ایرانیان مجوسند و عاشورا روز شادمانی!

شیخ ناصر بن سلیمان العمر ، دبیرکل بنیاد مسلمانان عربستان سعودی و از چهره های سرشناس و افراطی وهابیت، گفت: ایران کشوری شیعی نیست بلکه آنها مجوسی اند!
این شیخ افراطی وهابی در ادامه تاکید کرد که فهماندن این موضوع ( مسلمان نبودن ایرانیها) به تمام امت اسلامی، وظیفه علما و طلاب علوم دینی می باشد و تمام افراد امت اسلامی چه زنها و چه مردها این وظیفه را بر دوش دارند و باید برای وضوح این امر برای سایر ملت های مسلمان تلاش کنند!

شیخ ناصر بن سلیمان العمر در بین سخنانش آیه ای از قرآن کریم (فاسألوا أهل الذکر إن کنتم لا تعلمون) را ذکر کرد و گفت: امت اسلامی در مرحله بسیار حساسی قرار دارد و ما باید تلاش خودمان را چند برابر کنیم تا جلوی این افکار فریبنده ایرانی را در بین مسلمانان جهان بگیریم.

وی همچنین وعده داد تا دروسی را با این موضوع به دروس فقهی اضافه خواهد کرد.
وی در خلال درس روز یکشنبه خود در مسجد خالد بن ولید در شهر ریاض عربستان گفت: دو موضوع مهم و خطرناک در جهان اسلام وجود دارد که مسلمانان باید با تامل بیشتری به آنها بنگرند که یکی افکار لیبرالی و لائیک می باشد و دومی که بسیار خطرناکتر می باشد نفوذ ایرانی ها در بین مسلمانان جهان اسلام است که باید با این دو مبارزه شدید و فقیهانه ای بشود.

او با انتقاد شدید از انقلاب اسلامی ایران و امام خمینی (ره) آن را فریبنده توصیف کرد و گفت ایران تشیع را بهانه ای برای فریب دادن مسلمانان قرار داده همانطور که شیعیان عشق به اهل بیت را بهانه ای برای نشر افکارشان قرار داده اند!

العمر در ادامه سخن پیامبر اسلام (ص) را نیز تحریف کرد و از قول پیامبر(ص) گفت: "ترکت فیکم ما إن تمسکتم به لن تضلوا بعدی أبداً، کتاب الله و(سنتی)".

این شیخ سعودی بعد از انتقادات شدید از سیاستهای ایران در جهان ، شروع به انتقاد از شیعیان کرد و گفت :آنها عاشورا را تبدیل به روز عزا و ماتم کرده اند اما در واقع عاشورا روز پیروزی و شادمانی است!

وی در پایان سخنانش به شاگردانش تاکیید کرد که ایران کشوری مجوسی می باشد و فریب فتنه هایش را نخورید!

یادداشتی از ابوالفضل هادی منش بررسی اتهام‌های طرح شده درباره مختار ثقفی

«مختار ابی عبیده‌ ثقفی» سیاستمداری زیرکی بود که با سختی و عطشی سیراب ناپذیر، انتقام از قاتلان سیدالشهدا (س) ستاند و دمار از روزگار نحس ایشان بر آورد اما وی به افتراهایی متهم شده که البته باید این اتهام ها منصفانه بررسی شود. او از جمله‌ی مسلمانان بوده است و بی‌شک کسانی که مختار را به این اتهام‌ها متهم می‌کردند دو دسته‌اند: یا از امویانی بودند که با اهل‌بیت(ع) دشمنی داشتند زیرا مختار بزرگان آنها نظیر عمر بن‌سعد و عبیدالله بن‌زیاد و شمر بن‌ذی‌الجوشن و دیگر بزرگان اموی را به قتل رساند؛ یا اینکه اموی نبودند اما از ضعف احادیثی که مختار را متهم کرده است خبر ندارند، لذا او را متهم می‌سازند.

در این مقاله به نحو گذرا تهمت‌هایی را که به مختار زده شده بررسی می کنیم.

1. ادّعای پیامبری

یکی از اتهام‌هایی که به مختار زده شده این است که او ادّعای پیامبری نموده و نامه‌ای به اهل بصره به این مضمون نوشته که: «به من خبر رسیده که شما، من و فرستادگانم را تکذیب می‌کنید. پیامبران پیشین نیز تکذیب شدند و من از بسیاری از آنها بهتر نیستم».1

هم‌چنین مختار متهم شده است که قرآن خاصی دارد2 و جبرئیل از آسمان بر او وحی نازل می‌کند.3

هیچ یک از این تهمت‌ها واقعیت ندارد بلکه او از مؤمنان و پارسایان است. او دین خود را خالص نمود و در پی کشتن قاتلان فرزند رسول خدا(ص) و ویران ساختن خانه‌های آنها و ایجاد رعب و وحشت در میان آنان بود و هدف او در همه‌ی این امور رضای خدا و وفاداری به اهل‌بیت(ع) بوده است.

به واقعیت پیوستن خون‌خواهی مختار از امام حسین(ع) دلیل محکمی بر ایمان و صلابت اعتقاد او است و روزه‌داری فراوان و شب‌زنده‌داری و قرآن خواندنش دلیل محکمی بر ردّ این اتهامات.

2. صندلی ویژه‌ی مختار

از تهمت‌های دیگری که به مختار زده شده این است که او زین یا صندلی خاصی داشته که آن را بر پشت قاطر سفید می‌گذاشته و بر آن دیباج می‌کشیده و او و اصحابش گرد آن طواف کرده‌اند و طلب نزول باران و پیروزی می‌نمودند و قائل به این بوده‌اند که این صندلی همان منزلتی را دارد که تابوت نزد حضرت موسی(ع) داشت.4

اعشی همدانی5 با ابیات زیر به مذمت مختار و اصحابش پرداخته است:


شَهِدْتُ عَلَیْکُمْ اَنَّکُمْ سَبَئِیَّةٌ وَ اِنِّی بِکُمْ یا شُرْطَةِ الکُفْرِ عارِفُ
وَ اَنْ لَیْسَ کَالتّابُوتِ فِینا وَ اِنْ سَعَتْ شبامٌ حَوالَیْهِ وَ نَهْدٌ وَ خارِفُ
وَ‌ اِنْ شاکِرٌ طافَتْ بِهِ وَ تَمَسَّحَتْ بِاَعْوادِهِ وَ اَدْبَرَتْ لا تُساعِفُ6

در حالی که این تهمتی بیش نیست و مختار این صندلی را دوازده هزار دینار یا درهم خرید و شیعیان به آن تبرّک می‌جستند7 زیرا همان صندلی‌ای بود که امیرمؤمنان، جانشین رسول‌خدا(ص) و دروازه‌ی شهر علم او بر آن می‌نشست و با بدن پاکش تماس داشت. به همین جهت مختار آن را به این قیمت گران خرید و هیچ خرده‌ای بر مختار از این جهت نیست.

3. ملاقات با جبرئیل

از جمله افتراهایی که به مختار زده شده این است که از او نقل کرده‌اند که او با جبرئیل ملاقات کرده و با او سخن گفته و از نزد او برخاسته است.8 این از تهمت‌های عجیبی است که به او زده شده است. مختار غلامی داشته که جبرئیل نامش بود و گاه از او سخن نقل می‌کرد و می‌گفت: «جبرئیل نزد من آمد و با من سخن گفت» و کینه‌توزان گمان می‌کردند که او در مورد فرشته جبرئیل سخن می‌گوید.9

4. بداء

مختار متهم شده که از دین خارج گشته زیرا به بداء اعتقاد داشته و حال آنکه آنها بر این گمانند که بداء با اسلام منافات دارد. او ادّعا می‌کرد که چیزی در آینده اتفاق می‌افتد، اگر آن چیز واقع می‌گردید آن را نشانه‌ی راستی خود می‌دانست و اگر واقع نمی‌شد می‌گفت: برای خدا بداء حاصل شده است.10

پیش از بیان این مطلب باید بداء را به طور مختصر توضیح دهیم:

گروهی از مسلمانان آن را محال دانسته و عدّه‌ای آن را جایز می‌دانند. از آن جمله که مختار که به آن معتقد بود و به آن ایمان داشت.

آیت‌الله العظمی خویی(ره) در مباحث خود به صورت موضوعی به بیان بداء پرداخته و نوعی از بداء را محال ‌دانسته است و نوعی دیگر از آن را جایز که مستلزم هیچ محذوری نیست و شیعه به همین نوع از بداء معتقد است. ایشان در این باره می‌فرماید: «شیعه به بدائی معتقد است که تنها در امور غیرحتمی حاصل می‌شود یعنی در اموری که وقوع آنها حتمی نیست، ممکن است بداء حاصل شود؛ اما امور حتمی، ناگزیر اتفاق می‌افتد و مشیت خداوند به آن‌چه قضای او تعلّق گرفته، تعلّق می‌گیرد. قضای الهی بر سه نوع است؛

نوع اول: قضایی است که خداوند هیچ یک از بندگان خویش را بر آن مطلّع نساخته است و در گنجینه‌ی او است که آن را تنها به خود اختصاص داده است. بی‌شک بداء در این قسم از قضاء حاصل نمی‌گردد، بلکه روایات فراوانی از اهل‌بیت(ع) وجود دارد که بداء از این قسم از علم پدید می‌آید.

شیخ صدوق(ره) در کتاب عیون اخبار‌الرضا(ع) نقل می‌کند: امام رضا(ع) به سلیمان‌مروزی فرمود: رَوَیْتُ عَنْ اَبِی عَبْدِاللهِ(ع) اَنَّهُ قالَ: اِنَّ للهِ عِلْمَیْنِ: عِلْماً مَخْزُوناً مَکْنُوناً لا یَعْلَمُهُ اِلاّ هُوَ مِنْ ذلِکَ یَکُونُ البَداءُ، وَ عِلْماً عَلَّمَهُ مَلائِکَتَهُ وَ رُسُلَهُ فَالعُلَماءُ مِنْ اَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّکَ یَعْلَمُونَهُ؛11 از امام صادق(ع) روایت شده است که: خدا دو نوع علم دارد: علمی مخزون و پوشیده از دیگران که هیچ‌کس جز او از آن اطلاع ندارد و بداء از همین نوع علم حاصل می‌گردد و علمی که به فرشتگان و پیامبران آموخت و علمای اهل‌بیت پیامبرتان(ص) نیز بدان آگاهند.
شیخ محمد‌بن‌حسن‌صفّار از ابوبصیر نقل می‌کند: اِنَّ للهِ عِلْمَیْنِ: عِلْمٌ مَکْنُونٌ مَخْزُونٍ لا یَعْلَمُهُ اِلاّ هُوَ مِنْ ذلِکَ یَکُونُ البَداءُ، وَ عِلْمٌ عَلَّمَهُ مَلائِکَتَهُ وَ رُسُلَهُ وَ اَنْبِیاءَهُ فَنَحْنُ نَعْلَمُهُ؛ خدا دو نوع علم دارد: علمی مخزون و پوشیده از دیگران که هیچ کس جز او از آن اطلاع ندارد و بداء از همین نوع علم حاصل می‌گردد و علمی که به فرشتگان و پیامبران و رسولان آموخت و ما نیز از آن اطلاع داریم.12

نوع دوم: نوع دیگری از قضای الهی که خداوند به پیامبر خویش و فرشتگانش اطلاع داده که حتماً واقع می‌گردد و شکّی نیست که بداء در این قسم نیز جاری نمی‌شود، اگرچه با نوع اول تفاوت دارد و آن اینکه بداء از این نوع دوم پدید نمی‌آید.

عیاشی از فضیل نقل می‌کند که گفت: از امام باقر(ع) شنیدم: مِنَ الاُمُورِ اُمُورٌ مَحْتُومَةٌ جائِیَةٌ لا مَحالَةَ، وَ مِنَ الاُمُورِ مَوْقُوفَةٌ عِنْدَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ، یُقَدِّمُ مِنْها ما یَشاءُ وَ یَمْحُو ما یَشاءُ، لَمْ یَطَّلِعْ عَلی ذلِکَ اَحَدٌ، فَاَمّا ما جاءَتْ بِهِ الرُّسُلُ فَهِیَ کائِنَةٌ لا یُکَذِّبُ نَفْسَهُ وَ لا نَبِیَّهُ وَ لا مَلائِکَتَهُ؛ واقع شدن بعضی از امور حتمی است و ناگزیر اتفاق می‌افتند و واقع شدند بعضی منوط به اراده‌ی خدا است. هرچه را اراده کند مقدم سازد و هرچه را بخواهد محو می‌نماید و اخباری که پیامبران به آن اطلاع می‌دهند واقع می‌گردد و خداوند نه خود و نه پیامبران و فرشتگانش را تکذیب نمی‌کند.13

نوع سوم: قضائی است که خداوند عزوجل پیامبر و فرشتگان را از وقوعش در خارج آگاه ساخته ولی واقع شدنش در خارج منوط است به اینکه اراده‌ی خدا به چیزی خلاف آن تعلق نگیرد. تنها در این نوع از قضا، بداء حاصل می‌گردد. و خداوند هر آن‌چه بخواهد محو می‌کند و هر آن‌چه بخواهد ثابت می‌دارد و نزد او امّ الکتاب است و امور قبل و بعد از آن به دست خدا است».

آیت‌الله خویی(ره) با اخبار و روایات فراوانی، صحت بدائی را که شیعه به آن معتقد است و در آن محذوری نیست ثابت نموده است و دلایل فراوانی آورده که جایی برای طعن و اشکال باقی نگذاشته است. ایشان می‌افزاید: «اعتقاد به بداء یعنی اعتراف به اینکه عالم در حدوث و بقاء، تحت سیطره‌ی خداوند عزوجل است و اراده‌ی خداوند از ازل تا ابد در همه‌ی اشیا نافذ است. با اعتقاد به بداء، فرق بین علم خدا و علم مخلوقاتش نمایان می‌گردد حتی پیامبران و اوصیا، آنان به علم خداوند احاطه نخواهند کرد و بعضی از آنان اگرچه به واسطه‌ی تعلیم خداوند چنان علمی دارند که بر تمام عوالم ممکنات احاطه پیدا کنند اما به علم مخزون خدا که آن را به خویش مختص کرده، احاطه ندارند، زیرا هیچ‌کس به مشیت یا عدم مشیت الهی اطلاع ندارد مگر آنکه خداوند وقوع چیزی را به او اطلاع دهد.

اعتقاد به بداء موجب می‌شود که انسان به خدا منقطع گردد و اجابت دعاهایش و حل مشکلاتش را از او بخواهد و توفیق عبادت و ترک معصیت را از او طلب کند، پس انکار بداء و معتقد شدن به اینکه هر آن‌چه قلم تقدیر نوشته است بدون استثناء واقع می‌گردد، انسان را از مستجاب شدن دعاهایش مأیوس می‌کند».14

از این سخنان آیت‌الله خویی(ره) در مورد بداء هیچ محالی لازم نمی‌آید و مستلزم محذوری نیست، ولی دشمنان شیعه مانند سلیمان بن‌جریر به دلیل کینه و دشمنی خویش حملات شدیدی به شیعه کردند. سلیمان می‌گوید: «امامان رافضی‌ها دو چیز برای شیعیان وضع کردند: یکی اعتقاد به بداء که اگر به آنان گفتند که قدرت و شوکت به دست شما خواهد بود و چنین نشد، می‌گویند که برای خدا در این مورد بداء حاصل شده است. و زرارة بن‌اعین در مورد بداء ابیات زیر را سروده است:
وَ تِلْکَ اَماراتٌ تَجِیءُ لِوَقْتِها وَ ما لَکَ عَمّا قَدَّرَ الله مَذْهَبُ
وَ لَوْ لا البَدا سَمَّیْتُهُ غَیْرَ فائِتٍ وَ نَعْتُ البَدا نَعْتٌ لِمَنْ یَتَقَلَّبُ
وَ لَوْ لا البَدا ما کانَ ثَمَّ تَصَرُّفٌ وَ کُنّا کَنارٍ دَهْرُها تَتَلَهَّبُ15

و امر دیگری که ائمه‌ی شیعه وضع کردند، اعتقاد به تقیّه است».16

شخص دیگری که بر شیعه اشکال گرفته، احمدامین است. او می‌گوید: «بعضی از شیعیان به بداء معتقدند در حالی که یهود نیز قائل به آن نیستند. اولین کسی که به آن معتقد گشت مختار بن‌ابی‌عبید که مردم را به امامت محمد بن‌حنفیّه دعوت می‌کرد».17

5. اعتقاد به امامت محمد حنفیه

از تهمت‌هایی که به مختار زده شده این است که او از معتقدان به امامت محمدبن‌حنفیّه بوده و مردم را به امامت او دعوت می‌کرده و معتقد بوده که او همان مهدی موعود است که در احادیث پیامبر(ص) بشارت به آمدنش داده شده و او همان امامی است که بشریت را از ظلم و جور و طغیان نجات می‌دهد.

سیدحمیری قبل از اینکه به دین حق گرایش پیدا کند کیسانی مذهب بود و به امامت محمد بن‌حنفیّه اعتقاد داشت و اشعار زیر را در این باره سرود:
اَلا اَنَّ الاَئِمَّةَ مِنْ قُرَیْشٍ وُلاةُ الحَقِّ اَرْبَعَةٌ سَواءُ
عَلِیٌّ وَ الثَّلاثَةُ مِنْ بَنِیهِ هُمُ الاَسْباطُ لَیْس بِهِمْ خَفاءُ
فَسِبْطٌ سِبْطُ اِیمانٍ وَ بِرٍّ وَ سِبْطٌ غَیَّبَتْهُ کَرْبَلاءُ
و‌َ سِبْطٌ لا یَذُوقُ المَوْتَ حَتّی یَقُودَ الخَیلَ یَتْبَعُهُ اللِّواءُ
تَغَیَّبَ لا یُری عَنْهُمْ زَماناً بِرَضْوی عِنْدَهُ عَسَلٌ وَ ماءُ18

بعضی از کیسانی‌ها پا را از این فراتر نهادند و معتقدند که بعد از امیرمؤمنان(ع)، محمد بن‌حنفیّه امام است و نه امام حسن و حسین(ع) و نیز معتقد هستند امام حسن(ع) مردم را به امامت محمد‌بن‌حنفیّه دعوت می‌کرد و امام حسین(ع) به دستور و اجازه‌ی او با شمشیر به پا خاست و هر دو مردم را به امامت محمد بن‌حنفیّه دعوت می‌کردند و از جانب او امیر بودند.

بعضی از کیسانی‌ها معتقد به تناسخ ارواح شدند و گفتند: «روح محمد بن‌حنفیّه در اجساد دیگری حلول کرده که و منشأ اعتقاد به تناسخ، فلسفه‌ی هندی است و کیسانیّه معتقدند که تناسخ منحصر در ائمه است.19

مختار از همه‌ی این انحرافات منزّه بود و به هر آن‌چه خداوند بر پیامبرش نازل کرده‌ ایمان داشت و هیچ ارتباطی با هر اندیشه‌ای که مخالف اسلام باشد نداشت. او عقیده‌ای قوی و ایمانی راسخ داشت و هیچ‌گاه مردم را به امامت محمد بن‌حنفیّه دعوت نکرد و البته محمد بن‌حنفیّه نیز ادّعای امامت نکرده بود.

آن‌چه ادّعای ما را مبنی بر اینکه محمد بن‌حنفیّه ادّعای امامت نداشت، تأیید می‌کند سخن ابن‌نما20 است که گفته: «اهل کوفه گروهی را نزد محمد بن‌حنفیّه فرستادند و نظر او را در مورد مختار پرسیدند، او جواب داد: به پا خیزید که امام من و شما علی بن‌الحسین(ع) است. سپس محمد‌بن‌حنفیّه نزد امام(ع) رفت و در مورد مختار سؤال کرد، امام(ع) جواب داد: لَوْ اَنَّ عَبْداً زِنْجِیّاً تَعَصَّبَ لَنا اَهْلَ البَیْتِ لَوَجَبَ عَلَی النّاسِ مُؤازَرَتُهُ، وَ‌ قَدْ وَلَّیْتُکَ هذا الاَمْرَ فَاصْنَعْ ما شِئْتَ؛ اگر یک برده‌ی زنگی نسبت به ما اهل‌بیت(ع) پافشاری کند، بر مردم واجب است که او را یاری دهند و من این کار را به عهده‌ی تو گذاشتم، پس هر آن‌چه خواستی انجام ده.21

و این روایت نشان می‌دهد که محمد بن‌حنفیّه و مختار ادّعای امامت نداشته‌اند بلکه معتقد به امامت امام زین‌العابدین(ع) بودند.

6. خودداری امام سجاد(ع) از پذیرفتن اموال مختار

باز از تهمت‌هایی که به مختار زده شده این است که او یکصد هزار درهم نزد امام زین‌العابدین(ع) فرستاد ولی امام(ع) از قبول آن خودداری کرد اما از برگرداندن آن نیز می‌ترسید لذا آن را نزد خود به امانت نگه داشت و هنگامی که مختار کشته شد نامه‌ای به عبدالملک نوشت و در مورد آن اموال از او پرسید. عبدالملک در جواب گفت: «آن را برای خود بردار که گوارای وجودت باد».22

بی‌تردید این روایت مردود است زیرا اگر آن اموال حرام باشد، دلیلی ندارد که امام(ع) آن را نزد خود نگاه دارد و در مورد آن از عبدالملک بپرسد و اجازه‌ی عبدالملک نیز به امام(ع) تصرف را جایز نمی‌سازد؛ و اگر هم آن اموال حلال بوده، دلیلی نداشته که امام(ع) آن را نزد خود نگاه دارد تا از طاغوتی مانند عبدالملک برای تصرف در آن اجازه بگیرد.

اینها بعضی از تهمت‌هایی است که امویان که کینه‌ی اهل‌بیت(ع) را در دل داشتند به مختار زده‌اند که اگر مختار، دشمن امام حسین(ع) بود به این امور متهم نمی‌شد.
غیب‌گویی مختار

به طور یقین مختار از برخی امور غیبی اطلاع داده که بعدها اتفاق افتادند، او از کشته شدن طغیان‌گری مانند عبیدالله بن‌زیاد خبر داد که به واقعیت پیوست. هم‌چنین اخبار دیگری را بازگو کرد که بعداً واقع شد. او این اخبار را در زندان از میثم‌تمّار که از حواریون امیرمؤمنان(ع) است شنیده و به بسیاری از امور آگاه شده بود و خود میثم تمّار نیز این اخبار را از وصی و جانشین پیامبراکرم(ص) و باب مدینه‌ی علم رسول خدا(ص) یعنی امیرمؤمنان(ع) شنیده بود.
جایگاه مختار نزد ائمه(ع)

مختار جایگاه ویژه‌ای در دل اهل‌بیت(ع) داشت و این به خاطر سپاس‌گزاری آنان از او به دلیل لطفی بود که در حقّ آنان انجام داد؛ انتقام آنان را گرفت و دیدگانشان را با کشتن گروه جنایتکاری که خون خاندان پیامبر(ص) را به زمین ریختند روشن ساخت. به علاوه او اموال بسیاری برای آنان فرستاد و خانه‌هایشان را که به وسیله‌ی یزید بن‌معاویه ویران شده بود بازسازی کرد و احسان و نیکی فراوانی نسبت به آنان نمود.

در این‌جا نمونه‌هایی از مدح و تجلیلی را که توسط ائمه(ع) از مختار شده، ذکر می‌کنیم:

1. امام زین‌العابدین(ع)

امام زین‌العابدین(ع) مختار را ستایش کرد و به عموی خود محمد بن‌حنفیّه فرمود: یا عَمِّ، لَوْ اَنَّ عَبْداً زِنْجِیّاً تَعَصَّبَ لَنا اَهْلَ البَیْتِ لَوَجَبَ عَلَی النّاسِ مُؤازَرَتُهُ؛ عموجان! اگر برده‌ی زنگی نسبت به ما اهل‌بیت(ع) پافشاری کند، بر مردم واجب است که او را یاری کنند.

و هنگامی که امام زین‌العابدین(ع) سرهای جدا شده‌ی جنایتکارانی مانند عبیدالله بن‌زیاد و عمر‌بن‌سعد و فرزندش حفص را در مقابل خویش دید، سجده نمود و فرمود: اَلحَمْدُللهِ الَّذِی اَدْرَکَ لِی ثَأرِی مِنْ عَدُوِّی، وَ جَزَی اللهُ المُخْتارَ خَیْراً؛ سپاس خدای را که انتقامم را از دشمنم گرفت؛ خدا به مختار جزای نیک دهاد».23
امام زین‌العابدین(ع) پس از فاجعه‌ی کربلا هرگز متبسّم دیده نشد و حزن و اندوه بر زندگی او خیمه زده تا اینکه هنگامی که سر جدا شده‌ی ابن‌مرجانه را در مقابل خود یافت. امام بسیار خوشحال و شادمان گشت که این شادمانی به سبب مختار بود.

2. امام باقر(ع)

امام باقر(ع) چندین بار مختار را با جملاتی زیبا ستایش نمود.

روایات زیر نمونه‌هایی است:

1. سدیر از امام باقر(ع) نقل می‌کند که فرمود: لا تَسُبُّوا المُختارَ فَاِنَّهُ قَتَلَ قَتَلَتَنا، وَ طَلَبَ بِثَأرِنا، وَ زَوَّجَ اَرامِلَنا، وَ قَسَّمَ المالَ فِینا عَلَی العُسْرَةِ؛ مختار را دشنام ندهید که او قاتلان ما را کشت و انتقام ما را گرفت و بیوه‌زنان ما را شوهر داد و در زمان مشکلات و تنگی، اموال را بین ما تقسیم کرد.24

نمونه‌ای از کارهای نیکی که مختار برای اهل‌بیت(ع) انجام داد در حدیث بالا آمده است که شامل موارد زیر است:

- از مجرمانی که خون اهل‌بیت(ع) را مباح ساختند انتقام گرفت.

- ازدواج مردان و زنان علوی را مهیّا ساخت و مهریه‌ی آنان را پرداخت کرد.

- در زمان عسرت و تنگی اموالی را بین آنها تقسیم کرد.

2. عبدالله بن‌شریک می‌گوید: در روز عید قربان نزد امام باقر(ع) رفتیم. امام تکیه داده بود و دنبال آرایشگری فرستاده بود تا مناسک منی را انجام دهد. ناگهان پیرمردی از اهل کوفه وارد شد و دست امام(ع) را گرفت تا بر آن بوسه زند ولی امام(ع) اجازه‌ی بوسیدن دستش را نداد، سپس از او سؤال کرد: تو کیستی؟ جواب داد: من ابومحمد‌حکم فرزند مختار هستم.
امام(ع) با احترام فراوانی با او برخورد نمود و دست خویش را به سوی او دراز کرد و او را در کنار خویش نشاند.
حکم پرسید: مردم در مورد پدرم سخنان بسیاری می‌گویند و نسبت‌های بدی به او می‌دهند، شما چه می‌فرمایید؟
امام(ع) فرمود: آنان چه می‌گویند؟

حکم گفت: آنان می‌گویند مختار دروغگوست ولی من هر آن‌چه شما می‌گویید قبول دارم.

امام(ع) متعجب شد و شروع به تعریف و تمجید از مختار کرد و فرمود: سُبْحانَ اللهِ! اَخْبَرَنِی اَبِی اَنَّ مَهْرَ اُمِّی کانَ مِمّا بَعَث‌َ بِهِ المُخْتارُ، اَوَ لَمْ یَبْنِ دُورَنا؟ وَ قَتََ قاتِلَنا؟ وَ طَلَبَ بِدِمائِنا؟؛25 سبحان‌الله! پدرم به من خبر داد که مهریه‌ی مادرم از همان امولی که مختار نزد او فرستاده داده است، آیا مختار خانه‌های ما را از نو نساخت؟! و قاتلان ما را نکشت؟! و به خونخواهی ما به پا نخاست؟!

و در حدیثی دیگر این‌گونه آمده است: رَحِمَ اللهُ اَباکَ، رَحِمَ اللهُ اَباکَ، ما تَرَکَ لَنا حَقّاً عِنْدَ اَحَدٍ اِلاّ طَلَبَهُ، وَ قَتَلَ قَتَلَتَنا، وَ طَلَبَ بِدِمائِنا، رَحِمَهُ اللهُ، وَ اَخْبَرَنِی اَبِی اَنَّهُ کانَ یُقِیمُ عِنْدَ فاطِمَةَ بِنْتِ عَلِیٍّ یُمَهِّدُ لَها الفِراشَ، وَ یُثْنِی لَهَا الوَسائِدَ، وَ مِنْها اَصابَ الحَدِیثَ، رَحِمَ اللهُ اَباکَ؛26 خداوند پدرت را بیامرزد! خداوند پدرت را بیامرزد! هیچ حقّی از ما را نزد دیگران رها نساخت مگر اینکه آن را از آنها گرفت و قاتلان ما را به قتل رساند و به خون‌خواهی ما برخاست. خداوند او را رحمت کند! پدرم به من خبر داده است که او نزد فاطمه دختر علی می‌رفت و زیراندازی برای او مهیا می‌کرد و متکایی پشت او قرار می‌داد و از او حدیث فرا گرفت. خداوند پدرت را بیامرزد!

در این حدیث زیبا، امام(ع) مختار را ستایش کرده و بر او رحمت فرستاده است. مختار به خاطر لطفی که در حقّ اهل‌بیت(ع) روا داشته جایگاه والایی در دل‌های آنان کسب نموده است.

3. امام صادق(ع)

امام صادق(ع) نیز مختار را ستوده و با احترام از او یاد کرده است.

امام فرمود: مَا امْتَشَطَتْ فِینا هاشِمِیَّةٌ وَ لاَ اخْتَضَبَتْ حَتّی بَعَثَ اِلَیْنَا المُخْتارُ بِرُؤُوسِ الَّذِینَ قَتَلُوا الحُسَیْنَ؛27 بعد از شهادت امام حسین(ع) هیچ زن هاشمی خود را نیاراست و خضاب ننمود تا اینکه مختار سرهای جدا شده‌ی قاتلان امام حسین(ع) را نزد ما فرستاد.

و در روایت دیگری فرمود: مَا اکْتَحَلَتْ هاشِمِیَّةٌ وَ لاَ اخْتَضَبَتْ وَ لا رُئِیَ فِی دارِ هاشِمِیٍّ دُخانٌ خَمْسَ سِنِینَ حَتّی قُتِلَ عُبَیْدُاللهِ بنِ زِیادٍ؛28 هیچ زن هاشمی به چشم خود سرمه نکشید و خضاب نکرد و به مدت پنج سال، دودی از خانه‌های بنی‌هاشم بلند نشد تا اینکه عبیدالله بن‌زیاد کشته شد.

پی‌نوشت‌ها
1. تاریخ العراق فی العصر الاموی، ص252. به نقل از العقد الفرید، ج5، ص143.
2. الحور العین، ص183.
3. شذرات الذهب، ص74.
4. الحور العین، ص184 و منابع دیگر.
5. ابوالمصبح عبدالرحمن بن عبدالله: او شاعری زبردست و معروف بود که در کوفه در خانواده‌ای از اهل یمن بزرگ گردید. حجّاج در سال 83 او را به قتل رساند. (سیر اعلام النبلاء، ج4، ص185، رقم75؛ اعیان الشیعه، ج3، ص467 و ج7، ص460).
6. شهادت می‌دهم که شما از فرقه‌ی سبئیّه هستید و من شما را ای سربازان کفر! می‌شناسم. شما نمی‌توانید در بین ما عقیده‌ی تابوت را حاکم سازید اگرچه چند قبیله بر گرد او طواف نمایند و هر چند قبیله‌ی شاکر بر گرد آن طواف کنند و دست خود را بر آن بکشند، هیچ اثری برای آنان نخواهد داشت. تاریخ الامم و الملوک، ج4، ص550؛ الکامل فی التاریخ، ج4، ص259 و تاج العروس، ج1، ص462.
7. الکامل فی التاریخ، ج3، ص378.
8. المنتظم، ج6، ص68.
9. بحارالانوار، ج45، ص236 به نقل از مرزبانی در کتاب الشعراء.
10. تاریخ العراق فی ظل الحکم الاموی، ص48؛ فجر الاسلام، ج1، ص345.
11. عیون اخبارالرضا(ع)، ج1، 179، باب13، حدیث1.
12. اصول کافی، ج1، ص147، حدیث8.
13. تفسیر عیاشی، ج2، ص217، حدیث65.
14. البیان فی تفسیر القرآن، ج1، ص271-276.
15. آنها نشانه‌هایی است که به وقت خویش خواهد آمد و از آن‌چه خداوند مقدر کرده راه فراری برای تو نیست. و اگر اعتقاد به بداء نبود آن حوادث فوت نمی‌گشتند و بداء صفت کسی است که در حال حرکت است. اگر بداء نبود تصرّفی ممکن نبود و مانند آتشی می‌گشتیم که در حال سوزاندن است.
16. شرح اصول الکافی، به نقل از رازی در پایان کتاب المحصّل، ص182.
17. فجر الاسلام، ج1، ص354.
18. به درستی که ائمه‌ی حق، چهار نفرند که همه از قریش هستند و در رتبه برابرند. آنان علی(ع) و سه فرزندش می‌باشند که همه از اسباط هستند و در آنها تردیدی نیست. یکی از آنها نوه‌ی ایمان و نیکی است ود یگری کربلا او را در خود جای داده است و یکی از آنها نخواهد مرد تا اینکه اسب و پرچم پیروزی را به دنبال خود بکشد. او غایب گشته و مدتی است که دیده نمی‌شود و در رضوی ساکن است و در نزد او آب و عسل وجود دارد. تاریخ مدینه دمشق، ج54، ص322؛ تهذیب الکمال، ج26، ص151.
19. المذاهب الاسلامیه، ص70.
20. ذوب النضار، ص96و 97.
21. تاریخ الامم و الملوک، ج6، ص7-14؛ الکامل فی التاریخ، ج4، ص211-214؛ ذوب النضار، ص92-97؛ بحارالانوار، ج45، ص363-365.
22. بحارالانوار، ج45، ص346.
23. مناقب آل ابی‌طالب، ج4، ص144؛ بحارالانوار، ج46، ص53، حدیث2؛ عوالم العلوم، ج18، ص84، حدیث3؛ مدینة المعاجز، ج4، ص326و 327.
24. رجال الکشی، ص125، حدیث 197.
25. رجال الکشی، ص125، حدیث199.
26. تنقیح المقال، ج2، ص203.
27. رجال الکشی، ص127، حدیث202.
28. بحارالانوار، ج45، ص207، حدیث13.

بعد از شهادت امام حسين عليه السلام در روز عاشورا ، چه اتفاقاتي در عالم رخ داد؟

شيعيان ، اعتقاد دارند که نصب امام و جانشين پيامبر به دست خداوند است و مردم اجازه دخالت در انتخاب امام ندارند ؛ همان طوري كه انتخاب پيامبر به دست خداوند است و مردم حق انتخاب نبي را ندارند . در قرآن كريم آيات بسياري وجود دارد كه اين مطلب را ثابت مي‌كند . خداوند كريم در باره امامت حضرت ابراهيم عليه السلام مي‌فرمايد :

إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماما . البقره / 124 .

من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم‏ !

و نيز مي‌فرمايد :

وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ  وَ كلاًُّ جَعَلْنَا نَبِيًّا . مريم / 49 .

ما اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و هر يك را پيامبرى (بزرگ) قرار داديم !

طبق اين آيه ، جعل امامت حضرت ابراهيم به دست خدا بوده است ؛ همان طوري كه جعل نبوت او به دست خدا بود ؛ اما هيچ آيه در قرآن وجود ندارد كه انتخاب نبي و امام را به دست مردم سپرده باشد .

و نيز شيعيان اعتقاد دارند همان طوري که پيامبران الهي براي اثبات نبوت و رسالت  نياز به  ارائه معجزه و کرامات خارق العاده داشتند ، اوصياء و جانشينان آنان نيز بايد براي اثبات امامت خويش از كرامت و معجزه استفاده مي كردند و گرنه سخن آنان پذيرفته نشده و قابل تصديق نيست .

و ائمه اهل بيت عليهم السلام ، هر کدام داراي معجزات و کراماتي بوده اند که افراد با ديدن آن ها از ائمه ، سخن آنان را پذيرفته و به امامت آنان تن مي دادند .

حضرت سيد الشهداء عليه السلام امام سوم شيعيان ، داراي معجزات  و كرامات زيادي در زمان حياتشان و حتي بعد از شهادتش بوده که اين معجزات ثابت مي کند ، آن بزرگوار ، امام بر حق و منصوب از جانب خداوند و جانشين شايسته بعد از برادرش امام حسن عليه السلام است ؛ زيرا محال است خداوند اين معجزات و کرامات را به دست نا اهلان و مدعيان دروغين ولايت الهي بسپارد و نعوذ بالله با در اختيار قرار دادن اين معجزات به دست آن ها زمينه هاي گمراهي مردم را مهيا سازد .

ما در اين مختصر ، سعي مي کنيم به معجزاتي از امام حسين بپردازيم که بعد از شهادت آن حضرت در عالم اتفاق افتاده است ، معجزات منحصر به فردي که عقل هر عاقلي را مبهوت کرده مي کند . بي ترديد ، هر يک از اين معجزات براي روشن شدن حقيقت براي حق پرستان و کساني که به دنبال هدايت الهي هستند کفايت مي کند ؛ البته به شرطي که تعصب هاي جاهلي را  کنار گذاشته شده و فقط با چشم دل به اين معجزات نگريسته شود .

و از آن جايي که شيعيان و پيراوان اهل بيت عليهم السلام به امامت حسين بن علي عليهما السلام و معجزات و کرامات آن بزرگوار يقين دارند و از جانب ديگر ، طرف ما کساني هستند که نمي خواهند ولايت فرزند رسول خدا را بپذيرند و به جاي پيروي از ثقلين ، دنبال رو دشمنان اهل بيت هستند ،  ما سعي مي کنيم اين معجزات و کرامات را فقط از معتبرترين کتاب ها و از قول برترين عالمان و دانشمندان آن ها نقل و ثابت کنيم تا حجت و برهان بر همه حقيقت جويان تمام شده و راه انکاري باقي نماند .

1. برخورد ستارگان آسمان با يکديگر :

عن عيسى بن الحارث الكندي ، قال : لما قتل الحسين مكثنا سبعة أيام إذا صلينا فنظرنا إلى الشمس على أطراف الحيطان كأنها الملاحف المعصفرة ، ونظرنا إلى الكواكب يضرب بعضها بعضا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 – 433 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 .

عيسى بن حارث كندى مي گويد : هنگامي حسين بن على (عليه السلام) را شهيد كردند ، تا هفت روز ، هر گاه که نماز عصر را مي خوانديم مي ديديم آفتابي كه بر ديوارهاى خانه ها مي تابيد به قدري قرمز بود که گويا چادر هاي سرخ است که بر آن  کشيده اند ، و مي ديديم که برخي از ستارگان همديگر را مي زدند (با يکديگر برخورد مي کردند) .

2 . آسمان خون گريه کرد :

عَنْ نَضْرَةَ الْأَزْدِيَّةِ قَالَتْ : لَمَّا أَنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بن علي (عليهما السلام) مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً فَأَصْبَحْتُ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لَنَا مَلْآنُ دَما .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 ، 313 و الثقات ، ابن حبان ، ج 5 ، ص 487 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 – 228 .

نضره ازديه گويد : هنگامى كه حسين بن علي (عليهما السّلام) شهيد شدند ، آسمان خون باريد و ما همچنان مي ديديم كه تمام اشياء  و اسباب ما مملو از خون است .

جعفر بن سليمان قال حدثني خالتي أم سالم قالت لما قتل الحسين بن علي مطرنا مطرا كالدم على البيوت والجدر قال وبلغني أنه كان بخراسان والشام والكوفة .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 – 434  و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 – 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 – 229 .

جعفر بن سليمان ، روايت كرده كه خاله‏ام ، ام سالم ، گفت : هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد ، باراني همانند خون بر ديوارها و خانه ها مي باريد . و گفت : به من خبر داند که همين باران خون ، در خراسان ، شام و كوفه نيز باريده است .

3 . اشک ريختن آسمان :

عن ابن سيرين قال لم تبك السماء على أحد بعد يحيى بن زكريا إلا على الحسين بن علي .

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 225 – 226 .

ابن سيرين گفت : آسمان براي هيچ کسي جز يحيي بن زکريا و حسين بن علي (عليهم السلام) گريه نکرده است .

4 . تاريک شدن دنيا :

حدثنا خلف بن خليفة ، عن أبيه ، قال : لما قتل الحسين اسودت السماء ، وظهرت الكواكب نهارا حتى رأيت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 431 – 432  و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 226 .

خلف بن خليفه از پدرش نقل مي کند که گفت : زماني که امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد ، آن قدر آسمان تاريک شد که هنگام ظهر ستاره هاي آسمان ظاهر شدند ؛ تا جائي که ستاره  جوزا در عصر ديده شده و خاک سرخ از آسمان فرو ريخت .

وقال : وقال علي بن مسهر ، عن جدته : لما قتل الحسين كنت جارية شابة ، فمكثت السماء بضعة أيام بلياليهن كأنها علقة .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 226 .

علي بن مسهر از جده اش نقل مي كند كه مي گفت: هنگامي كه امام حسين به شهادت رسيد من دختري نوجوان بودم، آسمان چند شبانه روز درنگ نمود كه گويا لخته خون بود .

5 . سرخ شدن آسمان :

وقال علي بن محمد المدائني ، عن علي بن مدرك ، عن جده الأسود بن قيس : احمرت آفاق السماء بعد قتل الحسين بستة أشهر ، نرى ذلك في آفاق السماء كأنها الدم . قال : فحدثت بذلك شريكا ، فقال لي : ما أنت من الأسود ؟ ، قلت : هو جدي أبو أمي قال : أم والله إن كان لصدوق الحديث ، عظيم الأمانة ، مكرما للضيف .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 .

علي بن مدرك از پدر بزرگش اسود بن قيس نقل مي كند كه گفت : پهنه آسمان پس از شهادت امام حسين به مدت شش ماه سرخرنگ شده بود كه ما آن را شبيه خون در آسمان مشاهده مي كرديم ، علي بن محمد مدائني از وي سؤال كرد : چه نسبتي با اسود داري ؟ گفت : او جد مادري من است گفت : به خدا سوگند كه او راستگو وامانتداري بزرگ وميهمان نواز بود .

وقال عباس بن محمد الدوري ، عن يحيى بن معين : حدثنا جرير ، عن يزيد بن أبي زياد ، قال : قتل الحسين ولي أربع عشرة سنة ، وصار الورس الذي كان في عسكرهم رمادا واحمرت آفاق السماء ونحروا ناقة في عسكرهم فكانوا يرون في لحمها النيران .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230.

يزيد بن ابي زياد مي گويد: من چهارده ساله بودم كه حسين بن علي به شهادت رسيد گياه ورس در بين لشكر به خاكستر تبديل شد و پهنه آسمان قرمز رنگ شد شتري را لشكريان ذبح كردند آتش از گوشتش زبانه مي كشيد .

عن هشام عن محمد قال تعلم هذه الحمرة في الأفق مم هو فقال من يوم قتل الحسين بن علي .

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 .

هشام از محمد نقل مي كند كه گفت : مي داني سرخي افق از چه زماني بوده ؟ از روزي كه حسين بن علي به شهادت رسيد اين سرخي در افق ديده شد .

6 . ديوار دار الإماره خون گريه کرد :

حدثني أبو يحيى مهدي بن ميمون قال : سمعت مروان مولى هند بنت المهلب ، قال : حدثني بواب عبيد الله بن زياد أنه لما جئ برأس الحسين فوضع بين يديه ، رأيت حيطان دار الامارة تسايل دما .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 – 434 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 .

هنگامى كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را در برابر ابن زياد نهادند ، ديدم كه از ديوارهاى دارالاماره خون جارى مى‏گشت‏ .

7 . گرفتن خورشيد :

عَن أَبُو قَبِيلٍ لَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ (عليه السلام) كُسِفَتِ الشَّمْسُ كَسْفَةً بَدَتِ الْكَوَاكِبُ نِصْفَ النَّهَارِ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهَا هِي‏ .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433  و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 و تلخيص الحبير ، ابن حجر ، ج 5 ، ص 84 و السنن الكبرى ، البيهقي ، ج 3 ، ص 337 .

هنگامى كه امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، خورشيد گرفت و آن قدر تاريك شد كه هنگام ظهر ستاره‏هاى آسمان ظاهر گرديدند . از اين اتفاق چنين پنداشتم كه قيامت برپا شده است !

8 . جاري شدن خون تازه از زير سنگ ها :

( وقال ) يعقوب بن سفيان ثنا سليمان ابن حرب ثنا حماد بن زيد عن معمر قال َ أَوَّلُ مَا عُرِفَ الزُّهْرِيُّ تَكَلَّمَ فِي مَجْلِسِ الْوَلِيدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ فَقَالَ الْوَلِيدُ أَيُّكُمْ يَعْلَمُ مَا فَعَلَتْ أَحْجَارُ بَيْتِ الْمَقْدِسِ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ فَقَالَ الزُّهْرِيُّ بَلَغَنِي أَنَّهُ لَمْ يُقْلَبْ حجرا إِلَّا وَ تَحْتَهُ دَمٌ عَبِيط .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 و  سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 314 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 .

ابو بكر بيهقى از معروف روايت كرده كه وليد بن عبد الملك از زهرى پرسيد سنگ‏هاى بيت المقدس در روز كشته شدن حسين بن على چه حالتى به خود گرفتند ، زهرى‏ گفت : به من خبر دادند كه در روز شهادت حسين بن علي هر سنگى را كه از زمين بر مي داشتند در زير او خون تازه مي ديدند .

عَنْ أُمِّ حَيَّانَ قَالَتْ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ أَظْلَمَتْ عَلَيْنَا ثَلَاثاً وَ لَمْ يَمَسَّ أَحَدٌ مِنْ زَعْفَرَانِهِمْ شَيْئاً فَجَعَلَهُ عَلَى وَجْهِهِ إِلَّا احْتَرَقَ وَ لَمْ يُقَلَّبْ حَجَرٌ بِبَيْتِ الْمَقْدِسِ إِلَّا أَصْيب تَحْتَهُ دَماً عَبِيطا

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 و ...

از ام حيان نقل است كه گفت : روز شهادت حسين اسمان سه شبانه روز تاريك شد وهر كس دست به زعفران مي زد دستش مي سوخت و زير هر سنگي در بيت المقدس خون ديده مي شد .

محمد بن عمر بن علي عن أبيه قال أرسل عبد الملك إلى ابن رأس الجالوت فقال هل كان في قتل الحسين علامة قال ابن رأس الجالوت ما كشف يومئذ حجر إلا وجد تحته دم عبيط .

تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 – 230 .

عبد الملك شخصي را نزد پسر راس الجالوت فرستاد تا از وي بپرسد كه آيا  نشانه اي از كشته شدن حسين درعالم ديده شده است يا نه ، او در پاسخ گفت : هيچ سنگي از زمين بر داشته نشد مگر اينكه خون تازه ديده مي شد .

9 . خاکستر شدن گياه ورس (اسپرک) :

( وقال ) ابن معين حدثنا جرير ثنا يزيد بن أبي زياد قال قتل الحسين ولي أربع عشرة سنة وصار الورس الذي في عسكرهم رمادا .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 .

يزيد بن ابي زياد مي گويد : من چهارده ساله بودم كه حسين بن علي به شهادت رسيد گياه ورس در بين لشكر به خاكستر تبديل شد .

( وقال ) الحميدي عن أبن عيينة عن جدته أم أبيه قالت لقد رأيت الورس عاد رمادا ولقد رأيت اللحم كأن فيه النار حين قتل الحسين .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 .

ابن عيينه از مادر بزرگ پدري اش نقل مي كند كه گفت : هنگام شهادت حسين گياه ورس را ديدم كه تبديل به خاكستر شد و در گوشتها آتش مي ديدم .

وقال محمد بن المنذر البغدادي ، عن سفيان بن عيينة : حدثتني جدتي أم عيينة : أن حمالا كان يحمل ورسا فهوى قتل الحسين ، فصار ورسه رمادا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

ام عيينه مي گويد : شخصي در حال حمل گياه ورس بود به ذهنش افتاد كه براي جنگ باحسين او هم شركت كند كه ناگهان گياه تبديل به خاكستر شد .

أخبرنا أبو محمد السلمي أنا أبو بكر الخطيب وأخبرنا أبو القاسم بن السمرقندي أنا أبو بكر قالا أنا أبو الحسين أنا عبد الله نا يعقوب نا أبو نعيم نا عقبة بن أبي حفصة السلولي عن أبيه قال إن كان الورس من ورس الحسين يقال به هكذا فيصير رمادا .

تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 – 231 .

ورس : همان اسپرك است كه گياهى است شبيه به كنجد با برگ هاى سبز رنگ كه از رنگ آن براى رنگ كردن لباس ها استفاده مى‏شود و در يمن زياد مى‏رويد و لباس ورسى ، لباس سرخ رنگ را گويند .

11 . تلخ شدن گوشت شتر غنيمت گرفته شده از امام :

عَنْ جَمِيلِ بْنِ مُرَّةَ قَالَ أَصَابُوا إِبِلًا فِي عَسْكَرِ الْحُسَيْنِ (عليه السلام) يَوْمَ قُتِلَ فَنَحَرُوهَا وَ طَبَخُوهَا قَالَ فَصَارَتْ مِثْلَ الْعَلْقَمِ فَمَا اسْتَطَاعُوا أَنْ يُسِيغُوا مِنْهَا شَيْئا .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 306 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 – 436 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

جميل بن مره گويد : شترى از لشكرگاه حسين بن علي را در روز شهادت او غارت گرفتند ، و سپس او را نحر كرده و طبخ نمودند ، راوى گويد : گوشت او آن چنان تلخ شد که آنان نتوانستند از آن گوشت استفاده كنند .

12 . ديده شدن آتش درگوشت شتر غنيمت گرفته شده :

وقال محمد بن عبد الله الحضرمي : حدثنا أحمد بن يحيى الصوفي ، قال : حدثنا أبو غسان ، قال : حدثنا ، أبو نمير عم الحسن ابن شعيب ، عن أبي حميد الطحان ، قال : كنت في خزاعة فجاؤوا بشئ من تركة الحسين فقيل لهم : ننحر أو نبيع فنقسم ؟ قالوا : انحروا ، قال : فجعل على جفنة فلما وضعت فارت نارا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

از حميد طحان روايت شده است كه در قبيله خزاعه بودم، از جمله چيزهائى كه از امام حسين عليه السلام چپاول شده بود و به آن قبيله آورده بودند، يك شتر بود. مردم آن قبيله گفتند : اين شتر را نحر كنيم و يا معامله نمائيم ؟ كسى كه شتر را آورده بود گفت : مى‏خواهم آن را نحر كنيد .

حميدگفت : سپر را براى نحر كردن آن حيوان آماده ساختم ، همين كه شتر را خوابانيده و سپر را به زمين گذاشتم و آماده كشتن آن بوديم، ناگهان آتشى از آن سپر مانند آب فوران كرد !

( وقال ) ابن معين حدثنا جرير ثنا زَيْدِ بْنِ أَبِي الزِّنَادِ قَالَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ وَ لِي أَرْبَعَ عَشْرَةَ سَنَةً وَ صَارَ الْوَرْسُ رَمَاداً الَّذِي كَانَ فِي عَسْكَرِهِمْ وَ احْمَرَّتْ آفَاقُ السَّمَاءِ وَ نَحَرُوا نَاقَةً فِي عَسْكَرِهِمْ فَكَانُوا يَرَوْنَ فِي لَحْمِهَا النِّيرَان‏ .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 .

ابن معين از جرير از يزيد بن زياد روايت مى‏كند كه او گفت : سالى كه امام حسين عليه السلام به شهادت نائل آمد ، من چهارده سال داشتم ( و همان روزها شنيدم كه آثارى در پى شهادت آن حضرت در لشكر مخالفان ظاهر گرديده ، از جمله آن كه) گياهان ورس در لشكرگاه آنها خاكستر شد ، و آسمان سرخ‏گون گرديد ، و در لشكرگاه شترى را نحر كردند ولى مثل اين بود كه آتش در آن نهاده بود

مثلا مسلمان

کشتار عزاداران امام حسین در چابهار توسط ایادی آمریکا و اسراییل حقانیت تشیع و خون امام حسین را برهمه مشخص کرد افرادی که مثلا مسلمانند و خود را مسلمان میدانند با چه وجدانی و به حکم کدام یک از اصول دینی کمر بند انفجاری بر کمر جوانان می بندند و انان را به میان مردم میبرند تا مردم بی گناه را تکه تکه کنند

آقا مسلمان کجاست تا جواب بده ایشون مدعی که سنی هستش ۷ تا از اهل تسنن نیز در این میان به شهادت رسیدند

آقا مسلمان از عزاداری ترسیدی که بمب منفجر می کنی از عزای حسین می ترسی که به شیعه توهین می کنی البته از بیسوادی شماهم هست

بهر حال امروز شیعه برای بر پایی عزای سالار شهیدان خون میدهد چرا آقای مثلا مسلمان

 

مقتل شهدایی که در حمله اول به شهادت رسیدند

 

نعيم‌ بن ‌عجلان و او برادر نعمان بن عجلان است كه از اصحاب اميرالمومنين عليه السلام و عامل آن حضرت بر بحرين و عمان بوده و گويند اين دو تن با نضر كه برادر سيم است از شجعان و از شعراء بوده‌اند و در صفين ملازمت آن حضرت داشته‌اند.

عمران ‌بن ‌كعب ‌بن ‌حارث‌ الاشجعي كه در رجال شيخ ذكر شده.

حنظله بن عمر والشيباني ـ قاسط بن زهير و برادرش مقسط و در رجال شيخ اسم والدشان را عبدالله گفته.

كنانه‌بن‌عتيق‌تغلبي كه از ابطال و قراء و عباد كوفه به شمار رفته.

عمرو بن ‌ضبيعه‌ بن ‌قيس ‌التميمي و او فارسي شجاع بود، گويند اول با عمر سعد بوده پس داخل شده در انصار حسين عليه السلام.

ضرغامه ‌بن ‌مالك ‌تغلبي، و بعضي گفته‌اند كه او بعد از نماز ظهر به مبارزت بيرون شد و شهيد گرديد.

عامر بن ‌مسلم ‌العبدي، و مولاي او سالم از شيعيان بصره بودند و با سيف بن مالك و ادهم بن اميه به همراهي يزيدبن ثبيط و پسرانش به ياري امام حسين عليه السلام آمدند و در حمله اولي شهيد گشتند، و در حق عامر و زهير بن سليم و عثمان بن امير المؤمنين عليه السلام و حر و زهير بن قين و عمرو صيداوي و بشر حضر مي‌فرموده فضل بن عباس بن ربيعه بن الحرث بن عبدالمطلب رضوان الله عليهم در خطاب بني اميه و طعن بر افعال ايشان:

ثُمَ عُثْمانَ فَارْجِعُوا غارِ مينا
قُتِلوا حينَ جاوَزُوا اصِفّيناً
مِنْهُمْ بِالْعَراءِ مايُدْ فَنُونا

اَرْجِعُوا عامِراً وَرَدّوُاَزهًيْرًا
وَارْجِعُوا الحُرَّ وَ ابْنَ قَيْن وَ قَوْماً
اَيْنَ عَمْروٌ وَ اَيْنَ بَشْرٌ وَ قَتْلي

سيف بن عبدالله بن مالك العبدي، بعضي گفته‌اند كه او بعد از نماز ظهر به مبارزت بيرون و شهيد شده ره.

عبدالرحمن بن عبدالله الارحبي الهمداني و اين همان كسي است كه اهل كوفه او را با قيس به مسهر به سوي امام حسين عليه السلام به مكه فرستادند با كاغذهاي بسيار روز دوازدهم ماه رمضان بود كه خدمت آن حضرت رسيدند.

حباب بن عامر التيمي از شيعيان كوفه است با مسلم بيعت كرده و چون كوفيان با مسلم جفا كردند حباب به قصد خدمت امام حسين عليه السلام حركت كرده و در بين راه به آن حضرت ملحق شد.

عمروالجندعي ابن شهر آشوب او را از مقتولين در حمله اولي شمرده ولكن بعض اهل سير گفته‌اند كه او مجروح روي زمين افتاده بوده و ضربتي سخت بر سر او رسيده بود قوم او را از معركه بيرون بردند، مدت يك سال مريض و صاحب فراش بود در سر سال وفات كرد و تاييد مي‌كند اين مطلب را آنچه در زيارت شهداء است:

اَلسَّلامُ عَلَي الْمُرَتّثِ مَعَهُ عَمْروُبْنِ عَبْدُاللهِ الْجُنْدُعي.

حلاس (بحاء مهمله كغراب) بن عمر والاذي الراسبي، و برادرش. نعمان بن عمرو از اهل كوفه و از اصحاب اميرالمومنين عليه اسلام بوده، بلكه حارس از سرهنگان لشكر آن حضرت در كوفه بوده.

سوار بن ابي عميرالنهمي در حمله اولي مجروح در ميان كشتگان افتاد او را اسير كردند به نزد عمر سعد بردند. عمر خواست او را بكشد قوم او شفاعتش كردند او را نكشت لكن به حال اسيري و مجروح بود تا ششماه پس از آن وفات كرد مانند موقع بن ثمامه كه او نيز مجروح افتاده بود قوم او را به كوفه بردند و مخفي كردند ابن زياد مطلع شد فرستاد تا او را بكشند قوم او از بني اسد شفاعتش كردند او را نكشت لكن او را در قيد‌آهن كرده فرستاده او را بزاره (موضعي بعمان) موقع از زحمت جراحتها مريض بود تا يك سال پس از آن در همان زاره وفات فرموده، و اشاره به او كرده كميت اسدي در اين مصرع: وِ اِنَّ اَيُوموسي اَسيرٌ مُكَبَّلٌ. (ابوموسي كنيه موقع است). و بالجمله در زيارت شهداء است السَّلامُ عَلَي الْجَريحِ الْمَاْسٌورِ سُوّارِبْنِ اَبي عَميرِ النَّهْمي.

عماربن ابي سلامه الدالاني الهمداني از اصحاب اميرالمومنين عليه السلام و از مجاهدين در خدمتش به شمار رفته بلكه بعضي گفته‌اند كه او حضرت رسول صلي الله عليه و آله را نيز درك كرده.

زاهر مولي عمروبن الحمق جد محمد بن سنان زاهري در سنه شصتم به حج مشرف شده و به شرف مصاحبت حضرت سيدالشهداء عليه السلام نائل شده و در خدمتش بود تا در روز عاشوراء در حمله اولي شهيد گشت.

از قاضي نعمان بصري مرويست كه چون عمروبن الحمق از ترس معاويه گريخت به جانب جزيره و مردي از اصحاب اميرالمومنين عليه السلام كه نامش زاهر بود با او همراه بود، چون مار عمرو را گزيد بدنش ورم كرد، زاهر را فرمود كه حببيم رسول خدا صلي الله عليه و آله مرا خبر داده كه شركت مي‌كند در خون من جن و انس و ناچار من كشته خواهم گشت در اين وقت اسب سواراني كه در جستجوي او بودند ظاهر شدند عمرو به زاهر فرمود كه تو خود را پنهان كن اين جماعت به جستجوي من مي‌آيند مرا مي‌يابند و مي‌كشند و سرم را با خود مي‌برند و چون رفتند تو خود را ظاهر كن و بدن مرا از زمين بردار و دفن كن زاهر گفت تا من تير در تركش دارم با ايشان جنگ مي‌كنم تا آنگاه با تو كشته شوم، عمرو فرمود آنچه من مي‌گويم بكن كه در امر من نفع مي‌دهد خدا ترا زاهر چنان كرد كه عمرو فرموده بود و زنده بماند تا در كربلا شهيد شده ره.

جبله بن علي الشيباني از شجاعان اهل كوفه بوده.

مسعود بن الحجاج التيمي و پسرش عبدالرحمن از شجاعان معروفين بوده‌اند با ابن سعد آمده بود در ايامي كه جنگ نشد بود آمدند خدمت امام حسين عليه السلام سلام كنند بر آن حضرت پس سعادت شامل حالشان شده خدمت آن حضرت ماندند تا در حمله اولي شهيد گشتند.

زهير بن بشر الخثعمي.

عمار بن حسان بن شريح الطائي از شيعيان مخلصين بوده و با حضرت امام حسين عليه السلام از مكه مصاحبت كرده تا در كربلا.

و پدرش حسان از اصحاب اميرالمومنين عليه السلام بوده و در صفين در ركاب حضرت شهيد شده. و در رجال اسم عمار را عامر گفته‌اند، و از احفاد اوست عبدالله بن احمد بن عامر بن سليمان بن صالح بن وهب بن عامر مقتول به كربلا ابن حسّان و عبدالله مكني است به ابوالقاسم و صاحب كتبي است كه از جمله آنها است كتب قضايا اميرالمؤمنين عليه السلام روايت مي‌كند آنرا از پدرش ابوالجعد احمد بن عامر و شيخ نجايش روايت كرده از عبدالله بن احمد مذكور كه گفت پدرم متولد شد سنه صد و پنجاه و هفت و ملاقات كرد شيخ ما حضرت رضا عليه السلام را در سنه صد و نود و چهار وفات كرد حضرت رضا عليه السلام در طوس سنه دويست و در روز سه شنبه هيجدهم جمادي الاولي و من ملاقات كردم حضرت ابوالحسن ابومحمد عليهماالسلام را و پدرم مؤذن آن دو بزرگوار بود الخ پس معلوم شد كه ايشان بيت جليلي بوده‌اند از شيعه قدس الله ارواحهم.

مسلم بن كثير ازدي كوفي تابعي گويند از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و در ركاب آن حضرت در بعضي حروب زخمي و به پايش رسيده بود و خدمت سيدالشهداء عليه السلام از كوفه به كربلاء مشرف شده در روز عاشورا در حمله اولي شهيد شد و نافع مولاي او بعد از نماز ظهر شهيد گرديد.

زهير بن سليم ازدي و اين بزرگوار از همان سعادتمندانست كه در شب عاشورا به اردوي همايوني حضرت سيدالشهداء عليه السلام ملحق شدند.

عبدالله و عبيدالله پسران زيدبن ثبيط عبدي بصري.

ابوجعفر طبري روايت كرده كه جماعتي از مردم شيعه بصره جمع شدند در منزل زني از عبدالقيس كه نامش ماريه بنت منقذ و از شيعيان بود و منزلش مجمع شيعه بود و اين در اوقاتي بود كه عبيدالله بن زياد به كوفه رفته بود و خبر به او رسيده بود از اقبال و توجه امام حسين عليه السلام به سمت عراق، ابن زياد نيز راهها را گرفته و به عامل خود در بصره نوشته بود كه براي ديدبانها جائي درست كنند و ديده بان در آن قرار دهند و راهها را پاسبانان گذارند كه مبادا كسي ملحق به آن حضرت شود پس يزيد بنت ثبيط كه از قبيله عبدالقيس و از آن جماعت شيعه بود كه در خانه آن زن مؤمنه جمع شده بودند، عزم كرد كه به آن حضرت ملحق شود، او را، ده پسر بود، پس با پسران خود فرمود كه كدام از شماها با من خواهيد آمد؟ دو نفر از آن ده پسر مهياي مصاحبت او شدند، پس به آن جماعتي كه در خانه آن زن جمع بودند فرمود كه من قصد كرده‌ام ملحق شوم به امام حسين عليه السلام و اينك بيرون خواهم شد. شيعيان گفتند كه مي‌ترسيم بر تو از اصحاب پسر زياد، فرمود به خدا سوگند هرگاه برسد شتران يا پاهاي ما به جاده، و راه ديگر سهل است بر من وحشتي نيست بر من از اصحاب ابن زياد كه به طلب من بيايند، پس از بصره بيرون شد و از غير راه از بيابان قفر و خالي سير كرد تا در ابطح به امام حسين عليه السلام رسيد، فرود آمد و منزل و مأواي خود را درست كرد پس رفت به سوي رحل و منزل آن حضرت و چون خبر او به حضرت امام حسين عليه السلام رسيد به ديدن او بيرون شد به منزل او كه تشريف برد، گفتند به قصد شما به منزل شما رفت، حضرت در منزل او نشست به انتظار او از آن طرف آن مرد چون حضرت را در جايگاه خود نديد احوال پرسيد، گفتند به منزل تو تشريف بردند، يزيد برگشت به منزل خود، آن جناب را ديد نشسته. پس اين ايه مباركه را خواند: بِفَضْلِ اللهِ وَ بِرَحْمَتِهِ وَ بِذالِكَ فَلْيَفْرَحوُا.

پس سلام كرد به آن حضرت و نشست در خدمتش و خبر داد آن حضرت را كه براي چه از بصره به خدمتش آمده، حضرت دعاي خير فرمود براي او پس با آن حضرت بود تا در كربلا شهيد شد با دو پسرش عبدالله و عبيدالله.

بعضي از اهل سير ذكر كرده‌اند كه وقتي يزيد از بصره حركت كرد عامر و مولاي او سالم و سيف بن مالك و ادهم بن اميه نيز با او همراه بودند و ايشان نيز در كربلا شهيد شدند و در مرثية يزيد و دو پسرانش پسرش عامر بن يزيد گفته:

خَيْرَالْبَريَّهِ فِي الْقُبُورِ
مِنْ‌ فَيْضٍ دَمْعٍ ذي دُروُرٍ
وَالتَّأوٌُّهِ وَالزَّفيرِ
فِي الحَرامِ مِنَ الشّهُوُرِ
وَابْنَيْهِ عَلي حَرّ الْهَجيرِ
تَجْري عَلي لَبَبِ النُّحُورِ
مَعَهُمْ بِجَنّاتٍ وَ حُورٍ

يا فَرْ وَ قُومي فَانْدًبي
وَاَبْكي الشَّهيدَ بِعَبْرَهٍ
وَ ارْثِ الْحُسَيْنَ مَعَ التَّفَجُّع
قَتَلوُا الْحَرامَ مِنَ الاَئمهَ
وَ ابْكي يَزيدَ مُجَدَّلاً
مُتَر مّلينَ دِمائُهُمْ
يا لَهْفَ نَفْسي لَمْ تَفُزْ

و نيز از اشخاصي كه در اول قتال شهيد شدند:

جَنْدَبِ بْنِ حُجْرِ كِنْدِيّ خَوْلانيّ است كه از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام به شمار رفته.

جَنادَهِ بن كعب انصاري است كه از مكه با اهل وعيال خود در خدمت امام حسين عليه السلام بوده و پسرش: عمرو بن جناده بعد از قتل پدر به امر مادرش به جهاد رفت و شهيد شد.

وسالم بن عمرو.

قاسم بن الحبيب الازدي.

بكر بن حي التيمي.

جوين بن مالك التيمي.

ايمه بن سعد الطائي.

عبدالله بن بشر كه از مشاهير شجاعان بوده.

بشر بن عمرو.

حجابن بدر بصري حامل كتاب مسعود بن عمرو از بصره به خدمت امام حسين عليه السلام رسيد، و رفيقش.

فَعْنَب بن عمرو نمري بصري.

عائذبن مجمع بن عبدالله عائدي، رضوان الله عليهم اجمعين و ده نفر از غلامان امام حسين عليه السلام، و دو نفر از غلامان اميرالمؤمنين عليه السلام.

مؤلف گويد كه اسامي بعضي از غلامان كه شهيد شده‌اند از اين قرار است:

اسلم بن عمرو و او پدرش تركي بود و خودش كاتب امام حسين عليه السلام، و ديگر. قارب بن عبدالله دئلي كه مادرش كنيز حضرت امام حسين عليه السلام بوده و ديگر منحج بن سهم غلام امام حسين (ع). با فرزندان امام حسين عليه السلام به كربلا آمد و شهيد شد و سعد بن الحرث غلام اميرالمؤمنين عليه السلام و نصر بن ابي نيزر غلام آن حضرت نيز و اين نصر پدرش همان است كه در نخلستان اميرالمؤمنين عليه السلام كار مي‌كرد و حرث بن نبهان غلام حمزه، الي غير ذلك.

و بالجمله چون در اين حمله جماعت بسياري از اصحاب سيدالشهداء عليه السلام شهيد شدند شهادتشان در حضرت سيد الشهداء عليه السلام تاثير كرد پس در آن وقت جناب امام حسين عليه السلام از روي تأسف دست فرا برد و بر محاسن شريف خود نهاد و فرمود شدت كرد غضب خدا بر يهود گاهي كه از براي خدا فرزند قرار دادند، و شدت كرد خشم خدا بر نصاري هنگامي كه سه خدا قائل شدند، و شدت كرد غضب خدا بر عجوس وقتي كه به پرستش آفتاب و ماه پرداختند، و شديد است غضب خدا بر قومي كه متفق الكلمه شدند بر ريختن خون فرزندان پيغمبر خودشان، به خدا سوگند به هيچگونه اين جماعت را اجابت نكنم از آنچه در دل دارند تا گاهي كه خدا را ملاقات كنم و به خون خويش مخضب باشم.

مخفي و مستور نماند كه جماعتي از وجوه لشكر كوفه از دل رضا نمي‌دادند كه با جناب امام حسين عليه السلام رزم آغازند و خود را مطرود دارين سازند، از اين جهت كار مقاتلت به مماطلت مي‌رفت و امر مبارزت به مسامحت مي‌گذشت و در خلال اين حال ارسال رسل و تحرير مكاتيب تقرير يافت و روز عاشورا نيز تا قريب به چاشتگاه كار بدين گونه مي‌رفت، اين هنگام بر مردم ظاهر گشت كه فرزند پيغمبر لباس ذلت در بر نخواهد كرد و عبيدالله بن زياد بغضاي آن حضرت را دست بر نخواهد داشت، لاجرم از هر دو سوي رزم را تصميم عزم دادند.

اول كس از سپاه ابن سعد كه به ميدان مبارزت آمد يسار غلام زياد بن ابيه و سلام غلام ابن زياد بود كه با هم به ميدان آمدند، از ميان اصحاب امام حسين عليه السلام عبدالله بن عمير كلبي به مبارزت ايشان بيرون شد، گفتند تو كيستي كه به ميدان ما آمده‌اي؟ گفت: منم عبدالله بن عمير، گفتند ترا نشناسيم برگرد و زهير بن قين يا حبيب بن مظاهر يا برير را به سوي ما بفرست، و يسار مقدم بر سالم بود، عبدالله با او گفت كه اي پسر زانيه مگر اختيار ترا است كه هر كه بخواهي برگزيني؟ اين بگفت و بر او حمله كرد و تيغ بر او راند و او را در افكند، سالم غلام ابن زياد چون اين بديد تاخت تا يسار را ياري كند، اصحاب امام حسين عليه السلام عبدالله را بانگ زدند كه خويشتن را واپاي كه دشمن رسيد، عبدالله چون مشغول مقتول خويش بود اصغاي اين مطلب نفرمود، لاجرم سالم رسيد و تيغ بر عبدالله فرود آورد عبدالله دست چپ را به جاي سپر وقايه سر ساخت لاجرم انگشتانش از كف جدا شد و عبيدالله بدين زخم ننگريست و چون شير زخم خورده عنان بر تافت و سالم را به زخم شمشير از قفاي يسار بدارالبوار فرستاد پس باين اشعار رجز خواند:

حَسْبي بِبَيْتي في عُلَيْم حَسْبي
وَلَسْتُ بِالْخَوّارِ عِندْالَنّكْبِ

اَنْ تُنْكِروُني فَاناَ اْبُن كَلْب
اِنّي امُرَء ذوًمرَّهٍ وَ عَصْبٍ

پس عمرو بن الحجاج با جماعت خود از سپاه كوفه بر ميمنه لشكر امام حسين عليه السلام حمله كرد، اصحاب امام چون چنين ديدند زانو بر زمين نهادند و نيزه‌هاي خود را به سوي ايشان دراز كردند، خيل دشمن چون رسيدند از سنان ايشان بترسيدند و پشت دادند، پس اصحاب حسين عليه السلام ايشان را تيرباران نمودند بعضي در افتادند و جان دادند و گروهي بخستند و بجستند.

اين وقت مردي از قبيله بني تميم كه او را عبدالله بن حوزه مي‌گفتند رو به لشكر امام حسين عليه السلام آورد و مقابل آن حضرت ايستاد و گفت: يا حسين يا حسين آن حضرت فرمود چه مي‌خواهي؟

قالَ اَبْشِرْ بِالنّارِ فَقالَ كَلاّ اِنّي اَقْدَمُ عَلي رَبٍ رَحيمٍ وَ شَفيع مطاعِ.

حضرت فرمود اين كيست؟ گفتند ابن حوزه تميمي است، آن حضرت خداوند خويش را خواند و گفت: بارالها و او را به سوي آتش دوزخ بكش. در زمان اسب ابن حوزه آغاز چموشي نهاد و او را از پشت خود انداخت چنانكه پاي چپش در ركاب بند بود و پاي راستش واژگونه بر فراز بود، مسلم بن عوسجه جلدي كرد و پيش تاخت و پاي راستش را به شمشير از تن نحسش انداخت پس اسب او دويدن گرفت و سر او بهر سنگ و كلوخي و درختي مي‌كوبيد تا هلاك شد و حق تعالي روحش را به آتش دوزخ فرستاد، پس امر كارزار شدت كرد و از جميع جماعتي كشته گشت.

برير ين خضير رحمه الله :

برير ين خضير رحمه الله به ميدان آمد و او مردي زاهد و عابد بود و او سيد قراء مي‌ناميدند و از اشراف اهل كوفه از همدانيين بود و اوست خالوي ابواسحق عمرو بن عبدالله سبيعي كوفي تابعي كه در حق او گفته‌اند چهل سال نماز صبح را به وضوي نماز عشا گذارد و در هر شب يك ختم قرآن مي‌نمود، و در زمان او اعبدي از او نبود، و اوثق در حديث از او نزد خاصه و عامه نبود، و او از ثقات علي به الحسين (ع) بود و بالجمله جناب برير چون به ميدان تاخت از آنسوي يزيد بن معقل به نزد او شتافت و با هم اتفاق كردند كه مباهله كنند و از خدا بخواهند كه هر كه به باطل است بر دست آن ديگر كشته شود، اين بگفتند و بر هم تاختند. يزيد ضربتي بر برير زد او را آسيبي نرساند لكن برير او را ضربتي زد كه خود او را دو نيمه كرد و سر او را شكافت تا به دماغ رسيد يزيد پليد بر زمين افتاد مثل آنكه از جاي بلندي بر زمين افتد.

رضي بن منقذ عبدي كه چنين ديد بر برير حمله آورد و با هم دست به گردن شدند و يك ساعت با هم نبرد كردند آخرالامر برير او را بر زمين افكند و بر سينه‌اش نشست رضي استغاثه به لشكر كرد كه او را خلاص كنند. كعب بن جابر حمله كرد و نيزة خود را گذاشت بر پشت برير، برير كه احساس نيزه كرد همچنان بر سينه رضي نشسته بود خود را بر روي رضي افكند و صورت او را دندان گرفت و طرف دماغ او را قطع كرد از آن طرف كعبن بن جابر چون مانعي نداشت چندان به نيزه زور آورد تا در پشت برير فرو رفت و برير را از روي رضي افكند و پيوسته شمشير بر آن بزرگوار زد تا شهيد شد.

راوي گفت رضي از خاك برخاست در حالتي كه خاك از قباي خود مي‌تكانيد و با كعب گفت اي برادر بر من نعمتي عطا كردي كه تا زنده‌ام فراموش نخواهم نمود چون كعب بن جابر برگشت زوجه‌اش يا خواهرش نوار بنت جابر با وي گفت كشتي سيد قراء را هر آينه امر عظيمي به جاي آوردي به خدا سوگند ديگر با تو تكلم نخواهم كرد.

شهادت وهب عليه الرحمه:

وهب بن عبدالله بن حباب كلبي كه با مادر و زن در لشكر امام حسين عليه السلام حاضر بود به تحريص مادر ساخته جهاد شد، اسب به ميدان راند و رجز خواند:

سَوْفَ تَرَوْني وَ تَرَوْنَ ضَرْبي
اُدْرِكُ ثاري بَعْدَ ثارِ صَحْبي
لَيْسَ جِهادي فِي الْوَغي بِاللَّعْبِ

اِنْ تَنْكُروُني فَانَا ابْنُ الْكَلْبِ
وَ حَمْلَتي وَصَوْلَتي في الْحَرْبِ
وَ اَدْفَعُ الْكَرْبَ اَمامَ الْكَرْبِ

و جلادت و مبارزت نيكي به عمل آورد و جمعي را به قتل درآورد پس از ميدان بازشتافت و به نزديك مادر و زوجه‌اش آمد و به مادر گفت آيا از من راضي شدي؟ گفت راضي نشوم تا آنكه در پيش روي امام حسين عليه السلام كشته شوي، زوجه او گفت ترا به خدا قسم مي‌دهم كه مرا بيوه مگذار و به درد مصيبت خود مبتلا مساز، مادر گفت اي فرزند سخن زن را دور انداز به ميدان رو در نصرت امام حسين عليه السلام خود را شهيد ساز تا شفاعت جدش در قيامت شامل حالت شود، پس وهب به ميدان رجوع كرد در حاليكه مي‌خواند:

اِنّي زَعيمٌ لَكِ اُمَّ وَهَبٍ

ضَرْبَ غُلامٍ مُؤمِنٍ بِالرَّبّ

بِالطَعْنِ فيهِمْ تارَهً وَ الضَّربِ

پس نوزده سوار و دوازده پياده را به قتل رسانيد و لختي كارزار كرد تا دو دستش را قطع كردند، اين وقت مادر او عمود خيمه بگرفت و به حربگاه درآمد و گفت اي وهب پدر و مادرم فداي تو باد چندانكه تواني رزم كن و حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله از دشمن دفع نما، وهب خواست كه تا او را برگرداند مادرش جانب جامة او را گرفت و گفت من روي بازپس نمي‌كنم تا به اتفاق تو در خون خويش غوطه زنم جناب امام حسين (ع) چون چنين ديد فرمود از اهل بيت من جزاي خير بهره شما باد به سراپرده زنان مراجعت كن خدا ترا رحمت كند پس آن زن به سوي خيام محترمه زنها برگشت و آن جوان كلبي پيوسته مقاتلت كرد تا شهيد شد. راوي گفت كه زوجه وهب بعد از شهادت شوهرش بيتابانه به جانب او دويد و صورت بر صورت او نهاد شمر (ملعون) غلام خود را گرفت تا عمودي بر سر او زد و به شوهرش ملحق ساخت، و اين اول زني بود كه در لشكر حضرت سيدالشهداء عليه السلام به قتل رسيد.

پس از آن عمر و بن خالد ازدي اسدي صيداوي عازم ميدان شد خدمت امام حسين عليه السلام آمد و عرض كرد فدايت شوم يا ابا عبدالله من قصد كرده‌ام كه ملحق شوم به شهداء از اصحاب تو و كراهت دارم از آنكه زنده بمانم و ترا وحيد و قتيل بينم اكنون مرخصم فرما حضرت او را اجازت داد و فرمود ما هم ساعت بعد به تو ملحق خواهيم شد، آن سعادتمند به ميدان آمد و اين رجز خواند:

فَاَبْشِري بِالرَّوْحِ وَ الرَّيْحانِ

اِلَيْكَ يا نَفْسُ مِنَ الرَّحْمنِ

اَلْيَوْمَ تجْزَيْنَ عَلَي الاَحسانِ.

پس كارزار كرد تا شهيد شد، رحمه الله عليه. پس فرزندش خالد بن عمرو بيرون شد و مي‌گفت:

كَيْ ما تَكُونُوا في رِضَي الرَّحْمنِ
في قَصْرِ دُرّ حَسَنِ الْبُنْيانِ

صَبْرًا عَلَي الْمَوْتِ بَني قَحْطان
يا اَبَتا قَدْ صِرْتَ فِي الْجِنانِ

پس جهاد كرد تا شهيد شد. سعد بن حنظله تميمي به ميدان رفت و او از اعيان لشكر امام حسين (ع) بود رجز خواند و فرمود:

صَبْرًا عَلَيْها لِدُخُولِ الْجَنَّهِ
يا نَقْسُ لِلرّاحَهِ فَاجْهَدِنَّهُ

صَبْرًا عَلَي الاسْيافِ وَالاسِنَّه
وَ حُورِ عَيْن ناعِماتٍ هُنَّهٍ

وَ في طِلابِ الخَيْرِ فَارْغِبَتَّهُ

پس حمله كرد و كارزار سختي نمود تا شهيد شد، رحمه الله عليه. پس عمير بن عبدالله مذحجي به ميدان رفت و اين رجز خواند:

اِنّي لَدَي الْهَيْجاء لَيْتُ مُحْرِج
وَ اَترُكُ الْقَرْنَ لَدَي التَّعَرُّجِ

قَدْ عَلِمَتْ سَعْدٌ وَحيُّ مَذْحِج
اَعْلُو بِسَيْفي هامَهَ الْمُدَجّح

فريسَتَه الضَّبْغِالاَزَلِالاَعْرَجِ

پس كارزار كرد و بسياري را كشت تا به دست مسلم ضبابي و عبدالله بجلي كشته شد.

مبارزات نافع بن هلال و شهادت مسلم بن عوسجه:

از اصحاب سيدالشهداء عليه السلام نافع بن هلال جملي به مبارزت بيرون شد و بدين كلمات رجز خواند: اَنّا اْبنُ هلال الْجَمَليّ اَنّا عَلي دينِ عَليّ (ع).

مزاحم بن حريث به مقابل او آمد و گفت انا علي دين عثمان من بر دين عثمانم، نافع گفت تو بر دين شيطاني و بر او حمله كرد و جهان را از لوث وجودش پاك نمود.

عمروبن الحجاج چون اين دلاوري ديد بانگ بر لشكر زد و گفت اي مردم احمق آيا مي دانيد با چه مردم جنگ مي‌كنيد همانا اين جماعت فرسان اهل مصرند و از پستان شجاعت شير مكيده‌اند و طالب مرگند احدي يك تنه به مبارزت ايشان نرود كه عرصة هلاك مي‌شود، و همانا اين جماعت عددشان كم است و به زودي هلاك خواهند شد و الله اگر همگي جنبش كنيد و كاري نكنيد جز آنكه ايشانرا سنگ باران نمائيد تمام را مقتول مي‌سازيد.

عمر بن سعد گفت رأي محكم همان است كه تو ديده‌اي، پس رسولي به جانب لشكر فرستاد تا ندا كند كه هيچكس از لشكر را اجازت نيست كه يك تنه به مبارزت بيرون شود، پس عمرو بن الحجاج از كنار فرات با جماعت خود بر ميمنه اصحاب امام حسين عليه السلام حمله كرد، بعد از آنكه آن منافقان را به اين كلمات تحريص بر كشتن اصحاب امام حسين عليه السلام نمود:

يا اَهْلَ الْكُوفَهِ الزمُوا طاعَتَكُمْ وَ جَماعَتَكُم وَلا تَرْتابُوا في قَتْالِ مَنْ مَرَقَ مَنَ الدّينَ وَ خالَفً الاِمامَ، خداوند دهان، عمر و بن الحجاج (لعين) را پر از آتش كند در ازاي اين كلمات كه بر جناب امام حسين عليه السلام بسي سخت آمد و به حضرتش اثر كرد، پس ساعتي دو لشكر با هم نبرد كردند و در اين گيرودار جنگ مسلم بن عوسجه اسدي عليه الرحمه از پاي درآمد و از كثرت زخم و جراحت به خاك افتاد لشكر عمر سعد از حمله دست كشيدند و به سوي لشكرگاه خود برگشتند، چون غبار معركه فرو نشست مسلم را بر روي زمين افتاده ديدند حضرت امام حسين عليه السلام به نزد او شتافت و در مسلم رمقي يافت پس او خطاب كرد و فرمود خدا رحمت كند ترا اي مسلم و اين آيه كريمه را تلاوت نمود: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضي نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً.

حبيب من مظاهر كه به ملازمت خدمت آن حضرت نيز حاضر بود نزديك مسلم آمد و گفت اي مسلم گرانست بر من اين رنج و شكنج تو اكنون بشارت باد ترا به بهشت، مسلم به صداي بسيار ضعيفي گفت خدا بخير ترا بشارت دهد، حبيب گفت اگر مي‌دانستم كه بعد از تو در دنيا زنده مي‌بودم دوست داشتم كه به من وصيت كني به آنچه قصد داشتي تا در آنجا آن اهتمام كنم لكن مي‌دانم كه در همين ساعت من نيز كشته خواهم شد و به تو خواهم پيوست. مسلم گفت ترا وصيت مي‌كنم به اين مرد و اشاره كرد به سوي امام حسين عليه السلام و گفت تا جان در بدن داري او را ياري كن و از نصرت او دست مكش تا وقتي كه كشته شوي، حبيب گفت به پروردگار كعبه جز اين نكنم و چشم ترا به اين وصيت روشن نمايم، پس مسلم جهان را وداع كرد در حالي كه بدن او روي دستها بود او را برداشته بودند كه در نزد كشتگان گذارند، پس صداي كنيزك او به ندبه بلند شد كه يابن عوسجتاه يا سيداه. و معلوم مي‌شود كه مسلم بن عوسجه از شجاعان نامي روزگار بود چنانكه شبث شجاعت او را در آذربايجان مشاهده كرده بود و آنرا تذكره نمود، و در زماني كه مسلم بن عقيل به كوفه آمده بود مسلم بن عوسجه وكيل او بود در قبض اموال و بيع اسلحه و اخذ بيعت. و با اين حال از عباد روزگار بود و پيوسته در مسجد كوفه در پاي ستوني از آن مشغول به عبادت و نماز بود چنانكه از اخبار الطول دينوري معلوم مي‌شود، و او را اهل سير اول اصحاب حسين عليه السلام گفته‌اند و كلمات را در شب عاشورا شنيدي و در كربلا مقاتله سختي نمود و به اين رجز مترنم بود:

مِنْ فَرْغِ قَوْمٍ مِنْ ذُري بني اَسَدٍ
وَ كافِرٌ بِدينِ جَبّارٍ صَمَدٍ

اِنْ تَسْاَلوُا عنّي فَاِنّي ذُولُبَدٍ
فَمَنْ بَغانا حائِدٌ عَن الرَّشَدِ

و كينة آن بزرگوار ابوجحل است چنان كه كميت اسدي در شعر خود به آن اشاره كرده: واِنَّ اَيا جُحْلٍ قَليلٌ مُحَجَّلٌ.

جحل به تقديم جيم بر حاء مهمله يعني مهتر زنبوران عسل و مُحَجَّلْ كُمعَظَّمْ يعني صريح و بر زمين افكنده شده، و قاتل او مسلم ضبابي و عبدالرحمن بجلي است.

بالجمله دوباره لشكر بهم پيوسته و شمر بن ذي الجوشن عليه اللعنه از ميسره بر ميسرة لشكر امام عليه السلام حمله كرد و آن سعادتمندان با آن اشقيا به قدم ثبات نبرد كردند و طعن نيزه دو لشكر و شمشير بهم فرود آوردند و سپاه ابن سعد لعين حضرت امام حسين عليه السلام و اصحابش را از هر طرف احاطه كردند و اصحاب آن حضرت با آن لشكر قتال سختي نمودند و تمام جلادت ظاهر نمودند و مجموع سواران لشكر آن حضرت سي و دو تن بودند كه مانند شعله جواله حمله مي‌افكندند و سپاه ابن سعد لعين را از چپ و راست پراكنده مي‌نمودند.

عروه بن قيس كه يكي از سركردگان لشكر پسر سعد بود و چون اين شجاعت و مردانگي از سپاه امام عليه السلام مشاهده كرد، به نزد ابن سعد فرستاد كه يابن سعد آيا نمي‌بيني كه لشكر من امروز از اين جماعت قليل چه كشيدند؟ تيراندازان را امر كن كه ايشان را هدف تير بلا سازند، ابن سعد كمان داران را به تير انداختن امر نمود.

راوي گفت اصحاب امام حسين عليه السلام قتال شديدي نمودند تا نصف النهار روز رسيد، حصين بن تميم كه سركرده تيراندازان بود چون صبر اصحاب امام حسين عليه السلام را مشاهده نمود لشكر خود را كه پانصد كماندار به شمار مي‌رفتند امر كرد كه اصحاب آن حضرت را تيرباران نمايند، آن منافقان حسب الامر امير خويش لشكر امام عليه السلام را هدف تير و سهام نمودند و اسبهاي ايشان را عقر (يعني پي) و بدنهاي آنها را مجروح نمودند، راوي گفت كه مقاتله كردند اصحاب امام حسين عليه السلام با لشكر عمر سعد قتال بسيار سختي تا نصف النهار و لشكر پسر سعد را توانائي نبود كه بر ايشان بتازند جز از يك طرف زيرا كه خيمه‌ها را بهم متصل كرده بودند و آنها را عقب سر و يمين و يسا قرار داده بودند، عمر سعد كه چنين ديد جمعي را فرستاد كه خيمه‌ها را بيفكنند تا بر آنها احاطه نمايند سه چهارنفر از اصحاب امام حسين عليه السلام در ميان خيمه‌ها رفتند و گاهي كه آن ظالمان مي‌خواستند خيمه‌ها را خراب كنند بر آنها حمله مي‌كردند و هر كه را مي‌يافتند مي‌كشتند يا تير به جانب او مي‌افكندند و او را مجروح مي‌نمودند، عمر سعد كه چنين ديد فرياد كشيد كه خيمه‌ها را آتش زنيد و داخل خيمه‌ها نشويد پس آتش آوردند خيمه‌ها را سوزانيدند، سيدالشهداء عليه السلام فرمود بگذاريد آتش زنند زيرا كه هرگاه خيمه‌ها را بسوزانند نتوانند از آن بگذرند و به سوي شما آيند و چنين شد كه آن حضرت فرموده بود.

راوي گفت حمله كرد شمر بن ذي الجوشن عليه اللعنه به خيمه حضرت امام حسين عليه السلام و نيزه‌اي كه در دست داشت بر آن خيمه مي‌كوبيد و ندا در داد كه آتش بياوريد تا من اين خيمه را با اهلش آتش بزنم. راوي گفت زنها صيحه كشيدند و از خيمه بيرون دويدند، جناب امام حسين عليه السلام بر شمر صيحه زد كه اي پسر ذي الجوشن تو آتش مي‌طلبي كه خيمه را بر اهل من آتش زني؟ خداوند بسوزاند ترا به آتش جهنم.

حميدبن مسلم گفت كه من به شمر گفتم سبحان الله اين صلاح نيست براي تو كه جمع كني در خود و خصلت را يكي آنكه عذاب كني به عذاب خدا كه سوزانيدن باشد و ديگر آنكه بكشي كودكان و زنان را، بس است براي راضي كردن امير كشتن تو مردان را، شمر به من گفت تو كيستي؟ گفتم نمي‌گويم با تو كيستم و ترسيدم كه اگر مرا بشناسد نزد سلطان براي من سعايت كند، پس آمد به نزد شبث بن ربعي و گفت من نشنيدم مقالي بدتر از مقال تو و نديدم موقفي زشت‌تر از موقف تو، آيا كارت به جائي رسيده كه زنها را بترساني، پس شهادت مي‌دهم كه شمر حيا كرد و خواست برگردد كه زهير بن قين ره با ده نفر از اصحاب خود بر شمر و اصحابش حمله كردند و ايشان را از دور خيام متفرق ساختند، و اباعزّه (بزاء معجمه) ضبايي را كه از اصحاب شمر بود به قتل رسانيد، لشكر عمر سعد كه چنين ديدند برايشان هجوم آوردند و چون لشكر امام حسين عليه السلام عددي قليل بودند اگر يك تن از ايشان كشته گشتي ظاهر و مبين گشتي و اگر از لشكر ابن سعد صد كس مقتول گشتي از كثرت عدد نمودار نگشتي. و بالجمله جنگ سختي شد و قتلي و جزيح بسياري گشت تا آنكه وقت زوال رسيد.

برگرفته از کتاب منتهی الامال ، اثر حاج شیخ عبّاس قمی

در جواب مسلمان

محدوده این مساجد 9 گانه عبارت است از: 1- مسجد صادقیه، واقع در فلکه‌ی دوم صادقیه ... 2- مسجد تهران ‌پارس، واقع در خیابان دلاوران ... 3- مسجد شهر قدس، واقع در کیلومتر 20 جاده‌ی قدیم ... 4- مسجد خلیج فارس، واقع در بزرگراه فتح ... 5- مسجد النبی، واقع در شهرک دانش ... 6- مسجد هفت‌جوب، واقع در جاده‌ی ملارد ... 7- مسجد وحیدیه، واقع در شهریار ... 8- مسجد نسیم‌ شهر، واقع در اکبرآباد ... 9- مسجد رضی‌آباد، واقع در سه ‌راه شهریار ...

این هم مساجد اهل سنت در تهران حالا تو نماز جماعت نمیری که مقصره

 

 

عاقل

یا حسین

هر که از عشق تو دیوانه نشد عاقل نیست

عاقل آن است که از عشق تو دیوانه شود

چهل حدیث حسینی

0 حديث در باره امام حسين (ع) كه در سايت آيت‌الله محمدتقي بهجت آمده، منتشر مي‌شود.

1- حريم پاك
عن النبى (ص) قال: ... و هى اطهر بقاع الارض واعظمها حرمة و إنها لمن بطحاء الجنة. (1)
پيامبر اسلام (ص) در ضمن حديث بلندى مى‌فرمايد: كربلا پاك‌ترين بقعه روى زمين و از نظر احترام بزرگ‌ترين بقعه‏‌ها است والحق كه كربلا از بساط هاى بهشت است.

2- سرزمين نجات
قال رسول الله صلى الله عليه و آله: يقبر ابنى بأرض يقال لها كربلا هى البقعة التى كانت فيها قبة الاسلام نجا الله التى عليها المؤمنين الذين امنوا مع نوح فى الطوفان. (2)
پيامبر خدا (ص) فرمود: پسرم حسين در سرزمينى به خاك سپرده مى‏شود كه به آن كربلا گويند، زمين ممتازى كه همواره گنبد اسلام بوده است، چنانكه خدا ياران مؤمن حضرت نوح را در همانجا از طوفان نجات داد.

3- مسلخ عشق‏
قال على عليه السلام: هذا ... مصارع عشاق شهداء لا يسبقهم من كان قبلهم ولا يلحقهم من كان بعدهم. (3)
حضرت على عليه السلام روزى گذرش از كربلا افتاد و فرمود: اينجا قربانگاه عاشقان و مشهد شهيدان است. شهيدانى كه نه شهداى گذشته و نه شهداى آينده به پاى آنها نمى‏رسند.

4- عطر عشق‏
قال على عليه السلام: واها لك ايتها التربة ليحشرن منك قوم يدخلون الجنة بغير حساب. (4)
اميرالمومنين عليه السلام خطاب به خاك كربلا فرمود: چه خوش‌بويى اى خاك! در روز قيامت قومى از تو به پا خيزند كه بدون حساب و بى‌درنگ به بهشت روند.

5- ستاره سرخ محشر
قال على بن الحسين عليه السلام: تزهر أرض كربلا يوم القيامة كالكوكب الدرى و تنادى انا ارض الله المقدسة الطيبة المباركة التى تضمنت سيدالشهداء و سيد شباب اهل الجنة. (5)
امام سجاد عليه السلام فرمود: زمين كربلا در روز رستاخيز، چون ستاره مرواريدى مى‏درخشد و ندا مى‏دهد كه من زمين مقدس خدايم، زمين پاك و مباركى كه پيشواى شهيدان و سالار جوانان بهشت را در بر گرفته است.

6- كربلا وبيت المقدس‏
قال ابوعبدالله عليه السلام: الغاضرية من تربة بيت المقدس. (6)
امام صادق عليه السلام فرمود: كربلا از خاك بيت المقدس است.

7- فرات و كربلا
قال ابوعبدالله: ان أرض كربلا و ماء الفرات اول ارض و اول ماء قدس الله تبارك و تعالى... (7)
امام صادق عليه السلام فرمود: سرزمين كربلا و آب فرات، اولين زمين و نخستين آبى بودند كه خداوند متعال به آنها قداست و شرافت بخشيد.

8- كربلا كعبه انبياء
قال ابوعبدالله عليه السلام: ليس نبى فى السموات والارض و الا يسألون الله تبارك و تعالى ان يوذن لهم فى زيارة الحسين عليه السلام ففوج ينزل و فوج يعرج. (8)
امام صادق عليه السلام فرمود: هيچ پيامبرى در آسمان‌ها و زمين نيست مگر اين كه مى‏خواهند خداوند متعال به آنان رخصت دهد تا به زيارت امام حسين عليه السلام مشرف شوند، چنين است كه گروهى به كربلا فرود آيند و گروهى از آنجا عروج كنند.

9- كربلا، مطاف فرشتگان‏
قال ابوعبدالله عليه السلام: ليس من ملك فى السموات والارض إلا يسألون الله تبارك و تعالى ان يوذن لهم فى زيارة الحسين عليه السلام ففوج ينزل و فوج يعرج. (9)
امام صادق عليه السلام فرمود: هيچ فرشته‏اى در آسمان‌ها و زمين نيست مگر اين كه مى‏خواهد خداوند متعال به او رخصت دهد تا به زيارت امام حسين عليه السلام مشرف شود، چنين است كه همواره فوجى از فرشتگان به كربلا فرود آيند و فوجى ديگرعروج كنند و از آنجا اوج گيرند.

10- راه بهشت‏
قال ابوعبدالله عليه السلام: موضع قبرالحسين عليه السلام ترعة من ترع الجنة. (10)
امام صادق عليه السلام فرمود: جايگاه قبر امام حسين عليه السلام درى از درهاى بهشت است.

11- كربلا حرم امن‏
قال ابوعبدالله عليه السلام: ان الله اتخذ كربلا حرما آمنا مباركا قبل ان يتخذ مكة حرماً. (11)
امام صادق (ع) فرمود: به راستى كه خدا كربلا را حرم امن و با بركت قرار داد پيش از آن كه مكه را حرم قرار دهد. (شايان ذكر است منظور از اين روايت درعالم بالا است كه قبل از مكه، كربلا حرم امن الهي قرار گرفت)

12- زيارت مداوم‏
قال الصادق عليه السلام: زوروا كربلا ولا تقطعوه فان خير أولاد الانبياء ضمنته... (12)
امام صادق (ع) فرمود: كربلا را زيارت كنيد و اين كار را ادامه دهيد، چرا كه كربلا بهترين فرزندان پيامبران را در آغوش خويش گرفته است.

13- بارگاه مبارك‏
قال الصادق عليه السلام: «شاطى‏ء الوادى الايمن» الذى ذكره الله فى القرآن،( قصص/30) هو الفرات و «البقعة المباركة» هى كربلا. (13)
امام صادق (ع) فرمود: آن «ساحل وادى ايمن» كه خدا در قرآن ياد كرده فرات است و «بارگاه با بركت» نيز كربلا است.

14- شوق زيارت‏
قال الامام باقرعليه السلام: لو يعلم الناس ما فى زيارة قبرالحسين عليه السلام من الفضل، لماتوا شوقاً. (14)
امام باقرعليه السلام فرمود: اگر مردم مى‏دانستند كه چه فضيلتى در زيارت مرقد امام حسين عليه السلام است از شوق زيارت مى‏مردند.

15- حج مقبول و ممتاز
قال ابوجعفرعليه السلام: زيارة قبر رسول الله صلى الله عليه و آله و زيارة قبور الشهداء، و زيارة قبرالحسين بن على عليهما السلام تعدل حجة مبرورة مع رسول الله صلى الله عليه و آله. (15)
امام باقر عليه السلام فرمودند: زيارت قبر رسول خدا (ص) و زيارت مزار شهيدان، و زيارت مرقد امام حسين عليه السلام معادل است با حج مقبولى كه همراه رسول خدا (ص) بجا آورده شود.

16- تولدى تازه‏
عن حمران قال: زرت قبرالحسين عليه السلام فلما قدمت جاء نى ابو جعفر محمد بن على عليه السلام ... فقال عليه السلام ابشر يا حمران فمن زار قبور شهداء آل محمد (ص) يريد الله بذلك وصلة نبيه حرج من ذنوبه كيوم ولدته امه. (16)
حمران مى‏گويد هنگامى كه از سفر زيارت امام حسين (ع) برگشتم، امام باقر عليه السلام به ديدارم آمد و فرمود: اى حمران! به تو مژده مى‌دهم كه هر كس قبور شهيدان آل محمد (ص) را زيارت كند و مرادش از اين كار رضايت خدا و تقرب به پيامبر (ص) باشد، از گناهانش بيرون مى‏آيد مانند روزى كه مادرش او را زاده است.

17- زيارت مظلوم‏
عن ابى جعفر و ابى عبدالله عليهماالسلام يقولان: من احب أن يكون مسكنه و مأواه الجنة، فلا يدع زيارة المظلوم. (17)
از امام باقر و امام صادق عليهماالسلام نقل شده كه فرمودند: هر كس كه مى‏خواهد مسكن و مأوايش بهشت باشد، زيارت مظلوم ـ امام حسين ـ را ترك نكند.

18- شهادت و زيارت‏
قال الامام الصادق عليه السلام: زوروا قبرالحسين عليه السلام ولا تجفوه فانه سيد شباب أهل الجنة من الخلق و سيد شباب الشهداء. (18)
امام صادق (ع) فرمود: مرقد امام حسين عليه السلام را زيارت كنيد و با ترك زيارتش به او ستم نورزيد، چرا كه او سيد جوانان بهشت از مردم و سالار جوانان شهيد است.

19- زيارت، بهترين كار
قال ابوعبدالله عليه السلام: زيارة قبرالحسين بن على عليهماالسلام من أفضل ما يكون من الأعمال. (19)
امام صادق (ع) فرمود: زيارت قبر امام حسين عليه السلام از بهترين كارهاست كه مى‏تواند انجام يابد.

20- سفره‏هاى نور
قال الامام الصادق عليه السلام: من سره ان يكون على موائد النور يوم القيامة فليكن من زوارالحسين بن على عليهماالسلام. (20)
امام صادق (ع) فرمود: هر كس دوست دارد روز قيامت، بر سر سفره‏هاى نور بنشيند بايد از زائران امام حسين عليه السلام باشد.

21- شرط شرافت‏
قال الصادق عليه السلام: من اراد ان يكون فى جوار نبيه و جوارعلى و فاطمه عليهم السلام فلا يدع زيارة الحسين عليه السلام. (21)
امام صادق (ع) فرمود: كسى كه مى‏خواهد در همسايگى پيامبر (ص) و در كنارعلى (ع) و فاطمه (س) باشد زيارت امام حسين (ع) را ترك نكند.

22- زيارت، فريضه الهى‏
قال ابوعبدالله عليه السلام: لو ان احدكم حج دهره ثم لم يزرالحسين بن على عليهماالسلام لكان تاركا حقا من حقوق رسول الله (ص) لان حق الحسين فريضة من الله تعالى واجبه على كل مسلم. (22)
امام صادق (ع) فرمود: اگر يكى از شما تمام عمرش را احرام حج ببندد اما امام حسين عليه السلام را زيارت نكند حقى از حقوق رسول خدا (ص) را ترك كرده است؛ چرا كه حق حسين (ع) فريضه الهى و بر هر مسلمانى واجب و لازم است.

23- كربلا كعبه كمال‏
قال ابوعبدالله عليه السلام: من لم يأت قبرالحسين عليه السلام حتى يموت كان منتقص الايمان منتقص الدين، ان ادخل الجنة كان دون المؤمنين فيها. (23)
امام صادق (ع) فرمود: هر كس به زيارت قبر امام حسين (ع) نرود تا بميرد، ايمانش ناتمام و دينش ناقص خواهد بود به بهشت هم كه برود پايين‌تر از مؤمنان در آنجا خواهد بود.

24- از زيارت تا شهادت‏
قال ابوعبدالله عليه السلام: لا تدع زيارة الحسين بن على عليهماالسلام و مُرّ أصحابك بذلك يمدالله فى عمرك و يزيد فى رزقك و يحييك‏ الله سعيدا ولا تموت الا شهيدا. (24)
امام صادق (ع) فرمود: زيارت امام حسين عليه السلام را ترك نكن و به دوستان و يارانت نيز همين را سفارش كن! تا خدا عمرت را دراز و روزى و رزقت را زياد كند و خدا تو را با سعادت زنده دارد و نميرى مگر با شهادت.

25- حديث محبت‏
عن ابى عبدالله قال: من اراد الله به الخير قذف فى قلبه حب الحسين عليه السلام و زيارته و من اراد الله به السوء قذف فى قلبه بغض الحسين عليه السلام و بغض زيارته. (25)
امام صادق (ع) فرمود: هر كس كه خدا خير خواه او باشد محبت حسين (ع) و زيارتش را در دل او مى‏اندازد و هر كس كه خدا بدخواه او باشد كينه و خشم حسين (ع) و خشم زيارتش را در دل او مى‏اندازد.

26- نشان شيعه بودن‏
قال الصادق عليه السلام: من لم يأت قبرالحسين عليه السلام و هو يزعم انه لنا شيعة حتى يموت فليس هو لنا شيعة و ان كان من اهل الجنة فهو من ضيفان اهل الجنة. (26)
امام صادق عليه السلام فرمود: كسى كه به زيارت قبر امام حسين نرود و خيال كند كه شيعه ما است و با اين حال و خيال بميرد او شيعه ما نيست و اگر هم از اهل بهشت باشد از ميهمانان اهل بهشت خواهد بود.

27- سكوى معراج‏
قال الصادق عليه السلام: من اتى قبرالحسين عليه السلام عارفا بحقه كتبه الله عزوجل فى اعلى عليين. (27)
امام صادق (ع) فرمود: هر كس كه به زيارت قبر حسين عليه السلام نايل شود و به حق آن حضرت معرفت داشته باشد خداى متعال او را در بلندترين درجه عالى مقامان ثبت مى‏كند.

28- مكتب معرفت‏
قال ابوالحسن موسى بن جعفرعليه السلام: أدنى ما يثاب به زائر ابى عبدالله عليه السلام بشط فرات إذا عرف حقه و حرمته و ولايته ان يغفر له ما تقدم من ذنبه و ما تأخز. (28)
حضرت امام موسى كاظم عليه السلام فرمود: كمترين ثوابى كه به زائر امام حسين عليه السلام در كرانه فرات داده مى‏شود اين است كه تمام گناهان بخشوده مى‏شود. بشرط اين كه حق و حرمت ولايت آن حضرت را شناخته باشد.

29- همچون زيارت خدا
قال الرضا عليه السلام: من زار قبرالحسين (ع) بشط الفرات كان كمن زار الله. (29)
امام رضا عليه السلام فرمود: كسى كه قبر امام حسين عليه السلام را در كرانه فرات زيارت كند، مثل كسى است كه خدا را زيارت كرده است.

30- زيارت عاشورا
قال الصادق عليه السلام: من زارالحسين عليه السلام يوم عاشورا وجبت له الجنة. (30)
امام صادق (ع) فرمود: هر كس كه امام حسين عليه السلام را در روز عاشورا زيارت كند بهشت بر او واجب مى‏شود.

31- بالاتر از روسپيدى
قال ابوعبدالله عليه السلام: من باب عند قبرالحسين عليه السلام ليلة عاشورا لقى الله يوم القيامة ملطخا بدمه كأنما قتل معه فى عرصة كربلا. (31)
امام صادق (ع) فرمود: كسى كه شب عاشورا در كنار مرقد امام حسين عليه السلام سحر كند روز قيامت در حالى به پيشگاه خدا خواهد شتافت كه به خونش آغشته باشد، مثل كسى كه در ميدان كربلا و در كنار امام حسين عليه السلام كشته شده باشد.

32- نشانه‌هاى ايمان‏
قال ابو محمدالحسن العسكرى عليه السلام: علامات المؤمن خمس: صلاة الخمسين، و زيارة الاربعين، والتختم فى اليمين، و تعفير الجبين والجهر ببسم الله الرحمن الرحيم. (32)
امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: نشانه‏هاى مؤمن پنج چيز است: 1 ـ پنجاه ركعت نماز (نماز يوميه و نمازهاي نافله) 2 ـ زيارت اربعين 3 ـ انگشتر به دست راست كردن 4 ـ بر خاك سجده كردن 5 ـ بسم الله الرحمن الرحيم را در نماز بلند گفتن.

33- رواق منظر يار
قال رسول الله (ص): الا و ان الإجابة تحت قبته والشفاء فى تربته، و الائمة عليهم السلام من ولده. (33)
پيامبر خدا(ص) فرمود: بدانيد كه اجابت دعا، زير گنبد حرم او و شفاء در تربت او، و امامان عليهم السلام از فرزندان اوست.‏

34- تربت و تربيت‏
قال الصادق عليه السلام: حنكوا اولادكم بتربة الحسين (ع) فإنها امان. (34)
امام صادق (ع) فرمود: كام كودكانتان را با تربت حسين (ع) برداريد چرا كه خاك كربلا فرزندانتان را بيمه مى‏كند.

35- بزرگترين دارو
قال ابوعبدالله عليه السلام: فى طين قبرالحسين عليه السلام الشفاء من كل داء و هو الدواء الاكبر. (35)
امام صادق (ع) فرمود: شفاى هر دردى در تربت قبر حسين عليه السلام است و همان است كه بزرگ‌ترين داروست.

36- تربت و هفت حجاب‏
قال الصادق عليه السلام: السجود على تربة الحسين عليه السلام يخرق الحجب السبع. (36)
امام صادق (ع) فرمود: سجده بر تربت حسين عليه السلام حجاب‌هاى هفتگانه را پاره مى‏كند.

37- سجده بر تربت عشق‏
كان الصادق (ع) لا يسجد الا على تربة الحسين (ع) تذللا لله و إستكانة اليه. (37)
رسم حضرت امام صادق (ع) چنين بود كه: جز بر تربت حسين (ع) به خاك ديگرى سجده نمى‏كرد و اين كار را از سر خشوع و خضوع براى خدا مى‏كرد.

38- تسبيح تربت
قال الصادق (ع): السجود على طين قبرالحسين (ع) ينور الى الارض السابعة و من كان معه سبحة من طين قبرالحسين (ع) كتب مسبحا و ان لم يسبح بها ... (38)
امام صادق (ع) فرمود: سجده بر تربت قبر حسين (ع) تا زمين هفتم را نور باران مى‏كند و كسى كه تسبيحى از خاك مرقد حسين (ع) را با خود داشته باشد، تسبيح گوى حق محسوب مى‏شود، اگر چه با آن تسبيح هم نگويد.

39- تربت شفا بخش
عن موسى بن جعفرعليه السلام قال: ولا تأخذوا من تربتى شيئا لتبركوا به فأن كل تربة لنا محرمة الا تربة جدى الحسين بن على عليهماالسلام فأن الله عزوجل جعلها شفاء لشيعتنا و أوليائنا. (39)
حضرت امام كاظم (ع) در ضمن حديثى كه از رحلت خويش خبر مى‏داد، فرمود: چيزى از خاك قبر من برنداريد تا به آن تبرك جوييد؛ چرا كه خوردن هر خاكى جز تربت جدم حسين (ع) بر ما حرام است، خداى متعال تنها تربت كربلا را براى شيعيان و دوستان ما شفا قرار داده است.

40- يكى از چهار نياز
قال الامام موسى الكاظم (ع): لا تستغنى شيعتنا عن أربع: خمرة يصلى عليها و خاتم يتختم به و سواك يستاك به و سبحة من طين قبر أبى عبدالله عليه السلام ... (40)
حضرت امام موسى بن جعفر عليهماالسلام فرمود: پيروان ما از چهار چيز بى‏نياز نيستند: 1 ـ سجاده‏اى كه بر روى آن نماز خوانده شود2 ـ انگشترى كه در انگشت باشد 3 ـ مسواكى كه با آن دندان‌ها را مسواك كنند 4 ـ تسبيحى از خاك مرقد امام حسين (ع)

------------------------------------------------------------
پي نوشت ها:
1- بحارالانوار، ج 98، ص 115/ كامل الزيارات، ص 264.
2- كامل الزيارات، ص269، باب 88، ح 8 .
3- تهذيب، ج 6، ص73 / بحارالانوار، ج 98، ص 116.
4- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 169.
5- ادب الطف، ج 1، ص 236، به نقل از كامل الزيارات، ص 268.
6- كامل الزيارات، ص 269، باب 88، ح7 .
7- بحارالانوار، ج 98، ص 109/ كامل الزيارات، ص 269 .
8- مستدرك الوسائل، ج 10، ص 244 به نقل از كامل الزيارات، ص 111.
9- مستدرك الوسائل، ج 10، ص 244 به نقل از كامل الزيارات، ص 111.
10- كامل الزيارات، ص 271، باب 89، ح 1.
11- كامل الزيارات، ص 267/ بحارالانوار، ج 98، ص 110.
12- كامل الزيارات، ص 269.
13- بحارالانوار، ج 57، ص 203؛ به نقل از تهذيب. ‏
14- ثواب الاعمال، ص 319؛ به نقل از كامل الزيارات.
15- مستدرك الوسائل، ج 1 ص 266/ كامل الزيارات، ص 156.
16- امالى شيخ طوسى، ج 2، ص 28، چاپ نجف/ بحارالانوار، ج 98، ص 20.
17- مستدرك الوسائل، ج 10، ص 253.
18- مستدرك الوسائل ج 10، ص 256 / كامل الزيارات ، ص 109.
19- مستدرك الوسائل، ج 10، ص 311.
20- وسائل الشيعه، ج 10، ص 330/ بحارالانوار، ج 98، ص 72.
21- وسائل الشيعه، ج 10، ص 331، ح 39.
22- وسائل الشيعه، ج 10، ص 333.
23- وسائل الشيعه، ج 10، ص 335.
24- وسائل الشيعه، ج10، ص335.
25- وسائل الشيعه، ج 10، ص 388/ بحارالانوار، ج 98، ص 76 .
26- كامل الزيارات، ص 193/ بحارالانوار، ج 98، ص 4.
27- من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص581.
28- مستدرك الوسائل، ج 10، ص 236، به نقل از كامل الزيارات، ص 138.
29- مستدرك الوسائل، ج 10، ص250؛ به نقل از كامل الزيارات.‏
30- اقبال الاعمال، ص 568.
31- وسائل الشيعه، ج 10، ص 372.
32- وسائل الشيعه، ج 10، ص 373 / التهذيب، ج 6، ص 52 .
33- مستدرك الوسائل، ج 10، ص 335.
34- وسائل الشيعه، ج 10، ص 410.
35- كامل الزيارات، ص 275 / وسائل الشيعه، ج 10، ص 410.
36- مصباح التمهجد، ص 511/ بحارالانوار، ج 98، ص 135.
37- وسائل الشيعه، ج 3، ص 608.
38- من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 268/ وسائل الشيعه، ج 3 ص 608.
39- جامع الاحاديث الشيعه، ج 12، ص 533.
40- تهذيب الاحكام، ج 6، ص 75.

آی خواص شیعه مراقب خودتان باشید

وباز محرم هنگامه محشر حسینی و قیامت خون در کربلا و خود ارباب مهربان ما تا نامش شنید فرمود اعوذ بالله من الکرب و البلا

حسین امسال یاران با بصیرت و تشنه معرفت می خواهد اوامسال عقل و اندیشه مب خواهد چرا که امروز اهداف اصلاحی امام حسین هدف آماج دو گروه است مومنان نادان که فقط کربلا در غم می بینند و عالمان بی تقوا که مدعی روشنفکریند و عزادرای را کاری بس عبث میدانند

امسال یاید با بصیرت گریه کنیم با بصیرت بر سر سینه بزنیم گریه هامان باید تن استکبار ورزان عالم را بلرزاند و مانند زینب شکر گزار نعمت باشیم

امسال محرم محرم  شویم به سراپرده عشق حتی عشق را از دست خود عاصی کنیم

هرکس تو را ندارد خدا را ندارد هر کس تورا ندارد اسیر است و حسینیان و زینبیان عالم آزاده ترینند

آی خواص شیعه حسین صلوات الله علیه کشته بی بصیرتی خواص شد مراقب خودتان باشید

عمر بکری: فتوای امام خامنه‏ای دشمنی با تشیع را از ذهنم زدود

«عمر بکری» سلفی مشهور لبنانی در گفتگو با "غسّان بن جدّو" خبرنگار شبکه الجزیره گفت : هنگامی که سیدحسن نصرالله اعلام کرد که من از فتوای امام خامنه‏ای ـ که در آن دشنام دادن به ام المومنین و امهات المومنین را حرام دانستند، پیروی می کنم ـ دشمنی با تشیع از ذهنم زدوده شد.

وی که روز سه شنبه ـ نهم آذر ـ در برنامه زنده " حوار مفتوح " شبکه الجزیره با «غسّان بن جدّو» خبرنگار معروف این شبکه گفت و گو می کرد، تصریح کرد: من به اشتباه شیعیان را رافضی می دانستم و گمان می کردم که آنها همه صحابه را تکفیر می کنند، اما از آن زمان که فتوای امام خامنه ای را شنیدم، حملات خویش به حزب الله و حتی شیعیان لبنان را متوقف کرده و تغیير موضع دادم.

عمر بکری از سلفی‏های معروف و بسیار افراطی لبنان است و سالها در انگلستان زندگی می کرد، به اتخاذ موضع گیری‏های شدید علیه شیعه ـ که آنها را رافضی می خواند ـ معروف است.

گفتنی است فتوای رهبر انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی خامنه ای در جهان اهل تسنن بازتاب و تاثیر بسیار خوبی داشته و تمام فتنه‏های دشمنان متعصب وهابی و صهیونیست‏ها را نقش بر آب ساخت که عمر بکری نمونه‏ای از تاثیر شگرف این فتوا است.

عمر بکری چند روز پیش از سوی پلیس لبنان دستگیر و پس از مدتی از زندان آزاد شد. وی دراعلامیه‏ای از شخصیت‎های معروف لبنان از جمله سید حسن نصرالله درخواست کمک کرده بود.

احتجاج‌ امام‌ علي‌(علیه السلام‌) به‌ آية‌ ولايت‌

شيعه‌ در التزام‌ و پيروي‌ از مكتب‌ اهل‌بيت‌(ع‌) از استدلال‌ به‌ كتاب‌، سنت‌ و عقل‌ بهرة‌ وافري‌ جسته‌ است‌ و از جمله‌ آياتي‌ كه‌ شيعه‌ بر امامت‌ بلافصل‌ اميرالمؤمنين‌(ع‌) به‌ آن‌ استدلال‌ و ادعاي‌ اجماع‌ كرده‌، آية‌ زير است‌:
إنّما وليّكم‌ الله و رسوله‌ والذين‌ آمنوا الذين‌ يقيمون‌ الصلوة‌ و يؤتون‌ الزكوة‌ و هم‌ راكعون‌. 1
جز اين‌ نيست‌ كه‌ وليّ شما خداست‌ و رسول‌ او و مؤمناني‌ كه‌ نماز به‌پا مي‌دارند و همچنان‌ كه‌ در ركوعند انفاق‌ مي‌كنند.
گذشته‌ از اجماع‌ شيعه‌ بر نزول‌ اين‌ آيه‌ دربارة‌ امام‌ علي‌(ع‌)، ادعاي‌ اجماع‌ امت‌ اسلامي‌ نيز بر اين‌ مسئله‌ شده‌، كه‌ در جاي‌ خود آمده‌ است‌.
استدلال‌ شيعه‌ به‌ اين‌ آيه‌ بر مقدماتي‌ استوار است‌. يكي‌ از آن‌ مقدمات‌ كه‌ نقشي‌ اساسي‌ در استفادة‌ خلافت‌ بلافصل‌ حضرت‌ امير(ع‌) از اين‌ آيه‌ دارد نزول‌ اين‌ آيه‌ دربارة‌ آن‌ حضرت‌ است‌. ولي‌ مخالفان‌ مكتب‌ اهل‌بيت‌(ع‌) كه‌ از دلالت‌ قوي‌ اين‌ آيه‌ بر حقانيت‌ اين‌ مكتب‌ به‌ هراس‌ افتاده‌اند براي‌ تضعيف‌ استدلال‌ شيعه‌ شبهاتي‌ را متوجه‌ اين‌ استدلال‌ كرده‌اند؛ از جمله‌ اينكه‌ اگر اين‌ آيه‌ دربارة‌ حضرت‌ علي‌(ع‌) نازل‌ شده‌ بود و مقصود امامت‌ آن‌ حضرت‌ بود، بر ايشان‌ واجب‌ بود كه‌ اين‌ مسئله‌ را آشكارا اعلام‌ و در منازعات‌ سياسي‌ به‌ آن‌ احتجاج‌ كند كه‌ در اين‌ مقاله‌ در صدد بررسي‌ اين‌ مسئله‌ از منابع‌ فريقين‌ مي‌باشيم‌.

استدلال‌ نكردن‌ امام‌ علي‌(ع‌) به‌ آيه‌!

مخالفان‌ مكتب‌ اهل‌بيت‌ گفته‌اند:
انّه‌ لو سلّم‌ ذلك‌، كان‌ الواجب‌ علي‌ الامام‌ أن‌ يجهر بدعوي‌ الولاية‌ بذلك‌ المعني‌، حتّي‌ يبرأ من‌ مواجب‌ أمانة‌ الله و رسوله‌ و استمرار الحذر نحو قريب‌ من‌ خمسة‌ و عشرين‌ سنة‌ لايناسب‌ شهامة‌ ذلك‌ الاسد الغيور ولا غيره‌ من‌ المسلمين‌ الكرام‌.
اگر اين‌ مطلب‌ را بپذيريم‌ [كه‌ اين‌ آيه‌ در شأن‌ علي‌(ع‌) نازل‌ شده‌ و ولايت‌ در اينجا به‌ معناي‌ رياست‌ و سرپرستي‌ است‌] بر امام‌ واجب‌ بود كه‌ آشكارا دعوي‌ ولايت‌ ـ به‌ اين‌ معنا ـ كند. تا ذمة‌ او از اداي‌ امانت‌ واجب‌ خدا و رسول‌ او بري‌ شود. اما اينكه‌ او بيست‌ و پنج‌ سال‌ از طرح‌ اين‌ مطلب‌ پرهيز كند، با شهامت‌ آن‌ شير غيرتمند و ديگر مسلمانان‌ صدر اسلام‌ تناسب‌ ندارد.
اين‌ شبهه‌ در شماري‌ از منابع‌ آمده‌ است‌. 2
قبل‌ از پاسخ‌ اين‌ شبهه‌ ضمن‌ پذيرش‌ بخشي‌ از سخنان‌ اين‌ افراد كه‌ اگر چنين‌ بود مي‌بايست‌ صحابه‌ احتجاج‌ مي‌كردند، ما اين‌ مسئله‌ را به‌ چند دليل‌ مي‌پذيريم‌ كه‌ مي‌بايست‌ در برابر حكومت‌ ابوبكر مقاومت‌ مي‌شد؛ زيرا:
1. نبي‌ اكرم‌(ع‌) با انديشة‌ ديني‌ مسلمانان‌ را طوري‌ تربيت‌ كرده‌ بود كه‌ در برابر هر خلافي‌ مقاومت‌ كنند و به‌ اعتراض‌ برخيزند. اين‌ روحيه‌ مي‌طلبيد كه‌ در برابر حكومت‌ ابوبكر مقاومت‌ كنند.
2. فضائل‌ بعضي‌ از صحابة‌ رسول‌ خدا(ع‌) همانند امام‌ علي‌(ع‌)، سلمان‌ فارسي‌، عمار ياسر و خزيمة‌ بن‌ ثابت‌ براساس‌ آنچه‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ آمده‌، نسبت‌ به‌ ابوبكر به‌ مراتب‌ بيشتر است‌، به‌ طوري‌ كه‌ اصلاً قابل‌ مقايسه‌ نيستند.
در پاسخ‌ اين‌ سؤال‌ بايد گفت‌: اين‌ اعتراضها در منابع‌ شيعه‌ فراوان‌ يافت‌ مي‌شود، ولي‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ از آنها ذكري‌ نيست‌، يا بسيار كم‌رنگ‌ است‌ و اين‌ نيز بدان‌ سبب‌ است‌ كه‌ حذف‌ و تحريف‌ حقايق‌ شامل‌ آنها شده‌ است‌ و متأسفانه‌ محدثان‌ و مورخان‌ و مفسران‌ اهل‌ سنت‌ در كتب‌ خود آنچه‌ خواسته‌اند آورده‌اند، نه‌ آنچه‌ واقعيت‌ داشته‌ است‌؛ به‌ عنوان‌ نمونه‌ ذهبي‌ مورخ‌ مشهور اهل‌ سنت‌ در شرح‌ حال‌ محمد بن‌ جرير طبري‌ مي‌گويد:
جمع‌ طرق‌ حديث‌ غدير خم‌ في‌ أربعة‌ أجزاء رأيت‌ شطره‌ فبهرني‌ سعة‌ رواياته‌ و جزمت‌ بوقوع‌ ذلك‌.
او روايات‌ حديث‌ غدير خم‌ را در چهار جلد گردآوري‌ كرده‌ است‌ كه‌ من‌ بخشي‌ از آن‌ را ديدم‌ و از گستردگي‌ روايات‌ آن‌ مبهوت‌ شدم‌ و يقين‌ پيدا كردم‌ كه‌ چنين‌ حادثه‌اي‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌! 3
در حالي‌ كه‌ همين‌ طبري‌ در كتاب‌ خود كه‌ يكي‌ از منابع‌ مهم‌ تاريخي‌ به‌ شمار مي‌آيد، حتي‌ يك‌ كلمه‌ دربارة‌ اين‌ حادثه‌ مهم‌ ننوشته‌ است‌؟!
بنابر اين‌ ذكر نكردن‌ حادثه‌اي‌ از حوادث‌ تاريخ‌ اسلام‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ نمي‌تواند به‌ اين‌ معني‌ باشد كه‌ اين‌ حادثه‌ اتفاق‌ نيفتاده‌ است‌. بگذريم‌، اما پاسخ‌ شبهه‌ ـ استدلال‌ نكردن‌ امام‌ علي‌(ع‌) به‌ آيه‌ ـ را بايد در منابع‌ هر دو گروه‌ مورد بررسي‌ قرار داد:

الف‌) منابع‌ اهل‌ سنت‌

گرچه‌ با توجه‌ به‌ مسائل‌ يادشده‌ از اين‌ نوع‌ اعتراضها در منابع‌ اهل‌ سنت‌ كمتر سخني‌ به‌ ميان‌ آمده‌، ولي‌ حقايق‌ هميشه‌ و براي‌ همه‌كس‌ پنهان‌ نمي‌ماند و خداوند براي‌ اتمام‌ حجت‌ عده‌اي‌ را وا مي‌دارد كه‌ حقايق‌ را بيان‌ كنند. اكنون‌ به‌ چند نمونه‌ از استدلال‌ امام‌ علي‌(ع‌) به‌ اين‌ آيه‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌:
1. حافظ‌ سليمان‌ بن‌ ابراهيم‌ قندوزي‌ حنفي‌، مؤلف‌ ينابيع‌ المودة‌ در باب‌ 38 كتاب‌ خود نقل‌ مي‌كند:
در دوران‌ خلافت‌ عثمان‌ روزي‌ جمعي‌ از مهاجران‌ و انصار در مسجد نشسته‌ بودند و اميرالمؤمنين‌(ع‌) در ميان‌ آنان‌ بود. هركس‌ دربارة‌ خود سخن‌ مي‌گفت‌ و آن‌ حضرت‌ ساكت‌ بود. وقتي‌ بيان‌ فضائل‌ آنان‌ به‌ پايان‌ رسيد، رو به‌ امام‌ گفتند:
يا أباالحسن‌ تكلّم‌. فقال‌: يا معشر قريش‌ والانصار أسئلكم‌ ممّن‌ أعطاكم‌ الله هذا الفضل‌، أبأنفسكم‌ أو بغيركم‌؟ قالوا: أعطانا الله و منّ علينا بمحمد صلّي‌الله عليه‌وآله‌... .
اي‌ ابوالحسن‌ سخن‌ بگو! آن‌ حضرت‌ فرمود: اي‌ گروه‌ قريش‌ و انصار، از شما مي‌پرسم‌ اين‌ فضائل‌ را خداوند به‌ سبب‌ خودتان‌ به‌ شما داده‌ است‌ يا به‌ واسطة‌ ديگري‌؟ گفتند: خداوند به‌ واسطة‌ محمد(ص‌) بر ما منت‌ نهاد و اين‌ فضائل‌ را به‌ ما عطا كرد.
سپس‌ حضرت‌ بخشي‌ از آياتي‌ را كه‌ دربارة‌ خودش‌ نازل‌ شده‌ بود بيان‌ مي‌كند و از آنان‌ اقرار مي‌گيرد كه‌ اين‌ آيات‌ درباره‌ او نازل‌ شده‌ است‌. آنگاه‌ فرمود:
أنشدكم‌ بالله أتعلمون‌ حيث‌ نزلت‌ «إنّما وليّكم‌ الله و رسوله‌ والذين‌ آمنو الذين‌ يقيمون‌ الصلوة‌ و يؤتون‌ الزكاة‌ و هم‌ راكعون‌ و...» أمر الله عزّوجلّ نبيّه‌ أن‌ يعلمهم‌ ولاة‌ أمرهم‌ و أن‌ يفسّر لهم‌ من‌ الولاية‌ كما فسّر لهم‌ من‌ صلاتهم‌ و زكاتهم‌ و حجّهم‌ فنصبني‌ للناس‌ بغدير خم‌. 4
شما را به‌ خدا سوگند مي‌دهم‌ آيا مي‌دانيد هنگامي‌ كه‌ آية‌ «انّما وليكم‌ الله و...» و آيات‌ ديگر نازل‌ شد خداوند پيامبرش‌ را مأمور كرد كه‌ متوليان‌ امور امت‌ را به‌ آنان‌ معرفي‌ كند و ولايت‌ براي‌ آنان‌ شرح‌ داده‌ است‌. به‌ دنبال‌ اين‌ مسائل‌ رسول‌ خدا(ص‌) در غدير خم‌ مرا به‌ امامت‌ مردم‌ نصب‌ كرد.
2. محدث‌ حافظ‌ ابراهيم‌ بن‌ محمد جويني‌ مؤلف‌ كتاب‌ فرائد السمطين‌ في‌ فضائل‌ المرتضي‌ والبتول‌ والسبطين‌ در كتاب‌ همين‌ جريان‌ را با تفصيل‌ بيشتري‌ نقل‌ كرده‌ است‌. او مي‌نويسد:
در دوران‌ خلافت‌ عثمان‌ روزي‌ در مسجد ميان‌ انصار و مهاجران‌ دربارة‌ فضائل‌ هر يك‌ بحث‌ در گرفت‌. در اين‌ مناظره‌ كه‌ حدود دويست‌ تن‌ از سران‌ دو گروه‌ حضور داشتند و از صبح‌ تا ظهر به‌ طول‌ انجاميد، قريش‌ تمام‌ فضائلي‌ را كه‌ از رسول‌ خدا(ص‌) دربارة‌ آنان‌ بيان‌ شده‌ بود نقل‌ كردند. از سران‌ مهاجران‌ در جلسه‌، افرادي‌ مثل‌ عبدالرحمان‌ بن‌ عوف‌، طلحه‌، زبير، مقداد، ابوذر، هاشم‌ بن‌ عتبه‌، عبدالله بن‌ عباس‌ و عبدالله بن‌ جعفر حضور داشتند و پس‌ از آن‌ انصار نيز خدمات‌ خود به‌ اسلام‌ و پيامبر و نقش‌ خود را در گسترش‌ اسلام‌ و حمايت‌ از مسلمانان‌ بيان‌ كردند كه‌ از جملة‌ سران‌ اين‌ گروه‌ نيز افرادي‌ مانند: ابيّ بن‌ كعب‌، زيد بن‌ ثابت‌، ابو ايوب‌ انصاري‌، ابو هيثم‌ بن‌ تيّهان‌، قيس‌ بن‌ سعد بن‌ عباده‌، جابر بن‌ عبدالله، انس‌ بن‌ مالك‌ و زيدبن‌ ارقم‌ حضور داشتند.
پس‌ از پايان‌ گفت‌وگو آنان‌ از امام‌ تقاضا كردند ايشان‌ سخن‌ بگويد. امام‌ نيز پس‌ از ذكر آياتي‌ از قرآن‌ از جمله‌ آية‌ «انّما وليكم‌الله و...» مي‌فرمايد:
قال‌ الناس‌: يا رسول‌الله خاصة‌ في‌ بعض‌ المؤمنين‌ أم‌ عامة‌ لجميعهم‌. فأمر الله عزّوجلّ نبيّه‌ صلّي‌الله عليه‌وآله‌ أن‌ يعلّمهم‌ ولاة‌ أمرهم‌ و أن‌ يفسّر لهم‌ من‌ الولاية‌ ما فسّر لهم‌ من‌ صلاتهم‌ و زكاتهم‌ و حجّهم‌ فنصبني‌ للناس‌ بغدير خم‌. 5
مردم‌ پرسيدند: «اي‌ رسول‌ خدا(ص‌) آيا اين‌ آيات‌ دربارة‌ بعضي‌ از مؤمنان‌ نازل‌ شده‌ است‌، يا اين‌كه‌ شامل‌ همه‌ مي‌شود» آنگاه‌ خداوند رسولش‌ را مأمور كرد تا متوليان‌ امور امت‌ را به‌ آنان‌ بشناساند و ولايت‌ را براي‌ آنان‌ شرح‌ دهد، همان‌طور كه‌ نماز و زكات‌ و حج‌ آنان‌ را شرح‌ داده‌ است‌؛ پس‌ رسول‌ خدا(ص‌) مرا در غدير خم‌ به‌ عنوان‌ امام‌ مردم‌ منصوب‌ كرد.

حديث‌ مناشده‌ 6 يوم‌ الشوري‌

هنگامي‌ كه‌ عمر در آستانة‌ مرگ‌ قرار گرفت‌؛ شش‌ تن‌ را براي‌ تعيين‌ رهبر برگزيد و به‌ آنان‌ سه‌ روز مهلت‌ داد تا تكليف‌ رهبري‌ امت‌ را مشخص‌ كنند. 7 از جمله‌ اين‌ افراد امام‌ علي‌(ع‌) بود. به‌طور طبيعي‌ هر يك‌ از اين‌ افراد مدعي‌ رهبري‌ امت‌ بودند و در صدد اثبات‌ صلاحيت‌ خود براي‌ اين‌ كار برآمدند. از اين‌ رو اميرالمؤمنين‌(ع‌) كه‌ شايسته‌ترين‌ فرد براي‌ اين‌ كار بود به‌ بيان‌ امتيازات‌ خود در آن‌ جمع‌ پرداخت‌ كه‌ به‌ حديث‌ «مناشدة‌ يوم‌ الشوري‌» مشهور است‌. اين‌ حديث‌ را هم‌ اهل‌ سنت‌ روايت‌ كرده‌اند و هم‌ شيعه‌. اين‌ حديث‌ در منابع‌ شيعه‌ بيش‌ از ده‌ صفحه‌ مي‌باشد كه‌ امام‌ در آن‌ به‌ آية‌ «إنّما» چنين‌ استدلال‌ مي‌كند:
نشدتكم‌ بالله هل‌ فيكم‌ أحد أدّي‌ الزكاة‌ و هو راكع‌ غيري‌؟ قالوا: لا. 8
شما را به‌ خدا سوگند مي‌دهم‌ آيا در ميان‌ شماجز من‌ كسي‌ هست‌ كه‌ در حال‌ ركوع‌، زكات‌ پرداخت‌ كرده‌ باشد؟ گفتند: نه‌.
اين‌ حديث‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ بسيار متفاوت‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ به‌ بعضي‌ از آنها اشاره‌ مي‌كنيم‌:
1. ابن‌ حماد عقيلي‌: وي‌ از اين‌ حديث‌ حدود دو صفحه‌ را نقل‌ و بقيه‌ را حذف‌ كرده‌ است‌ و سپس‌ از قول‌ ابن‌ مغيرة‌ نقل‌ مي‌كند:
و هذا حديث‌ لا أصل‌ له‌ عن‌ علي‌(ع‌). 9
اين‌ حديث‌ از علي‌(ع‌) پايه‌اي‌ ندارد.
محقق‌ اين‌ كتاب‌ نيز در پاورقي‌ مي‌گويد:
حاشا أميرالمؤمنين‌ من‌ قول‌ هذا. 10
هرگز اميرالمؤمنين‌(ع‌) چنين‌ سخني‌ را نمي‌گويد!
همان‌طور كه‌ ملاحظه‌ مي‌كنيد ابن‌ مغيره‌ ادعاي‌ جعلي‌ بودن‌ حديث‌ را دارد، بدون‌ اين‌كه‌ سندي‌ ارائه‌ كند و دكتر عبدالمعطي‌ امين‌ نيز صدور اين‌ سخن‌ را از امام‌ بعيد مي‌داند. اكنون‌ سؤال‌ اين‌ است‌ كه‌ چرا با اين‌ حديث‌ چنين‌ برخورد كرده‌اند و بدون‌ ارائه‌ هيچ‌ سندي‌ آن‌ را كنار گذاشته‌ يا حذف‌ كرده‌اند و يا در صدد تضعيف‌ راوي‌ آن‌ برآمده‌اند.
به‌ نظر ما علت‌ اين‌ كار در مقدمة‌ كلام‌ اميرالمؤمنين‌(ع‌) و ذهنيت‌ اهل‌ سنت‌ نسبت‌ به‌ صحابه‌ به‌ خصوص‌ خلفا مي‌باشد؛ زيرا اميرالمؤمنين‌(ع‌) در مقدمه‌ اين‌ مناشده‌ چنين‌ مي‌فرمايد:
بايع‌ الناس‌ ابابكر و أنا والله أولي‌ بالامر و أحقّ به‌ منه‌، فسمعت‌ و أطعت‌ مخافة‌ أن‌ يرجع‌ الناس‌ كفاراً يضرب‌ بعضهم‌ رقاب‌ بعض‌ يالسيف‌، ثم‌ بايع‌ أبوبكر لعمر و أنا والله أحقّ بالامر منه‌، فسمعت‌ و أطعت‌ مخافة‌ أن‌ يرجع‌ الناس‌ كفاراً، ثم‌ أنتم‌ تريدون‌ أن‌ تبايعوا لعثمان‌... . 11
مردم‌ با ابوبكر بيعت‌ كردند، در حالي‌ كه‌ به‌ خدا سوگند من‌ از او سزاوارتر به‌ خلافت‌ بودم‌، ولي‌ از ترس‌ اينكه‌ مبادا مردم‌ به‌ دوران‌ كفر باز گردند و با شمشير گردن‌ يكديگر را بزنند، شنيدم‌ و اطاعت‌ كردم‌. بعد از آن‌ ابوبكر براي‌ عمر از مردم‌ بيعت‌ گرفت‌، در حالي‌ كه‌ به‌ خدا سوگند من‌ از او سزاوارتر به‌ خلافت‌ بودم‌، ولي‌ از ترس‌ اينكه‌ مبادا مردم‌ كافر شوند، شنيدم‌ و اطاعت‌ كردم‌ و اكنون‌ نيز تصميم‌ داريد با عثمان‌ بيعت‌ كنيد... .
بدين‌ سان‌ حضرت‌ عملكرد صحابه‌ را در تعيين‌ ابوبكر و عملكرد ابوبكر را در تعيين‌ عمر و عملكرد اصحاب‌ شوري‌ را در تعيين‌ عثمان‌ مورد نقد قرار داده‌ و آن‌ را تخطئه‌ كرده‌ است‌ كه‌ اين‌ مسئله‌ با ذهنيت‌ اهل‌ سنت‌ نسبت‌ به‌ خلفا و صحابه‌ سازگاري‌ ندارد. از اين‌ رو در صدد تضعيف‌ راوي‌، يا تقطيع‌ و يا حذف‌ كلي‌ روايت‌ يادشده‌ برآمده‌اند.
2. ابن‌ حجر عسقلاني‌ يك‌ صفحه‌ از اين‌ حديث‌ را از قول‌ ابن‌ حماد عقيلي‌ نقل‌ مي‌كند و سپس‌ مي‌گويد:
فذكر الحديث‌ فهذا غير صحيح‌ و حاشا اميرالمؤمنين‌ من‌ قول‌ هذا انتهي‌. 12
اين‌ حديث‌ را ابن‌ حماد نقل‌ كرده‌ و اين‌ حديث‌ صحيح‌ نيست‌ و هرگز اميرالمؤمنين‌ چنين‌ سخني‌ نمي‌گويد.
3. ذهبي‌ نيز همين‌ مقدار مختصر را از ابن‌ حماد عقيلي‌ نقل‌ مي‌كند و همچنان‌ درباره‌ حديث‌ قضاوت‌ مي‌كند كه‌ اين‌ صحيح‌ نيست‌ 13 ، بدون‌ اين‌كه‌ براي‌ سخن‌ خود دليلي‌ ارائه‌ كند.
4. ابن‌ مغزلي‌ مقدمة‌ سخن‌ امام‌ را نياورده‌، ولي‌ بقيه‌ حديث‌ را حدود چهار صفحه‌ نقل‌ كرده‌ است‌ بدون‌ آنكه‌ آن‌ را رد كند. 14
6. خطيب‌ خوارزمي‌ نيز حدود سه‌ صفحه‌ از اين‌ مناشده‌ را از طرق‌ مختلف‌ نقل‌ مي‌كند بدون‌ آنكه‌ آن‌ را رد كند. 15
6. گنجي‌ شافعي‌ نيز حدود يك‌ صفحه‌ از اين‌ منا شده‌ را آورده‌ است‌. البته‌ او تنها به‌ بخشي‌ از حديث‌ كه‌ دربارة‌ جريان‌ ردالشمس‌ است‌ استدلال‌ كرده‌ است‌.16
7. جويني‌ مؤلف‌ فرائد السمطين‌ نيز حدود سه‌ صفحه‌ از اين‌ مناشده‌ را آورده‌ است‌ بدون‌ آن‌كه‌ آن‌ را رد كند. 17
8. ابن‌ عساكر مؤلف‌ كتاب‌ تاريخ‌ مدينة‌ دمشق‌ نيز حدود سه‌ صفحه‌ از اين‌ مناشده‌ را آورده‌ است‌ بدون‌ آن‌كه‌ آن‌ را ردكند. 18
چنان‌كه‌ ملاحظه‌ مي‌كنيد، در ميان‌ اهل‌ سنت‌ نيز افرادي‌ هستند كه‌ احتجاج‌ امام‌ علي‌(ع‌) را به‌ نزول‌ اين‌ آيه‌ دربارة‌ خودش‌ نقل‌ كرده‌ باشند. گذشته‌ از آن‌كه‌ چندين‌ نفر مناشدة‌ يوم‌ الشوري‌ را نقل‌ كرده‌اند كه‌ با آنچه‌ در منابع‌ شيعه‌ آمده‌ يكسان‌ است‌، ولي‌ وقتي‌ مناشده‌ در مقام‌ اثبات‌ برتري‌ امام‌ بر خلفا پيش‌ مي‌آيد آن‌ را نقل‌ نكرده‌اند و عده‌اي‌ هم‌ با اين‌ اتهام‌ كه‌ اين‌ روايت‌ جعلي‌ است‌ بدون‌ ارائه‌ دليلي‌ از نقل‌ مناشده‌ خودداري‌ كرده‌اند و برخي‌ نيز با اين‌ توهم‌ كه‌ بعيد است‌ امام‌ علي‌(ع‌) نسبت‌ به‌ خليفة‌ اول‌ و دوم‌ چنين‌ سخني‌ بگويد تمام‌ مناشده‌ را نقل‌ نكرده‌اند و گروهي‌ نيز با اتهام‌ ضعف‌ راوي‌ از نقل‌ آن‌ پرهيز كرده‌اند؛ در حالي‌ كه‌ اين‌گونه‌ نيست‌. به‌ هر حال‌ به‌ اندازه‌اي‌ كه‌ اين‌ حقيقت‌ اثبات‌ شود كه‌ امام‌ علي‌(ع‌) به‌ نزول‌ آيه‌ احتجاج‌ كرده‌ است‌ در منابع‌ اهل‌ سنت‌ هم‌ شواهدي‌ يافت‌ مي‌شود.

ب‌) منابع‌ شيعه‌

استدلال‌ امام‌ به‌ آية‌ «إنّما وليّكم‌الله...» در منابع‌ شيعه‌ بسيار زياد آمده‌ است‌ كه‌ به‌ بعضي‌ از آنها اشاره‌ مي‌كنيم‌:

1. مناشدة‌ يوم‌الشوري‌

همان‌طور كه‌ پيشتر بيان‌ كرديم‌، در جلسة‌ شوري‌ كه‌ هر يك‌ از اعضا كه‌ ادعاي‌ صلاحيت‌ رهبري‌ دارند طبيعي‌ است‌ كه‌ در صدد معرفي‌ و بيان‌ شايستگيهاي‌ خود برآيند. اين‌ مسئله‌ طبيعي‌ وقتي‌ با وظيفة‌ ديني‌ همراه‌ شود انگيزة‌ آن‌ دو چندان‌ مي‌شود. از اين‌ رو امام‌ علي‌(ع‌) كه‌ بيان‌ شايستگيهاي‌ فردي‌ خود را براي‌ بازگرداندن‌ حكومت‌ اسلامي‌ به‌ مسير خود وظيفه‌ الهي‌ مي‌دانست‌ در صدد بيان‌ شايستگيها و امتيازات‌ خانوادگي‌، فردي‌، سياسي‌، مبارزاتي‌، علمي‌ و... خود برآمد كه‌ در منابع‌ هر دو گروه‌ يعني‌ شيعه‌ و اهل‌ سنت‌ يافت‌ مي‌شود. در اين‌ حديث‌ حضرت‌ در دو جا به‌ نزول‌ آيه‌ «انّما» دربارة‌ خود استدلال‌ كرده‌ است‌:
الف‌) در موردي‌ حضرت‌ خطاب‌ به‌ اهل‌ شورا مي‌فرمايد:
فهل‌ فيكم‌ أحد سمّاه‌ الله عزّوجلّ في‌ عشر آيات‌ من‌ القرآن‌ مؤمناً غيري‌؟ قالوا: أللّهمّ لا. 19
آيا در ميان‌ شما به‌جز من‌ كسي‌ هست‌ كه‌ خداوند در ده‌ آيه‌ از آيات‌ قرآن‌ او را مؤمن‌ ناميده‌ باشد؟ گفتند: به‌ خدا سوگند نه‌.
ب‌) در موردي‌ در اين‌ مناشده‌ حضرت‌ خطاب‌ به‌ اهل‌ شورا مي‌فرمايد:
فهل‌ فيكم‌ احد آتي‌ الزكاة‌ و هو راكع‌ و نزلت‌ فيه‌ إنّما وليّكم‌ الله و رسوله‌ والذين‌ آمنو الذين‌ يقيمون‌ الصلوة‌ و يؤتون‌ الزكوة‌ و هم‌ راكعون‌ غيري‌؟ قالوا: أللّهمّ لا. 20
آيا در ميان‌ شما به‌ جز من‌ كسي‌ هست‌ كه‌ در حال‌ ركوع‌ زكات‌ داده‌ باشد و خداوند آية‌ «إنّما وليكم‌ الله...» را دربارة‌ او نازل‌ كرده‌ باشد؟ گفتند: به‌ خدا سوگند نه‌.

2. مناشده‌ با ابوبكر

با توجه‌ به‌ نكاتي‌ كه‌ پيشتر درباره‌ تربيت‌ امت‌ توسط‌ رسول‌ خدا(ص‌) بيان‌ شد، طبيعي‌ بود كه‌ در برابر به‌ قدرت‌ رسيدن‌ ابوبكر مقاومت‌ و اعتراضهايي‌ صورت‌ گيرد؛ از جمله‌ اين‌ اعتراضها را خود حضرت‌ امير(ع‌) انجام‌ داده‌ است‌. بعد از به‌ قدرت‌ رسيدن‌ ابوبكر، وي‌ تلاش‌ مي‌كرد با امام‌ علي‌(ع‌) با چهره‌اي‌ بشاش‌ و خندان‌ روبه‌رو شود، ولي‌ حضرت‌ امير(ع‌) برعكس‌ هميشه‌ با چهره‌اي‌ گرفته‌ و عبوس‌ با او برخورد مي‌كرد كه‌ اين‌ وضع‌ براي‌ ابوبكر قابل‌ تحمل‌ نبود، تا اينكه‌ روزي‌ به‌ خانة‌ حضرت‌ آمد و از مسائل‌ پيش‌آمده‌ عذرخواهي‌ كرد و در صدد توجيه‌ رفتار خود برآمد. حضرت‌ با نقد رفتار ابوبكر از وي‌ اعتراف‌ گرفت‌ كه‌ شايستگي‌ اين‌ كار را ندارد، بلكه‌ خود شايسته‌ سرپرستي‌ امت‌ است‌. بدين‌سان‌ حضرت‌ با بيان‌ شايستگيهاي‌ خود به‌ نزول‌ آية‌ «انّما» دربارة‌ خود استدلال‌ مي‌كند و مي‌فرمايد:
أنشدك‌ بالله إلي‌ الولاية‌ من‌ الله مع‌ ولاية‌ رسول‌الله صلّي‌الله‌عليه‌وآله‌ في‌ آية‌ زكاة‌ الخاتم‌ أم‌ لك‌؟ قال‌: بل‌ لك‌.21
تو را به‌ خدا سوگند مي‌دهم‌ آيا در آية‌ پرداخت‌ انگشتري‌ به‌ عنوان‌ زكات‌، ولايت‌ من‌ همراه‌ با ولايت‌ رسول‌ خدا(ص‌) از طرف‌ خداوند مطرح‌ شده‌ است‌ يا ولايت‌ تو؟ ابوبكر گفت‌: بلكه‌ ولايت‌ تو.

3. مفاخرة‌ قريش‌

از جمله‌ مواردي‌ كه‌ حضرت‌ امير(ع‌) به‌ نزول‌ آية‌ «إنّما» دربارة‌ خود احتجاج‌ كرده‌، جريان‌، مفاخرة‌ مهاجران‌ و انصار است‌. پيشتر اين‌ جريان‌ و احتجاج‌ آن‌ حضرت‌ به‌ اين‌ آيه‌ را از منابع‌ اهل‌ سنت‌ نقل‌ كرديم‌. اين‌ جريان‌ در منابع‌ شيعه‌ نيز ذكر شده‌ است‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ فرمود:
فانشدكم‌ بالله أتعلمون‌ حيث‌ نزلت‌ «إنّما وليّكم‌ الله و رسوله‌ والذين‌ آمنوا الذين‌ يقيمون‌ الصلوة‌ و يؤتون‌ الزكوة‌ و هم‌ راكعون‌» قال‌ الناس‌: يا رسول‌الله أخاصة‌ في‌ بعض‌ المؤمنين‌ أم‌ عامة‌ لجميعهم‌، فأمر الله عزّوجلّ نبيّه‌ أن‌ يعلمهم‌ ولاة‌ أمرهم‌ و أن‌ يفسّر لهم‌ من‌ الولاية‌ ما فسّر لهم‌ من‌ صلاتهم‌ و زكاتهم‌ و صومهم‌ و حجّهم‌ فنصبني‌ للناس‌ علماً بغدير خم‌. 22
شما را به‌ خدا سوگند آيا مي‌دانيد هنگامي‌ كه‌ آية‌ «انّما وليّكم‌الله و...» نازل‌ شد، مردم‌ از رسول‌ خدا(ص‌) پرسيدند: آيا اين‌ آيه‌ به‌ عده‌اي‌ از مؤمنان‌ اختصاص‌ دارد، يا شامل‌ همة‌ مؤمنان‌ مي‌شود؟ پس‌ خداوند پيامبر را مأمور كرد كه‌ متوليان‌ امور مؤمنان‌ را به‌ آنان‌ بشناساند و همان‌طور كه‌ نماز، زكات‌ و حج‌ آنان‌ را براي‌ ايشان‌ بيان‌ كرده‌ است‌ ولايت‌ را نيز شرح‌ دهد. در پي‌ اين‌ مسائل‌ پيامبر مرا در غدير خم‌ به‌ عنوان‌ راهنما براي‌ مردم‌ منصوب‌ كرد.
4. مذاكره‌ با مهاجران‌ و انصار
در جريان‌ تشكيل‌ شورا از يك‌ سو حدود پانزده‌ سال‌ از ارتحال‌ رسول‌ خدا(ص‌) گذشته‌ بود و نسل‌ جديد مسلمانان‌ عصر نزول‌ قرآن‌ را درك‌ نكرده‌ بودند. از سوي‌ ديگر، تبليغات‌ يك‌ سوية‌ حكومت‌ در طول‌ اين‌ دوران‌ و جلوگيري‌ از تدوين‌ و نشر حديث‌ رسول‌ خدا(ص‌) و عوامل‌ ديگر سبب‌ شده‌ بودند نسل‌ جديد از حوادث‌ صدر اسلام‌ و مدافعان‌ واقعي‌ اسلام‌ و رسول‌ خدا(ص‌) بي‌اطلاع‌ باشند. در چنين‌ شرايطي‌ حضرت‌ در صدد معرفي‌ خود و دفاع‌ از حق‌ خويش‌ برآمد و در جمع‌ مهاجرين‌ و انصار كه‌ بيشتر آنان‌ را نسل‌ جديد تشكيل‌ مي‌دادند حاضر شد و در يك‌ سخنراني‌ فرمود:
لقد علم‌ المست

پي نوشت :

* برگرفته‌ از: فصلنامه‌ مشكوة‌، شماره‌ 80، پاييز 1382.
1 .سوره‌ مائده‌(5)، آيه‌ 55.
2 .از جمله‌ بنگريد به‌: نظام‌الدين‌ حسن‌ بن‌ محمدبن‌ الحسين‌ النيشابوري‌ القمي‌، غرائب‌ القرآن‌ و رغائب‌ الفرقان‌، ج‌4، ص‌284؛ امير عبدالعزيز، التفسير الشامل‌، ج‌2، ص‌977؛ عبدالكريم‌ محمدالمدرس‌ ، مواهب‌ الرحمن‌ في‌ تفسير القرآن‌، ج‌3، ص‌167؛ الفخرالرازي‌، التفسير الكبير، ج‌12، ص‌28.
3 .ذهبي‌، سير أعلام‌ النبلاء، ج‌14، ص‌277.
4 .سليمان‌ بن‌ ابراهيم‌ القندوزي‌، ينابيع‌ المودة‌، باب‌ 83 ، ص‌114.
5 .ابراهيم‌ بن‌ محمد بن‌ المؤيد الجويني‌، فرائد السمطين‌، ج‌1، باب‌ 58، ص‌312.
6 .«مناشده‌» به‌ معناي‌ پرسيدن‌ از ديگري‌ به‌ همراه‌ قسم‌ دادن‌ به‌ اوست‌.
7 .ابوجعفر محمدبن‌ جريرالطبري‌، تاريخ‌ الطبري‌، ج‌3، ص‌29؛ ابن‌اثير، الكامل‌ في‌التاريخ‌، ج‌3، ص‌67.
8 .احمد بن‌ علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌ الطبرسي‌، الاحتجاج‌، ج‌1، ص‌196.
9 .ابو جعفر محمد بن‌ عمرو بن‌ موسي‌ العقيلي‌، الضعفاء الكبير، ج‌1، ص‌211.
10.همان‌، ص‌212.
11.شهاب‌الدين‌ ابي‌ الفضل‌ احمد العسقلاني‌، لسان‌ الميزان‌، ج‌2، ص‌157؛ شمس‌الدين‌ محمدبن‌ احمد الذهبي‌، ميزان‌ الاعتدال‌، ج‌2، ص‌178.
12.همان‌، ج‌2، ص‌157.
13.ميزان‌ الاعتدال‌، ج‌2، ص‌178.
14.علي‌ بن‌ محمدالخطيب‌ الواسطي‌، مناقب‌ علي‌بن‌ ابي‌طالب‌، ص‌112.
15.الحافظ‌ ابوالمؤيّد الموفق‌ بن‌ احمد أخطب‌ خوارزم‌، المناقب‌، ص‌313.
16.محمدبن‌ يوسف‌ بن‌ محمدالقرشي‌ الگنجي‌، كفاية‌ الطالب‌، ص‌386.
17.فرائد السمطين‌، ج‌1، ص‌319.
18.ترجمة‌ الامام‌ علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌ من‌ تاريخ‌ مدينة‌ دمشق‌، ج‌3، ص‌113.
19.محمدبن‌ الحسن‌ الطوسي‌، ألامالي‌، ج‌2، ص‌159؛ حسن‌ بن‌ ابي‌الحسن‌ الديلمي‌، إرشاد القلوب‌، ج‌2، ص‌86 ؛ بحارالانوار، ج‌31، الحسن‌ الطوسي‌، ص‌333؛ ألاحتجاج‌، ج‌1 ، ص‌197.
20.محمد بن‌ الحسن‌ الطوسي‌، ألامالي‌، ج‌2، ص‌162؛ الاحتجاج‌، ج‌1، ص‌197؛ جمال‌الدين‌ يوسف‌ بن‌ حاتم‌ الشافي‌، الدررالنظيم‌، ص‌332؛ السيد هاشم‌ البحراني‌، غاية‌ المرام‌، ج‌2، ص‌20؛ إرشاد القلوب‌، ج‌2، ص‌89؛ بحارالانوار، ج‌31، ص‌332؛ ميرزا حبيب‌الله الهاشمي‌ الخوئي‌، منهاج‌ البراعه‌ في‌ شرح‌ نهج‌البلاغه‌، ج‌2، ص‌363، ج‌3، ص‌89.
21.ابوجعفر محمدبن‌ علي‌ بن‌ بابويه‌ (شيخ‌ صدوق‌)، الخصال‌، باب‌ الاربعين‌ و مافوق‌، ج‌2، ص‌327؛ بحارالانوار، ج‌29، ص‌7؛ الاحتجاج‌، ج‌1، ص‌161.
22.الاحتجاج‌، ج‌1، ص‌213؛ بحارالانوار، ج‌1، ص‌410.
23.الخصال‌، ابواب‌ السبعين‌ و مافوقه‌، ص‌1701؛ بحارالانوار، ج‌31، ص‌445.
24.سوره‌ سباء(34)، آيه‌ 46.
25.الاحتجاج‌، ج‌1، ص‌379.
26.همان‌، ج‌1، ص‌232.

منبع:ماهنامه موعود

تفسیر اهل تسنن در مورد آیه ولایت چیست؟

اهل سنت درخصوص تفسیر آیه ولایت باید در دو محور بحث نموده اند:یکم: شأن نزول آیه؛ دوم: پیام ولایت آیه. بیشتر مفسران و محدّثان اهل سنت شأن نزول آیه ولایت را درباره علی علیه‏السلام دانسته‏اند. برخی از مفسران‏ تفسیر فخر رازی، ج 12، ص 26، ذیل آیه ولایت؛ ینابیع الموده، ص 51؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 134. اهل سنت نوشته‏اند: روزی علیعلیه‏السلام در مسجد مشغول عبادت و نماز بود. هنگامی که به رکوع رفت، سائلی وارد مسجد شد و تقاضای کمک کرد. علیعلیه‏السلام در حال رکوع انگشتر خود را به سائل نشان داد و سائل آن را از انگشت حضرت خارج نمود و شادمان از مسجد بیرون رفت. اهمیت این عمل خیر به اندازه‏ای بود که خداوند متعال به خاطر آن، آیه "انما ولیّکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلواة از برخی عبارات و مبانی اندیشمندان و قرآن پژوهان اهل سنت استفاده میشود که آیه ولایت دلالت بر رهبری و امامت علیعلیه‏السلام ندارد، و حال آن که دانشمندان و قرآن پژوهان و یؤتون الزکواة و هم راکعون" نازل نمود. برخی از محدثان و مفسران اهل سنت با عبارات و سندهای مختلف شأن نزول این آیه‏ مائده (5) آیه 55؛ تفسیر نمونه، ج 4، ص 421 به بعد. فرائد السمطین، ج 1، ص 191 و 193؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 173؛ الدر المنثور، ج 3، ص 98 - 99؛ الکشاف، ج 1، ص 49، ذیل آیه ولایت. را بیان کرده‏اند که اکثر آنها در این که آیه در مورد علی علیه‏السلام نازل شده است، اتفاق نظر دارند. بعضی از آنها به جهت آن که آیه به صورت جمع (الذین) آمده، این آیه را در مورد حضرت علیعلیه‏السلام چون یک نفر است نمیدانند. از برخی عبارات و مبانی اندیشمندان و قرآن پژوهان اهل سنت استفاده میشود که آیه ولایت دلالت بر رهبری و امامت علیعلیه‏السلام ندارد، و حال آن که دانشمندان و قرآن پژوهان شیعی باور دارند که این آیه دلالت بر رهبری امام علی دارد. تفسیر نمونه، ج 4، ص 422 به بعد. اندیشمندان اهل سنت معتقدند که این آیه دلالت بر فضیلت علیعلیه‏السلرباره مبنای اهل ام داشته و درصدد اثبات دوستی و محبت علی علیه‏السلام است، یعنی واژه "ولی" در این آیه به معنای دوستی است، نه به معنای ولایت و سرپرستی. این آیه همگان را به دوستی علی علیه‏السلام فراخوانده، زیرا علیعلیه‏السلام را دوست همه مسلمانان و مؤمنان معرفی کرده است.

روز مباهله

معنای لغوی و اصطلاحی مباهله

مباهله در اصل از «بَهل» به معنی رها کردن و برداشتن قید و بند از چیزی است. اما مباهله به معنای لعنت کردن یکدیگر و نفرین کردن است. کیفیت مباهله به این گونه است که افرادی که درباره مسئله مذهبی مهمی گفتگو دارند در یک جا جمع شوند و به درگاه خدا تضرّع کنند و از او بخواهند که دروغ گو را رسوا سازد و مجازات کند.

شرح مختصر واقعه مباهله

مباهله پیامبر با مسیحیان نجران، در روز بیست وچهارم ذی الحجّه سال دهم هجری اتفاق افتاد. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم طی نامه ای ساکنان مسیحی نجران را به آیین اسلام دعوت کرد. مردم نجران که حاضر به پذیرفتن اسلام نبودند نمایندگان خود را به مدینه فرستادند و پیامبر آنان را به امر خدا به مباهله دعوت کرد. وقتی هیئت نمایندگان نجران، وارستگی پیامبر را مشاهده کردند، از مباهله خودداری کردند. ایشان خواستند تا پیامبر اجازه دهد تحت حکومت اسلامی در آیین خود باقی بمانند.

موقعیت جغرافیایی

بخش با صفای نجران، با هفتاد دهکده تابع خود، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام این نقطه، تنها نقطه مسیحی نشین حجاز بود که مردم آن به عللی از بت پرستی دست کشیده و به آیین مسیح علیه السلام گرویده بودند.

دعوت به اسلام

پیامبر اکرم، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم برای گزاردن رسالت خویش و ابلاغ پیام الهی، به بسیاری از ممالک و کشورها نامه نوشت یا نماینده فرستاد تا ندای حق پرستی و یکتاپرستی را به گوش جهانیان برساند. هم چنین نامه ای به اسقف نجران، «ابوحارثه»، نوشت و طی آن نامه ساکنان نجران را به آیین اسلام دعوت فرمود.

نامه حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم به اسقف نجران

مشروح نامه پیامبر به اسقف نجران چنین بود: «به نام خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب. [این نامه ایست] از محمد، پیامبر خدا، به اسقف نجران. خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را ستایش می کنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا فرا می خوانم. شما را دعوت می کنم که از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند درآیید و اگر دعوت مرا نپذیرفتید باید به حکومت اسلامی مالیات (جزیه) بپردازید [تا در برابر این مبلغ، از جان و مال شما دفاع کند] و در غیر این صورت به شما اعلام خطر می شود».

عکس العمل نجرانی ها

نمایندگان پیامبر که حامل نامه دعوت به اسلام از جانب پیامبر بودند، وارد نجران شدند و نامه را به اسقف نجران دادند. او نیز شورایی تشکیل داد و با آنان به مشورت پرداخت. یکی از آنان که به عقل و درایت مشهور بود گفت: «ما بارها از پیشوایان خود شنیده ایم که روزی منصب نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعیل انتقال خواهد یافت و هیچ بعید نیست که محمد ـ که از اولاد اسماعیل است ـ همان پیامبر موعود باشد». بنابراین شورا نظر داد که گروهی به عنوان هیئت نمایندگان نجران به مدینه بروند تا از نزدیک با محمد صلی الله علیه و آله وسلم تماس گرفته، دلایل نبوت او را بررسی کنند.

گفتگوی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با هیئت نجرانی

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در مذاکره ای که با هیئت نجرانی در مدینه به انجام رسانید آنان را به پرستش خدای واحد دعوت کرد. امّا آنان بر ادعای خود اصرار داشتند و دلیل الوهیت مسیح را، تولد عیسی علیه السلام بدون واسطه پدر می دانستند. در این هنگام فرشته وحی نازل شد و این سخن خدا را بر قلب پیامبر جاری ساخت: «به درستی که مَثَل عیسی نزد خداوند مانند آدم است که خدا او را از خاک آفرید». در این آیه، خداوند، با بیان شباهت تولد حضرت عیسی علیه السلام و حضرت آدم علیه السلام ، یادآوری می کند که آدم را با قدرت بی پایان خود، بدون این که دارای پدر و مادری باشد، از خاک آفرید و اگر نداشتن پدر گواه این باشد که مسیح فرزند خداست، پس حضرت آدم برای این منصب شایسته تر است؛ زیرا او نه پدر داشت و نه مادر. اما با وجود گفتن این دلیل، آنان قانع نشدند و خداوند به پیامبر خود، دستور مباهله داد تا حقیقت آشکار و دروغ گو رسوا شود.

مباهله، آخرین حربه

خداوند پیش از نازل کردن آیه مباهله، در آیاتی چند به چگونگی تولد عیسی علیه السلام می پردازد و مسیحیان را با منطق عقل و استدلال روبرو می کند و از آنان می خواهد که عاقلانه به موضوع بنگرند. بنابراین پیامبر، در ابتدا سعی کرد با دلایل روشن و قاطع آنان را آگاه کند، اما چون استدلال موجب تنبّه آنان نشد و با لجاجت و ستیز آنان مواجه گشت، به امر الهی به مباهله پرداخت. خداوند در آیه 61 سوره آل عمران می فرماید: «هرگاه بعد از دانشی که به تو رسیده، کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو بیایید فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان، و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود را فرا خوانیم؛ سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغ گویان قرار دهیم».

دیدگاه بزرگان نجران درباره مباهله

در روایات اسلامی آمده است که چون موضوع مباهله مطرح شد، نمایندگان مسیحی نجران از پیامبر مهلت خواستند تا در این کار بیندیشند و با بزرگان خود به شور بپردازند. نتیجه مشاوره آنان که از ملاحظه ای روان شناسانه سرچشمه می گرفت این بود که به افراد خود دستور دادند اگر مشاهده کردید محمد با سر و صدا و جمعیت و جار و جنجال به مباهله آمد با او مباهله کنید و نترسید؛ زیرا در آن صورت حقیقتی در کار او نیست که متوسل به جاروجنجال شده است و اگر با نفرات بسیار محدودی از نزدیکان و فرزندان خردسالش به میعادگاه آمد، بدانید که او پیامبر خداست و از مباهله با او بپرهیزید که خطرناک است.

در میعادگاه چه گذشت؟

طبق توافق قبلی، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و نمایندگان نجران برای مباهله به محل قرار رفتند. ناگاه نمایندگان نجران دیدند که پیامبر فرزندش حسین علیه السلام را در آغوش دارد، دست حسن علیه السلام را در دست گرفته و علی و زهرا علیهماالسلام همراه اویند و به آنها سفارش می کند هرگاه من دعا کردم شما آمین بگویید. مسیحیان، هنگامی که این صحنه را مشاهد کردند، سخت به وحشت افتادند و از این که پیامبر، عزیزترین و نزدیک ترین کسانِ خود را به میدان مباهله آورده بود، دریافتند که او نسبت به ادعای خود ایمان راسخ دارد؛ زیرا در غیر این صورت، عزیزان خود را در معرض خطر آسمانی و الهی قرار نمی داد. بنابراین از اقدام به مباهله خودداری کردند و حاضر به مصالحه شدند.

سخنان ابوحارثه درباره مصالحه

هنگامی که هیئت نجرانی پیامبر را در اجرای مباهله مصمّم دیدند، سخت به وحشت افتادند. ابوحارثه که بزرگ ترین و داناترین آنان و اسقف اعظم نجران بود گفت: «اگر محمد بر حق نمی بود چنین بر مباهله جرئت نمی کرد. اگر با ما مباهله کند، پیش از آن که سال بر ما بگذرد یک نصرانی بر روی زمین باقی نخواهد ماند». و به روایت دیگر گفت: «من چهره هایی را می بینم که اگر از خدا درخواست کنند که کوه ها را از جای خود بکند، هر آینه خواهد کَند. پس مباهله نکنید که در آن صورت هلاک می شوید و یک نصرانی بر روی زمین نخواهد ماند».

سرانجام مباهله

ابوحارثه، بزرگ گروه، به خدمت حضرت آمد و گفت: «ای ابوالقاسم، از مباهله با ما درگذر و با ما مصالحه کن بر چیزی که قدرت بر ادای آن داشته باشیم». پس حضرت با ایشان مصالحه نمود که هرسال دوهزار حُلّه بدهند که قیمت هر حلّه چهل درهم باشد و بر آنان که اگر جنگی روی دهد، سی زره و سی نیزه و سی اسب به عاریه بدهند.

مباهله، اثبات صدق دعوت پیامبر

مباهله پیامبر با نصرانیان نجران، از دو جنبه نشان درستی و صداقت اوست. اوّلاً، محض پیشنهاد مباهله از جانب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم خود گواه این مدعاست؛ زیرا تا کسی به صداقت و حقانیّت خود ایمان راسخ نداشته باشد پا در این ره نمی نهد. نتیجه مباهله، بسیار سخت و هولناک است و چه بسا به از بین رفتن و نابودی دروغ گو بینجامد. از طرف دیگر، پیامبر کسانی را با خود به میدان مباهله آورد که عزیزترین افراد و جگرگوشه های او بودند. این خود، نشان عمق ایمان و اعتقاد پیامبر به درستی دعوتش می باشد که با جرأت تمام، نه تنها خود، بلکه خانواده اش را در معرض خطر قرار می دهد.

مباهله، سند عظمت اهل بیت

مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنّن تصریح کرده اند که آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر نازل شده است و پیامبر تنها کسانی را که همراه خود به میعادگاه برد فرزندانش حسن و حسین و دخترش فاطمه و دامادش علی علیهم السلام بودند. بنابراین منظور از «اَبْنائَنا» در آیه منحصرا حسن و حسین علیهماالسلام هستند، همان طور که منظور از «نِساءَنا» فاطمه علیهاالسلام و منظور از «اَنْفُسَنا» تنها علی علیه السلام بوده است. این آیه هم چنین به این نکته لطیف اشاره دارد که علی علیه السلام در منزلت جان و نفس پیامبر است.

دو روایت در شأن اهل بیت

در کتاب عیون اخبار الرّضا درباره مجلس بحثی که مأمون در دربار خود تشکیل داده بود، چنین آمده است: امام علی بن موسی الرضا علیه السلام فرمودند: «خداوند پاکان بندگان خود را در آیه مباهله مشخص ساخته است و به دنبال نزول این آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را با خود به مباهله برد. این مزیّتی است که هیچ کس در آن بر اهل بیت پیشی نگرفته و فضیلتی است که هیچ انسانی به آن نرسیده و شرفی است که قبل از آن، هیچ کس از آن برخوردار نبوده است».

در کتاب غایة المرام به نقل از صحیح مسلم آمده است: روزی معاویه به سعد بن ابی وقاص گفت: چرا ابوتراب را دشنام نمی گویی؟ گفت: از آن وقت که به یاد سه چیز افتادم که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درباره علی فرمود، از این کار صرف نظر کردم. یکی آن بود که وقتی آیه مباهله نازل شد پیغمبر تنها از فاطمه و حسن و حسین و علی دعوت کرد و سپس فرمود: «اللهم هؤلاء اهلی؛ خدایا، اینها خاصّان منند»...

نزول آیه تطهیر در روز مباهله

روزی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم قصد مباهله کرد، قبل از آن عبا بر دوش مبارک انداخت و حضرت امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را در زیر عبای مبارک جمع کرد و گفت: «پروردگارا، هر پیغمبری را اهل بیتی بوده است که مخصوص ترینِ خلق به او بوده اند. خداوندا، اینها اهل بیت منند. پس شک و گناه را از ایشان برطرف کن و ایشان را پاکِ پاک کن.» در این هنگام جبرئیل نازل شد و آیه تطهیر را در شأن ایشان فرود آورد: «همانا خداوند اراده فرمود از شما اهل بیت پلیدی را برطرف فرماید و شما را پاکِ پاک کند.

اعمال روز مباهله

روز بیست و چهارم ذی الحجّه، روز مباهله پیامبر با مسیحیان نجران است که در نزد مسلمانان، اهمیت خاصّی دارد؛ چرا که گواه حقانیت و درستی دعوت پیامبر و عظمت شأن اهل بیت مکرّم اوست. در کتاب شریف مفاتیح الجنان، اعمال مخصوصی بدین شرح برای این روز ذکر شده است:

اول: غسل، که نشان پالایش ظاهر از هر آلودگی و آمادگی برای آرایش جان و صفای باطن است؛

دوم: روزه، که سبب شادابی درون است؛

سوم: دو رکعت نماز؛

چهارم: دعای مخصوص این روز که به دعای مباهله معروف است و شبیه دعای سحر ماه رمضان می باشد.

هم چنین در این روز خواندن زیارت امیرالمؤمنین به ویژه زیارت جامعه روایت شده است. احسان به فقرا و محرومان به تأسّی از مولی الموحدین علی علیه السلام که در رکوع نمازش به نیازمند احسان فرمود، سفارش شده است.

بخش هایی از دعای روز مباهله

خداوندا، بر محمد و آل محمد درود فرست و به من شادی و خرّمی، استقامت و گشایش، عافیت و سلامت و کرامت، روزی پاک و فراوان، و هر نعمت و وسعت که نازل شده یا از آسمان به زمین نازل می شود، قسمت کن.

خداوندا، اگر گناهان چهره مرا نزد تو فرسوده اند و میان من و تو حایل شده اند و حالم را نزد تو دگرگون کرده اند، از تو درخواست می کنم به نور آبرویت که خاموش نشود و به آبروی حبیبت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم و به آبروی وصیّت علّی مرتضی علیه السلام و به حق اولیائت که آنها را برگزیدی که بر محمد و آل محمد درود بفرستی و هر گناه که کرده ام بیامرزی و مرا در باقی مانده عمرم حفاظت کنی.

خداوندا، من مطیع توام، پس از من خشنود باش. عملم را ختم به خیر کن و ثواب آن را برایم در بهشت مقرّر دار و آنچه خود سزاوار آنی برای من انجام ده، ای سزاوار تقوا و آمرزش. رحمت فرست بر محمد و آل محمد و به رحمت خود به من رحم کن، ای مهربان ترینِ مهربانان.

میثم تمار را چگونه کشتند؟

می گویند، روزی میثم تمار که به لطف همنشینی با امیرالمؤمنین علی(ع)، از اسرار خلقت آگاه شده بود، در یکی از مجالس قبیله بنی اسد، حبیب بن مظاهر، بزرگ شیعیان کوفه را دید و مدتی باهم به صحبت نشستند. در ‏پایان این دیدار، حبیب با اشاره تلویحی به اطلاعش از نحوه شهادت میثم، خطاب به او گفت: گوییا پیرمرد خرمافروشی را می‏بینم که در راه ‏دوستی فرزندان و خاندان پیامبر(ص)، او را به دار می‏آویزند و بر چوبه دار، شکمش را می‏درند.
میثم هم در پاسخ گفت: من هم گوییا مرد سرخ‏رویی را می‏بینم و می‏شناسم با دو دسته موی ‏بر سر که برای یاری فرزند دختر پیامبرش قیام می‏کند و شهید می‏شود و سرش بر فراز نی، در کوفه ‏گردانده می‏شود.
پس از این گفت وگو از هم جدا شدند و رفتند. اهل آن مجلس که آن دو را به دروغ متهم می‏کردند هنوز متفرق نشده بودند که "رشید ‏هجری‏" از یاران خاص علی(ع) فرا رسید و سراغ میثم و حبیب را از آنان گرفت. گفتند: این‏جا بودند و شنیدیم که چنین و چنان گفتند. رشید گفت: خدا میثم را رحمت کند! فراموش کرد این را ‏هم به گفته‏اش بیفزاید که «به آن کسی که سر بریده حبیب را به کوفه می‏آورد، صد درهم بیشتر ‏داده می‏شود." آنان گفتند: این یکی، دیگر از آن دو هم دروغگوتر است! ولی چند ‏روزی نگذشت که میثم را بر دار آویخته دیدند و سر حبیب را هم پس از شهادتش آوردند و دیدند که ‏هر چه آنها گفته بودند به همان صورت اتفاق افتاد.
میثم، اواخر سال 59 هجری، خبر حرکت امام حسین(ع) بسوی مکه را شنید. در همان سال، تصمیم گرفت به ‏قصد حج عمره به مکه رود اما در مکه موفق به دیدار امام حسین(ع) نشد لذا پس از حج به ‏مدینه رفت. در دیداری که با ام‏سلمه، همسر پیامبر(ص) داشت، خود را معرفی کرد. ام ‏سلمه گفت: پیامبر، بارها تو را یاد می‏کرد و در دل شب ها، سفارش تو را به علی(ع) می‏نمود.
گفتنی است که پیامبر(ص) بارها با امیرمؤمنان جلسات خصوصی داشت که کسی از مضمون صحبت ها آن دو، آگاه نمی شد و بندرت اتفاق می افتاد که یکی از همسران حضرت، بتواند جملاتی از این رازها و وصیت ها را بشنود اما ام‏سلمه، همسر با وفا و نیکوکار حضرت(ص)، بعضی از جملات و و صیت های پیامبر(ص) را که اتفاقی شنیده بود، بازگو کرده است.
ام‏سلمه در دیداری که با میثم در مدینه داشت، گفت: بارها شنیدم که رسول خدا(ص) با امیرمؤمنان راز می گفت و درباره تو گفت وگو می کرد.
این سخن ام‏سلمه، نشانه عظمت میثم در نظر رسول اکرم(ص) است که بارها و بارها درباره او با حضرت علی(ع) گفت وگو می کرده است.
‏میثم در همین دیدار، از ام‏سلمه، حال حسین‏بن علی(ع) را جویا شد. ام‏سلمه گفت: به اطراف مدینه رفته است؛ حسین(ع) نیز ‏همواره تو را یاد می‏کند.
میثم گفت: من نیز همواره به یاد آن بزرگوار هستم. امروز موفق به ‏دیدار او نشدم. به او بگو که دوست داشتم بر او سلام گویم. من بر می‏گردم و به خواست‏خدا او را نزد پروردگار، ملاقات خواهم کرد. منظور میثم از بیان این سخن، اشاره به شهادت قریب الوقوع امام حسین(ع) ‏بود که پیش از آن خبر وقوع قطعی آن را از علی(ع) شنیده بود.
آن گاه ام‏سلمه با عطری محاسن میثم را معطر ساخت. در این هنگام میثم به او رو کرد و گفت: بزودی محاسنم از خونم، ‏رنگین خواهد شد. ام‏سلمه پرسید: چه کسی این خبر را به تو داده است؟ ‏میثم پاسخ داد: مولا و سرور من! ‏
ام‏سلمه در حالی که از اندوه، بغض گلویش را گرفته بود، گریست و گفت: علی(ع) فقط ‏مولای تو نیست بلکه سرور من و سالار همه مسلمانان است.
میثم از سفر حج به کوفه برگشت که عبیدالله، حاکم کوفه و پسر "زیاد بن ابیه" و "مرجانه" (زن زناکار معروف عرب)، دستور دستگیری او را پیش از ‏رسیدن به شهر، صادر کرد. این در حالی بود که مسلم بن عقیل در کوفه به شهادت رسیده و ‏تشنج و اضطراب، کوفه را فراگرفته بود و شیعیان سرشناس و چهره‏های برجسته هوادار اهل‏بیت، ‏تحت تعقیب یا در زندان بودند و زمینه برای اعتراضها و شورشها فراهم بود. ‏
‏«عریف‏» به همراه صد نفر از ماموران، برنامه دستگیری میثم را قبل از ورودش به کوفه، ‏تدارک دیدند. ابن‏زیاد او را تهدید کرده بود که اگر میثم را دستگیر نکند، خودش به قتل خواهد ‏رسید. عریف به حیره» آمد و با همراهانش در انتظار رسیدن میثم بود. میثم را در همان جا، ‏پیش از آنکه به خانه برسد گرفتند. میثم به مأموران حوادث آینده و چگونگی شهادت ‏خویش را بازگو کرد.
میثم گرچه در آن روز، پیرمردی سالخورده بود که بر استخوانهایش جز پوست خشکی باقی نمانده بود و از نظر جسمی، بشدت ضعیف شده بود اما از نظر شهامت و قوت قلب و قدرت روحی و ‏اراده استوار و زبان گویا و فصیح و ایمان راسخ در حدی بود که ابن‏زیاد را، با آن همه قدرت ‏و مأمور به وحشت افکنده بود. برای همین، برای بازداشت او حدود، 100 نفر مأمور را گسیل کرده بود.
مأموران، میثم را به کوفه وارد کردند. به عبیدالله بن زیاد خبر دادند که میثم اسیر و گرفتار شده ‏است. در معرفی میثم به ابن‏زیاد گفتند که "او از نزدیکترین و برگزیده‏ترین یاران ابوتراب، ‏علی(ع) است. "
ابن زیاد گفت: وای بر شما! کار این مرد عجمی به اینجا رسیده است؟! بیاوریدش! میثم را ‏از بازداشتگاه به حضور ابن زیاد آوردند.
ابن زیاد، برای آزمودن روحیه میثم و گفت وگو با او پرسید: پروردگارت کجاست؟
میثم فوراً پاسخ داد: در کمین ستمگران که تو یکی از آنانی.
ابن زیاد که حس نژادپرستی شدیدی داشت پرسید: با اینکه از نژاد غیرعرب هستی با من این گونه سخن می‏گویی؟! به من خبر داده‏اند که تو با «ابوتراب‏» ‏بسیار نزدیک بوده‏ای!
میثم گفت: آری، درست گفته‏اند.
ابن زیاد گفت: باید از علی، بیزاری بجویی و با ابراز تنفر از او، نامش را به زشتی یاد کنی وگرنه دست ها و ‏پاهایت را بریده و بر دار می‏آویزمت.
میثم در مقابل این تهدید گفت: علی(ع) به من خبر داده بود که مرا به دار می‏آویزی.
ابن زیاد برای جبران این آبروریزی که در مقابل دیگران برایش پیش آمد، گفت: وای بر تو! با سخنان علی ‏درخواهم افتاد تا پیش بینی او خلاف از آب درآید.
میثم گفت: چگونه چنین توانی کرد؟ در حالی که این خبر را علی(ع) از پیامبر(ص) و او از جبرئیل و ‏جبرئیل هم از سوی خدا بیان کرده است. به خدا سوگند! من از مکانی هم که در آن مرا به همراه 9 نفر دیگر از اعدامی ها به دار خواهی آویخت بخوبی آگاهم و می دانم که در کجای کوفه است و من نخستین مسلمانی هستم که در راه اسلام ‏بر دهانم لگام زده خواهد شد.
ابن زیاد با شنیدن این سخن، بیشتر برآشفت و گفت: به خدا سوگند، دست و پایت را خواهم برید اما ‏زبانت را باقی می گذارم تا دروغگویی تو و مولایت برای همه آشکار شود؛ و همان دم دستور داد که ‏دست و پایش را قطع کنند و بر دار بیآویزندش و هیچ آب و خوراکی به او ندهند تا بمیرد.
روایت کرده اند که روزی امیرمؤمنان(ع) خطاب به میثم فرمود: هنگامی که پست ترین عنصر بنی امیه، تو را به بیزاری از من امر کند، چه می کنی؟ میثم گفت: به خدا سوگند از تو بیزاری نمی جویم. فرمود: در این صورت تو را می کشند و به دار می آویزند. میثم گفت: صبر می کنم، که این هم در راه خدا کم است. حضرت(ع) فرمود: در این صورت، در بهشت در کنار من و همرتبه من خواهی بود.
مزدوران ابن زیاد، میثم را از درخت نخل خرمایی که جلوی در خانه "عمرو بن حریث" روییده بود به دار آویختند؛ همان درختی که امیرالمؤمنین علی(ع) بارها با دست مبارک خود، آن را به میثم نشان داده و فرموده بود که بر آن به دار کشیده خواهد شد و میثم از آن هنگام، همواره، آن درخت را آبیاری می کرد و زیر سایه اش نماز می گذارد.
در آن روزگار، به دار کشیدن این گونه نبود که حلقه طناب را به دور گردن شخص محکوم به اعدام بیندازند بلکه آن را دور سینه می انداختند تا از کتف هایش آویزان شود و آن قدر بماند تا از گرسنگی و تشنگی تلف شود.
میثم تمار به دار کشیده شد اما باز هم بر فراز دار، با صدایی رسا مردم را به شنیدن ‏حقایق اسلام و احادیث و اسرار علی(ع) فرا می‏خواند.
میثم می‏گفت: هر که می‏خواهد حدیث ‏مکنون و ارزشمند علی(ع) را بشنود پیش از آن که شهید شوم بیاید. من شما را از حوادث ‏آینده تا پایان جهان، خبر می‏دهم. مردم، پیرامون او جمع می‏شدند و او از فراز منبر دار، برای انبوه جمعیت، سخنرانی می نمود و فضائل و شایستگی های اهل‏بیت پیامبر(ص) و دودمان ‏علی(ع) را بازگو می‏کرد و خیانت ها و فسادهای بنی‏امیه را فاش می‏ساخت.
"فضیل رسان" از "جبله مکیه" روایت کرد که گفت از میثم شنیدم که می گفت: «به خدا سوگند! این امت جفاکار، فرزند پیامبرشان را در دهم ماه محرم می کشند و دشمنان خدا، آن روز را جشن گرفته و عید می گیرند. این واقعه، حتماً رخ خواهد داد و در علم ازلی خدا مقدر گشته است زیرا مولایم امیرمؤمنان(ع) که بهتر از هر کسی می داند، طی عهدی، مرا به این واقعه آگاه نمود و به من خبر داد که برای مظلومیت حسین(ع) همه اشیاء و موجودات می گریند.» و شگفتا که همان مردمی که پای سخنان میثم بر فراز دار نشسته بودند، چند روز بعد فرزند پیامبر(ص) و علی(ع) را در کربلا سر بریدند و اهل بیتش را به بند اسارت کشیده، به شهر خود آوردند.
بیان حقایق و افشاگری های میثم، در آخرین لحظه‏های زندگی و از بالای دار، چنان مؤثر و ‏تکان‏دهنده بود که به ابن‏زیاد خبر دادند: "این خرمافروش، شما را رسوا کرده." ابن زیاد که عصبانی شده و پیش بینی علی(ع) درباره شهادت میثم را فراموش کرده بود، گفت: به دهانش لگام ‏بزنید تا دیگر نتواند حرف بزند؛ و بدین ترتیب، میثم، نخستین کسی بود که در راه اسلام بر دهانش لگام زده و زبانش بریده شد.
آن کسی که از سوی ابن زیاد مأمور بریدن زبان میثم بود به او گفت: «هرچه می‏خواهی بگو! امیر، فرمان داده است که ‏زبانت را قطع کنم.» میثم گفت: «عبیدالله بن زیاد، زاده آن زن زناکار، خیال کرده که ‏می‏تواند من و مولایم را دروغگو معرفی کند! بیا! این هم زبانم!» و آن مزدور، زبان میثم را از دهانش بیرون کشید و با دشنه اش برید.
میثم به همان حالت‏بود تا اینکه مثل فردا، از بینی و دهان او خون غلیظی آمد و بدین ‏صورت، طبق همان چه که خود گفته بود موی سپید صورتش، با خونی سرخ، رنگین شد. ‏
روز سوم، مردی ملعون نزد میثم آمد و با نیزه اش به پیکر بی رمق او بر فراز دار اشاره کرد و گفت: به خدا قسم با اینکه می‏دانم که اهل ‏عبادت بوده ای و روزها را روزده داشته ای و شب ها را به مناجات به سر برده ای اما با همه اینها، این نیزه را به تو خواهم زد! آن گاه با نیزه اش، از پشت چنان ضربتی بر ‏میثم فرود آورد که شکم و روده هایش پاره پاره شد و پس از خونریزی شدید از بینی اش، به شهادت رسید.
پیکر میثم تا روزها پس از شهادتش همچنان از دار آویخته بود. ابن زیاد برای اهانت ‏بیشتر به میثم، اجازه نداد که او را پایین آورده و به خاک بسپارند؛ به علاوه می‏خواست‏ با استمرار ‏این صحنه، زهرچشم بیشتری از مردم‏ بگیرد و به آنان بفهماند که سزای مدافعان و ‏پیروان‏ علی(ع) چنین است ولی غافل از آن بود که شهید، حتی پس از شهادتش هم، راه را نشان ‏می‏دهد.
هفت تن از مسلمانان غیور که از خرمافروشان همکار میثم بودند، نتوانستند تداوم این صحنه فجیع را ‏تحمل کنند لذا با هم، هم‏پیمان شدند تا پیکر او را طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ربوده و به خاک بسپارند.
آنها برای غافلگیری مأمورانی که مسؤول مراقبت از جسد و دار میثم بودند، تدبیری اندیشیدند و نقشه را به این صورت عملی ساختند که در سرمای نیمه شب در ‏نزدیکی های آن محل، آتشی برافروزند و به بهانه گرم شدن، اطراف آتش بایستند تا مأموران دار هم تحریک شوند و برای گرم کردن خود، به جمع آنان بپیوندند.
نقشه عملی شد و نگهبانان، برای گرم شدن به طرف آتش آمدند. در حالی که چند نفر دیگر از دوستان شهید، ‏برای نجات پیکر مقدس او وارد عمل شدند. مأموران که در روشنایی آتش ‏ایستاده بودند، چشمان شان صحنه تاریک محل دار را نمی‏دید. آن چند نفر، خود را به پیکر دوست خود رسانده ‏و آن را از چوبه دار باز کردند و کمی آن سو تر در نزدیکی نهری که محل برکه آبی خشکیده بود، دفن کردند و روی آرامگاهش آب ریختند تا کسی از آن مطلع نشود. پس از آن هم مأموران هرچه تفحص کردند قبرش را نیافتند.
صبح شد. مأموران از ربودن پیکر میثم آگاه شدند. خبر به ابن زیاد رسید. او می‏دانست که ‏مدفن او، مزار عاشقان علی(ع) خواهد شد؛ از این رو، جمع انبوهی را برای یافتن قبر میثم، ‏مأمور تفتیش و جست وجوی وسیع منطقه ساخت ولی آنان هرچه گشتند، اثری از جنازه نیافتند و ‏مأیوس شدند.
اینک مزار این شهید بزرگ، به شهادت ایستاده است. گواه پیروزی نهایی حق و شاهد رسوایی و ‏نابودی همیشگی باطل است. در سرزمین عراق در محلی میان نجف و جنوب مسجد کوفه، بارگاهی است که ‏مدفن همراز امیرالمؤمنین(ع)، یعنی میثم خرمافروش است و زائران کربلا و نجف، برای زیارت و کسب تبرک و توسل، به آن مشرف می شوند.

امامت و دفاع از آن در کلام رهبر معظم انقلاب

 رهبر معظم انقلاب، مطابق برنامه همیشگی قبل از شروع درس خارج فقه خود در جلسه روز یکشنبه 7 آذر 89 به بیان حدیثی از رئیس مکتب تشیع پرداختند که به اهمیت دعوت اطرافیان به مسأله امامت و نحوه دفاع از آن می‌پردازد.
متن حدیث به همراه بخشی از توضیحات معظم له به شرح ذیل است:
فی الکافی عنه علیه السلام، قیل: «إنّ لی أهل بیتٍ و هُم یَسمعون منّی»
کسی از حضرت صادق (ع) سؤال کرد که من اهل بیتی دارم، خانواده‌ای دارم، "و هم یسمعون منی" یعنی از من حرف شنوی دارند.
أفَأدعوهم إلی هذَا الأمر؟
آیا آنها را به این امر دعوت بکنم؟ امر یعنی مسأله امامت، توجه کنید این تعبیرات در لسان ائمه رایج بوده می‌گفتند "این امر"، "این قضیه" تصریح هم نمی‌کردند [که منظورشان مسأله امامت است] ابهامی هم نداشته برای آنها. مکرر عرض می‌کردند به ائمه "متی هذا الأمر؟" می‌پرسیدند کی این امر (امامت) تحقق می‌یابد؟ ماجرای عظیمی است که ماجرای چالش ائمه تا رساندن به تحقق جامعه علوی که کمتر توجه به آن شده است.
پرسید به تشیع و امامت دعوت بکنم یا نه؟
ببینید اوضاع را، خود شخص شیعه و معتقد به امامت و خانواده‌اش اصلاً اعتقاد نداشتند. در چنین اوضاعی می‌گوید به امر امامت دعوتشان بکنم؟
قال (ع): نَعَم، حضرت فرمود: بله دعوت کن.
إنّ اللّهَ عزَّ و جلَّ یقولُ فی کتابه: «قُوا أنفسکم و أهلیکم ناراً...»
(حضرت در ادامه حدیث فرمودند که خداوند متعال در کتابش می‌گوید: خود و خانواده خویش را از آتشی که آتش گیره آن سنگ و بشر است، بر حذر دارید.)
بنابر این فقط نسبت به خودت تکلیف نداری نسبت به اهل و خانواده‌ات هم مسئولی.
درباره خانواده در زمان ما که جامعه شیعی هستیم این صدق نمی‌کند لکن در حد نفوذ کلمه مشمول حدیث هستیم. هر کسی دایره نفوذ کلام و سماعش هرچه قدر هست به همان میزان مسئولیت دارد. [یعنی هر کس به میزان موقعیت و اندازه حرف شنوی که دیگران نسبت به او دارند باید اطرافیان را دعوت کند و انذار دهد.]
ثانیاً مسأله امامت لایه‌هایی دارد؛ لایه اول اینکه بپذیرد حق با این بزرگواران است. لایه بعدی باز کردن ابعاد این موضوع است. کسانی که می‌توانند باید باز کنند. البته همانطور که عرض کردیم باید متقن باشد وگرنه مفید نیست، نه تنها مفید نیست بلکه مضر است. گفتیم که دفاع بد از حمله حریف بدتر است! مکرر مشاهده می‌شود در دفاع از دین، قرآن و... خوب عمل نمی‌شود.

توسل به اهل بيت (ع ) از دیدگاه اهل سنت  

توسل به اهل بيت پيامبر (ص ) طبق روايات اهل سنت نيز، حتى پيش از خلقت دنيوى معصومين هم جايز است و در روايات مطرح شده است ، مثل توسل حضرت آدم ، به نور پنج تن آل عبا.

از پيامبر اكرم (ص ) نقل شده كه فرمود: خداوند چون حضرت آدم را آفريد، به سمت راست عرش نگريست ، در هاله اى از نور پنج شبح را ديد كه در ركوع و سجودند. پرسيد: خدايا پيش از من نيز كسى را از گل آفريده اى ؟خداوند فرمود: نه . پرسيد: پس اين پنج شبحى كه به هيئت و چهره منند، كيانند؟ خداوند فرمود: پنج نفر از فرزندان تو هستند، اگر آنان نبودند، تو را نمى آفريدم . نامشان را از نامهاى خودم مشتق ساخته ام . اگر نبودند، بهشت و دوزخ و عرش و كرسى و آسمان و زمين و فرشتگان و جن و انس را نمى آفريدم ... اينان برگزيدگان منند. من به خاطر و به وسيله اينها ديگران را نجات مى بخشم و (به خاطر دشمنى با اينان ) هلاك مى سازم . هرگاه حاجتى به من داشتى به اينان توسل بجوى . آن گاه پيامبر فرمود: ما كشتى نجاتيم ، هركس در اين كشتى آويزد، نجات يابد و هر كه جا بماند، هلاك مى شود. هركس به درگاه خدا نيازى دارد، پس به وسيله ما اهل بيت از خدا بخواهد. (1)

عبدرى قيروانى ، از بزرگان مالكيه (متوفاى 731) گفته است :

« كسى كه به زيارت حضرت رسول رود و به ساحت او متوسل و پناهنده شود و حاجت بخواهد، مايوس نخواهد شد ؛ چرا كه آن حضرت ، شافع مشفع است و توسل به او موجب ريزش و آمرزش گناهان مى شود. هركس درآستان آن حضرت بايستد و به او متوسل شود. خداوند را بخشنده و مهربان خواهد يافت . » (2)

نيز قسطلانى در كتاب « المواهب اللدنيه » گفته است :

« زائر پيامبر اكرم ، سزاوار است كه دعا و تضرع و استغاثه و تشفع و توسل بسيار داشته باشد. استغاثه ، طلب يارى و پناهجويى است . فرقى نمى كند كه به لفظ استغاثه باشد، يا توسل ، يا تشفع و توجه . توجه هم به معناى آن است كه انسان در پى يك موجه و آبرومند و صاحب جاه و منزلت برود و توسل جويدتا به يك مقام بالاتر از او دسترسى پيدا كند. » (3)

« زرقانى » نيز نوشته است :

« زائر پيامبر (ص ) به آن حضرت توسل جويد و در توسل به او، از خداوند به جاه و مقام وى مسالت كند، چرا كه توسل به حضرتش كوههاى گناه و بارهاى سنگين معاصى را فرو مى ريزد، بركت شفاعت او و عظمتش در پيشگاه پروردگار، در حدى است كه هيچ گناهى ياراى ماندن در برابرش نيست . هركس جز اين عقيده داشته باشد، محرومى است كه خداوند، چشم بصيرتش را كور كرده و دلش را به گمراهى كشانده است . آيا مخالف اين عقيده ، اين آيه را نشنيده است : « ولو انهم اذ ظلموا انفسهم ... » تا آخر آيه. » (4)

گروهى از بزرگان و علماى اهل سنت ، در مورد توسل دامن سخن را گسترده اند و گفته اند كه توسل به پيامبر اكرم (ص ) در هر حال جايز است ، قبل از خلقتش و پس از خلقت ، درطول حيات دنيوى و پس از وفاتش ، در مدت عالم برزخ و پس از برپايى رستاخيز و در عرصات قيامت و بهشت .

گفته اند كه توسل سه نوع و به سه معنى است :

1. حاجت خواستن از خداوند، به واسطه مقام پيامبر و به بركت وجود او. اينگونه توسل جستن در همه حالات ياد شده جايز است .
2. به معناى درخواست از پيامبر كه درباره زائر دعا كند. اين نيز در همه حالات ، جايز است .
3. اينكه از خود پيامبربخواهند، چرا كه آن حضرت مى تواند نزد خدا شفاعت كند و از پروردگارش بخواهد، از اين رو ما از خود او مى خواهيم . بازگشت اين نوع ، به همان معناى دوم است و اشكالى ندارد. در تاريخ هم نمونه هايى بوده است ، مثل كسى كه نزد پيامبر، از ضعف حافظه خود شكايت كرد. حضرت با دست نهادن بر سينه اش ، به شيطان دستور داد كه از درون او دور شود. از آن پس حافظه او قوى گشت و هر چه را مى شنيد، دريادش مى ماند. (5) 

در حديث آمده است كه حضرت آدم به حق و به نام مبارك پنج تن اهل بيت ، خدا را قسم داد، خداوند هم توبه او را پذيرفت ، اين همان ( كلمات ) بود كه به تعبير قرآن كريم ، آدم از خداوند متعال دريافت كرد. (6)

اين حديث ، در منابع متعددى از كتب اهل سنت آمده و بزرگان حديث ، آن را صحيح و موثق شمرده اند. (7) حتى « ابن جوزى » در كتاب خويش به نام « الوفاء فى فضائل المصطفى » در اين زمينه فصلى گشوده و با عنوان « باب التوسل بالنبى » و « باب الاستشفاء بقبره » احاديث اين موضوع را آورده است و محمد بن نعمان مالكى نيز كتابى دارد با عنوان « مصباح الظلام فى المستغيثين بخير الانام ». همچنين ابن داود مالكى در كتاب « البيان و الاختصار» ، حكايات بسيارى از كسانى نقل مى كند كه با توسل و التجاء به پيامبر اكرم (ص ) برايشان گشايش و فرج حاصل شده است .

با اين حال ، شگفت از نويسنده بى خبرى همچون « قصيمى » است كه با پيروى ازهتاك و دروغ بافى همچون ابن تيميه همه اين احاديث صحيح نبوى را دروغ پنداشته و اصل توسل به حق پيامبر و آل او را رد كرده و گفته است : چيزى را از خدا خواستن و او را به حق پيامبر يا هركس ديگر از پيامبران و صالحان قسم دادن ، هيچ ارزش علمى و دينى ندارد و نمى تواند يك كار مقبول و شايسته باشد، تا چه رسد كه وسيله آمرزش و عفو كامل شود! صرف گفتن الفاظ چه تاثيرى دارد و نزد خدا چه قيمتى مى تواند داشته باشد تا موجب ريزش گناهان گردد؟ (8)

راستى ... قصيمى آن همه احاديث صحيح را درمورد توسل به پيامبر و آل او چگونه پاسخ مى دهد؟

اين آيه قرآن را چگونه جواب مى دهد كه خداوند مى فرمايد: اى پيامبر!آنان كه به خويشتن ستم كردند، اگر نزد تو آيند و از خداوند آمرزش بخواهند و پيامبر هم براى آنان از خداوند مغفرت بطلبد، خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت :

« ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما » . (9)

البته ادعاهاى امثال قصيمى و ابن تيميه را بزرگانى از خودشان پاسخ داده و سستى آنها را بيان كرده اند و گفته اند كه واسطه قرار دادن پيامبر براى مغفرت خواهى از خدا عقلا و شرعا اشكالى ندارد، چه با لفظ توسل باشد، چه استغاثه و چه تشفع . (10)

وقتى قصيمى به گمان خود، استغاثه به على (ع ) و صدا كردن او را در گرفتاريها نوعى كفر دانسته و توسل هاى شيعه را در حرمهاى مقدس نجف و كربلا و مشاهد مشرفه به اهل بيت ، مغاير با توحيد پنداشته است ، (11) غافل است كه اينگونه استغاثه و توجه و صدا كردن ، بيش از اين نيست كه شيعيان ، اهل بيت را در پيشگاه خداوند وسيله قرار مى دهند تا به حاجتهاى خويش برسند. چرا كه اينان به خداوند نزديكتر و در پيشگاهش مقرب ترند و مجارى فيض الهى و حلقه وصل و واسطه فيض ميان مولى و بندگانند، نه آن كه خودشان ذاتا و بطور مستقل ، دخالتى در برآمدن حاجتها داشته باشند. همه افراد براى دست يافتن به خواسته هايشان نزد بزرگان ، دنبال وسيله و واسطه مى گردند. معصومين و همه اولياء صالح خدا، با تفاوتهايى كه در مراتب و درجات قرب دارند، واسطه رحمت الهى اند. در عين حال ، عقيده داريم كه در عالم هستى ، هيچ موثرى جز خداى سبحان نيست . آن چه در حرمهاى مطهر و كنار قبور اولياء دين توسط زائران شيعه و غير شيعه انجام مى گيرد، جز همان توسل نيست . كجاى اين با توحيد ناسازگار است ؟ (12)

حتى در متن زيارتنامه هايى كه علماى اهل سنت در كتب خويش آورده اند، مساله توسل و شفاعت مطرح است ، كه اينجا جاى بررسى همه آنها نيست . تنها به يك مورد اشاره مى شود. در يكى از زيارتها خطاب به رسول خدا(ص ) مى گوييم :

( ... سلام بر تو اى پيامبر رحمت و اى شفيع امت ! ... )
درود خدا بر بهترين مكانى كه جسم پاك تو را در برگرفته است .
اى رسول خدا! ما مهمانان تو و زائران حرمت ، از شهرهاى دور، با پيمودن دشتها و بيابانها به زيارت تو آمده ايم و شرافت يافته ايم كه در پيشگاه تو فرود آييم ، تا به شفاعت تو دست يابيم و به يادگارها و آثار بازمانده از تو بنگريم و برخى از حقوق تو را ادا كنيم و تو را در پيشگاه پروردگارمان شفيع قرار دهيم . بار گناهان كمرهاى ما را شكسته است و تو شفيعى هستى كه شفاعتت پذيرفته است و ما را به شفاعتت وعده داده اند، پس در پيشگاه خدا شفيع ما باش و از پروردگار بخواه كه ما را بر سنت تو بميراند و در زمره همراهانت برانگيزد... شفاعت ، شفاعت ، يا رسول الله ... ! ) (13) 

با اين حال ، آيا آن چه كه شيعه به عنوان توسل به انبياء الهى و ائمه معصومين و پيامبر و اهل بيت او انجام مى دهند و آنان را براى برآمدن حاجتهايشان در پيشگاه خدا « وسيله » و « شفيع » قرار مى دهند، از كارهاى مخصوص و بدعتهاى خودشان است ؟ يا بزرگان اهل سنت هم چنين معتقدند و چنين عمل مى كرده اند؟! و آياتبرك و توسل ، بدعت است ، يا عمل به سنت و ابراز محبت به اولياء الله ؟

« كبرت كلمة تخرج من افواههم ، ان يقولون الا كذبا » ( سوره كهف / آیه 5 )

منابع:

1. مناقب خوارزمى ، ص 252، - فرائد السمطين ، باب اول ، - مستدرك حاكم ، ج 3 ص 151 - اين مطلب از الغدير، ج 1 ص 300 نقل شده است .
2. المدخل، ج 1 ص 258 - الغدير، ج 5 ص 112
3. الغدير، ج 5 ص 144
4. شرح « المواهب » ، زرقانى ، ج 8 ص 317
5. همان ، ص 145.
6. الدر المنثور، سيوطى ، ج 1 ص 60، - الرياض النضره ، ج 1 ص 30.
7. منابع آن در الغدير، ج 7 ص 303 آمده است .
8. الصراع بين الوثنية و الاسلام ، قصيمى ، ج 2 ص 593.
9. نساء، 64.
10. از جمله ، سبكى در « شفاء السقام » ، ص 121.
11. الصراع ، ص 12.
12. برگرفته از الغدير، ج 3 ص 292.
13. (مراقى الفلاح ) شربنلالى حنفى : ( السلام عليك يا شفيع الامه ... يا رسول الله ، نحن وفدك و زوار حرمك تشرفنا بالحلول بين يديك و جئنا من بلاد شاسعة و امكنة بعيدة نقطع السهل و الوعر بقصد زيارتك لنفوز بشفاعتك و النظر الى مآثرك و معاهدك ...والاستشفاع بك الى ربنا...انت الشافع المشفع ... فاشفع لنا الى ربك واساله ان يميتنا على سنتك ) الغدير، ج 5 ص 139.

مولوی عبدالرحمن ملازهی (چابهاری) امام جمعه اهل سنت چابهار

صد سلام و درود صد سلام ودرود نورچشم نبی صد سلام و درود
بضعه مصطفی زوجه مرتضی نازش شیر حق مادر مجتبی
سیده فاطمه طیبه طاهره درّ اهل عبا صد سلام و درود
رونق دین حق غم زدای علی ریشه طاهران نور چشم نبی
عارفه کامله صالحه صادقه ساجده عابده صد سلام و درود
اشک پاک تو را جبرئیل امین هدیه می داد بر حوریان برین
قره العین دین نور راه یقین عزت مسلمین صد سلام و درود
آبروی همه مومنات جهان معدن عفت و اسوه مادران
در نماز و نیایش نظیر تو را چشم عالم ندید صدسلام و درود
شرح ام الکتاب پاسدار حجاب معنی لطق حق شمع یوم الحساب
منبع رحمتی چشم دارت سحاب چون بهاران بریز صدسلام ودرود
راحت هر دل سینه بی قرار مادر راستان صدسلام و درود
فرحت وراحت قلب پاک نبی همدم و همنوای علیّ ولی
پاره جسم پاک رسول خدا بنت خیرالوری صدسلام و درود
زینت خانه صاحب هل اتی فاتح خیبر و مقتدای غدیر
هادیه مهدیه راضیه مرضیه فاضله عاقله صد سلام و درود
جرعه کوثرم آرزویست و بس بر ولای تو بیون رود هر نفس

عبدرحمان تواند کجا وصف تو
ادر کوکبین صد سلام و درود

ابن ابی الحدید و قصیده ای برای امام اول

 

* ای ویرانه های خانه محبوب! مبادا که وزش توفان هایتان نشان بزداید و بادهای نمناک بر صحن غم انگیزتان گیاه برویاند.

* و من سینه ام را از دلم تهی نیافتم مگر از آن گاه که تو از یاران محبوب تهی گشتی.

* مبادا که باران های پی در پی آثار تو را بشویند که ویرانی تو شکیبایی من به غارت بَرَد و چون شکیبایی ام به غارت شد سرشکم روان گردد و اینک این سرشک من است که به جای باران آثار تو را محو می کند.

* روزهای تو چه زود خجستگی و برکت خویش از دست دادند و شادمانی شان به ناشادی بدل گردید.

* این رسم زمانه است آری روز روشن را همواره شب تاریک در پی درآید.

* شگفتا از تو که گمراهی به سر پنجه عشقم به هر جا که خواهد می کشد و حال آن که از آن مردان نبوده ام که به آسانی سر تسلیم فرود آورند.

* دریغا که من اسیر سر پنجه عشقم و فرمان بردار جهل جوانی منادی عشق مرا فرا می خواند و من می شنوم و فرمان می برم.

* ای سرزمین معشوق! چه گرامی سرزمینی هستی و چه عزیز دیاری. من در آستانه تو است که به خضوع چهره می سایم.

* در عین خردی و حقارت خاک تو را می بویم هرچند که زین پیش چون کوه سخت و استوار بوده ام.

* دریغا منزل گاه تو که روزگاری راه های روشن و پهناورش به روی من گشوده بود اکنون همانند بیشه ای است پر از درندگان.

* بر منزلگاه او که همه نور و سرور بود نسیمی عطرآگین وزیدن داشت و هوای آن به عبیر دلاویز مشام جان را نوازش می داد.

* و آن روزها چه خوش روزهایی بود روزهایی که جای حوادث ناگوار را بهاری سرسبز و دل فروز گرفته بود.

* روزهایی دلکش چونان سرابستانی باران خورده و ابری که هوای رفتنش نبود بر سر ما سایه افکنده بود.

* ای برق فروزنده اگر بر سرزمین نجف گذر کردی از جانب من بگوی ای خاک پاک! آیا می دانی کیست که در سینه تو غنوده است؟

* پسر عمران موسای کلیم است سپس عیسی، سپس احمد صلی الله علیه و آله .

* و جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و همه فرشتگان عالم قدس، در تو است نور خداوند ـ جل جلاله ـ که دیده اهل نظر خیره سازد.

* در تو آرمیده است علی مرتضی جانشین برگزیده رسول خدا، مردی گسسته از باطل و سرشار از دانش که «أنْزَع البطینش» گویند.

* نیزه سخت او همواره در پیچ و تاب بود و چون قامت نیزه گذار خم می شد و راست می ایستاد.

* ای علی! در آن وادی که نه چشمه ای می جوشید و نه چاهی را آب بود تو برکه ای پر آب آشکار ساختی.

* سلحشوران قهرمان را چون گرد آمدند پراکنده ساختی و جمع احزاب و افواج کافران را پریشان نمودی.

* آن دانا مرد در عین فروتنی زبان به نصایح گشود به گونه ای که نزدیک بود که همه دل ها به او گرایند.

* چون تنور نبرد افروخته گردید و لهیب آن سربرافراشت چون تشنه کامان خون دشمن می نوشید و هنوز تشنگی اش بر جان بود.

* جامه ای که از خون سرخ شده بود بر تن داشت و از غبار میدان نبرد نقابی بر چهره افکنده بود.

* اوراست زهد مسیح و هم اوراست آن دلاوری که کسری و تبع را شربت مرگ چشانید.

* علی، ضمیر عالم وجود است و دل او ودیعت گاه راز نهان جهان است.

* و این امانتی است که نه صخره های کوهستان ها را یارای حمل آن بود و نه فلکِ برافراشته اطلس را.

* جبال شامخ از پذیرفتن آن سربرتافتند و بیابان های پهناور درماندند و آسمان های بلند عاجز آمدند.

* این همان نوری است که پرتو آن از پیشانی آدم درخشیدن گرفت.

* علی همان آتشی است که موسی در آن شب ظلمانی در وادی ایمن دید تلألؤ آن نور راه موسی را به کوه طور روشن گردانید.

* ای آن که آفتاب به خاطر تو از افق مغرب بازگردانیده شد و پیش از تو تنها یوشع بود که بدین موهبت سرافراز گردید.

* ای آن که احزاب را درشکستی و مردان سلحشور و جوش پوش، تو را از فرو رفتن به کام نبرد بازداشتن نتوانستند.

* ای آن که در قلعه خیبر را یک تنه از جای برکندی و حال آنکه چهل و چهار مرد رزم آور از جنباندن آن ناتوان بودند.

* اگر نه آن بودی که تو مخلوق می بودی می گفتم که تو ارواح را در ابدان مردمان دمیده ای.

* اگر نه روی در نقاب خاک کشیده بودی می گفتم درهای روزی را تو بر روی مردمان می گشایی و می بندی.

* عالم بالا جز آن خاکی نیست که پیکر شریف تو را در برگرفته است.

* روزگار بنده خانه زاد توسات که فرمان تو را با ولعی تمام در میان آفریدگان به کار می بندد.

* با آن که سخنوری نام آورم، زبانم از ذکر مدایح تو عاجز آید.

* آیا توانم گفت که تو سروری کریم النفس و بزگواری؟ هرگز، که فراتر از کرم و بزرگواری هستی.

* بلکه تویی فرمانروای روز بازپسین و تویی که اجازت شفاعت یافته ای.

* با آن که حاذق ترین مردمان هستم درنیافتم که عزم تو برنده تر است یا شمشیرت.

* شناخت خود را از دست داده ام و درنیافته ام که آیا دانشت گسترده تر است یا آستان کَرَمت.

* به تو اعتقادی خاص دارم و اکنون راز آن برملا می کنم ارباب عقل و معرفت گوش فرا دهند و بشنوند:

* نَفَسی است در سینه ام حبس شده که سردی آن حرارت عشق را خاموش می کند خواهید ملامتم کنید خواهید بر من ببخشایید.

* به خدا سوگند که اگر حیدر نمی بود، نه این جهان برپا بود و نه مردم جهان در آن گرد آمده بودند.

* به خاطر اوست که زمان آفریده شده و ستارگان می درخشند و غروب می کنند و شب تاریک می شود و روز برمیدمد.

* علم غیب، نزد اوست بی هیچ خلافی و همان گونه که صبح سپیده پرده از رخ برمی گیرد و کس مانع نور آن نتوان شد.

* در روز جزا علی از ما حساب می کشد و در نزد اوست پناهگاه و ملجأ ما.

* این اعتقاد من است و من پرده از آن برگرفتم خواه این باور من مرا سود رساند یا زیان دهد.

* ای آن که در سرزمین دل من جای گرفته ای! دل من مرتعِ پهناور محبت تو است.

* به تو عشق می ورزم آن سال که درون دل من از محبت تو آتشی است که جانم را می سوزاند.

* نزدیک است که جانم از عشق تو آب شود که عشق تو بر اوج جان من نقش بسته و طبع و سجیّه من است نه از آنانم که عشق را به خود می بندند.

سند حدیث غدیر

واقعه عظیم غدیر، شامل مراحل مقدماتى قبل از خطبه و متن خطبه و وقایعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پیوست، به طوری كه روایت واحد و متسلسل به دست ما نرسیده است. بلكه هر یك از حاضرین در غدیر، گوشه‏اى از مراسم یا قطعه‏اى از سخنان حضرت را نقل نموده‏اند. البته قسمت‌هایى از این جریان به طور متواتر به دست ما رسیده است، و خطبه غدیر نیز به طور كامل در كتب حدیث حفظ شده است.

روایت حدیث غدیر در شرایط خفقان

خبر غدیر و سخنان پیامبر(ص) در آن مجمع عظیم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غیر مسلمانان هم از این خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بیش از یكصد و بیست هزار مسلمان حاضر در غدیر، هر یك به سهم خود خطبه غدیر را حفظ كند و متن آن را در اختیار فرزندان و فامیل و دوستان خود قرار دهد.

متأسفانه جو حاكم بر اجتماع آن روز مسلمین و فضاى ایجاد شده بعد از رحلت پیامبر(ص) كه حدیث گفتن و حدیث نوشتن در آن ممنوع بود و سال هاى متمادى همچنان ادامه داشت اینها سبب شد كه مردم سخنان سرنوشت ساز پیامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهمیت آن را نادیده بگیرند.

طبیعى است كه باید چنین مى‏شد، زیرا مطرح كردن غدیر مساوى با بر چیدن بساط غاصبین خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنین كارى را نمى‏دادند. البته جریان غدیر به صورتى در سینه‏ها جا گرفت كه عده زیادى خطبه غدیر یا قسمتى از آن را حفظ كردند و براى نسل‌هاى آینده به یادگار گذاشتند و هیچ كس را قدرت كنترل و منع از انتشار چنین خبر مهمى نبود.

شخص امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا صلوات الله علیهما كه ركن غدیر بودند، و نیز ائمه علیهم السلام یكى پس از دیگرى تأكید خاصى بر حفظ این حدیث داشتند، و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج و استدلال مى‏فرمودند، و در آن شرایط خفقان مى‏بینیم كه امام باقر علیه السلام متن كامل خطبه غدیر را براى اصحابشان فرموده‏اند.

به همین جهت در بین قاطبه مسلمین،هیچ حدیثى به اندازه «حدیث غدیر» روایت كننده ندارد، و گذشته از تواتر آن، از نظر علم رجال و درایت، اسناد آن در حد فوق العاده‏اى است.

معرفى كتاب درباره سند حدیث غدیر

كتب مفصلى در زمینه بحث‌هاى رجالى و تاریخى مربوط به سند حدیث غدیر تألیف شده است كه بهترین نمونه آن كتاب «الغدیر» تألیف علامه بزرگ شیخ عبد الحسین امینى نجفى رضوان الله علیه است.

در این كتاب‌ها، اسماء راویان حدیث غدیر جمع آورى شده و از نظر رجالى در باره موثق بودن راویان بحث شده و تاریخچه مفصلى از اسناد و راویان حدیث غدیر تدوین شده و جنبه‏هاى اعجاب انگیز آن در زمینه‏هاى اسناد و رجال تبیین گردیده است. ذیلا به دو نمونه اشاره مى‏شود :

ابو المعالى جوینى مى‏گوید: در بغداد در دست صحافى یك جلد كتاب دیدم كه بر جلد آن چنین نوشته بود:«جلد بیست و هشتم از اسناد حدیث «من كنت مولاه فعلى مولاه» و بعد از این مجلد بیست و نهم خواهد بود.» (1)

إبن كثیر مى‏گوید:« كتابى در دو جلد ضخیم دیدم كه طبرى در آن، احادیث غدیر خم را جمع آورى كرده بود.» (2)

اگر چه كتاب براى معرفى در این زمینه بسیار زیاد است ولى در اینجا چند كتاب به عنوان راهنمایى و براى آگاهى از مباحث مربوط به سند حدیث غدیر معرفى مى‏شود:

1.الطرائف، سید ابن طاووس، ص 33.

2.كشف المهم فی طریق خبر غدیر خم، سید هاشم بحرانى.

3.بحار الأنوار، علامه مجلسى، ج 37، ص 181 و 182.

4.عوالم العلوم، شیخ عبدالله بحرانى،ج 15/3 ص 307 تا 327.

5.عبقات الأنوار، میر حامد حسین هندى، جلد غدیر.

6.الغدیر، علامه امینى، ج 1، صص 12 تا 151، و 294 تا 322 .

7.خلاصه عبقات الأنوار، علامه محقق سید على حسینى میلانى دامت افاضاته، جلد غدیر.

مدارك متن كامل خطبه غدیر

در تاریخچه كتاب‌هاى اسلامى، اولین بار در نقل خطبه غدیر به صورت مستقل، به كتابى كه عالم شیعى استاد بزرگ علم نحو شیخ خلیل بن احمد فراهیدى متوفاى 175 هجرى تألیف كرده بر مى‏خوریم، كه تحت عنوان «جزء فیه خطبة النبى(ص) یوم الغدیر» (3) معرفى شده است، و بعد از او كتاب‌هاى بسیارى در این زمینه تألیف گردیده است.

خوشبختانه متن مفصل و كامل خطبه غدیر در هفت كتاب از مدارك معتبر شیعه كه هم اكنون در دست مى‏باشد و به چاپ هم رسیده، با اسناد متصل نقل شده است. روایات این هفت كتاب به سه طریق منتهى مى‏شود:

یكى به روایت امام باقر(ع) است كه با اسناد معتبر در سه كتاب «روضة الواعظین» تألیف شیخ إبن فتال نیشابورى (4) ،«الإحتجاج» تألیف شیخ طبرسی (5) ، و«الیقین» تألیف سید إبن طاووس (6) نقل شده است.

طریق دوم به روایت زید بن ارقم است كه با اسناد متصل در سه كتاب «العدد القویة» تألیف شیخ على بن یوسف حلى (7) «التحصین» تألیف سید إبن طاووس(8)، و«الصراط المستقیم» تألیف شیخ على بن یونس بیاضى(9) ، و«نهج الایمان» تألیف شیخ حسین بن جبور(10) به نقل از كتاب «الولایة» تألیف مورخ طبرى روایت شده است.

طریق سوم به روایت حذیفة بن الیمان است كه با اسناد متصل در كتاب «الإقبال» تألیف سید بن طاووس (11) به نقل از كتاب «النشر و الطى» نقل شده است.

شیخ حر عاملى در كتاب «اثبات الهداة»(12) و علامه مجلسى در«بحار الأنوار»(13) و سید بحرانى در كتاب «كشف المهم» (14) و سایر علماى متأخر، خطبه مفصل غدیر را از مدارك مذكور نقل كرده‏اند.

بدین ترتیب، متن كامل خطبه غدیر به دست این بزرگان شیعه حفظ شده و به دست ما رسیده است، كه این خود در عالم اسلام از افتخارات تشیع است.

اسناد و رجال روایت كننده متن كامل خطبه غدیر

ذیلا عین اسناد مربوط به روایت خطبه غدیر به عنوان پشتوانه آن تقدیم مى‏گردد.

روایت امام باقر(ع) به دو سند است:

1.قال الشیخ أحمد بن على بن ابی منصور الطبرسی فی كتاب «الإحتجاج»:

"حدثنی السید العالم العابد ابو جعفر مهدی بن أبی الحرث الحسینی المرعشی رضى الله عنه قال: أخبرنا الشیخ أبو علی الحسن بن الشیخ أبی جعفر محمد بن الحسن الطوسی رضی الله عنه، قال: أخبرنا الشیخ السعید الوالد أبو جعفر قدس الله روحه، قال: أخبرنی جماعة عن أبی محمد هارون بن موسى التلعكبری، قال:

أخبرنی أبوعلی محمد بن همام، قال: أخبرنا علی السوری قال: أخبرنا أبو محمد العلوی من ولد الأفطس ـ و كان من عباد الله الصالحین ـ قال: حدثنامحمد بن موسى الهمدانی، قال: حدثنا محمد بن خالد الطیالسی، قال: حدثنا سیف بن عمیرة و صالح بن عقبة جمیعا عن قیس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمی عن أبی جعفر محمد بن علی(الباقر)علیهما السلام."

2.قال السید إبن طاووس فی كتاب «الیقین»: قال أحمد بن محمد الطبری المعروف بالخلیلی فی كتابه «أخبرنی محمد بن أبی بكر بن عبد الرحمان، قال: حدثنی الحسن بن علی أبو محمد الدینوری، قال: حدثنا محمد بن موسى الهمدانی، قال: حدثنا محمد بن خالد الطیالسی، قال: حدثنا سیف بن عمیرة عن عقبة عن قیس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمی عن أبی جعفر محمد بن علی(الباقر) (ع).

روایت زید بن أرقم به سند زیر است:

"قال السید إبن طاووس فی كتاب «التحصین»: قال الحسن بن أحمد الجاوانی فی كتابه «نور الهدى و المنجی من الردى»: عن أبی المفضل محمد بن عبد الله الشیبانی، قال: أخبرنا أبو جعفر محمد بن جریر الطبری و هارون بن عیسى بن سكین البلدی، قالا: حدثنا حمید بن الربیع الخزاز، قال: حدثنا یزید بن هارون، قال: حدثنا نوح بن مبشر، قال: حدثنا الولید بن صالح عن إبن امرأة زید بن أرقم و عن زید بن أرقم."

روایت حذیفة بن الیمان به سند زیر است:

"قال السید إبن طاووس فی كتاب «الإقبال» قال مؤلف كتاب «النشر و الطی»: عن‏أحمد بن محمد بن علی المهلب: أخبرنا الشریف أبو القاسم علی بن محمد بن علی بن القاسم الشعرانی عن أبیه: حدثنا سلمة بن الفضل الأنصاری، عن أبی مریم عن قیس بن حیان (حنان) عن عطیة السعدی عن حذیفة بن الیمان.

پى‏نوشت ها:

1-بحار الأنوار،ج 37، ص 235.

2-بحار الأنوار،ج 37، ص 236.

3-الذریعة،ج 5، ص 101، شماره 418.

4-روضة الواعظین، ج 1، ص 89 .

5-الاحتجاج،ج 1، ص 66/ بحار الأنوار،ج 37، ص 201.

6-الیقین، ص 343، باب 127/ بحار الأنوار، ج 37 ص 218.

7-العدد القویة، 169.

8-التحصین، ص 578، باب 29 از قسم دوم.

9-الصراط المستقیم، ج 1، ص 301.

10-نهج الایمان(نسخه خطى كتابخانه امام هادى(ع)در مشهد)، ورقه 26ـ 34.

11-الإقبال، ص 454 و 456/ بحار الأنوار،ج 37، ص 127 و 131.

12-اثبات الهداة، ج 2، ص 114.

13-بحار الانوار، ج 397، ص 201.

14-كشف المهم، ص 190.

از كتاب اسرار غدیر، ص 90، محمد باقر انصارى .