرگ كردند. مرگى كه مسلم از آن نمى‏هراسيد، بلكه به آن افتخار مى‏كرد. معلوم بود كه او را خواهند كشت. از حاضران، عمر سعد را براى وصيت انتخاب كرد. سه موضوع را در وصيتهاى خود،مطرح كرد: «قرضهايم را در كوفه با فروختن زره و شمشيرم بپرداز! جسد مرا از ابن زياد تحويل بگير و به خاك بسپار! كسى را پيش حسين‏بن على(ع) بفرست تا به كوفه نيايد!» (53)

گرچه مسلم از او قول گرفته بود كه وصيتهايش به عنوان راز، نزد او پنهان بماند، ولى عمر سعد كه خبث و خيانت‏با وجودش آميخته بود، در همان مجلس، خيانت كرد و وصيتهاى سه‏گانه مسلم را، براى ابن‏زياد،فاش ساخت و در واقع، ماهيت پليد خود را آشكار نمود.

از جمله گفتگوهاى ابن‏زياد و مسلم‏بن عقيل اين بود كه آن ناپاك، به مسلم گفت:

اى فرزند عقيل! آمدى تا اتحاد مردم را بر هم بزنى. از كار مردم تفتيش كردى و جمعشان را متفرق ساختى و بعضى را بر ضدبرخى ديگر شوراندى.

مسلم: خير، هرگز چنين نكردم، بلكه مردم اين شهر ديدند كه پدرت نيكان را كشت و خونها ريخت و همچون سلاطين ايران و روم پادشاهى كرد. ما آمديم تا آنان را به عدالت امر كنيم و به قانون خدا دعوت نماييم. ابن‏زياد: تو را به اين كارها چه كار؟! اى فاسق،آيا در آن هنگام كه تو در مدينه،شراب مى خوردى، ما كار نيك و عمل به كتاب خدا نمى‏كرديم؟

مسلم: آيا من شراب مى خوردم؟! خدا مى‏داند كه تو دروغ مى‏گويى و بدون آگاهى، سخن مى‏گويى. من آن گونه كه گفتى نيستم. شراب خوردن براى كسى رواست كه خون بى‏گناهان را مى‏خورد و به ناحق، خون مى‏ريزد و براساس خشم و دشمنى و سوءظن، انسان مى‏كشد و در عين حال،از اين كار زشت‏خرم و شاداب است،گويى كه كارى نكرده است!

ابن زياد: گويا مى‏پندارى كه براى شما هم در امرحكومت، بهره‏اى است!

مسلم:به خدا سوگند! گمان نيست، بلكه يقين است.

ابن زياد: خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم! آن هم كشتنى كه در اسلام، كسى را آن گونه نكشته‏اند.

مسلم: آرى، تو به ايجاد بدعت در ميان مسلمانان و مثله‏كردن و بدطينتى سزاوارترى! (54)

جوابهاى كوبنده و منطقى و دندان‏شكن مسلم، ابن‏زياد را به ستوه آورد،تا آن جا كه آن خائن، به على(ع) و حسين(ع) و عقيل، ناسزا گفت. راستى، چه شگفت است كه ستم، به محاكمه عدالت‏بپردازد!

مسلم، كه صبرش تمام شده بود،گفت: اى دشمن خدا! هر چه مى‏خواهى بكن! (55) ابن زياد هم دستور كشتن «مسلم‏بن عقيل‏» را داد.

تنها اسلحه دشمنان حق، كشتن است; و اگر يك انسان حق‏پرست و با ايمان،شهادت‏طلب باشد و از مرگ نترسد، در واقع، دشمن را خلع سلاح كرده است. مسلم نيز، آرزويش شهادت در راه خدا به دست‏شقى‏ترين افراد است. و... طبيعى است كه مسلم، به عبيدالله بن زياد بگويد:

«چه باك از كشته شدن;

بدتر از تو،بهتر از مرا كشته است... .»

فرمان قتل مسلم براى او كه آرزومند اين سرنوشت مقدس و مبارك است،بشارتى است و اين لحظه‏هاى آخر پيش از شهادت، عزيزترين لحظه‏ها و پربارترين دقايق، و زيباترين حالات روح را داراست. اشتياق قبل از ديدار است.

مرگ سرخ

كشتن مسلم را به «بكربن حمران احمرى‏» سپردند، كسى كه در درگيريها از ناحيه سر و شانه با شمشير مسلم‏بن عقيل مجروح شده بود. مامور شد كه مسلم را به بام «دارالاماره‏» ببرد و گردنش را بزند و پيكرش را بر زمين اندازد.

مسلم را به بالاى دارالاماره مى‏بردند، در حالى كه نام خدا بر زبانش بود، تكبير مى‏گفت، خدا را تسبيح مى‏كرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان الهى درود مى‏فرستاد و مى‏گفت: خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبكاران نيرنگ‏باز كه دست از يارى ما كشيدند، حكم كن!

جمعيتى فراوان، بيرون كاخ، در انتظار فرجام اين برنامه بودند. مسلم، چون كوهى استوار،مصمم و مطمئن، دريا دل و شكيبا، بر فرار قصر خيانت و ستم بود. نگاهش به افق حقيقت‏بود، و به راه پاك و خونينى كه هزاران شهيد، جان خود را در آن راه به خداوند هديه كرده‏اند.

شكوه و عظمت مسلم در آن اوج و بر فراز آن سكوى شهادت و معراج، ديدنى بود. گرچه آنان، اين قهرمان اسير و دست‏بسته را با تحقير و توهين براى كشتن به آن بالا برده بودند، ليكن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چيز ديگرى است كه ديده‏هاى بصير و دلهاى آگاه، شكوهش را مى‏يابند. مسلم را رو به بازار كفاشان نشاندند. با ضربت‏شمشير، سر از بدنش جدا كردند، و... پيكر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سروصداى زيادى به پا كردند. (56)

پس از شهادت

مسلم، شهيد شد و به ابديت و ملكوت پيوست.

چند صفحه‏اى هم از حوادث پس از شهادتش و قضاياى مربوط به آن را يادآورى كنيم:

قاتل مسلم پس از آن جنايت، پايين آمد و پيش ابن‏زياد رفت. ابن‏زياد پرسيد: وقتى كه مسلم را از پله‏هاى قصر، به بالا مى‏برديد چه عكس‏العملى داشت و چه مى‏گفت؟

گفت: خدا را مرتب، تسبيح مى‏گفت و از او مغفرت و بخشش مى‏طلبيد.... (57)

وقتى پيكر مطهر آن شهيد را از فراز دارالاماره به پايين و به ميان مردم انداختند، دستور داده شد تا بر آن بدن، طناب بسته و سرطناب را بكشند. و.... چنان كردند، تا آن كه بدن بى‏سر را برده و به دار كشيدند.

پس از شهادت مسلم، به سراغ «هانى‏» رفتند.

هانى در زندان بود. دستهايش را از پشت‏بسته بودند كه براى كشتن آوردند. هانى هنگام آمدن، هواداران خود از قبيله مذحج را به يارى مى‏طلبيد، ولى كسى او را يارى نكرد. با قدرت،دست‏خود را كشيد و از بند،بيرون آورد و در پى سلاح و ابزارى مى‏گشت كه به دست گرفته و بر آنان حمله كند،كه ماموران دوباره گرفتند و دستانش را محكم از عقب بستند و با دو ضربت، سر اين انسان والا و حامى بزرگ مسلم را از بدن،جدا كردند.

هانى، در زير ضربات جلاد مى‏گفت: «بازگشت‏به سوى خداست. خدايا مرا به سوى رحمت و رضوان خويش ببر!» (58)

آن فرومايگان،بدن هانى را هم به طنابى بستند و در كوچه‏ها و گذرها بر خاك كشيدند. خبر اين بى‏حرمتى به مذحجيان رسيد. اسب سوارانشان حمله كردند و پس از درگيرى با نيروهاى ابن‏زياد بدن هانى و مسلم را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن كردند، در حالى كه جسد مسلم، بى‏سر بود. (59) آن روز، تنى چند از سرداران اسلام هم دستگير شده و به شهادت رسيدند و اجساد مطهرشان در كنار آن دو قهرمان رشيد به خاك سپرده شد و در روز نهم ذيحجه،كربلاى كوچكى در كوفه بر پا شد و يادشان به جاودانگى پيوست.

از صداى سخن عشق، نديدم خوشتر يادگارى كه در اين گنبد دوار بماند خرقه‏پوشان همگى مست گذشتند و گذشت قصه ماست كه بر هر سر بازار بماند

در پى اين شهادتها كه وضع كوفه اين گونه بحرانى و اوضاع نامساعد بود، كاروان امام حسين(ع) هم كه از مكه به سوى كوفه حركت كرده بود به سوى اين شهر مى‏آمد.

حسين‏بن على(ع) در يكى از منازل ميان راه، خبر شهادت اين سه يار وفادار خويش را شنيد. شهادت مسلم‏بن عقيل، هانى‏بن عروه و عبدالله يقطر، امام را ناراحت كرد و امام فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون‏» و اشك در چشمانش حلقه زد.و چندين بار، براى مسلم و هانى از خداوند رحمت طلبيد و گفت: «خدايا براى ما و پيروانمان منزلتى والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت‏خويش جمع گردان، كه تو بر هر چيز، توانايى!»آن گاه نامه‏اى را كه محتوايش گزارش شهادت آنان و دگرگونى اوضاع كوفه بود بيرون آورد و براى همراهان خود،خواند و گفت: هر كس از شما مى‏خواهد برگردد، برگردد، از جانب ما بر عهده او پيمان و عهدى نيست. (60)

سخنان امام حسين(ع) پس از شهادت آن بزرگان،نشانه موقعيت والا و وظيفه‏شناسى و عمل به تعهد و رسالت از سوى مسلم بود. درباره مسلم،فرمود:

خدا مسلم را رحمت كند كه او به رحمت و رضوان خدا شتافت و تكليفش را ادا نمود و آنچه كه به دوش ماست مانده است.» (61)

امام، آن گاه خبر شهادت مسلم را به زنان كاروان خويش هم داد و دختر كوچك مسلم‏بن عقيل را طلبيد و دست محبت‏بر سرش كشيد. دختر متوجه شهادت پدر شد. امام فرمود:

من به جاى پدرت... دختر گريست، زنان گريستند. امام هم اشك در چشمانش حلقه زد. (62) پس از شهادت اينان وقتى بعضى از رهگذران كه از اوضاع كوفه به امام گزارش مى دادند و از آن حضرت مى‏خواستند كه برگردد و به كوفه نرود، امام جواب مى‏داد: «بعد از آنان در زندگى خيرى نيست.» و به همه مى‏فهماند كه تصميم به رفتن دارد. (63)

فرزندان مسلم بن عقيل

قبلا گفتيم كه تنى چند از فرزندان مسلم در واقعه عاشورا در ركاب سالار شهيدان جنگيدند و به شهادت رسيدند. دو فرزند كوچك ديگر او كه در كاروان اسراى اهل‏بيت‏بودند، به دستور عبيدالله زياد، زندانى شدند. در زندان به آن دو كودك، سخت مى‏گرفتند. يك سال در زندان ماندند. عاقبت، خود را به پيرمردى كه متصدى زندانشان بود، معرفى كردند. پيرمرد كه از علاقه‏مندان به اهل‏بيت پيامبر بود به شدت متاسف شد و در زندان را به روى آنان گشود. آن دو كودك از زندان گريختند. شب، خود را به منزلى رسانده و مهمان پيرزنى شدند كه خود را علاقه‏مند به خاندان رسول معرفى مى‏كرد.

داماد نابكار آن زن، كه از هواداران ابن‏زياد بود و براى دريافت جايزه براى پيدا كردن اين دو زندانى فرارى، بسيار گشته و خسته شده بود، آن شب عبورش به خانه زن افتاد و پس از سخنهاى بسيار، تصميم گرفت كه شب را همان جا بخوابد. نيمه شب، متوجه حضور آن دو كودك در خانه شد،برخاست و جستجو كرد. وقتى شناخت كه آن دو فرارى اززندان،همين هايند، با بى‏رحمى تمام، دستهايشان را بست و سحرگاه به همراه غلامش آن دو كودك را برداشت و به كنار فرات برد. نه غلام و نه پسر آن مرد،هيچ يك حاضر نشدند فرمان او را در كشتن اين دو كودك بى‏گناه مسلم‏بن عقيل اجرا كنند و خود را به آب زدند و شناكنان از چنگ او گريختند. اما اين دو فرزند معصوم ماندند و آن سنگدل زرپرست و دنيا زده.

كودكان برخاستند و به درگاه خدا چهار ركعت نماز خواندند و با پروردگار مناجات كردند و گفتند:«ياحى يا حكيم. يا احكم الحاكمين. احكم بيننا و بينه بالحق‏» آن جلاد، سر آن كودكان را بريد و بدنشان را در فرات انداخت و سرهاى مطهرشان را براى گرفتن جايزه نزد عبيدالله زياد برد. (64) آرى،وقتى دنيا و ثروت، چشم دنياخواهان را كور كند، براى درهم و دينار و مقام و قدرت، غيرانسانى‏ترين كارها را هم انجام مى‏دهند.

سلام خدا و فرشتگان و پاكان بر روح بلند «مسلم بن عقيل‏» باد، كه شرط وفا و جوانمردى را ادا نمود و جان خويش را فداى رهبر و مولايش سيدالشهدا«ع‏» كرد.

و... درود بر همه ادامه دهندگان راه او، كه راه «حق‏» و «آزادى‏» است.

(پايان)

منابع:

1. ابن شهر آشوب،مناقب آل‏ابى طالب، چهار جلد، انتشارات علامه، تهران.

2. ابن اثير، الكامل، انتشارات دار صادر، بيروت 1396ق.

3. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ترجمه رسولى محلاتى، انتشارات صدوق، قمر 1390.

4. خوارزمى، مقتل الحسين(ع)، مكتبة المفيد، قم 1383.

5. السماوى، محمد، ابصار العين فى انصار الحسين، مكتبة بصيرتى، قم.

6. قمى، شيخ عباس، منتهى الامال، انتشارات جاويدان، تهران.

7. قمى، شيخ عباس، نفس المهموم، ترجمه شعرانى، انتشارات اسلاميه، تهران 1374.

8. مفيد، ابوعبدالله، محمدبن محمدبن نعمان، ارشاد، دو جلد، كنگره شيخ مفيد، قم 1413 ق.

9. طبرى، محمدبن جرير ، تاريخ طبرى، شش جلد، انتشارات ليدن.

10. المقرم، عبدالرزاق، الشهيد مسلم بن عقيل، بى‏تا، بى‏نا.

11. المقرم، مقتل الحسين(ع)، مكتبة بصيرتى، قم 1367.

12. مجلسى، محمد باقر،بحارالانوار، مؤسسة الوفاء، بيروت‏1403.

پى‏نوشتها:

1. اشاره است‏به سخن پيامبر اسلام(ص) در فتح مكه -سال 8 هجرى كه فرمودند: «اگر همه مردم از نسل ابوطالب بودند، همه شجاع مى‏بودند.»

2. در بحار، ج‏8، طبع قديم،در مورد وقايع صفين و در بعضى از كتب تاريخ از جمله در «فتوح الشام‏» واقدى از حضور مسلم‏بن عقيل در فتوحات مصر و آفريقا و ارض صعيد و فتح شهرى به نام «بهنساء» كه در زمان خليفه دوم انجام شده،سخن به ميان آمده است و از شجاعتها و رزم‏آوريهاى مسلم در آن جنگها فراوان نقل شده است، ولى چون خيلى قابل اعتماد نيست از نقل آنها خوددارى مى‏شود.

3. تنقيح المقال، مامقانى، ج‏3، ص‏214.

4. تاريخ طبرى، ج‏6، ص‏238; مقرم، مقتل الحسين، ص‏258.

5. شيخ عباس قمى، نفس المهموم، ص‏36.

6. شيخ مفيد، ارشاد، ج‏2، ص‏39.

7. شيخ مفيد، ارشاد، ص‏204.

8. آغاز سفر در نيمه ماه رمضان و رسيدن به كوفه در 25 شوال بود. (مقتل الحسين مقرم، ص‏166).

9. شيخ مفيد،ارشاد، ج‏2، ص‏205. بعضى هم نقل مى‏كنند كه به خانه «مسلم‏بن عوسجه‏» وارد شد.

10. تاريخ طبرى،ج‏6، ص‏199.

11. در كتابهاى تاريخ، دوازده هزار، هجده‏هزار، بيست و پنجهزار تا چهل هزار نفر هم نقل شده است.

12. مقرم، مقتل الحسين،ص‏168.

13. نفس المهموم، ص‏39.

14. كامل ابن اثير، ج‏4، ص‏23.

15. شيخ مفيد، ارشاد، ج‏2، ص‏45.

16. مقرم، مقتل الحسين، ص‏172.

17. همان، ص‏173.

18. شيخ مفيد،ارشاد، ج‏2، ص‏45.

19. مقتل الحسين،مقرم ص‏175.

20. شيخ مفيد، ارشاد، ج‏2، ص‏46.

21. برادر رضاعى (شيرى) امام حسين -عليه السلام.

22. ابن شهر آشوب، مناقب آل‏ابى‏طالب، ج‏4، ص‏92.

23. شيخ مفيد، ارشاد، ج‏2، ص‏47.

24. همان.

25. مقرم، مقتل الحسين، ص‏178.

26. اين جمله، شعار مسلمانان صدر اسلام به هنگام جهاد بود;يعنى «اى يارى شده و نصرت يافته! بميران و جانش را بگير....»

27. كامل ابن‏اثير، ج‏4،ص‏30.

28. خوارزمى، مقتل الحسين، ج‏1، ص‏206.

29. بحارالانوار،ج‏44، ص‏349.

30. اعيان الشيعه، ده جلد، ج‏4، ص‏554; ابصار العين،ص‏57.

31. خوارزمى، مقتل الحسين،ج‏1، ص‏207.

32. بحار الانوار، ج‏44، ص‏350.

33. شيخ مفيد، ارشاد،ج‏2، ص‏55.

34. شيخ عباس قمى، نفس المهموم، ص‏50.

35. كامل ابن‏اثير، ج‏4، ص‏31.

36. همان، ص‏32.

37. يكى از مهره‏هاى كثيف و سرسپرده به ابن‏زياد.

38. كامل ابن اثير، ج‏4، ص‏32.

39. بحارالانوار، ج‏44، ص‏352.

40. نفس المهموم،ص‏51.

41. شيخ مفيد،ارشاد ج‏2، ص‏56.

42. بحارالانوار، ج‏44،ص‏354; نفس المهموم، ص‏57.

43. رجز، شعرهاى حماسى و شعارهايى بود كه رزمندگان در ميدان نبرد مى‏خواندند.

44. هو الموت فاصنع ويك ما انت صانع فانت‏بكاس الموت لا شك جارع فصبرا لامر الله جل جلاله فحكم قضاء الله فى الخلق ذايع

«الشهيد مسلم‏بن عقيل، مقرم ص‏164.»

45. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ترجمه، ص‏103.

46. نفس المهموم، ص‏51.

47. مقرم،مقتل الحسين، ص‏183.

48. نفس المهموم، ص‏52.

49. مقرم، مقتل الحسين، ص‏186.

50. نفس المهموم، ص‏52.

51. بحارالانوار،ج‏44، ص‏355.

52. نفس المهموم، ص‏53.

53. شيخ مفيد،ارشاد، ج‏2، ص‏61.

54. همان، ج‏2،ص‏63.

55. مقرم، مقتل الحسين، ص‏189، به نقل از لهوف.

56. شيخ مفيد، ارشاد، ج‏2، ص‏64.

57. نفس المهموم، ص‏54.

58. الى الله المعاد، اللهم الى رحمتك و رضوانك. «مقرم، مقتل الحسين‏» ص‏190.»

59. مقرم، مقتل الحسين، ص‏190.

61. شيخ مفيد، ارشاد،ج‏2، ص‏75. 1. رحم الله مسلما فلقد صار الى روح الله وريحانه و رضوانه اما انه قدقضى ما عليه وبقى ما علينا. «سيد عبدالله شبر، جلاء العيون، ج‏2، ص‏52.»

62. منتهى الامال، ج‏1، ص‏398.

63. نفس المهموم، ص‏91.

64. نقل به اختصار از «منتهى ال‏آمال‏» شيخ عباس قمى، ص‏76 - 78.

بریر بن خضیر همدانی

بریر از قبیله بنو مشرق -تیره ای از قبیله همدان- بود;قبیله ای که امیر مؤمنان در باره آن فرمود: «اگر دربان بهشت باشم، اجازه ورود بدیشان می دهم و خوش آمدشان خواهم گفت » ابن خضیر در کوفه می زیست و از بزرگان آن شهر به شمار می آمد. استادفن قرائت در کوفه بود. در عبادت سرآمد مردم شمرده می شد. وزهد و بی علاقگی به دنیا او را از تعلقات جدا کرده بود. به دوراز چشم جاسوسان، راه مکه پیش گرفت. علاقه و عشق به امام(ع) اورا از دیار خود غافل کرده بود. پشت به کوفه و روی به قبله آمال حسین(ع) می رفت. با این که از سنی بالا برخوردار بود،چون جوانان شاداب به نظر می رسید. او که چون بسیاری از کوفیان بر دوراهی امتحان واقع شده بود، راه سعادت را برگزید; سعادت دیدار حسین و جهاد و شهادت در کنار او.بالاخره عبادت و زهد صحیح او را یاری داد و در میان راه یا درمکه به قافله حسینی پیوست; قافله مخلصانی که فقط برای خدا وزنده داشتن دینش به راه افتاده بودند. وقتی چشمان بریر به چهره زیبا و دلربای سالار شهیدان افتاد،اشک شوق از آن سرازیر گشت. یاد امیر مؤمنان علی(ع) افتاد که بیست و پنج سال قبل یاری اش کرده بود. با آغوش گرم قافله مورداستقبال قرار گرفت و منزل به منزل همراه امام حرکت کرد. وقتی فافله به منزل «ذی حسم » رسید، نقش بریر و دیگر یاران با وفای حسین(ع) برجسته تر گردید. لشکر حسینی و سیل لشکر دشمن در این منزل به هم رسیدند. امام حسین(ع) در این هنگام خطبه ای خواند، اوضاع زمان خود را تشریح کرد و از جدایی از ارزشهاگفت. یاران امام یک به یک در لبیک به ندای حضرت سخن گفتند. بریر،که اهل جهاد بود، وفاداری خود را چنین بیان کرد. «یابن رسول الله، خدا بر ما عنایت کرده تا در حضور تو بجنگیم و قطعه قطعه شویم تا جدت رسول خدا(ص) در قیامت ما را شفاعت کند.» رستگارنخواهند شد افرادی که فرزند دختر رسول خدا را یاری نکردند،وای بر آنان. جواب خدا را چه خواهند داد؟! اف بر آنان که آتش دوزخ در انتظارشان است.

در انتظار اجر الهی

هفت روز بود که به کربلا کوی شهادت رسیده بودند. روز نهم ماه محرم بود و دشمن آماده مبارزه. بریر شاهد بود که امام برای شهادت آماده می شود. او، که شور و شعف تمام وجودش راگرفته بود، با عبد الرحمن بن عبد ربه مزاح می کرد و می خندید.عبد الرحمن گفت: مرا به حال خود واگذار; به خدا قسم، لحظه لحظه مزاح نیست. او، که مقام خود را نزد خدای سبحان می دید، در جواب گفت: به خدا قسم، بستگان من همه می دانند که هرگز اهل شوخی نبوده ام;ولی سوگند به خدا، از آینده خود خوشحالم. به خدا، میان ما وحور العین فاصله باقی نمانده است. تنها مانع، حمله و شهادت است که دوست دارم به زودی محقق شود.

گفتگو با دشمن

شب عاشورا، امام و اصحاب جهت مناجات با خدا و راز و نیازبیدار ماندند. وقتی آنها مشغول عبادت بودند، گروهی سواره نظام نزدیک خیمه ها آمدند. امام، که به تلاوت قرآن مشغول بود، به این آیه رسید.(و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین ما کان الله لیذرالمؤمنین علی ما انتم علیه حتی یمیز الخبیث من الطیب) نبایدکسانی که کافر شده اند تصور کنند این که به ایشان مهلت می دهیم برای آنان نیکوست. ما فقط به ایشان مهلت می دهیم تا بر گناه(خود) بیفزایند و (آنگاه) عذابی خفت بار خواهند داشت. خدا برآن نیست که مؤمنان را به این (حالی) که شما بر آن هستیدواگذارد تا آنکه پلید را از پاک جدا کند. بریر که مراقب افعال دشمن بود، در مقابل شخصی که اهانت کرده بود به دفاع برخاست وجواب داد: تو را خدا از پاکان قرار نداده است ... می توانی ازگناهان بزرگ خود توبه کنی به خدا ما از پاکانیم و شما ازپلیدان. - من گفتارت را باور دارم و بدان اعتراف می کنم و گواهی می دهم. - گفتار بدون کردار برایت چه سودی دارد؟! - اگر من از روش خوددست برداشته، سوی شما بیایم، چه کسی با ابن عذره در بزم شراب هم پیاله شود؟! - چه بد فکر می کنی و چه نادرست می اندیشی; توسفیه بودی و سفیه خواهی بود.

اندرز به دشمن

امام حسین در جمع یاران خطبه ای ایراد کرد و بعد از حمد خدا وستایش یارانش فرمود: ... مرا تنها گذارید که مقصود این گروه من هستم. حاضران یک به یک از تصمیم بر یاری امام سخن گفتند.در این هنگام، بریر که مانند همه تصمیم به یاری امام داشت، براین نکته تاکید کرد. بریر از امام اجازه خواست نزد عمر سعد فرمانده لشکر دشمن، رفته او را نصحیت کند. امام فرمود: آنچه صلاح می دانی انجام بده. چون به مقر لشکر دشمن رسید، داخل خیمه فرمانده شد و بدون این که سلام کند، نشست. عمرسعد در خشم شد و گفت: آخر من مسلمانم و خدا و رسول رامی شناسم; چرا سلام نکردی؟ بریر گفت: اگر مسلمان بودی و به خدا و رسول ایمان داشتی، بافرزندان و خاندانش جنگ نمی کردی و آب را به روی آنان نمی بستی.ای عمر، تو ادعای مسلمانی می کنی و با محمد مصطفی(ص) دشمنی می کنی. این چه دینی است که داری؟! آب فرات در مقابل حسین بن علی(ع) و فرزندان و اهل بیت او می درخشد. آنان صفای آب رامی بینند ولی بچه هایشان از تشنگی هلاک می شوند; و لشکر تو، سگان تو و سگان و وحش و پرندگان بیابان از آن آب می نوشند. انصاف بده چگونه تو را مسلمان بدانم؟ زهی بی تقوا و سنگین دل و جفاکاری. عمر سعد، که مدتی خاموش بود، با دلی پر از محبت دنیا و مقام،به بریر جواب رد داد و گفت: راست می گویی; ولی چه کنم حکومت ری را می خواهم. بریر، مایوس از هدایت و متعجب از شقاوت وی، به سوی امام باز گشت و گزارش داد. هنگامی که دو لشکر در مقابل هم ایستادند، بریر پیش تر رفت و گفت: «ای عمر سعد، قصد جنگ داری؟ ... اهل کوفه، آیا نامه هایی که به امیر مؤمنان حسین(ع) نوشته بودید، از یاد بردید؟ ... آیا یاد ندارید که خدا را گواه گرفته بودید اگر به اینجا برسد همه در رکابش باشید؟! حال به دشمنی با او پرداخته اید، به رویش شمشیر کشیده اید و آب را براو و فرزندانش بسته اید. این چه روشی است؟! فردای قیامت به محمد مصطفی(ص) چه جواب خواهید داد و این گناه را چه عذر خواهید آورد; «ما لکم لا سقاکم الله یوم القیامه فبئس القوم انتم. » «بد مردمی هستید.» لشکریان دشمن فریاد زدند. ای بریر، نمی دانیم چه می گویی؟ بریرنومید از هدایت آنان پاسخ داد: خدایا، آگاهی که من از این قوم بیزارم. خداوندا، نابودشان ساز و کیفر کردارشان را هرچه بیشتربدانان بنمای. آنگاه دشمنان سمتش تیر افکندند و بریر نزد لشکربرگشت.

مباهله و شهادت

هنگام مباهله نماینده دو مذهب در برابر یکدیگر قرار می گیرند واز خدای دانا و توانا می خواهند آن که کیش باطل دارد هلاک سازدتا مذهب حق روشن شود. این سنت مقدس مباهله نام دارد. نمونه ای روشن از مباهله در شهادتگاه کربلا به دست بریر اجرا گردید. بامداد روز عاشورا یکی از دشمنان به نام یزید بن معقل به کارزار آمد و صدا زد: ای بریر بن خضیر، رفتار خدا را با خودچگونه می بینی؟ بریر گفت: به خدا خوب است; ولی بر تو بد. - دروغ گفتی، در گذشته دروغگو نبودی. به یاد داری که در کوچه بنی دودان حرف از عثمان می زدی; معاویه را گمراه و گمراه کننده می دانستی و علی بن ابی طالب(ع) را امام بر حق؟ - آری، شهادت می دهم این عقیده من است. - گواهی می دهم که تو از گمراهانی. - آیا حاضری مباهله کنیم، لعنت خدا را بر دروغگو بخواهیم;بخواهیم آن که به حق است گمراه را بکشد و سپس مبارزه کنیم؟ در این هنگام، هر دو پیشاپیش لشکر کوفه دست به دعا برداشتندو سپس آماده مبارزه شدند. بعد از زد و خوردی سبک، یزید با ضربت سنگین بریر به زمین افتاد. شمشیر به مغزش اصابت کرد و نقش بر زمین شد.

نقطه اوج

روی مبارک و پیشانی نورانی اش از دور جلوه می کرد. آثار عبادت ودر عین حال خشم در راه خدا در چهره اش نمایان بود. در حالی که رجز می خواند، به مبارزه ادامه داد: انا بریر و ابی خضیر اضربکم و لا اری من ضیر یعرف فینا الخیر اهل الخیر کذاک فعل الخیر من بریر من بریر فرزند خضیر هستم به شما زیان می رسانم ولی زیان نمی بینم اهل خیر و شرف خیر مرا می شناسند این چنین عمل نیک من، معروف است. همچنان مبارز می طلبید. به هر طرف که می چرخید، لشکر فرارمی کرد. با این که کهنسال بود، چند تن را کشت و به هلاکت رساند.پیوسته فریاد می زد: جلو بیایید. ای کشنده مؤمنان، نزدیک شویدای کشنده فرزندان مجاهدان بدر، نزدیک شوید ای کشنده فرزندان رسول خدا(ص) در این هنگام; رضی بن منقذ عبدی به او حمله برد.مدتی با هم درگیر شدند. بریر او را به زمین زد و بر سینه اش نشست. عبدی مایوس از مبارزه فریاد زد و کمک طلبید. کعب ازدی از پشت یا نیزه و شمشیر به بریر حمله برد. نیزه به اعماق پیکرش فرورفت و بدین ترتیب، روان پاکش به سوی معبود پرواز کرد. در زیارت رجبیه امام حسین(ع) به همراه شهیدان دیگر سلامش می دهیم که: السلام علی بریر بن خضیر.

نکته

این چهار تا پست آخری از سخنرانی های سید محمد انجوی نژاد بود

هیات علیه هیات (4)

تفرقه به جاي وحدت


ادامه نوشته

هیات علیه هیات (3)

عكس پرستي ودوري ازولايت
ادامه نوشته

هیات علیه هیات (1)

اهميت مجالس سوگواري وشادي اهلبيت(س):
ادامه نوشته

هیات علیه هیات (2)

اشكالات چيست؟
ادامه نوشته

قیام امام حسین (ع)در دیدگاه اندیشمندان جهان


ادامه نوشته

یک الگوی زیبا زهیر بن قین سلام الله

زُهیر بن قین بن قَیس اَنماری بَجَلی

زُهیر بن قین بن قَیس اَنماری بَجَلی

«زهیر» مرد شریفی در بین قوم خود بود و در کوفه زیست می‎کرد. او مردی شجاع بود و در جنگ‎ها، همواره به نام‎آوری شهرت داشت.(1) «زهیر» فرزند «قین بجلی» از یاران رسول خدا بود؛ اما پس از رحلت پیامبر و بر اثر تبلیغات وسیع «معاویه» می‎پنداشت که امام علی علیه السلام در ریختن خون «عثمان» سهیم بوده است. از این رو نسبت به امام علی علیه السلام و فرزندانش علاقه‎ای نشان نمی‎داد. گفته‎اند او نیز به «عثمان بن عفان» ابراز مودت می‎کرد؛ اما بر ما روشن نیست که او تا کجا و چه مقدار از اهل‎بیت روی‎گردان بوده است. هرچه بود، او به دست سالار شهیدان حسین علیه السلام در راه کربلا گام نهاد.(2) او در این راه جان خود را نثار کرد و در نبرد، سخت مورد اعتماد امام بود، به گونه‎ای که امام او را به فرماندهی جانب راست سپاه خود منصوب فرمود.

او در وقت نماز ظهر - به امر امام – سپر جان آن حضرت شد. امام گاه او را برای احتجاج، به سمت لشکر دشمن می‎فرستاد. امام به او ماموریت سخن گفتن داد.

راهیابی به بارگاه دوست

کاروان امام به «زرود» رسیده بود، کاروانیان همه بارها را گشوده بودند تا قدری بیاسایند.(3) «زهیر» از سفر حج به سمت کوفه باز می‎گشت. مقصد او با امام حسین علیه السلام یکسان بود و وجود آب و آبادی او را آرام آرام به «زرود» کشانیده بود. از قضا امام حسین علیه السلام هم در همان منطقه، نزدیک خیمه «زهیر» بار نهاده بود. زهیر در طول سفر، خود را از امام حسین علیه السلام و یارانش پنهان می‎کرد تا مبادا او را به جهاد تکلیف کنند؛ اما روز موعود فرا رسیده بود. او با گروهی از بستگان و یاران بر سر سفره غذا نشسته بود که ناگاه سفیر امام سر رسید و زهیر را فرا خواند. زهیر غافلگیر و درمانده شده بود. همسر او زهیر را از تحیر به درآورد و گفت: منزه است خدا، آیا پسر پیامبر کسی به سوی تو می‎فرستد ولی تو او را بی‎پاسخ می‎گذاری؟ برخیز تا دریابی ذریه پیامبر چه درخواستی دارد و سپس برگرد. زهیر از جای برخاست و به خدمت امام شرفیاب شد. ابی مخنف نوشته: «دلهم» همسر زهیر دختر «عمرو» برای من حکایت کرد، مدت زمانی نگذشته بود که زهیر با سرعت و با صورتی برافروخته و شادمان به سوی یارانش بازگشت و دستور داد خیمه‎اش را جمع کنند و آن را به طرف خیمه امام حسین علیه السلام و یارانش منتقل و در آنجا بر پا کنند. سپس  رو به من کرد و گفت: تو را طلاق دادم، به خویشان خود ملحق شو. دوست ندارم که به سبب من به تو مصیبتی رسد، تنها خیر شما را خواهانم.(4)

درسی که می‎توان گرفت: جای آن دارد که همسران با وفا، خیرخواهی بر شوهران خود را از همسر با وفای زهیر بیاموزند. او همسرش را به حق دعوت و در واقع، امر به معروف کرد. پس از کلام همسر «زهیر» بود که زهیر از حیرت به در آمد و راه هدایت بر او هموار شد. بر دوستان و یاران نیز باید اینگونه باشند. به حتم کسی که دیگری را در خیری یاری رساند، در عمل نیک او شریک خواهد بود، همانگونه که اگر دیگری را در پی کاری نامطلوب و ناپسند تحریک سازد، به همان مقدار از آن گناه و معصیت را نصیب خود ساخته است.

دعوت زهیر از خویشان

طبری می‎گوید: پس از آن که زهیر به خدمت امام حسین علیه السلام رسید و عزم یاری او را داشت، به خیمه خود بازگشت و به یاران خود گفت هر که از شما دوست دارد در یاری فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله در آید رخت بربندد وگرنه این آخرین دیدار ماست. سپس او خاطره‎ای چنین بیان کرد: در غزوه «بحر» و بنا بر گفته طیری بلنجر(5) چون فاتح آن جنگ شدیم و غنایم فراوانی نصیب ما گشت، همه ما خوشحال و مسرور بودیم. هنگامی که «سلمان فارسی» خشنودی ما را دید گفت: آیا شما به فتح و غنایمی که خداوند نصیب شما کرده این گونه خوشحالی می‎کنید؟ (6) اگر شما سید شباب جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله را درک کردید، برای جهاد در رکاب او باید بیشتر شادمان باشید؛ چرا که بهره‎های بیشتری به دست خواهید آورد.(7) پس من با شما وداع می‎کنم و شما را به خدا می‎سپارم. (8)

درسی که می‎توان گفت: دعوت زهیر بی نتیجه نبود. پسرعمویش، «سلمان بن مضارب» و غلام او به امام پیوستند. مسلمان نباید از ارشاد و دعوت دیگران به حق دریغ کند، و هماره باید بکوشد بر حامیان حق بیفزاید.

زهیر و نخستین اعلان وفاداری

زهیر به سپاه امم پیوسته بود. ابومخنف می‎گوید: حر می‎خواست هر کجا صلاح دید امام و سپاهش را فرود آورد. او بین راه با امام برخورد کرده بود و امام سخن او را وقعی نمی‎نهاد و به حرکت ادامه می‎داد. تا این که به «ذوحسم» رسیدند. امام در جمع خطبه‎ای ایراد فرمود: می‎بینید که بر ما چه پیش آورده‎اند... خطبه پایان یافت و زهیر از جای برخاست و به یارانش گفت: آیا شما سخن می‎گویید یا این که من تکلم کنم؟ گفتند: تو بگو. پس حمد الهی گفت و درود بر او فرستاد و گفت: ای پسر رسول خدا، سخنان شما را شنیدیم، خدایت هدایت کند؛ به خدا سوگند، اگر دنیا برای ما باقی باشد و ما در آن همیشگی باشیم و تنها جدایی از آن در یاری و همراهی شما باشد، قیام در رکاب شما را بر همیشه زیستن در آن ترجیح می‎دهیم.(9) پس از آن، امام در حق او دعا فرمود و از خداوند برایش طلب خیر کرد.

درسی که می‎توان گرفت: این اولین خطبه‎ای است که زهیر در برابر امام خواند و هدف خود - پایمردی و ثبات قدمش - را بیان داشت. آری او حیات همیشگی داشتن را با حمایت از امام برابر نمی‎داند؛ بلکه حمایت از امام را مقامی بلندتر و رفیع‎تر می‎داند.

آمادگی زهیر برای جهاد

زُهیر بن قین بن قَیس اَنماری بَجَلی

امام حسین با بیعت شکنی مردم کوفه رو به رو شده بود. عزم بازگشت کرد تا از درگیری با سپاه بی شمار یزدی بپرهیزد. رو به حر بن یزید ریاحی که از فرماندهان سپاه ابن سعد بود کرد و فرمود: بگذار به این دهکده فرود آییم. مرادشان «نینوا»، «غاضریات» یا «شُفَیّه» بود. اما حرّ پیشنهاد امام را نپذیرفت.(10)

زهیر به امام عرض کرد: ای پسر پیامبر خدا، جنگیدن با این گروه، بر ما آسان‎تر از آن سپاه بیکرانی است که بعد از این بر ما فرود خواهد آمد. به جانم قسم سپاهی در برابر ما فرود خواهد آمد که بی‎کران است.

امام فرمود: من هرگز شروع کننده نبرد با اینها نخواهم بود.

زهیر راه دیگری را پیش نهاد و گفت: با ما حرکت کن تا به سوی این قریه حرکت کنیم و در آن جا فرود آییم که این منزلگاه در نزدیکی فرات و محل امنی است؛ (آنجا جای مناسبی برای کارزار بود، بدین سبب که درگیری دشمن با اصحاب حسین علیه السلام تنها از یک طرف امکان می‎داشت) امام فرمود: نام آن چیست؟ زهیر پاسخ داد: «عَقر». امام فرمود: از عَقر به خدا پناه می‎برم. سپس امام در همان منزل فرود آمدند.(11)

درسی که می‎توان گرفت: روشن است که زهیر تلاش داشته در مشکلات امام را یاری رساند و به بهترین گونه به اهداف عالی خود دست یابد.

تجدید بیعت با امام در روز دوم محرم

روز دوم محرم سال 62 امام با یاران خود به کربلا رسید.(12) پس از این که خطبه‎ای خواندند و از بی وفایی مردم و بی دینی آنها خبر دادند، آمادگی خود را برای مرگ و زیر سلطه ستمگران نرفتن بیان فرمود. بعضی از یاران از جای برخاستند و آمادگی خود را اعلام کردند. از جمله آنها زهیر بود که پیش از همه تجدید بیعت کرد: ای فرزند رسول الله گفتارتان را شنیدیم، اگر دنیا برای ما ماندنی و همیشگی باشد، قیام همراه با شما را بر همیشگی زیستن ترجیح دادیم. (13)

خطبه و احتجاج زهیر در روز نهم

روز پنج‎شنبه نهم محرم، پس از عصر بود. ابومخنف گزارش کرده: در این هنگام امام حسین علیه السلام جلوی خیمه خود نشسته بود، تکیه به شمشیر خود داشت و سر را بر زانو نهاده، و در حالت بین خواب و بیداری بود. پس حضرت زینب (علیهاالسلام) به او نزدیک شد و گفت: ای برادر! آیا صداها را نمی‎شنوی که به ما نزدیک شده است. پس از آن شمر فریاد برآورد: ای لشکر خدا! سوار شوید، شما را به بهشت بشارت باد. ابالفضل علیه السلام به امر امام با بیست نفر از یاران چون حبیب و زهیر، رهسپار میانه میدان شدند تا از اوضاع اطلاع یابند. دشمن گفت: امر امیر است که یا به فرمانش درآیید یا آماده جنگ شوید. عباس به سوی برادر بازگشت و از یاران همراه خود خواست که شتاب نکنند و آن قوم را موعظه کنند، تا او به سوی اباعبدالله علیه السلام بازگردد و از امام کسب تکلیف نماید. زهیر پس از حبیب، در پاسخ «عزرة بن قیس» هنگامی که به حبیب گفت: هرچه می‎توانی از خود تعریف کن، اینگونه گفت: خداوند حبیب را پاک قرار داده و هدایت کرده است. ای عزره! از خدا بترس، من خیرخواه تو هستم. تو را به خدا سوگند می‎دهم تو از کسانی نباشی که با کشتن جان‎های پاک، گمراهی و ضلالت را حمایت کنی.

عزره در پاسخ گفت: ای زهیر! تو نزد ما از شیعیان اهل این بیت نبودی، تو تنها بر اعتقاد و رای عثمانی‎ها مشی می‎کردی. زهیر گفت: آیا این که اکنون در این جایگاه قرار گرفته‎ام، خود دلیل این نیست که از آنها هستم؟ آگاه باش! به خدا قسم، هرگز نه نامه‎ای به سوی حسین نوشته‎ام و نه هرگز کسی را به عنوان پیام‎رسان به خدمتش گسیل داشته‎ام، و هرگز او را وعده یاری نداده‎ام. آری، تنها در راه با او برخورد کرده‎ام. وقتی او را دیدم یاد رسول الله صلی الله علیه و آله و مقام و منزلتی که حسین نزد او داشت افتادم و دانستم که دشمنش و حزب شما چگونه به استقبال او می‎آید. از این رو بر خود لازم دیدم که او را یاری کنم و از حزب او باشم و جانم را برای حفظ جانش فدا سازم؛ چون دیدم که شما چگونه حق رسول و فرستاده او (مسلم بن عقیل) را ضایع و تباه ساختید(14) و به استقبال فرزند پیامبر و خاندان و اهل‎بیت او و بندگانی از اهالی این شهر آمده‎اید تا آنها را به قتل رسانید، در حالی که آنها بندگانی عبادت پیشه و شب زنده‎دار، سحرخیز و فراوان به یاد خدایند. عزرة بن قیس در پاسخ گفت: هر چه می‎توانی از خود تعریف کن.(15)

عباس بن علی علیهماالسلام سر رسید و آن شب را مهلت خواست. آنها پس از مشورت مهلت دادند و یاران امام حسین علیه السلام بازگشتند.(16)

درسی که می‎توان گرفت: نکته اینجاست که دیگران نیز می‎دانستند، زهیر از شیعیان نبوده، اما تامل در سخنان او، روشن می‎سازد که او به خوبی امام و سپس یاران شب زنده‎دارش را شناخته، به دیگران می‎شناساند.

زهیر و حمایت از امام حسین علیه السلام در شب عاشورا

پس از سخنان امام حسین علیه السلام در شب عاشورا و برداشتن بیعت خود از گردن همگان، عباس بن علی علیهماالسلام و دیگران از اهل‎بیت علیهم السلام و نیز یاران بزرگ آن حضرت چون «مسلم بن عوسجه»، «سعید بن عبدالله»، و «زهیر» به حمایت از امام از جای برخاستند و با او تجدید میثاق کردند. زهیر در پاسخ به امام خود اینگونه گفت: به خدا قسم، دوست دارم که کشته شوم، سپس برانگیخته شوم و تا هزار بار دیگر کشته و زنده شوم تا بدین سبب از جان شما و جوانان اهل‎بیت شما بلا به دور ماند.(17)

درسی که می‎توان گرفت: شناخت حقیقی مقام بلند امامت و ولایت چنان شهامت و رشادت را برمی‎انگیزاند که فرد، پذیرای هزاران شهادت برای ماندگاری ولی خود خواهد شد.

احتجاج زهیر با سپاه کوفه در صبح عاشورا

صبح عاشورا فرا رسید. امام خود بارها با مردم کوفه سخن گفت تا دل‎های آماده را به سوی حق متمایل سازد. از این گذشته، امام به اصحاب بزرگ خود نیز دستور می‎فرمود تا مردم را به حق دعوت کنند و کلام درست را عریان و بی پیرایه بگویند. از آن جمله، زهیر بود که او غرق در سلاح آماده نبرد بود. و در برابر کوفیان قرار گرفت. زهیر خطبه‎ای ایراد کرد و مردم را به یاری پسر دختر پیامبر فرا خواند. سپاه ابن سعد به او اهانت  کردند و عبیدالله بن زیاد را مدح و برای او دعا کردند. زهیر گفت: «البته فرزند فاطمه علیهاالسلام بر محبت، مودت و یاری سزاوارتر است.»

شمر - پسر ذی الجوشن – تیری به جانب زهیر پرتاب کرد و فریاد برآورد: "ساکت شو!" زهیر در پاسخ او گفت: "ای پسر آن که به پاشنه‎ی پای خود ادرار می‎کرد، هرگز چون منی با تو سخن نخواهد گفت؛ چرا که تو حیوانی بیش نیستی. به خدا سوگند، گمان ندارم که تو به دو آیه از قرآن بتوانی حکم کنی. پس تو را به ذلت و خواری روز قیامت و عذاب دردناک آن مژده می‎دهم». شمر گفت: "البته همین ساعت خدا تو و مولایت را خواهد کشت" زهیر گفت: "آیا مرا از مرگ می‎ترسانی؟ به خدا سوگند، مرگ با او (حسین) برای من محبوب‎تر از همیشه زیستن با شماهاست.»

پس از آن به سپاه کوفه روی کرد و با فریادی بلند گفت: "این شخص سبک و خوار کننده و امثال او، شما را در دینتان فریب ندهد. پس به خدا سوگند قومی که خون ذریه او و اهل بیتش را بریزد، و بجنگد با یاران آنها و کسانی که از او و اهل بیتش دفاع می‎کنند به شفاعت محمد صلی الله علیه و آله نمی‎رسد."

ناگهان مردی از یاران امام حسین علیه السلام او را ندا داد و گفت: امام  فرموده: «اَقبِل، فَلَعَمری لَئن کانَ مؤمنُ آلُ فرعونِ نَصَحَ لِقومهِ و اَبلَغَ فی الدُّعاء، لَقَد نَصَحتَ لِهؤلاءِ و اَبلَغتَ، لَو نَفَعَ النَّصحَ و الاِبلاغِ؛ باز گرد، به جانم قسم، همان گونه که مؤمن آل فرعون قومش را نصیحت کرد و در دعوت آنها بسیار تلاش کرد، تو هم دعوت کردی و خیرخواهی نمودی، اگر نصیحت و ابلاغ نفعی داشته باشد!"(18)

خطبه زهیر پیش از پیکار

زُهیر بن قین بن قَیس اَنماری بَجَلی

زهیر به میدان آمد و خطبه شگفتی ایراد کرد. او مردم را به یاری پسر دختر رسول صلی الله علیه و آله فرا خواند و گفت: "ای اهل کوفه! من شما را از عذاب خداوند سخت بیم می‎دهم. البته حق مسلمان بر برادر مسلمانش این است که او را خیرخواهی و نصیحت کند. ما اکنون با هم برادریم و بر یک دین استواریم؛ البته تا هنگامی که بین ما و شما شمشیری قرار نگرفته است، شایستگی نصیحت دارید؛ اما هنگامی که شمشیر بین ما واقع شد، دیگر حریمی نگه داشته نمی‎شود و شما امتی هستید و ما امتی دیگر. آری، خداوند ما و شما را به ذریّه پیامبرش محمد صلی الله علیه و آله و سلم امتحان کرد تا ببیند چه می‎کنیم. ما شما را به یاری آنها فرا می‎خوانیم و به ذلیل کردن ستمگری‎های عبیدالله بن زیاد دعوت می‎کنیم. به تحقیق، شما در دوران حکومت آن دو (زیاد و ابن زیاد) جز بدی از آن دو ندیده‎اید. آن دو، چشمان شما را در آورده، دست و پای شما را قطع کرده، شما را مُثله کرده و بر شاخه‎های خرما آویخته‎اند. بزرگان شما چون حجر بن عدی و یارانش را و هانی بن عروه را کشته‎اند.»

ابومخنف گفت: یزیدیان در پاسخ، او را دشنام دادند و با مدح و ثنای عبیدالله ابن زیاد و پدرش (زیاد بن ابیه) سرسپردگی خویش را به او ابراز داشتند. مردم گفتند: "پیوسته با مولای تو و تمام کسانی که با او هستند می‎جنگیم تا این که او و اصحابش را تسلیم عبیدالله ابن زیاد کنیم."

زهیر گفت: "عبادالله! انَّ ولد فاطمه علیهاالسلام احقُّ بِالودّ و النَّصر مِن اِبنِ سُمُیّة؛ بندگان خدا، به حقیقت فرزند فاطمه علیهاالسلام برای عشق ورزیدن و محبت و یاری کردن سزاوارتر از پسر سمیه است."(19)

درسی که می‎توان گرفت: این مناظره، به روشنی رویارویی حق و باطل را آشکار می‎سازد و در آن چند نکته نهفته است:

1. با گفت و گو باید از مخاصمه و کشتار جلوگیری کرد؛ چرا که بسیاری از جنگ‎ها و جنگ افروزی‎ها زاییده جهالت و نادانی است؛

2. تا آتش جنگ به پا نشده و کسی کشته نشده، در ابلاغ و نصیحت باید به کمال، کوشید؛

3. اگر سخنان انسان بر منطق استوار باشد، ماندگار و زیبنده اهل تقوا و سداد است؛

4. دقت در سخنان زهیر اهمیت بسیار دارد؛ زیرا که امام آن را ابلاغ (رسا) و نصح (خیرخواهی) دانسته‎اند؛

5. دشمن اسلام هماره بی منطق است و تنها تهدید می‎کند و نکاتی که پیش از این بر او خوانده شده، دیکتاتور مآبانه درخواست می‎کند.

شیوه مسلمان در دعوتش باید چنان باشد که قرآن می‎گوید: "ادع الی سبیل ربّک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم باللّتی هی احسن"(20)؛ مردم را با بیان حکیمانه و پندی نیکو و بهترین جدال به سوی پروردگارت دعوت کن." البته اگر گروهی به استکبار و سرکشی برخاست، مسلمانان باید با او بجنگند تا این که آن گروه را به جای خود بنشانند: "و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلا، فاصلحوا بینهما و ان بغت احداهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتّی تفییء الی امر الله"(21)؛ اگر دو دسته از مؤمنان با یکدیگر درگیر شدند بکوشید، که بین آنها صلح برقرار سازید، و اگر یکی از آن دو ستمکاری را پیش گرفت با او بجنگید تا به حکم خدا گردن نهد.»

امام حسین علیه السلام و یاران عزیزش از هر مسلمان دیگری خود را به پیروی از قرآن سزاوارتر می‎دیدند. از این رو در بیداری آن جنگ‎افروزان تلاش می‎کردند تا شاید آنها متوجه اشتباه خود و تسلیم حکم خداوند شوند، البته چنین نشد و مسلمانان هم امام را یاری نکردند. زهیر پسر قین رضی الله علیه از آن معدود بزرگانی بود که در این امر کوتاهی نکرد و پیشاپیش سپاه کوفه به ارشاد و بیداری آنها پرداخت.

با خبر شدن زهیر از شهادت حسین علیه السلام

امام باقر علیه السلام فرمود: "ابراهیم بن سعید و کان مع زهیر بن القین حین صحب الحسین علیه السلام کما اخبر قال: قال الحسین علیه السلام له :یا زهیر، اعلم انّ ها هنا مشهدی و یحمل هذا – و اشار الی رأسه من جسده – زحرُ بن قیس، فیدخل به علی یزید یرجوا نواله فلا یعطیه شیئاً(22)؛ ابراهیم بن سعید همراه زهیر بن قین بود، این دو امام را همراه شدند. او نقل کرد امام حسین علیه السلام به زهیر فرمود: بدان که این جا محل شهادت من است و زحر بن قیس سرم را – و اشاره به سر مبارکش فرمود – از اینجا حمل می‎کند و به نزد یزید می‎رود، به امید آن که به او گرده نانی عنایت کند، ولی یزید به او هیچ عطا نمی‎کند."

زُهیر و دفاع از خیمه‎گاه امام

بنا به گزارش ابومخنف از قول حمید بن مسلم: در روز عاشورا شمر با نیزه به خیمه‎های امام حمله‎ور شد و آتش خواست تا خیمه‎ها و اهل آن را به آتش کشد. در این هنگام اهل حرم از خیمه‎ها بیرون دویدند و صدای گریه و شیون اطفال بلند شد. ناگهان امام فریاد برآورد: "یابن ذی الجوشن! انت تدعوا بالنّار لتحرق بیتی علی اهلی؟ حرّقک الله بالنّار(23)؛ ای پسر ذی الجوشن! تو آتش طلب می‎کنی که خانه(خیمه) مرا در حالی که اهل من در آن هستند بسوزانی؟ خداوند تو را به آتش بسوزاند." شَبَثُ ابنُ رِبعی (فرمانده پیاده نظام سپاه عمر سعد) شمر را به سبب نیت پلیدش ملامت کرد.(24)

پس از آن زهیر با ده نفر از یاران خود بر آنها تاخت و آنها را از خیمه‎ها دور کرد.(25) در این درگیری زهیر "ابا عزة ضبائی" و عده‎ای از یاران و خویشان شمر را به هلاکت رسانید. چون درگیری جدی شد، عده‎ای از مردم نیز به اینها ملحق شدند(26) تا یاری رسانند؛ اما او با همه به مبارزه پرداخت تا بیشتر آنها کشته شدند و زهیر با لطف خداوند به سلامت بازگشت.(27)

درسی که می‎توان گرفت: خلقت ملائک به گونه‎ای است که تنها حاکم آنها، عقل است و از شهوت، غضب و نفسانیت بهره ندارند؛ در برابر ملائک، حیوانات قرار گرفته‎اند که تنها غضب، نفسانیت و غرائز بر آنها حاکم است. در هر حال نه ملک از سیر و برنامه طبیعی خود خارج خواهد شد و نه حیوان کاری بر خلاف غریزه یا بر مبنای خرد انجام خواهد داد. تنها انسان است که نیروی عقل و شهوت در او جمع است. او با انتخاب و اختیاری که خدای تعالی به او ارزانی کرده می‎تواند از "اسفل السافلین" تا "اعلی علیین" را در پرتو تلاش و لطف خداوندی طی کند. کوتاه نظری بر راه یافتگان به مقام انسانی در کربلا و نیز به آن انسان نماها که از حیوان پست‎ترند، حقیقت را بر انسان آشکار می‎سازد. اصحاب امام حسین علیه السلام که به گفته امام، تاریخ چنین یارانی به خود نخواهد دید، پندآموز سالکان راه حق است.

زُهیر و نماز امام

زُهیر بن قین بن قَیس اَنماری بَجَلی

زهیر به همراه "سعید بن عبدالله حنفی" به فرمان امام که فرمود: "پیش روی من بایستید تا نماز ظهر را به جای آورم." سپر جان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام شد. او تا پایان نماز از امام محافظت کرد.

شعار حماسی زهیر

به روایت ابی مخنف، شهادت زهیر پس از حبیب بن مظاهر بود. در این هنگام، آثار شکستگی بر چهره امام هویدا شد. زهیر که پس از سلیمان (پسرعمویش) عازم میدان جهاد و نبرد شده بود، دست‎هایش را بر دوش امام حسین علیه السلام نهاد و در قالب اشعاری اذن جهاد خواست. امام فرمود: "من هم به دنبال تو، رسول الله و امیرالمؤمنین را ملاقات خواهم کرد." (28)

او در حین مبارزه این ابیات را ترنم می‎کرد:

"انا زهیر و انا ابن القین                             اذودکم بالسّیف عن حسین

ان حسیناً احد السّبطین                           من عترة البرّ التّق الزّین

ذاک رسول الله غیر المین                         اضربکم و لا اری من شین(29)

من زهیر پسر قین هستم، با شمشیر خود از حریم حسین دفاع می‎کنم؛

حسین یکی از دو نواده رسول است، از خاندانی که نیکی و تقوا زینت آنهاست؛

و اکنون او فرستاده پاک خدا از دو نسل نبوی است، و من شما را می‎کشم و عیب نمی‎دانم."

درباره رزم او گفته‎اند: "و قاتل قتالاً شدیداً(30)؛ او مبارزه‎ای سنگین را آغاز کرد." بنابر نقل راویان از جمله "محمد بن ابی طالب" او صد و بیست نفر از شجاعان کوفه را از دم تیغ گذراند.(31) درباره شهادت او گفته‎اند: "فشدّ علیه کثیر بن عبدالله الشّعبی و مهاجر بن اوس الّتمیم، فقتلاه(32)؛ دو نفر از سپاهیان ابن سعد به نام‎های کثیر و مهاجر، پس از نبرد سختی او را به شهادت رساندند."

شهادت و دعای امام به زهیر

امام حسین علیه السلام با مشاهده نعش یاور خود، در حالی که ایستاده بود فرمود: "لا یَبعدَنّکَ اللهُ یا زُهیر، و لَعَنَ اللهُ قاتلیکَ، لعنَ الّذینَ مُسِخوا قِردةً و خَنازیرَ(33)؛ ای زهیر خداوند تو را از رحمت خود دور نسازد، خداوند کشندگان تو را لعنت کند،(چون بنی اسرائیل) که به شکل بوزینه‎گان و خوکان درآمدند."

در زیارت ناحیه مقدسه اینگونه آمده است: "السّلامُ علی زُهیر بن القینِ البجلّی القائل للحسین علیه‎السّلام و قَد اذنَ له الانصراف له: لا والله لا یکون ذلک ابداً اترکُ ابن رسول الله صلی الله علیه و آله، آله اسیراً فی ید الاعداء و انجدنا؟ لا ارانی الله ذلک الیوم؛ سلام بر زهیر فرزند قین بجلّی، آن که چون امام به او اجازه بازگشت دادند در پاسخ گفت: نه به خدا سوگند، هرگز فرزند رسول الله را که درود خدا بر او و آلش باشد را ترک نخواهم کرد. آیا فرزند رسول را در حالی که اسیر در دست دشمنان است رها کنم و خود را رهایی بخشم؟ خداوند آن روز را بر من نیاورد."(34)

درسی که می‎توان گرفت: رفتار آدمی نخست به شکل "حال"(35) است. بدین گونه که برای انجام دادن آن باید تلاش کرد تا با دقت کامل، به مرحله عمل برسد؛ ولی بر اثر تکرار و ممارست آرام آرام انجام دادن آن عمل در شخص به شکل "ملکه" (36) در می‎آید. در این صورت آن رفتار به سادگی و به محض تصمیم از شخص سر می‎زند؛ مثلاً کسی که روزهای اول رانندگی خود را می‎گذراند، رفتار رانندگی او "حال" خواهد بود، ولی راننده کهنه‎کار "ملکه" رانندگی را داراست. رفتار آدمی هنگامی که بر جان و روح او نشست، شکل باطنی متناسب با خود را می‎سازد. شکل واقعی در رفتار و نیات او تجلی می‎یابد و او را از انسانیت می‎اندازد و به اشکال متناسب با رفتارش در می‎آورد. این نکته بارها در قرآن و روایات و نیز در کشف و شهود اهل عرفان آمده است.(37) آن که دیگران را بازی می‎دهد، در واقع چون میمونی است که خود نمی‎داند و آن که شهوترانی حرام‎خوار است؛ چون خوکی است که با کنار رفتن پرده‎ها حقیقت او بر همگان آشکار می‎شود، چنان که انسان متکبر در واقع مورچه‎ای است که به زیر دست و پا می‎رود؛ او در واقع کوچکی است که احساس بزرگی می‎کند. امام که هر چیز ناپیدا بر او عیان و آشکار است و او به واقع "عین الله النّاظرة" (چشم بینای الهی) و "اُذُنُه الواعیه": (گوش شنوای خداوند) است، آن قوم را چون بوزینگان و خوکانی می‎دید که از رحمت خداوند دور افتاده‎اند.

 

پی‎نوشت‎ها:

1- ابصارالعین، ص 162

2- مقتل الحسین مقرم، ص 91

3- مقتل الحسین مقرم، ص207

4- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص397؛ الارشاد، ج2، ص72 و 73؛ ابصارالعین، ص162

5- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 396. بلنجر از شهرهای ترکستان امروزی و بلاد روم قدیم است. (ابصارالعین، ص 162)

6- الارشاد، ج2، ص73.

7- ابصارالعین، ص162

8- الارشاد، ج2، ص73؛ الکامل فی التاریخ، ج2، ص 277؛ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 397

9- طبری، تاریخ، ج3، ص 307 به نقل از سماوی، ابصارالعین، ص162

10- اینجا حر نامه ابن زیاد را دریافت کرده بود و در پاسخ گفت: نه به خدا قسم قدرت (پذیرش این پیشنهاد را) ندارم، چرا که ابن زیاد جاسوس بر من نهاده است. ابصارالعین، ص163

11- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص409، ابصارالعین، ص163

12- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص409

13- مقتل الحسین مقرم، ص 233

14- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص417

15- قتل الحسین مقرم، ص 256

16- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص417

17- مقتل الحسین مقرم؛ رک الارشاد، ج2، ص92؛ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 417، ابصارالعین، ص164.

18- مقتل الحسین مقرم، ص284؛ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص 427- 426.

19- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص426.

20- نحل، آیه 125..

21- حجرات، آیه 9.

22- دلائل الامامه، ص74.

23- ابصارالعین، ص166.

24- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص439- 438

25- مقتل الحسین مقرم، ص299.

26- تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص439.

27- ابصارالعین، ص166.

28- مقتل الحسین مقرم، ص 306.

29- کتاب الفتوح، ج5، ص109، مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص20.

30- مثیرالاحزان، ص65.

31- مقتل الحسین مقرم، ص 306.

32- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 441.

33- مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص20؛ بحارالانوار، ج45، ص 26.

34- اقبال العمال، ج3، ص78- 77.

35- State

36- Station

37- پیامبر به (آنها) بگو، هر کس بر شاکله (شخصیتی که برای خود ساخته) عمل می کند. اسراء، آیه 84، بنابراین، رفتار و نیات خود شاکله ساز است و شاکله افراد، خود رفتار بعدی ایشان را جهت می دهد.

منبع:

یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .

 

وصيت نامه امام حسين (ع)

حوب بخونید

    « بسم الله الرحمن الرحيم ...؛ اين وصيت حسين‌بي‌علي است به برادرش محمد حنفيه. حسين گواهي مي‌دهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست و آئين حق ( اسلام ) را از سوي خدا ( براي جهانيان ) آورده است و شهادت مي‌دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسان‌ها را در چنين روزي زنده خواهد نمود. »
امام در وصيت نامه‌اش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود:
« من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواسته‌ام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدّم، رسول خدا (ص) و راه و رسم پدرم، علي‌بن‌ابيطالب (ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد ( و از من پيروي کند ) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند ( و از من پيروي نکند ) من با صبر و استقامت ( راه خود را ) را در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بني‌اميه حکم کند که او بهترين حاکم است.
و برادر ! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست. بر او توکل مي‌کنم و برگشتم به سوي اوست. »

حکمت عزاداری و سینه زنی برای امام حسین(ع)

ارتباط روحی و انسانی با امام حسین(ع) و اهل بیت و اصحاب پاک آن حضرت علاوه  بر بعد عقلی و ایمانی، باید در بعد احساسی هم وجود داشته باشد زیرا معنای دوست داشتن یک انقلابی بزرگ آن است که علاوه بر پذیرش اندیشه او روح انقلاب در درون انسان ریشه بداوند، بزرگان ما هم در آغاز به همین منظور دستور به تشکیل مجالس عزا و مرثیه خوانی جهت تحریک عواطف و ایجاد ارتباط عاطفی به عاشورا می‌داده‌اند. گریه یکی از عناصر اساسی بیان عاطفه است اما سؤال این است که صرف گریه بدون تدبر و تعمق به حادثه عاشورا مورد نظر ائمه بوده یا خیر؟ قطعاً ارتباط ما با عاشورا نباید از طریق گریه تنها باشد و با فراسیدن محرم ما خود را فقط برای گریه آماده کنیم. ما بایستی اولاً پیام عاشورا و فلسفه قیام امام حسین(ع) را درک کنیم و سطح آگاهی و دانش خود را نسبت به این واقعه عظیم بالا برده و از این طریق ارتباط عاطفی صحیحی برقرار کرده و همان گونه که بر مصیبتهای خویش می‌گرییم بر مصائب عاشورا گریه کنیم. این رابطه آگاهانه سبب ریشه یافتن حادثه عاشورا در وجدان و درون انسان و موجب پویایی و سرزندگی آن احساسات و دریافتهای انسان می‌شود و از تبدیل شدن آن به امری صرقاً سنتی و تقلیدی جلوگیری می‌کند و دیگر انسان به خاطر این که دیگران گریه می‌کنند و یا سینه می‌زنند و یا کارهای دیگر می‌کنند به سراغ کار نمی‌رود و یا به خاطر رو دربایستی و خجالت و جو گرفتگی بدون این که تحت تاثیر فاجعه و مصیبت عظیم کربلا قرار نگرفته باشد عملی را انجام نمی‌دهد.

مراسم عزاداری:

به ویژه برای حضرت سید الشهدا (علیه السلام) که از افضل قربات است و در طول تاریخ دارای اثر مفید و ارزشمندی بوده از جمله:

1 - احیا و زنده داشتن نهضت عاشورا موجب زنده نگه‏داشتن و ترویج دائمی مکتب قیام و انقلاب در برابر طاغوتهاست و تربیت کننده و پرورش دهنده روح حماسه و ایثار است.

2 - عزاداری نوعی پیوند محکم عاطفی با مظلوم انقلابگر و اعتراض به ستمگر است و به تعبیر استاد مطهری(گریه بر شهید شرکت در حماسه اوست)

3 - عزاداری برای اهل بیت موجب احیای یاد، نام، فرهنگ، مکتب وهدف آنان است. به عبارت دیگر در شکل یک پیوند روحی، راه آنان به جامعه الهام گشته و پیوستگی پایداری بین پیروان مکتب و رهبران آن برقرار می‏سازد و دیگر گذشت قرون و اعصار نمی‏تواند بین آنها جدایی افکند.

همین مسأله موجب نفوذ ناپذیری امت از تاثیرات و انحرافات دشمنان می‏گردد و مکتب را هم چنان سالم نگه می‏دارد و تحریفات و اعوجاجات را به حداقل می‏رساند. از همین رو است که استعمارگران برای نابودی ملل اسلامی می‏کوشند تا رابطه آنان را با تاریخ پر افتخار صدر اسلام قطع نمایند تا با ایجاد این خلاء زمینه القای فرهنگ خود را فراهم آورند. این ها از آثار اجتماعی عزاداری است و آثار روانی و تربیتی دیگری نیز دارد.

فلسفه عزاداری بر امامان چیست؟

عاشق اگر عاشق باشد، خود می‏گرید پس چرا با برانگیختن احساساتش اشکش را در بیاوریم و آیا این اشک‏ها نقش تربیتی دارد؟

مسأله گریه و عزاداری بر حضرت سید الشهدا( علیه السلام) از افضل قربات است و فلسفه‏های سازنده و تربیتی متعددی دارد از جمله:

1- زنده داشتن یاد و تاریخ پرشکوه نهضت‏حسینی.

2- الهام روح انقلاب، آزادگی، شهادت‏طلبی، ایثار و حقیقت‏جویی.

3- پیوند عمیق عاطفی بین امت و الگوهای راستین.

4 - اقامه مجالس دینی در سطح وسیع و آشنا شدن توده‏ها با معارف دینی.

5 - پالایش روح و تزکیه نفس.

6 - اعلام وفاداری نسبت به مظلوم و مخالفت با ظالم و ... اما این که اشک و گریه خود به خود به وجود می‏آید یا باید با تلقین و برانگیختن احساسات ایجاد شود، مقوله دیگری است.

مسلما هر مسلمان پاک طینتی با یادآوردن مصائب ابا عبدالله(ع) و عظمتی که آن حضرت به وجود آورد، اشک سوز و گاه اشک شوق می‏ریزد، ولی مجالس روضه خوانی نقش تذکار و یادآوری دارند نه تلقین و این با خواندن روضه‏های صحیح و واقعی به دست می‏آید، نه پیرایه‏ها و خرافات. در ضمن خلاقیت هنری مانند بیان کردن حقایق با اشعار زیبا یا صدای خوب نیز مسأله مهمی است و نقش بسیار ارزنده‏ای در جذب توده‏ها و سیراب کردن عواطف دارد.

اصولا یکی از روش‏های بلند دین به ویژه اسلام آن است که همه چیزش با هنر آمیخته شده و همراه با زیباترین آفرینش‏های هنری توانسته است‏حقایق بلند را شیره جان مردم سازد و در اعماق وجود آنان جایگزین کند.

فلسفه قیام امام حسین( علیه السلام)

چرا مردم با اظهار این همه ارادت و دوستی نسبت به خاندان اهل‏بیت : از فلسفه قیام امام حسین( علیه السلام) اطلاع کافی ندارند؟

همان طور که گفته شد، هدف از عزاداری‏ها و مراسم محرم، احیای فلسفه عاشورا و استمرار بخشیدن به قیام خونین امام حسین(علیه السلام) است و باید این مسأله، محور سخنان گویندگان مذهبی باشد. البته گویندگان مذهبی همه یکسان و هم سطح نیستند; ولی همواره بسیاری از علما و دانشمندان دینی در پی احیای ابعاد مختلف اسلام از جمله قیام امام حسین(علیه السلام) و زدودن غبار خرافات از چهره دین و رویدادهای تاریخی اسلام بوده و هستند، لکن در برخی از مجامع نیز ممکن است به عللی آنان دور از دسترس مردم بوده، از این رو زمینه برای میدان داری عناصر دیگر فراهم گردد.

فلسفه گریه

گریه چیست و چرا انسان گریه می‏کند؟

گریه تجسم عینی تأثرات درونی و عاطفی است و دارای اقسام گوناگونی می‏باشد که هر یک آثار و نتایج ویژه‏ای دارند. از نظر روان‏شناسی گریه دارای اهمیت بسیاری است و فشار ناشی از عقده‏های انباشته در درون انسان را می‏کاهد و درمان بسیاری از آلام و رنج‏های درونی انسان می‏باشد. در حقیقت اشک چشم سوپاپ اطمینانی برای روح و جسم آدمی است که در شرایط بحرانی (اندوه و یا شادمانی فراوان) موجب تعادل او می‏گردد. از نظر عرفا نیز، گریه زیباترین و پرشکوه‏ترین جلوه تذلل بنده و اظهار عجز و تسلیم و عبودیت در پیشگاه معبود قادر متعال است.

گریه حضرت آدم بر امام حسین( علیه السلام )

آیا گریه کردن حضرت آدم بر امام حسین (علیه السلام) بیانگر جبر در زندگی انسانی است؟

این گونه حوادث یا علم پیشین الهی به افعال بندگان و پیشگویی آنها مستلزم جبر نیست. زیرا علم خدا در این موارد به چیزیDeterminism تعلق گرفته که با اراده آزاد بندگان تحقق خواهد یافت. به عبارت دیگر تفکر جبرانگار ( 41

بین علم پیشین الهی و فعل بندگان رابطه علت و معلولی می‏بیند. یعنی علم خدا را علت فرض می‏کند. زیرا می‏بیند اگر آن  چه خدا می‏داند انجام نشود نافی علم مطلق الهی می‏شود. چنانکه شاعر گوید:

می خوردن من حق ز ازل می‏دانست                      گر می نخورم علم خدا جهل بود

و این بیان همان رابطه ترتبی و علی است. در حالی که واقع قضیه خلاف این است. یعنی چون بندگان افعالی را با اراده خود انجام می‏دهند خداوند می‏داند و از جمله آنها عمل شمر، یزید و... با امام حسین (علیه السلام)است. بلی شمر، یزید و ... آزادانه می‏توانستند امام حسین (علیه السلام) را به قتل نرسانند و اگر از اراده و اختیار خود چنین استفاده‏ای می‏نمودند، خدا هم می‏دانست که نمی‏کنند و اجبار هم نمی‏کرد و گریه آدم هم در کار نمی‏بود. سر این قضیه از نظر فلسفی آن است که خداوند فوق زمان و مکان است و برای او قبل و بعدی نیست، از این رو علم او به اعمال در همه زمان‏ها شبیه علم ما به یک حادثه در زمان حال است و هم چنان که چنین علمی موجب جبری بودن اعمال مورد مشاهده ما نیست، حضور عمل نزد خداوند نیز چنین است.


تعداد شهدای کربلا


فرزندان اميراالمؤمنين(ع):

 

1-ابوبكربن علي(شهادت او مشكوك است). 2-جعفربن علي. 3-عباس بن علي(ابولفضل) 4-عبدالله بن علي. 5-عبدالله بن علي العباس بن علي. 6-عبدالله بن الاصغر. 7-عثمان بن علي. 8-عمر بن علي. 9-محمد الاصغر بن علي. 10-محمدبن العباس بن علي.

 

فرزندان امام مجتبي(ع):

 

11-ابوبكربن الحسن. 12-بشربن الحسن. 13-عبدالله بن الحسن. 14-القاسم بن الحسن.

 

فرزندان امام حسين(ع):

 

15-ابراهيم بن الحسين(آورده است). 16-عبدالله الرضيع(شير خوار). 17-علي بن الحسين الاكبر.

 

فرزندان عبدالله بن جعفر:

 

18-عبدالله بن عبدالله بن جعفر. 19-عون بن عبدالله بن جعفر. 20-محمدبن عبدالله بن جعفر.

 

فرزندان عقيل:

 

21-جعفر بن عقيل. 22-عبد الرحمان بن عقيل. 23-عبدالله الاكبر بن عقيل. 24-عبدالله بن مسلم بن عقيل. 25-عون بن مسلم بن عقيل. 26-محمد بن مسلم بن عقيل. 27-مسلم بن عقيل. 28-جعفربن محمد بن عقيل. 29-احمد بن محمد بن الهاشمي.

 

ب-ياران امام حسين بن علي(ع):

 

*1-ابراهيم بن الحضين الاسدي * 2-ابوالحتوف بن الحارث الانصاري *3-ابو عامر النهشي *4اسلم التركي(خدمتگذار امام) *5-ادهم بن اميه العبدي *6-اميه سعد الطاعي *7-انس بن الحارث الكاهلي *8-انيس بن معقل الاصبحي *9-بريربن خضيرالهمداني *10-بشر بن عبدالله الحضرمي *11-بكربن حي التيمي *12-جابر بن الحجاج التيمي *13-حبله بن الشيباني *14-جناده الحارث الهمداني *15-جناده بن كعب الانصاري *16-جندب بن حجير الخولاني *17-جون(خدمتگذار ابوذر غفاري) *18-جوين بن مالك التيمي *19-الحارث ابن امرء القيس الكندي *20-الحارث بن بنهان *21-الحباب بن الحارث 22-الحباب بن عامر الشعبي *23-حبشي بن قيس النهمي *24-حبيب بن مظاهر(يا مظهر) *25-الحجاج بن بدر السعدي *26-الحجاج بن مسروق الجعفي *27-الحر بن يزيد الرياحي *28-الحلاس بن عمروالراسبي *29-حنظله بن اسعد الشامي* 30-حنظله بن عمرو الشيباني *31-رافع مولي مسلم الازدي 32-زاهر بن عمرو الكندي *33-زهير بن بشر الخثعمي *34-زهير بن سليم الازدي *35-زهير بن القين البجلي *36-زياد بن عريب الصادي 37-سالم مولي بني المدينه الكلبي *38-سالم مولي عامر العبدي *39- سعد بن الحارث الانصاري *40-سعد،مولي غلي بن ابي طالب *41-سعد مولي عمرو بن خالد *42-سعيد بن عبدالله الحنفي *43-سلمان بن مظارب الجبلي *44-سليمان مولي الحسين(ع) *45-سوار بن منعم النعمي *46-سويد بن عمرو بن ابي المطاع *47-سيف بن الحارث الجابري *50-شوذب مولي بني شاكر *51-الضرغامه بن مالك *52-عائذ بن مجمع العائذي *53-عابس بن ابي شبيب الشاكري *54-عابر بن حساس بن شريح 55-عامر بن مسلم العبدي *56-عباد بن المهاجر الجهني *57-عبدالاعلي بن يزيد الكلبي *58-عبدالرحمن الارحبي *59-عبدالرحمن بن عبد ربه الانصاري *60-عبدالرحمن بن عروه الغفاري *61-عبدالرحمن بن مسعود التيمي *-62-عبدالله بن ابي بكر *63-عبدالله بن بشر الخثمي *64-عبدالله بن عروه الغفاري *65-عبدالله بن عمير بن حباب الكلبي *66-عبدالله بن يزيد الكلبي *67-عبدالله بن يزيد الكلبي * 68-عقبه بن سمعان *69-عقبه بن الصلت الجهني 70-عماره بن صلخب الازدي *71-عمران بن كعب بن حارثه الاشجي 72-*عمار بن حسان الطائي 73-عمار بن السلامه الدالاني *74-عمرو بن خالد عبدالله الجندعي *75-عمرو بن خالد الازدي *76-عمرو بن خالد الصيداوي *77-عمرو بن قرظه الانصاري *78-عمرو بن مطاع الجفي *79-عمرو بن جناده الانصاري *80-عمرو بن ضبيعه الضعبي *81-عمرو بن كعب،ابو ثمامه الصائدي *82-قارب مولي حسين(ع) *83-قاسط بن زهير التغلبي *84-القاسم بن حبيب الازدي *85-كردوس لتغلبي *86-كنانه بن عتيق التغلبي *87-مالك بن دودان *88-مالك بن عبدالله بن سريع الجابري *89-مجمع الجهني *90-مجمع بن عبدالله العائذي *91-محمد بن البشير الحضرمي *92-مسعود بن الحجاج التيمي*93-مسلم بن عوسجه الاسدي *94-محمد بن كثير الازدي *95-مقسط بن زهير التغلبي (احتمالآ مقسط بن عبدالله بن زهير) *96-منجح،مولي الحسين(ع) *97-الموقع بن ثمامه الاسدي *98-نافع بن هلال الجملي *99-نصر *100-النعمان بن عمرو الراسبي *101-نعيم بن عجلان الانصاري *102-واضح الرومي مولي الحارث السلماني *103-وهب بن حباب الکلبي *104-يزيد بن ثبيط العبدي *105-يزيد بن زياد بن مهاصر الکندي *106-يزيد بن مغفل الجعف
حال اگر افراد بني هاشم را به اين عدد بيافزاييم ، شمار شهداي کربلاء به 136 نفر خواهد رسيد. و با ذکر نام قيس بن مسهر صيداوي ، عبدالله بن بقطر و هاني بن عروه شمار شهداء کربلا از آغاز ماجرا تا پايان 139 نفر خواهد بود.1

 

1 ر.ک : تاريخ کربلا در يک نگاه (گرد آورنده : آيت الله خوانساري )

 

؛اعيان الشيعه ، ج2 ، صص 436-438