احادیث جعلی خلافت ابوبکر

احادیث جعلی خلافت ابوبکر
  مهمترين موضوعى كه دست هاى هوى و هوس با آن بازى كرده و احساسات گمراه كننده آن را بازيچه قرار داده، موضوع " خلافت " در سنت وحديث است كه عامه در آن باره به نام خدا و امين وحى و پيامبر پاكش احاديث دروغى ساخته و صاحبانش تاليفات گمراه كننده به خاطر پوشاندن حق و وارونه جلوه دادن حقيقت، و بى خبر نگاهداشتن مردم جاهل، آنها را پخش كرده اند در صورتى كه به خوبى مى دانستند كه آن احاديث ساختگى است و با مبادى اسلام پيش همه فرقه ها مخالف است.و با هيچيك از مذاهب اسلامى موافقت ندارد، بلكه لازمه آن اجتماع امت اسلامى بر خطا است "و حال آنكه به عقيده آنها امت اسلامى برخطا اجتماع نمى كنند".
زيرا امت اسلام يا معتقد به نص درباره خلافت على امير المومنين است "چنانكه شيعه معتقد است"و يا خلافت را از رهگذر انتخاب وعدم نص مى شناسد و فرقى ميان هيچ يك از افراد آن نمى گذارد "چنانكه عامه معتقد است" بنابر اين امت اسلامى در دور انداختن اين نصوص واعراض كردن از آن، اجتماع بر خطا كرده اند.و اينك نمونه هائى از آن احاديث دروغين را كه ما بر آنها آگاهى يافته ايم ذيلا مى آوريم:

1- از انس بن مالك آمده است كه: رسول خدا وارد بوستانى شد ناگهان كسى آمد و در زد، رسول خدا فرمود: انس برخيز و در را برايش بازكن و به او بشارت بهشت و خلافت بعد از من را بده، گفتم: اى رسول خدا به او خبر دهم؟ فرمود: خبر بده، ناگهان ابو بكر را دم درب ديدم و گفتم: به تو بشارت بهشت و خلافت بعد از رسول خدا را مى دهم.

سپس كس ديگرى آمد و در زد، رسول خدا فرمود: برو و در را باز كن و به او بشارت بهشت وخلافت بعد از ابى بكر را بده گفتم: اى رسول خدا به او خبر دهم؟ فرمود:خبر بده، رفتم ديدم عمر است گفتم: به تو بشارت بهشت و خلافت بعد از ابوبكر را مى دهم.

سپس كس ديگرى آمد و در زد، رسول خدا فرمود: انس بلند شو در را برايش باز كن و بهشت و خلافت بعد از عمر بشارتش ده و اينكه كشته خواهد شد، انس مى گويد: رفتم ديدم: عثمان است گفتم: به تو بشارت بهشت و خلافت بعد از عمر را مى دهم واينكه كشته خواهى شد.او خدمت رسول خدا شرفياب شد و به او عرض كرد: براى چه اى رسول خدا؟ بخدا قسم بعد از بيعت با شما نه آواز خواندم و نه آروزى چيزى كردم و نه عورتم را با دست راست مس نمودم فرمود: مطلب همانست كه گفته شد.

 

اين حديث از ساخته هاى صقر بن عبد الرحمن ابى بهر كذاب است.

خطيب بغدادى در تاريخش جلد 9 صفحه 339 از على بن مدينى حكايت كرده كه از او درباره اين حديث سوال شد، در جواب گفت: اين حديث دروغ و ساختگى است.و ذهبى آن را در " ميزان الاعتدال " جلد 1 صفحه467 آورده و گفته است: اين حديث دروغ است.و ابن حجر در " لسان الميزان " جلد 3 صفحه 192 از على مدينى حكايت كرده كه او گفته است: اين حديث ساختگى است.و در صفحه 193گفته است: اگر اين حديث صحيح بوده عمر خلافت را در شورى قرار نمى داد و خلافت را به عثمان اختصاص مى داد. 

و ذهبى در ميزانش جلد 2 صفحه 91 روايت را اين طور نقل كرده است:" رسول خدا وارد باغ مردى شد، كسى در باغ را زد، رسول خدا به انس فرمود: در را بازكن و به او بشارت بهشت و اينكه بعد از من زمامدار مسلمان ها خواهد شد بده انس مى گويد: در را باز كردم ديدم: او ابوبكر است.

سپس افزوده كه در سند اين روايت عبد الاعلى ابن ابى المساور قرار دارد كه او متروك الحديث، ضعيف و ناچيز است.او صدر حديث را در جلد 1 صفحه 162 از بكر بن مختار بن فلفل نقل كرده و گفته است كه ابن حبان گفته است از او جز بر سبيل عبرت گرفتن روايت كردن روا نيست.

و مقدسى در " تذكره الموضوعات " صفحه 15 گفته است: در را برايش باز كن و به او بشارت بهشت بده، و در خلافت و ترتيبش ذكر شده و بكر بن مختار صائغ كذاب آن را روايت كرده است.

امينى در الغدیر ج10 مى گويد:

از اينكه اين سه نفر "ابو بكر، عمر، عثمان" هنگام درخواست خلافت، آن زمان كه كار جدال و نزاع بجاى باريكى كشيده دست به شمشير و تازيانه برده بودند، با همه احتياج كه داشتند، از اين روايت احتجاج نكردند، بخوبى مى توان فهميد كه آنان وارد چنين بستان خيالى نشده و چنين بشارت موهومى را نشنيده بودند و اصلا خداوند اين بستان را نيافريده تا در آنجا اساس اين فتنه هاى عظيم و تاريك را تثبيت نمايد، بعلاوه چرا جناب انس روزى كه به آنها نزديك شد و براى آنها سر و سينه مى زد، اين روايت راشخصا بنفع آنها روايت نكرد و آن را براى يكى از دو نفر "صقر- عبد الاعلى" بعد از خودش پاگذار نمود؟

آيا از دو حافظ بزرگ مانند ابى نعيم كه از متقدمين عامه و سيوطى كه از متاخرين آنها است تعجب نمى كنى كه چگونه اولى اين روايت را با اسناد ناهموارش در دلائل النبوه جلد 2 صفحه 201 از طريق ابى بهر كذاب آورده و به آن اعتماد نموده و دومى آن را در خصائص الكبرى جلد 2 صفحه 122 روايت كرده و از روايت آن اظهار خرسندى نيز نموده است و هيچ كدام از آنها كوچكترين سخنى درباره اسناد نادرست اين روايت ابراز نداشته اند؟

 2-از عايشه آمده كه گفته است: شبى نوبت من با رسول خدا"ص" بود، هنگامى كه در رختخواب قرار گرفتيم، عرض كردم: اى رسول خدا آيا من گرامى ترين همسرانت نيستم؟ فرمود: چرا اى عايشه، گفتم: پس درباره فضيلت پدرم حديثى برايم بفرما فرمود: جبرئيل برايم حديث كرد كه: خداوند هنگامى كه ارواح را خلق فرمود، روح ابى بكر صديق را از ميان آنان اختياركرد و خاكش را از بهشت و آبش را از حيوان "آب حيات" قرار داد، و در بهشت براى او قصرى از دٌر سفيد كه سالن هايش از طلا و نقره سفيد است قرار داد، و خداوند به خود سوگند خورده كه حسنه اى را از او سلب نكند و در باره سيئه اى از او نپرسد، و من از ناحيه خدا ضمانت مى كنم چنانكه او ازناحيه خويش ضمانت فرموده است اينكه نباشد برايم همخوابى در قبرم و نه انيسى در تنهائيم و نه جانشينى بر امتم بعد از من مگر پدرت اى عايشه!

 جبرئيل و ميكائيل بر اين اساس بيعت كردند و خلافتش با پرچم سفيد آنهم زير عرش استوار گرديد آنگاه خداوند به فرشتگان فرمود: آيا به آنچه كه من از بنده ام راضى شده، راضى هستيد؟

پس همين فخر براى پدرت كافى است كه جبرئيل و ميكائيل و فرشتگان آسمان و برخى از شياطين كه در دريا سكونت دارند با او بيعت نموده اند، پس هر كس اين امر را قبول نداشته باشد از من نيست و من نيز او نمى باشم!

عايشه گفت: " ميان چشم هايش را بوسيدم رسول خدا"ص" فرمود كافى است ترا اى عايشه! پس هر كس تو مادرش نباشى منهم پيامرش نخواهم بود، و هر كس مى خواهد كه از خدا و من دورى گزيند، از تو اى عايشه دورى خواهد گزيد! "

خطيب بغدادى جلد 14 صفحه 36 گفته است: صحت اين حديث ثابت نشده است و ذهبى قسمتى از اين حديث را در " ميزان الاعتدال " جلد 3 صفحه 31 آورده و حكم به ساختگى بودنش كرده و قسمت ديگرش رادر صفحه 246 آورده و گفته است: اين حديث باطل است و گويا كه به نام اين مسكين "هارون قطان" ساخته شده و او نمى دانسته است، و البته براى آن اسناد باطل ديگرى نيز هست آنگاه گفته است: اين حديث احتمال درستى و سلامت نمى دهد و ظاهراين است كه اين حديث بنام بابشاذ ساخته شده آنگاه او حديث ساخته شده ورواج پيدا كرده را بدون آنكه توجه داشته باشد، روايت كرده است.

و فيروز آبادى قسمتى از ابتداى اين حديث را در خاتمه " سفر السعاده " و عجلونى در " كشف الخفاء " آورده و آن را از مشهور ترين احاديث ساختگى مشهور و از دروغ هائى كه بطلانش با بداهت عقل معلوم است، شمرده اند و سيوطى نيز در " اللئالى " جلد 1 صفحه 150 آن را باطل دانسته است.

3-از عايشه آمده كه گفته است: " نخستين سنگ بناى مسجد را رسول خدا، سپس ابو بكر سپس عمر، سپس عثمان حمل نمود، من گفتم: اى رسول خدا آيا اينان را نمى بينى كه چگونه كمكت مى كنند؟ فرمود: اى عايشه اينان جانشينان بعد از من هستند."

حاكم در مستدرك " جلد 3 صفحه 97 آن را آورده که از روايت محمد بن فضل بن عطيه مشهور شده كه او متروك الحديث است.

و ذهبى در تلخيص مستدرك گفته است: احمد منكر الحديث است و از دلائلى كه عليه مسلم داريم اين است كه آن را در زمره احاديث صحيحه آورده است و يحيى، اگرچه ثقه است اما ضعيف است.بعلاوه اگر اين حديث صحيح باشد نص در خلافت اين سه نفر است، در صورتى كه بهيچ وجه درست نيست، زيرا عايشه در آن وقت همسر رسول خدا نشده و بچه كوچكى بيش نبوده است، پس اين گفتارش دليل بر بطلان حديث خواهد بود..

4-از عبد الله بن عمر، آمده كه رسول خدا فرموده است: " اى بلال در ميان مردم اعلام كن كه: خليفه بعد از من ابو بكر است، اى بلال در ميان مردم ندا در ده كه خليفه بعد از ابو بكر عمر است، اى بلال در ميان ندا در ده كه: خليفه بعد از عمر عثمان است، اى بلال اين را انجام ده كه خداوند جز اين نمى خواهد "سه بار اين مطلب را گفت ". ابو نعيم آن را در فضائل صحابه آورده است.و خطيب در تاريخش جلد 7 صفحه 429 آن را بدون آنكه كوچكترين عيبى از آن بگيرد نقل كرده است، و ابن عساكر نيز در تاريخش شام آن را آورده است، و ذهبى نيز در ميزان الاعتدال جلد 1 صفحه 387 با اسناد دار قطنى و عمر وبن شاهين، آن را روايت كرده، سپس گفته است.اين حديث ساختگى است و درباره سعيد بن عبد الملك كه يكى از رجال اسناد است ابو حاتم گفته است: درباره اش مى گويند كه او احاديث دروغ روايت مى كرده است.

چرا هرگز مردم دنيا نداى بلال را در مورد خلافت "چنانكه در اين روايت جعلى آمده" نشنيده است؟ آيا او از فرمان رسول خدا مورد اعلام جانشينى پيامبر اكرم سرپيچى كرده و آن را اعلام نكرده بود؟ هرگز.و ياآنكه خداوند گوش امت محمد "ص" را كر كرده كسى آن را نشنيده بود؟ خير، بلكه حقيقت اين است كه هرگز رسول خدا چنين فرمانى را صادر نفرموده و بلال نيز آن را اعلام نكرده و به گوش مردم نرسانده بود، و ليكن هوى و هوس ها بعد از گذشت روزگارانى گوش هائى آفريده آن را از كسانى كه به آنها اعتماد نمى توان كرد شنيده است!!

5-به طور مرفوع از رسول خدا آمده : " ابو بكر بعد از من زمامدار امتم خواهد بود ".

ذهبى در ميزانش جلد 3 صفحه 93 آن را آورده و گفته است: اين خبر دروغ است كه محمدبن عبد الرحمن گمنام يا پسر " قرام "كه كذاب و وضاع است و در صفحه 260 ازاو ياد شده آن را آورده است.

از زبير بن عوام آمده است كه:" از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: خليفه بعد ازمن ابو بكر و عمر هستند، سپس اختلاف پديد مى آمد."

زبير مى گويد: " بعد از اين خبر ما بر خاستم و پيش على عليه السلام رفتيم وجريان را به او خبر داديم، حضرت: فرمود زبير راست مى گويد: من نيز از رسول خدا چنين شنيده ام ".

اين حديث از ساخته هاى عبد الرحمن بن عمرو بن جبله است كه ذهبى در ميزانش جلد 1 صفحه 145 آن را آورده و گفته است: اين حديث باطل است و عيب آن از ناحيه عبد الرحمن است اگر امير المومنين عليه السلام، آنچه را كه زبير از رسول خدا شنيده بود، شنيده بود، چرا هنگام طلب بيعت، خلافت را براى خودش مى خواست و در آنچه كه رسول خدا تنصيص فرموده بود، مخالفت مى كرد؟

و چگونه مشاجراتش با مدعيان خلافت كه جهان را پر كرده با حديثش در مورد حقانيت خلافت ديگران با هم مى سازد؟ و چرا زبيرى كه از رسول خدا روايت خلافت ابى بكر را نقل مى كند، در آن روز از بيعت با او تخلف مى نمايد و شمشير از نيام در مى آورد و مى گويد: " آن را در غلاف نمى كنم تا آنكه با على بيعت شود؟ "

6-به طور مرفوع از رسول خدا آمده است كه: جبرئيل گفت " ابوبكر وزير تو در زمان حياتت و جانشينت بعد از وفات تو است " اين حديث، از ساخته هاى ابى هارون اسماعيل بن محمد فلسطينى است. ذهبى در كتاب " ميزان الاعتدال " جلد 1 صفحه 114 گفته است: ابن جوزى آن را با اسناد تاريك و نادرست آورده و گفته است: ابو هارون كذاب است. شگفتا چه چيز آنها را اين چنين بر خداى قادر جبار، و بر امين وحيش، و بر ساحت مقدس رسول خدا جرات بخشيد كه به او نسبت دادند حكمى را كه روح الامين بر او نازل كرده تا در ميان همه امتش آشكارنمايد و آنان از راه پيروى كردن جانشين بعد از او طريق وسيع آشكار طى نمايند اما او در تبليغش كوتاهى كرد تا انكه مردى از فلسطين "ابو هارون فلسطينى" آمد و رسول خدا آن حكم را به او سپرد، تا آن را به مهاجر و انصارى كه پيرامونش بودند، تبليغ نمايد؟

7-از ابى سعيد خدرى به طور مرفوع آمده است كه: رسول خدا فرمود: هنگامى كه به معراج رفتم، گفتم: خدايا على را خليفه بعد ازمن قرار بده، پس آسمان ها لرزيد و فرشتگان به من ندا دادند كه اى محمد بخوان: " نمى خواهيد مگر آنچه را كه خدا مى خواهد و خدا ابو بكر را خواسته است "!

اين روايت از ساخته هاى يوسف بن جعفر خوارزمى است.ذهبى در ميزانش جلد 3 صفحه 329 آن را آورده وگفته است كه جوزى آن را ذكر كرده و گفته است: اين از ساخته هاى يوسف است.

و جوزقانى گفته است: اين حديث ساخته يوسف بن جعفر است.

8-از على امير المومنين بطور مرفوع آمده است: " اى على سه بار از خدا خواستم كه تو را مقدم بدارد، اما قبول نكرد مگر آنكه ابو بكر را مقدم فرمود".

خطيب در تاريخش جلد 11 صفحه 213 آن را با سند نادرست آورده و گفته است: اين خبر باطل است و آفت آن على بن حسين كلبى است و ابن حجر در " الفتاوى الحديثه " صفحه 126 آن را تضعيف كرده و سيوطى در " الجامع الكبير " چنانكه در ترتيبش جلد 6 صفحه 139 آمده آن را از فضائل ابى بكر به نقل از ديلمى شمرده است.و محب الدين طبرى در الرياض جلد 1 صفحه150 با همان تعبير و نعبير: " سه مرتبه در باره تو از خدا درخواست كردم او امتناع فرمود مقدم بدارد مگرابو بكر را " آن را آورده و گفته است: اين حديث بعيد است.

امينى در الغدیر ج 10مى گويد:

من از سازنده اين روايت و يارانش كه همان حفاظ اين حديثند "يعنى همان امينهای بر ودايع علم و دين" مى پرسم: بعد از آنكه فرض كرديم كه امر خلافت در هيچكس جز با تعيين و مشيت خداوند مستقر نمى شود "خداوند آنچه را بخواهد انجام مى دهد، و نمى خواهد جز آنكه خدا بخواهد آن را در على قرار بدهد پيش از آنكه بداند خلافت نزد خدا درباره چه كسى استقرار يافته است؟

پس بر رسول خدا لازم بود كه از خدا بپرسد خلافت پيش او در باره چه كسى استقرار يافته است نه اينكه از خدا در مورد خلافت على"ع" طورى در خواست كندكه آسمان ها و فرشتگان بلرزند و اين امر نشانه نادرستى چنين درخواستى است كه، مقام پيامبرمان را بالاتر از سقوط تا اين درجه از پستى مى دانيم!!

وچگونه بر او مخفى بود كه در ميان امتش چه كسى شايستگى براى امر خلافت دارد تا از خدا كسى را براى آن بخواهد كه خداوند و آسمانها و كسانى كه در آنها هستند و مومنان چنين مقامى را براى او شايسته ندانسته از قبول آن امتناع ورزند؟ پناه بخدا از اين چرنديات.

و از سوى ديگر، چرا بايد علم پيامبر در اين مورد از علم ملائكه و آسمانها کمتر باشد با آنكه نيازمندى او و امتش ايجاب مى كرد كه چنين علمى را داشته باشد و خطاب تبلیغ متوجه او و تكليف بخضوع متوجه امتش بوده است؟ بعلاوه همه فرشتگان و آسمانها حاملان وحى بسوى پيامبر نبودند تا علمشان ازعلم او مقدم باشد؟

از اينها كه بگذريم چه چيز پيامبر اكرم را وادار مى كرد كه در مورد خلافت على اين چنين مصر باشد و با تاكيد و اصرار ازخدا درخواست كند در صورتيكه خداوند ازپاسخگوئى به او امتناع مى ورزيد و خلافت در خواستش را مى خواست؟ اينهاو ده ها سوال ديگر، مشكلاتى هستند فكر نمى كنم آنها كه اعتماد بر اين روايت دارند بتوانند راهى براى حل آن بيابند، واى بر آن نويسنده اى كه مثل اين دروغها را در كتابش نقل كند.

9-خطيب در تاريخش جلد 14 صفحه 24، با اسنادش از ابراهيم بن هانى از هارون مستلمى متوفى در سال 247 ه از يعلى بن اشدق از عبد الله بن جراد آورده كه گفته است: اسبى براى رسول آورده شد تا سوار گردد، او فرمود: كسى سوار اين اسب خواهد شد كه خليفه بعد از من است، آنگاه ابو بكر صديق سوار آن گرديد.

امينى در الغدیرج10 مى گويد: گويا كه اسب خلافت، خطيب را ترسانده است "غافل از اينكه چنين اسبى هنوز خلق نشده است" از اين رو از معايب آشكار سند اين روايت كه بر مثل خطيب كه قهرمان جرح و تعديل احاديث است پوشيده نيست سكوت كرده است و اينك مقدارى از معايبى كه در رجال اين حديث وجود دارد ذيلا تذكر داده مى شود:

1- ابراهيم بن هانى كه ابن عدى گفته است: او مجهول و گمنام است و مطالب نادرست را روايت مى كند.

2- هارن مستملى كه ابو نعيم به او گفته است: اى هارون براى خودت شغلى غير از حديث جستجو كن زيرا كه گويا توجه خاطر حديث در مزبله قرار گرفتى.

3- يعلى بن اشدق چنانكه در سلسله دروغگويان گذشت يكى از دروغگويان است.

4- عبد الله بن جراد عموى يعلى كه ذهبى در ميزانش گفته است: گمنام است و خبرش صحيح نيست و ابن حجر در " الاصابه جلد 2 صفحه 288 گفته است: يعلى بن اشرق يكى از ضعفاء است و عبدالله بن جراد سست است و نسيان در حديث دارد و حديثش ثابت نشده است.وسيوطى اين روايت را در زمره احاديث موضوعه آورده و اضافه كرد است كه: ساخته شده است وابن جراد كسى نيست.آنگاه گفتار حفاظ را درباره تضعيف ابن جراد و جعل و تقلب كردنش نقل كرده است.

10-از جابر به طور مرفوع آمده است كه رسول خدا فرمود است: ابو بكر وزيرم و قائم درامتم بعد از من است.و عمر دوست من است كه با زبانم سخن مى- گويد و عثمان از من است و على برادرم و صاحب لواء من است.و در كنز العمال جلد 6 صفحه 160 از انس آمده است: ابو بكر وزير من است كه قائم مقام من خواهد بود.و عمر با زبانم سخن من گويد، و من از عثمان و عثمان از من است.

اين حديث از ساخته هاى كادح بن رحمت كذاب است ابن سمان در " الموافقه " چنانكه در " الرياض النضره " جلد 1 صفحه 28 آمده آن را آورده است.و ذهبي در ميزانش از طريق کادح آن را آورده و گفته است که ابن عدي گفته است:تمام احاديثش غير محفوظاست و نبايد از اسناد و متن هايش پيروى نمود.و حاكم و ابو نعيم گفته اند: او از مسعر و ثورى احاديث ساختگى روايت كرده است.

چهار روحانی شيعي مورد حمایت وهابیت

به گزارش شیعه آنلاین، در یک ده اخیر وهابیون سعودی تلاش کرده اند با ایجاد و یا حمایت از چهار حرکت شیعی، به هدف پلید خود یعنی ایجاد تفرقه میان شیعیان دست یابند اما در سه توطئه گذشته شناسایی شدند و برگه آنان سوخت. چهارمین و جدید ترین توطئه آنان نیز اکنون در عراق ادامه دارد و به رغم شناسایی شدن از سوی شیعیان اما همچنان ادامه دارد.

در این گزارش سعی کرده ایم به پرونده این چهار حرکت شیعی حمایت شده از سوی وهابیت نگاهی گذرا داشته باشیم:

* ماجرای انکار وجود امام زمان توسط «أحمد الکاتب»
حدود ده سال پیش فردی به نام «أحمد الکاتب» با تألیف کتابی تحت عنوان "تکامل اندیشه سیاسی شیعه" تلاش کرد به اصطلاح با تکیه بر باز بودن باب اجتهاد در فقه شیعه، نظریه هایی اصلاحی ارائه دهد اما متأسفانه به انحراف کشیده شد و در نهایت، نتیجه کتابش حذف امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف از مکتب تشیع بود. در همان زمان انتشار کتاب وی با واکنش های شدیدی مواجه شد. برخی او را مرتد خوانده و به شدت مورد حمله و انتقاد قرار دادند و گروهی دیگر نیز بر این اعتقاد بودند که نیت وی خیر بوده اما به دلیل عدم توانایی در پیاده کردن اندیشه هایش، باعث شد که برداشت غلطی از وی شود.

در این میان وهابیون عربستان سعودی فرصت را مغتنم شمرده و با حمایت همه جانبه از وی، برای ایجاد شکاف و اختلاف میان شیعیان و شبه افکنی، تلاش کردند. با پول وهابی های سعودی، کتاب «أحمد الکاتب» که نام اصلی او «عبدالرسول لاری» است، ده ها بار تجدید چاپ و به طور رایگان میان شیعیان توزیع گردید اما به دلیل ضعیف بودن اندیشه و دلایل وی، و نیز رو شدن دست های آلوده وهابیت در حمایت از وی، در مدت زمان بسیار کوتاهی او از یادها فراموش شد و «أحمد الکاتب» و اندیشه هایش به تاریخ پیوست. وی تحصیل کرده حوزه کربلا و سپس قم بوده و در اواخر دهه های 90 قرن گذشته میلادی پناهنده انگلستان شد. او سال هاست که در این کشور اقامت دارد.

* تشکیل گروهکی شبیه به حزب الله لبنان
سید «محمدعلی الحسینی» یک روحانی نمای لبنانی بوده که چند سال پیش با تأسیس یک گروه مسلح شبیه به حزب الله لبنان، تلاش کرد خود را رقیب حزب الله معرفی کند. در مدت زمان کوتاهی دست او رو شد و حمایت رژیم وهابی عربستان سعودی از وی فاش شد. سعودی ها برای تشکیل گروهک مسلح وی که آن را «مقاومت اسلامی عربی» نامید، میلیون ها دلار هزینه کرده بودند. سال گذشته سازمان اطلاعات ارتش لبنان موفق شد اسناد و مدارکی بدست آورد که ثابت می کرد «محمدعلی الحسینی» و نیروهایش علاوه بر همکاری تنگاتنگ با رژیم عربستان سعودی، برای رژیم صهیونیستی نیز تجسس می کرده است. در پی کشف شدن این اسناد، نیروهای امنیتی لبنان فوری الحسینی را بازداشت کردند. وي بخاطر مواضع تند علیه حزب الله لبنان و جمهوری اسلامی ایران، به شدت مورد علاقه رسانه‌هاي غربي بود.

دستگاه امنیتی - اطلاعاتی لبنان در حالي اين روحاني نمای شيعه را به جرم جاسوسي براي رژیم صهیونیستی بازداشت کرده که وي طي ماه‌هاي پیش از بازداشت شدنش، خوراک مناسبي را براي القاي فضاي تشتت در جامعه شيعي لبنان براي رسانه‌هاي غربي فراهم کرده بود. وی پیش از بازداشت، چندین سفر پیاپی به عربستان سعودی داشت و در یکی از آن سفرها با «ملک عبدالله بن عبدالعزیز آل سعود» پادشاه سعودی نیز دیدار و گفت و گو کرد. تنها مدرک تحصيلي اين جاسوس لبناني، تقدیرنامه ‌ای است که نشان می‌دهد وی در سال تحصیلی ۸۱ – ۸۲ از طلبه‌های ممتاز مدرسه عالی فقه و معارف اسلامی در قم بوده است.

*طرح ترور مراجع نجف توسط "جند السماء"

در سال 2007 میلادی، سازمان اطلاعات و امنیت عراق از کشف یک گروهک مسلح تروریستی بنام "جند السماء" خبر داد. پس از بازداشت نیروهای این گروهک، آنان در اعترافات خود از طراحی برای ترور دسته جمعی مراجع تقلید نجف اشرف خبر دادند. مدتی بعد سازمان امنیت عراق اعلام کرد که "جند السماء" چند ماهی بود که در منطقه ای در نزدیکی نجف اشرف پناهگاهی را برای خود ایجاد کرده و به انجام تمریناتی نظامی برای اجرای طرح خود بودند اما پس از شناسایی شدن، توسط سازمان امنیت عراق مورد حمله قرار گرفتند. رهبر این گروهک «ضیاء الکرعاوی» نام داشت. او در درگیری ها به هلاکت رسیده بود. شبکه خبری BBC نیز کشته شدن وی را تأیید کرد.

پس از بررسی دقیق پرونده "جند السماء" و رهبرش، مشخص شد که «ضیاء الکرعاوی» از اعضای سابق سازمان اطلاعات و امنیت حزب منحله بعث بوده که پس از سقوط رژیم «صدام حسین»، به انتقام گیری از شیعیان پرداخت. هدف اصلی او از انتقام گیری، ترور مراجع تقلید بود. نیروهای وی در اعترافات خود فاش کردند که عربستان سعودی نیز حمایت مالی و تسلیحاتی سنگینی از وی کرد. پس از فاش شدن هویت واقعی الکرعاوی، سابقه او از پرونده های سازمان امنیت بعث بیرون آورده شد. وی عاشق موزیک بوده و چندین پرونده فساد اخلاقی داشت. او پس از آغاز طرح خود برای ترور مراجع، لباس روحانیت بر تن کرد و برای جذب نیرو، خود را نماینده امام زمان (عج) معرفی نمود و موفق شد با پولی که به افراد می پرداخت، تعدادی نیرو جذب کند.

* حمله یاران «محمود الصرخی» به دفاتر آیت الله سیستانی

چندی پیش در رسانه های عربی منتشر شد مبنی بر حمله هماهنگ شده و همزمان به دفاتر و وکلای حضرت آیت الله سیستانی، مرجع عالیقدر جهان تشیع در شهرها و مناطق مختلف عراق. در پی انتشار آن خبرها، حملاتی نیز به طور همزمان به تعدادی از دفاتر فردی به نام سید «محمود الحسنی الصرخی» که خود را از مراجع تقلید شیعیان می داند و چند سال پیش ادعای دیدار با امام زمان (عج) را کرده بود، انجام شد. در این تصویر که مربوط به دوران حکومت حزب بعث بوده، او در حال رقصیدن است. با گذشت چند ساعت، رسانه های نزدیک به سعودی به ویژه شبکه العربیه، با انتشار گسترده این خبر، مدعی آغاز درگیری میان شیعیان عراق شد. این شبکه با انتشار گزارشی خبر از احتمال افزایش درگیری میان شیعیان عراق داد.

گفتنی اس در سال 2005، سید «محمود الحسنی الصرخی» به طور ناگهانی در شهر "حله" عراق نمایان شد و در مدت زمان بسیار کوتاهی تعدادی دفتر در شهرهای مختلف شیعه نشین عراق افتتاح کرد و پس از اعلام مرجعیت، علیه ارتش اشغالگر آمریکا موضع گرفت. نیروهای وی چند روز بعد در شهر کربلای معلا به تعدادی سرباز آمریکایی حمله کرده و سه تن از آنان را به هلاکت رساندند. پس از آن او ادعای دیدار با امام زمان (عج) کرد که با واکنش شدید مراجع و شیعیان عراق مواجه شد. پس از بررسی سابقه وی، مشخص شد که او نیز از نیروهای سابق سازمان امنیت حزب بعث بوده که با اکنون با همکاری با سازمان اطلاعات سعودی، با هدف تخریب مرجعیت شیعه، پا به عرصه گذاشته است. مدتی بعد ارتش آمریکا دستور پیگیرد قانونی وی را صادر کرد، از همین رو او فورا ناپدید شد. رسانه های خبری در همان زمان اعلام کردند که او به لبنان گریخت.

آيا مصاحب و همراه رسول خدا در غار أبوبكر بود ؟4

فصل پنجم :

آيا  على عليه السّلام  كسى را در باره خارج  شدن

رسول خدا صلّى الله عليه و آله بسوى غار آگاه كرد ؟

از آنجائى كه پيامبر صلّى الله عليه و آله مى خواست خبر رفتن به غار از ديد قريش مخفى بماند ، فقط على عليه السّلام را از اين خبر آگاه نمود و على عليه السّلام به احدى اين خبر را نگفت و قريش را در مورد هجرت رسول خدا صلّى الله عليه و آله در حيرت و بى اطّلاعى كامل باقى گذاشت .

و بخاطر همين اختفاء شديد ، هجرت رسول خدا صلّى الله عليه و آله به مدينه موفّق شد و سعى و تلاش مشركين طغيانگر مكّه در اين باره ناكام ماند .

پيامبر خاتم صلّى الله عليه و آله سه روز در غار بسر برد ، و در اين سه روز ولگردان مدينه در طلب وى سوار بر اسب به همه جا سر مى زدند ، و از قيافه شناسان و راهنمايانى چون كرز بن علقمه خزاعى يارى مى جستند و عبد العزّى فرزند أبوبكر هم اثرى از جاى پاى پدر خود نديد .

بينش پيامبرى در بكار بردن روش اختفاء در هجرت و پنهان شدن سه روزه در غار ، كليد كاميابى در چنين هجرت مباركى بود . و به همين جهت أميرالمؤمنين على عليه السّلام احدى را به رفتن رسول خدا صلّى الله عليه وآله به كوه ثور آگاه نكرد ، و احدى هم نمى توانست به خانه رسول خدا صلّى الله عليه و آله كه از طرف أشرار محاصره شده بود وارد شود .

اما درباره اينكه مى گويند : أبوبكر وارد خانه محاصره شده رسول خدا صلّى الله عليه و آله گرديد و از أميرالمؤمنين عليه السّلام از محلّ اختفاى محمّد صلّى الله عليه و آله سؤال كرد ، اين گفته از ساخته هاى دروغين سياست است كه مدّتى بعد از آن تاريخ بوجود آمد .

و از روايات ساختگى ، رفتن رسولخدا صلّى الله عليه و آله به غار در هنگام روز و از خانه أبوبكر ، آنهم در مقابل ديده تمام مشركين مى باشد (125) .

و از روايات مضحك و خنده آور اين روايت است كه : أبوبكر بر على عليه السّلام وارد شد در حالى كه زنگى در دست داشت و اينكه على عليه السّلام وى را بر جاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله آگاه نمود ، پس أبوبكر با همان زنگ در پى او بيرون رفت و چون پيامبر صلّى الله عليه و آله صداى زنگ او را شنيد و گمان كرد از مشركين است ، در راه رفتن شتاب نمود پس بند كفش وى پاره شد و شصت پاى وى را سنگى شكافت و خون بسيارى خارج شد و أبوبكر صداى خود را بلند كرد و رسول خدا صلّى الله عليه و آله صداى او را شنيد و دانست كيست آنگاه هردو به غار رفتند (126) .

و تمام مسلمانان اين مطلب را صحيح مى دانند كه احدى وارد خانه رسول خدا صلّى الله عليه و آله كه از هر طرف مورد محاصره بود نگرديد (127) .

عدّه اى از مسلمانان به مدينه هجرت كرده بودند ، و پيامبر صلّى الله عليه وآله از بقيّه مسلمانان خواستند تا در آن شب خارج نشوند (128) .

و مسلمانان باقى مانده ، درماندگان و مريضان بودند كه با أميرالمؤمنين على عليه السّلام و زنها كه فاطمه دختر محمّد صلّى الله عليه و آله و فاطمه بنت أسد (مادر حضرت على عليه السّلام )و فاطمه دختر زبير بن عبد المطلّب و امّ ايمن بودند بيرون رفتند .

و أخبار ، همگى اتّفاق دارند كه خاتم رسولان شبانه و دور از چشم كافران خارج شدند و همين مطلب بين تمام مسلمانان مشهور است .

باب سوّم :

وقايعى كه در غار اتّفاق افتاد

فصل أوّل :

غار ثور كجاست ؟

غار ثور همان غارى است كه در قرآن ذكر شده ، و كوه ثور كوهى در مكّه مى باشد (129) و درباره كوه ثور اين آيه نازل شده است :

إلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إذْ أخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِىَ اثْنَيْنِ إذْ هُما

فِى الْغارِ إذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إنَّ اللهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللهُ سَكينَتَهُ

عَلَيْهِ وَ أيَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَرُوا السُّفْلى

وَ كَلِمَةُ اللهِ هِيَ الْعُلْيا وَ اللهُ عَزيزٌ حَكيمٌ (130) .

اگر او ] پيامبر [ را يارى ندهيد ، ] بدانيد كه [ خداوند او را هنگامى كه كافران آواره اش ساختند ، يارى داد ، در حالى كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله يكى از آن دو تن بود و هنگامى كه در غار بودند به رفيق و همسفر خود (يعنى ابن بكر) گفت نترس كه خدا با ماست ; آنگاه خداوند وقار و آرامش خاطر خويش را بر او نازل كرد و با سپاهيانى كه نمى ديديدشان ياريش داد و ] سرانجام [ آرمان كافران را پست گردانيد ; و آرمان الهى است كه والاست ، و خداوند پيروزمند فرزانه است

و چون أطحل بن عبد مناة بن أد بن طابخه (131) در آن كوه بسر مى برد ، آن را كوه ثور أطحل مى ناميدند .

و كوه ثور ، كوهى از كوههاى مكّه است و پشت مكّه ، بر راه يمن (132)قرار گرفته ، و پنج كيلومتر با مكّه فاصله دارد (133) .

پيامبر صلّى الله عليه و آله براى دور شدن از گروههاى مشرك قريش كه در راه شمالى ارتباط دهنده مكّه به مدينه در جستجوى وى بودند از جنوب مكّه به يثرب « مدينه قبلى » هجرت نمود . و از راه يمن در جنوب مكّه حركت كرد ، راهى كه هرگز در مخيّله مردان مكّه خطور نمى كرد .

در روايات آمده است كه : پيامبر صلّى الله عليه و آله خود غار ثور را بوجود آورد و پيش از آن موجود نبود ، و همان طورى كه خداوند متعال آهن را براى داود عليه السّلام نرم كرد سنگ را براى رسول خويش نرم نمود ، پس از آن وارد غار گرديد و در آن سكونت يافت (134) .

و در گذشته جالوت در پى حضرت داود عليه السّلام مى گشت تا وى را به قتل رساند ، آن حضرت وارد غارى عميق شد ، عنكبوت تارى بر دهانه غار تنيد ، و چون جالوت عنكبوت را مشاهده كرد به شهر بازگشت (135) .

داود پيامبر عليه السّلام در غار تنها بود همانند رسولخدا صلّى الله عليه و آله كه در غار تنها بود ، بعد از آن عبدالله بن أريقط بن بكر بوى ملحق شد.

فصل دوّم :

عبدالله بن بكر كيست ؟

بعد از آنكه رسول خدا صلّى الله عليه و آله به كوه ثور رسيد و در آن استقرار يافت ، براى سكونت چند روزه قبل از رفتن به مدينه آن غار را ايجاد كرد . و در كوه ثور احتياج وافر به شخص مورد اعتمادى داشت تا در آوردن آب و غذا و انتقال أخبار بين وى و فاطمه سلام الله عليها و على عليه السّلام آن حضرت را يارى نمايد . زيرا پيامبر صلّى الله عليه و آله مى خواست بداند بعد از هجوم كفّار بر خانه اش چه حوادثى اتّفاق افتاده و با على عليه السّلام و فاطمه سلام الله عليها چگونه برخورد كرده اند ، و چه أخبار تازه اى روى داده است .

و از طرفى سيّد رسولان در رسيدن به مدينه منوّره نياز جدّى به راهنمائى داشت تا وى را از راهى بدانجا برساند كه محلّ عبور و مرور مسافرين نباشد ، و دسترسى پيدا كردن به چنين راهنمائى در شمال مدينه آسانتر از جنوب مدينه و در كوه ثور بود ، زيرا كوه ثور در راه يمن بود ، نه در راه مدينه .

در آن كوهستان وحشتناك ، سيّد پيامبران صلّى الله عليه و آله از خداوند متعال خواست تا در اين امر بزرگ ياريش دهد ، پروردگار عزيز خواسته رسول خود را مستجاب نمود ، و چوپانى امين كه آگاه به راههاى مكّه و مدينه بود و حاضر بود در راه خداى تعالى و رسول او جانفشانى كند بسويش فرستاد .

و چون عبدالله بن أريقط بن بكر در كوه ثور با رسول خدا صلّى الله عليه و آله ملاقات كرد حضرت فرمود : اى فرزند أريقط آيا تو را بر جان خود ايمن بدانم ؟

ابن بكر گفت : بنابراين سوگند به خدا كه تو را حفظ و حراست مى نمايم و احدى را بر تو آگاه نمى كنم ، اى محمّد كجا مى خواهى بروى ؟

محمّد صلّى الله عليه و آله فرمود : يثرب !

ابن بكر گفت : تو را از راهى خواهم برد كه احدى بدان راه نيابد (136) .

عبدالله بن أريقط بن بكر ، مردى مخلص و فداكار در راه اسلام بود و حاضر بود جان خويش را در اين كار الهى فدا نمايد ، و به سبب گفتگوى پيامبر صلّى الله عليه و آله با اين مرد در آن كوه ، ايمان وى به دين زياد شد و در زمره متّقيان صاحب يقين قرار گرفت ، بعد از آنكه از جاهلان شمرده مى شد .

و همين بر خورد پيامبر صلّى الله عليه و آله با عبدالله بن أريقط بن بكر از معجزات الهى بود كه خداوند رحمان به رسول خود موهبت فرمود .

و اين معجزه از معجزه عنكبوت عظيم تر و از معجزه كبوتر وحشى كه گفته اند در مدخل غار لانه كرد و تخم گذاشت (137) بزرگتر بود .

ابن أريقط بن بكر بزرگترين آيت الهى بود كه خداوند تعالى در آن زمان و آن موضوع براى رسول خود صلّى الله عليه و آله بوجود آورد كه او را به اسلام هدايت كرد به نحوى كه خداوند سبحان فرمود :

إنَّكَ لا تَهْدى مَنْ أحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللهَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ

وَ هُوَ أعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ(138)

تو هر كس را كه دوست دارى هدايت نمى كنى ، بلكه خداوند است كه

     هر كس را كه بخواهد هدايت مى كند و او به حال آنانكه قابل هدايتند داناتر است .

قريش از ديرباز عبدالله بن أريقط بن بكر را به عنوان راهنمائى ماهر در راههاى رسيدن به مكّه و مدينه مى شناخت ، و از ملازمان عبادت بتها مى دانست و بنابراين هيچ شكّى از جهت مشركان قريش در بت پرستى و دورى از اسلام اين مرد وجود نداشت . و همين مطلب موجب شد كه بهترين راهنما و واسطه براى بر آوردن نيازهاى پيامبر صلّى الله عليه و آله از جهت خورد و خوراك و نامه رسانى و ساير احتياجات ديگر محسوب شود .

رسول خدا صلّى الله عليه و آله در غار تنها بود و راهنماى وى عبدالله بن أريقط بن بكر گاهى به او سر مى زد ، و زمانى كه هر دو در غار بودند ، كفّار به طرف آنان آمدند .

بنابراين مصاحب رسول خدا صلّى الله عليه و آله در غار و جانفشانى كننده در راه اسلام و كسى كه دوبار براى هجرت بين مكّه و مدينه به سفر پرداخت ، و در هر دو سفر به كاميابى درخشانى دست يافت ، و براى دين وفادارى وافر خود را به اثبات رساند ، همين عبدالله بن أريقط بن بكر بود ، لكن بخاطر خواسته هاى احزاب قريش كه فضائل وى را به نفع أبوبكر سرقت كرد ناشناس باقى ماند .

و بسيارى از مسلمانان مخلص با وجود كارهاى خارق العاده و قهرمانى منحصر به فردشان ناشناس باقى ماندند ، كه نمونه اينها عبّاس بن نضلة انصارى مى باشد ، كه از اصحاب عقبه بود و در جنگ احد به شهادت رسيد ، و عبّاسيان مناقب او را به نفع عبّاس بن عبد المطلّب مصادره كردند (139) .

و همواره حكومتهاى ظالم مردان حزب قريش را مى ستودند ، و حقوق متّقيان را مخفى مى كردند ، و از شنيدن أخبار و جانفشانى هايشان بيزار بودند .

كرز قافى

مشركان قريش به كمك راهنماى خود ، كرز بن علقمه خزاعى جاى پاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله را پيدا نمودند ، و در پى آن رفتند تا به غار رسيدند ، و اين كرز آگاهى كاملى به شناسائى جاى پاى مردم داشت .

كرز گفت : اين جاى پاى محمّد صلّى الله عليه و آله مى باشد كه شباهت بسيارى به قدم موجود در مقام ، يعنى مقام ابراهيم دارد (140) . و كرز قافى جاى پاى أبوبكر را همراه جاى پاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله ذكر نكرد (141).

و در روايت صحيح ، بلاذرى نيز گفتار كرز را درباره جاى پاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله ذكر كرد و حرفى از جاى پاى أبوبكر نزد (142)و عبد العزّى بن أبى بكر نيز به جاى پاى پدر خود در غار برخورد نكرد و اين مطالب نشان مى دهد كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله تنها به غار آمده است . و مسلمانان اين روايت صحيح متواتر را همواره حفظ مى كردند و چون دروغگويان جيره خوار ، در حكومت عمر و عثمان ذكر أبوبكر با رسول خدا صلّى الله عليه و آله را در غار در وسعت بسيار زيادى شايع كردند ، از نظر روايت در اينكه كرز قدم أبوبكر را همراه با قدم رسول خدا صلّى الله عليه و آله ديده است اختلاف پيدا كردند .

و برپا كنندگان سقيفه ، تلاش وافرى در خلق فضائل حسّاس و خطير براى حفظ نظام و نگه داشتن و تثبيت حكومت خود نمودند ، و مهم ترين اين فضائل ، قضيّه حضور أبوبكر در غار بود ، و اين منقبت دروغين ، ستون خلافت أبوبكر و اساسى ترين پايه در حكومت سياسى او گرديد . و از كار افتادن اين فضيلت بى اساس و بيان كذب آن به معنى ساقط شدن آن خلافت و هزيمت آن نقشه و طرح مى باشد .

و أبوبكر درباره قضيّه سقيفه مى گويد : سقيفه اشتباهى فاحش بود (143) .

و عمر بن الخطّاب از سقيفه چنين مى گويد : سقيفه اشتباهى فاحش بود (144) .

و اين مطالب را تنها بر اين اساس گفته اند كه مى دانستند حضور أبوبكر در غار داستانى دروغين است ، زيرا اگر چنين داستانى واقعيّت داشت خود را مستحقّ خلافت مى دانستند .

سپس به تدريج در زمان حكومت أبوبكر دروغ گوئى پيشرفت كرد و أبوبكر حديث : نَحْنُ مَعاشِرَ الأنْبِياءِ لانُوَرِّث (145)

را درست كرد ، در حالى كه اين حديث مخالف قرآن كريم است ، خداوند تعالى مى فرمايد :

وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُودَ و سليمان از داود ارث برد (146)

و هر حديثى كه با قرآن مخالف باشد باطل است و وظيفه داستان سرايان از زمان حكومت عمر بن الخطّاب در ايجاد مناقب براى برپا كنندگان سقيفه و همراهانشان ، و محو فضائل مخالفين ، و سرقت فضائل اصحاب به نفع مردان حزب قريش ، و چسبانيدن رذائل مردان حزب قريش به ساير اصحاب و به رسول خدا صلّى الله عليه و آله خلاصه مى شد .

كعب الأحبار يهودى و تميم دارى نصرانى در مسجد رسول خدا صلّى الله عليه و آله أحاديث دروغين و داستانهاى ساختگى را در زمان حكومت عمر بن الخطّاب ذكر مى نمودند (147) .

فصل سوّم :

آيات غار

آياتى كه در قرآن درباره موضوع غار نازل شدند در اين جملات خلاصه مى شوند (148) :

إلاّ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أليماً وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ وَ لا تَضُرُّوهُ شَيْئاً

وَ اللهُ عَلى كُلِّ شَيْء قَديرٌ .

اگر رهسپار ] جهاد [ نشويد خداوند دچار عذابى دردناك مى گرداندتان و قومى غير از شما را جانشين ] شما  [مى سازد ، و به او زيانى نمى رسانيد ; و خداوند بر هر كارى تواناست .

إلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إذْ أخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِىَ اثْنَيْنِ إذْ هُما

فِى الْغارِ إذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إنَّ اللهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللهُ سَكينَتَهُ

عَلَيْهِ وَ أيَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَرُوا السُّفْلى

وَ كَلِمَةُ اللهِ هِيَ الْعُلْيا وَ اللهُ عَزيزٌ حَكيمٌ .

اگر او ] پيامبر [ را يارى ندهيد ، ] بدانيد كه [ خداوند او را هنگامى كه كافران آواره اش ساختند ، يارى داد ، در حالى كه يكى از آن دو تن بود و هنگامى كه در غار بودند به رفيقش گفت نگران مباش كه خدا با ماست ; آنگاه خداوند آرامش خويش را بر او نازل كرد و با سپاهيانى كه نمى ديديدشان ياريش داد و ] سرانجام  [آرمان كافران را پست گردانيد ; و آرمان الهى است كه والاست ، و خداوند پيروزمند فرزانه است .

إنْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالا وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أنْفُسِكُمْ فى سَبيلِ اللهِ

ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ .

چه سبكبار ، چه سنگين ، روانه شويد و به مالتان و جانتان در راه خدا جهاد كنيد ، كه اگر بدانيد اين برايتان بهتر است .

اين آيات در شأن پيامبر صلّى الله عليه و آله و مصاحب او ، عبدالله بن أريقط بن بكر كه يگانه شخصى است كه هجرت وى با رسول خدا صلّى الله عليه و آله مورد اتّفاق است نازل گرديد .

و چون در روايات هجرت كه در زمان رسول خدا صلّى الله عليه و آله و عصر خلفاء و عصرهاى بعد از آن نقل شده دقّت نمائيم ، اين مطالب را در مى يابيم :

1 ـ اصحاب پيامبر تأييد كرده اند كه اين آيه در باب مناقب أبوبكر نازل نشده است و عايشه دختر أبوبكر نازل نشدن قرآن در شأن أبوبكر را چنين تأييد كرده است :

خداوند در شأن ما آياتى از قرآن نازل نكرده است (149)

و اين مطلب را عايشه در حضور هزاران تن از صحابه در عصر معاويه بيان كرد ، و همگى آنها ادّعاى وى را در اين زمينه تأييد كردند .

بنابراين آيه غار در حق أبوبكر نازل نشده است .

صحابه و تابعين درباره آيه غار چنين گفته اند :

أوّلا : صحابه ادّعاى عايشه را در نازل نشدن آيه اى از قرآن در حقّ أبوبكر تأييد كرده اند .

ثانياً : مؤمن طاق محمّد بن على بن نعمان ، عالم كوفه و شاگرد امام باقر و امام صادق عليهما السّلام مى گويد :

در قرآن آيه غار در حق أبوبكر نازل نشده است .

او قائل به عدم حضور أبوبكر در غار شد ، لذا وى را متّهم به تحريف قرآن نمودند (150) و حكومت هاى ستمگر براى ساقط كردن مخالفين خود عادت به چنين تهمت زدنهائى داشتند .

ثالثاً : محقّق بحرانى مى گويد : آنها كلمه « ألرّسول » را از آيه 40 سوره توبه حذف كردند . ( يعنى از تفسير آيه حذف كردند (151) ) .

مرحوم بحرانى مى خواهد قول به حاضر نبودن أبوبكر در غار را ثابت نمايد ، و اين قول ، قول حاكم در زمان رسول خدا صلّى الله عليه و آله و زمان بعد از وى بود كه همگى بدان ايمان داشتند ، بنابراين از رأى صحابه و تابعين چنين بر مى آيد كه در هجرت با پيامبر صلّى الله عليه و آله أبوبكر حاضر نبوده ، و در قضيّه غار ، آيه اى در شأنش نازل نگرديده است ، و در عصر صحابه أوّلين ، اين مطلب ، بزرگترين جريان مورد قبول بوده است ، زيرا دهها هزار تن از صحابه ساكن مدينه از مهاجر و انصار ، اين روايت عايشه را در اين ميدان صحيح دانسته و با اين تصحيح همگى قضيّه حضور أبوبكر را در غار تكذيب كرده اند . و حال كه مهاجر و انصار ، اين قضيّه را تكذيب كرده اند ، چه كسى مى تواند اين مطلب دروغين را به اثبات برساند ؟ .

و هنگامى كه عايشه ماجراى حضور أبوبكر در غار را تكذيب مى نمايد آيا أبوهريره « كسى كه در آن تاريخ كافر و از أهالى دوس از قبائل يمن بود و در سال هفتم بعد از هجرت مسلمان شد » مى تواند آن را اثبات كند ؟ .

و آيا مغيره كه در طائف به حال كفر بسر مى برد مى تواند ثابتش نمايد ؟ .

2 ـ و شخص ديگرى كه دروغ بودن حضور أبوبكر را در غار اثبات نمود عبد الرّحمن بن أبوبكر است .

عبد الرّحمن در زمان هجرت مردى بالغ و با آن واقعه با تمام جزئيّاتش معاصر بود ، و خود يكى از مشركين جستجو كننده پيامبر صلّى الله عليه و آله در غار مى باشد ، وى در زمان هجرت با اسلام و رسول خدا صلّى الله عليه و آله به شدّت دشمنى مىورزيد ، و به همين سبب در جنگ بدر در صف كافران شركت نمود (152) .

و چون عايشه قائل شد به اينكه آيه اى از قرآن در حق أبوبكر و خانواده او نازل نشده است ، عبد الرّحمن با سكوت خود در مقابل وى و ديگر اصحاب سخنش را تأييد نمود .

و در غير اين صورت عبد الرّحمن به واسطه آيه غار با وى مخالفت مى كرد (153) .

و اتّفاق نظر عايشه و عبد الرّحمن در نازل نشدن آيه اى در حقّ أبوبكر و خانواده اش (154) روايات دروغين حضور أبوبكر در غار و نزول آيه قرآن در حقّ وى را تكذيب مى نمايد .

و فراوانى داستان سرايان ، و جهلشان به شرح حال اصحاب ، و سير جنگ هاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله ، و حوادث تاريخى ، آنان را بر آن داشت تا عبدالله بن أبى بكر را در زمره كمك كنندگان به پيامبر صلّى الله عليه و آله در غار به واسطه آوردن غذا و انتقال أخبار مكّه به پيامبر صلّى الله عليه و آله به حساب بياورند .

و عبد الرّحمن پسر أبوبكر ، با تأييد ادّعاى خواهرش عايشه ، در نازل نشدن آيه اى از قرآن در حقّ أبوبكر ، دروغ بودن حضور أبوبكر در غار را ثابت كرد .

و در حالى كه عبد الرّحمن پسر أبوبكر ، و عايشه دختر أبوبكر ، حضور أبوبكر را در غار تكذيب مى كنند ، آيا لشكريان بنى اميّه مى توانند چنين دروغى را جعل نمايند ؟ .

و هنگامى كه عايشه در مقابل عبد الرّحمن بن أبى بكر و مروان حكم و هزاران نفر از صحابه حاضر در مسجد پيامبر صلّى الله عليه و آله گفت :

آيه اى از قرآن در حقّ ما نازل نشده است (155)

 عبد الرّحمن بن أبى بكر بر اين گفته سكوت كرد ، و مروان بن حكم هم سكوت نمود و ديگر صحابه از اهل مكّه و مدينه نيز سكوت كردند ، و همين سكوتشان دليل موافقتشان با گفتار وى بوده ، و دليلى بسيار قوى بر دروغ بودن أخبار روايت شده درباره حضور أبوبكر در غار مى باشد .

و در صورتى كه عدّه اى از اصحاب اعتقاد به حضور أبوبكر در غار داشتند ، حتماً به واسطه آيه غار و حضور أبوبكر در غار ثور با عايشه به مخالفت مى پرداختند .

و بخاطر ازدياد روز افزون همين دروغها ، اكنون موقعيّت تغيير پيدا كرده است ، به نحوى كه اگر امروز بگوييم آيه غار در حقّ أبوبكر نازل نشده است بسيارى خواهند گفت : مگر اين مصاحبت و همراهى ، از جهت آيه غار در حقّ پيامبر صلّى الله عليه و آله و أبوبكر نمى باشد ؟

و عبارت فوق بيانگر اين است كه بسيارى از حوادث و روايات فعلى را اصحاب با آنكه معاصر رسول خدا صلّى الله عليه و آله بودند در زمان خود توثيق نكرده و مهر صحّت بر آنها نزده اند .

و سخن دار قطنى در اينجا مصداق پيدا مى كند كه :

حديث صحيح در ميان احاديث ، همانند يك تار موى سفيد

در بدن گاوى سياه است (156).

و مصداق سخن رسول خدا صلّى الله عليه و آله نيز همين است كه فرمود : بدون هيچ كم و كاستى از سنّت هاى يهود و نصارى پيروى خواهيد كرد ، تا جائى كه اگر در لانه سوسمارى وارد شدند شما نيز وارد خواهيد شد(157).

و انسان از سخنان عايشه مسرور ، و از جوابهاى مؤمن طاق (158)و محقّق بحرانى و محمّد بن المهدى فاطمى در عقيده اى كه درباره حضور نداشتن أبوبكر در هجرت و غار دارند بسيار خوشحال مى شود .

و بنابراين : عايشه با اعتقاد كامل ادّعا مى كرد كه آيه غار در حقّ أبوبكر نازل نشده است .

و عالم كوفه ، مؤمن طاق مى گويد : آيه در حقّ أبوبكر نازل نشده (159) .

و محقّق بحرانى مى گويد : كلمه « ألرّسول » از آيه 40 توبه را حذف كردند ، و بجاى آن كلمه « عليه » (160) را قرار دادند ، يعنى آنها در تفسير آيه چنين دخل و تصرّفى كردند، زيرا معتقد به عدم تحريف قرآن است.

فصل چهارم :

داخل غار

از سؤالهاى مهم و حسّاس در ماجراى غار اين است كه آيا مهاجمان ، داخل غار را ديدند ؟ و چرا در غار نگاه نكردند با آنكه غار كوچكى بود ؟

بعد از رسيدن كافران به غار ثور ، ابن طفيل به داخل غار نظرى انداخت لكن احدى را نديد (161) زيرا خداوند تعالى در روزى كه وى كافر بود بر چشم او پرده افكند ، به همان نحوى كه بر چشم محاصره كنندگان خانه پيامبر صلّى الله عليه و آله پرده افكنده بود ، و او را در اثناء خروج از خانه مشاهده نكردند .

و اين يكى از معجزات بسيار روشن مى باشد كه خداوند عزّوجل چشم مشركين را از ديدن باز داشت ، و پيامبرش را از هلاكت حتمى نجات داد ، و در صورتى كه در معجزه باز داشتن ديد كافران در اين دو واقعه مختلف خوب دقّت كنيم ، از عظمت الهى مدهوش مى گرديم . و اثر روشن و آشكار خداوند عزيز حكيم را در قضاياى جهان در مى يابيم .

و بخاطر عملكرد نارواى كاخ نشينان بنى اميّه در محو حقائق ، و تغيير سيره پيامبر صلّى الله عليه و آله راويان جيره خوار ، روايات دروغينى را در پوشاندن اين معجزه مهم وضع كردند .

و در يكى از روايات ساختگى چنين آمده است :

قوم در پى او به راه افتادند ، پس خداوند آنان را بازداشت به اين صورت كه عنكبوتى را مبعوث نمود ، و بر غار تارى تنيد ، و آنان را از جستجو مأيوس كرد ، پس باز گشتند در حالى كه در مقابل چشمانشان بود(162) .

در پاسخ مى گوييم : تار عنكبوت مانع ار رؤيت نزديك نمى شود ، زيرا مساحت غار بسيار كوچك بود و همين بيان كننده دروغ بودن قصّه عنكبوت است .

در همان روزى كه جالوت به دنبال داود عليه السّلام مى گشت ، عنكبوت تارى بر غار وى بافته بود ، و داستان سرايان همين روايت را براى غار كوه ثور نيز جعل كردند .

بر خلاف غار كوچك پيامبر صلّى الله عليه و آله ظاهرا غار حضرت داود غار عميقى بود ، و بر دهانه اش تار عنكبوت قرار داشت ، و به سبب همين تار عنكبوت ، جالوت از داخل شدن در غار خودارى كرد .

و علّت جعل اين حديث آن بود كه مى خواستند نقش عظيم عبدالله بن أريقط بن بكر را در ماجراى غار مخفى نمايند .

همان شخصى كه خداوند عزّوجل وى را به عنوان رحمت بر رسول خويش فرستاد ، تا در كارها ياريش كند ، و همراه و مصاحبش گردد ، و امروزه بازديد كننده گان غار بخوبى در مى يابند تار عنكبوت مانع از ديدن داخل غار نمى شود .

خلاصه مطلب آن است كه مشركين طغيانگر قريش در دو جاى مختلف از ديدن رسول خدا صلّى الله عليه و آله باز ماندند .

أوّل : در كنار دَرِ خانه پيامبر صلّى الله عليه و آله موقعى كه از منزل خارج شد و بسوى غار رفت (163) .

دوّم : داخل غار كوه ثور ، در روزى كه به داخل آن نظر كردند ، و چيزى نديدند (164) .

فصل پنجم :

خوراك پيامبر و وسيله هجرت وى به مدينه

عبدالله بن أريقط بن بكر در كوه ثور به چوپانى مشغول بود ، و همين مطلب وى را كمك مى كرد تا بدون هيچ مشقّتى به پيامبر صلّى الله عليه و آله يارى رساند ، و از سوء ظنّ قريش هم به دور بود ، زيرا براى ابن أريقط بن بكر هيچ گونه سابقه روابط با رسول خدا صلّى الله عليه و آله شناخته نمى شد تا شكّ طغيانگران مكّه را برانگيزد .

عبدالله بن أريقط بن بكر از شير گوسفندان خود پيامبر صلّى الله عليه و آله را سيراب مى كرد كه خود غذاى كاملى است و انسان در كوتاه مدّت احتياج به چيزى همراه آن ندارد ، و بر ابن أريقط بن بكر سخت نبود كه براى يك نفر در آن كوه نان تهيّه نمايد .

در خبر آمده است كه أمير مؤمنان عليه السّلام در كوه ثور شبانه از رسول خدا صلّى الله عليه و آله پذيرائى مى كرد (165) و قريش هر كس را كه كمترين علاقه اى به رسول خدا صلّى الله عليه وآله داشت مراقبت مى كرد . و براى أميرالمؤمنين على عليه  السّلام بسيار آسان بود كه مقدارى غذا به عبدالله بن أريقط بن بكر بدهد تا به رسول خدا صلّى الله عليه و آله برساند .

و مطالبى كه درباره فرستادن غذا بواسطه عبدالله بن أبى بكر و اسماء گفته مى شود ، براى مردم آگاه به سيره و تاريخ پيامبر صلّى الله عليه و آله از مطالب ساختگى مضحك شمرده مى شود ، زيرا عبدالله بن أبى بكر از كافران بود ، همانطورى كه نملة مادر وى كافر بود (166) و اسماء به همراه شوهر خويش زبير در حبشه بسر مى برد (167) .

بعلاوه چگونه مى توانستند در خانه اى كه اغلب اعضاى آن از كفّار محارب با خدا و رسول وى بودند غذا بپزند ؟ زيرا در اين خانه أبوقحافه و عبدالله و عبد العزّى ، ( عبد الرّحمن ) و نملة و خواهر أبوبكر ام فروه كه از كافران شمرده مى شدند زندگى مى كردند ، و عبد العزّى از جستجو كنندگان و دنبال كنندگان رسول خدا صلّى الله عليه و آله و اصحاب بشمار مى رفت . و همين مطلب دروغهاى قريش و بنى اميّه را در اين زمينه نقش بر آب مى نمايد .

اما درباره مركب سوارى سفر خاتم الأنبياء صلّى الله عليه و آله و عبدالله بن أريقط بن بكر ، ابن بكر با آن اوصافى كه داشت بسيار راحت مى توانست آنها را تهيّه نمايد ، زيرا كسى در تعقيب وى نبود .

و در حديثى صريح چنين آمده است كه : علىّ بن أبى طالب خود شخصاً دو مركب را تهيّه نمود (168) . يعنى أميرمؤمنان عليه السّلام آن دو مركب را خريدارى نمود و به عبدالله ابن أريقط بن بكر داد تا به مدينه هجرت نمايد ، و در روايات آمده است كه : اثر شمشير على عليه السّلام در كوه ثور موجود است (169) و همين ، رسيدن وى را به غار تأييد و تأكيد مى نمايد .

و رسول خدا صلّى الله عليه و آله همواره بر امام على عليه السّلام چه در مكّه و چه در مدينه اعتماد كامل مى نمود ، و در مقابل اصحاب در هر سفرى وى را ستايش و مدح مى كرد ، و از همين روايات است كه فرمود :

اسلام نصرت پيدا نكرد مگر با مال خديجه و شمشير على

و همچنين فرمود : دست من و دست على در عدالت مساويند (170) .

و نيز فرمود : تو در دنيا و آخرت برادرم هستى .


[124] ـ سيره ابن هشام 121 ج 2 .
[125] ـ تاريخ طبرى ، 100 ج 2 .
[126] ـ تاريخ طبرى ، 102 ج 2 .
[127] ـ تاريخ طبرى ، 102 ، جلد 2 ، تفسير قرطبى ، 21 ، جلد 3 ، تفسير أبى حيّان ، 118 ، جلد 2 ، ألعمدة ، 118
[128] ـ سيره ابن هشام ، 121 ج 2 .
[129] ـ نيل الأوطار ، شوكانى ، 19 ج 6 .
[130] ـ سوره توبه ، آيه 40 .
[131] ـ ألغارات 660 ج 2 ، بحارالأنوار ، 197 ج 11 .
[132] ـ تلخيص معجم البلدان ، 86 ج 2 .
[133] ـ سبيل الهدى و الرّشاد ، صالحى شامى ، 14 ج 1 .
[134] ـ تفسير نور الثّقلين ، ألحويزى ، 317 ج 4 ، بحار الأنوار ، 50 ج 10 .
[135] ـ تفسير طبرى ، 850 ج 2 .
[136] ـ بحارالأنوار ، 69 ج 19 ، أعلام الورى ، طبرسى ، 148 ج 1 ، كمال الدّين ، صدوق ، 56 .
[137] ـ كه صحّتى هم نداشت .
[138] ـ سوره قصص ، آيه 56 .
[139] ـ به سيره ابن دحلان 243 ج 1 ، و تاريخ الخميس 316 ج 1 مراجعه شود .
[140] ـ ألخرائج و الجرائح ، راوندى 144 ج 1 ، مناقب آل أبى طالب ، ابن شهر آشوب ، 111 ج1 ، فتوح البلدان ، بلاذرى 64 ج 1 ، قصص الأنبياء ، راوندى 334 .
[141] ـ ألإصابه 436 ج 5 ، من له رواية فى مسند أحمد ، محمّد بن علىّ بن حمزه ، صفحه 360 .
[142] ـ فتوح البلدان ، بلاذرى 64 ج 1 .
[143] ـ ألسّقيفه جوهرى ، 46 ، بحارالأنوار ، 314 ج 28 .
[144] ـ دعائم الإسلام ، قاضى مغربى ، 85 ج 1 ، خصال ، صدوق ، 171 ، تاريخ طبرى ، 153 ج 5 .
[145] ـ أنساب الأشراف ، بلاذرى ، 79 ج 10 ـ ألرّسائل الكلاميّه ، جاحظ ، 467 .
[146] ـ سوره نمل ، آيه 16 .
[147] ـ تاريخ المدينه ، ابن شبه ، 11 ج 1 ـ شرح نهج البلاغه ، 360 ج 1 ـ أضواء على السنّة المحمّديّه ، 215 .
[148] ـ سوره توبه ، آيات 39 تا 41 .
[149] ـ صحيح بخارى 42 ج 6 ، چاپ دار الفكر بيروت با چاپ افست از روى چاپ دار الطّباعه در استانبول 1410 هـ ، تاريخ ابن أثير ، 199 ج 3 ، ألأغانى 90 ج 16 ، ألبداية و النّهاية ، 96 ج 8 ، ألتّحفة الّلطيفه ، السّخاوى ، 504 ج 2 .
[150] ـ لسان الميزان ، ابن حجر ، 108 ج 5 ، مؤسّسة الأعلمى ، بيروت چاپ دوّم .
[151] ـ ألحدائق النّاضره ، 290 ج 2 .
[152] ـ مختصر تاريخ دمشق ، ابن منظور شرح حال عبد الرّحمن بن أبى بكر ، اُسد الغابة شرح حال عبد الرّحمن بن أبوبكر .
[153] ـ ألبداية و النّهاية ، 96 ج 8 و تاريخ ابن أثير ، 199 ج 3 .
[154] ـ كه در مركز اتّفاقات و حوادث بودند .
[155] ـ صحيح بخارى ، 42 ج 6 ، تاريخ ابن أثير ، 199 ج 3 .
[156] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ، 105 ج 9 ، أضواء على السّنة المحمّديّه ، 193 .
[157] ـ ألجامع الصّغير ، سيوطى 444 ج 2 ، كنز العمّال 183 ج 1 ، تفسير صافى ، كاشانى ، 26 ج 2
[158] ـ لسان الميزان ابن حجر 108 ج 5 ، مؤسّسه أعلمى بيروت چاپ دوّم .
[159] ـ لسان الميزان ، ابن حجر ، 108 ج 5 ، مؤسّسه أعلمى بيروت ـ چاپ دوّم .
[160] ـ ألحدائق النّاضره ، 290 ج 2 .
[161] ـ ألإصابه ، 194 ج 7 .
[162] ـ ألخرائج و الجرائح ، قطب الدّين راوندى ، 25 ج 1 .
[163] ـ دلائل النّبوه، بيهقى، 470 ج2 ـ شرح الأخبار، قاضى مغربى، 260 ج1، بحار ، 72 ، ج 19
[164] ـ ألإصابة ، 194 ج 7 .
[165] ـ تاريخ دمشق ، شرح حال على عليه السّلام به تحقيق محمودى 138 ج 1 ، أعلام الورى 190 ، بحار الأنوار ، 84 ج 19 .
[166] ـ به همين مطلب در آيه دهم ، سوره ممتحنه اشاره شده است ، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ، 270 ج 13 ، چاپ مصر ، 1960 ، عيسى حلبى و شركاء .
[167] ـ ألثّقات ، ابن حبّان ، 23 ج 3 .
[168] ـ بحار الأنوار 70 ، 75 ج 9 ، أعلام الورى ، 63 ، ألإحتجاج ، طبرسى ، 204 ج 1 .
[169] ـ ألأنوار العلويّه ، نقدى ، 175 .
[170] ـ تاريخ بغداد ، 240 ج 7 .

آيا مصاحب و همراه رسول خدا در غار أبوبكر بود ؟3

فصل سوّم :

شكنجه و آزار مسلمانان

أبوبكر و عمر كسانى نبودند كه مانند ساير مسلمانان شكنجه ديده باشند ، بلكه عمر بن الخطّاب ، قبل از اسلام آوردن ، خود مسلمانان را شكنجه مى نمود ، و در آزار رساندن به زنان مسلمان از مهارت خاصّى برخوردار بود .

عمر بن الخطّاب در دوران جاهليّت همواره با زنان مسلمان ستيزه جوئى مى كرد ، و شكنجه دادن زنان مؤمن ضعيفى را كه ياورى در دفاع از خويش نمى يافتند ، به عهده داشت .

روزى أبوبكر به عمر برخورد نمود ، در حالى كه وى كنيز مسلمان بنى مؤمّل (75) را شكنجه مى داد تا دست از اسلام بردارد ، عمر در آنزمان مشرك بود و او را مى زد و چون خسته شد گفت : من از تو معذرت مى خواهم فقط بخاطر خستگى رهايت كردم (76) .

و عمر از وضعيّت خود قبل از مسلمان شدن چنين پرده بر مى دارد :

از اسلام دورى مى جستم و در جاهليّت از شراب جدا نمى شدم و شراب را بسيار دوست داشتم و مايه سرور و نشاط من بود (77) .

امّ عبدالله ، دختر حشمة از روش عمر در زمان جاهليّت چنين مى گويد : از او بلاء و اذيّت و خشونت به ما مى رسيد (78) .

و از كارهاى ديگر او در اين ميدان كه نشانگر سر دسته بودن او در طومار شكنجه گران مسلمانان مى باشد اين است كه ، چون « حتنه » مسلمان شد بسويش حمله برد و او را بشدّت لگدكوب كرد ، و چنان ضربه اى به صورت خواهر مسلمانش زد كه چهره او غرق در خون شد (79) .

فصل چهارم :

آيا رسول خدا صلّى الله عليه و آله به أبوبكر علاقه داشت ؟

زيركان قريش در دو زمينه حسّاس براى مبارزه با پيامبر صلّى الله عليه و آله و اسلام به تلاش برخاستند :

أوّلين زمينه ، مبارزه با پيكر و جان پيامبر صلّى الله عليه و آله كه به صورت آزار رساندن به او ، خويشاوندان و همراهان وى و محاصره اقتصادى قبيله او شكل مى گرفت .

و دوّمين زمينه ، وارد شدن دروغين گروهى از انديشمندان قريش به اسلام تا با روى گردانى از اخلاق اسلامى و مخالفت با ميراث و مقاصد اسلام آنرا از درون از هم بپاشند .

و اين قريشى ها دوبار به دروغ به اسلام روى آوردند : بار أوّل قبل از هجرت بود و روى آوردنشان از روى فريب ، و به اختيار بود ; و بار ديگر بعد از فتح مكّه ، كه اين بار از روى اجبار و نيرنگ بود .

و درباره ازدواج با سرور زنان جهان ، أبوبكر در مدينه منوّره كوشش مى كرد بواسطه روابط خانوادگى به رسول خدا صلّى الله عليه و آله نزديك شود ، ولى رسول خدا دست رد به سينه او زد ، و همچنين عمر بن الخطّاب را نيز رد كرد و فرمود :

امر ازدواج او در دست خداوند سبحان است

و چون أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام از وى خواستگارى نمود ، پيامبر صلّى الله عليه و آله رضايت داد و فرمود : تو دجّال نمى باشى (80)و آنگاه كه أبوبكر و عمر در ازدواج با فاطمه سلام الله عليها يگانه دختر رسول خدا صلّى الله عليه و آله ناكام ماندند ، به روشى ديگر براى نزديك شدن به رسول خدا صلّى الله عليه و آله و بوجود آوردن روابط خانوادگى روى آوردند ، كه با عرضه كردن دختران خود براى ازدواج با وى آشكار گرديد .

پس أبوبكر دختر خود عايشه را بر خاتم الأنبياء عرضه كرد ، و از آن حضرت درخواست نمود تا با وى ازدواج نمايد ، و پيامبر صلّى الله عليه و آله نيز راضى گرديد .

و عمر نيز دختر خود حفصه را بر خاتم الأنبياء عرضه نمود و از حضرت درخواست كرد تا با دختر او ازدواج نمايد ، و پيامبر صلّى الله عليه و آله نيز راضى گرديد (81) .

و اشعث بن قيس زيرك نيز براى نزديك شدن به رسول خدا صلّى الله عليه و آله همين نقشه را كشيد ، و خواهر خود قتيله را بر پيامبر صلّى الله عليه و آله عرضه كرد و پيامبر نيز به ازدواج با وى راضى شد . پس از آن اشعث به اسلام پشت كرد و مرتد گرديد و قتيله نيز همين راه را در پيش گرفت و پيامبر صلّى الله عليه و آله با وى ازدواج نكرد (82) .

بنابراين رابطه پيامبر صلّى الله عليه و آله با أبوبكر و عمر و اشعث رابطه محكمى نبود ، بلكه رابطه اى در حدّ روابط با ديگر مردانى بود كه دختران خويش را به پيامبر عرضه مى نمودند و حضرت نيز قبول مى كرد ، يا در حدّ زنانى بود مانند : ليلا بنت الخطيم اوسى كه خود را براى ازدواج بر پيامبر صلّى الله عليه و آله عرضه مى نمودند (83) .

و أبوسفيان از روى نيرنگ ، در به ازدواج در آوردن دخترش امّ حبيبه با پيامبر صلّى الله عليه و آله سعى نمود ، بعد از آنكه همسر وى در حبشه به كيش مسيحيّت در آمد . و در اين مطلب كامياب شد .

و زينب بنت جحش بعد از آنكه از زيد بن حارثه طلاق گرفت از پيامبر صلّى الله عليه و آله درخواست كرد با او ازدواج كند ، و پيامبر صلّى الله عليه و آله قبول كرد و درخواست او را رد ننمود ، و رابطه همسرى پيامبر صلّى الله عليه و آله با عايشه و حفصه در مدينه ، بعد از هجرت واقع شد ، و قبل از آن هيچ گونه ارتباطى در مدينه بين پيامبر صلّى الله عليه و آله و خانواده أبوبكر و عمر وجود نداشت ، زيرا عايشه در مكّه دخترى خردسال و حفصه در ازدواج خنيس بن حذافه بود .

و پيامبر صلّى الله عليه و آله عايشه و حفصه را بخاطر كارهاى ناروايشان در حقّ وى طلاق داد و پس از آن باز گرداند (84) .

و عمر چون شنيد پيامبر صلّى الله عليه و آله حفصه را بخاطر اخلاق نادرستش طلاق داده بر سر خود خاك ريخت (85) .

و رابطه پيامبر صلّى الله عليه و آله با عثمان نيز چه در مكّه و چه در مدينه رابطه مستحكمى نبود ، و عثمان كه در مكّه اسلام آورد و از آنجائى كه عثمان مثل ابن مسعود و ابوذر كه اسلام خود را آشكار مى كردند و به آن شهادت مى دادند و علناً قرآن را در مكّه مى خواندند با مشركين برخورد نكرد ، بخاطر اسلام آوردن هيچ گونه آزار و شكنجه اى نديد .

و بخاطر روابط صميمانه عثمان با أبوسفيان و عتبه و شيبه دو فرزند ربيعه و حكم بن أبى العاص و سعيد بن العاص و بخاطر انتساب او به بنى اميّه ، پيامبر صلّى الله عليه و آله در مكّه و مدينه كارهاى مهم و راهبردى را به وى نمى سپرد .

و پيامبر صلّى الله عليه و آله روابط آشكار و روشنى داشت ، او جعفر بن أبى طالب را بخاطر سبقت در اسلام و سازش ناپذيزى او در دين و علاقه وافر پيامبر به وى به رياست مسلمانان مهاجر بسوى حبشه گماشت ، و در همان حال عثمان در ميان آنها بود .

اما در مكّه : رسول خدا صلّى الله عليه و آله على عليه السّلام را در بستر خود گذاشت و وى را وكيل خود در باز گرداندن امانات مردم نمود ، و مورد اعتماد و اطمينان خود در رساندن فاطمه سلام الله عليها به مدينه دانست ، و در همان حال هيچ گونه مسئوليّت حسّاس و خطيرى به أبوبكر و عمر و عثمان نداد ، و بلكه خود با ساير مسلمانان به مدينه مهاجرت كردند (86) .

و رسول خداصلّى الله عليه و آله درمكّه به افراد معروفى اعتماد مى كرد ، افرادى كه در أميرالمؤمنين علىّ بن أبى طالب و جعفر بن أبى طالب و بزرگ سرزمين أبطح ، أبوطالب و حمزه بن عبد المطلّب و خالد بن سعيد بن العاص و عمّار بن ياسر و مقداد بن عمرو و زيد بن حارثه و عبدالله بن مسعود و مصعب بن عمير خلاصه مى شدند .

اما دست ناپاك سياست ، فضائل و مناقب بسيارى را از آنها ربود ، و همان فضائل و مناقب را به ناحق به توطئه گران سقيفه سپرد .

أبوطالب ، بزرگ سرزمين أبطح از أوّلين مسلمانان معتقد به اسلام بود كه اسلام خود را آشكار نمى كرد و همين مخفى نمودن ايمان ، وى را قادر ساخت تا مدّتى طولانى در جايگاه خود به عنوان رئيس قريش باقى بماند .

و فرمان پيامبر صلّى الله عليه و آله در اينكه بعضى از مردم اسلام خود را پنهان نمايد و بعضى ديگر علنى كنند آشكار بود ، و اتّخاذ چنين روشى در برابر قريش موفقيّت آميز بود ، و به همين جهت أبوطالب مسلمان ، سالهاى طولانى در پست زمامدارى مكّه باقى ماند ، تا آنكه زمامدارى كفر از تمايل وى به اسلام پرده برداشت و به مسلمان بودن او واقف شد ، پس او را از رياست قريش دور نمود .

و چون مشركين از اين ابتكار عمل پيامبر صلّى الله عليه و آله آگاه شدند ، بر محاصره مسلمانان در شعب أبى طالب به مدّت سه سال پيشى گرفتند ، و اگر معجزه الهى در مسلّط شدن موريانه بر خوردن عهدنامه مشركين و باقى گذاشتن نام خداوند تعالى از آن نبود محاصره مسلمانان ، سالهاى زيادى طول مى كشيد .

و أحاديث نبوى كه نشانگر دشمنى أبوبكر با پيامبر صلّى الله عليه و آله ، و أحاديثى كه در آن رسول أعظم ، أبوبكر را مذمّت كرده است بسيار مى باشند ، و در اينجا به چند حديث اشاره مى نمائيم :

حذيفة بن اليمان روايت مى كند كه : ابابكر و عمر و عثمان و طلحه و سعد بن أبى وقّاص مى خواستند پيامبر صلّى الله عليه و آله را بكشند و تصميم گرفتند او را از گردنه كوهستانهاى تبوك به درّه پرتاب نمايند(87) .

و رسول خدا صلّى الله عليه و آله سرپيچى كنندگان از لشكر اسامه را مورد لعن قرار داد ، كه در ميان سرپيچى كنندگان أبوبكر و عثمان و اسيد بن حضير (88) به چشم مى خوردند .

و پيامبر صلّى الله عليه و آله زنان خود را از عمر و أبوبكر و ديگر كسانى كه در روز شهادت وى مى گفتند او هذيان مى گويد ، بهتر دانست و فرمود : اين زنان از شما بهترند (89).

رسول خدا صلّى الله عليه و آله در روز شهادت خود أبوبكر و عمر و همراهانشان را از منزل بيرون كرد و فرمود :

بلند شويد ( خارج شويد ) (90) .

أبوبكر و عمر در جنگ بدر ، مشركين قريش را ستايش كردند ، و پيامبر صلّى الله عليه و آله از آنان روى گرداند ، و سعد بن عبادة پس از آن سخن گفت و پيامبر صلّى الله عليه و آله را مسرور نمود (91) .

و در جنگ احد ، أبوبكر و عمر و عثمان از ميدان فرار كردند ، و رسول خدا صلّى الله عليه و آله را تنها گذاشتند (92) .

رسول خدا صلّى الله عليه و آله درباره شهداى احد فرمود : بر اين گروه شهادت به نيكى و خير مى دهم .

أبوبكر گفت : آيا ما برادران اينان نيستيم ؟ ما چون اينان اسلام آورديم و چون اينان جهاد كرديم .

رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود : آرى ، لكن نمى دانم بعد از من چه خواهيد كرد .

أبوبكر پى در پى گريه كرد و پس از آن گفت : آيا ما بعد از شما زنده هستيم (93) ؟ و اين از معجزات رسول خدا صلّى الله عليه و آله در برابر أبوبكر و اصحاب وى مى باشد ، و بيان كننده اين مطلب است كه وى قبل از آنها رحلت مى نمايد و آنها كارهاى ناشايسته بسيارى انجام مى دهند .

و أبوبكر مسلمانان را در جنگ حنين مورد حسد قرار داد و گفت : امروز از اين گروه اندك ، شكست نمى خوريم (94) .

پس خداوند تعالى حسد وى را با اين آيه بيان فرمود :

... وَ يَوْمَ حُنَيْن إذْ أعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ (95)

يعنى : ... در روز جنگ حنين آن زمانى كه افزونى جمعيّت ، شما را به تعجّب وا داشت .

و چون أبوبكر مسلمانان را مورد حسدورزى خود قرار داد ، در جنگ شكست خوردند ، پس خداوند تعالى بخاطر دعاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله اين هزيمت را به نصرت و ظفر تبديل كرد .

و أبوبكر در جنگ حنين فرار نمود (96) و أبوبكر در مراسم تدفين پيامبر صلّى الله عليه و آله شركت نكرد ، و براى غصب خلافت شرعى وى كه اختصاص به علىّ بن أبى طالب عليه السّلام داشت ، راهى سقيفه شد (97) .

و أبوبكر فرمان داد تا به خانه فاطمه سلام الله عليها دختر پيامبر صلّى الله عليه و آله حمله كنند ، و اين حمله مسلّحانه ، به كشته شدن وى و فرزندش محسن منجر گرديد (98) .

و مدّتى بعد ، أبوبكر بخاطر اين جنايت ننگين پشيمان شد (99) و چنين گفت : كاش خانه فاطمه را رها مى كردم ، و مردان را وارد بر آن خانه نمى نمودم (100) .

و عايشه از كارهاى خود پشيمان شد و گفت :

اى كاش درختى بودم (101) . و در جاى ديگر مى گويد : اى كاش پاره سنگى بودم (102) . و اى كاش خون حيضى بودم كه دور انداخته مى شدم (103) .

و عمر از روى ندامت و پشيمانى بر اعمال ننگين خود كه در حقّ مؤمنين روا داشته بود چنين گفت : اى كاش بكلّى فراموش مى شدم ، كاش مادر مرا نمى زائيد (104) و خداوند تعالى در قرآن كريم ، گفتار اين پشيمان از كارهاى گذشته را ذكر كرده و مى فرمايد :

... يا لَيْتَنى كُنْتُ تُراباً اى كاش خاك بودم (105) .

باب دوّم :

هجرت رسول خدا صلّى الله عليه و آله

از خانه خود بسوى غار

فصل أوّل :

پيامبر صلّى الله عليه و آله در هجرت بر اختفاء تكيه كرد

مشركين قريش براى نابود كردن رسول خدا دست به توطئه خطرناكى زدند و در آن ، تمام قواى مالى و جانى خود را بسيج نمودند ، و با تمام نيروهاى شيطانى خود سعى در كشتن پيامبر خاتم صلّى الله عليه و آله و دور كردن وى از رسيدن به مدينه منوّره نمودند ، رهبرى مكّه خوب مى دانست رسيدن پيامبر صلّى الله عليه و آله به مدينه و گرفتن زمام امور انصار و مهاجرين چقدر حسّاس و خطير است ، و ارزش جغرافيائى يثرب را در راه تجارت خويش به شام خوب مى دانست ، اضافه بر اين كه يثرب از نيروى انسانى و اقتصادى بسيار بالائى بهره مى برد .

و شيطان با لشكريان قريشى خود در فراهم كردن نقشه هاى لازم براى خاتمه دادن به حيات رسول خدا صلّى الله عليه و آله و نابود كردن نشانه هاى رسالت آسمانى شركت نمود ، و در برابر اين لشكركشى بزرگ و برنامه هاى خصمانه ، پيامبر خاتم صلّى الله عليه و آله براى نجات از اين توطئه ، به قدرت الهى اعتماد كامل نمود ، و با نهايت اختفاء قدم در اين راه گذاشت .

و بنابراين روش مبتنى بر كتمان اسرار و اختفاء ، تا جائى كه ممكن بود تعداد كمترى در اين برنامه شركت كردند ، و بر گوشه هاى پنهان هجرت كسى جز پيامبر صلّى الله عليه و آله و على عليه السّلام و عبدالله بن أريقط بن بكر (106) اطّلاع پيدا نكرد .

و اما على عليه السّلام وصىّ رسول خدا صلّى الله عليه و آله و مورد اعتماد وى در برگرداندن امانتها به صاحبانشان و آوردن فاطمه سلام الله عليها به مدينه بود و ابن أريقط بن بكر راهنماى پيامبر صلّى الله عليه و آله بود كه آن حضرت وى را براى محافظت از جان خود و رساندن وى به مدينه به سلامتى و عافيت برگزيده بود . و عبدالله ابن أريقط بن بكر در كوه ثور به چوپانى گوسفندان اشتغال داشت و به زمينهاى مكّه و راه هاى رسيدن به مدينه بخوبى آگاه بود و چون مشركين قريش از وجود روابط جديد بين رسول خدا صلّى الله عليه و آله و عبدالله بن أريقط ابن بكر آگاهى نداشتند ، مى توانست رسول خدا صلّى الله عليه و آله را در غار خود زيارت و از شير گوسفندان گلّه خويش ، وى را سيراب نمايد ، و برايش غذا بياورد و بدون هيچ مانعى از جانب مشركين قريش خبر رسانى بين محمّد صلّى الله عليه و آله و على عليه السّلام را انجام دهد .

و درباره اين گفتار كه گفته مى شود : خبر هجرت بين أبوبكر و برده او ابن فهيره و فرزندان او عبدالله و عايشه و أسماء و همسر او امّ رومان و پسر عموى او طلحة بن عبدالله و زبير بن عوام و صهيب رومى و عثمان بن عفان پخش شده بود، مى گوييم اين خبر از دروغ هاى بزرگ دولت امويان است كه بدون هيچ منطقى فقط بخاطر علاقه شديدشان به اين گروه ، فضائلى را چون فضائل اهل بيت عليه السّلام برايشان درست مى كردند ، در حالى كه طلحه در شام بود (107) و اسماء دختر أبوبكر به همراه شوهر خود ، زبير بن العوام در حبشه بسر (108) مى برد .

فصل دوّم :

هجوم مسلّحانه بر خانه رسول خدا صلّى الله عليه و آله

بعد از سايه افكندن شب ، گروه قريش از تمام اطراف به خانه رسول خدا يورش بردند ، و در خانه رسول خدا صلّى الله عليه و آله تنها دختر وى فاطمه سلام الله عليها و على عليه السّلام و زنانى ديگر حضور داشتند .

و چون آن گروه سلاح به دست مى خواستند از ديوار بالا روند فرياد زنان بلند شد ، عدّه اى از مهاجمين ديگران را از اين كار باز داشتند و گفتند : عربها بالا رفتن شبانه از ديوار دختران عمو را كه فرياد مى زنند و كمك مى طلبند ، ننگ و دشنامى آشكار مى دانند .

در اينجا مهاجمين قرار گذاشتند محاصره خانه را تا صبح بسيار شديد نموده و چون صبح طلوع كند به خانه وارد شوند .

« و قريش بر قتل رسول خدا صلّى الله عليه و آله هم آهنگ شدند و گفتند امروز ديگر كسى كه تاب و توان نصرت او را داشته باشد وجود ندارد زيرا أبوطالب از دنيا رفته است » . پس همگى بر آن شدند تا از هر قبيله جوانى نورس آورده و اطراف رسول خدا صلّى الله عليه و آله گرد آورند و با هم ضربه اى چون ضربه شمشير يك مرد بر او وارد آورند ، تا بنى هاشم قدرتى بر دشمنى با تمام قريش نداشته باشد .

پيامبر صلّى الله عليه و آله از على در خواست نمود تا در رختخواب وى با همان رو أنداز و در همان جاى خواب بخوابد ، تا مشركين فكر كنند او رسول خدا صلّى الله عليه و آله است ، و كسانى كه به خانه رسول خدا هجوم بردند : أبوجهل و حكم بن أبى العاص و عتبة بن أبى معيط و نضر بن حارث و اميّة بن خلف و ابن الغيطلة و زمعة بن الأسود و طعيمة بن عدى و أبولهب و أبى بن خلف و نبيه و منبه دو فرزند حجّاج و عمرو بن العاص و خالد بن وليد و عكرمه بن أبى جهل و معاوية بن أبى سفيان بودند .

و وسيله كشتن ، آسان ترين روش ظالمانه براى رسيدن مجرمان به اهداف خود و سريع ترين روش براى نابود كردن صداى حق وعدالت بود .

روش قريش در پايان دادن به حيات رسول خدا صلّى الله عليه و آله شبيه به روش يهود در قتل عيسى عليه السّلام بود و اين همان روش فريبكارانه يهود جزيرة العرب براى كشتن رسول خدا صلّى الله عليه و آله مى باشد .

در اينجا يك علامت سؤال ذهن رابه خود مشغول مى نمايد :

چرا مهاجمين تا صبح صبر كردند و شبانه هجوم نبردند ؟

جواب سؤال فوق اين است كه :

عدّه اى به ديگران گفتند : كه در عرب لكّه ننگى است كه درباره ما اين سخن گفته مى شود كه از ديوار خانه دختران عمو بالا رفته ايم (109)زيرا فاطمه سلام الله عليها در خانه پيامبر صلّى الله عليه و آله بود .

بنابراين فاطمه سلام الله عليها دو بار شاهد هجوم بر خانه خود بود ، يك بار در مكّه و به رهبرى أبوجهل و بار ديگر در مدينه ، به رهبرى عمر و عدّه اى از مهاجمين چون معاويه بن أبى سفيان و ابن العاص و خالد بن وليد و عكرمه بن أبى جهل در هر دو حمله شركت داشتند .

و حضرت زهرا سلام الله عليها در حمله أوّل نجات يافت ، لكن در ديگرى به شهادت رسيد (110).

پيامبر أكرم صلّى الله عليه و آله اصحاب خود را فرمان داده بود تا به مدينه هجرت نمايند و أوّلين نفرى كه به مدينه رسيد أبوسلمه بن عبد الأسد بود و بعد از او عامر بن ربيعة هم پيمان بنى عدى و همسرش ليلى بنت أبى حشمة مهاجرت نمودند و سپس عبدالله بن جحش به همراه برادرش أبو أحمد و تمام خاندان خود .

و بدين صورت در خانه آنها در مكّه بسته شد و به همين ترتيب اصحاب پى در پى بسوى مدينه رهسپار شدند ، آنگاه عمر بن الخطّاب و عياش بن أبى ربيعة هجرت كردند و در قبيله اى به نام بنى عمرو بن عوف منزل كردند (111) .

أبوجهل بن هشام و حارث بن هشام برادران عيّاش از طرف مادر بودند ، در مدينه نزد وى آمدند و از روى فريب گفتند :

مادرت نذر كرده است تا زمانى كه بر نگشته اى زير سايه نرود و شانه بر موى خود نزند . عيّاش از سخن برادران خود متأثّر شد و بازگشت ، پس آن دو او را به زندان افكندند و شكنجه دادند و اصحاب به هجرت مشغول بودند (112) .

فصل سوّم :

خوابيدن على عليه السّلام در بستر پيامبر صلّى الله عليه و آله

على عليه السّلام بر تخت خواب رسول خدا صلّى الله عليه و آله خوابيد و كفّار مهاجم مشغول سنگ انداختن به وى شدند و على عليه السّلام زير رو انداز رسول خدا صلّى الله عليه و آله به راست و چپ مى غلطيد ، و در همان شب خداوند تعالى به جبرئيل و ميكائيل وحى نمود كه براى يكى از شما دو نفر مردن را مقدّر كردم كدام يك از شما ديگرى را بر خود مقدّم مى دارد و خود را فداى ديگرى مى كند ؟ پس هر دو زنده بودن خود را برگزيدند.

خداوند وحى نمود چرا مانند على بن أبى طالب نمى باشيد ؟

بين او و محمّد برادرى برقرار كردم و عمر يكى را بيشتر از ديگرى قرار دادم ، پس على مردن را انتخاب كرد و ماندن را براى محمّد صلّى الله عليه و آله ترجيح داد و در جايگاه وى خوابيد ، فرود آئيد و او را از گزند دشمن محافظت نمائيد .

آنگاه جبرئيل و ميكائيل فرود آمدند و يكى از آن دو نزديك سر و ديگرى نزديك پاى حضرت نشستند و مشغول محافظت از وى در برابر دشمن شدند و سنگها را از وى دور مى كردند در حالى كه جبرئيل مى گفت : خوشا به حال تواى فرزند أبوطالب ، چه كسى مانند توست ؟ خداوند به خاطر تو بر ملائكه هفت آسمان مباهات مى نمايد .

و پيامبر صلّى الله عليه و آله بسوى غار رفت و در همان جا مخفى شد ، و مشركين قريش نزديك رختخواب پيامبر صلّى الله عليه و آله آمدند و على را هدف پرتاب سنگهاى خود نمودند همانگونه كه پيامبر صلّى الله عليه و آله را با سنگ مى زدند ، وى سر خود را در جامه پيچيده بود و خارج نمى كرد و به طرف راست و چپ مى غلطيد تا آنكه سپيده صبح طلوع نمود آنگاه بسوى او هجوم آوردند .

وقتى على عليه السّلام چشم باز كرد و ديد خالد بن وليد از پيش و بقيّه پشت سر او با شمشيرهاى برهنه حركت مى كنند ، از جاى برخاست و خالد را به گوشه اى برد و دست او را گرفت در حالى كه خالد مانند شتر بچه اى دست و پا مى زد و چون شتر فرياد مى كشيد پس على عليه السّلام شمشير را از دستش گرفت و با همان شمشير بر آنان حمله كرد و آنها چون گوسفندان به بيرون خانه فرار كردند ، و چون در چهره او نگاه كردند متوجّه شدند او على عليه السّلام است .

گفتند : تو كه على هستى !

حضرت فرمود : من على هستم .

گفتند : ما با تو كارى نداريم رفيق تو كجاست ؟

فرمود : به او گفتيد از ما دور شو او هم از شما دور شد (113) .

خطيب مى گويد : خوابيدن على عليه السّلام بر رختخواب محمّد صلّى الله عليه و آله و پوشيدن لباس او و عمل كردن به نحوى كه نشان دهد او رسول الله صلّى الله عليه و آله است بزرگترين دليل بر خلافت و جانشين بودن على عليه السّلام براى خاتم أنبياء مى باشد (114) .

و اين آيه درباره خوابيدن على عليه السّلام بر رختخواب پيامبر صلّى الله عليه و آله نازل شد :

وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَ اللهُ رَءُوفٌ بِالْعِبادِ(115)

يعنى : بعضى مردانند كه از جان خود در راه رضاى خدا در گذرند و خدا دوستدار چنين بندگان است .

و علماء تائيد كرده اند كه اين آيه در شأن على عليه السّلام نازل شده است (116) .

و على عليه السّلام خود را براى كشته شدن آماده كرده بود (117) .

فصل چهارم :

خروج پيامبر صلّى الله عليه و آله بسوى غار

و در همان شب خداوند تعالى به رسول خود اجازه داد تا هجرت نمايد و در اين ميدان وى را مساعدت و يارى نمود .

و چون مى خواست خارج شود آياتى از سوره ياسين را تلاوت نمود :

وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أيْديهِمْ سَدّاً ، وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً ،

فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ (118) .

و از منزل خارج شد در حالى كه او را نمى ديدند ، حضرت مقدارى خاك بر سر محاصره كنندگان منزل خود ريخت ، و اين بزرگترين معجزه پيامبر صلّى الله عليه و آله است كه در آن ايّام مشاهده شد ، و بخاطر آن ذهن مشركين قريش حيران و عقل آنان از تفسير آن عاجز گرديد ، زمانى كه محاصره كنندگان منزل رسول خدا صلّى الله عليه و آله طغيانگران و بزرگان مكّه بودند ، يعنى همان كسانى كه قريش لحظه اى در پيرويشان از كفر شك نمى كردند ، چگونه چنين مطلبى پيش آمد ؟ .

پيامبر صلّى الله عليه و آله به تنهائى به غار ثور مى روند ، و هيچگونه تمايلى به همراه بردن احدى از مسلمانان نداشتند ، و با وجود داشتن معجزه اى عظيم كه بصورت پوشيده ماندن از ديده ها نمودار مى شد هيچ احتياجى به همراه بردن كسى پيدا نمى كردند .

و أخبار اتّفاق دارند كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله شبانه بسوى غار رفت (119) .

امّ هانى دختر أبوطالب عليه السّلام مى گويد :

رسول خدا صلّى الله عليه و آله بدون آنكه كسى متوجّه وى شود از خانه خود خارج گرديد ، و خاك را بر سر مشركين قريش ريخت ، و به خانه من وارد شد ، و چون صبح شد پيامبر صلّى الله عليه و آله رو به من كرد و فرمود :

بشارت يابى ، اى امّ هانى ! اين جبرئيل است كه خبر مى دهد خداوند على عليه السّلام را از دست دشمن خود نجات داد .

و رسول خدا صلّى الله عليه و آله صبحدم به غار ثور تشريف برد و در آنجا سه روز اقامت گزيد ، و چون مشركين از جستجوى او در مانده شدند پيامى براى على عليه السّلام فرستاد و در آن اوامر و دستورات خويش را بيان فرمود (120) .

اين روايت بيان مى كند كه خاتم أنبياء صلّى الله عليه و آله از خانه خود به خانه امّ هانى رفته و پس از مدّتى به تنهائى از آنجا به غار ثور رفت و أبوبكر هم با وى همراه نبود ، و در ظلمت و تاريكى هوا بى آنكه احدى او را ديده باشد از خانه امّ هانى خارج شد .

و ذكر شده است كه امّ هانى بعد از وفات پدرش أبوطالب در خانه وى سكونت نمود ، اين خانه همان خانه اى است كه در زمان أبوطالب ، بزرگ سرزمين أبطح ، مركزى براى اسلام و مسلمين بود ، و تا زمان ازدواج مبارك رسول خدا صلّى الله عليه و آله با خديجه سلام الله عليها آن حضرت در همان خانه بسر مى برد .

و در همين خانه ، على بن أبى طالب و برادرش جعفر ، قبل از هجرتش به حبشه پرورش يافتند .

امّ هانى دختر أبوطالب ، از غارى كه سيّد رسولان در آن مخفى شده بود و از محلّ آن اطّلاعى نداشت و نمى دانست راهى كه پيامبر صلّى الله عليه و آله براى رسيدن به مدينه طى كرد كدام راه بود ، و حتى از وقت دقيق هجرت مبارك وى نيز سؤالى نكرد .

پيامبر صلّى الله عليه و آله در آخر ماه صفر از مكّه هجرت نمود به نحوى كه در آسمان روشنى ماه به چشم نمى خورد . اما در اين كه سيّد رسولان در آن تاريكى سهمگين چگونه كوچه هاى باريك شهر را مى ديد ، بايد به قدرت شريف آن حضرت ، در ديدن شبانه او كه همانند ديدن در روز بود مراجعه كرد (121) .

و سيّد رسولان صلّى الله عليه و آله پشت سر را مى ديد به همان نحو كه مقابل را مشاهده مى نمود و اين از معجزات عظيمى است كه خداوند به رسول خود عطا كرده بود (122) و چون طغيانگران مكّه فكر مى كردند پيامبر صلّى الله عليه و آله در خانه و در بستر خويش خوابيده است و تاريكى هوا هم مانع از ديدنشان مى شد ، رسول خدا صلّى الله عليه و آله به تنهائى كوچه هاى مكّه را طى مى كرد و به خانه أبوطالب سرى زد و به تنهائى بسوى غار خارج شد .

بنابراين دو خبر كه درباره رفتن آن حضرت از خانه خويش بسوى غار موجود است و از اين نظر كه پيامبر صلّى الله عليه و آله همراهى نداشت متّفق مى باشند ، لكن يكى از آن دو مى گويد كه حضرت گذرى نيز به خانه امّ هانى داشته است .

و جمع بين اين دو خبر ، اين اعتقاد را كه حضرت شبانه بسوى غار رفته دفع مى نمايد . و از طرفى چون مشركين به دنبال حضرت بودند و تلاش جدّى در دستيابى به وى را داشتند ، وقت صبح هم در مكّه حضور نداشت . و به اتّفاق أخبار ، أبوبكر نمى دانست رسول خدا صلّى الله عليه و آله مى خواهد در اين شب خارج شود (123) و در آن زمان أبوبكر از مهاجرين مكّه بود كه همراه با عمر بن الخطّاب و ديگر مسلمانان بدان شهر هجرت نموده بود و در مكّه حضور نداشت (124)و معمولا أبوبكر و عمر با يكديگر به اينجا و آنجا سر مى زدند و تا مى توانستند از يكديگر جدا نمى شدند .


[75] ـ گروهى از بنى كعب بودند .
[76] ـ سيره ابن دحلان 339 ج 1 ، سيره ابن هشام 211 ج 1 ، ألسّيرة الحلبيّه ، 300 ج 1 ، ألمحبر 184 ، سيره ابن كثير 493 ج 1 .
[77] ـ سيره ابن دحلان 371 ج 1 .
[78] ـ عبقريّة عمر ، ألعقّاد ، 32 .
[79] ـ طبقات ابن سعد 191 ج 2 .
[80] ـ مجمع الزّوائد ، هيثمى 204 ج 9 طبقات ابن سعد 12 ج 8 ، ألإصابه 374 ج 8 .
[81] ـ اُسد الغابه ، ابن أثير ، 65 ج 7 .
[82] ـ طبقات ابن سعد 148 ج 8 .
[83] ـ طبقات ابن سعد 150 و 151 ج 8.
[84] ـ اُسد الغابة ، ابن أثير ، 65 ج 7 ، عيون الأثر 384 ج 2 ، أنساب الأشراف 561 ج 2 .
[85] ـ اُسد الغابة 66 ج 7 .
[86] ـ سيره ابن هشام 121 ج 2 .
[87] ـ كتاب المحلّى ، ابن حزم اندلسى 225 ج 11 .
[88] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد 52 ج 6 .
[89] ـ كنز العمّال ، متّقى هندى 138 ج 3 .
[90] ـ مسند أحمد 225 ج 1 ، صحيح مسلم در آخر وصاياى پيامبر 232 ج 1 ، صحيح بخارى باب جوائز الوفد از كتاب جهاد و سير 118 ج 2 .
[91] ـ ألسّيرة النّبويّه ، ابن كثير 391 و 395 ج 2 ، دلائل النّبوه 106 ج 3 ، سيره ابن دحلان 313 ، ج 1 ، صحيح مسلم 1403 و 1404 ج 3.
[92] ـ شرح نهج البلاغه ، ابن أبى الحديد 293 ج 13 و 15 ج 22 ، تفسير روح المعانى آلوسى 99  ج 4 ، طبقات ابن سعد 155 ج 3 ، تاريخ الإسلام ، ذهبى ، كتاب ألمغازى 191 .
[93] ـ ألموطأ ، مالك بن أنس 236 ، كتاب الجهاد ، باب الشّهداء فى سبيل الله ، حديث 995 .
[94] ـ مغازى الواقدى 890 ج 2، تفسير كشّاف، زمخشرى 259 ج 2، تاريخ أبى الفداء 208 ج1.
[95] ـ سوره توبه ، آيه 25 .
[96] ـ مغازى ألواقدى 904 ج 2 ، ألبداية و النّهاية 374 ج 4 ، تاريخ الخميس 102 ، ألسّيرة الحلبيّه ، ألشّافعى 109 ج 3 .
[97] ـ مسند أحمد 62 ج 2 سنن البيهقى 409 ج 3 .
[98] ـ ألعقد الفريد 259 ج 4 ، تاريخ أبى الفداء 156 ج 1 .
[99] ـ تاريخ يعقوبى 137 ج 2 ، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد 15 ج 6 ، ألإمامة و السّياسة 18  ج 1 ، ألشّيخان ، البلاذرى 232 .
[100] ـ تاريخ طبرى 3 ج 4 ، ألصّراط المستقيم ، علىّ بن يونس العاملى 2962 .
[101] ـ مسند ابن راهويه 40 ج 2 .
[102] ـ شرح الأخبار ، قاضى مغربى صفحه 71 ج 2.
[103] ـ مستدرك سفينة البحار ، نمازى صفحه 479 ج 2.
[104] ـ ألكافئه ، شيخ مفيد ، صفحه 46 ، بحار الأنوار 95 ج 31 ، كنز العمّال 345 ج 6 .
[105] ـ سوره نبأ ، آيه 40 .
[106] ـ راهنماى راه رسول خدا صلّى الله عليه و آله .
[107] ـ طبقات ابن سعد 173 ج 3 .
[108] ـ ألثّقات ، ابن حبّان 23 ج 3 .
[109] ـ ألرّوض الأنف 229 ج 2 ، ألسّيرة الحلبيّه 28 ج 2 ، سيره ابن هشام 127 ج 2 ، تاريخ الهجرة النّبويّه ، ألبيلاوى 116 .
[110] ـ به كتاب نظريّات الخلفتين اثر همين نويسنده ج 1 ، باب بيت فاطمه سلام الله عليها مراجعه نماييد .
[111] ـ سيره ابن هشام 121 ج 2 .
[112] ـ تاريخ ابن أثير ، 101 ، 102 ، 103 .
[113] ـ أمالى شيخ صدوق 82 ج 2 ، 83 ، تاريخ يعقوبى 39 ج 2 ، ألنّور و البرهان ، ابن صباغ مالكى چاپ كراچى .
[114] ـ علىّ بن أبى طالب ، عبدالكريم الخطيب ، 106 و 105 .
[115] ـ سوره بقره ، آيه 207 .
[116] ـ سوره بقره ، آيه 207 ، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ، 262 ج 13 .
[117] ـ أمالى شيخ طوسى 62 ج 2 و بحار الأنوار 56 ج 19 .
[118] ـ سوره يس ، آيه 9 .
[119] ـ مسند أحمد 103 ج 3 ، تاريخ طبرى 102 ج 2 ، تفسير قرطبى 21 ج 3 .
[120] ـ حلية الأبرار ، هاشم بحرانى ، 106 ج 2 .
[121] ـ ألوفاء بأحوال المصطفى ، 349 ، تاريخ الإسلام ، 272 ج 2 ، دلائل النّبوه ، بيهقى ، 75 ج 6 ، صحيح بخارى ، 184 ج 1 ، سنن نسائى ، 92 ج 2 ، حلية الأولياء 309 ج 6 ، مسند أحمد ، 3103 .
[122] ـ همان مصادر .
[123] ـ تفسير قرطبى 21 و 25 ج 3 ، ألبحر المحيط ، أبوحيّان 108 و 122 ج 2 ، تاريخ طبرى 102 ، ج 2 .

حق دانستن زناي با محارم!؟ از لوازم جهان بینی روشنفکری نئولیبرالیست


جرياني که در ايران روشنفکري ديني ناميده مي‌شود و سابقه و پيشينه آن به بيش از صد سال قبل بر مي‌گردد در تلقي خود از روشنفکري، نوعا به همين معناي تخصصي روشنفکري نظر داشته است. به طور خاص جرياني که در سال‌هاي آغازين دهه 1360 در ايران با محوريت عبدالکريم سروش تاسيس گرديد و ماهيتي تماما نئوليبراليستي [در حوزه‌هاي مباحث اقتصادي و سياسي و اخلاقي و فرهنگي] و صبغه‌اي شديداً نئوپوزيتيويستي [در قلمرو مباحث معرفت شناسي] داشت.
پایگاه 598 - حمید خرسند / در اواخر سال 1368 ش زماني که بيش از يک سال از انتشار سلسله مقالات «تئوري قبض و بسط تئوريک شريعت» گذشته بود و در روزهايي که «حسين حاج فرج دباغ» معروف به عبدالکريم سروش هنوز نقاب از چهره نيفکنده بود و ذات منافق خود را آشکار نکرده بود و در حالي که برخي عزيزان و انديشوران عرصه ي نظر و فرهنگ اشارات و دلالت‌هاي محتواي التقاطي و غير ديني نهفته در مقالات سروش را حمل بر صحت مي‌کردند و مي‌گفتند: «اگر کسي بر سروش نقدي بنويسد و يا حتي از او سوالي بکند موجب هل دادن او به سمت ضد انقلاب و از مصاديق بازي کردن با آبروي مؤمن است».


بودن متفکران تيزبين ژرف انديش دليري که علي رغم فضاي رعب و وحشت و ترور شخصيتي که عبدالکريم سروش و اعوان و انصار صاحب منصب و شاگردان و مريدانش عليه هر صداي منتقد و حق گو ايجاد کرده بودند، به ميدان آمدند و با ارائه نقدهاي فلسفي و کلامي و طرح مباحث جدي نظري، باطن فلسفي و کلامي و طرح مباحث جدي نظري، باطن التقاطي اومانيستي- سکولاريستي آراء سروش را عيان کردند و نيز بر اين نکته تاکيد کردند که عبدالکريم سروش در حقيقت حلقه‌‌اي است از زنجيره ي جريان مدرنيست باطناً غيرديني ظاهرا دين دار منافق صفتي که خود را «روشنفکر ديني» مي‌نامد و به ويژه از ابتداي دهه 1360 با سردمداري عبدالکريم سروش به نيروي اصلي پيشبرد بستر سازي و جاده صافي کني براي تحقق سلزه ي نئوليبراليسم از طريق پيشبرد تهاجم فرهنگي و پس از آن جنگ نرم و تضعيف بنيان‌هاي اعتقادي جامعه ايران و نظام اسلامي بدل گرديده است.

درباره ي مفهوم «روشنفکري ديني»

اگر دين را در معناي اصيل و حقيقي آن در نظر بگيريم که به معناي پذيرش ولايت الهي و ايمان قلبي و انجام عمل صالح و معرفت مبتني بر وحي آسماني و تبعيت از دستورات و احکام آسماني است و صورت کامل و اصيل دين در اسلام ظاهر گرديده است و اگر روشنفکري را نيز در معناي اصيل و دقيق و مصطلح و تخصصي آن [و نه در تعاريف افواهي و يا اعتبارات مختلفي که در خصوص اين عبارت، بيان مي‌گردد] در نظر بگيريم روشنفکري به عنوان سخنگويي و نمايندگي جهان بيني عصر ظلماني به اصطلاح روشنگري است و جوهر جهان بيني عصر روشنگري [جهان بيني عصر به اصطلاح روشنگري خود چکيده و صورت فرموله شده ي مدرنيته است] و مدرنيته، اومانيسم و نفي ولايت الهي و اثبات ولايت نفس اماره است. از اين منظر کاملاً روشن است که ذات روشنفکري [که مويد و مثبت ولايت نفس اماره و خود بنيادي نفساني است] در تقابل کامل با گوهر دين قرار دارد و تعبير روشنفکري ديني در صورتي که مبناي اين تعبير، معناي اصيل و حقيقي دين و معناي تخصصي و اصيل روشنفکري باشد؛ مثل تعبير «يخ داغ» است.

جرياني که در ايران روشنفکري ديني ناميده مي‌شود و سابقه و پيشينه آن به بيش از صد سال قبل بر مي‌گردد در تلقي خود از روشنفکري، نوعا به همين معناي تخصصي روشنفکري نظر داشته است. به طور خاص جرياني که در سال‌هاي آغازين دهه 1360 در ايران با محوريت عبدالکريم سروش تاسيس گرديد و ماهيتي تماما نئوليبراليستي [در حوزه‌هاي مباحث اقتصادي و سياسي و اخلاقي و فرهنگي] و صبغه‌اي شديداً نئوپوزيتيويستي [در قلمرو مباحث معرفت شناسي] داشت نيز دقيقاً‌نظر به معناي تخصصي روشنفکري داشته و در نظر و عمل ديانت را به مسلخ مدرنيته و مشهورات مدرنيستي نئوليراليستي برده و مي‌برد تحت عنوان «روشنفکري ديني» انديشه التقاطي باطنا مدرنيستي و خصوصا نئوليبراليستي را در ظاهري از برخي تعابير و الفاظ ديني پنهان کرده و منافقانه اغراض خاص نئوليبراليستي را دنبال مي‌نمايد. روشنفکري التقاطي ظاهرا و به اصطلاح ديني ايران که يک جريان آشکارا منافق [نفاق نئوليبراليستي] است نيرو و مجري اصلي پيش برنده پروژه ي تهاجم فرهنگي و جنگ نرم دشمن مستکبر نئوليبراليست عليه نظام اسلامي در ايران است. روح و جان و باطن روشنفکري به اصطلاح ديني، مدرنيستي و اومانيستي فلذا مشرکانه و ضد ديني است اما سردمداران و ايدئولوگ‌هاي روشنفکري به اصطلاح ديني نئوليبرال ايران اغلب مي‌کوشند تا اين ماهيت غير ديني و حتي ضد ديني را پنهان نمايند.

ايدئولوگ اصلي روشنفکري التقاطي منافق نئوليبراليست به ظاهر ديني ايران از سال‌هاي دهه 1360 ش تا امروز عبدالکريم سروش مي‌باشد. او تدريجاً و از نيمه سال‌هاي دهه 1370 ش پرده از اغراض نئوليبراليستي  و ضد ديني ديني خود را برداشت و در فتنه ي سال 1388 همراه منافقان فراري ديگري چون: عطاء الله مهاجراني، محسن مخملباف،‌ محسن سازگارا [که همگي از شاگردان و مريدان و همپالگي‌هاي او در صفوف روشنفکري به اصطلاح ديني نئوليبراليست ايران بودند] نقاب نفاق را به طور تام و تمام کنار گذارده و پرده از اغراض و آراء ضد ديني خود و تماميت روشنفکري به ظاهر ديني نئوليبراليست ايران برداشت.

اخلاقيات روشنفکري به اصطلاح ديني و زناي با محارم

در عالم مدرين و در تفکر مدرن اخلاق به تابعي از شهوات نفساني آدمي بدل مي‌گردد و نفس اماره ي فري به عنوان معيار و ميزان احکام و دستورالعمل‌هاي اخلاقي و حقوقي و سياسي مطرح مي‌گردد. در حقيقت در عالم مدرن با انکار و نفي ولايت الهي و به جاي آن اثبات ولايت شيطاني؛ انسان مدرن از ساحت انسانيت خارج گرديده و به درکات نازل نفسانيات مداري سقوط مي‌کند.


از لوازم و نتايج سيطره اومانيسم [خود بنيادانگاري نفساني] در قلمرو اخلاقيات، حاکم شدن رذائل اخلاقي به جاي فضائل اخلاقي است. بر اين اساس و در اين چارچوب است که در نظام اخلاقي ليبراليسم- نئوليبراليستي مدرن،‌ اعمال شنيعي چون: همجنس بازي، زنا و … به عنوان اموري معمول و حتي مقبول تلقي مي‌گردد و انجام آن‌ها در زمره «حقوق بشر» دانسته مي‌شود.

عبدالکريم سروش که به عنوان يک «روشنفکر ديني» مروج مدرنيسم و نئوليبراليسم مي‌باشد در پي ايفاي ماموريت جديد خود در جنگ نرم عليه انقلاب اسلامي و اسلام [که افکندن نقاب نفاق از چهره يکي از لوازم فاز کنوني ماموريت او است] و در چارچوب ايدئولوژي نئوليبرالي‌اي که به آن اعتقاد دارد در اظهار نظري در جلسه پرسش و پاسخ «دانشگاه تورنتو» مي‌گويد: «زناي با محارم يک حق است نه کار غير اخلاقي». او همچنين «هم جنس گرايي را يک حق مي‌داند و به خود اجازه اظهارن نظر در رابطه با چنين حقي را نمي‌دهد» [مشرق/ 29 فروردين 1391]

آن‌چه سروش مي‌گويد امري مغاير با چارچوب نظام فکري او به عنوان يک «روشنفکر ديني» [در حقيقت روشنفکر منافق به ظاهر ديني] مدرنيست نئوليبراليست نمي‌باشد و اختصاص به او هم دارد. اين اظهار نظر و اظهارنظرهاي مشابه آن ريشه در ماهيت مدرنيستي و نئوليبراليستي روشنفکري به اصطلاح ديني دارند، اگر کسي در افق روشنفکري به اصطلاح ديني [که افق مدرنيته است] و با تکيه بر مبادي آن بخواهد اصول و مباني معرفت شناختي و اخلاقي مفهوم ليبرالي آزادي را بسط دهد، حاصل آن چيزي جز «حق» دانستن زنا و زناي با محارم حتي رابطه جنسي با حيوانات و همجنس بازي و … نيست. احکامي از اين دست که سروش مي‌گويد: از لوازم ذات اخلاقي نئوليبراليستي مدرن هستند و اگر با تکيه بر مبادي و مباني مدرنيسم و نئوليبراليسم بخواهيم اصول و مفروضات آراء سياسي و فرهنگي و اخلاقي مدرن [که روشنفکري به اصطلاحي ديني يکي از نمايندگان مبلغ و مروج آن است] را بسط دهيم؛ نتيجهپجز صدور اين احکام شنيع باقي نمي‌ماند. از اين رو بيراه نيست اگر بگوييم «حق دانستن؟» زنا و همجنس بازي و زناي با محارم از لوازم ذات و توابع اومانيسم و مفهوم نئوليبراليستي آزادي هستند. هشيار باشيم و خطر تهاجم فرهنگي روشنفکري نئوليبرال را دريابيم و با آن به مقابله برخيزيم.

دنيا" در نگاه امام هادي (ع)نویسنده: دكترمحمدرضاجواهری   .  

نویسنده: دكترمحمدرضاجواهری
 
درماتریالیسم و جهان بینی مادی، زندگانی انسان محدود به همین دنیا است و لیبرال دمكراسی غربی منهای وحی الهی نیز در همین راه گام برمی‌دارد. بنابر این درنگاه ماتریالیسم شرقی و لیبرالیسم غربی حدود اساسی زندگی هر انسان ولادت و مرگ او است وحیات جزحیات دنیوی نیست. در این نگاه بردنیا، حیات اخروی هیچ جایگاهی ندارد و زندگی هر انسان با مرگ او پایان می‌یابد و دنیا هدف و مقصد نهایی اوست. در این رویكرد به دنیا تسلط بر طبیعت و بهره‌برداری و رفاه و برخورداری هرچه بیشتر و لذت مادی فراوان‌تر و تأمین تمامی تمایلات و شهوات دنیوی و فرمان‌برداری از هوای نفس و شكم پرستی ارزش است. فقر و ظلم و تبعیض و قتل و غارت و جنگ و فساد و خیانت و تباهی دستاورد همین دنیاگرایی است.
در جهان بینی الهی و در منطق قرآن و اهل‌بیت علیهم السلام، مرگ پایان یك زندگی كوتاه و آغاز زندگانی بی‌پایان است. در اندیشه و اعتقاد اسلامی دنیا مزرعه آخرت است. آن چه در دنیا كاشته شود در آخرت اثر دارد.  این اعتقاد دینی به سعی و كوشش انسان‌ها در دنیا جهت و كیفیت می‌دهد. مومن شبانه روز در دنیا برای آخرت كار می‌كند و با كار او هم دنیا آباد می‌گردد و هم آخرت او سامان می‌یابد.
 
آزمایشگاه دنیا
دراحادیث امام دهم امام هادی(ع) دنیا "آزمایشگاه" و"بازار" نام‌گذاری شده است. براساس این احادیث دنیا وسیله و مقدمه است.
امام هادی علیه السلام فرموده‌اند: ان‌الله جعل الدنیا داربلوی و الآخره دارعقبی وجعل بلوی الدنیا لثواب الآخره سببا و ثواب الآخره من بلوی الدنیا عوضا.[1] خداوند دنیا را جای آزمایش و گرفتاری و آخرت را سرای نهایی و پیامد دنیا قرار داده است، و آزمایش و رویدادهای دنیا را سبب پاداش اخروی و ثواب آخرت را عوض آزمایش و گرفتاری دنیا قرار داده است.
در این حدیث دنیا آزمایشگاهی است كه در آن انسان آزمایش می‌شود. هیچ گاه آزمایشگاه هدف و پایان كار نیست این آزمایش‌ها برای پیشرفت و تكامل و تقرب به سوی پروردگار است. در آزمایش‌ها است كه انسان ورزیده و توانمند و با برنامه و دارای اندیشه و آرمان الهی و همت و اراده و كار مضاعف می‌گردد و روز به روزسهم او در رشد و كمال جامعه بیشتر می‌شود. گرچه اجر و پاداش كامل گرفتاری‌ها و آزمون‌های دنیوی در آخرت به انسان‌ها می‌رسد ولی دنیا نیز در پرتو آزمایش‌های بی‌پایان انسان‌ها در تحرك و پویایی و رشد دائمی قرار خواهد داشت. بر اساس جهان بینی اسلامی، جهان ابدی و جاویدان در دنبال این جهان می‌آید و سعادت و شقاوت انسان درآن جهان محصول آزمایش‌ها و كارهای نیك و بد او در این جهان است. در جهان بینی الهی خداوند عادل است و قطعاً اثر آزمایش‌هایی كه انسان‌ها از آن سربلند بیرون می‌آیند و با گرفتاری‌ها و سختی‌های فراوان در صراط مستقیم گام بر می‌دارند، ثواب و پاداش بی‌نظیر الهی و بهره‌برداری از نعمت‌های بی‌پایان اخروی است. هیچ گرفتاری و مصیبت دنیوی بی‌اثر نیست. آن جا كه انسان با حادثه و مصیبت ناگواری آزمایش می‌گردد و در راه حق پایدار می‌ماند عوض آن ثواب اخروی خواهد بود.
 
بازار دنیا
درحدیث دیگر امام هادی(ع) فرمودهاند: الدنیا سوق ربح فیها قوم وخسرآخرون.[2] دنیا بازاری است كه قومی در آن سود می‌برند و گروهی زیان می‌بینند.
دنیا بر اساس این حدیث "بازار" است. بدیهی است خود بازارهیچ گاه نباید هدف شود. انسان‌ها در بازار در صدد سود و منفعت‌اند. گروهی از بازاریان سود می‌برند و برخی زیان می‌كنند. سود و زیان بازارهای مادی دنیا بستگی به عوامل و شرایط متعددی دارد. دنیا بازاری برای سرای آخرت است و دراین ارتباط دنیا و آخرت؛ تنها آنان كه در بازار دنیا با الگو قرار دادن پیامبرخدا و اهل بیت در راه بندگی خدا گام بردارند و با تدبیر و تلاش بر اساس قوانین و احكام اسلامی كار كنند در دنیا و آخرت به سعادت می‌رسند و در آخرت سود خواهند برد. آنان كه در دنیا اسیر هوای نفس و فرمانبردار شیطان شوند و دنیا هدف آنان گردد با گناهان خویش در بازار دنیا سرانجام ضررمی كنند ودرآخرت به عذاب الهی درجهنم گرفتار خواهند شد.
 
معیار سنجش در دنیا و آخرت
در حدیث دیگر نیز امام هادی(ع) فرموده‌اند: الناس فی الدنیا بالاموال و فی‌الآخره بالاعمال.[3] مردم در دنیا با مال و ثروت خویش و در آخرت با اعمال خویش‌اند و با آن ارزیابی می‌شوند.
دراین رهنمود الهی امام دهم(ع) نیز نظریه اسلام پیرامون دنیا و آخرت تبیین شده است. در عرف دنیاگرایان ملاك و محك ارزیابی و برتری تنها مال و ثروت است و خود "پول" زیربنای محاسبات است و در چشم مادی گرایان، فقط زرداران و سرمایه‌داران در جایگاه برترند. اما در منطق دین گرایان ثروت اگر از راه حلال به دست آید و حق محرومان پرداخت گردد و در راه حلال هزینه شود جهاد در راه خدا و عمل صالح خواهد بود. چون جایگاه انسان‌ها بر اساس اعمال آنان تعیین خواهد شد. "عمل" معیار سنجش است. عمل صالح برتری حقیقی است و عمل فاسد باعث نابودی و سقوط و عذاب الهی است.
در منطق الهی امام هادی(ع)، دنیا نباید هدف شود، دنیا پرستی و وابستگی به دنیا زیان بار است زیرا دنیا پرستی مانع رشد و توسعه اقتصادی است. زیربنای اقتصاد پویا، مزرعه شمردن دنیاست. دنیا می‌تواند تجارت گاه بندگان خدا و بازار اولیای خدا و مسجد و عبادتگاه دوستان خدا و میدان مسابقه برای عمل صالح و خدمت به بندگان خداگردد.


[1]. تحف العقول علی الرسور علیه السلام، ص 362*بحارالانوار الجامعه لدرراخبار الائمه اطهار علیه اسلام،ج78، ص365.
[2]. بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار علیهم السلام، ج78، ص366.  
[3]. اعلام الدین ص311* بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائه الاطهار (ع)، ج78 ص 369.