وقتی یهودی به یزید اعتراض می کند

مورخين نوشته‎اند: ابراهيم پسر طلحه(از بلواگران جنگ جمل) در آن هنگام در شام بود. خود را به کاروان اسراي اهل بيت رساند. چون امام سجاد(عليه‎السلام) را ديد، از حضرت پرسيد:

علي بن الحسين(عليهماالسلام)! حالا چه کسي پيروز است؟ (گويا فرزند طلحه شکست پدرش در جنگ با علي(عليه‎السلام) را در برابر چشمانش مجسم کرد و از روي انتقامجويي چنين گفت.)

امام سجاد(عليه‎السلام) فرمود:

«اگر مي‎خواهي بداني پيروز کيست؟ هنگام نماز، اذان و اقامه بگو.» (1)

پاسخ کوتاه، اما کوبنده امام سجاد(عليه‎السلام) به پسر طلحة بن عبيدالله، پيامي ژرف به همراه داشت. به او فهماند که جنگ ما در گذشته و حال براي عزت و قدرت دنيايي نبود که اکنون ما شکست خورده باشيم و تو و يزيد فاتح باشيد. قيام ما براي زنده ماندن پيام وحي و رسالت بود و تا زماني که از ماذنه‎ها، نداي اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله به گوش رسد و مسلمانان براي نماز خويش در اذان و اقامه، اين شعارها را تکرار کنند، ما پيروزيم.

امام سجاد(عليه‎السلام) در مجلس يزيد

يزيد بن معاويه(لعنة الله عليه) که از پيروزي سرمست و خود را فاتح نهضت کربلا مي‎دانست، دستور برپايي مجلسي را داد تا با تشريفات خاصي اسيران اهل بيت(عليهم‎السلام) را وارد کنند و او اهل بيت را تحقير کند. ماموران دربار موظف شدند که قافله اسرا را با ريسمان به يکديگر ببندند و علي بن الحسين(عليهماالسلام) را که بزرگ ايشان بود، با زنجير ببندند(2) و وارد مجلس يزيد کنند.

امام سجاد(عليه السلام)همين که چشم مبارکش به چهره خبيث يزيد افتاد فرمود:

اي يزيد تو را به خدا سوگند، اگر رسول خدا ما را بر اين حال مشاهده کند با تو چه خواهد کرد؟

مراسم اجرا شد. کاروان اسيران، وارد مجلس يزيد شدند. غبار غم و اندوه و درد بر چهره اسرا نشسته، لبخند غرور و شادي بر چهره يزيد و اطرافيانش نمايان بود. امام زين العابدين(عليه‎السلام) سکوت را جايز ندانست. همين که چشم مبارکش به چهره خبيث يزيد افتاد فرمود:

«انشدک الله يا يزيد ما ظنک برسول الله لو رانا علي هذه الحالة(3)؛ اي يزيد تو را به خدا سوگند، اگر رسول خدا ما را بر اين حال مشاهده کند با تو چه خواهد کرد؟»

امام با کوتاهترين جمله، بلندترين پيام را به حاضرين در مجلس يزيد منتقل مي‎کند.

مردم شام که يزيد را خليفه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) مي‎دانستند و براي پيامبر(صلي الله عليه و آله) احترام قائل بودند، با اين فرمايش امام از خود مي‎پرسند: مگر ميان اسيران با پيامبر نسبتي هست؟

سخنان امام سجاد(عليه‎السلام) چنان ضربه‎اي بر ارکان حکومت يزيد وارد کرد که سبب رسوايي او شد و او دستور داد غل و زنجير از دست و پا و گردن امام زين العابدين(عليه‎السلام) باز کنند.

يزيد همچنان مست غرور است. چون ماموران، سر سيدالشهداء را پيش يزيد گذاردند، به شعر حصين بن حمام مري تمثل جست:

«يغلقن هاما من رجال اعزة                          علينا و هم کانوا اعق و اظلما

(شمشيرها) سر مرداني را مي‎شکافند که نزد ما گرامي هستند (ولي چه مي‎توان کرد که) آنان در دشمني و کينه‎توزي پيش دستي کردند!»

امام سجاد(عليه‎السلام) در جواب يزيد فرمود: «اي يزيد! به جاي شعري که خواندي، اين آيه را از قرآن بشنو که خداوند مي‎فرمايد:

امام سجاد(ع)

«ما اصابکم من مصيبة في الارض و في انفسکم الا في کتاب من قبل ان نبراها ان ذلک علي الله يسير. لکيلا تاسوا علي ما فاتکم ولا تفرحوا بما آتاکم و الله لايحب کل مختال فخور»(4)؛ «نرسد هيچ مصيبتي در زمين و نه در جان‎هاي شما مگر آن که در لوح محفوظ است پيش از آن که آن را پديد آريم. به درستي که آن بر خدا آسان است، تا بر آنچه از شما فوت شد غمگين نشويد و به آنچه به شما داد شاد نشويد، خدا متکبران را دوست ندارد.»

يزيد که منظور امام و پيام آيه را دريافته بود، به شدت خشمگين شد و در حالي که با ريش خود بازي مي‎کرد، گفت: آيه ديگري هم در قرآن هست که سزاوار تو و پدر توست:

«و ما اصابکم من مصيبة فبما کسبت ايديکم و يعفوا عن کثير»(5)؛ «هر مصيبتي که به شما برسد، نتيجه دست‎آوردهاي خود شماست و خدا بسياري را عفو مي‎کند.»

و سپس خطاب به علي بن الحسين(عليهماالسلام) گفت: علي، پدرت، پيوند خويشاوندي را بريد و حق مرا نديده گرفت و بر سر قدرت با من به ستيز برخاست، خدا با وي آن کرد که ديدي. (6)

امام سجاد(عليه‎السلام) مجددا آيه «ما اصابکم من مصيبة ...» را تلاوت کرد.

يزيد به پسرش(خالد) گفت: پاسخ او را بگو. خالد ندانست چه بگويد و يزيد مجددا آيه‎اي را خواند که قبلا متعرض آن شده بود.

يزيد انتظار داشت که امام سجاد(عليه‎السلام) در برابر اهانت‎ها و کردار زشت او سکوت کند، ولي حضرت پيش رفت و در برابر يزيد ايستاد و فرمود:

«طمع نداشته باشيد که ما را خوار کنيد و ما شما را گرامي بداريم. شما ما را اذيت کنيد و ما از اذيت شما دست برداريم. خدا مي‎داند ما شما را دوست نداريم و اگر شما ما را دوست نداريد، سرزنشتان نمي‎کنيم.»(7)

امام سجاد(عليه السلام)فرمود: اي يزيد! اگر مي‎دانستي چه کرده‎اي و بر سر پدر و برادر و عموزاده‎ها و خاندان من چه آورده‎اي به کوه‎ها مي‎گريختي و بر ريگ‎ها مي‎خفتي و بانگ و فرياد بر مي‎داشتي

يزيد که به بن بست رسيده بود، گفت: راست گفتي ليکن پدر و جد تو خواستند امير باشند. سپاس خدا را که آنان را کشت و خونشان را ريخت. سپس سخن قبلي خود را تکرار کرد که: پدرت، خويشاوندي را رعايت نکرد و حق مرا ناديده گرفت و در سلطنت من با من به نزاع برخاست و خدا چنان کرد که ديدي.

امام سجاد(عليه‎السلام) فرمود: «اي پسر معاويه و هند و صخرا! پيش از اين که به دنيا بيايي پيغمبري و حکومت از آن پدر و نياکان من بوده است. روز بدر، احد و احزاب، پرچم رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در دست پدر من بود و پدر و جد تو پرچم کفار را در دست داشتند. سپس فرمود: اي يزيد! اگر مي‎دانستي چه کرده‎اي و بر سر پدر و برادر و عموزاده‎ها و خاندان من چه آورده‎اي به کوه‎ها مي‎گريختي و بر ريگ‎ها مي‎خفتي و بانگ و فرياد بر مي‎داشتي.» (8)

يزيد از خطيب دربار خواست تا بر منبر رود و از امام حسين و حضرت علي(عليهماالسلام) بد بگويد و او طبق دستورش عمل کرد.

امام سجاد(عليه‎السلام) از گستاخي خطيب برآشفت و فرمود:

«خداوند جايگاهت را آتش دوزخ قرار دهد.»

هنگامي که سخنان خطيب مزدور به پايان رسيد، امام خطاب به يزيد گفت: «سخنگوي شما آنچه را خواست، به ما نسبت داد. به من هم اجازه بده تا با مردم سخن بگويم.»

ابتدا يزيد رضايت نداد تا اين که بنا به اصرار اطرافيان و حاضران در مجلس و يکي از فرزندان خليفه، يزيد به امام اجازه داد و گفت: منبر برو و از آنچه پدرت کرد، معذرت بخواه.

امام سجاد(ع)

خطبه معروف امام عارفان

امام سجاد(عليه‎السلام) از پله منبر بالا رفت و خطبه‎اي را با نواي گرم توحيدي بيان کرد که در اينجا به فرازي از آن خطبه مي‎پردازيم:

«انا بن مکة و مني، انا بن الزمزم و الصفا؛ انا بن محمد المصطفي؛ انا بن علي المرتضي؛ انا بن فاطمة الزهراء ... (9)؛ من فرزند مکه و منايم؛ من فرزند زمزم و صفايم؛ من فرزند محمد مصطفايم؛ من فرزند علي مرتضايم؛ من فرزند فاطمه زهرايم ... .»

امام زين العابدين همچنان به معرفي خويش ادامه داد، تا آنجا که صداي مردم به گريه بلند شد و ارکان کاخ يزيد به لرزه درآمد و يزيد از تحت تاثير قرار گرفتن مردم سخت بيمناک شد، از اين رو براي قطع کردن سخنان امام به مؤذن دستور اذان داد.

مؤذن دربار برخاست و با صدايي که همه مي‎شنيدند، اذان گفت.

وقتي به اشهد ان محمدا رسول الله(صلي الله عليه و آله) رسيد، امام که هنوز بر بالاي منبر قرار داشت، خطاب به يزيد فرمود: «اي يزيد! اين محمد(صلي الله عليه و آله) که هم اکنون نامش را مؤذن بر زبان آورد و به پيامبري او گواهي داد، جد توست يا جد من است؟ اگر بگويي پيامبر جد توست، دروغ گفته‎اي و کفر ورزيده‎اي و اگر باور داري که پيامبر(صلي الله عليه و آله) جد من است، پس چرا و به چه جرمي خاندان او را کشتي؟» (10)

آري بزرگ مُبلغ نهضت عاشورا رسالت خويش را به نحو شايسته ايفا نمود و چهره مجلس را با تبليغ رساي خود دگرگون کرد و مجلس يزيد با رسوايي خاندان بني اميه و يزيد بن معاويه پايان يافت.

بازتاب خطبه امام سجاد(عليه‎السلام)

سخنان مُبلغان يزرگ اسلام؛ حضرت سجاد و زيبب کبري(عليهماالسلام) چنان در روحيه مردم شام تاثير گذاشت که انقلاب به پا کرد. شاميان دريافتند کساني که با چنين وضع فجيعي در کربلا شهيد شدند، شورشي نبودند. آنان خاندان کسي هستند که يزيد به نام وي بر مسلمانان حکومت مي‎کند.

امام سجاد(عليه السلام):

«اي يزيد! اين محمد(صلي الله عليه و آله) که هم اکنون نامش را مؤذن بر زبان آورد و به پيامبري او گواهي داد، جد توست يا جد من است؟ اگر بگويي پيامبر جد توست، دروغ گفته‎اي و کفر ورزيده‎اي و اگر باور داري که پيامبر(صلي الله عليه و آله) جد من است، پس چرا و به چه جرمي خاندان او را کشتي؟»

مؤذن دربار به يزيد اعتراض کرد و با شگفتي پرسيد: «تو که مي‎دانستي اينها فرزندان پيامبر هستند، به چه علت آنان را کشتي و دستور دادي اموال آنان را غارت کنند؟» (11)

عالم يهودي که در مجلس يزيد بود، پس از شنيدن سخنان امام سجاد(عليه‎السلام) از يزيد پرسيد: «اين جوان کيست؟» يزيد گفت: «فرزند حسين(عليه‎السلام).» يهودي گفت: «کدام حسين؟...» آنقدر پرسيد تا دانست اينها از خاندان پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) هستند. حسين کسي است که مظلومانه در کربلا به شهادت رسيده و او فرزند دختر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) است. يزيد را مورد سرزنش قرار داد و گفت: «شما ديروز از پيامبرتان جدا شديد و امروز فرزندش را کشتيد!» (12)

عکس العمل يزيد

يزيد در برابر سرزنش ديگران مجبور شد تا از موضع جابرانه و ظالمانه خود دست بردارد و از آنچه نسبت به خاندان پيامبر(صلي الله عليه و آله) انجام داده است، معذرت خواهي کند(13) و مسؤوليت شهادت امام حسين(عليه‎السلام) و يارانش را به گردن فرماندار کوفه يعني، عبيدالله بن زياد پسر مرجانه بيندازد.(14) ضمن اظهار ندامت از عملکرد خود و لعنت بر پسر مرجانه، از امام سجاد(عليه‎السلام) مي‎خواهد که اگر درخواست يا پيشنهادي دارد، بنويسد تا آن را انجام دهد.(15)

بديهي مي‎نمايد که نخستين تقاضاي امام سجاد(عليه‎السلام) و ديگر اسراي کربلا، سوگواري براي شهيدان به خاک آرميده‎شان در سرزمين گلگون کربلا و بازگشت به شهر پيامبر(صلي الله عليه و آله)، مدينه، شهر خاطره‎هاي زنده شهيدانشان باشد.

مدت توقف امام سجاد(عليه‎السلام) و اسراي خاندان پيامبر(صلي الله عليه و آله) را در شام از ده روز تا يک ماه نوشته‎اند. (16)

شهادت امام سجاد(عليه‎السلام)

اسوه علم و حلم، حضرت امام زين‎العابدين(عليه‎السلام)، پس از يک عمر مجاهدت در راه خدا و پس از ابلاغ پيام عاشورا به جوامع بشري، به دست هشام و يا وليد بن عبدالملک مسموم(17) و در 25  محرم سال (95 ه.ق) به شهادت رسيد و بدن مطهرش را در کنار تربت پاک امام حسن مجتبي (عليه‎السلام) در بقيع به خاک سپردند.

پي‎نوشت‎ها:

1- امالي شيخ طوسي، ج 2، ص 290.

2- سير اعلام النبلا، ج 3، ص 216.

3- بحارالانوار، ج 45، ص 131.

4- حديد/ 22 - 23.

5- شوري/ 30.

6- تاريخ طبري، ج 7، ص 376 / بلاذري، ج 2، ص 220.

7- بحارالانوار، ج 45، ص 175.

8- تاريخ ابن اثير، ج 2، ص 86.

9- مقاتل الطالبين، ج 2، ص 121/ احتجاج طبرسي، ج 2، ص 310 / مقتل خوارزمي، ج 2، ص 69.

10- همان.

11- ترجمه مقتل ابي مخنف، ص 197.

12- بحارالانوار، ج 45، ص 139.

13- طبقات ابن سعد، ج 5، ص 157.

14- ترجمه مقتل ابي مخنف، ص 198.

15- تاريخ طبري، ج 7، ص 378/ احتجاج، ج 2، ص 311.

16- امام سجاد(عليه‎السلام)، جمال نيايشگران، احمد ترابي، ص 135.

17- دلائل الامامه، ص 80 / فصول المهمة، ص 208.

 

خطبه حضرت زینب در مجلس یزید

شيخ صدوق از بزرگان بنى‌هاشم و ديگران روايت مى‌كند:
چون امام سجاد عليه السلام و اهل بيت بر يزيد وارد شدند و سر امام حسين عليه السلام را آورده، جلو يزيد در تشتى گذاشتند، با چوبى كه در دست داشت، شروع به زدن بر دندانهاى آن حضرت کرد و اين اشعار را مى‌خواند: (لعبت‌هاشم بالملك...)

"بنى‌هاشم با حكومت بازى كردند، نه خبرى آمده و نه وحيى نازل شده است.
كاش اجدادم كه در بدر شاهد بودند كه قوم خزرج از فرود آمدن تيغهاى تيز مى‌ناليدند، از خوشحالى چهره افروخته مى‌شدند و می‌گفتند: اى يزيد! دستانت شل مباد!
كيفر بدر را داديم و بدرى ديگر آفريديم و حساب، برابر شد.
از خندف نيستم اگر از فرزندان احمد، انتقام كارهايشان را نگيرم!"


چون زينب آن صحنه را ديد، گريبان چاك زد و با صدايى سوزناك صدا زد: "يا حسين! اى حبيب پيامبر! اى فرزند مكه و منا! اى زاده فاطمه زهرا! اى پسر محمد مصطفى! "وهمه را گرياند.

يزيد ساكت بود. سپس زینب (ص) به پا ايستاد و نگاهى به مجلس افكند و شروع به خطابه كرد و در آغاز، كمالات پيامبر را اظهار كرد و اعلام نمود كه: ما به رضاى الهى صابريم، نه از روى بيم و وحشت.

آنگاه چنين خطبه خواند:
حمد براى پروردگار جهانيان. درود بر جدم سرور انبيا. راست فرمود خداى سبحان كه: (سرانجام آنان كه بد كردند، آن شد كه آيات الهى را تكذيب كردند و به مسخره گرفتند. اى يزيد! آيا همين كه زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را همچون اسيران به زنجير كشيدى و بر ما مسلط گشتى، پنداشتى كه اين مايه خوارى ما در پيشگاه خدا و كرامت و منت خداوند بر توست و تو را نزد خدا احترام و منزلتى است؟ از اين رو باد به دماغ افكندى و مغرورانه به ما نگاه انداختى و شادمانه و غافلانه بر مسند نشستى، چون ديدى كه دنيا به كام تو و كارها برايت سامان يافته است و حكومتى را كه از آن ماست براى تو فراهم گشت! آرامتر! اين قدر جاهلانه متاز! آيا سخن خدا را فراموش كردى كه فرمود: (كافران مپندارند كه چون مهلتشان داديم، براى آنان نيك است، بلكه تا بر گناهشان بيفزايند، و براى آنان عذابى خوار كننده است.)


اى فرزند آزادشدگان! آيا از عدالت است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده‌ها جا داده اى و دختران پيامبر را به اسيرى گرفته مى‌گردانى، پرده‌هاى حرمتشان را دريده و چهره‌هاشان را آشكار ساخته اى و دشمنان، آنان را شهر به شهر مى‌گردانند و مردم بيابانى و كوهستانى به آنان مى‌نگرند و دور و نزديك و غايب و حاضر و شريف و پست به چهره آنان چشم مى‌دوزند؛ نه از مردانشان سرپرستى دارند و نه از حاميانشان كسى هست. اين همه از روى طغيان تو بر خدا و انكارت نسبت به پيامبر و دين خداست و از تو شگفت نيست. چگونه مى‌توان به مراقبت و دلسوزى كسى اميد داشت كه دهانش، جگر شهيدان را دندان زده و دور افكنده و گوشتش از خون سعادتمندان روييده و پيوسته در ستيز با سرور رسولان، لشكر آراسته و به جنگ برخاسته و به روى رسول خدا صلى الله عليه و آله شمشير كشيده است؛ كسانى كه در انكار حق و پيامبر سر سخت تر و در دشمنى آشكارتر و نسبت به پروردگار، سر كشترند! اينها نتيجه كفر و كينه اى است كه از كشتگان بدر در دل داشته اند.

پس در دشمنى با ما خاندان درنگ نمى‌كند كسى كه نگاهش به ما دشمنانه و كين توزانه است و كفر خود را به پيامبر آشكار مى‌سازد و بر زبان مى‌آورد و از روى خوشحالى نسبت به كشتن فرزندان پيامبر و اسير كردن فرزندان او، گستاخانه و بى شرم، پدران خود را صدا مى‌زند كه شادى كنند و به او دست مريزاد گويند! بر دندانهاى ابا عبدالله كه بوسه گاه پيامبر بود، چوب مى‌زند و شادى در چهره اش آشكار است. به جانم سوگند اى يزيد! با ريختن خون سرور جوانان بهشت، بر زخم ديرين نيشتر زدى و ريشه ما را بر آوردى و با ريختن خون وى به نياكان مشركت تقرب جستى و پدرانت را صدا زدى به گمان آنكه صدايت را مى‌شنوند و بزودى آرزو خواهى كرد كه كاش دستانت شل و قطع مى‌شد و مادرت تو را نمى‌زاييد، وقتى كه ببينى به سوى خشم الهى مى‌روى و دشمنت رسول خدا صلى الله عليه و آله است.

خدايا! حق ما را بستان و انتقام ما را از ظالمان بر ما بگير و خشم خود را بر آنان ببار كه خون ما را ريختند و آبروى ما را ريختند و حاميان مارا كشتند و حرمت ما را شكستند. اى يزيد! كار خود را كردى، ولى جز پوست خود را ندريدى و جز گوشت خود را نبريدى. بزودى با همين گناه كه از كشتن فرزندان پيامبر بر دوش دارى و حرمتشان را شكسته و خون عترتش را ريخته اى به حضور پيامبر خدا وارد خواهى شد؛ آنگاه كه خداوند همه را جمع مى‌كند و پراكندگى‌هاشان را سامان مى‌بخشد و از ظلم كنندگان به ايشان انتقام مى‌گيرد و حقشان را از دشمنانشان مى‌ستاند. پس با كشتن آنان شادمان مباش (و مپندار آنان كه در راه خدا كشته شدند، مرده اند، بلكه نزد پروردگارشان زنده اند و روزی مى‌خورند و به پاداشى كه خداوند از فضل خود به آنان داده است شادمانند. خدا براى تو بس است كه ولى و حاكم باشد و پيامبر خدا دشمنت باشد و جبرئيل، پشتيبان.


اينكه از قدر تو مى‌كاهم نه از آن روست كه خطاب درباره تو سودمند است، پس از آنكه چشمهاى مسلمانان را گريان و دلهايشان را داغدار ساختى. آن دلها كه داريد سخت شده و جانها طغيان كرده و بدنها آكنده از خشم خدا و لعنت پيامبر است و شيطان در آنها لانه كرده و جوجه پرورده است.
شگفت آنكه پايان و پيامبرزادگان و نسل اوصيا به دست آزاد شدگان پليد و دودمان تبهكار فاسد كشته مى‌شوند؛ به دست آنان كه خون ما از پنجه‌هايشان مى‌چكد و دندان در گوشتهاى ما فرو برده اند. آن شهيدان پاك جسدهايشان طعمه گرگهاى درنده گشته و در زير چنگال كفتارها به خاك آلوده شده است. اگر امروز ما را غنيمتى براى خويش مى‌شمارى، خواهى ديد كه مايه زيان و خسران توايم ؛ آن روز كه جز عملهاى خويش چيزى نخواهى يافت و خداوند نيز به بندگان هيچ ستمى‌نمى‌كند.
شكايت نزد خدا مى‌برم و تكيه ام بر اوست و اميد و آرزويم خدا ست. پس ‍ هر چه نيرنگ دارى به كار بند و هر چه مى‌توانى بكوش.


سوگند به خدايى كه با وحى و قرآن شرافتمان بخشيده و با نبوت و برگزيدگى ما را گرامى ‌داشته است، نام و ياد ما هرگز محو نابود نمى‌شود و ننگ كشتن ما نيز از دامان تو شسته نمى‌گردد و مگر جز آن است كه انديشه ات باطل و دوران حكومتت محدود و اجتماعت پراكنده است؛ آن روز كه منادى ندا مى‌دهد: هلا! لعنت خدا بر ستمگر تجاوز كار!


خدا را سپاس كه براى دوستان خود سعادت را رقم زد و فرجام برگزيدگانش ‍ را شهادت قرار داد؛ به وسيله رسيدن به آنچه اراده اش بود، آنان را به رحمت و رضوان، و آمرزش خويش منتقل ساخت و با كشتن آنان كسى جز تو بد بخت نشد و كسى جز تو به آنان آزموده نگشت. از خدا مى‌خواهيم كه پاداشمان را كامل و ثواب و ذخيره آخرتمان را سرشار سازد. از او مى‌خواهيم كه جانشينى خوب و بازگشتى شايسته برايمان مقرر دارد كه او مهربان و با محبت است.

کاروان به شام رسید

پشت سر فریبگاه فتنه خیز كوفه است و پیش رو شهر شوم شام. كاش كوفه، نقطه ختم مصیبت بود. كاش شهری به نام شام در عالم نبود.

کاروان حسینی به شام نزدیک می‌شود. چهار ساعت، این كاروان خسته و مجروح و ستم كشیده را بر دروازه جیران نگاه می‌دارند تا شهر را برای جشن این پیروزی بزرگ مهیا كنند. به نحوی كه دروازه از این پس به خاطر این معطلی چند ساعته، دروازه ساعات نام می‌گیرد.

 

پیش از رسیدن به شام، تو خودت را به شمر می‌رسانی و می‌گویی: "نگاه نامحرمان، دختران و زنان آل الله را آزار می‌دهد. ما را از دروازه‌ای وارد شام كن كه خلوت‌تر باشد و چشمهای كمتری نگران كاروان شود."

شمر پوزخندی می‌زند و می‌گوید: "عجب! نگاهها آزارتان می‌دهد. پس از شلوغترین دروازه شهر وارد می‌شویم؛ جیران!"

و برای اینكه دلت را بیشتر بسوزاند، اضافه می‌كند: "یك خاصیت دیگر هم این دروازه دارد. فاصله‌اش با دارالاماره بیشتر است و مردم بیشتری در شهر می‌توانند تماشایتان كنند."

 

كاروان در پشت دروازه ایستاده است كه زنی پرس و جو كنان خودش را به تو می‌رساند، پسر جوانی كه همراه اوست، به تو سلام می‌كند و می‌گوید: "من اسمم زینبه است. آمده‌ام بپرسم كه شما كیستید و در كدام جنگ اسیر شده اید."

تو سؤال می‌كنی: "خانم شما كیست؟" كنیز می‌گوید: "حمیده از طایفه بنی هاشم، آن جوان هم پسر او سعد است "

تو می‌گویی: "حمیده را می‌شناسم. سلام مرا به او برسان و بگو من زینبم، دختر علی بن ابیطالب. بگو كه...

پیش از آنكه كلام تو به پایان برسد، كنیز از شنیدن خبر، بی هوش بر زمین می‌افتد. و جوان را می‌بینی كه گریان و بر سر زنان می‌گریزد. به زحمت از مركب فرود می‌آیی و سر كنیز را به دامن می‌گیری. كنیز انگار سالهاست كه مرده است.

صدای فریاد و شیون، تو جهت را جلب می‌كند. زنی را می‌بینی، با سر و پای برهنه كه افتان و خیزان پیش می‌آید،

نزدیكتر كه می‌آید، می‌بینی حمیده است. سر كنیز را زمین می‌گذاری و به استقبال او می‌شتابی. برای اینكه زن را در بغل بگیری و تسلا دهی، آغوش می‌گشایی، اما زن پیش از آنكه آغوش تو را درك كند صیحه‌ای می‌كشد و بر روی پاهایت می‌افتد. می‌نشینی و سر و شانه‌هایش را بلند می‌كنی، اما درمی یابی كه هم الان روح از بدنش مفارقت كرده است، اگر چه چشمهای اشكبارش به تو خیره مانده است. مأموران، حتی مجال گریستن بر سر جنازه را به تو نمی‌دهند.

کاروان حسینی به شام نزدیک می‌شود. چهار ساعت، این كاروان خسته و مجروح و ستم كشیده را بر دروازه جیران نگاه می‌دارند تا شهر را برای جشن این پیروزی بزرگ مهیا كنند.

شیعه پاكدلی كه قدری از این حرفها را می‌فهمد و از مشاهده این وضع، حیرت كرده است، مراقب و هراسناك، خودش را به تو می‌رساند و می‌گوید: "قصه از چه قرار است؟ شما كه از چنان منزلتی برخوردارید، به چنین ذلتی چرا تن داده اید؟ چرا خدا به چنین حال و روزی برای شما رضایت داده است؟!"

تو به او می‌گویی: "به آسمان نگاه كن!" نگاه می‌كند و تو پرده‌ای از پرده‌ها را برایش كنار می‌زنی. در آسمان تا چشم كار می‌كند، لشكر و سپاه و عِدّه و عُدّه است كه همه چشم انتظار یك اشارت صف كشیده‌اند. غلغله‌ای است در آسمان و لشگری به حجم جهان، داوطلب یاوری شما خاندان، گشته‌اند. مرد، مبهوت این جلال و شكوه و عظمت، زانو می‌زند و تو پرده می‌اندازی.

 

پیرمردی خمیده با سر و روی سپید، خود را به امام می‌رساند و می‌گوید: "خدا را شكر كه شما را به هلاكت رساند و شهرها را از شر مردان شما آسوده كرد و امیرالمؤ منین را بر شما پیروز ساخت."

حضرت سجاد، می‌پرسد: "ای شیخ! آیا هیچ قرآن خوانده ای؟" پیرمرد می‌گوید: "آری، هماره می‌خوانم."

امام می‌فرماید: "این آیه را می‌شناسی: قل لا اسئلكم علیه اجرا الا المودة فی القربی1 از شما اجر و مزدی برای رسالتم نمی‌طلبم جز مهربانی با خویشانم."

پیر مرد می‌گوید: "آری خوانده‌ام."  امام می‌فرماید: "ماییم آن خویشان پیامبر. این آیه را می‌شناسی: و‌ات ذالقربی حقه؛2 حق نزدیكانت را به ایشان بده." پیرمرد می‌گوید: "آری خوانده ام." امام می‌فرماید: "ماییم آن نزدیكان پیامبر."

 تصویرگری واقعه عاشورا

رنگ پیرمرد آشكارا دگرگون می‌شود و عصا در دستهایش می‌لرزد.

امام می‌فرماید: "این آیه را خوانده ای: واعلموا انما غنمتم من شی فان الله خمسه و للرسول ولذی القربی. 3 و بدانید هر آنچه غنیمت گرفتید خمس آن برای خداست و رسولش و ذی القربی." پیرمرد می‌گوید: "آری خوانده ام."

امام می‌فرماید:"آن ذی القربی ماییم!" پیرمرد وحشتزده می‌پرسد: "شما را به خدا قسم راست می‌گویید؟"

امام می‌فرماید: "قسم به خدا كه راست می‌گوییم. این آیه از قرآن را خوانده‌ای كه: انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا 4 خداوند اراده كرده است كه هر بدی را از شما اهل بیت دور گرداند و پاك و پیراسته‌تان قرار دهد." پیر مرد كه اكنون به پهنای صورتش اشك می‌ریزد، می‌گوید: "آری خوانده ام."

امام می‌فرماید: "ما همان اهل بیتیم كه خداوند، پاك و مطهرمان گردانیده است."

 

پیرمرد، صورت اشكبارش را بر پاهای امام می‌گذارد و می‌پرسد:"آیا راهی برای توبه و بازگشت هست؟" امام می‌فرماید: "آری، خداوند توبه پذیر است."

پیرمرد كه انگار از یك كابوس وحشتناك بیدار شده است و جان و جوانی‌اش را دوباره پیدا كرده، عصایش را به زمین می‌اندازد و همچون جنون زده‌ها می‌دود و فریاد می‌كشد: "مردم! ما فریب خوردیم. اینها دشمنان خدا نیستند. اینها اهل بیت پیامبرند، قاتلین اینها؛ دشمنان خدایند، یزید دشمن خداست. آن پیامبری كه در اذانها شهادت، به رسالتش می‌دهید، پدر اینهاست. توبه كنید! جبران كنید! برگردید!"

مأموری كه از لحظاتی پیش، كمر به قتل پیرمرد بسته و به تعقیب او پرداخته، اكنون به پیرمرد می‌رسد و با ضربه شمشیری میان سر و بدن او فاصله می‌اندازد، آنچنانكه پیرمرد چند گامی را هم بی سر می‌دود و سپس ‍ بر زمین می‌افتد.

مردم، مردمی كه شاهد این صحنه بوده اند، بیش از آنكه هشیار و متنبه شوند، مرعوب و وحشتزده می‌شوند.


1- شورا، بخشی از آیه 23.   ؛   2- اسرا، آیه 26   ؛   3- انفال، آیه 41.   ؛    4- احزاب، آیه 33.

 

تلخیصی از پرتو پانزدهم  آفتاب در حجاب؛ سید مهدی شجاعی

آمار نهضت كربلا

نقش آمار در ارائه سيماى روشن‏تر از هر موضوع و حادثه،غير قابل انكار است.ليكن‏در حادثه كربلا و مسائل قبل و بعد از آن،با توجه به اختلاف نقلها و منابع،نمى‏توان در بسيارى از جهات،آمار دقيق و مورد اتفاق ذكر كرد و آنچه نقل شده،گاهى تفاوتهاى‏بسيارى با هم دارد.در عين حال بعضى از مطالب آمارى،حادثه كربلا را گوياتر مى‏سازد.

به همين دليل به ذكر نمونه‏هايى از ارقام و آمار مى‏پردازيم: (1) مدت قيام امام حسين‏«ع‏»از روز امتناع از بيعت‏با يزيد،تا روز عاشورا 175 روزطول كشيد:12 روز در مدينه،4 ماه و 10 روز در مكه،23 روز بين راه مكه تا كربلا و8 روز در كربلا(2 تا 10 محرم).

منزلهايى كه بين مكه تا كوفه بود و امام حسين آنها را پيمود تا به كربلا رسيد18 منزل بود(معجم البلدان).

فاصله منزلها با هم سه فرسخ و گاهى پنج فرسخ بود.

منزلهاى ميان كوفه تا شام 14 منزل بود كه اهل بيت را در حال اسارت از آنها عبوردادند.

نامه‏هايى كه از كوفه به امام حسين‏«ع‏»در مكه رسيد و او را دعوت به آمدن كرده‏بودند 12000 نامه بود(طبق نقل شيخ مفيد).

بيعت كنندگان با مسلم بن عقيل در كوفه 18000 نفر،يا 25000 نفر و يا 40000 نفرگفته شده است.

شهداى كربلا از اولاد ابى طالب كه نامشان در زيارت ناحيه آمده است 17 نفر.

شهداى كربلا از اولاد ابى طالب كه نامشان در زيارت ناحيه نيامده 13 نفر.سه نفر هم‏كودك از بنى هاشم شهيد شدند، جمعا 33 نفر.اين افراد به اين صورت‏اند:امام حسين‏«ع‏»

1 نفر،اولاد امام حسين 3 نفر،اولاد على‏«ع‏»9 نفر،اولاد امام حسن 4 نفر،اولاد عقيل‏12 نفر،اولاد جعفر 4 نفر.

غير از امام حسين‏«ع‏»و بنى هاشم،شهدايى كه نامشان در زيارت ناحيه مقدسه وبرخى منابع ديگر آمده است 82 نفرند. غير از آنان،نام 29 نفر ديگر در منابع متاخرتر آمده‏است.

جمع شهداى كوفه از ياران امام 138 نفر.تعداد 14 نفر از جمع اين جناح حسينى،غلام بوده‏اند.

شهدايى كه سرهايشان بين قبايل تقسيم شد و از كربلا به كوفه بردند 78 نفر بودند.

تقسيم سرها به اين صورت بود:قيس بن اشعث،رئيس بنى كنده 13 سر،شمر رئيس‏هوازن 12 سر،قبيله بنى تميم 17 سر، قبيله بنى اسد 16 سر،قبيله مذحج 6 سر،افرادمتفرقه از قبايل ديگر 13 سر.

سيد الشهدا هنگام شهادت 57 سال داشت.

پس از شهادت حسين‏«ع‏»33 زخم نيزه و 34 ضربه شمشير،غير از زخمهاى تير بربدن آن حضرت بود.

اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست زخم از ستاره بر تنش افزون،حسين توست (2)

شركت كنندگان در اسب تاختن بر بدن امام حسين 10 نفر بودند.

تعداد سپاه كوفه 33 هزار نفر بودند كه به جنگ امام حسين آمدند.آنچه در نوبت‏اول آمد تعداد 22 هزار بودند به اين صورت:عمر سعد با 6000،سنان با 4000،عروة بن‏قيس با 4000،شمر با 4000،شبث‏بن ربعى با 4000.آنچه بعدا اضافه شدند: يزيد بن‏ركاب كلبى با 2000،حصين بن نمير با 4000،مازنى با 3000،نصر مازنى با 2000 نفر.

سيد الشهداء روز عاشورا براى 10 نفر مرثيه خواند و در شهادتشان سخنانى فرمودو آنان را دعا،يا دشمنان آنان را نفرين كرد.اينان عبارتند از:على اكبر،عباس،قاسم،عبد الله بن حسن،عبد الله طفل شير خوار،مسلم بن عوسجه،حبيب بن مظاهر،حر بن يزيدرياحى،زهير بن قين و جون.و در شهادت دو نفر بر آنان درود و رحمت فرستاد:

مسلم و هانى.

امام حسين‏«ع‏»بر بالين 7 نفر از شهدا پياده رفت:مسلم بن عوسجه،حر،واضح‏رومى،جون،عباس،على اكبر،قاسم.

سر سه شهيد را روز عاشورا به جانب امام حسين‏«ع‏»انداختند:عبد الله بن عميركلبى،عمرو بن جناده،عابس بن ابى شبيب شاكرى.

سه نفر را روز عاشورا قطعه قطعه كردند:على اكبر،عباس،عبد الرحمن بن عمير.

مادر 9 نفر از شهداى كربلا در روز عاشورا حضور داشتند و شاهد شهادت پسربودند:عبد الله بن حسين كه مادرش رباب بود،عون بن عبد الله جعفر،مادرش زينب،قاسم بن حسن مادرش رمله،عبد الله بن حسن مادرش بنت‏شليل جيليه،عبد الله بن مسلم‏مادرش رقيه دختر على‏«ع‏»،محمد بن ابى سعيد بن عقيل،عمرو بن جناده،عبد الله بن وهب‏كلبى مادرش ام وهب،على اكبر(بنا به نقلى مادرش ليلى،كه ثابت نيست).

5 كودك نابالغ در كربلا شهيد شدند:عبد الله رضيع شير خوار امام حسين،عبد الله بن‏حسن،محمد بن ابى سعيد بن عقيل،قاسم بن حسن،عمرو بن جناده انصارى.

5 نفر از شهداى كربلا،از اصحاب رسول خدا بودند:انس بن حرث كاهلى،حبيب بن مظاهر،مسلم بن عوسجه،هانى بن عروه،عبد الله بن بقطر عميرى.

در ركاب سيد الشهداء،تعداد 15 غلام شهيد شدند:نصر و سعد(از غلامان‏على‏«ع‏»)،منحج(غلام امام مجتبى‏«ع‏»)،اسلم و قارب(غلامان امام حسين‏«ع‏»)حرث‏غلام حمزه،جون غلام ابوذر،رافع غلام مسلم ازدى،سعد غلام عمر صيداوى،سالم غلام‏بنى المدينه،سالم غلام عبدى،شوذب غلام شاكر،شيب غلام حرث جابرى،واضح غلام‏حرث سلمانى.اين 14 نفر در كربلا شهيد شدند.سلمان غلام امام حسين‏«ع‏»،كه آن‏حضرت او را به بصره فرستاد و آنجا شهيد شد.

2 نفر از ياران امام حسين‏«ع‏»روز عاشورا اسير و شهيد شدند:سوار بن منعم وموقع بن ثمامه صيداوى.

4 نفر از ياران امام در كربلا پس از شهادت آن حضرت به شهادت رسيدند:سعد بن‏حرث و برادرش ابو الحتوف،سويد بن ابى مطاع(كه مجروح بود و محمد بن ابى سعيد بن‏عقيل.

7 نفر در حضور پدرشان شهيد شدند:على اكبر،عبد الله بن حسين،عمرو بن جناده،عبد الله بن يزيد،عبيد الله بن يزيد، مجمع بن عائذ،عبد الرحمن بن مسعود.

5 نفر از زنان از خيام حسينى به طرف دشمن بيرون آمده و حمله يا اعتراض كردند:

كنيز مسلم بن عوسجه،ام وهب زن عبد الله كلبى،مادر عبد الله كلبى،زينب كبرى،مادرعمرو بن جناده.

زنى كه در كربلا شهيد شد مادر وهب(همسر عبد الله بن عمير كلبى)بود.

زنانى كه در كربلا بودند:زينب،ام كلثوم،فاطمه،صفيه،رقيه،ام هانى(اين 6 نفر ازاولاد امير المؤمنين بودند)فاطمه و سكينه(دختران سيد الشهدا)رباب،عاتكه،مادر محسن بن حسن،دختر مسلم بن عقيل،فضه نوبيه،كنيز خاص حسين، مادر وهب بن عبد الله.

پى‏نوشتها

1-بخش عمده‏اى از اين آمار از كتاب‏«زندگى ابا عبد الله الحسين‏»،عماد زاده،«وسيلة الدارين فى انصار الحسين‏»،سيد ابراهيم موسوى و«ابصار العين‏»،سماوى است.

2-محتشم كاشانى.

حضرت رقیه کیست؟

قدیمى‏ترین منبعى که در این زمینه در دست است، کتاب کامل بهایى اثر شیخ عمادالدین حسن بن على بن محمد بن على طبرى آملى است. او که از معاصران خواجه نصیر طوسى  است،  کتاب را به دستور وزیر بهاءالدّین  محمد ، فرزند وزیر شمس الدین جوینى صاحب دیوان و حاکم اصفهان در دولت هولاکوخان نگاشته است و از این رو، به کامل‏بهایى شهرت یافته است. نام دیگر این کتاب کامل السّقیفه است. این کتاب در دو جلد و در مدت دوازده سال نگارش یافته و تاریخ پایان تألیف کتاب، سال 675 ق است. مؤلّف این کتاب آثار دیگرى چون: مناقب الطّاهرین، معارف الحقائق و اربعین البهائى از خود به یادگار گذاشته است.10 از مجموعه این آثار به خوبى مى‏توان فهمید که وى دانشمند شیعى و تاریخ نگارى متعهّد است

رقیة بنت الحسین‏(س)

قدیمى‏ترین منبعى که در این زمینه در دست است، کتاب کامل بهایى اثر شیخ عمادالدین حسن بن على بن محمد بن على طبرى آملى است. او که از معاصران خواجه نصیر طوسى است، کتاب را به دستور وزیر بهاءالدّین محمد، فرزند وزیر شمس الدین جوینى صاحب دیوان و حاکم اصفهان در دولت هولاکوخان نگاشته است و از این رو، به کامل‏بهایى شهرت یافته است. نام دیگر این کتاب کامل السّقیفه است. این کتاب در دو جلد و در مدت دوازده سال نگارش یافته و تاریخ پایان تألیف کتاب، سال 675 ق است. مؤلّف این کتاب آثار دیگرى چون: مناقب الطّاهرین، معارف الحقائق و اربعین البهائى از خود به یادگار گذاشته است.10 از مجموعه این آثار به خوبى مى‏توان فهمید که وى دانشمند شیعى و تاریخ نگارى متعهّد است.


عماد الدّین طبرى نیز ماجرا را به نقل از کتاب الحاویه نقل مى‏کند که متأسّفانه اثرى از این کتاب در دست نیست.

وی مى‏نویسد: "در حاویه آمد که زنان خاندان نبوّت در حالت اسیرى، حال مردان که در کربلا شهید شده بودند بر پسران و دختران ایشان پوشیده مى‏داشتند و هر کودکى را وعده‏ها مى‏دادند که پدر تو به فلان سفر رفته است، باز مى‏آید؛ تا ایشان را به خانه یزید آوردند؛ دخترکى بود چهار ساله. شبى از خواب بیدار شد و گفت: پدر من حسین کجاست؟ این ساعت او را به خواب دیدم سخت پریشان. زنان و کودکان جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست. یزید خفته بود، از خواب بیدار شد و حال تفحّص کرد. خبر بردند که حال چنین است، آن لعین در حال گفت که بروند و سر پدر او را بیاورند و در کنار او نهند. ملاعین سر بیاورده و در کنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسید: این چیست؟ ملاعین گفت: سر پدر تو است. آن دختر بترسید و فریاد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسلیم کرد".11

از نقل طبرى استفاده می‌شود که امام حسین‏(ع) دخترى چهار ساله داشت که در فراق پدر، در شام پرپر گردید؛ ولى از نام او سخنى به میان نیامده است و تاریخ نگاران پس از او نیز این جریان جانگداز را با اختلافى اندک و برخى اضافات که به زبان حال مى‏نماید، در کتاب‏هاى خود آورده‏اند:

1. ملاحسین کاشفى سبزوارى (م910ق) در کتاب روضة الشهداء12 به نقل از کتاب کنزالغرائب؛

2. شیخ فخرالدّین طریحى نجفى (م1085ق) در کتاب المنتخب؛13

3. سید محمدعلى شاه‏عبدالعظمى (م1334ق.) در کتاب الایقاد؛14

4. شیخ محمد هاشم بن محمد على خراسانى (م1352ق) در کتاب منتخب‏التّواریخ؛15

5. شیخ عباس قمى (م1359ق) در کتاب نفس‏المهموم‏16 و منتهى‏الآمال؛17

6. شیخ محمد مهدى حائرى مازندرانى در کتاب معالى‏السبطین؛18

برخى از ایشان نام "رقیه" را نیز ذکر کرده‌‏اند. شیخ محمد هاشم خراسانى در ضمن شمارش بانوان اسیر مى‏گوید:

"التاسعة: آن دخترى است که در خرابه شام از دنیا رحلت فرموده، و شاید اسم شریفش رقیه بوده و از صبایاى خود حضرت سیدالشّهدا(ع) بوده؛ چون مزارى که در خرابه شام است، منسوب است به این مخدّره، و معروف است به مزار "ست رقیّه".19

سید محمدعلى شاه‏عبدالعظمى در الایقاد آورده است: "امام حسین‏(ع) را دخترى بود کودک که مورد علاقه وى بود و او نیز به پدر عشق مى‏ورزید. گفته شده است که نام وى رقیه و عمر وى سه سال بود. او که با اسیران در شام به سر مى‏برد، در فراق پدر شبانه روز گریه مى‏کرد و به او مى‏گفتند که پدرت در سفر است.20 تا آن‌گاه که شبى او را در خواب دید. وقتى که بیدار شد، به گریه شدیدى افتاد و مى‏گفت: پدرم را و نور چشمانم را بیاورید! اهل‏بیت‏(ع) هرچه کردند که او را آرام کنند، اثرى نبخشید، و بر گریه و زارى او اضافه گردید و در اثر گریه او، غم و اندوه اهل‏بیت شعله‌ور گردید، و آنان نیز به گریه افتادند. بر صورت خود زده و خاک بر سر خود ریخته و موها را پریشان ساختند. صداى ناله و گریه از هر سو برخاست، یزید ناله و گریه ایشان را شنید و گفت: چه خبر شده است؟ به او گفتند که دختر کوچک حسین، پدر را در خواب دیده است، از خواب برخاسته و او را طلب مى‏کند و گریه و فریاد برآورده است. یزید گفت: سر پدر را برایش ببرند و در برابرش قرار دهید تا آرام گیرد! چنان کردند و سر بریده را در حالى که در میان طبقى سر پوشیده نهاده بودند، در برابر وى قرار دادند. او که طبق را دید (فکر کرد برایش غذایى آورده‏اند) گفت: من پدرم را مى‏خواهم، نه غذا! گفتند: پدرت در آنجاست. پارچه را از روى آن برداشت، سرى را دید. گفت: این سر از آنِ کیست؟ گفتند: سر پدر تو است. سر را برداشت و به سینه‏اش چسباند و گفت: پدرم! چه کسى تو را با خون سرت خضاب کرد؟ بابا! چه کسى رگ‏هایت را برید؟ پدرم! چه کسى مرا در کودکى یتیم ساخت؟!... آن‌گاه لب‏ها را بر لب‏هاى پدر نهاد و گریه سر داد، تا از حال رفت. وقتى او را تکان دادند، دیدند که قالب تهى کرده است و جان به جان آفرین تسلیم نموده است. ناله‏هاى اهل‏بیت‏(ع) از هر سو به آسمان برخاست...".21

این جریان به همین شکل بر سر زبان‏هاست. سید شاه‏عبدالعظیمى آن را از کتاب عوالم و همین مضمون را شیخ طریحى و به نقل از او شیخ مهدى مازندرانى آورده است. گرچه چنین مطلبى در عوالم بحرانى یافت نشد، ولى ممکن است مقصود از عوالم کتاب دیگرى باشد. در هر صورت، اینجا چند سؤال مطرح است:

1. امام حسین‏(ع) چند دختر داشت؟

2. آیا امام حسین‏(ع)دخترى به نام "رقیه" داشته است؟

3. آیا امام حسین(ع) نام "رقیه" را بر زبان جارى ساخته است؟

4. چند "رقیه" در کربلا وجود داشته‏اند؟ و احتمالات مسئله کدام است؟

5. آیا به جز نقل و روایت، دلیل دیگری هم برای این ادعا در دست است؟

در ادامة این مقاله، به دو پرسش اول، پاسخ می‌گوییم وبقیه را در جای خود آورده ایم.

1. حضرت امام حسین‏(ع) چند دختر داشت است؟

سه قول در این مسئله وجود دارد:

الف) دو دختر: شیخ مفید براى ایشان تنها دو تن را به عنوان دختران آن حضرت یاد کرده که آن دو نیز "فاطمه" و "سکینه"اند.22 عده‏اى‏23 هم با شیخ مفید موافقت کرده‌‏اند؛ ولى شیوه تاریخ نگارى ایشان بر اهل فن پوشیده نیست.

ب) سه دختر: در برخى از کتاب‏ها سه دختر براى آن حضرت ذکر شده است.

طبرى امامى مى‏نویسد: "و له من البنات زینب، و سکینة و فاطمة24؛ دختران او زینب و سکینه و فاطمه‏اند".

ابن شهرآشوب‏25، خصیبى‏26، ابن خشّاب‏27 و شیخ محمد الصبّان، نیز چون او آورده‏اند.

ج) چهار دختر: شیخ کمال الدین محمد بن طلحه شافعى (م652 ق)28 در کتاب مطالب السّؤول فى مناقب آل‏الرّسول به وجود چهار دختر براى آن حضرت تصریح کرده و حتى بر آن، ادعاى شهرت نیز نموده است و مى‏نویسد: "کان له - أى للحسین‏(ع) - من الاولاد ذکور و اناث عشرة، ستّة ذکور، و أربع اناث، فالذّکور: على‏الاکبر، علىّ الاوسط و هو سیّدالعابدین...، و على‏الاصغر، محمد، عبداللّه و جعفر. فامّا علىّ الاکبر فانّه قاتل بین یدىّ أبیه حتّى قتل شهیداً. و امّا علىّ الاصغر جاءه سهم و هو طفل فقتله... و قیل: انّ عبداللّه ایضاً قتل مع ابیه شهیداً. و امّا البنات: فزینب، سکینة و فاطمة. هذا هوالمشهور، و قیل: بل کان له اربع بنین و بنتان، و الاوّل أشهر29؛ آن حضرت داراى ده فرزند پسر و دختر بود که شش تن ایشان پسر و چهار تن دختر بودند. پسران عبارت‌اند از: على‏اکبر، على اوسط - که همان سیّدالعابدین‏(ع) است - على‏اصغر، محمد، عبداللّه و جعفر. على‏اکبر در برابر چشم پدر به میدان جنگ رفت تا به شهادت رسید. على‏اصغر نیز در حالى که کودکى خردسال بود، تیر به او اصابت کرد و شهید شد... و گفته شده است که عبداللّه نیز با پدرش به شهادت رسید. و اما دختران عبارت‌اند از: زینب، سکنیه و فاطمه. و این قول مشهور است. و گفته شده است که آن حضرت داراى چهار پسر و دو دختر بوده است، ولى قول اوّل مشهورتر است".

ابن صبّاغ مالکى نیز آن را نقل کرده و مى‏نویسد: "قال الشیخ کمال الدین بن طلحة: کان للحسین‏(ع) من الاولاد ذکوراً و اناثاً عشرة، ستّة ذکور و أربع اناث، فالذّکور علىّ الاکبر، علىّ الاوسط و هو زین العابدین، و على‏الاصغر، محمد، عبداللّه و جعفر... و اما البنات فزینب و سکینة و فاطمة، هذا قول مشهور؛30 شیخ کمال الدین بن طلحه مى‏گوید: حضرت حسین‏(ع) داراى ده فرزند پسر و دختر بود که شش تن از ایشان پسر و چهار تن دختر بودند.

پسران عبارت‌اند از: على‏اکبر، على‏اوسط ـ که همان زین‏العابدین‏(ع)است - على اصغر، محمد، عبدالله و جعفر...، و دختران: زینب، سکینه و فاطمه بوده‏اند، و این قول مشهور است. علامه اربلى نیز چون او آورده است".31

طبق این قول که ادعاى شهرت بر آن شده است و عده‏اى از بزرگان تاریخ چون علامه اربلى در کشف الغمّة و ابن صباغ مالکى در الفصول المهمّة نیز آن را نقل کرده و رد نکرده‏اند، آن حضرت داراى چهار دختر بوده است که تنها به نام سه تن از ایشان تصریح شده است و نام چهارمین دختر مجهول مانده است.

2. آیا امام حسین‏(ع) دخترى به نام "رقیه داشته است؟

در پاسخ سؤال اوّل گفتیم وقتى که دختران آن حضرت به دو نفر منحضر نیست و بنا بر قولى که ادعاى شهرت بر آن شده بود، آن حضرت چهار دختر داشتند که به نام‏هاى سه تن از ایشان (زینب، سکینه و فاطمه) تصریح شده است. از این رو، احتمال مى‏رود که چهارمین دختر آن حضرت همین دخترى باشد که در زبان مردم به نام "رقیه" معروف شده است.

بنابراین از نظر تاریخی، انکار آن وجهی ندارد، از این مهمتر وقایع مستمر تاریخی نیز گویای آن است که در این قبر شریف دختری از اهل بیت حسینی مدفون است، وقضیه آب گرفتگی قبر وشکافتن قبر مطهر ویافتن بدن سالم از مشهورات تاریخی شام است که در نزد شیعه وسنی شام معروف است، وحتی شبلنجی نیز آن را در نور الابصار آوئرده است، واز عالمان شیعه فقیهان بزرگی چون ملاهاشم خراسانی در منتخب التواریخ وسید میرزا هادی خراسانی در کتاب کرامات خود آورده اند، شهرت مکان با ملاحظه بر کوشش بی امان دشمن در خاموش ساختن نور حسینی کاشف از صحت مطلب است، امروزه در قلب کشور بنی امیه چراغ رقیه بنت الحسین (ع) روشن است وخبری از ستم پیشگانی چون معاویه ویزید جز لعن ونفرین بر آنها نیست.

استاد بزرگوارمان مرحوم آیت الله العظمی حاج میرزا جواد تبریزی اعلی الله مقامه الشریف دارای دلی سوخته ومملو از عشق به خاندان عصمت وطهارت بود، به هنگام بیماری به زیارت مرقد شریف حضرت رقیه در شام شتافت، وآنجا سخنانی پیرامون آن حضرت به زبان عربی ایراد نمود که ترجمه آن چنین است:

«یادگیری احکام شرعی وفراگیری مسائل فقهی از برترین کارهاست، شما می دانید که در رابطه با ثبوت موضوعات خارجی حدودی وجود دارد، ودر همه ویا بیشتر آنها باید بینه اقامه گردد، ولی در پاره ای از امور مجرد شهرت کافی است، ومجرد شهرت در ثبوت آنها کافی است، ونیازی به اقامه بینه و یاچیزدیگری ندارد، وصرف شهرت کافی است، مثل آنکه کسی زمینی را بخرد، وپس از آن به وی گفته شود که این زمین وقف بوده است، از امام علیه السلام از حکم این مسئله پرسیدند، حضرت فرمود: اگر بین مردم مشهور باشد که این زمین وقف است خرید آن جایز نیست، وآن را پس بده، واز این قبیل است حدود منی ومشعر، (که با شهرت ثابت می شود)، وهمچنین مقابر ، ممکن است کسی دویست سال پیش در جایی دفن شده باشد، والآن کسی نباشد که خود محل دفن وی را در این مکان دیده باشد، ولی بین مردم مشهور باشد که در این مکان دفن شده است، این شهرت کافی است. وازاین روست مقام ومزار حضرت رقیه بنت الحسین (ع)، که از اول مشهور بود، گویا حضرت امام حسین (ع) نشانی را از خود در شام به یادگاری سپرده است تا فردا کسانی پیدا نشوند که به انکار اسارت خاندان طهارت وحوادث آن پردازند، این دختر خردسال گواه بزرگی است بر اینکه در ضمن اسیران حتی دختران خردسال نیز بوده اند، ما ملتزم به این هستیم که بر دفن رقیه بنت الحسین (ع) در این مکان شهرت قائم است ، واینکه در این مکان جان سپرده است. ما به زیارتش شتافتیم، وباید احترام او را پاس داشت، (نگویید خردسال است) علی اصغر که کودک شیرخواری بود دارای آن مقامی است که روبروی حضرت سید الشهداء (ع) در کربلا دفن گردید، گفته اند که دفن وی در این مکان نشان از آن دارد که در روز حشر حضرت این کودک خردسال را به دست خواهد گرفت ونشان خواهد داد. دفن این طفل خردسال در شام گواه بزرگ ونشان قوی از اسارت خاندان طهارت ، وستم رواداشته بر ایشان دارد، آن ستمی که تمام پیامبران از آدم تا خاتم بر آن گریستند، تا آنجا که خدا عزای حسین را بر آدم خواند. از این رو احترام این مکان لازم است، به سخنان فاسد گوش فرا ندهید، وبه سخنان باطلی که میگویند که او طفلی خردسال بیش نبود گوش فرا ندهید، مگر علی اصغر کودک خردسال نیست که درروز قیامت شاهدی خواهد بود، وموجب آمرزش گنهکاران شیعه خواهد شد ان شاء الله. بنابراین بر همه واجب است احترام این مکان را داشته باشند، و به سخنان فاسد وبیهوده ای که از گمراهی شیاطین است گوش فرا ندهند واعتنایی نکنند. ما با زیارت دختر امام حسین به خداوند متعال تقرب می جوییم، آن دختری که خود مظلوم بود، وخاندان وی همه مظلوم بودند».

پی نوشت ها:

11. کامل بهایى، ج 2، ص 179.

12. روضة الشهداء، ص 484.

13. المنتخب للطّریحى، ج1، ص136، مجلس7، باب 2.

14. الایقاد، ص 179.

15. منتخب التواریخ، ص 299.

16. نفس الهموم، ص 416 از کامل بهایى.

17. منتهى‏الآمال، ص 510.

18. معالى‏السبطین، ج 2، ص 170.

19. منتخب‏التّواریخ، ص 299.

20. مقصود سفر آخرت بود.

21. الایقاد، ص 179؛ معالى السبطین، ج2، ص170.

22. الارشاد، ج 2، ص135؛ کشف الغمه، ج2، ص249؛ بحارالانوار، ج 45، ص328؛ عوالم (امام حسین)، ص 637.

23. تاج الموالید (چاپ شده در المجموعة النفیسة)، ص 34؛ حافظ عبدالعزیز بن الاخضر (م 611 ق) بحارالانوار، ج 45، ص 331.

24. دلائل الامامة، ص 181.

25. المناقب آل ابى‏طالب(ع)، ج 4، ص 77.

26. الهدایة الکبرى، ص 202.

27. کشف الغمة، ج 2، ص 39.

28. اسعاف الراغبین (چاپ شده به همراه نورالابصار)،‌ص 195؛ احقاق الحق، ج 11، ص 451.

29. وى از بزرگان فقه، حدیث، تاریخ، ادبیات و سیاست مورد احترام مورخان فریقین است که سخن برخى از ایشان را مى‏آوریم:

ابوشامة (م 665 ق) که از معاصران وى بوده در ذیل الرّوضتین، ص 188 مى‏نویسد: "... و کان فاضلاً عالما".

اربلى (م692 ق) در کشف الغمّه، ج 1، ص 53 مى‏نویسد: "و کان شیخاً مشهوراً و فاضلاً مذکوراً... و حاله فى ترفّعه و زهده و ترکه و زاره الشّام و انقطاعه و رفضه الدّنیا حال معلومة قرب العهد بها، و فى انقطاعه عمل هذا الکتاب - مطالب السّؤول - و کتاب الدّائرة، و کان شافعى المذهب من أعیانهم و رؤساهم".

صفدى در الوافى بالوفیات، ج 3، ص 76، مى‏نگارد: "... و کان صدراً معظّماً محتشماً..."

و در العبر، ج 5، ص213 چنین آمده است: "... و کان رئیساً محتشماً و بارعاً فى‏الفقیه و الخلاف، ولى الوزارة ثمّ زهد و جمع نفسه...".

ابن کثیر در البدایة و النهایة، ج 13، ص186 چنین آورده است: "... کان عالماً فاضلاً".

ابن قاضى شهبة در طبقات الشّافعیة، ج2، ص153 چنین نگاشته است: "تفقّه و شارک فى‏العلوم و کان فقیهاً بارعاً عارفاً بالمذهب و الاصول و الخلاف... سمع الحدیث و حدّث ببلاد کثیرة... قال السّیّد عزّالدین: افنى و صنّف و کان أحد العلماء المشهورین و الرّؤساء المذکورین".

در همان کتاب، ص 503 نیز آمده است: "... کان اماماً بارعاً فى‏الفقه و الخلاف عالماً بالاصلین رئیساً کبیراً معظّماً...".

یافعى در مرآة الجنان در وفیات سال 652 ق، مى‏نویسد: "... المفتى الشّافعى، و کان رئیساً محتشماً بارعاً فى‏الفقه و الخلاف".

ابن الفوطى در تلخیص مجمع الآداب، ج5، ص255 شماره 515 آورده است: "... کان عارفاً بفنون کثیرة من المذهب و الاصول و الفرائض و الخلاف و التفسیر و النّحو و اللّغة و التّرسّل و نظم الشّعر..."

ابن المعاد در شذر الذّهب، ج 5، ص259 مى‏نگارد: "... المفتىّ الرّجال... و أحد الصّدور و الرّؤساء المعظمین... و تفقّه فبرع فى‏الفقه و الاصول و الخلاف..."

30. مناقب السّؤول فى مناقب آل الرّسول، ج 2، ص 69.

31. الفصول المهمّة، ص 199.

منبع: http://www.shia-online.ir/article.asp?id=4401

شعر: أین عمار؟

 

أین عمّار؟
أین عمّار؟ سوره­‌ی کوثر،
أین عمّار؟ روضه­­‌ی کوچه، قصه‌‌ی مرد و دست او بسته

أین عمّار؟ آیه‌ها پرپر
أین عمّار؟ نیزه‌ها بر پاست

می دود چشم درپی عمّار، نکند خوارجِ سالوس؟
گیج و گم به راه، غرق در کابوس

واژه ها دو تادوتادر تب، أین عمّار؟ کسی خبر دارد؟
لحظه ها روان، یکی یکی، پی هم، ناگهان دلم تلاطم کرد،
می دوم سوی خیمه­ی مولا، گرد او چرا چنین بلواست؟
شاهدان غدیر در خوابند،
دست‌هایی که بیعتش کردند در دوراهی چرا به گل ماندند؟

أین عمّار؟ مرتضی تنهاست،
بغض های او ترک برداشت،
ایها الناس لااقل چاهی،
از مدینه غصه ها باقی

...

چشم مرتضی کنون ده قرن، جستجو گرش حیران
صد هزار قاصد و پیغام در پی اش روان وسرگردان

...

أین عمار؟ شیعه ده قرن است، آیه های بغض را هر شب تا سحر به اشک می‌خواند
"آین عّمار" می‌شود تکرار
پس کجا مانده‌­ای تو ای سردار؟

به مناسبت شهادت امام سجاد (ع)

حضرت على بن الحسين ، ملقّب به سجّاد و زين العابدين، روز پنجم شعبان سال 38 هجرى يا 15 جمادى الاولى همان سال، در مدينه ديده به جهان گشود و در روز 12 و يا 25 محرّم سال 95 هجرى، درمدينه، به دسيسه هشام بن عبدالملك، مسموم گرديد و در 56 سالگى به شهادت رسيد.
مزار شريف آن حضرت در مدينه در قبرستان بقيع مىباشد.
مادر مكرّمه آن حضرت بنا بر منابع تاريخ اسلامى، غزاله از مردم سند يا سجستان كه به سلافه يا سلامه نيز مشهور است، مىباشد.
ولى بعضى از منابع ديگر نام او را شهربانويه، شاه زنان ، شهرناز، جهان بانويه و خوله، ياد كردهاند.
امام سجّاد(عليه السلام) در بدترين زمان از زمان هايى كه بر دوران رهبرى اهل بيت گذشت مىزيست، چه، او با آغاز اوج انحرافى، معاصر بود كه پس از وفات رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روى داد.
امام(عليه السلام) با همه محنتها و بلاها كه در روزگار جدّ بزرگوارش اميرالمؤمنين(عليه السلام) آغاز گرديده بود همزمان بود.
او سه سال پيش از شهادت امام على(عليه السلام)متولّد گرديد، وقتى ديده به جهان گشود، جدّش اميرمؤمنان(عليه السلام)در خطِّ جهادِ جنگِ جمل، غرق گرفتارى بود و از آن پس با پدرش امام حسين(عليه السلام) در محنت و گرفتاريهاى فراوان او شريك بود.
او همه اين رنج ها را طى كرد و خود به طور مستقل روياروى گرفتاريها قرار گرفت.
محنت و رنج او وقتى بالا گرفت كه لشكريان يزيد در مدينه وارد مسجد رسول اللّه شدند و اسب هاى خويش را در مسجد بستند، يعنى همان جايى كه انتظار آن مىرفت مكتب رسالت و افكار مكتبى در آنجا انتشار يابد، امّا برعكس، آن مكان مقدّس در عهد آن امام تقوا و فضيلت، به دست سپاه منحرف بنىاميّه افتاد و آنان ضمن تجاوز به نواميس مردم مدينه و كشتار فراوان، بىپروايى را از حدّ گذراندند و حرمت مدفن مقدّس رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)و مسجدش را هتك نمودند.
امام سجّاد(عليه السلام) براى پيش راندن مسلمانان به سوى نفرت از بنىاميّه و افزودن مبارزه جويى با آنان، تلاش هاى مؤثّرى نمود.
و هر گاه فرصتى به دست مىآمد، مردم را بر ضدّ امويان تحريك مىكرد.
و با احتياط، برنامه حاكمان منحرف را تحت نظر قرار مىداد.
امام(عليه السلام) براى آگاهى مردم، اسلوب دعا را به كار برد، به طورى كه دعاهاىآن حضرت، رويدادهاى عصر او را تفسير مىكند.
صحيفه سجّاديّه كه به زبور آل محمّد مشهور است، اثر بىنظيرى است كه در جهان اسلام، جز قرآن كريم و نهج البلاغه، كتابى به اين عظمت و ارزش، پديد نيامده كه پيوسته مورد توجه بزرگان و علما و مصنّفان باشد.
از ديگر آثار ارزنده به جا مانده از امام سجّاد(عليه السلام)، مجموعه اى تربيتى و اخلاقى است به نام رساله حقوق كه امام(عليه السلام) در آن وظايف گوناگون انسان را در برابر خدا و خود و ديگران، با بيانى شيوا و گويا بيان كرده است.
مجموعه حقوقى كه در اين رساله ذكر شده جمعاً 51 حقّ مىباشد.

امام و حكومت

امام سجّاد(عليه السلام) به اين امر آگاه بود كه تا وقتى از طرف پايگاه هاى مردمىپشتيبانى نشود، تنها در دست گرفتن قدرت براى تحقّق بخشيدن به عمل دگرگون سازى اجتماع اسلامى كافى نيست.
پايگاههاى مردمى نيز بايد به هدف هاى اين قدرت آگاه باشند و به نظريّه هاى او در حكومت ايمان داشته باشند و در راه حمايت از آن حركت كنند و مواضع آن را براىتوده مردم تفسير نمايند و در برابر تندبادها با استوارى و قدرت بايستند.
امام سجّاد(عليه السلام) اين امكانات را نداشت و به علّت آگاهى نداشتن مردم چنين شكايت مىفرمود: «پروردگارا! در پيشامدهاى ناگوار روزگار به ناتوانى خويش نگريستم و درماندگى خود را از جهت يارى طلبيدن از مردم در برابر كسانى كه قصد جنگ با من داشتند ديدم و به تنهايى خود در برابر بسيارىِ كسانى كه با من دشمنى داشتند، نظر كردم.»امام(عليه السلام)، از جنبه انقلابى، به صورتى كه مستقيماً عهده دار آن گردد، كناره جويى فرمود و به اين بسنده كرد كه كار قيام را به كسانى واگذارد كه در اين مورد برپاى مىخيزند.
به طور كلى وضع اجتماعى كه هر امام در آن زيست مىكرد، شكل كار سياسى او را محدود و مشخّص مىساخت.
پيشوايان معصوم با وجود توطئه هايى كه دشمنان، عليه آنها مىنمودند تا آنان را از زمينه حكومت دور سازند، پيوسته مسئوليت خود را در نگاه دارى مكتب و تجربه اسلامى و مصون نگاه داشتن آن از فرو افتادن در ورطه انحراف و جدا شدن از مبادى و معيارها و ارزش هاى آن به گونه اى كامل ايفا مىكردند و هر وقت انحراف شدّت مىيافت و از خطر فروافتادن در ورطه نابودى بيم مىداد، پيشوايان(عليهم السلام) بر ضدّ آن حوادث تدبيرهاى لازم مىانديشيدند، و هر گاه تجربه اسلامى و عقيدتى در تنگناى مشكلى گرفتار مىآمد و رهبرى هاى منحرف به حكم بىكفايتى از درمان آن ناتوان مىشد، امامان به نشان دادن راه حلّ و حفظ امّت از خطرهايى كه مردم را تهديد مىكرد مبادرت مىفرمودند.

دستگيرى از درماندگان

يكى از خدمات ارزشمند امام سجّاد(عليه السلام)، رسيدگى به درماندگان، يتيمان، تهيدستان و بردگان بودهاست.
روايت شده است كه آن حضرت، هزينه زندگى صد خانواده تهيدست را عهده دار بود.
گروهى از اهل مدينه، از غذايى كه شبانه به دستشان مىرسيد، گذران معيشت مىكردند، امّا آورنده غذا را نمىشناختند.
پس از در گذشت على بن الحسين (عليه السلام)متوجّه شدند كه آن شخص، امام زين العابدين (عليه السلام) بوده است.
او شبانه به صورت ناشناس، انبان نان و مواد غذايى را خود به دوش مىكشيد و به در خانه فقيران و بينوايان مىبرد و مىفرمود: صدقه پنهانى آتش خشم خدا را خاموش مىسازد.
اهل مدينه مىگفتند: ما صدقه پنهانى را هنگامى از دست داديم كه على بن الحسين در گذشت.
او در طول سالها به قدرى انبان حاوى آرد و ديگر مواد غذايى را به دوش كشيده و به در خانه فقيران برده بود كه شانه اش پينه بسته بود، به طورى كه پس از شهادت او، هنگام غسل دادن جنازه اش ، جلب توجّه مىكرد.
علىبن طاووس در كتاب اقبال الاعمال، ضمن بيان اعمال ماه رمضان مىنويسد: علىبن الحسين (عليه السلام) شب آخر ماه رمضان، بيست نفر برده را آزاد مىكرد و مىفرمود: «دوست دارم خداوند ببيند كه من در دنيا بردگان خود را آزاد مىكنم، بلكه مرا در روز رستاخيز از آتش دوزخ آزاد سازد.»او هيچ خدمتكارى را بيش از يك سال نگه نمىداشت، وقتى كه برده اى را در اوّل يا وسط سال به خانه مىآورد، شب عيد فطر او را آزاد مىساخت.
بردگان سياه پوست را مىخريد و آنان را در مراسم حجّ، به عرفات مىآورد و آن گاه به سوى مشعر كوچ مىكرد، آنان را آزاد مىكرد و جوايز مالى به آنان مىداد.
تا آنجا كه در شهر مدينه گروه عظيمى از بندگان و كييزان، آزاد شده آن حضرت بودند و آنان هم بعد از آزادى، پيوند معنوى خود را با امام(عليه السلام)قطع نمىكردند.
اينك توجّه خوانندگان عزيز اين كتاب را به مطالعه چهل حديث از سخنان دلپذير آن حضرت جلب مىكنم.
* * *

چهل حديث

قالَ الاِْمامُ السَّجّادُ(عليه السلام) :

1- مقام رضا
«الرِّضا بِمَكْرُوهِ الْقَضاءِ أَرْفَعُ دَرَجاتِ الْيَقينِ.»:
خشنودى از پيشامدهاى ناخوشايند، بلندترين درجه يقين است.
2- كرامت نفس
«مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ هانَتْ عَلَيْهِ الدُّنْيا.»:
هر كه كرامت و بزرگوارى نفس داشته باشد، دنيا را پَست انگارد.
3- دنيا مايه ارزش نيست
«أَعْظَمُ النّاسِ خَطَرًا مَنْ لَمْ يَرَ الدُّنْيا خَطَرًا لِنَفْسِهِ.»:
پرارزش ترين مردم كسى است كه دنيا را مايه ارزش خود نداند.
4- پرهيز از دروغ
«إِتَّقُوا الْكِذْبَ الصَّغيرَ مِنْهُ وَ الْكَبيرَ فى كُلِّ جِدٍّ وَ هَزْل فَإِنَّ الرَّجُلَ إِذا كَذَبَ فى الصَّغيرِ إِجْتَرَءَ عَلَى الْكَبيرِ.»:
از دروغ كوچك و بزرگ در هر جدّى و شوخيى بپرهيزيد، زيرا چون كسى دروغ كوچك گفت بر دروغ بزرگ نيز جرأت پيدا مىكند.
5- خود نگهدارى
«أَلْخَيْرُ كُلُّهُ صِيانَةُ الاِْنْسانِ نَفْسَهُ.»:
تمام خير آن است كه انسان خود را نگهدارد.
6- همنشينان ناشايسته
«إِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْكَذّابِ، فَإِنَّهُ بِمَنْزِلَةِ السَّرابِ يُقَرِّبُ لَكَ البَعيدَ وَ يُبَعِّدُ لَكَ الْقَريبَ. وَ إِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْفاسِقِ فَإِنَّهُ بايَعَكَ بِأُكْلَة أَوْ أَقَلَّ مِنْ ذلِكَ. وَ إِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْبَخيلِ فَإِنَّهُ يَخْذُلُكَ فى مالِهِ أَحْوَجَ ما تَكُونُ إِلَيْهِ. وَ إِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الاَْحْمَقِ، فَإِنَّهُ يُريدُ أَنْ يَنْفَعَكَ فَيَضُرُّكَ. وَ إِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْقاطِعِ لِرَحِمِهِ، فَإِنّى وَجَدْتُهُ مَلْعُونًا فى كِتابِاللّهِ.»:
1ـ مبادا با دروغگو همنشين شوى كه او چون سراب است، دور را به تو نزديك كند و نزديك را به تو دور نمايد.
2ـ مبادا با فاسق و بدكار همنشين شوى كه تو را به يك لقمه و يا كمتر بفروشد.
3ـ مبادا همنشين بخيل شوى كه او در نهايتِ نيازت بدو، تو را واگذارد.
4ـ مبادا با احمق رفيق شوى كه چون خواهد سودت رساند، زيانت مىزند.
5 ـ مبادا با آن كه از خويشان خود مىبرد، مصاحبت كنى كه من او را در قرآن ملعون يافتم.
7- ترك سخن بى فايده و دورى از جدل
«إِنَّ الْمَعْرِفَةَ وَ كَمالَ دينِ الْمُسْلِمِ تَرْكُهُ الْكَلامَ فيما لا يَعْنيهِ وَ قِلَّةُ مِرائِهِ وَ حِلْمُهُ وَ صَبْرُهُ وَ حُسْنُ خُلْقِهِ.»:
معرفت و كمال ديانت مسلمان، تركِ كلام بىفايده و كم جدل كردن، و حلم و صبر و خوشخويى اوست.
8- محاسبه نفس و توجّه به معاد
«إِبْنَ آدَمَ! إِنّكَ لا تَزالُ بِخَيْر ما كانَ لَكَ واعِظٌ مِنْ نَفْسِكَ، وَ ما كانَتِ الُْمحاسَبَةُ مِنْ هَمِّكَ، وَ ما كانَ الْخَوْفُ لَكَ شِعارًا وَ الْحَذَرُ لَكَ دِثارًا.
إِبْنَ آدَمَ! إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ مَبْعُوثُ وَ مَوْقُوفٌ بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ جَلَّ وَ عَزَّ، فَأَعِدَّ لَهُ جَوابًا.»:
اى فرزند آدم! به راستى كه تو پيوسته رو به خيرى، تا خودت را پند دهى و حساب خودت را برسى و ترس از خدا را روپوش و پرهيز را زيرپوش خود سازى.
اى فرزند آدم! تو خواهى مرد و برانگيخته خواهى شد و در حضور خداوند عزّ و جَلّ قرار خواهى گرفت، پس براى او جوابى را آماده كن.
9- نتايج دعا
«أَلْمُؤْمِنُ مِنْ دُعائِهِ عَلى ثَلاث: إِمّا أَنْ يُدَّخَرَ لَهُ وَ إِمّا أَنْ يُعَجَّلَ لَهُ وَ إِمّا أَنْ يُدْفِعَ عَنْهُ بَلاءً يُريدُ أَنْ يُصيبَهُ.»:
مؤمن از دعايش سه نتيجه مىگيرد:1ـ يا برايش ذخيره گردد،2ـ يا در دنيا برآورده شود،3ـ يا بلايى را كه خواست به او برسد، از او بگرداند.
10- مبغوضيت گداى بخيل
«إِنَّ اللّهَ لَيُبْغِضُ الْبَخيلَ السّائِلَ الُْمحْلِفَ.»:
به راستى كه خداوند، گداى بخيلى را كه سوگند مىخورد دشمن دارد.
11- اسباب نجات
«ثَلاثٌ مُنْجِياتٌ لِلْمُؤْمِنِ: كَفُّ لِسانِهِ عَنِ النّاسِ وَ اغْتِيابِهِمْ. وَ اشْتِغالُهُ نَفْسَهُ بِما يَنْفَعُهُ لاِخِرَتِهِ وَ دُنْياهُ وَ طُولُ الْبُكاءِ عَلى خَطيئَتِهِ.»:
سه چيز سبب نجات مؤمن است:1ـ بازداشتن زبان از غيبت مردم،2ـ مشغول كردن خودش به آنچه كه براى آخرت و دنيايش سود دهد،3ـ و گريستن طولانى بر گناهش.
12- به سوى بهشت
«مَنِ اشْتاقَ إِلى الْجَنَّةِ سارَعَ إِلَى الْخَيْراتِ وَ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النّارِ بادَرَ بِالتَّوْبَةِ إِلَى اللّهِ مِنْ ذُنُوبِهِ وَ راجَعَ عَنِ الَْمحارِمِ.»
هر كه مشتاق بهشت است به حسنات شتابد و از شهوات دورى گزيند، هر كه از دوزخ ترسد براى توبه از گناهانش به درگاه خدا پيشى گيرد و از حرامها برگردد.
13- ثواب نگاه
«نَظَرُ المُؤْمِنِ فى وَجْهِ أَخيهِ المُؤْمِنِ لِلْمَوَدَّةِ وَ الَْمحَبَّةِ لَهُ عِبادَةٌ.»:
نگاه مهرآميز مؤمن به چهره برادر مؤمنش و محبّت به او عبادت است.
14- پارسايى و دعا
«ما مِنْ شَىْء أَحَبُّ إِلَى اللّهِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ مِنْ عِفَّةِ بَطْن وَ فَرْج وَ ما مِنْ شَىْء أَحَبُّ إِلَى اللّهِ مِنْ أَنْ يُسْأَلَ.»:
چيزى نزد خدا، پس از معرفت او، محبوبتر از پارسايى شكم و شهوت نيست، و چيزى نزد خدا محبوبتر از درخواست كردن از او نيست.
15- پذيرش عذر ديگران
«إِنْ شَتَمَكَ رَجُلٌ عَنْ يَمينِكَ ثُمَّ تَحَوَّلَ إِلى يَسارِكَ وَ اعْتَذَرَ إِلَيْكَ فَاقْبَلْ عُذْرَهُ.»
اگر مردى از طرف راستت به تو دشنام داد و سپس به سوى چپت گرديد و از تو عذرخواهى نمود، عذرش را بپذير.
16- حقّ خدا بر بنده
«فَأَمّا حَقُّ اللّهِ الاَْكْبَرِ فَإِنَّكَ تَعْبُدُهُ لا يُشْرِكُ بِهِ شَيْئًا فَإِذا فَعَلْتَ ذلِكَ بِإِخْلاص جَعَلَ لَكَ عَلى نَفْسِهِ أَنْ يَكْفِيَكَ أَمْرَ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ يَحْفَظَ لَكَ ما تُحِبُّ مِنْها.»
حقّ خداوند بزرگ اين است كه او را بپرستى و چيزى را شريكش ندانى و چون از روى اخلاص اين كار را كردى، خدا بر عهده گرفته كه كار دنيا و آخرت تو را كفايت كند و آنچه از او بخواهى برايت نگهدارد.
17- حقّ پدر بر فرزند
«وَ أَمّا حَقُّ أَبيكَ فَتَعْلَمَ أَنَّهُ أَصْلُكَ وَ أَنَّكَ فَرْعُهُ وَ أَنَّكَ لَوْلاهُ لَمْ تَكُنْ، فَمَهْما رَأَيْتَ فى نَفْسِكَ مِمّا تُعْجِبُكَ فَاعْلَمْ أَنَّ أَباكَ أَصْلُ النِّعْمَةِ عَلَيْكَ فيهِ وَ احْمَدِ اللّهَ وَ اشْكُرْهُ عَلى قَدْرِ ذلِكَ.»:
و امّا حقّ پدرت را بايد بدانى كه او اصل و ريشه توست و تو شاخه او هستى، و بدانى كه اگر او نبود تو نبودى، پس هر زمانى در خود چيزى ديدى كه خوشت آمد بدان كه [از پدرت دارى] زيرا اساس نعمت و خوشى تو، پدرت مىباشد، و خدا را سپاس بگزار و به همان اندازه شكر كن.
18- تقدّم طاعت خدا بر هر چيز
«قَدِّمُوا أَمْرَ اللّهِ وَ طاعَتَهُ وَ طاعَةَ مَنْ أَوْجَبَ اللّهُ طاعَتَهُ بَيْنَ يَدَىِ الاُْمُورِ كُلِّها.»
طاعت خدا و طاعت هر كه را خدا واجب كرده بر همه چيز مقدّم بداريد.
19- حقّ مادر بر فرزند
«فَحَقُّ أُمِّكَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّها حَمَلَتْكَ حَيْثُ لايَحْمِلُ أَحَدٌ وَ أَطْعَمَتْكَ مِنْ ثَمَرَةِ قَلْبِها ما لا يُطْعِمُ أَحَدٌ أَحَدًا. وَ أَنَّها وَقَتْكَ بِسَمْعِها وَ بَصَرِها وَ يَدِها وَ رِجْلِها وَ شَعْرِها وَ بَشَرِها وَ جَميعِ جَوارِحِها مُسْتَبْشِرَةً بِذلِكَ، فَرِحَةً، مُوبِلَةً مُحْتَمِلَةً لِما فيهِ مَكْرُوهُها وَ أَلَمُها وَ ثِقْلُها وَ غَمُّها حَتّى دَفَعَتْها عَنْكَ يَدُالْقُدْرَةِ وَ أَخْرَجَتْكَ إِلَى الاَْرْضِ فَرَضِيَتْ أنْ تَشْبَعَ وَ تَجُوعَ هِىَ وَ تَكْسُوَكَ وَ تَعْرى وَ تَرْوِيَكَ وَ تَظْمَأَ وَ تُظِلَّكَ وَ تَضْحى وَ تُنَعِّمَكَ بِبُؤْسِها وَ تُلَذِّذَكَ بِالنَّوْمِ بِأَرَقِها وَ كانَ بَطْنُها لَكَ وِعاءً وَ حِجْرُها لَكَ حِواءً وَ ثَدْيُها لَكَ سِقاءً، وَ نَفْسُها لَكَ وِقاءً، تُباشِرُ حَرَّ الدُّنْيا وَ بَرْدَها لَكَ وَ دُونَكَ، فَتَشْكُرْها عَلى قَدْرِ ذلِكَ وَ لا تَقْدِرُ عَلَيْهِ إِلاّ بِعَوْنِ اللّهِ وَ تَوْفيقِهِ.»:
و امّا حقّ مادرت اين است كه بدانى او تو را در شكم خود حمل كرده كه احدى كسى را آن گونه حمل نكند، و از ميوه دلش به تو خورانيده كه كسى از آن به ديگرى نخوراند، و اوست كه تو را با گوش و چشم و دست و پا ومو و همه اعضايش نگهدارى كرده و بدين فداكارى شاداب و شادمان و مواظب بوده و هر ناگوارى و درد و سنگينى و غمى را تحمّل كرده تا [توانسته] دست قدرت [مكروهات] را از تو دفع نموده و تو را از آنها رهانده و به روى زمين كشانده و باز هم خوش بوده كه تو سير باشى و او گرسنه، و تو جامه پوشى و او برهنه باشد، تو را سيراب كند و خود تشنه بماند، تو را در سايه بدارد و خود زير آفتاب باشد و با سختى كشيدن تو را به نعمت رساند، و با بيخوابى خود، تو را به خواب كند، شكمش ظرف وجود تو بوده و دامنش آسايشگاه تو و پستانش مشك آب تو و جانش فداى تو و به خاطر تو، و به حساب تو، گرم و سرد روزگار را چشيده است.
به اين اندازه قدرش را بدانى و اين را نتوانى مگر به يارى و توفيق خدا.
20- ترغيب به علم
«لَوْ يَعْلَمُ النّاسُ ما فى طَلَبِ الْعِلْمِ لَطَلَبُوهُ وَ لَوْ بِسَفْكِ الْمُهَجِ وَ خَوْضِ اللُّجَجِ.»:
اگر مردم بدانند كه در طلب علم چه فايده اى است، آن را مىطلبند اگر چه با ريختن خون دل و فرو رفتن در گرداب ها باشد.
21- ارزش مجالس صالحان
«مَجالِسُ الصّالِحينَ داعِيَةٌ إِلَى الصَّلاحِ وَ آدابُ الْعُلَماءِ زِيادَةٌ فِى الْعَقلِ.»:
مجلس هاى شايستگان، دعوت كننده به سوى شايستگى است و آداب دانشمندان، فزونى در خرد است.
22- گناهانى كه مانع اجابت دعايند
«أَلذُّنُوبُ الَّتى تَرُدُّ الدُّعاءَ: سُوءُ النِّيَّةِ، وَ خُبْثُ السَّريرَةِ، وَ النِّفاقُ مَعَ الإِخْوانِ، وَ تَرْكُ التَّصْديقِ بِالاِْجابَةِ، وَ تَأخيرُ الصَّلَواتِ المَفْرُوضَةِ حَتّى تَذْهَبَ أَوْقاتُها، وَ تَرْكُ التَّقَرُّبِ إِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ بِالْبِّرِ وَ الصَّدَقَةِ، وَ اسْتِعْمالُ الْبَذاءِ وَ الْفُحْشِ فِى الْقَوْلِ.»:
گناهانى كه دعا را ردّ مىكنند، عبارتند از:1ـ نيّت بد،2ـ ناپاكى باطن،3ـ نفاق با برادران،4ـ عدم اعتقاد به اجابت دعا،5ـ تأخير نمازهاى واجب از وقت خودش،6ـ ترك تقرّب به خداوند عزّوجلّ به وسيله ترك احسان و صدقه، 7ـ ناسزاگويى و بدزبانى.
23- تاركان جاودانگى
«عَجَبًا كُلَّ الْعَحَبِ لِمَنْ عَمِلَ لِدارِ الْفَناءِ وَ تَرَكَ دارَ الْبَقاءِ.»:
شگفتا! از كسى كه كار مىكند براى دنياى فانى و ترك مىكند سراى جاودانى را!
24- نتيجه اتّهام
«مَنْ رَمَى النّاسَ بِما فيهِمْ رَمَوْهُ بِما لَيْسَ فيهِ.»:
هر كه مردم را به چيزى كه در آنهاست متّهم كند، او را به آنچه كه در او نيست متَّهم كنند.
25- دنيا وسيله است، نه هدف
«ما تَعِبَ أَوْلِياءُ اللّهِ فِى الدُّنْيا لِلدُّنْيا، بَلْ تَعِبُوا فِى الدُّنْيا لِلاْخِرَةِ.»:
اولياى خدا در دنيا براى دنيا رنج نمىكشند، بلكه در دنيا براى آخرت رنج مىكشند.
26- به خدا پناه مىبرم!
«أَلّلهُمَّ إِنّى أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَيَجانِ الْحِرْصِ وَ سَوْرَةِ الْغَضَبِ وَ غَلَبَةِ الْحَسَدِ... وَ سُوءِ الْوِلايَةِ لِمَنْ تَحْتَ أَيْدينا.»:
خدايا! به تو پناه مىبرم از طغيان حرص و تندى خشم و غلبه حسد... و سرپرستى بد براى زير دستانمان.
27- پرهيز از گناهكاران، ظالمان و فاسقان
إِيّاكُمْ وَ صُحْبَةَ الْعاصينَ، وَ مَعُونَةَ الظّالِمينَ وَ مُجاوَرَةَ الْفاسِقينَ، إِحْذَرُوا فِتْنَتَهُمْ، وَ تَباعَدُوا مِنْ ساحَتِهِمْ.
از همنشينى با گنهكاران و يارى ستمگران و نزديكى با فاسقان بپرهيزيد.
از فتنه هايشان برحذر باشيد و از درگاهشان دورى گزينيد.
28- نتيجه مخالفت با اولياء الله
«وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ خالَفَ أَوْلِياءَ اللّهِ وَ دانَ بِغَيْرِ دينِ اللّهِ، وَ اسْتَبَدَّ بِأَمْرِهِ دُونَ أَمْرِ وَلِىِّ اللّهِ، فى نار تَلْتَهِبُ.»:
بدانيد هر كه با اولياى خدا مخالفت كند، و به غير از دين خدا، دين ديگرى را پيروى نمايد و به رأى خويش استبداد ورزد، نه به فرمان ولِىّ خدا، در آتشى فروزان درافتد.
29- توجّه به قدرت و قرب خدا
«خَفِ اللّهَ تَعالى لِقُدْرَتِهِ عَلَيْكَ وَ اسْتَحْىِ مِنْهُ لِقُرْبِهِ مِنْكَ.»:
از خداى متعال به خاطر قدرتش بر تو بترس، و به خاطر نزديكىاش به تو، از او شرم و حيا داشته باش.
30- پرهيز از دشمنى و توجّه به دوستى
«لا تُعادِيَنَّ أَحَدًا وَ إِنْ ظَنَنْتَ أَنَّهُ لا يَضُرُّكَ، وَ لا تَزْهَدَنَّ فى صِداقَةِ أَحَد وَ إِنْ ظَنَنْتَ أَنَّهُ لا يَنْفَعُكَ... .»:
حتماً با هيچ كس دشمنى نكن، هر چند گمان كنى كه او به تو زيان نرساند، و حتماً دوستى هيچ كس را ترك نكن هر چند گمان كنى كه او سودى به تو نرساند... .
31- بهترين ميوه شنوايى
«لِكُلِّ شَىْء فاكِهَةٌ وَ فاكِهَةُ السَّمْعِ الْكَلامُ الْحَسَنُ.»:
براى هر چيزى ميوه اى است و ميوه شنوايى، كلام نيكوست.
32- فايده سكوت
«كَفُّ الاَْذى رَفْضُ الْبَذاءِ، وَ اسْتَعِنْ عَلَى الْكَلامِ بِالسُّكُوتِ، فَإِنَّ لِلْقَوْلِ حالاتٌ تَضُرُّ، فَاْحذَرِ الاَْحمَقَ.»:
جلوگيرى از آزار، ترك كلام قبيح است، و در سخن گفتن از سكوت كمك بخواه، زيرا براى سخن، حالاتى است كه زيان مىزند، بنابراين از سخن احمق برحذر باش.
33- راستگويى و وفا
«خَيْرُ مَفاتيحِ الاُْمُورِ الصِّدْقُ، وَ خَيْرُ خَواتيمِها الْوَفاءُ.»:
بهترين كليد گشايش كارها، راستگويى، و بهترين مُهرِ پايانى آن وفادارى است.
34- غيبت
«إِيّاكَ وَ الْغيبَةَ فَإِنَّها إِدامُ كِلابِ النّارِ.»:
از غيبت كردن بپرهيز، زيرا كه خورش سگهاى جهنّم است.
35- كريم و لئيم
«ألْكَريمُ يَبْتَهِجُ بِفَضْلِهِ، وَ اللَّئيمُ يَفْتَخِرُ بِمِلْكِهِ.»:
كريم و بخشنده به بخشش خويش خوشحال است و لئيم و پست به دارايىاش مفتخر است.
36- پاداش احسان
«مَنْ كَسا مُؤْمِنًا كَساهُ اللّهُ مِنَ الثِّيابِ الْخُضْرِ.»:
هر كه مؤمنى را بپوشاند، خداوند به او از جامه هاى سبز بهشتى بپوشاند.
37- اخلاق مؤمن
«مِنْ أَخلاقِ الْمُؤْمِنِ أَلاِْنْفاقُ عَلى قَدْرِ الاِْقْتارِ، وَ التَّوَسُّعُ عَلَى قَدْرِ التَّوَسُّعِ، وَ إِنْصافُ النّاسِ، وَ إِبْتِداؤُهُ إِيّاهُمْ بِالسَّلامِ عَلَيْهِمْ.»:
از اخلاق مؤمن، انفاق به قدر تنگدستى، و توسعه در بخشش به قدر توسعه،و انصاف دادن به مردم، و پيشى گرفتن سلام بر مردم است.
38- درباره عافيت
«إِنّى لاََكْرَهُ لِلرَّجُلِ أَنْ يُعافى فِى الدُّنْيا فَلا يُصيبُهُ شَىءٌ مِنَ الْمَصائِبِ.»:
من براى كسى نمىپسندم كه در دنيا عافيت داشته باشد و هيچ مصيبتى به او نرسد.
39- ثواب و عقاب زودرس
«إنَّ أَسْرَعَ الْخَيْرِ ثَوابًا الْبِرُّ، وَ أَسْرَعُ الشَّرِّ عُقُوبَةً الْبَغْىُ.»:
به راستى كه ثواب نيكوكارى، زودتر از هر كار خيرى خواهد رسيد، و عقوبت ستمگرى، زودتر از هر بدى دامنگير آدمى شود.
40- دعا، سپر بلا
«إِنَّ الدُّعاءَ لَيَرُدُّ الْبَلاءَ وَ قَدْ أُبْرِمَ إِبْرامًا. أَلدُّعاءُ يَدْفَعُ الْبَلاءَ النّازِلَ وَ ما لَمْ يَنْزِلْ.»
به راستى كه دعا، بلا را برگرداند، آن هم بلاى حتمى را. دعا بلايى را كه نازل شده و آنچه را نازل نشده دفع كند.

بعد از شهادت امام حسين (ع)در روز عاشورا ، چه اتفاقاتي در عالم رخ داد؟  

شيعيان ، اعتقاد دارند که نصب امام و جانشين پيامبر به دست خداوند است و مردم اجازه دخالت در انتخاب امام ندارند ؛ همان طوري كه انتخاب پيامبر به دست خداوند است و مردم حق انتخاب نبي را ندارند . در قرآن كريم آيات بسياري وجود دارد كه اين مطلب را ثابت مي‌كند . خداوند كريم در باره امامت حضرت ابراهيم عليه السلام مي‌فرمايد :

إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماما . البقره / 124 .

من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم‏ !

و نيز مي‌فرمايد :

وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ  وَ كلاًُّ جَعَلْنَا نَبِيًّا . مريم / 49 .

ما اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و هر يك را پيامبرى (بزرگ) قرار داديم !

طبق اين آيه ، جعل امامت حضرت ابراهيم به دست خدا بوده است ؛ همان طوري كه جعل نبوت او به دست خدا بود ؛ اما هيچ آيه در قرآن وجود ندارد كه انتخاب نبي و امام را به دست مردم سپرده باشد .

و نيز شيعيان اعتقاد دارند همان طوري که پيامبران الهي براي اثبات نبوت و رسالت  نياز به  ارائه معجزه و کرامات خارق العاده داشتند ، اوصياء و جانشينان آنان نيز بايد براي اثبات امامت خويش از كرامت و معجزه استفاده مي كردند و گرنه سخن آنان پذيرفته نشده و قابل تصديق نيست .

و ائمه اهل بيت عليهم السلام ، هر کدام داراي معجزات و کراماتي بوده اند که افراد با ديدن آن ها از ائمه ، سخن آنان را پذيرفته و به امامت آنان تن مي دادند .

حضرت سيد الشهداء عليه السلام امام سوم شيعيان ، داراي معجزات  و كرامات زيادي در زمان حياتشان و حتي بعد از شهادتش بوده که اين معجزات ثابت مي کند ، آن بزرگوار ، امام بر حق و منصوب از جانب خداوند و جانشين شايسته بعد از برادرش امام حسن عليه السلام است ؛ زيرا محال است خداوند اين معجزات و کرامات را به دست نا اهلان و مدعيان دروغين ولايت الهي بسپارد و نعوذ بالله با در اختيار قرار دادن اين معجزات به دست آن ها زمينه هاي گمراهي مردم را مهيا سازد .

ما در اين مختصر ، سعي مي کنيم به معجزاتي از امام حسين بپردازيم که بعد از شهادت آن حضرت در عالم اتفاق افتاده است ، معجزات منحصر به فردي که عقل هر عاقلي را مبهوت کرده مي کند . بي ترديد ، هر يک از اين معجزات براي روشن شدن حقيقت براي حق پرستان و کساني که به دنبال هدايت الهي هستند کفايت مي کند ؛ البته به شرطي که تعصب هاي جاهلي را  کنار گذاشته شده و فقط با چشم دل به اين معجزات نگريسته شود .

و از آن جايي که شيعيان و پيراوان اهل بيت عليهم السلام به امامت حسين بن علي عليهما السلام و معجزات و کرامات آن بزرگوار يقين دارند و از جانب ديگر ، طرف ما کساني هستند که نمي خواهند ولايت فرزند رسول خدا را بپذيرند و به جاي پيروي از ثقلين ، دنبال رو دشمنان اهل بيت هستند ،  ما سعي مي کنيم اين معجزات و کرامات را فقط از معتبرترين کتاب ها و از قول برترين عالمان و دانشمندان آن ها نقل و ثابت کنيم تا حجت و برهان بر همه حقيقت جويان تمام شده و راه انکاري باقي نماند .

1. برخورد ستارگان آسمان با يکديگر :

عن عيسى بن الحارث الكندي ، قال : لما قتل الحسين مكثنا سبعة أيام إذا صلينا فنظرنا إلى الشمس على أطراف الحيطان كأنها الملاحف المعصفرة ، ونظرنا إلى الكواكب يضرب بعضها بعضا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 – 433 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 .

عيسى بن حارث كندى مي گويد : هنگامي حسين بن على (عليه السلام) را شهيد كردند ، تا هفت روز ، هر گاه که نماز عصر را مي خوانديم مي ديديم آفتابي كه بر ديوارهاى خانه ها مي تابيد به قدري قرمز بود که گويا چادر هاي سرخ است که بر آن  کشيده اند ، و مي ديديم که برخي از ستارگان همديگر را مي زدند (با يکديگر برخورد مي کردند) .

2 . آسمان خون گريه کرد :

عَنْ نَضْرَةَ الْأَزْدِيَّةِ قَالَتْ : لَمَّا أَنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بن علي (عليهما السلام) مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً فَأَصْبَحْتُ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لَنَا مَلْآنُ دَما .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 ، 313 و الثقات ، ابن حبان ، ج 5 ، ص 487 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 – 228 .

نضره ازديه گويد : هنگامى كه حسين بن علي (عليهما السّلام) شهيد شدند ، آسمان خون باريد و ما همچنان مي ديديم كه تمام اشياء  و اسباب ما مملو از خون است .

جعفر بن سليمان قال حدثني خالتي أم سالم قالت لما قتل الحسين بن علي مطرنا مطرا كالدم على البيوت والجدر قال وبلغني أنه كان بخراسان والشام والكوفة .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 – 434  و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 – 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 – 229 .

جعفر بن سليمان ، روايت كرده كه خاله‏ام ، ام سالم ، گفت : هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد ، باراني همانند خون بر ديوارها و خانه ها مي باريد . و گفت : به من خبر داند که همين باران خون ، در خراسان ، شام و كوفه نيز باريده است .

3 . اشک ريختن آسمان :

عن ابن سيرين قال لم تبك السماء على أحد بعد يحيى بن زكريا إلا على الحسين بن علي .

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 225 – 226 .

ابن سيرين گفت : آسمان براي هيچ کسي جز يحيي بن زکريا و حسين بن علي (عليهم السلام) گريه نکرده است .

4 . تاريک شدن دنيا :

حدثنا خلف بن خليفة ، عن أبيه ، قال : لما قتل الحسين اسودت السماء ، وظهرت الكواكب نهارا حتى رأيت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 431 – 432  و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 226 .

خلف بن خليفه از پدرش نقل مي کند که گفت : زماني که امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد ، آن قدر آسمان تاريک شد که هنگام ظهر ستاره هاي آسمان ظاهر شدند ؛ تا جائي که ستاره  جوزا در عصر ديده شده و خاک سرخ از آسمان فرو ريخت .

وقال : وقال علي بن مسهر ، عن جدته : لما قتل الحسين كنت جارية شابة ، فمكثت السماء بضعة أيام بلياليهن كأنها علقة .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 226 .

علي بن مسهر از جده اش نقل مي كند كه مي گفت: هنگامي كه امام حسين به شهادت رسيد من دختري نوجوان بودم، آسمان چند شبانه روز درنگ نمود كه گويا لخته خون بود .

5 . سرخ شدن آسمان :

وقال علي بن محمد المدائني ، عن علي بن مدرك ، عن جده الأسود بن قيس : احمرت آفاق السماء بعد قتل الحسين بستة أشهر ، نرى ذلك في آفاق السماء كأنها الدم . قال : فحدثت بذلك شريكا ، فقال لي : ما أنت من الأسود ؟ ، قلت : هو جدي أبو أمي قال : أم والله إن كان لصدوق الحديث ، عظيم الأمانة ، مكرما للضيف .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 432 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 227 .

علي بن مدرك از پدر بزرگش اسود بن قيس نقل مي كند كه گفت : پهنه آسمان پس از شهادت امام حسين به مدت شش ماه سرخرنگ شده بود كه ما آن را شبيه خون در آسمان مشاهده مي كرديم ، علي بن محمد مدائني از وي سؤال كرد : چه نسبتي با اسود داري ؟ گفت : او جد مادري من است گفت : به خدا سوگند كه او راستگو وامانتداري بزرگ وميهمان نواز بود .

وقال عباس بن محمد الدوري ، عن يحيى بن معين : حدثنا جرير ، عن يزيد بن أبي زياد ، قال : قتل الحسين ولي أربع عشرة سنة ، وصار الورس الذي كان في عسكرهم رمادا واحمرت آفاق السماء ونحروا ناقة في عسكرهم فكانوا يرون في لحمها النيران .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230.

يزيد بن ابي زياد مي گويد: من چهارده ساله بودم كه حسين بن علي به شهادت رسيد گياه ورس در بين لشكر به خاكستر تبديل شد و پهنه آسمان قرمز رنگ شد شتري را لشكريان ذبح كردند آتش از گوشتش زبانه مي كشيد .

عن هشام عن محمد قال تعلم هذه الحمرة في الأفق مم هو فقال من يوم قتل الحسين بن علي .

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 312 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 .

هشام از محمد نقل مي كند كه گفت : مي داني سرخي افق از چه زماني بوده ؟ از روزي كه حسين بن علي به شهادت رسيد اين سرخي در افق ديده شد .

6 . ديوار دار الإماره خون گريه کرد :

حدثني أبو يحيى مهدي بن ميمون قال : سمعت مروان مولى هند بنت المهلب ، قال : حدثني بواب عبيد الله بن زياد أنه لما جئ برأس الحسين فوضع بين يديه ، رأيت حيطان دار الامارة تسايل دما .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433 – 434 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 .

هنگامى كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را در برابر ابن زياد نهادند ، ديدم كه از ديوارهاى دارالاماره خون جارى مى‏گشت‏ .

7 . گرفتن خورشيد :

عَن أَبُو قَبِيلٍ لَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ (عليه السلام) كُسِفَتِ الشَّمْسُ كَسْفَةً بَدَتِ الْكَوَاكِبُ نِصْفَ النَّهَارِ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهَا هِي‏ .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 433  و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 228 و تلخيص الحبير ، ابن حجر ، ج 5 ، ص 84 و السنن الكبرى ، البيهقي ، ج 3 ، ص 337 .

هنگامى كه امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، خورشيد گرفت و آن قدر تاريك شد كه هنگام ظهر ستاره‏هاى آسمان ظاهر گرديدند . از اين اتفاق چنين پنداشتم كه قيامت برپا شده است !

8 . جاري شدن خون تازه از زير سنگ ها :

( وقال ) يعقوب بن سفيان ثنا سليمان ابن حرب ثنا حماد بن زيد عن معمر قال َ أَوَّلُ مَا عُرِفَ الزُّهْرِيُّ تَكَلَّمَ فِي مَجْلِسِ الْوَلِيدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ فَقَالَ الْوَلِيدُ أَيُّكُمْ يَعْلَمُ مَا فَعَلَتْ أَحْجَارُ بَيْتِ الْمَقْدِسِ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ فَقَالَ الزُّهْرِيُّ بَلَغَنِي أَنَّهُ لَمْ يُقْلَبْ حجرا إِلَّا وَ تَحْتَهُ دَمٌ عَبِيط .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 و  سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 314 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 .

ابو بكر بيهقى از معروف روايت كرده كه وليد بن عبد الملك از زهرى پرسيد سنگ‏هاى بيت المقدس در روز كشته شدن حسين بن على چه حالتى به خود گرفتند ، زهرى‏ گفت : به من خبر دادند كه در روز شهادت حسين بن علي هر سنگى را كه از زمين بر مي داشتند در زير او خون تازه مي ديدند .

عَنْ أُمِّ حَيَّانَ قَالَتْ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ أَظْلَمَتْ عَلَيْنَا ثَلَاثاً وَ لَمْ يَمَسَّ أَحَدٌ مِنْ زَعْفَرَانِهِمْ شَيْئاً فَجَعَلَهُ عَلَى وَجْهِهِ إِلَّا احْتَرَقَ وَ لَمْ يُقَلَّبْ حَجَرٌ بِبَيْتِ الْمَقْدِسِ إِلَّا أَصْيب تَحْتَهُ دَماً عَبِيطا

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 و ...

از ام حيان نقل است كه گفت : روز شهادت حسين اسمان سه شبانه روز تاريك شد وهر كس دست به زعفران مي زد دستش مي سوخت و زير هر سنگي در بيت المقدس خون ديده مي شد .

محمد بن عمر بن علي عن أبيه قال أرسل عبد الملك إلى ابن رأس الجالوت فقال هل كان في قتل الحسين علامة قال ابن رأس الجالوت ما كشف يومئذ حجر إلا وجد تحته دم عبيط .

تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 229 – 230 .

عبد الملك شخصي را نزد پسر راس الجالوت فرستاد تا از وي بپرسد كه آيا  نشانه اي از كشته شدن حسين درعالم ديده شده است يا نه ، او در پاسخ گفت : هيچ سنگي از زمين بر داشته نشد مگر اينكه خون تازه ديده مي شد .

9 . خاکستر شدن گياه ورس (اسپرک) :

( وقال ) ابن معين حدثنا جرير ثنا يزيد بن أبي زياد قال قتل الحسين ولي أربع عشرة سنة وصار الورس الذي في عسكرهم رمادا .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 .

يزيد بن ابي زياد مي گويد : من چهارده ساله بودم كه حسين بن علي به شهادت رسيد گياه ورس در بين لشكر به خاكستر تبديل شد .

( وقال ) الحميدي عن أبن عيينة عن جدته أم أبيه قالت لقد رأيت الورس عاد رمادا ولقد رأيت اللحم كأن فيه النار حين قتل الحسين .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 .

ابن عيينه از مادر بزرگ پدري اش نقل مي كند كه گفت : هنگام شهادت حسين گياه ورس را ديدم كه تبديل به خاكستر شد و در گوشتها آتش مي ديدم .

وقال محمد بن المنذر البغدادي ، عن سفيان بن عيينة : حدثتني جدتي أم عيينة : أن حمالا كان يحمل ورسا فهوى قتل الحسين ، فصار ورسه رمادا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

ام عيينه مي گويد : شخصي در حال حمل گياه ورس بود به ذهنش افتاد كه براي جنگ باحسين او هم شركت كند كه ناگهان گياه تبديل به خاكستر شد .

أخبرنا أبو محمد السلمي أنا أبو بكر الخطيب وأخبرنا أبو القاسم بن السمرقندي أنا أبو بكر قالا أنا أبو الحسين أنا عبد الله نا يعقوب نا أبو نعيم نا عقبة بن أبي حفصة السلولي عن أبيه قال إن كان الورس من ورس الحسين يقال به هكذا فيصير رمادا .

تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 – 231 .

ورس : همان اسپرك است كه گياهى است شبيه به كنجد با برگ هاى سبز رنگ كه از رنگ آن براى رنگ كردن لباس ها استفاده مى‏شود و در يمن زياد مى‏رويد و لباس ورسى ، لباس سرخ رنگ را گويند .

11 . تلخ شدن گوشت شتر غنيمت گرفته شده از امام :

عَنْ جَمِيلِ بْنِ مُرَّةَ قَالَ أَصَابُوا إِبِلًا فِي عَسْكَرِ الْحُسَيْنِ (عليه السلام) يَوْمَ قُتِلَ فَنَحَرُوهَا وَ طَبَخُوهَا قَالَ فَصَارَتْ مِثْلَ الْعَلْقَمِ فَمَا اسْتَطَاعُوا أَنْ يُسِيغُوا مِنْهَا شَيْئا .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 306 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 – 436 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 16 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

جميل بن مره گويد : شترى از لشكرگاه حسين بن علي را در روز شهادت او غارت گرفتند ، و سپس او را نحر كرده و طبخ نمودند ، راوى گويد : گوشت او آن چنان تلخ شد که آنان نتوانستند از آن گوشت استفاده كنند .

12 . ديده شدن آتش درگوشت شتر غنيمت گرفته شده :

وقال محمد بن عبد الله الحضرمي : حدثنا أحمد بن يحيى الصوفي ، قال : حدثنا أبو غسان ، قال : حدثنا ، أبو نمير عم الحسن ابن شعيب ، عن أبي حميد الطحان ، قال : كنت في خزاعة فجاؤوا بشئ من تركة الحسين فقيل لهم : ننحر أو نبيع فنقسم ؟ قالوا : انحروا ، قال : فجعل على جفنة فلما وضعت فارت نارا .

تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 435 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 231 .

از حميد طحان روايت شده است كه در قبيله خزاعه بودم، از جمله چيزهائى كه از امام حسين عليه السلام چپاول شده بود و به آن قبيله آورده بودند، يك شتر بود. مردم آن قبيله گفتند : اين شتر را نحر كنيم و يا معامله نمائيم ؟ كسى كه شتر را آورده بود گفت : مى‏خواهم آن را نحر كنيد .

حميدگفت : سپر را براى نحر كردن آن حيوان آماده ساختم ، همين كه شتر را خوابانيده و سپر را به زمين گذاشتم و آماده كشتن آن بوديم، ناگهان آتشى از آن سپر مانند آب فوران كرد !

( وقال ) ابن معين حدثنا جرير ثنا زَيْدِ بْنِ أَبِي الزِّنَادِ قَالَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ وَ لِي أَرْبَعَ عَشْرَةَ سَنَةً وَ صَارَ الْوَرْسُ رَمَاداً الَّذِي كَانَ فِي عَسْكَرِهِمْ وَ احْمَرَّتْ آفَاقُ السَّمَاءِ وَ نَحَرُوا نَاقَةً فِي عَسْكَرِهِمْ فَكَانُوا يَرَوْنَ فِي لَحْمِهَا النِّيرَان‏ .

تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 305 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 434 – 435 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 313 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 5 ، ص 15 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 14 ، ص 230 .

ابن معين از جرير از يزيد بن زياد روايت مى‏كند كه او گفت : سالى كه امام حسين عليه السلام به شهادت نائل آمد ، من چهارده سال داشتم ( و همان روزها شنيدم كه آثارى در پى شهادت آن حضرت در لشكر مخالفان ظاهر گرديده ، از جمله آن كه) گياهان ورس در لشكرگاه آنها خاكستر شد ، و آسمان سرخ‏گون گرديد ، و در لشكرگاه شترى را نحر كردند ولى مثل اين بود كه آتش در آن نهاده بودند !

تحریفات کربلا

بعضی از تحریفات در حادثه کربلا و عاشورا
1- جریان لیلا و حضرت علی اکبر علیه السلام

2- دامادی حضرت قاسم علیه السلام
3- تحریف تعداد کشته شدگان در روز عاشورا
4- وقایع شب عاشورا
نقل می‌كنند كه یكی از علمای بزرگ در یكی از شهرستان‌ها تا اندازه‌ای درد دین داشت و همیشه به این دروغ‌هایی كه روی منبر گفته می‌شد اعتراض می كرد و تعبیرش هم این بود كه می‌گفت این زهرماری‌ها چیست كه بالای این منبرها می‌گویند؟ واعظی به او گفت اگر اینها را نگوییم اصلا باید در دکان را تخته كنیم. آن آقا جواب داد اینها دروغ است و نباید گفته شود. از قضا چندی بعد خود این آقا بانی شد و مجلسی در مسجد خودش تشكیل داد و همان واعظ را دعوت كرد. ولی قبل از شروع منبر به واعظ گفت من می‌خواهم به عنوان نمونه یك مجلسی ترتیب بدهم كه در آن، روضه دروغ نباشد و تو هم مقید باشی كه جز از كتاب‌های معتبر، هیچ روضه‌ای نخوانی و یا به تعبیر خودش گفت كه از آن زهرماری‌ها نباید چیزی بگویی. واعظ هم گفت چون مجلس مال شماست، اطاعت می شود. شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود، منبر هم كنار محراب بود، آقای واعظ صحبت‌هایش را گفت و موقع خواندن روضه شد. شروع كرد به خواندن روضه و خود را مقید كرده بود كه جز روضه راست چیزی نگوید اما هرچه گفت مجلس تكان نخورد و مجلس همین طور یخ كرده بود. آقا دید عجب، این مجلس مال خودش هست بعد مردم چه می‌گویند، تصور می‌کنند که لابد آقا نیتش پاك نیست كه مجلسش نمی‌گیرد. اگر آقا خودش نیتش درست باشد، اخلاص نیت داشته باشد، حالا كربلا شده بود. دید كه آبرویش می رود به فکر رفت که چه بكند؟ یواشكی و زیر چشمی به واعظ گفت یك كمی از آن زهرماری‌ها قاطی كن.
این انتظاری كه مردم برای كربلا شدن دارند، خود دروغ‌ساز است و لهذا غالب جعلیاتی كه وارد شده است مقدمه گریز زدن بوده است یعنی برای این که بشود گریزی زد و اشک مردم را جاری كرد یك جعل صورت گرفته و غیر از این چیزی نبوده است.
این انتظاری كه مردم برای كربلا شدن دارند، خود دروغ‌ساز است و لهذا غالب جعلیاتی كه وارد شده است مقدمه گریز زدن بوده است، یعنی برای این که بشود گریزی زد و اشک مردم را جاری كرد یك جعل صورت گرفته و غیر از این چیزی نبوده است. این قضیه را من مكرر شنیده‌ام و لابد شما هم شنیده‌اید و حاجی نوری در مقدمات قضایا آن را نقل كرده است. می‌‌گویند روزی امیرالمومنین علی علیه السلام در بالای منبر بود و خطبه می‌خواند. امام حسین علیه السلام فرمود من تشنه‌ام و آب می‌خواهم، حضرت فرمود كسی برای فرزندم آب بیاورد، اول كسی كه از جا بلند شد كودكی بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام بود كه رفتند و از مادرشان یك كاسه آب گرفتند و آمدند كه این جریان با یك طول و تفسیری نقل می‌شود. بعد امیر المومنین علی علیه السلام چشمشان كه به این منظره افتاد اشكشان جاری شد. به آقا عرض كردند شما چرا گریه می‌كنید فرمود قضایای کربلا یادم افتاد. كه دیگر معلوم است گریز به كجا منتهی می‌شود. حاجی نوری در این جا یك بحث عالی دارد. می‌گوید شما كه می‌گویید علی در بالای منبر خطبه می‌خواند باید بدانید كه علی فقط در زمان خلافتش منبر می رفت و خطبه می‌خواند. پس در کوفه بوده است و در آن وقت امام حسین مردی بود که تقریبا سی و سه سال داشت. بعد می گویند اصلا این حرف معقول است که یک مرد سی و سه ساله در حالی که پدرش در حال موعظه مردم است و خطابه می خواند ناگهان وسط خطابه بگوید آقا من تشنه ام آب می خواهم؟ اگر یک آدم معمولی این کار را بکند می گویند چه آدم بی ادب و بی تربیتی است؛ و از طرفی حضرت ابوالفضل هم در آن وقت کودک نبوده و یک جوان اقلا پانزده ساله بوده است. می بینید که چگونه جریانی را جعل کرده‌اند. آیا این قضیه در شان امام حسین است؟! و غیر از دروغ بودنش اصلا چه ارزشی دارد؟ آیا این جریان، شان امام حسین را بالا می برد یا پایین می آورد؟! مسلم است که پایین می آورد چون یک دروغ به امام نسبت داده ایم و آبروی امام را برده ایم. طوری حرف زده ایم که امام را در سطح بی ادب‌ترین افراد مردم پایین آورده ایم؛ در حالی که پدری مثل علی مشغول سخن گفتن است، تشنه اش می شود طاقت نمی آورد که جلسه تمام شود و بعد آب بخورد، همانجا حرف آقا را قطع می‌کند و می گوید من تشنه ام برای من آب بیاورید.
جریان لیلا و حضرت علی اکبر علیه السلام
نمونه دیگر از تحریف در وقایع عاشورا که یکی از معروف‌ترین قضایا است و حتی یک سند تاریخ هم به آن گواهی نمی دهد، قصه لیلا، مادر حضرت علی اکبر است. البته ایشان مادری به نام لیلا داشته اند ولی یک مورخ نگفته که لیلا در کربلا بوده است. اما ببینید که چقدر ما روضه لیلا و علی اکبر داریم، روضه آمدن لیلا به بالین علی اکبر. حتی من در قم، در مجلسی که به نام آیت الله بروجردی تشکیل شده بود که البته خود ایشان در مجلس نبودند، همین روضه را در آنجا شنیدم که علی اکبر به میدان رفت. حضرت به لیلا فرمود که از جدم شنیدم که دعای مادر در حق فرزند مستجاب است، برو در فلان خیمه خلوت آنجا موهایت را پریشان کن، در حق فرزندت دعا کن شاید خداوند این فرزند را سالم برگرداند!
اولا در کربلا لیلایی نبوده که چنین کند. ثانیا اصلا این منطق، منطق حسین نیست. منطق حسین در روز عاشورا، منطق جانبازی است. تمام مورخین نوشته اند هر کس که آمد اجازه خواست، حضرت به هر نحوی که می شد عذری برایش ذکر کند، ذکر می کرد. به جز برای علی اکبر «فاستاذن اباه فاذن له»؛ یعنی تا اجازه خواست گفت برو. حال چه شعرها که سروده نشده! از جمله این شعر که می گوید:
خیز ای بابا از این صحرا رویم نک به سوی خیمه لیلا رویم
نمونه دیگری که در همین باره خیلی عجیب بود و در همین تهران، در منزل یکی از علمای بزرگ این شهر در چند سال پیش از یکی از اهل منبر که روضه لیلا را می خواند شنیدم و من در آنجا چیزی شنیدم که به عمرم نشنیده بودم. گفت وقتی که حضرت لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان کرد، بعد نذر کرد که اگر خدا، علی اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدینه را ریحان بکارد. یعنی نذر کرد که سیصد فرسخ راه را ریحان بکارد!!! این را گفت و یک مرتبه زد زیر آواز:
نذر علیه لئن عادوا و ان رجعوا لازرعن طریق تفت ریحانا
من نذر کردم که اگر اینها برگردند راه تفت را ریحان بکارم. این شعر عربی بیشتر برای من اسباب تعجب شد که این شعر از کجا پیدا شد؛ بعد به دنبال آن رفتم و دیدم این تفتی که در این شعر آمده کربلا نیست. بلکه این تفت سرزمین مربوط به داستان لیلی و مجنون معروف است که لیلی در آن سرزمین سکونت می کرده و این شعر مال مجنون عامری است برای لیلی و آن روضه‌خوان این شعر را برای لیلای مادر علی اکبر و کربلا می خواند. تصور کنید اگر یک مسیحی یا یک یهودی یا یک آدم لامذهب آنجا باشد و این قضایا را بشنود آیا نخواهد گفت که تاریخ اینها چه مزخرفاتی دارد؟ آنها نمی فهمند که این داستان را این شخص از خودش جعل کرده است بلکه می‌گویند زن های اینها چقدر بی شعور بوده اند که نذر می کردند از کربلا تا مدینه را ریحان بکارند. این حرف‌ها یعنی چه؟!
دامادی حضرت قاسم علیه السلام
نمونه دیگر از این بالاتر می گوید در همان گرما گرم روز عاشورا که می دانید مجال نماز خواندن هم نبود امام نماز خوف[5] خواند و با عجله هم خواند. حتی دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند و تا امام این دو رکعت نماز را خواندند، این دو نفر در اثر تیرهای پیاپی که می آمد از پا در آمدند. پس مجالی برای نماز خواندن به اینها نمی‌دادند. ولی گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسی راه بیندازید من می خواهم عروسی قاسم را با یکی از دخترهایم در اینجا لااقل شبیه آن هم که شده ببینم. من آرزو دارم، آرزو را که نمی شود به گور برد!
شما را به خدا ببینید حرف هایی را گاهی وقت ها از یک افراد خیلی سطح پایین می شنویم که می گویند من آرزو دارم مثلا عروسی پسرم را ببینم، آرزو دارم عروسی دخترم را ببینم، به فردی چون حسین بن علی نسبت می دهند آن هم در گرما گرم زد و خورد که مجال نماز خواندن هم نیست!! و می گویند حضرت فرمود من در همین جا می‌خواهم دخترم را برای پسر برادرم عقد بکنم و یک شکل از عروسی هم که شده است من در اینجا راه بیاندازم. یکی از چیزهایی که از تعزیه خوانی های قدیم ما هرگز جدا نمی‌شد، عروسی قاسم نو کدخدا؛ یعنی نو داماد بود، در صورتی که این در هیچ کتابی از کتاب های تاریخی معتبر وجود ندارد. حاجی نوری می گوید ملاحسین کاشفی اولین کسی است که این مطلب را در کتابی به نام روضة الشهدا نوشته است و اصل قضیه صد در صد دروغ است. به قول شاعر که گفت:
بس که ببستند بر او برگ و ساز گر تو ببینی نشناسیش باز
ما برای سیدالشهدا، اصحاب و یارانی ذکر کرده ایم که اصلا ایشان چنین اصحاب و یارانی نداشته است. مثلا در کتاب محرق القلوب که اتفاقا نویسنده اش هم یک عالم و فقیه بزرگی است، ولی از این موضوعات اطلاع نداشته، نوشته شده است که یکی از اصحابی که در روز عاشورا از زیر زمین جوشید هاشم مرقال بود. در حالی که یک نیزه هجده ذرعی هم دستش بود، آخر یک کسی هم گفته بود سنان بن انس که بنا به قول بعضی ها سر امام حسین را برید، یک نیزه ای داشت که شصت ذرع بود. گفتند نیزه شصت ذرعی که نمی شود! گفت خدا برایش از بهشت فرستاده بود. اینجا هم در کتاب محرق القلوب نوشته که هاشم بن عتبه مرقابل با نیزه هجده ذرعی پیدا شد. در حالی که این هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امیر بوده و در بیست سال پیش هم کشته شده بود. ما برای امام حسین یارانی ذکر می کنیم که نداشته است. (و یا زعفر جنی جزو یاران امام حسین است). یا دشمنانی را ذکر می کنند که نبوده است.
تحریف تعداد کشته شدگان در روز عاشورا
در کتاب اسرار الشهاده نوشته شده است که لشکر عمر سعد در کربلا یک میلیون و ششصد هزار نفر بود. باید سوال کرد اینها از کجا پیدا شدند، اینها همه در کوفه بودند، مگر یک چنین چیزی می شود؟! و نیز در آن کتاب نوشته که امام حسین در روز عاشورا سیصد هزار نفر را با دست خودش کشت! با بمبی که در هیروشیما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند و من حساب کردم که اگر فرض کنیم که شمشیر مرتب بیاید و در هر ثانیه یک نفر کشته شود، کشتن سیصد هزار نفر، هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت می خواهد. بعد دیدند این تعداد کشته با طول روز جور در نمی آید، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است! همینطور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند که بیست و پنج هزار نفر را کشت که حساب کردم اگر در هر ثانیه یک نفر کشته شود، شش ساعت و پنجاه و چند دقیقه و چند ثانیه وقت می خواهد. پس حرف این مرد بزرگ حاجی نوری را باور کنیم که می گوید اگر کسی بخواهد امروز بگرید، اگر کسی بخواهد امروز ذکر مصیبت کند، باید بر مصائب جدید اباعبدالله بگرید، بر این دروغ هایی که به ابا عبدالله علیه السلام نسبت داده می شود گریه کند.
واقعه اربعین
نمونه دیگر اربعین است. اربعین که می رسد، همه این روضه را می خوانند و مردم هم خیال می کنند اینطور است که اسرا از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زین العابدین با جابر ملاقات کرد. در صورتی که به جز در کتاب لهوف که آن هم نویسنده اش یعنی سیدبن طاووس در کتاب های دیگرش آن را تکذیب و لااقل تایید نکرده است؛ در هیچ کتاب دیگری چنین چیزی ذکر نشده است و هیچ دلیل عقلی هم آن را قبول نمی‌کند. ولی مگر می شود این قضایایی را که هر سال گفته می شود از مردم گرفت؟! جابر اولین زائر امام حسین (ع) بوده است و اربعین هم جز موضوع زیارت امام حسین (ع) هیچ چیز دیگری ندارد. موضوع، تجدید عزای اهل بیت نیست، موضوع آمدن اهل بیت به کربلا نیست، اصلا راه شام از کربلا نیست، راه شام به مدینه، از همان شام جدا می شود.
آن چیزی که بیشتر دل انسان را به درد می آورد این است که اتفاقا در میان وقایع تاریخی کمتر واقعه ای است که از نظر نقل های معتبر به اندازه حادثه کربلا غنی باشد. من در سابق تصور می کردم که اساسا علت این که این همه دروغ در این واقعه ایجاد شده برای این است که وقایع راستین را کسی نمی داند که چه بوده است، بعد که مطالعه کردم دیدم اتفاقا هیچ حادثه ای در تاریخ های دور دست مثل سیزده، چهارده قرن پیش به اندازه حادثه کربلا تاریخ معتبر ندارد. مورخین معتبر اسلامی از همان قرون اول و دوم قضایا را با سندهای معتبر نقل کردند و این نقل‌ها با یکدیگر انطباق دارند و به یکدیگر نزدیک هم هستند و یک قضایایی در کار بوده است که سبب شده جزئیات این تاریخ بماند. یکی از چیزهایی که سبب شده که متن این حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود این است که در این حادثه خطبه زیاد خوانده شده است. در آن عصرها خطبه حکم اعلامیه در این عصر را داشت. همان طور که در این عصر در جنگ ها مخصوصا در وقایع، اعلامیه های رسمی بهترین چیزی است که متن تاریخ را نشان بدهد، در آن زمان هم خطبه ها این طور بوده است، لذا خطبه زیاد است. چه قبل از حادثه کربلا و چه در خلال آن و چه خطبه هایی که بعد، اهل بیت در کوفه، در شام و در جاهای دیگر ایراد کردند. و اصلا هدف آنها از این خطبه ها این بود که می خواستند به مردم اعلام کنند که چه گذشت و قضایا چه بود و هدف چه بود و این خودش یک انگیزه ای بود که جریانات نقل شود.
همین جوانی که این قدر به او ظلم می کنیم و آرزوی او را دامادی می دانیم، سوالی کرد که در حقیقت خودش گفته است که آرزوی من چیست. وقتی که امام فرمود همه شما کشته می شوید، این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه؟ لذا به آقا عرض کرد: « و انا فی من یقتل»؛ آیا من هم جزء کشته شدگان هستم؟ حال ببینید آرزو چیست؟ امام فرمود من از تو یک سوال می کنم، جواب من را بده بعد من جواب تو را می‌دهم، من این طور فکر می کنم که آقا مخصوصا این سوال را کردند و این جواب را شنیدند تا سندی شود برای آیندگان که فکر نکنند این جوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد و نگویند این جوان در آرزوی دامادی بود، و دیگر برایش حجله درست نکنند، و در حق او جنایت نکنند. لذا آقا فرمود که اول من سوال می کنم «کیف الموت عندک»؛ پسرکم، فرزند برادرم، اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائقه تو چه مزه ای دارد. فورا گفت: «احلی من العسل»؛ از عسل شیرین تر است. یعنی برای من آرزویی شیرین تر از این آرزو وجود ندارد.
در قضیه کربلا سوال و جواب زیاد شده است و همین ها در متن تاریخ ثبت است که ماهیت قضیه را به ما نشان می دهد. در کربلا، رجز زیاد خوانده شده است مخصوصا شخص ابا عبدالله که زیاد رجز خوانده است و همین رجزها می تواند ماهیت قضیه را نشان دهد.
در قضیه کربلا، چه در قبل و چه در بعد از آن، نامه های زیادی مبادله شده است. نامه هایی که میان امام و اهل کوفه مبادله شده است، نامه هایی که میان امام و اهل بصره مبادله شده است، نامه هایی که خود امام قبلا برای معاویه نوشته است و از این ها معلوم می شود که امام، خودش را برای قیامی بعد از معاویه آماده می کرده است؛ و دیگر نامه هایی که خود دشمنان برای یکدیگر نوشته اند. یزید برای ابن زیاد، ابن زیاد برای یزید، ابن زیاد برای عمر سعد، عمر سعد برای ابن زیاد، که همه این نامه ها در تاریخ اسلام مضبوط است. لذا قضایای کربلا، قضایای روشنی است و سراسر این قضایا هم افتخار آمیز است.
ولی ما چهره این حادثه تابناک تاریخی را آن قدر مشوش نموده و بزرگترین خیانت ها را به امام حسین علیه السلام کرده ایم که به کلی حادثه را تغییر داده ایم. قطعا اگر امام حسین علیه السلام به عالم ظاهر بیایند خواهند گفت: آن امام حسینی که شما در خیال خودتان رسم کرده اید که من نیستم. آن قاسم بن الحسنی که شما در خیال خودتان رسم کرده اید که برادر زاده من نیست، آن علی اکبری که شما در مخیله خودتان درست کرده اید که جوان با معرفت من نیست، آن یارانی که شما درست کرده اید که آنها نیستند. ما قاسمی درست کردیم که آرزویش فقط دامادی بوده، آرزوی عمویش هم دامادی او بوده! حال بیاییم قاسم ذهن خود را با قاسمی که در تاریخ بوده است مقایسه کنیم.
وقایع شب عاشورا
تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده اند که در شب عاشورا امام علیه السلام اصحاب خودش را در یک خیمه ای «عند قرب الماءه» یا نزدیک آن خیمه جمع کرد و آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را به آنها القاء کرد.
در این خطبه امام به طور خلاصه به آنها می گوید شما آزاد هستید. امام نمی خواست کسی خودش را برای ماندن مجبور ببیند، و یا حتی کسی خیال کند به حکم بیعت لازم است بماند. لذا می گوید همه شما را آزاد گذاشتم، همه یارانم، خاندانم، برادرانم، فرزندانم، برادر زاده هایم، اینها جز به شخص من به کس دیگری کار ندارند، شب تاریک است و از این تاریکی استفاده کنید و بروید و آنها هم قطعا با شما کاری ندارند. در اول هم از اینها تجلیل می کند و می گوید منتهای رضایت را از شما دارم، اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، اهل بیتی بهتر از اهل بیت خودم سراغ ندارم. اما همه آنها به طور دست جمعی می گویند آقا مگر چنین چیزی ممکن است، جواب پیغمبر خدا را چه بدهیم، وفا و انسانیت کجا رفته است، محبت و عاطفه کجا رفته و آن سخنان پر شوری که آنجا فرمودند که واقعا دل سنگ را آب می کند، یعنی انسان را به هیجان می آورد.
یکی می گوید مگر یک جان هم ارزش این حرف ها را دارد که کسی بخواهد فدای شخصی مثل تو بکند، ای کاش هفتاد بار زنده می شدم و هفتاد بار خودم را فدای تو می کردم. آن یکی می گوید هزار بار، دیگری می گوید ای کاش امکان داشت با این جانم بروم و آن را فدای تو کنم، بعد بدنم را آتش بزنند، خاکسترش کنند، آنگاه خاکسترش را به باد بدهند و باز دو مرتبه مرا زنده کنند، باز هم ... .
اول کسی هم که به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد هم بنی هاشم. همین که این سخنان را گفتند، امام مطلب را عوض کرد و از حقایق فردا قضایایی را گفت، به آنها خبر کشته شدن را داد که همه اصحاب آن خبر را مثل یک مژده بزرگ تلقی کردند. همین جوانی که این قدر به او ظلم می کنیم و آرزوی او را دامادی می دانیم، سوالی کرد که در حقیقت خودش گفته است که آرزوی من چیست. وقتی که جمعی از مردان در مجلسی اجتماع می کنند یک بچه سیزده ساله در جمع آنها شرکت می کند، پشت سر مردان می نشیند. مثل این که این جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر می کشید که دیگران چه می گویند، وقتی که امام فرمود همه شما کشته می شوید، این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه؟ آخر من بچه هستم شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته می شوند و من هنوز صغیرم. لذا به آقا عرض کرد: «و انا فی من یقتل»؛ آیا من هم جزء کشته شدگان هستم؟ حال ببینید آرزو چیست؟ امام فرمود من از تو یک سوال می کنم، جواب من را بده بعد من جواب تو را می دهم. من این طور فکر می کنم که آقا مخصوصا این سوال را کردند و این جواب را شنیدند تا سندی شود برای آیندگان که فکر نکنند این جوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد و نگویند این جوان در آرزوی دامادی بود، و دیگر برایش حجله درست نکنند، و در حق او جنایت نکنند. لذا آقا فرمود که اول من سوال می کنم «کیف الموت عندک»؛ پسرکم، فرزند برادرم، اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائقه تو چه مزه ای دارد. فورا گفت: «احلی من العسل»؛ از عسل شیرین تر است. یعنی برای من آرزویی شیرین تر از این آرزو وجود ندارد. منظره چقدر تکان دهنده است، این موارد است که این حادثه را، یک حادثه بزرگ تاریخی کرده است و ما باید این حادثه را زنده نگه داریم. چون دیگر نه حسینی پیدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسنی . این است که این مقدار ارزش می دهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیه ای به نامشان بسازیم کاری نکرده ایم. وگرنه آرزوی دامادی داشتن که این حرف‌ها را نمی خواهد، همه بچه ها آرزوی دامادی دارند، آرزوی دامادی داشتن که، وقت صرف کردن و پول صرف کردن نمی خواهد. حسینیه ساختن و سخنرانی نمی خواهد. ولی اینها جوهره انسانیت هستند، مصداق «انی جاعل فی الارض خلیفه» هستند. اینها بالاتر از فرشته هستند. امام بعد از گرفتن این جواب فرمود: فرزند برادرم تو هم کشته می شوی. «بعد ان تبلوا ببلاء عظیم»؛ اما جان دادن تو با دیگران خیلی متفاوت است و یک گرفتاری بسیار شدیدی پیدا می کنی. لذا روز عاشورا پس از آن که با چه اصراری اجازه رفتن به میدان را گرفت، از آنجا که بچه است، زرهی متناسب با اندام او وجود ندارد، خُود مناسب با سر او وجود ندارد، اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد. لهذا نوشته اند عمامه ای به سر گذاشته بود «کانه فرقه القمر» همین قدر نوشته اند به قدری این بچه زیبا بود که دشمن گفت مثل یک پاره ماه است.
بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت
برگ گل سرخ را باد کجا می برد
راوی گفت نگاه کردم دیدم که بند یکی از دو کفش هایش باز است و یادم نمی رود که پای چپش هم بود. از اینجا معلوم می شود چکمه پایش نبوده است. نوشته اند امام در خیمه ایستاده بود و لجام اسبش به دستش بود، معلوم بود منتظر است که یک مرتبه یک فریادی شنید، نوشته اند کسی نفهمید که امام با چه سرعتی مثل یک باز شکاری روی اسب پرید و حمله کرد. آن فریاد، فریاد "یا عما"ی قاسم بن الحسن بود. آقا وقتی به بالین این جوان رسید در حدود دویست نفر دور این بچه را گرفته بودند. امام که حرکت کرد و حمله کرد آنها فرار کردند و یکی از دشمنان که از اسب پایین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند؛ خودش در زیر پای اسب رفقای خود پایمال شد. آن کسی را که می گویند در روز عاشورا در حالی که زنده بود، زیر سم اسب ها پایمال شد، یکی از دشمنان بود نه حضرت قاسم. به هر حال حضرت وقتی به بالین قاسم رسیدند که گرد و غبار زیاد بود و کسی نمی فهمید قضیه از چه قرار است. وقتی که این گرد و غبارها نشست، یک وقت دیدند که آقا بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.
این جمله را از آقا شنیدند که فرمود:«عزیز علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک»؛ یعنی برادرزاده، خیلی بر عموی تو سخت است که تو او را بخوانی، ولی نتواند تو را اجابت کند، یا اجابت بکند، اما نتواند برای تو کاری انجام بدهد. در همین حال بود که یک وقت فریادی از این جوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

تاریخچه کربلا

بارگاه در قرن اول

نظر به اين كه ساختمان سازي در قرن اول بسيار آسان بوده, ساخت بنا بر قبر مطهر در اين قرن كاملاً امكان دارد, مخصوصاً پس از مرگ يزيد در سال 64 و باز شدن فضاي سياسي به نفع اهل بيت(ع) و قدرت گرفتن امثال مختار و نيز رو آوردن مردم جهت زيارت. كمي امكانات اياب و ذهاب و اقامت چند روزه در كنار مزار و نيز گرمي هوا حدسِ وجود بنا را بيشتر تقويت مي كند.
در عين حال معاصران گزارش هايي از وجود بنا در قرن اول ذكر مي كنند كه هيچ مستند تاريخي ندارند و نمي توان آن را واقعه اي تاريخي دانست, از جمله اين ادعاها عبارتند از:
الف) بني اسد نخستين كساني اند كه بر قبر امام(ع) سقيفه اي احداث كردند.1
ب) سال 64 قبيله هاي بني نضير و بني قينقاع اولين بار صندوقي براي قبر ساختند كه توابين اطراف آن گرد آمدند.2
ج) مختار عمارتي از گچ و آجر و با نظارت محمد بن ابراهيم بن مالك اشتر ساخت و مرقد داراي دو در شرقي و غربي بود.3

جمعيت فراوان كنار قبر مطهر در قرن اول
در كتاب شهر حسين, صفحه 164 و 165 مي خوانيم: (كامل الزيارات نقل كرده ابوحمزه [ثمالي] در آخر زمان بني مروان از كوفه به قصد زيارت كربلا خارج گرديد و از پاسبان شامي خود را پنهان مي كرد تا آن كه خود را در يك آبادي مخفي كرد. پس از نصف شب متوجه قبر حسين(ع) گرديد و اتفاقاً شب عرفه بود و جمع كثيري در اطراف قبر به نماز مشغول بودند. از بس كه جماعت زياد بود, هرچه مي خواست خود را به قبر برساند و دعا كند ممكن نمي شد).
خبر فوق در صفحه 221 كامل الزيارات آمده است. مراجعه به اصل خبر نشان مي دهد كه در نقل چند اشتباه رخ داده است:
1. اين خبر مربوط به حسين پسر دختر ابوحمزه ثمالي است نه خود ابوحمزه.
2. حضور او در شب عرفه از خبر برداشت نمي شود.
3. ترجمه و متن خبر در كامل الزيارات نشان مي دهند كه زائر با ترس فراوان از حكومت وقت به زيارت رفته است, پس چگونه مي توان باور كرد كه چنين جمعيتي در جوار قبر مطهر باشد.
4. خبر در كامل الزيارات صراحت دارد كه براي زائر مكاشفه اي پيش آمده و كساني كه بر گرد مزار تجمع كرده بودند ملائكه بودند نه انسان.

تخريب بارگاه
متوكل عباسي چند بار بارگاه سيدالشهدا(ع) را تخريب كرد. گفته شده كه اولين تخريب او در سال 232 صورت گرفت. هنگامي كه متوكل خبر شد در شعبان اين سال يكي از كنيزان آوازخوانش جهت زيارت به كربلا رفته است دستور داد كه بارگاه را ويران كنند.4 چنين نقلي از دو جهت ايراد دارد:
ـ در خبري كه به زيارت رفتن كنيز اشاره دارد تنها ماه شعبان ذكر شده و سال آن از خبر استفاده نمي شود.5
ـ متوكل در ذي حجه سال 232 به حكومت رسيد,6 پس تخريب بارگاه در شعبان همين سال نمي تواند باشد, از اين رو برخي تخريب اول را سال 233 دانسته اند. نصي وجود ندارد كه اولين تخريب در اين سال بوده, بلكه از خبر كنيز كه در شعبان به زيارت رفته بود, استظهار كرده اند در اوايل حكومت متوكل تخريب صورت گرفته و آن را مطابق با سال 233 دانسته اند.7
به نظر مي رسد اولين تخريب به سال 236 باز مي گردد كه مورخان متعدد به آن تصريح كرده اند.8 نويسنده شهر حسين (ص206) سال 233 را از قول ابوالفرج اصفهاني ـ صاحب مقاتل الطالبيين ـ نقل كرده كه اشتباه است.

دفعات تخريب بارگاه از سوي متوكل
برخي نويسندگان نوشته اند متوكل چهار بار قبر مطهر را تخريب كرد.9 از اخبار متون كهن چنين استفاده مي شود كه متوكل تنها دو بار و نهايت سه بار مرقد را خراب كرد, زيرا در اخبار از دو نفر به نام هاي ابراهيم ديزج10 و عمر بن فرج11 نام برده شده كه به ويراني حرم مأمور بوده اند و نيز دو سال 12326 و 13247 را تاريخ اين خرابي آورده اند. استناد تخريب در سال 237 خبر زير است: (… فأنفذ [المتوكل] قائداً من قوّاده و ضم اليه كتفاً من الجند كثيراً ليشعب قبر الحسين(ع) و يمنع الناس من زيارته و الاجتماع إلي قبره. فخرج القائد إلي الطف و عمل بما امر و ذلك في سنة سبع و ثلاثين و مأتين… ; 14 متوكل عده زيادي از لشكريان را با يكي از فرماندهان فرستاد تا قبر حسين(ع) را خراب كنند و مردم را از زيارت و اجتماع در آن جا منع كنند. فرمانده به طف رفت و طبق دستور عمل كرد و آن در سال 237 است).
در بعضي نسخه ها به جاي (ليشعب قبر الحسين), (ليشعّث من قبر الحسين) است. در اين صورت به معناي پراكندن مردم از قبر امام(ع) خواهد بود. علامه مجلسي عبارت دوم را از نسخه هاي مصحّح نقل كرده است.15 بنابراين معلوم نيست متوكل در سال 237 قبر را خراب كرده باشد.

استدلال ابوالفرج اصفهاني
گفته شده ابوالفرج اصفهاني در مقاتل الطالبيين دو استدلال آورده كه تخريب اول متوكل در سال 233 بوده است و يكي از مستندات او كتاب تسلية المُجالس است.16
اولاً ابوالفرج در مقاتل الطالبيين اصلاً سخن از سال تخريب به ميان نياورده است,17ثانياً ابوالفرج در قرن چهارم مي زيسته و محمد بن ابي طالب نويسنده تسلية المجالس در قرن دهم حيات داشته است.

ساخت بارگاه
از كتاب منتظم ابن جوزي نقل شده كه محمد بن زيد علوي (م 283) در طول سيزده سال, همه ساله اموالي را براي علوي هاي مستحق در جوار مرقد امام علي(ع) و امام حسين(ع) مي فرستاد و با اين اموال, بناي گنبد سيدالشدا(ع) به اتمام رسيد و در كنار آن مسجدي بنا گرديد و ديوار حائر ساخته شد. 18
چنين مطلبي را در منتظم نيافتيم.

زيارت ابوطاهر
در مدينة الحسين (سلسله 2, ص101) از كتاب منتظم ابن جوزي آمده است كه ابوطاهر سلمان بن حسن جنابي ـ رهبر قرامطه ـ در سال 313 با كوفه جنگيد و پس از پيروزي به زيارت بارگاه رفت.19
چنين مطلبي را در منتظم نيافتيم.

بناي گسترده به دست عضدالدوله
در كتاب شهر حسين (ص251) ذيل عنوان (بارگاه حسين(ع) و تعمير پنجم از عضدالدوله به سال 369) مي خوانيم:
(بنا به نوشته ابن اثير تاريخ نويس معروف, كه عضدالدوله در باره مكه و مدينه خدمات مهمي انجام داد و مخصوصاً آثار باعظمت او نسبت به حرم علي(ع) و در خصوص حرم مطهر سيدالشهدا طوفان كرده قبه حرم را تجديد نمود و چهار اطراف آن را ايجاد رواق نمود و در استحكام اين بنا اهميت فوق العاده به خرج داد و سپس در تزيينات قبه و رواق ها مبالغه نمود و ضريح را با چوب ساج كه يك نوع چوب هندي است و پارچه هاي ديباج زينت داد).
ظاهر عبارت فوق اين است كه همه اين مطالب در كامل ابن اثير آمده است, اما در وقايع مربوط به سال 369 چنين طوفاني از سوي عضدالدوله نيامده است. در كامل ابن اثير (ج 5, ص 437) آمده است:
(في هذه السنة شرع عضدالدولة في عمارة بغداد و كانت قد خربت بتوالي الفتن فيها و عمّر مساجدها و اسواقها و ادرّ الاموال علي الائمة و المؤذنين و العلماء و القرّاء و الغرباء و الضعفاء الذين يأوون إلي المساجد و الزم أصحاب الاملاك الخراب بعمارتها و جدد ما دثر من الانهار و أعاد حفرها و تسويتها و اطلق مكوس الحجاج و أصلح الطريق من العراق إلي مكة ـ شرّفها اللّه تعالي ـ و أطلق الصلات لاهل البيوتات و الشرف و الضعفاء المجاورين بمكة و المدينة و فعل مثل ذلك بمشهدي علي و الحسين ـ عليهما السلام ـ و سكّن الناس من الفتن و أجري الجرابات علي الفقهاء و المحدّثين و… ).

سال زيارت عضدالدوله
از فرحة الغري نقل شده كه عضدالدوله ـ حاكم مقتدر آل بويه ـ مرقد سيدالشهدا(ع) را در سال 370 زيارت كرده است,20 در حالي كه در فرحة الغري مي خوانيم:
(كانت زيارة عضدالدولة للمشهد الشريفين الطاهرين الغروي والحائري في شهر جمادي الاولي في سنة احدي و سبعين و ثلاثمأة;21 زيارت عضدالدوله از بارگاه شريف و پاك امام علي(ع) و امام حسين(ع) در ماه جمادي الاولي سال 371 بود).
در تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي نيز سال 370 (ص166 و172) ضبط شده است. علامه حلي در رسالة الدلائل البرهانيه (جلد 2, ص869) سال 371 را ضبط كرده است.

سال آتش سوزي در حرم مطهر
بنا به منابع تاريخي معتمد, حرم مطهر در سال 407 آتش گرفت.22 اما در كتاب تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي (ص174) سال 408 ضبط شده است.

سال غارت حرم حسيني
سال غارت حرم حسيني به دست مسترشد باللّه را 526 نوشته اند. 23 در منابع تاريخي به سال آن تصريح نشده است, اما قرينه اي در خبر است كه سال 529 از آن استفاده مي شود. ابن شهر آشوب مي نويسد:
(أخذ المسترشد من مال الحائر و كربلاء و قال إن القبر لايحتاج إلي الخزانة و أنفق علي العسكر فلما خرج قتل هو و ابنه; 24 مسترشد اموال حائر و كربلا را گرفت و گفت: قبر نيازي به خزانه ندارد. اموال را ميان لشكريان تقسيم كرد و هنگام خروج, او و پسرش به قتل رسيدند).
با توجه به اين كه مسترشد در سال 529 كشته شد25 ظاهراً قضيه غارت اموال به اين سال برمي گردد.

سال زيارت ابن بطوطه
ابن بطوطه در گزارش سفر خود به كربلا چگونگي بنا را بيان كرده است.26 سال ورود او به كربلا را 27726 و 28727 نوشته اند. هيچ يك از اين دو تاريخ درست نيست و مراجعه به سفرنامه نشان مي دهد كه او در سال 728 به كربلا رسيد.

زيارت شاه اسماعيل
گفته شده كه شاه اسماعيل در سال 920 به زيارت سيّدالشهدا(ع) رفت و دستور داد صندوقي براي قبر بسازند و براي مرقد دوازده قنديل از طلاي خالص وقف كرد و رواق ها را با فرش هاي قيمتي مفروش ساخت.29 بنا به گواهي آثار قرن دهم, زيارت شاه اسماعيل و دستور تقديم اين هدايا در سال 914 است.30
در تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي (صفحه 112) نيز آمده است كه در سال 932 شاه اسماعيل دستور داد براي عتبات عاليات صندوقي بسازند. دستور مربوط به سال 914 است و ممكن است در سال 932 ساخت صندوق ها به پايان رسيده يا در اين سال موفق به نصب شده باشند.

سال اقدامات گوهرشاه خانم
گوهرشاه خانم ـ دختر سلطان حسين صفوي و همسر نادرشاه ـ اقداماتي در تعمير و تزئين بارگاه مطهر انجام داد. سال آن را31 113532 و 113833 و 1153 نوشته اند. او در اين راه بيست هزار نادري صرف كرد.34 نادرشاه سال 1148 به حكومت رسيد, بنابر اين او در سال هاي 1135 و 1138 حكومت نمي كرد كه گوهرشاه بتواند (نادري) صرف كند و نيز در كتاب تاريخ كربلاء و حائر الحسين آمده است كه اقدامات عمراني همسر نادرشاه پس از فتح هند بوده است.35 بنابر اين سال 1153 درست است.

سازنده صندوق
بر قبر مطهر صندوقي ارزشمند بوده كه در هجوم وهابي ها در سال 1216 آسيب ديد. سازنده آن را شاه سلطان حسين36 و دخترش گوهرشاه خانم37 و شاه طهماسب دوم38 گفته اند.
گذشت كه در تاريخ كمك هاي گوهرشاه خانم به بارگاه سال 1153 را ترجيح داديم و بر صندوق سال 1133 به عنوان تاريخ ساخت نوشته شده است.
بنابر اين ساخت آن در زمان شاه سلطان حسين (پايان حكومت 1135) است,اما دليلي نيافتيم كه او دستور ساخت را داده باشد, هرچند معمولاً كارهاي مهمي از اين نوع به دست افراد توانمندي مانند شاهان و درباريان صورت مي گرفته است.

سال ساخت صندوق
سال ساخت صندوق را 391133, 401135, 411138 و 421153 گفته اند. هردو تاريخِ 1133 و 1138 در كتاب مدينة الحسين آمده و هردو جا ادعا شده كه بر صندوق اين تاريخ ها نوشته شده است. تاريخ درست 1133 است, زيرا اين تاريخ بر صندوق نوشته شده و تصوير آن در كتاب بغية النبلاء(ص168) چاپ شده است.

سال زيارت نادرشاه
مسلماً نادرشاه از بارگاه منوّر زيارت كرد. در مورد تاريخ آن, سال هاي 431155 و 441156 گفته اند. سال 1156 ترجيح دارد, زيرا اين تاريخ در كتاب دوحة الوزراء (تأليف رسول كركوكلي ـ م 1240, ص51) آمده است.

سال طلاكاري آقامحمدخان قاجار
آقامحمدخان گنبد منوّر را طلاكاري كرد. سال آن را مختلف گفته اند: 451205, 461206, 471207, 481211.
برخي گفته اند: سال 1206 دستور طلاكاري را صادر كرد و در سال 1211 به پايان رسيد. 49 از ميان تاريخ هاي فوق, سال 1205 ترجيح دارد, زيرا اين تاريخ در كتاب تاريخ محمدي آمده كه تأليف آن در سال 1211 پايان يافته است. در خور ذكر است كه در اين كتاب ماده تاريخ آن از قول سليمان صباحي كاشاني چنين آمده است: (در گنبد حسين علي زيب جست زر) اما عددي كه از اين مصرع به دست مي آيد 1207 است. در برخي منابع ماده تاريخ به صورت (در گنبد حسين علي زيب يافت زر) نوشته شده50 كه عدد 1235 استخراج مي شود كه مسلماً اشتباه است.

طلاكاري فتحعلي شاه
فتحعلي شاه را از افرادي دانسته اند كه گنبد را طلا گرفت و سال آن را 1232 دانسته اند51 و نيز گفته شده كه در سال 1227 دستور داد پس از تجديد بناي گنبد, طلا را تعويض كنند.52 همچنين گفته اند: پس از آن كه آقامحمدخان گنبد را تذهيب كرد, طلاهاي او به مرور سياه شدند; اهالي كربلا طي نامه اي به فتحعلي شاه, خواستار تجديد تذهيب شدند, شاه هم دستور تجديد طلاها را صادر كرد53 و طلاهاي پيشين را در گنبدهاي كاظمين(ع) به كار بردند.54
به نظر مي رسد تذهيب گنبد به فرمان فتحعلي شاه از اساس نادرست است, زيرا:
اولاً اين امر به معناي سياه شدن طلاهاي آقامحمدخان پس از 27 سال است, در حالي كه طلا به اين سرعت سياه نمي شود و در ناسخ التواريخ طلاهاي آقامحمدخان موصوف به (ناب) شده اند;55 ثانياً سپهر از نويسندگان دربار قاجار است و اگر از سوي فتحعلي شاه چنين اقدامي صورت مي گرفت در ناسخ التواريخ ضبط مي كرد, چنان كه طلاكاري گنبد حضرت معصومه(س) را گزارش كرده است;56 ثالثاً به كار بردن طلاي سياه شده در بارگاه كاظمين(ع) نوعي توهين به آن دو امام بزرگوار است و اگر بگوييم خشت ها دوباره روكش شدند و طلاي آنها نو شد, در اين صورت لزومي نداشت آنها را به جاي ديگر ببرند; رابعاً ناصرالدين شاه در سال 1287 به كربلا سفر كرد و در سفرنامه اش يادآور شده كه طلاي موجود در گنبد از اقدامات آقامحمدخان است,57 اگر فتحعلي شاه تذهيب كرده بود وي خبر داشت و چنين نمي نوشت; خامساً اديب الملك در سال 1272 به كربلا سفر كرد و در سفرنامه اش طلاي موجود در گنبد را از آن آقامحمدخان ضبط كرده است.58
احتمالاً فتحعلي شاه طلاي گنبد را تعمير كرده يا قسمت اندكي از آن را كه باقي مانده بود, تكميل كرد.

تعمير بارگاه با نظارت شهرستاني
گفته شده كه با نظارت سيد محمد مهدي شهرستاني در سال 1259 بارگاه مطهر تعمير شد.59 درست است كه شهرستاني تعميرات درخور توجهي در بارگاه انجام داد, اما وي در سال 1216 از دنيا رفت; پس در تاريخ مذكور اشتباهي رخ داده است.

سال مهاجرت شيخ عبدالحسين تهراني
سال مهاجرت شيخ عبدالحسين تهراني ملقب به شيخ العراقين از تهران و سكونت در كربلا جهت تعمير و آباداني عتبات عاليات را مختلف ضبط كرده اند: 601270, 611274, 621276, 631280 و 641283.
دو تاريخ اخير مسلّماً اشتباه است, زيرا شيخ عبدالحسين اقدامات گسترده اي از جمله طلاكاري گنبد عسكريين را انجام داد. با توجه به درگذشت او در سال 1286 عادتاً نمي تواند اين امور در حدود شش سال انجام شده باشد. ظاهراً سال 1283 تاريخِ توسعه صحن از طرف غرب و بناي ايوان بزرگ طرف قبله است65 كه با ورود او به كربلا اشتباه شده. از سوي ديگر سيد شفيع جاپلقي(م 1280) تدوين كتاب الروضة البهيه را سال 1278 به پايان رسانده و در خاتمه آن نوشته است كه اكنون شيخ عبدالحسين مشغول تعمير بارگاه سيدالشهدا(ع) است.66
از ميان سه تاريخ نخست ظاهراً سال 1270 درست است, زيرا از جمله اقدامات او طلاكاري قسمتي از گنبد سيدالشهدا(ع) يا تعمير طلاكاري آن است67 و تاريخ آن در پايين گنبد سال 1273 است 68 و نيز در ناسخ التواريخ در ثبت وقايع سال 1272 و 1273 آمده كه پيش از اين شيخ عبدالحسين جهت تعمير و توسعه عتبات عاليات به كربلا رفته است.69
يكي از ناقلان سال 1270 شيخ آقابزرگ تهراني است و شيخ عبدالحسين استاد استاد او محدث نوري است و به خبر او بيشتر مي توان اعتماد كرد.

منبع مالي شيخ عبدالحسين تهراني
در كتاب هاي مربوط به تاريخ بارگاه امام حسين(ع) تأمين هزينه اقدامات گسترده شيخ عبدالحسين را تنها از سوي ناصرالدين شاه دانسته اند يا عباراتشان به گونه اي است كه اين امر از آن استفاده مي شود,70 در حالي كه شيخ آقابزرگ تهراني يادآور شده است كه شيخ عبدالحسين وصي امير كبير بود و ثلث تركه او در اختيار شيخ عبدالحسين قرار داشت. شيخ عبدالحسين در برابر ناصرالدين شاه ايستادگي مي كرد و تخلفاتش را گوشزد مي كرد. ناصرالدين شاه براي خلاص شدن از دست او به وي پيشنهاد كرد كه اين اموال را در راه گسترش عتبات هزينه كند و بودجه اصلي او ثلث تركه امير كبير بود,71 هر چند شاه نيز كمك هاي مالي اي در اين راه كرد و مقدار آن را پانزده هزار72 و بيست هزار تومان زر مسكوك73 نوشته اند.

تجديد بناي حجره هاي صحن
سيف الدوله در سال 1280 به كربلا سفر كرد و در سفرنامه خود مي نويسد: (شيخ عبدالحسين تهراني از جانب ناصرالدين شاه مأمور شد… حجرات صحن مطهر را دوباره ساختند, داخل حرم را تعمير كردند).74 اما ناصرالدين شاه كه در سال 1287 به كربلا سفر كرد, سخن از تعمير حجره ها مي كند نه تجديد بنا, وي مي نويسد: (… بعد رفتم دور حجرات صحن را گشتم; شيخ عبدالحسين مرحوم با پول ما تعمير كرده است).75

تجديد گنبد به دستور ناصرالدين شاه
برخي منابع تجديد بناي گنبد را به ناصرالدين شاه نسبت داده اند76 و سال آن را 1273 ذكر كرده اند.77 ناصرالدين شاه سال 1287 به كربلا رفت و در سفرنامه اش نوشته است كه بناي گنبد از آثار آقامحمدخان قاجار است.78 اگر وي گنبد را از نو بنا كرده بود چنين نمي نوشت.

طلاكاري گنبد توسط ناصرالدين شاه
برخي به ناصرالدين شاه نسبت داده اند كه گنبد را از نو طلاكاري كرد79 و سال آن را 1276 نوشته اند.80 چنين نقلي اشتباه به نظر مي رسد, زيرا:
اولاً محمدحسن خان اعتمادالسلطنه در سال 1306 به مناسبت چهلمين سال پادشاهي ناصرالدين شاه كتاب المآثر والآثار را نوشت و در باب هفتم اقدامات عمراني شاه را نگاشت. در اين باب از طلاكاري ايوان بارگاه امام رضا(ع) و ايوان هاي كاظمين(ع) سخن رفته است, اما اشاره اي به طلاكاري گنبد سيدالشهدا(ع) به دستور شاه نشده است;81 ثانياً ناصرالدين شاه در سال 1287 به كربلا سفر كرد و در سفرنامه اش نگاشته است كه طلاي موجود در گنبد از آثار آقامحمدخان قاجار است.82 ظاهراً نقل درست آن است كه وي تنها بخشي از گنبد را طلا گرفت.83
سال درگذشت شيخ عبدالحسين
در كتاب تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي (صفحه هاي 131 و 149) سال فوت شيخ عبدالحسين تهراني 1282 نوشته شده كه مسلّماً اشتباه است و بر اساس نقل هاي متعدد به سال 1286 درگذشت.84 او در سال 1283 صحن مطهر را گسترش داد.85

سال زيارت ناصرالدين شاه
در كتاب تاريخ كربلاء و حائر الحسين (ص258) سال زيارت ناصرالدين شاه 1288 نوشته شده, در حالي كه اين تاريخ مسلماً اشتباه است و خود او در سفرنامه اش سال سفر را 1287 ضبط كرده است.86 تاريخ فوق در تاريخ كربلاء و حائر الحسين اشتباه چاپي نيست, زيرا در آن آمده است كه شيخ عبدالحسين تهراني در سال 1286 دو سال قبل از سفر ناصرالدين شاه درگذشت.
نويسنده كتاب شهر حسين (ص408) با استناد به كتاب تاريخ كربلاء و حائر الحسين سفر ناصرالدين شاه را در سال 1288 دانسته است.
تاريخ اين سفر در كتاب عراق از ديدگاه سياحان و جهانگردان (جلد 2, صفحه 1571 و در جلد 3, صفحه 2241) نيز به اشتباه سال 1278 ضبط شده است. اين تاريخ نيز اشتباه چاپي نيست, زيرا در اين كتاب, سفرنامه ها به ترتيب سال است و در هر دو جا سفرنامه ناصرالدين شاه پيش از سفرنامه سيف الدوله است كه مربوط به سال 1280 مي باشد. شاهد اشتباه بودن اين تاريخ اين است كه ناصرالدين شاه در سفرنامه اش از محل دفن شيخ عبدالحسين تهراني87 و ملاآقاي دربندي88 سخن مي گويد در حالي كه آن دو در سال 1286 از دنيا رفته اند.

طلاكاري گنبد در سال 1299
در كتاب تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي (ص130) و شهر حسين (ص346) آمده است كه سال 1299 طلاهاي گنبد زنگ زد و به دستور فتحعلي شاه طلاهاي گنبد تعويض شد. اولاً گذشت كه فتحعلي شاه طلاهاي گنبد را تعويض نكرد, ثانياً او سال 1250 درگذشت. ظاهراً اين اشتباه از تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي به شهر حسين راه يافته است.

طلاكاري مناره ها
گفته شده تاجري به نام عبدالجبار در سال 1309 به كربلا رفت و نصف بالايي مناره شرقي و همه مناره غربي را طلا گرفت. سپس شخصي هندي وجوهي را پرداخت تا نيمه باقي مانده از مناره شرقي طلاكاري شود.89 همچنين گفته شده سيد طاهر سيف الدين هندي در سال 1360 دو مناره را از سطح بام تا بالا طلاكاري كرد.90
ظاهر عبارات فوق اين است كه مناره ها تا سال 1309 يا 1360 تذهيب نشده بود, در حالي كه ناصرالدين شاه سال 1287 به كربلا رفت و در سفرنامه اش چنين نوشته است:
(طلاي مناره ها كه از نصف به بالاست از زن خاقان مرحوم (فتحعلي شاه) از دختر مصطفي خان عمو [است]).91
پيش از ناصرالدين شاه, اديب الملك و سيف الدوله به ترتيب در سال هاي 1273 و 1280 به كربلا رفتند و در سفرنامه هاي خود از طلا بودن مناره ها خبر داده اند.92
بعيد نيست عبدالجبار تنها نيمه پايين مناره غربي را تذهيب كرده و نيمه پايين مناره شرقي را شخص هندي تذهيب كرده باشد.

سال تخريب منارةالعبد

منارةالعبد از آثار باستاني باشكوه بود كه تاريخ بناي آن را سال 767 نوشته اند.93 در قرن چهاردهم به دستور وزير اوقاف عراق تخريب شد و علت واقعي آن به درستي معلوم نيست. در كتاب تاريخ العراق بين الاحتلالين (ج4, ص116) سال تخريب آن 1356 ضبط شده كه اشتباه است. در اين سال, سلطان طاهر سيف الدين هندي مناره غربي بارگاه را كه مايل شده بود تخريب كرد و از نو بنا كرد.94 در تراث كربلاء (ص56) سال 1357 ضبط شده كه اين نيز اشتباه است. تاريخ تخريب منارةالعبد سال 1354 است و ماده تاريخ هاي متعدّد براي آن گفته اند.95

تجديد گنبد در سال 1371
در كتاب تاريخ مرقد الحسين و العباس (صفحه 91) آمده است كه در سال 1371 گنبد تجديد بنا شد. اگر چنين اتفاق مهمي افتاده بود در كتاب هاي متعدد ديگر كه نويسندگان آنها در آن عصر مي زيسته اند درج مي شد, حال آن كه چنين نيست.

پينوشت:
1. عبدالجواد كليددار, تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 151(مطبعة المعارف, بغداد, 1368ق).
2. دائرة المعارف الحسينيه, ج 1, ص 249(محمدصادق محمد كرباسي, تاريخ المراقد , چاپ اول, لندن, 1419).
3. همان, ص 250 و ر. ك: محمدحسن مصطفي آل كليدر, مدنية الحسين, سلسله 1, ص 20, پاورقي(چاپ اول, مطبعة النجاح, بغداد, 1367ق); عمادالدين اصفهاني, تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي, ص 176; سلمان هادي آل طعمه,تاريخ مرقد الحسين و العباس, ص 71 و 87(چاپ اول, مؤسسة الاعلمي, بيروت, 1416ق); محمدباقر مدرس, شهرحسين, ص 160 (چاپ اول, تبريز, 1353ش); دائرةالمعارف تشيع, ج 1, ص 74(چاپ دوم, بنياد شط, 1371); محمد صحتي سردرودي, سيماي كربلا, ص 80(چاپ دوم, 1373).
4. موسوعة العتبات المقدسه, ج 8, ص 258(چاپ دوم, مؤسسة الاعلمي, 1407ق).
5. ابوالفرج اصفهاني, مقاتل الطالبيين, ص 478(تحقيق كاظم مظفر, چاپ دوم, المطبعة الحيدرية, نجف).
6. تاريخ طبري, ج 7, ص 338(مؤسسة الاعلمي, بيروت).
7. تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 194.
8. تاريخ طبري, ج 7, ص 365; مسعودي, مروج الذهب, ج 4, ص 135(تحقيق محمد محيي الدين عبدالحميد, چاپ چهارم, السعاده, مصر, 1385ق); ابن اثير,الكامل في التاريخ, ج 4, ص 355 (تحقيق علي شير, چاپ اول, دار احياء التراث العربي, بيروت, 1408ق); ابن كثير, البدايه والنهايه, ج 10, ص 347(تحقيق علي شيري, چاپ اول, دار احياء التراث العربي, بيروت, 1408ق); محمد بن شاكر كتبي, وفيات الاعيان, ج 3, ص 365(تحقيق احسان عباس, دار صادر, بيروت, 1972م); ابوالفداء عمادالدين اسماعيل, المختصر في اخبار البشر, ج 2, ص 38 (مكتبة المتنبي, قاهره); فوات الوفيات, ج 1, ص 291 و 292.
9. شهر حسين, ص 217.
10. مقاتل الطالبيين, ص 395; امالي شيخ طوسي, ص 326 و 327(تحقيق مؤسسة البعثة, چاپ اول, دارالثقافه, قم, 1414ق); مناقب ابن شهر آشوب, ج 3, ص 221(نجف, 1376ق).
11. امالي شيخ طوسي, ص 325.
12. تاريخ طبري, ج 7, ص 365; البدايه والنهايه, ج 10, ص 347; مروج الذهب, ج 4, ص 135; الكامل في التاريخ, ج 4, ص 318; وفيات الاعيان, ج 3, ص 365; المختصر في اخبار البشر, ج 2, ص 38; فوات الوفيات, ج 1, ص 291.
13. امالي شيخ طوسي, ص 328.
14. همان.
15. مجلسي, بحار الانوار, ج 45, ص 397(چاپ دوم, مؤسسة الوفاء, بيروت, 1403ق).
16. شهر حسين, ص 206.
17. مقاتل الطالبيين, ص 395.
18. محمدحسن مصطفي آل كليدر, مدينة الحسين, سلسله 2, ص 97 و 98(مطبعة شركت سپهر, ايران, 1368ق).
19. ر. ك: دائرة المعارف الحسينيه, ج1, ص292(تاريخ المراقد).
20. سيد عبدالحسين كليددار آل طعمه, بغية النبلاء, ص 17(تحقيق عادل كليدر, مطبعة الارشاد, بغداد).
21. سيد بن طاووس, فرحة الغري, ص 132(منشورات رضي, قم).
22. الكامل في التاريخ, ج 5, ص 635; ابن جوزي, المنتظم, ج 15, ص 120(تحقيق محمد عبدالقادر عطا و…, چاپ اول, دارالكتب العلميه, بيروت, 1412ق); البدايه و النهايه, ج 12, ص 6.
23. تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 174 و 215; شهر حسين, ص 261.
24. مناقب ابن شهر آشوب, ج 3, ص 220; بحار الانوار, ج 45, ص 401.
25. منتظم, ج 17, ص 304.
26. رحلة ابن بطوطه, ص 221(دار بيروت, 1405ق).
27. مدينة الحسين, سلسله 1, ص 30; شهر حسين, ص 283.
28. نزهة اهل الحرمين, ص 33; دائرة المعارف تشيع, ج 1, ص 75; تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي, ص 135 و 162.
29. مدينة الحسين, سلسله 1, ص 37.
30. خواند مير, تاريخ حبيب السير, ج 4, ص 494(چاپ دوم, تهران, 1353ش); جهانگشاي خاقان, ص 292 (مركز تحقيقات فارسي ايران و پاكستان, 1364); اسكندر بيگ, تاريخ عالم آراي عباسي, ج 1, ص 58(چاپ دوم, انتشارات اميركبير, تهران, 1350ش).
31. بغيةالنبلاء, ص 76; تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي, ص 150; دائرةالمعارف تشيع, ج 1, ص 76; شهر حسين, ص 400; تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 254; تاريخ مرقد الحسين و العباس, ص 90.
32. مدينة الحسين, سلسله 1, ص 38.
33. شهرحسين, ص 325 و 326; محمد كلباسي حائري, تاريخچه كربلا, ص 76 و 77(قم).
34. شهر حسين, ص 325; موسوعة العتبات المقدسه, ج 8, ص 201; بغية النبلاء, ص 76.
35. تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 254.
36. تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي, ص 117; شهر حسين, ص 468 و 469.
37. مدينة الحسين, سلسله 1, ص 38; دائرة المعارف تشيع, ج 1, ص 76; بغية النبلاء, ص 167; شهر حسين, ص 325 و 326.
38. مدينة الحسين, سلسله 2, ملحق مستدركات سلسله 1, ص ج.
39. بغية النبلاء, ص 168; مدينة الحسين, سلسله 2, ملحق مستدركات سلسله 1, صفحه ج; تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي, ص 113; شهر حسين, ص 468 و 469.
40. تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 254; تاريخ مرقد الحسين و العباس, ص 90.
41. مدينة الحسين, سلسله 1, ص 38.
42. شهر حسين, ص 325.
43. تاريخ مرقد الحسين و العباس, ص 90.
44. ماضي النجف و حاضرها, ج 1, ص 222; شهر حسين, ص 328.
45. تاريخ محمدي (احسن التواريخ), ص 203 ـ 206.
46. ناسخ التواريخ, تاريخ قاجاريه, ج 1, ص 61; مدينة الحسين, سلسله 1, ص 39; شهر حسين, ص 402.
47. تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 255; تحفة العالم, ج 1, ص 308; بغية النبلاء, ص 76; دائرة المعارف تشيع, ج 1, ص 76;سلمان هادي طعمه, تراث كربلاء, ص 45(چاپ دوم, مؤسسة الاعلمي, بيروت, 1403ق).
48. تاريخ مرقد الحسين و العباس, ص 90.
49. مدينة الحسين, سلسله 1, ص 39.
50. ناسخ التواريخ, تاريخ قاجاريه, ج 1, ص 61.
51. شهر حسين, ص 402; مدينة الحسين, سلسله 1, ص 39و 40.
52. تاريخ مرقد الحسين والعباس, ص 90. نويسنده در صفحه بعد مي نويسد كه اين دستور مربوط به سال 1250 است.
53. سيد جعفر آل بحرالعلوم, تحفة العالم, ج 1, ص 308(مكتبة الصادق, تهران, 1401ق); تراث كربلاء, ص 45.
45 . تحفة العالم, ج 1, ص 308; تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 255 و 256; شهر حسين, ص 402 و 403.
55. محمدتقي لسان الملك سپهر, ناسخ التواريخ (تاريخ قاجاريه) ج 1, ص 61(به اهتمام جمشيد كيانفر, چاپ اول, انتشارات اساطير, 1377ش).
56. همان.
57. شهريار جاده ها, ص 121(به كوشش محمدرضا عباسي و پرويز بديعي, سازمان اسناد ملي, تهران, 1372ش).
58. سفرنامه اديب الملك به عتبات, ص 159(تحقيق مسعود گلزاري, چاپ اول, انتشارات دادجو, تهران, 1364).
59. مدينة الحسين, سلسله 1, ص 41.
60. شيخ آقا بزرگ تهراني, الكرام البرره, ج 2, ص 714(دار المرتضي, مشهد, 1404ق); تاريخ المشهد الكاظمي, ص104;محمدحسن آل ياسين, تاريخ حرم كاظمين(ترجمه تاريخ المشهد الكاظمي), ص 95ـ ترجمه غلامرضا اكبري, كنگره جهاني حضرت رضا(ع), 1371 .
61. محمدعلي مدرس, ريحانة الادب, ج 3, ص 329(چاپ سوم, خيام, تهران, 1369ش); تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي, ص 137.
62. تحفة العالم, ج 1, ص 308;محمدمهدي موسوي, احسن الوديعه, ج 1, ص 62(چاپ دوم, نجف, 1388ق); تراث كربلاء, ص 46; تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 257; شهر حسين, ص 406; تاريخچه كربلا, ص 85; تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي, ص 131.
63. سيد محسن امين, اعيان الشيعه, ج 1, ص 439(تحقيق سيد حسن امين, دارالتعارف, بيروت, 1406ق).
64. مدينة الحسين, سلسله 1, ص 41.
65. شهر حسين, ص 481.
66.احسن الوديعه, ج 1, ص 60.
67. احسن الوديعه, ج 1, ص 62; تحفة العالم, ج 1, ص 308.
68. تراث كربلاء, ص 46.
69. ناسخ التواريخ (تاريخ قاجاريه) ج 3, ص 1342.
70. مدينة الحسين, سلسله 1, ص 41; ناسخ التواريخ (تاريخ قاجاريه) ج 3, ص 1342; احسن الوديعه, ج 1, ص 60; المآثر و الآثار, ص 54; ريحانة الادب, ج 3, ص 329; تحفة العالم, ج 2, ص 308; تاريخ كربلاء و حائرالحسين, ص 257; شهر حسين, ص 406; تاريخچه كربلا, ص 85 و 86.
71. الكرام البرره, ج 2, ص 713و714.
72. ناسخ التواريخ (تاريخ قاجاريه), ج 3, ص 1514.
73. همان, ص 1342.
74. سيف الدوله سلطان محمد, سفرنامه سيف الدوله, ص 32(تحقيق علي اكبر خداپرست, چاپ اول, نشر ني, 1364ش).
75. شهريار جاده ها, ص 116.
76. سفرنامه سيف الدوله, ص 232.
77. تراث كربلاء, ص 46 و 58; تاريخ مرقد الحسين والعباس, ص 91.
78. شهريار جاده ها, ص 121.
79. ريحانة الادب, ج 3, ص 329; احسن الوديعه, ج 1, ص 62; تحفة العالم, ج 2, ص 308; دائرةالمعارف تشيع, ج1, ص 76; تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 257; تاريخ جغرافيائي كربلاي معلي, ص 131.
80. شهر حسين, ص 406.
81. محمدحسن خان اعتمادالسلطنه, المآثر و الآثار, ص 54(چاپ سنگي, كتابخانه سنگي).
82. شهريار جاده ها, ص 121.
83. تراث كربلاء, ص 46; تاريخ مرقد الحسين والعباس, ص 91.
84. الكرام البرره, ج 2, ص 714; اعيان الشيعه, ج 7, ص 438.
85. تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 258; شهر حسين, ص 481; تاريخ مرقد الحسين و العباس, ص 91; مدينة الحسين, سلسله 1, ص 41 ـ 42.
86. شهريار جاده ها (سفرنامه ناصرالدين شاه به عتبات عاليات).
87. هارون و هومن, عراق از ديدگاه سياحان و جهانگردان, ج 2, ص 1573(چاپ اول, انتشارات گوهر منظوم, تهران, 1383ش).
88. همان, ص 1575.
89. مدينة الحسين, سلسله 1, ص 43; بغية النبلاء, ص 166.
90. تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 260; شهر حسين, ص 471.
91. شهريار جاده ها, ص 121.
92. سفرنامه اديب الملك به عتبات, ص 159; سفرنامه سيف الدوله, ص 231.
93. تاريخ كربلاء وحائر الحسين, ص233; مدينة الحسين, سلسله 1, ص 34.
94. تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 259; تاريخ مرقد الحسين والعباس, ص 181و 182.
95. تاريخ كربلاء و حائر الحسين, ص 230 ـ 233 و 168; تاريخ مرقد الحسين والعباس, ص 181 و182; شهر حسين, ص 460 ـ 463.
.....................................................................................

مقاتل معروف در مورد انقلاب کربلا

1. مقتل ابی مخنف

در اينكه نخستين مقتل حسيني، يعني اولين گزارش جامع از زمينه‌ها و نفس حادثه كربلا، از آن ابومخنف لوط‌بن‌يحيي‌بن‌سعيدبن‌مخنف ازدي غامدي (م157 ه. ق) است،

تقريبا اختلافي ميان رجال‌نويسان به چشم نمي‌خورد؛ هرچند برخي، از ابوالقاسم اصبغ بن نباته تميمي نام برده‌اند كه از ويژگان و ياران اميرمومنان (ع) بوده و پس از عمري دراز در حوالي سال 100ه. ق وفات كرده است (الفهرست شيخ طوسي، صص 37و38، ش108؛ الذريعه الي تصانيف الشيعه شيخ آقا بزرگ تهراني، ج22، صص23و24، ش5838).

اما از آن‌رو كه بر فرض صحت چنين باوري، هرگز اثري از اين مقتل يافت نشده است، به نحو قطعي نمي‌توان بر تقدم ابي‌مخنف در ميان مقتل‌نويسان خدشه وارد كرد.

هرچند از مقتل ابي‌مخنف نيز جز در تاريخ الامم و الملوك محمدبن جرير طبري (م310ه. ق) يعني بزرگترين مورخ ايراني تاريخ اسلام، نمي‌توان نشاني يافت.

طبري در مجموع در جلد پنجم تاريخ خويش 125 روايت درباره تاريخ كربلا گزارش كرده كه از اين تعداد، 100 روايت را به صورت مستقيم و البته با واسطه‌هايي از ابي‌مخنف نقل كرده است.

10 روايت را نيز با واسطه هشام بن محمد كلبي از ابي‌مخنف روايت كرده است؛ از 15 روايت باقيمانده، 14 روايت از آن هشام و يك روايت از آن عمار دهني است كه منبع آن امام محمدباقر(ع) است.

گزارش‌هاي ابومخنف باتوجه به اين امر كه خود او در صحنه كربلا حاضر نبوده، بر دوگونه‌اند:

الف) آنهايي كه در كربلا بوده‌اند.

اينان نيز خود بر چند دسته‌اند:

1- گروه نخست خود از آل‌هاشم‌اند كه در كربلا بوده‌اند و از حادثه جان به سلامت برده‌اند؛ مانند امام سجاد و امام باقر(ع)

2- ياران امام حسين از غير آل‌هاشم مانند عقبه بن سمعان و همسر زهير بن قين

3- ناظران بي‌طرفي چون عبدالله بن سليم و مذري بن مشمعل

4- شاهدان حاضر در سپاه عمر بن سعد؛ برخي از ايشان چون عبدالله شعبي و هاني بن ثبيت در كشتار دست داشتند و برخي چون حميد بن مسلم كه از قضا مهمترين منبع ابي‌مخنف به شمار مي‌رود.

با آنكه در سپاه ابن سعد مشاركت داشتند ولي در كشتار دست نداشتند. برخي از ايشان از جمله خود حميد از امضاكنندگان نامه دعوت براي امام حسين(ع) بودند.

ب) گروه دوم آناني هستند كه در كربلا حاضر نبوده‌اند.

اينان را مي‌توان در 5‌گروه دسته‌بندي كرد.

1- محبان امام حسين(ع) چون علي‌بن حنظله كه پدرش جزو شهداي كربلا بود و نيز پسر حربن‌يزيد رياحي كه در كربلا شهيد شد.

2- طرفداران امويان مانند قاسم بن‌عبدالرحمان

3- طرفداران زبيريان مانند حسان بن قائد.

4- محدثين بي‌طرف چون محمد بن بشر همداني پدر هشام بن محمد كلبي همداني.

5- خويشان نزديك ابومخنف چون عبدالرحمان بن جندب ازدي.

مقتل ابومخنف را كه در واقع مهمترين «مقتل الحسين» است. مي‌توان از چند جهت مورد بررسي قرار داد؛ هرچند نتيجه اين بررسي هرچه باشد، بايد به اين نكته اذعان داشت كه اين مقتل اساس كار تمام مقاتل بعدي است.

و از اين جهت مي‌توان به اين نتيجه دست يافت كه لااقل اين مقتل از نگاه راويان بعدي كه آن را گزارش كرده‌اند، كاملا مورد اعتماد بوده است.

از نظر رجال‌شناسي، راويان ابومخنف طيف وسيعي از گرايش‌هاي فكري و سياسي آن روز را شامل مي‌شوند و از اين حيث مي‌توان مقتل الحسين را پرگستره‌ترين مقتل به شمار آورد. اين امر بي‌شك بر اعتبار آن مي‌افزايد.


2. مقاتل الطالبيين

الف) درباره نويسنده؛ ابوالفرج، علي‌بن‌حسين بن‌محمدبن احمدبن هيثم‌بن عبدالرحمان‌بن مروان‌بن عبدالله‌بن مروان معروف به مروان حمار آخرين خليفه اموي.

ابوالفرج در سال 284 هـ. ق برابر با سال 897 ميلادي در اصفهان زاده شد و از اين‌رو ابوالفرج اصفهاني لقب گرفت. اما در بغداد رشد كرد و آن شهر را موطن و مسكن خود قرار داد.

جالب آنكه ابوالفرج در الاغاني، خانه‌اي را كه در آن سكونت داشته به وصف آورده است و آن خانه‌اي بوده است مشرف به رودخانه دجله در مكاني ميانه پل دجله و پل سليمان كه كنار خانه وزير فرهيخته عباسي ابوالفتح بريدي قرار داشته.

شخصيت فرهنگي ابوالفرج، شخصيتي جامع‌الاطراف و بي‌نظير است. قاضي ابوالمحسن تنوخي درباره او چنين گفته: «او به گونه‌اي، شعر، اغاني، اخبار، آثار، حديث مسند و نسبت‌ها را حفظ بود كه تا آن روزگار مثل آن نديده بودم. در اين علوم تخصص بالايي داشت و نيز علومي مثل: لغت، صرف و نحو، خرافات، سيره، مغازي، علم هجو و طنز، داروشناسي و علومي مانند طب، نجوم و... گذشته از اين ابوالفرج را بايد يكي از دامپزشكان اوليه جهان اسلام به شمار آورد. حرص و ولع او در درمان حيوانات مثال‌زدني بود. نمونه‌اي از اين شوق را مي‌توان در درمان يك سنجاب ديد كه در اشعار او در الاغاني منعكس شده است.»

ب) درباره كتب ابوالفرج؛ مهم‌ترين كتاب ابوالفرج را بايد «الاغاني» دانست. او با همين كتاب نزد شعرا، ادبا و فصحاء معروف و مشهور شد.

اين اثر به واقع از مهم‌ترين موسوعات ادبي است. تا آنجا كه برخي ثروت ادبي فراهم آمده در اين كتاب را با هيچ قيمتي برابر نمي‌دانند.

برخي آن را مرجع شعرشناسي و برخي آن را بزرگ‌ترين مايه لذت و تفريح به شمار آورده‌اند.

ج) درباره مذهب ابوالفرج؛ او بر مذهب شيعي زيدي بوده است. قاضي تنوخي بر تشيع او تصريح كرد. ابن‌اثير نيز در كتاب «الكامل في‌التاريخ» بر تشيع وي تصريح كرده است و البته آن را مايه تعجب به شمار آورده است.

شايد آنچه مايه تعجب ابن‌اثير شده، وابستگي شديد ابوالفرج به خاندان اموي است و اين وابستگي و مذهب تشيع ابوالفرج براي ابن‌‌اثير سازگار نمي‌آمده‌اند.

اما چنانكه ابوالفرج نيز در الاغاني بيان كرده است: عقيده و باور، وطن و نژاد نمي‌شناسد و بسيار فراتر از آنند كه در زندان تنگ وابستگي‌هاي خوني گرفتار آيند.

د) درباره مقاتل‌الطالبيين، يكي از واضح‌ترين ادله‌اي كه مي‌توان به سبب آن بر تشيع ابوالفرج اصرار كرد، كتاب مقاتل‌الطالبيين است؛ كتابي كه ابوالفرج در آن به ذكر تمام شهدا آل عبدالمطلب از ابتدا تا سال 313 هـ. ق، يعني سالي كه كتاب در آن تاليف شده پرداخته است. ابوالفرج معيار جالب توجهي براي تعريف واژه شهيد ارائه كرده است. در نظر او شهيد، فراتر از كشته شده در جنگ است.

چرا كه آنكه در حالت صلح نيز مسموم شده شهيد است. يا آنكه در زندان به حيلت يا به فرتوتي و بيماري كشته شده و نيز آنكه در اثنا فرار از دست سلطان هلاك شده است.

تمام اين امور همانگونه كه ابوالفرج در مقدمه كتاب بيان كرده، از مصاديق مفهوم شهيد به شمار مي‌رود. ابوالفرج تصوير شگفت‌انگيزي را از رشادت‌ها و جنگ‌آوري‌هاي آل‌ بوطالب ارائه كرده و در ضمن همدردي و احساس احترام شديد خود را نثار ايشان كرده است.

او در شهادت آل‌هاشم جز مجد و بزرگواري و اصرار بر باور صالح چيزي ديگري را دخيل نمي‌داند.

ايشان را بر سبيل حق مي‌داند و امويان را با آنكه خود به ايشان منتسب است و به اين انتساب نيز معترف است بر باطل. اولين شهيد آل بوطالب، جعفر‌بن‌ابوطالب و آخرين ايشان به نقل ابوالفرج، عبدالرحمان‌بن محمد است كه بني سليم او را در جنگل كشتند.


3. تاريخ دمشق

الف) درباره نويسنده: علامه شمس‌الدين ذهبي در «سير اعلام النبلاء» درباره نويسنده كتاب مي‌گويد:

«امام، علامه، حافظ بزرگ و چيره‌دست، محدث شام، ثقه‌الدين، ابوالقاسم دمشقي شافعي، صاحب تاريخ دمشق در آغاز ماه محرم سال 499 متولد شد. در سال 520 به عراق كوچيد. در سال 521 حج گزارد و در سال 529 از راه آذربايجان، به خراسان رفت.

او علي‌بن‌حسن‌بن هبه‌الله‌بن‌عبدالله‌بن حسين است. شمار شيوخ او كه در معجم او ياد شده‌اند 1300 تن از طريق سماع، 46 شيخ از طريق انشاء و 290 شيخ از طريق اجازه و هشتاد و چند زن هستند كه مجموعه آنها تقريبا 1716 مي‌شود. او آثار فراواني از خويش بر جاي نهاده است.

او مردي بود تيزفهم، حافظ، پركار، ذكي، بصير در كار و در روزگار خود يگانه عصرش بود.

او در شب دوشنبه 11 ماه رجب سال 571 درگذشت، قطب نيشابوري بر او نماز گزارد و سلطان بر جنازه وي حاضر شد. او را نزد پدرش در قبرستان باب‌الصغير در دمشق به خاك سپردند.» (سير اعلام النبلاء، ج20، صص554تا715، ش 354 با تلخيص و تصرف) چنان كه در متن شرح حال ابن‌عساكر آمده است او شافعي مذهب و از اهل سنت است.

ب) درباره كتاب: چنان‌كه از نام كتاب هويداست، كتاب معجمي است فراخ‌دامن درباره تاريخ دمشق، يعني شهر زادگاه مصنف كتاب، علي‌بن‌حسن معروف به ابن‌عساكر. دمشق روزگاري پايتخت امويان به‌شمار مي‌رفت.

از اين‌رو خلفاي فراواني را شاهد بوده‌است كه در آن شهر به حكمراني پرداخته‌اند و اين طبيعتاً دستمايه مناسبي بوده‌است تا شخصي چون ابن‌عساكر به تبيين تاريخ اين شهر بپردازد.

علامه ابن‌منظور انصاري صاحب معجم بزرگ لسان العرب، سال‌ها بعد كتاب تاريخ دمشق را كه در چاپ‌هاي جديد در مجموعه‌اي 50‌جلدي فراهم آمده است، خلاصه و مختصر كرد.

اين كتاب را كه مختصر تاريخ دمشق نام دارد، احمد راتب حمدويش و محمد ناجي الحمر به سال 1405 در قاهره و توسط انتشارات دارالفكر به همراه تحقيق و تصحيح عرضه كرده‌اند. در خود كتاب تاريخ دمشق ابن‌عساكر، چيزي در حدود 400‌روايت به بررسي تاريخ عاشورا و مقتل‌الحسين پرداخته‌اند؛ هرچند تا سال 1415 هـ. ق اين 400 حديث هرگز به صورت مجزا و تحت عنوان مقتل‌الحسين يا چيزي شبيه به آن منتشر نشده بودند.

در اين سال فاضل گرانقدر محمدرضا حسيني‌جلالي مجموعه اين 400‌حديث را تحت عنوان «الحسين(ع): سماته و سيره» يعني سيره و سيماي امام حسين‌(ع) به صورت مجزا فراهم آورد.

در اين كتاب به چند دليل كه به ظاهر منطقي به نظر مي‌رسند اسانيد روايات چهارصدگانه حذف شده است و البته براي سهولت شناسايي متون اصلي و متوني كه بعدا به كتاب افزوده شده‌اند، احاديث در مجموعه‌هايي مجزا قرار داده شده‌اند.

توضيحات و شروح فراواني بر متون روايات نگاشته شده و متن از جنبه‌هاي لغوي، تاريخي و روش‌شناختي وارسي شده است.

فراهم‌كننده كتاب خود را مقيد داشته تا به متن ابن‌عساكر وفادار باقي بماند و جز در پاره‌اي موارد مطلبي بر متن اصلي نيفزايد.

يكي از ويژگي‌هاي مثبت كتاب «الحسين‌(ع): سماته و سيرته» تخرج احاديث و مطابقت احاديث دو كتاب تاريخ دمشق ابن‌عساكر و تاريخ دمشق خلاصه شده علامه ابن‌منظور انصاري است. ترجمه كتاب را انتشارات اساطير به سال 1383 منتشر كرد. اين ترجمه از آن جويا جهان‌بخش است.

ج) نمونه‌هايي از متن كتاب: «معاويه در شب نيمه رجب سال شصتم بمرد و مردمان از براي يزيد بيعت نمودند؛ پس يزيد به واسطه عبدالله‌بن‌عمر عامري به وليدبن‌عقبه بن‌ابوسفيان كه امير امويان بود در مدينه نامه نوشت كه: مردمان را بخوان و از براي من از ايشان بيعت بگير و آغاز كن از بزرگان قريش و بايد اول كسي كه بيعت‌گرفتن را از او آغاز مي‌كني حسين‌بن‌علي‌بن‌ابي‌طالب باشد.

پس وليدبن‌عقبه همان‌دم، نيمه‌شب، به حسين‌بن علي پيغام فرستاد. حسين همان شب به سوي مكه بيرون شد و مردمان بامداد برخاستند و براي بيعت يزيد روان شدند؛ پس حسين را جستند و نيافتند.

حسين براي آنكه در ايام حج با دولتيان در حرم درگير نشود، دوشنبه دهه نخست ذي‌الحجه سال 60 در ميان خاندان خود و 60 چهره متوجه كوفه به سوي عراق روان گرديد.»‌


4. الخصائص الحسينيه

نويسنده كتاب الخصائص الحسينيه، آيت‌الله حاج‌شيخ جعفر شوشتري است. او در سال 1230 هـ. ق متولد و در سال 1303 هـ. ق در زادگاهش جان‌به‌جان آفرين تسليم كرد.

حاج‌شيخ عباس‌قمي درباره او مي‌گويد: «جلالت شأنش زياده از آن است كه ذكر شود.

كسي كه به كتاب «منهج‌الرشاد» آن بزرگوار مراجعه كند، خواهد دانست كه در چه درجه و مقامي بوده است؛ در وعظ و تذكر مردم، در تحقيقات شريفه و اطلاع بر دقايق و اشارات مصائب و آثار اطائب. مصنفات مشهوره او در فن وعظ و تذكر و مصائب اباعبدالله از اين امر خبر مي‌دهد. شيخ ما محدث نوري نورالله مرقده در كتاب «دارالسلام» از ايشان مدحي بليغ كرده است.» (فوائد الرضويه، ص 67).

هرچند شيخ جعفر شوشتري را نبايد نخستين فراهم‌آورنده خصائص (اختصاصات) دانست و پيش از او نيز بزرگاني چون سيدرضي، حاكم حكاني و ابن‌بطريق نيز خصائص ائمه نگاشته‌اند.

اما بايد كمال خصائص‌نويسي را در آثار شيخ جعفر شوشتري جست؛ چرا كه خصائص‌نويسي در آثار ايشان علاوه بر جنبه‌هاي نظري با جنبه‌هاي عملي- رفتاري و اخلاقي نيز مرتبط شده است.

ضمن آنكه ايشان خصائص را در بستر مصيبت‌خواني ارائه و اين امر يعني مصيبت‌خواني را به نحوي برگزار مي‌كرده كه حاوي تأثير فراواني بر مخاطبان بوده است.

در ابتداي كتاب شيخ ابتدا خويش و مؤمنان را به پرهيزگاري و مرگ‌انديشي كه البته وجه غالب انديشه خود او نيز بوده است، خوانده و سپس راه‌هاي رهايي از نفس و شيطان و دنيادوستي را برشمرده است.

اين طرق كه در ايمان و عمل صالح مختصر است در نظر ايشان به نحوي با مصيبت اباعبدالله مرتبط مي‌شود.

ماتم‌زدگي به هنگام رسيدن محرم و مرگ‌انديشي در وجه مثبت آن در نظر شيخ زمينه ايمان و در نتيجه عمل صالح را به نحو مناسب‌تري فراهم مي‌آورد. «الخصائص الحسينيه» را صادق حسن‌زاده با عنوان «امام‌حسين(ع) اينگونه بود» به فارسي برگردانده و انتشارات آل‌علي‌(ع) قم نيز آن را به زيور طبع آراسته است.


5. يوم الطف

«يوم الطف، مقتل‌الامام ابي‌عبدالله ‌الحسين‌الشهيد.» اين مقتل را فاضل گرانقدر هادي نجفي فراهم آورده است و مربوط است به سال 1413 هـ. ق. اين‌ مقتل را بايد از مقاتل متأخري به‌شمار آورد كه از حسن تأليف و گردآوري نيكو برخوردار است.

مقتل‌نويس تلاش كرده تا از تمام مقاتل كه در دسترس خويش داشته و البته گستره وسيعي از مقاتل و كتب تاريخ عمومي را دربرگرفته است، به نحو مناسب در تبيين موضوع موردبحث استفاده كند.

كتاب در 5فصل و يك خاتمه سامان يافته است. فصل نخست به تمهيدات جنگ و مقدمات آن اختصاص دارد.

آغاز اين فصل با حديثي است از امام‌حسين(ع) كه ابن‌قولويه در كامل‌الزيارات و مسعودي در اثبات‌الوصيه آن را نقل كرده‌اند: «چون صبح عاشورا شد. حسين با يارانش نمازگزارد و پس از حمد و ثناي الهي فرمودند: خداي تبارك و تعالي امروز، اذن به قتل شما و من داده است، پس بر شما باد كه صبر و تحمل پيشه كنيد.»

فصل دوم به شهدا و ياران امام اختصاص دارد. اين فصل با شهادت نعيم‌بن عجلان انصاري آغاز و با شهادت سويد‌بن‌عمروبن‌ابي‌الطاع به‌پايان مي‌رسد.

شيوه نويسنده در اين بخش آن است كه در پاورقي به ذكر منابع شهادت ياران و اهل‌بيت امام اشاره مي‌كند. فصل سوم نيز به شهداي طالبيان يعني اهل بيت امام اختصاص دارد.

اين فصل با شهادت علي‌بن‌حسين آغاز و با شهادت عبدالله‌بن حسن‌بن علي‌بن ابي‌طالب پايان مي‌رسد.

فصل چهارم نيز به كيفيت شهادت امام اختصاص دارد. در مجموع نويسنده كتاب از شهادت 98 تن از ياران و اهل بيت امام و شرح شهادت ايشان در واقعه عاشورا و قبل و بعد از آن سخن گفته است.

فصل پنجم كتاب نيز به فاش‌گويي‌هاي امام‌زين‌العابدين(ع) در شام و رسوايي حكومت اموي و حركت كاروان اسرا به شام اختصاص دارد. در خاتمه نويسنده برخي از اخبار فريقين را درباره روز طف وارسيده است.


6. الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد

الف) درباره نويسنده؛ نجاشي كه خود از شاگردان نويسنده كتاب مورد نظر بوده است درباره وي چنين مي‌نويسد: «محمد بن محمد بن نعمان بن عبدالسلام معروف به ابن معلم و شيخ مفيد» (رجال نجاشي، ص311) شيخ مفيد در 11ذيقعده سال 336 يا338 هجري در روستاي «سويقه ابن بصري» كه از توابع عكبرا بود به دنيا آمد.

برخي او را از اركان خمسه تشيع به شمار آورده‌اند.

ابن حجر عسقلاني كه از بزرگترين رجال‌شناسان اهل سنت است، مي‌گويد: «او عالم شيعه و داراي تاليفات بسياري است كه به 200 مي‌رسد... به سبب عضدالدوله ديلمي داراي صولتي عظيم بود. در سال 413هـ. ق از دنيا رفت. 80هزار مسلمان او را تشييع كردند. او مردي بود زاهد و با خشوع و در فراگيري علوم حريص.

گروه زيادي از او استفادت كردند. گويند عضدالدوله ديلمي در خانه او به ديدارش مي‌رفت و به هنگام بيماري عيادتش مي‌كرد. ابويعلي جعفري كه داماد شيخ بوده است درباره او مي‌گويد: شب‌ها اندكي مي‌خوابيد، سپس برمي‌خاست و به نماز، مطالعه، درس و يا قرائت قرآن مشغول مي‌شد.» (لسان الميزان، ج5، ص386)

ب) كتب شيخ: كتاب‌هاي شيخ چنانكه در معرفي او نيز گفته شد بسيار پرشمار و غيرقابل احصاء است اما اهم كتب او در علوم مختلف از اين قرار است:

1- الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد، مولد النبي و الاوصياء، الافصاح في الامامه در پيامبرشناسي و امام شناسي 2- الاركان في دعائم الدين و تصحيح الاعتقاد در اصول دين 3- اوائل المقالات في المذاهب و المختارات در فروع مسائل كلامي 4- المقنعه و احكام النساء در فقه 5- اعجاز القرآن و البيان في تاليف القرآن در باب اعجاز قرآن 6- الاختصاص در مسائل متفرقه

ج) درباره الارشاد؛ اين كتاب به شرح حال ائمه 12گانه اختصاص يافته است و مي‌توان آن را در زمره قديمي‌ترين كتاب‌هاي امام شناسي و در رديف كتاب الحجه الكافي شيخ محمدبن يعقوب كليني (م329ه. ق) به شمار ‌آورد.

باب نخست اين كتاب به شرح حال اميرمومنان (ع) اختصاص دارد و بيشترين حجم كتاب را نيز در بردارد. باب سوم به امام حسين(ع) و شرح ماجراي كربلا و شهداي آن اختصاص دارد. به واقع مي‌توان باب سوم الارشاد را مقتل حسين و اصحابش به شمار آورد. شيوه شيخ در كتاب، نقل مستند و مسند حوادث نيست و كتاب به گونه‌اي منسجم و بدون نقل اسناد روايات بيان شده است. هرچند در برخي روايات شيخ به ذكر اسناد پرداخته است. در بيشتر اين موارد، راويان شيخ را استادان خود او مثل شيخ صدوق و محمد ثاني در رده او مثل ابوالقاسم جعفربن محمد بن قولويه تشكيل مي‌دهند.


7. نفس‌المهموم

اين مقتل از آن خاتم‌المحدثين، مرحوم حاج‌شيخ عباس قمي (1359-1294 هـ. ق) است.

شيخ عباس قمي از شاگردان محدث نوري و در زمره علماي خبير به اخبار و البته با گرايش اخباري به‌شمار مي‌رود. شيخ عباس قمي، علاوه بر نفس‌المهموم در 2 كتاب ديگر نيز به مصائب اهل‌بيت به‌صورت عام و به مقتل حسيني به‌صورت خاص پرداخته است.

نخست بيت‌الاحزان كه به مصائب حضرت‌زهرا(س) اختصاص دارد و كتاب منتهي‌الآمال كه مجموعه مفصل تاريخ اهل‌بيت(ع) است و بالطبع، مقتل امام حسين نيز در آن وارسيده شده است. هر چند بايد مفصل‌ترين مقتل شيخ‌عباس قمي را نفس‌المهموم دانست.

نفس‌المهموم در 5باب و يك خاتمه سامان يافته است. فصل نخست به برخي كرامات و ويژگي‌هاي امام مي‌پردازد. اين فصل، بسيار مختصر است. فصل دوم كه مفصل‌ترين بخش كتاب است، به مقدمات جنگ و خود جنگ پرداخته است.

در اين بخش به تفصيل با اسامي شهداي كربلا و شهداي پيش از كربلا، مانند مسلم‌بن عقيل و ديگران آشنا مي‌شويم. فصل سوم به نحوه سير كاروان اسراء به شام و احتجاجات امام‌سجاد با اهل شام اختصاص دارد. فصل چهارم به بيان عزاداري مخلوقات بر حضرت مي‌پردازد.

فصل پنجم در ذكر فرزندان حسين(ع)، زوجات آن حضرت و فضل زيارت قبر شريف ايشان است. ستم خلفا بر قبر شريف ايشان از ديگر بخش‌هاي اين فصل است. خاتمه كتاب نيز به شرح قيام توابين در سال65 مي‌پردازد كه سليمان‌بن صرد خزاعي و برخي ديگر از كوفيان آن را پديد آوردند.

قيام مختار و انتقام‌گيري او از قاتلان شهداي كربلا و ازجمله عمر سعد و عبيد‌الله‌بن زياد، آخرين بخش كتاب است. ساختار كتاب نفس‌المهموم هرچند روايي است و شيخ عباس قمي به‌بيان منابع خود به‌صورت مختصر پرداخته است اما انسجام روايي ممتاز آن را كه از ويژگي‌هاي نوشتاري شيخ است، نمي‌توان ناديده گرفت.

اهميت كتاب تا آنجاست كه علامه ابوالحسن شعراني (م 1393 هـ. ق) آن را تحت‌عنوان «دمع‌السجوم»به فارسي ترجمه كرده است و اين خود نشانگر گرانقدر بودن نفس‌المهموم است.


8. مقتل مقرم

نويسنده اين مقتل، سيد عبدالرزاق موسوي مقرم (1391- 1316 هـ. ق) است. او از علماي معاصر عراق به‌شمار مي‌رود كه عمر علمي خود را در نجف سپري كرده است.

برخي از كتاب‌هاي او كه چاپ شده‌اند به اين شرح است:

1- زيد شهيد

2- مختار ثقفي

3- سيده سكينه

4- مقتل الحسين(ع)

5- الصديقه زهراء سلام‌الله عليها

6- امام‌زين‌العابدين

7- امام‌رضا

8- امام جواد

9- قمر بني‌هاشم

10- علي‌اكبر

11- مسلم‌بن عقيل

12- سر‌الايمان

13- يوم‌الاربعين عندالحسين(ع)

14- المحاضرات في‌الفقه الجعفري.

از ميان اين آثار 3 اثر وي يعني «علي‌اكبر(ع)»، «سيده سكينه» و «مسلم‌بن عقيل» به‌وسيله دكتر پرويز لولاور به فارسي ترجمه شده است. انتشارات آرام‌دل فراهم‌آورنده اين اثر است.

نويسنده در اين كتب، به‌خصوص مقتل‌الحسين(ع) سعي كرده تا با توجه به مقاتل متعدد و گوناگون و نيز كتاب‌هاي تاريخي و حتي رجالي چون رجال شيخ طوسي كه در آن به تعداد بسياري از شهداي كربلا و ياران امام‌حسين(ع) اشاره شده است و جمع‌بندي داده‌هاي به‌دست آورده و تحليل آنها به نتيجه‌گيري مناسبي دست يابد.

انتقاد شديد نويسنده از مقتل‌نويساني چون ابوالفرج اصفهاني و محمد‌بن جرير طبري شايد تنها در همين زمينه يعني تحليل داده‌هاي آنها و انطباق‌سنجي آن با باورهاي خود، قابل توجيه باشد.

مقتل مقرم را نمي‌توان از مقاتلي به‌شمار آورد كه در ميان مردم مورد توجه است. شايد ترجمه ديگر آثار نويسنده بر ميزان توجه به نوشتارهاي او بيفزايد.

سخن گفتن سربریده امام حسین (ع) با راهب نصرانی

پاسی از شب را به شرب خمر مشغول، و شادی می کردند، آنگاه سفره ی غذا گستردند و مشغول غذا خوردن شدند، ناگاه دیدند دستی از دیوار دیر بیرون آمد و با قلمی از آهن این شعر را بر دیوار نوشت: آیا امتی که حسین را کشتند شفاعت جدش را در روز قیامت امید دارند؟
ابن زیاد نامه ای به حاکم مدینه فرستاد و او را از جریان با خبر کرد،و نامه ای به یزید ملعون نوشت و خبر کشته شدن حسین و جریان اهل و عیالش را گزارش داد، (و از او کسب تکلیف کرد ).

یزید ملعون در پاسخ نامه نوشت که سر بریده ی حسین (ع)، و سرهای دیگر شهدا را به همراه اموال و زنان وعیالات آن حضرت به شام بفرستند، لذا آن ملعون محفّربن ثعلبه عائذی را خواست و سرها و اسیران و زنان را تحویل او داد.
محفر آنان را همچون اسیران کفار که مردم شهر و دیار آنان رامی دیدند، به شام برد.

از «تذکره الخواص» و «قمقام زخّار» استفاده می شود که روز پانزدهم محرم، ابن زیاد ملعون سرهای مطهر شهدا و اهل بیت آن حضرت را به شام فرستاد ...

ابن زیاد پس از فرستادن سرها به شام دستور داد زنان و کودکان را آماده ی رفتن کنند، و دستور داد غل و زنجیر سنگین به گردن علی بن الحسین (ع) نهادند، و ایشان را بدنبال سرها با محفّربن ثعلبه و شمربن ذی الجوشن روان کرد.

آنان را آوردند تا بدان گروهی که سرها با ایشان بود رسیدند. علی بن الحسین (ع) در تمام راه با کسی سخن نگفت...
سید بن طاووس از حضرت صادق (ع) روایت کرد که حضرت باقر (ع) فرمودند: از پدرم حضرت علی بن الحسین(ع) از کیفیت بردن او نزد یزید پرسیدم، فرمودند:

مرا بر شتری لنگ، بدون روپوش و جهاز سوار کردند، و سر مبارک سید الشهداء (ع) بر نیزه ی بلندی بود. و زنان پشت سر من بر استران برهنه سوار کرده بودند، و آن کافران و نیزه داران دور ما را احاطه کرده بودند، هرگاه یکی از ما می گریست سر او را به نیزه می کوبیدند، تا وارد دمشق شدیم.

چون داخل شهر شدیم، ندا کننده ای فریاد کرد: ای اهل شام! این ها اسیران اهل بیت... هستند.
از کتاب «تِبر مذاب» و غیره نقل شده که: عادت کفاری که همراه سرها و اسیران بودند این بود که در همه ی منازل سر مقدس را از صندوق بیرون می آوردند و بر نیزه ها می زدند، و هنگام رفتن دوباره در صندوق می گذاشتند و حمل می کردند، و در اکثر منازل مشغول شرب خمر بودند، که از آن جمله مخفربن ثعلبه و زحربن قیس و شمر و خولی بودند.

و نیز نقل شده: ابن زیاد سر مطهر را با اسرا فرستاد، و زنان و پسران و دختران پیغمبر را بالای جهاز شترها به ریسمان بسته بودند.

در «ریاض ألاحزان» گوید: آنچه از عبارات استفاده می شود این است که: اسیران با صورت های باز بر شترها سوار بودند، نه مقنعه ای و نه ساتری و نه لباس کاملی، مانند اسیران ترک و دیلم و حبش، پریشان خاطر و ترسناک بودند، و نمی دانستند آخر کارشان به کجا خواهد انجامید، و بر سرشان چه خواهد آمد.

بر بازو و گردن تمام مخدُرات طناب انداخته، و بر چوب جهاز شتران نشانده بودند، و بعضی را بر قاطر سوار کرده می بردند.

عمادالدین طبری می نویسد: ... غل سنگین بر گردن امام زین العابدین (ع) نهادند، چنان که دست های مبارکش بر گردن بسته بود. امام در راه به حمد و ثنای خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و با هیچ کس سخن نگفت مگر با زنان اهل بیت...

و ملعون هایی که سر حسین را از کوفه بیرون آوردند، از قبائل عرب خائف بودند که غوغا کنند و از ایشان باز ستانند، لذا راه اصلی را رها کرده از بیراهه می رفتند، چون به نزدیک قبیله ای می رسیدند علوفه طلب می کردند و می گفتند: سرهای خارجی با ماست...

بعضی از مورخین و مقتل نویسان چون ابی مخنف، منازل بین کوفه و شام را نام برده اند، و نیز چگونگی مسافرت اهل بیت و اینکه در این سفر به آنها چه گذشت، و کرامات اسیران آل محمد(ع) و بعضی از قضایایی که در بین راه اتفاق افتاد، و نیز معجزات سر مقدس ابا عبد الله الحسین (ع)، و سخن گفتن آن سر مطهر در موارد متعدد، و واقعه ی سقط جنین و غیرذالک را متذکر شده اند که ما از نقل آنها خودداری می کنیم. و نقل شده که در یکی از منازل دختری از امام حسن (ع) از شتر به زیر افتاد، فریاد زد: یاعمتاه! و یازینباه! آن بانو مضطربانه از شتر به زیر آمد و ناله کنان به اطراف بیابان نظرمی کرد. چون او را یافت گمان نمود از هوش رفته، ولی بعد معلوم شد زیر پای شتران جان سپرده است. چنان ناله ی وا ضیعتاه! و وا غربتاه! و وا محنتاه! بر کشید که آسمان و زمین را متزلزل گردانید.

غل به گردن مالک ملک وجود از خجالت سر به زیر افکنده بود چون هلال یکشبه زرد و ضعیف زیر زنجیر گران جسم نحیفی شنید از هر طرف دشنام بد بود ساکت حاش الله دم نزد.

  • واقعه ی دیر راهب
اکثر محدثین و مورخین شیعه و سنی در کتب خود این واقعه رابا کمی اختلاف نقل کرده اند که حاصل گفتار آنها چنین است:

چون لشکر ابن زیاد ملعون در کنار دیر راهب منزل کرد، سر حضرت امام حسین (ع) را در صندوق گذاشتند، و به روایت قطب راوندی آن سر را بر نیزه کرده، دور او نشسته و از آن حراست می کردند.

پاسی از شب را به شرب خمر مشغول، و شادی می کردند، آنگاه سفره ی غذا گستردند و مشغول غذا خوردن شدند، ناگاه دیدند دستی از دیوار دیر بیرون آمد و با قلمی از آهن این شعر را بر دیوار نوشت:*آیا امتی که حسین را کشتند شفاعت جدش را در روز قیامت امید دارند؟

به شدت ترسیدند و بعضی برخاسته که آن دست و قلم را بگیرند، که ناپدید شد. چون باز به کار خود مشغول شدند آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت:

*به خدا سوگند که از برای قاتلان حضرت حسین شفاعت کننده ای نخواهد بود، بلکه در قیامت در عذاب می باشند.
باز بعضی بر خاستند که آن دست را بگیرند، ناپدید شد. چون به کار خود مشغول شدند دگر باره آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت:

*(چگونه ایشان شفاعت شوند) و حال آنکه حسین را به حکم جور شهید کردند و حکم آنها با حکم خدا مخالف بود.

چون چنین دیدند، آن غذا بر آنان ناگوار شد و با ترس خوابیدند. نیمه شب صدایی به گوش راهب رسید، چون گوش داد ذکر تسبیح و تقدیس الهی شنید. برخاست و سر از پنجره ی دیر بیرون کرد، دید از صندوقی که در کنار دیوار نهاده اند نور عظیم به جانب آسمان بالا می رود، و از آسمان دسته دسته ملائک فرود می آیند و می گویند:

«السلام علیک یا بن رسول الله! السلام علیک یا ابا عبدالله! صلوات الله و سلامه علیک»

راهب چون این منظره را دید تعجب کرد و ترسید و تا صبح صبر نمود. چون سپیده ی دمید از دیر خود بیرون آمد، به میان لشکر رفته پرسید: بزرگ لشکر کیست؟ گفتند: خولی

نزد خولی آمد و پرسید: در این صندوق چیست؟ گفت: سر مرد خارجی است که ابن زیاد او را به قتل رسانیده.

گفت: نامش چیست؟ گفت: حسین بن علی بن أبی طالب. گفت: نام مادرش؟ گفت: فاطمه زهرا دختر محمد مصطفی(ص)

راهب گفت: هلاکت بر شما باد بر آنچه کردید، همانا احبار و علمای ما راست گفتند، که هر گاه این مرد کشته شود از آسمان خون می بارد، و جز در کشتن پیامبر و وصی او خون نبارد.

اکنون از تو خواهش می کنم ساعتی این سر را به من دهید. آنگاه به شما رد کنم. گفت: ما این سر را بیرون نمی آوریم مگر نزد یزید، تا از وی جایزه بگیریم.

راهب گفت: جایزه ی تو چیست؟ گفت: کیسه ای که ده هزار درهم در او باشد.

گفت: این مبلغ را من نیز می دهم. راهب همیانی آورد که در او ده هزار در هم بود خولی آن را گرفت و آن سر مطهر را تا یک ساعت به راهب سپرد.

راهب آن سر مبارک را به صومعه ی خویش برد و با گلاب شست، و با مشک و کافور خوشبو گردانید، و بر سجاده ی خویش گذاشت و بنالید و بگریست، و به آن سر منور می فرمود: یا ابا عبد الله! به خدا سوگند بر من گران است که در کربلا نبودم که جان خود را فدای تو کنم، یا ابا عبد الله !هر گاه جدت را ملاقات کردی گواهی بده که من شهادتین را گفتم، و در خدمت تو اسلام آوردم.

آنگاه راهب مسلمان شد (و کسانی هم که با او بودند مسلمان شدند) و آن سر مقدس را بر گردانید.
راهب بعد از این جریان از صومعه بیرون آمد، و در کوهستانی می زیست و به عبادت و پارسایی ادامه داد تا از دنیا رفت.

لشکریان کوچ کردند، و نزدیک شام چون خواستند آن پولها را بین خود تقسیم کنند، همه سفال شده و بر یک طرف آن نوشته بود:

«ولا تحسبن الله غافلا عما یعمل ال ظالمون»

و بر طرف دیگر نوشته بود:

«و سیلم الذین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون»

خولی گفت: این امر را کتمان کنید و استرجاع کرد و گفت:

«خسر الدنیا و الا خرة»
یعنی در دنیا و آخرت زیان کار شدیم.

بعضی چنین نقل کرده اند: را هب به سر مقدس عرض کرد:
ای سر سروران عالم! و ای مهتر مهتران! گمان دارم تو از کسانی باشی که خداوند در تورات و انجیل وصف آنان کرده، و فضیلت تأویل به تو عطا فرموده، و بزرگان سادات بنی آدم در دنیا و آخرت بر تو گریه و ندبه می کنند، می خواهم تو را به اسم و وصف بشناسم.

آن سر بزرگوار به سخن آمد و فرمود:
«انا المظلوم، انا المهموم، اناالمغموم، انا الذی بسیف العدوان و الظلم قتلت، انا الذی بحرب اهل البغی ظلمت، انا الذی علی غیر جرم نهبت، انا الذی من الماء منعت، انا الذی عن الاهل و الاوطان بعدت»

آن نصرانی گفت: به خدا قسم ای سر! خود را بیشتر معرفی کن. آن سر فرمود:
«انا ابن محمد المصطفی، انا ابن علی المرتضی، انا ابن فاطمة الزهراء، انا ابن خدیجة الکبری، انا ابن العروة الوثقی، انا شهید کربلا، انا قتیل کربلا، انا مظلوم کربلا، انا عطشان کربلا...»

چون شاگردان راهب این را دیدند گریستند، و زنارهارا پاره کردند، و در خدمت امام زین العابدین (ع) آمده، مسلمان شدند...

احتمال هم دارد این واقعه ی دیگری باشد.

به مناسبت دفن جنازه جون شهید روزز عاشورا در بیستم محرم 2

                              

به خاكسپاری شهدای كربلا

آقا سلام.

مولا ،سرور ،سید،برتر،سلام.جانم به فدایت!

آقا غلامی درگاه شما افتخار است چون قول داده ای به هنگام مرگ بر بالینم بیایی. آرزوی من همان آرزوی غلام سیاه سپید بخت دشت کربلاست.سر من را هم بر زانویت بگیر  و با خودت ببر!

عطر ده روزه

بعد از ده روز از واقعه عاشورا جمعی از بنی اسد بدن شریف جون غلام ابوذر غفاری را پیدا کردند در حالی که صورتش نورانی و بدنش معطر بود و سپس او را دفن کردند.

جون کسی بود که امیرالمومنین (ع) او را به 150 دینار خرید و به ابوذر بخشید. هنگامی که ابوذر را به ربذه تبعید کردند این غلام برای کمک به او به ربذه رفت و بعد از رحلت جناب ابوذر به مدینه مراجعت کرد و در خدمت امیرالمومنین(ع) بود تا بعد از شهادت آن حضرت به خدمت امام مجتبی (ع) و سپس به خدمت امام حسین (ع) رسید و همراه آن حضرت از مدینه به مکه و از مکه به کربلا آمد.

هنگامی که جنگ در روز عاشورا شدت گرفت او خدمت امام حسین (ع) آمد و برای میدان رفتن و دفاع از حریم ولایت و امامت اجازه خواست. حضرت فرمودند: در این سفر به امید عافیت و سلامتی همراه ما بودی! اکنون خویشتن را به خاطر ما مبتلا مساز.

جون خود را بر قدمهای مبارک امام حسین (ع) انداخت و بوسید و گفت: ای پسر رسول خدا، هنگامی که شما در راحتی و آسایش بودید من کاسه لیس شما بودم، و حال که به بلا گرفتار هستید شما را رها کنم؟

جون با خود فکر کرد: من کجا و این خاندان کجا؟! لذا عرضه داشت: آقای من، بوی من بد است و شرافت خانوادگی هم ندارم و نیز رنگ من سیاه است. یا اباعبدالله، لطف فرموده مرا بهشتی نمایید تا بویم خوش گردد و شرافت خانوادگی به دست آورم و رو سفید شوم. نه آقای من، از شما جدا نمی شوم تا خون سیاه من با خون شما خانواده مخلوط گردد. جون می گفت و گریه می کرد به حدی که امام حسین(ع) گریستند و اجازه دادند.

با آنکه جون پیرمردی 90 ساله بود، ولی بچه ها در حرم با او انس فراوانی داشتند. او به کنار خیمه ها برای خداحافظی و طلب حلالیت آمد، که صدای گریه اطفال بلند شد و اطراف او را گرفتند. هر یک را به زبانی ساکت کرد و به خیمه ها فرستاد و مانند شیری غضبناک روی به آن قوم ناپاک کرد. او جنگ نمایانی کرد، تا آنکه اطراف او را گرفتند و زخمهای فراوانی به او وارد کردند. هنگامی که روی زمین افتاد، امام حسین (ع) سر او را به دامن گرفت و بلند بلند گریست و دست مبارک بر سر و صورت جون کشید و فرمود: «اللهم بیّض وجهه و طیّب ریحه و احشره مع محمد و آل محمد (ص): بارالها رویش را سفید و بویش را خوش فرما و با خاندان عصمت (ع) محشورش نما.

از برکت دعای حضرت روی غلام مانند ماه تمام درخشیدن گرفت و بوی عطر از وی به مشام رسید. چنانکه وقتی بدن او را بعد از ده روز پیدا کردند صورتش منور و بویش معطرو جانفزا بود.

خدایا دعای امام زمان (عج)نصیب ما بگردان!

به مناسبت دفن جنازه جون شهید روزز عاشورا در بیستم محرم 1

یادی از جون غلام ابوذر شهید خوشبوی کربلا

ابوذر غفارى ، غلامى داشت به نام ((جون )). وى مردى سيه چرده و زشت رو، اما مؤ من و پرهيزكار بود. پس از شهادت ابوذر به دست عثمان ، جون پيوند خود را با اهل بيت بيشتر كرد و ارتباط را با ايشان افزايش داد، تا از اين راه ثوابى ببرد. وقتى امام حسين عليه السلام از مكه به طرف كوفه حركت كرد، جون نيز به همراه حضرت رهسپار كربلا گرديد. در شب عاشورا، وقتى براى اصحاب مسلم شد كه روز بعد به شهادت مى رسند، امام حسين عليه السلام چراغها را خاموش كرده و فرمود: هر كس كه بخواهد، مى تواند برود. اما ياران وفادار امام ، همه باقى ماندند و با سخنان گرم و شورانگيز بر ايمان و استقامت خود پاى فشردند.
در اين ميان ، امام به جون فرمود: خداوند تو را رحمت كند كه به همراه ما آمدى . هم اكنون تو را مرخصى نمودم تا عافيت جويى و به ميان افراد خانواده ات بازگردى ، زيرا اگر در اينجا بمانى ، به تو آسيب خواهد رسيد. جون عرض كرد: اى پسر پيامبر، من در شاديها و نعمتها، با شما بودم ، آيا سزاوار است كه در سختيها، شما را تنها گذارم ؟ به خدا سوگند، اگر چه بوى من ناخوش است و از نسل كم ارزشى هستم و سياه رنگم ؟!
آقا، بهشت را از من دريغ مدار، تا بويم خوش و جسمم شريف و رويم سفيد گردد. به خدا قسم ، از شما جدا نمى گردد، تا خونم با خون عزيزان شما آميخته گردد. حضرت ، چون اصرار او را ديد، پذيرفت كه وى در جهاد شركت نمايد. روز عاشورا، او به ميدان رفت و بيست و پنج نفر از دشمن را به هلاكت رسانيد تا اينكه خودش به شهادت رسيد.
وقتى جنازه او را آوردند، امام عليه السلام بر سر جنازه اش ايستاد و دعا كرد: خدايا، روى او را سپيد و بويش را خوش و در قيامت با نيكان محشور و با آل محمد صلى الله عليه و آله آشنا و معاشرش گردان .
حضرت امام باقر عليه السلام فرمودند: پس از واقعه جانگداز عاشورا، مردم به كربلا رفتند تا اجساد شهدا را به خاك بسپارند جسد جون را پس از ده روز پيدا كردند، در حالى كه بوى عطر و مشك از آن ، بلند بود

میشنوی

هر وقت روضه خوان می گفت عصر عاشورا به خیام حسین  حمله شد و حتی لباس  و معجر زنان غارت باورم نمی شد اما طهر عاشورای 88 وقتی به زنان حمله کردن چادر از سر شون کشیدن باورم شد که زینب معجری نداشت ورقیه از پاره شدن گوش ناله نمی زد او محتاج تکه پارچه ای بود تا سرش را نگاه گرگان کوفی بپوشاند

وعباس سرش قرن هاست به پهلوست که غیرتش اجازه نمی دهد سر راست کند و ببیند نامحرمان سکینه را چشم کنیز به او می نگرند

آه اسارت برای زینب تو باور می کنی

میشنوی علی هنوز سر در چاه فرو بده از داغ زهرا می گوید

پهلوی یاسش را شکستند که ولایت بماند


سر حسين در كوچه هاى كوفه


ابن زياد به مـنظور پـياده كردن قدرت خود و خوار و زبون ساختن شيعيان امام حسين و پـيشگـيرى از حركت احتمالى مردم عليه حكومت دستور داد سر حسين عليه السلام و ساير شهدا را در كوچه هاى كوفه بگردانند، منادى هم اعلان مى كرد:
قتل الكذّاب بن الكذّاب .
دعبل خزاعى در اين زمينه چنين سروده است :
راءس بن بنت محمّد و وصيّه

للنّاظرين على قناة يرفع
والمسلمون بمنظر و بمسمع

لا منكر منهم و لا متفجّع
كحلت بمنظرك العيون عماية

و اصمّ رزؤ ك كلّ اذن تسمع
ما روضة الاّ تمنّت انّها

لك حفرة و لخطّ قبرك مضجع
ايقظت اءجفانا و كنت لها كرى

و انمت عينا لم يكن بك تهجع
1 ـ (( سر پـسر دخـتـر مـحمـد و وصى او براى ديدن بينندگان بر سر نى بلند مى شود. ))
2 ـ (( مـسلمـانان مـى بينند و مـى شنوند نه كسى ايراد مى كند و نه شيون و زارى مى نمايد. ))
3 ـ (( (پـسر پـيغـمـبر) با ديدن سر تو چشمها سرمه كورى كشيدند و مصيبت تو همه گوشها را كر كرده . ))
4 ـ (( هيچ نقـطه اى از زمـين نيست كه آرزو مـى كند كاش محل قبر و خوابگاه تو بود. ))
5 ـ (( خـواب بر چـشمـهائيكه با وجود تو بخواب ناز مى رفتند حرام شد و آنانكه از ترس تو بخواب نمى رفتند آرام گرفتند. ))
نكتـه : البته تا يك زمان كوتاهى اين حالت در مردم حكمفرما بود ولى طولى نكشيد كه به خود آمدند و ريشه ظلم يزيدى را كندند.
زيد بن ارقم گويد: در غرفه خود نشسته بودم ديدم سر حسين بالاى نيزه در كوچه ها مى گـردانند، همينكه محاذى غرفه ام رسيدند شنيدم كه مى خواند: ام حسبت انّ اصحاب الكهف و الرّقيم كانوا من اياتنا عجبا.(355)

(( آيا گـمان مى كنى كه داستان اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب ما است ))
از شنيدن اين آيه از سر بريده ابى عبدالله موى بر تنم راست شد و بى اختيار صدا زدم :
راءسك يابن رسول اللّه اعجب و اعجب .آرى سر تو از زنده شدن اصحاب كهف عجيب و عجيبتر است . ))

وای زینب

زينب دختر امير مؤ منان در حاليكه پست ترين لباسها در برداشت در گوشه اى از مجلس ابن زياد نشست ، زنان و كنيزان اطرافش را گرفتند، ابن زياد سه بار پرسيد: اين زن كه اين چـنين گوشه گيرى اختيار كرده كيست ؟ زنان حرم اعتنا نكردند و جوابش را ندادند تـا آنكه يكى از زنان پـاسخ داد: اين زينب دخـتـر فـاطمـه دخـتـر رسول خدا است .
ابن زياد با زبان شمـاتـت گـفـت :الحمـد لله الّذى فـضحكم و قـتـلكم و اءبطل احدوثتكم .
(( خـدا را سپـاس كه شمـا را رسوا ساخـت و كشت و حركتـتـان را باطل گردانيد ))
زينب كبرى فرمود:الحمد لله الّذى اكرمنا بنبيّه و طهّرنا من الرّجس ، انّما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا يابن مرجانه .
(( خـدا را حمد مى كنم كه ما را به وسيله پيامبرش گرامى داشت و از پليديها پاك ساخت همانا فاسق رسوا مى شود و فاجر دروغ مى گويد و او غير ما است اى پسر مرجانه . ))
ابن زياد: كيف رايت فعل اللّه باخيك ؟ (( ديدى خدا با برادرت چه كرد؟ ))
زينب : جز خوبى نديدم اينها جماعتى بودند كه خدا بر ايشان شهادت را مقدر كرده بود به قتلگاه آمدند، و روزى خدا ميان تو و ايشان جمع مى كند و با تو محاجه و مخاصمه مى كنند آنگاه خواهى ديد كه پيروز كيست ، مادرت به عزايت بنشيند اى پسر مرجانه .
ابن زياد از نحوه پاسخ زينب به خشم آمد و تصميم گرفت او را بكشد.
عـمـرو بن حريث گـفـت : اين زن از مصيبت نزديكانش ناراحت است و بعلاوه زن را نبايد در برابر گفتارش مؤ اخذه كرد.
ابن زياد: خدا قلب مرا شفا داد و راحت نمود از طرف برادر سركش تو و پيروان سركش او.
زينب : لعمر لقد قتلت كهلى و ابدت اهلى و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى فان يشفك فقد اشتفيت .
(( بجانم قسم بزرگان مرا كشتى و خاندان مرا نابود ساختى و شاخه هاى مرا بريدى و ريشه هاى مرا كندى اگر اينها شفاى تو است پس شفا يافتى . ))
ابن زياد با مغالطه كارى گـفـت :هذه سجّاعة و كان ابوها سجّاعا شاعرا. (( اين زن سخنور است و پدرش نيز سخنور و شاعر بود. ))
زينب : مرا با سخنورى و شاعرى چكار، اصولا زن را با سخنورى چه ؟

خطبه های دیگر زنان حرم ابا عبدالله الحسین سلام الله

سخنرانى فاطمه دختر ابى عبدالله
جناب فـاطمـه (344) دختر ابى عبدالله عليه السلام نيز پس از عمه اش ‍ زينب كبرى (س ) سخنرانى فرمود و خطبه اش را چنين شروع كرد:
الحمـد لله عـدد الرّمـل و الحصى ، وزنة العـرش الى الثـّرى احمـده و اومن به و اتو كّل عـليه و اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله و ان اولاده ذبحوا بشط الفرات من غير ذحل و لا تراث ...
(( خـدا را به عدد سنگريزه ها و شماره ماسه ها حمد مى گويم ، و به وزن عرش تا زمين سپـاس مـى گـويم ، و به او ايمـان دارم و بر او تـوكل مـى كنم ، و گواهى مى دهم خدائى جز اللّه وجود ندارد كه يكتا و بى همتا است . و شريك ندارد، و شهادت مى دهم كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم بنده و فرستاده او است ، و گـواهى مى دهم كه فرزندانش را در كنار فرات تشنه سر بريدند بدون اينكه خونى ريخته يا كينه سابق داشته باشند.
خـدايا به تـو پـناه مـى برم از اينكه دروغـى به تـو نسبت دهم و يا بر خلاف آنچه فرستاده اى بگويم ...
امـا بعـد اى اهل كوفـه ، اى اهل حيله و مـكر، خـدا مـا اهل بيت را به وسيله شما و شما را به وسيله ما آزموده و گرفتارى ما را سبب اجر براى ما قرار داد، و علم خود را به ما سپرد و ما خزينه علم و حكمت خدائيم ، و حجت خدا در روى زمين ، خـدا مـا را به كرامت خود گرامى داشت و ما را به وسيله پيامبرش بر بسيارى از خلق خدا برترى داد.
ليكن شمـا مـا را تـكذيب كرديد و كافـر شمـرديد، كشتـن مـا را حلال دانستـيد و امـوال مـا را غـارت كرديد كه گـويا اولاد تـرك يا كابل بوده ايم ، چـنانكه ديروز جدمان امير مؤ منان را كشتيد و خون ما از شمشير شما مى چـكد، و با اين كار چشمتان روشن و دلتان خنك شد و اينها جز مكر و افتراء بر خدا نيست ولى خدا بهترين مكر كنندگان است ...
واى بر شمـا آيا مى دانيد چه دستى شما را عليه ما شورانيد، و چه كسى شما را به جنگ با ما خوانده است و با چه پائى به سوى ما آمديد؟ دلهاى شما به قساوت گرائيده ، خدا بر دلهاى شما مهر زده و بر گوشها و ديدگان شما پرده كشيده است و هرگز هدايت نمى شوند.
مـرگ بر شمـا اى اهل كوفه ، چه خونى از رسول خدا طلب داريد، و با چه بهانه اى با برادرش على بن ابى طالب دشمنى مى كنيد و فرزندانش را مى كشيد آنگاه بر كشتن آنها افـتـخـار مـى كنيد و مى گوييد ما على و فرزندانش را با شمشيرهاى هندى و نيزه كشتيم و زنانشانرا همانند ترك اسير كرديم !!
اى خـاك بر دهنت گـوينده سخن كه با كشتن كسانيكه خداوند آنان را پاك و منزه ساخته و رجس و پليدى را از آنها دور ساخته افتخار مى كنى ، آيا حسد مى ورزيد بر چيزى كه خدا ما را به آن فضيلت داده است . )) (345)
در نتـيجه سخـنرانى فاطمه بنت الحسين صداى مردم به گريه و ناله بلند شد و مى گفتند: بس است اى دختر پاكان كه دل ما را آتش زدى و در درون ما آتش افكندى .
سخنرانى ام كلثوم دختر امير مؤ منان
حضرت ام كلثـوم (346) سلام اللّه عـليها موقع را مناسب دانسته به منظور تذكر و تـوضيح و بيدار ساخـتـن مـردم كوفه در حاليكه با صداى بلند گريه مى كرد به سخـنرانى پرداخت و فرمود: (( ساكت شويد مردان شما ما را مى كشند و زنان شما بر ما مى گريند. ))
يا اهل الكوفة سوئة ما لكم خذلتم حسينا و قتلتموه و انتهبتم امواله و ورثتتموه و سبيتم نسائه و نكبتـمـوه فـتبالكم و سحقا ويلكم اتدرون اى دواه دهتكم و اى وزر على ظهوركم حمـلتـم ؟! و اى دمـاء سفـكتـمـوها؟! و اىّ كريمة اصبتموها؟! و اى صبية سلبتموها؟! و اى امـوال انتـهبتموها؟! قتلتم خير رجالات بعد النبىّ و نزعت الرحمة من قلوبكم ، الا ان حزب اللّه هم الغالبون و حزب الشّيطان هم الخاسرون .
(( واى بر شمـا اى اهل كوفـه براى چـه حسين را يارى نكرديد و او را خوار شمرديد و كشتـيد و امـوالش را به غـارت برديد و زنانش را اسير نموديد، مرگ بر شما، رويتان سياه باد، واى بر شمـا آيا مـى دانيد چه مصيبت بزرگى به وجود آورديد؟ و چه بار سنگينى را بر دوش كشيديد؟ و چه خونهائى ريختيد، چه عزيزانى را خوار ساختيد و چه دخـتـر بچـه هائى را غـارت كرديد و چـه امـوالى را چپاول نموديد؟!
بهتـرين مـردان خـدا پـس از پـيامـبر را كشتـيد و رحم و شفـقـت از دل شمـا خـارج شده ، آگـاه باشيد كه حزب خـدا پـيروز و رستـگـار و حزب شيطان زيانكارند ))
از سخـنان ام كلثوم صحنه يك پارچه ضجه و ناله شد، زنان موها را پـريشان و گونه ها را با پنجه مى خراشيدند و لطمه به صورت مى زدند و خاك بر سر مـى ريخـتند و صدا را به وا ويلا وا ثبورا بلند كردند و مردان گريه مى كردند و ريشها را مى كندند كه چنين گريه و شيونى را كسى تا آن روز نديده بود.

وقایعی از کربلا که کمتر شنیده ایم

تقسيم سرها بين قبائل
عـمـر سعد عصر عاشورا سر ابى عبدالله حسين بن على عليهماالسلام را وسيله خولى بن يزيد اصبحى و حميدبن مسلم نزد ابن زياد فرستاد و بقيه روز عاشورا و روز يازدهم تا حدود ظهر به دفن اجساد پليد كوفيان پرداخت ولى پيكر شريف فرزندان پيامبر و ابدان مـطهر صحابه ابى عـبدالله در زير آفـتـاب قـرار داشت بقـيه سرها را مـيان قـبائل تـقـسيم كرد تـا بدين وسيله نزد ابن زياد تـقرب بجويند حاملان رؤ س به فرماندهى شمر ملعون روانه كوفه شدند.
1 ـ قبيله كنده به سركردگى قيس بن اشعث با سيزده سر.
2 ـ هوازن به سركردگى شمر ملعون دوازده راءس .
3 ـ قبيله تميم با 17 سر.
4 ـ بنى اسد با 9 سر.
5 ـ قبيله مذحج با 7 راءس .
6 ـ بقيه قبائل با 13 راءس كه جمع اين اعداد 71 سر و با سر حضرت ابى عبدالله 72 سر

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بدن ابى عبدالله پايمال سُم ستوران
مـردم كوفـه به خـاطر تـقـرب نزد ابن زياد و يزيد بن معاويه از هيچ نوع هتك حرمت خـوددارى نكردند، و از ارتـكاب هيچ گـناهى كوتـاهى ننمـودند، عـمر سعد به جهت امـتـثـال دستـور ابن زياد كه فرمان داده بود بدن حسين را پس از كشتن زير سم ستوران قرار دهد صدا زد:
من ينتدب للحسين فيوطى الخيل صدره و ظهره ؟
(( كيست كه دواطلب باشد بر پيكر حسين اسب بتازد تا زير سم اسبان سينه و پشت حسين خورد گردد؟ ))
شمـر خـبيث پـيشقـدم شد و مـنتـظر كسى نماند و اسب بر بدن حضرت تاخت و ده نفر از فرزندان زنان ناپاك از او تبعيت كردند كه آنها 1 ـ اسحاق بن يحيى حضرمى 2 ـ هانى بن ثـبيت حضرمـى 3 ـ ادلم بن ناعـم 4 ـ اسد بن مـالك 5 ـ حكيم بن طفيل طائى 6 ـ اخنس بن مرئد 7 ـ عمرو بن صبيح مذحجى 8 ـ رجاء بن منقذ عبدى 9 ـ صالح بن وهب يزنى 10 ـ سالم بن خـيثـمـه الجحفـى ، بودند اينها بدن فرزند پيغمبر را با اسبانشان آنقـدر لگـدمـال نمـودند كه پـيكر مـقدس ابى عبدالله به زمين چسبيد، اين ارازل نه تـنها از اين عمل شرمنده نشدند بلكه افتخار هم مى كردند چنانكه اسد بن مالك در برابر ابن زياد چنين مى گويد:
نحن رضضنا الصدر بعد الظّهر

بكلّ يعبوب شديد الاسر
(( ما با اسبان قـوى هيكل سينه حسين را شكستـيم و خـورد كرديم بعـد از آنكه پشت او را لگدمال نموديم . ))
ابن زياد پرسيد شما كيستيد و چه كرديد؟ گفتند ما كسانى هستيم كه با اسبانمان آنچنان بر بدن حسين تاختيم كه استخوانهاى او را آرد كرديم ، ابن زياد جايزه بى ارزش به آنها داد.
ابوعـمـرو زاهد گـويد: چون از نسب اين افراد تحقيق كرديم همه آنها را زنازاده يافتيم ، مـخـتـار اين افـراد را دستـگـير كرد و دست و پاى آنها را بر زمين ميخكوب نمود و اسب بر بدنشان تاختند تا به جهنم واصل شدند الحمد لله .(335)

اهل بيت در قتلگاه
پـس از آنكه سپـاه كوفـه از دفـن اجساد پليد افراد خود خلاص شدند و آماده حركت به كوفـه گـشتـند، عـمر سعد دستور داد زنها را از خيمه گاه بيرون كنند و خيمه ها را آتش زنند، زنان از خـيمه ها بيرون آمدند در حاليكه پوشش كافى و مناسبى نداشتند كه همه چيزشان به غارت رفته بود، احساس كردند كه به اسارت مى روند به سپاهيان گفتند: شما را به خدا ما را به قتلگاه ابى عبدالله ببريد، و چنين كردند.
همينكه چشم زنان به كشته ها افتاد فريادشان به شيون بلند شد و لطمه بصورت مى زدند راوى مـى گـويد: بخـدا قـسم فراموش نمى كنم هنگاميكه زينب دختر على را كه بر حسين نوحه سرائى مى كرد با حالتى افسرده و قلبى شكسته و صداى محزون فرياد مـى كرد:وا مـحمـداه صلّى عـليك مـليك السّمـاء هذا حسين مـرمـل بالدمـاء مـقـطع الاعضاء، يا محمداه بناتك سبايا و ذرّيّتك مقتلة ، تسفى عليهم ريح الصبا، هذا حسين بالعـراء مـجزور الراس مـن القـفا مسلوب العمامة و الرداء، ياءبى من اءضحى عـسكره يوم الاثنين نهبا، بابى من فسطاطه مقطع الغرى ، بابى من لا هو غائب فيرتجى و لا جريح فيداوى ، باءبى المهموم حتى قضى ، باءبى العطشان حتى مضى . فابكت والله كل عدو و صديق .
(( اى مـحمـد كه درود پروردگار خدا بر تو باد، اين حسين تو است كه به خون آغشته و اعـضايش قـطعـه قـطعـه گـشتـه است ، اى رسول خـدا دخـتـرانت اسير و ذريه ات همگى مـقـتول ، باد صبابر آنها مى وزد، اين حسين تو است كه روى خاك افتاده و سرش را از قفا بريدند عمامه ورداء و البسه او را به غارت بردند.
پـدرم فـداى آنكه خيمه گاهش در روز دوشنبه تاراج شد، پدرم فداى آنكه طنابهاى خيمه اش بريده شد و فـرو نشست ، پـدرم فـداى آنكه نه به سفرى رفته كه اميد مراجعتش باشد و نه زخـمـى برداشت كه مـرهم پـذير باشد، پـدرم فـداى آنكه با دل پر غصه از دنيا رفت ، پدرم فداى آنكه با لب تشنه جان سپرد.
زينب آنقـدر ناله كرد و نوحه سرائى نمود كه دوست و دشمن را گريانيد آنگاه فرمود: پروردگارا اين قربانى را از آل محمد قبول فرما. ))
ثمّ ان سكينة اعتنقت جسد الحسين عليه السلام فاجتمع عدّة من الاعراب حتى جروها عنه .
(( سپـس سكينه دختر ابى عبدالله نعش پدر را در آغوش گرفت هر چه كردند پدر را رها كند مـمـكن نشد تـا آنكه عـده اى اعـراب آمدند و به عنف و جبر او را از بدن بابايش جدا كردند.از سكينه خـاتـون نقـل شده است كه در همـين حال شنيدم پدرم فرمود:
شيعـتـى مـا ان شربتـم مـاء عذب فاذكرونى

او سمعتم بشهيد او غريب فاندبونى
ليتـكم فى يوم عاشورا جميعا تنظرونى

كيف استسقى لطفلى فابوا ان يرحمونى
1 ـ (( شيعيانم هرگاه آب گوارا مى نوشيد مرا ياد كنيد يا اگر غريب و شهيدى را ديديد بر من بگرييد. ))
2 ـ (( اى كاش در روز عـاشورا بوديد و مـى ديديد چـگـونه براى طفل شير خوارم آب طلب مى كردم و بر من رحم نكردند. )) (336)

اسارت اهل بيت
عمر سعد كه از كار دفن كشتگان خود فارغ گشت حدود ظهر روز يازدهم به حميد بن بكير احمـرى دستـور داد كه حركت به كوفـه را به همـگـان اعـلام كند، اهل بيت حسين را با صورتهاى باز بر جهاز شتران بدون پوشش ‍ سوار كردند و ودايع نبوت و ذريه رسول خـدا را همانند اسراى جنگى غير مسلمان حركت دادند و بسوى كوفه رهسپار شدند.

مـردان را بر امـام زين العـابدين و زنان بنى هاشم كه بيست نفر بودند گماشت ابن عبد ربه در عقدالفريد گويد: در ميان اسرا دوازده نفر پسر بچه و نوجوان بود كه از جمله محمد بن الحسين و على بن الحسين عليهم السلام بودند.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان مسلم جصاص (گچ كار) اين حقيقت را بخوبى بيان مى كند مسلم جصاص مى گويد: عـبيدالله زياد مـرا خـواست تـا اطاقـهاى دارلحكومـه را تـعـمـير نمـايم ، در حال گـچ كارى بودم كه سر و صداى عـجيبى شنيدم كه گـويا كوفه يك پارچه تـبديل به هلهله و شادى شده است ! يكى از خدام ابن زياد بر من عبور كرد پرسيدم : اين سرو صدا چيست ؟ گفت : الان سر يك نفر خارجى را كه بر يزيد خروج كرده مى آورند.
خارجى كيست ؟ـ حسين بن على !
چـون خـادم از من گذشت آنچنان لطمه به صورت زدم كه ترس آن بود چشمهايم كور شده باشد، سپـس دستم را شستم و بطرف دروازه كوفه رفتم مردم منتظر آمدن اسرا بودند، طولى نكشيد كه چـهل شتـر كه زنان و اطفـال را حمـل مـى كرد با سرهاى شهدا در بالاى نيزه ها در كنار اسرا وارد شدند در اين ميان چشمم به عـلى بن الحسين افـتـاد كه روى شتـرى بدون پـوشش سوار است و غـل جامعه دست و گردن امام را بهم بسته و از رگهاى گردن امام خون جارى است . امام زين العابدين با چشمى گريان خطاب به مردم كوفه مى فرمود:
يا امّة السوء لا سقيا لربعكم

يا امّة لم تراع جدنا فينا
لواننا و رسول الله يجمعنا

يوم القيامة ما كنتم تقولونا
تسيرونا على الاقتاب عارية

كانّنا لم نشيّد فيكم دينا
1 ـ (( اى امـت بدسيرت خدا بهار شما را سيراب نگرداند، اى امتى كه در مورد ما جدمان را رعايت نكرديد. ))
2 ـ (( اگر در روز قيامت ميان ما و رسول خدا را جمع كند شما چه جواب خواهيد داد. ))
3 ـ (( مـا را بر چـوبهاى بدون پـوشش جهاز شتـر حمل مى كنيد مثل اينكه براى شما دينى نياورده ايم . )) (340)

صدقه بر ما اهل بيت حرام است
مـوقـعـيكه اسراى اهل بيت وارد كوفه شدند، زنى از زنان كوفه از وضعيت اسراء تعجب كرد كه اينها اسراى كفار روم و ايران نيستند بلكه عربند و جزيرة العرب جائى نمانده كه مسلمان نشده باشند لذا يكى از اسرا پرسيد:
مـن اى الاسارى انتـن ؟ (((شمـا از كدام اسيرانيد؟))) در پـاسخ گفته شد: نحن اسارى اهل البيت ! (( ما اسيران خاندان پيامبريم !! ))
زن همـينكه شنيد اين اسراء اهل بيت پيامبرند فريادش به گريه بلند شد و ساير زنان نيز صدا را به گريه و شيون بلند كردند، به خانه رفت و هر چه لباس داشت جمع كرد و آورد در مـيان اسراء تقسيم كرد تا اهل پيغمبر خود را بپوشانند. زنى ديگر مقدارى طعـام و خـرمـا آورد در مـيان اطفـال تقسيم كرد، ام كلثوم صدا زد:انّ الصّدقة حرام علينا اهل البيت . (( صدقـه بر مـا اهل بيت پـيغـمـبر حرام است ))
اطفـال كه سخن ام كلثوم را شنيدند خرماها را از دهانشان بيرون ريختند و به يكديگر مى گفتند: عمه ام مى گويد صدقه بر ما حرام است .(341)

زينب و سر ابى عبدالله عليه السلام
مـسلم جصاص گـويد: ام كلثوم سر از محمل بيرون آورد و خطاب به مردم كوفه كرد و فـرمـود: ساكت ، مـردم كوفه ! مردانتان ما را مى كشند و زنانتان بر ما مى گريند! حاكم بين ما و شما در روز رستاخيز خدا است .
در حاليكه ام كلثـوم با مردم سخن مى گفت ناگهان ضجه و ناله مردم بلند شد، از اين شيون ناگهانى تعجب كردم كه سرهاى شهدا را مشاهده در حاليكه سر ابى عبدالله مقدم بر آنها بود وارد جمـعـيت شد سر حسين مـانند ماه شب چهارده شبيه ترين انسانها به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود با موهاى مشكين كه بن موها از خضاب جدا شده و سفـيد بود، باد محاسن شريفش را به چپ و راست حركت مى داد چشم زينب به سر بريده برادر افـتـاد و ناراحت گـرديد و بى اخـتـيار سر به چـوبه مـحمـل زد كه خـون از زير مقنعه اش جارى شد و با اشاره به سر مقدس با سوز و گداز عجيبى به اين اشعار مترنم گرديد:
يا هلالا لمّا استتم كمالا

غاله خسفه و اءبدى غروبا
ما تو همت يا شفيق فواءدى

كان هذا مقدرا مكتوبا
يا اخى فاطم الصغيرة كلّمها

فقد كاد قلبها ان يذوبا
يا اخى قلبك الشّفيق علينا

ما له قد قسى و صار صليبا
يا اخى لو ترى عليا لدى الا










يا اخى ضمّه اليك و قرّبه

و سكّن فواده المرعوبا
ما اذلّ اليتيم حين ينادى

بابيه و لا يراه مجيبا
1 ـ (( اى ماه يكشبه زينب هنوز وقتى بر تو نگذشته و زمان خسوف فرا نرسيده ، چه شده كه منخسف گشته و غروب نمودى ؟! ))
(زيرا خسوف در شبهاى 13 و 14 و 15 ماه رخ مى دهد.)
2 ـ (( اى برادر زينب (شهادت ترا فكر مى كردم ) ليكن تصور نمى كردم كه مقدر شده باشد سرت را بالاى نيزه كنند. ))
3 ـ برادر! با فاطمه كوچكت حرف بزن كه نزديك است قلبش ‍ بگدازد. ))
4 ـ (( برادر چـه شده كه قـلب مهربان تو از ما جدا شده و بر سر نيزه به دار آويخته شده . ))
5 ـ (( برادر اگـر عـلى را ببينى خـواهى يافت كه اسارت و يتيمى چگونه قدرت سخن گفتن را از او گرفته است . ))
6 ـ (( برادر او را در آغـوش گـير و به خـود نزديك گـردان تـا قـلب لرزانش آرام گيرد. ))
7 ـ (( چـه قـدر بر يتـيم سخـت مـى گـذرد كه پـدرش را بخـواند و او پـاسخـش ‍ ندهد )






سرمع اليتم لا يطيق جوابا






خطبه حضرت زینب در کوفه

شير بن خزيم اسدي گويد :

زينب دختر علي را در آن روز ديدم، به خدا سوگند زن با حيايي را تا آن روز سخنورتر از او نديدم؛ گويا كه كلمات را با زبان گوياي اميرالمومنين علي بن ابي طالب عليه السلام جاري مي نمود، حضرت زينب سلام الله عليها به مردم اشاره كرد كه ساكت شويد.
ناگهان نفس ها در سينه ها حبس شد و زنگ شتران از صدا افتاد.

آنگاه فرمود :
ستايش از آن خداست و درود بر پدرم محمد و خاندان پاك و نيكوكارش.
اما بعد :
اي مردم كوفه ، اي مردمان حيله گر و خيانت كار !!
گريه مي كنيد ؟؟
اشك چشمانتان خشك نشود و ناله هايتان آرام نگيرد.
همانا كه كار شما مانند آن زني است كه رشته ي خود را پس از محكم يافتن، يكي يكي از هم مي گسست ، شما نيز سوگندهاي خود را در ميان خويش، وسيله ي فريب و تقلب ساخته ايد.
آيا در ميان شما جز وقاحت و رسوايي ، سينه هاي آكنده از كينه ، دو رويي و تملق، همچون زبان پردازي كنيزكان و ذلت و حقارت در برابر دشمنان چيز ديگري نيز يافت مي شود ؟
يا همچون سبزه هايي هستيد كه ريشه در فضولات حيواني داشته يا همچون جنازه ي دفن شده اي كه روي قبرش را با نقره تزيين نموده باشند ؟
چه بد توشه اي براي آخرت فرستاده ايد؛ توشه اي كه همان خشم و سخط خدا است و در عذاب جاويدان خواهيد بود.
گريه مي كنيد ؟ زار مي زنيد ؟
آري به خدا سوگند كه بايد گريه كنيد، پس بسيار بگرييد و كمتر بخنديد.
چرا كه دامان خود را به ننگ و عار جنايتي آلوده ايد كه ننگ و پليدي آن را از دامان خود تا ابد نتوانيد شست.
و چگونه مي توانيد ننگ حاصل از كشتن فرزند رسول خدا (ص) ، خاتم پيامبران، معدن رسالت، و سرور جوانان اهل بهشت را از دامان خود بزداييد ؟
كسي كه پناه مومنان شما، فريادرس در بلاياي شما، مشعل فروزان استدلال شما بر حق و حقيقت و ياور شما در هنگام قحطي و خشكسالي بود.
چه بار سنگين و بدي بر دوش خود نهاديد ، پس رحمت خدايي از شما دور و دورتر باد. كه تلاشتان بيهوده، دستانتان بريده، معامله تان قرين زيان گرديده است، خود را به خشم خدا گرفتار نموده و بدين ترتيب خواري و درماندگي بر شما لازم آمده است.
واي بر شما اي مردم كوفه !
آيا مي دانيد چه جگري از رسول خدا دريده ايد ؟
چه زنان و دختران با عفت و وقاري را از خاندان او به كوچه و بازار كشانده ايد ؟!
چه خوني از آن حضرت بر زمين ريخته ايد؟!
و چه حرمتي از او شكسته ايد؟!
شما اين جنايت فجيع را بي پرده و آشكار به انجام رسانيد؛ جنايتي كه سر آغاز جنايات ديگري در تاريخ گشته، سياه ، تاريك و جبران ناپذير بوده ، تمام سطح زمين و وسعت آسمان را پر كرده است.
آيا از اينكه آسمان خون باريده تعجب مي كنيد؟ در حالي كه عذاب آخرت در مقايسه با اين امر، بسيار شديدتر و خوار كننده تر است و در آن روز كسي به ياري شما نخواهد آمد.
پس مهلت هايي كه خداي متعال به شما مي دهد موجب خوشي شما نگردد، چرا كه خدا در عذاب كردن بندگان خود شتاب نمي كند، چون ترسي از پايمال شدن خون و ازدست رفتن زمان انتقام ندارد و همانا كه خداي شما هميشه در كمين است.
------------
رواي گويد :
به خدا سوگند در آن روز مردم را ديدم كه حيرت زده گريه مي كردند و گاه دست در دهان گرفته و پشت دست به دندان مي گزيدند.
از ان ميان پيرمردي در كنار من ايستاده و مي گريست ، چنانكه محاسن او از اشكش تر شده بود او مي گفت : پدر و مادرم فداي شما باد!! پيران شما بهترين پيران، جوانان شما بهترين جوانان، زنان شما بهترين زنان و نسل شما بهترين نسل است؛ هر گز خوار نشده پذيراي شكست نمي گرديد.

*****

خطبه امام حسین در روز عاشورا

سالار شهيدان جگر گوشه ملكه اسلام فاطمه زهرا عليه السلام تكيه بر شمشير خدا نموده است . پس با صداى بلند فرمود : شما را به خدا سوگند مى دهم كه راست بگوييد ، آيا مى شناسيد مرا بر اين كه جد من رسول خدا صلى الله عليه و آله ؟
عرض كردند: بلى.
فرمود : قسم مى دهم شما را به خدا، آيا مى دانيد كه مادر من فاطمه دختر محمد صلى الله عليه و آله است ؟
عرض كردند : بلى مى شناسيم.
فرمود : شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد كه پدر من على بن ابيطالب عليه السلام است ؟
عرض كردند: بلى مى شناسيم.
فرمود : قسم مى دهم شما را به خدا ، مى دانيد كه جده ام خديجه دختر خويلد است ، اول اسلام آورنده به پيامبر از زنان و فداكارى او براى اسلام ؟
عرض كردندند بلى.
فرمود : به خدا سوگند مى دهم شما را ، آيا مى دانيد حمزه سيد الشهدا عموى پدر من است ؟
عرض كردند: بلى.
فرمود : قسم مى دهم شما را به خدا ، آيا مى دانيد كه جعفر در بهشت پرواز مى كند كه خدا بدو دو بال داده است عموى من است ؟
عرض كردند: بلى.
فرمود : سوگند مى دهم شما را ، آيا مى دانيد اين كه اين شمشير رسول الله است و من آن را در دست دارم ؟
عرض كردند : بلى.
فرمود : شما را به خدا سوگند مى دهم كه اين عمامه رسول خدا است و من آن را بر سرم بسته ام ؟
عرض ‍ كردند : بلى.
فرمود : شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد اين كه على عليه السلام اول مردمان بود كه اسلام آورد و داماد پيامبر بود و از نظر علم سر آمد زمان بود ؟ چنان كه پيامبرصلى الله عليه و آله درباره اش فرموده است : انا مدينه العلم و على بابها و ولى و مولاى هر زن و مرد مومن بود ؟
گفتند: بلى.
فرمود : پس چرا حلال شماريد خون مرا و حال آن كه پدرم دور كننده است از حوض كوثر گروه منافقان را در روز قيامت و دور مى سازد از آن گروهى از مردان را چنان كه رانده مى شود شتر سيراب شده و رجوع كننده از آب در روز قيامت پرچم حمد در دست جد من خواهد بود ؟
عرض كردند  به حقيقت همه اينها را دانسته ايم و ما از تو دست بردار نيستيم تا اين كه بچشى مرگ را با لب تشنه.
پس آن امام مظلوم صلوات الله عليه ريش مبارك خود را گرفت و فرمود :
سخت و شديد غضب خدا بر طايفه يهود هنگامى كه گفتند عزير پسر خداست. و سخت و شديد شد غضب خدا بر طايفه نصارا هنگامى كه گفتند مسيح پسر خداست و سخت شد غضب خدا بر طايفه مجوس ‍ هنگامى كه آتش پرستيدند به غير از خدا و شديد شد غضب خدا برگروهى كه پيغمبر خود را شهيد كردند. و سخت شد غضب خدا بر اين گروه كه اراده كشتن فرزند پيغمبر خود مى كنند.
منبع : کتاب چهره درخشان حسین بن علی

نامه ای خواندنی از امام حسین(ع)

حال برای شناخت بهتر شخصیت امام عاشقان واقعه ای ظرافت و روشن بینی آن حضرت نقل می شود.
یك سال "مروان بن حكم" كه از طرف معاویه حاكم مدینه بود، به وى نوشت: "عمرو بن عثمان گزارش كرده است كه، گروهى از رجال و شخصیتهاى عراق و حجاز نزد حسین بن على (ع) رفت و آمد مى‏كنند» و اظهار كرده است كه، «اطمینان ندارد حسین قیام نكند."

مروان در نامه خود اضافه مى‏كرد كه: "من در این باره تحقیق كرده ‏ام، طبق اطلاعات رسیده او فعلا قصد قیام و مخالفت ندارد، ولى اطمینان ندارم كه در آینده نیز چنین باشد، اینك نظر خود را در این باره بنویسید".

معاویه، پس از دریافت این گزارش، علاوه بر پاسخ نامه مروان، نامه‏اى نیز به این مضمون به حسین بن على(ع) نوشت:

«گزارش پاره‏اى از كارهاى تو به من رسیده است كه اگر صحت داشته باشد من آنها را شایسته تو نمى‏دانم. سوگند به خدا هر كس پیمان و معاهده‏اى ببندد، باید به آن وفادار باشد و اگر این گزارش صحت نداشته باشد، تو سزاوارترین شخص براى چنین وضعى هستى. اینك مواظب خود باش و به عهد و پیمان خود وفا كن. اگر با من مخالفت كنى با مخالفت روبرو مى‏شوى و اگر بدى كنى بدى مى‏بینى، از ایجاد اختلاف میان امت بپرهیز...»

امام حسین (ع) در پاسخ او چنین نوشت:

"اما بعد، نامه تو به دستم رسید، نوشته‏اى كه خبرهایى از من به گوش تو رسیده است كه به گمان تو هیچ وقت زیبنده من نبوده و تو آنها را در خور شأن من نمى‏دانسته‏اى! باید بگویم تنها خدا است كه انسان را به كارهاى نیك هدایت مى‏كند و توفیق اعمال خیر را به انسان مى‏دهد.

اما آنچه در باب من به گوش تو رسیده، یك مشت سخنان بى اساس است كه چاپلوسان و سخن چینان تفرقه انداز و دورغ پرداز، از پیش خود ساخته و پرداخته‏اند. این گمراهان بی‌دین دروغ گفته‏اند من، نه تدارك جنگى بر ضد تو دیده‏ام و نه قصد خروج بر ضد تو داشته‏ام، ولى از اینكه بر ضد تو و بر ضد دوستان ستمگر و بى دین تو، كه حزب ستمگران و برادران شیطانند، قیام نكرده‏ام از خدا مى‏ترسم.

آیا تو قاتل «حجربن عدى» و یارانش نبودى؟ قاتل كسانى كه همه، از نمازگزاران و پرستندگان خداوند بودند؛ كسانى كه بدعتها را ناروا شمرده و با آن سخت مبارزه مى‏كردند، و كارشان امر به معروف ونهى از منكر بود. تو پس از آنكه به آنان امان دادى و سوگندهاى اكید یاد كردى كه به خاطر حوادث گذشته آزارشان نكنى، برخلاف امان و سوگند خود، آنان را ظالمانه كشتى، و با این كار، بر خدا گستاخى نموه، عهد و پیمان او را سبك شمردى.

آیا تو قاتل «عمرو بن حمق»، آن مسلمان پارسا كه از كثرت عبادت چهره و بدنش تكیده و فرسوده شده بود، نیستى كه پس از دادن امان و بستن پیمان -پیمانى كه اگر به آهوان بیابان مى‏دادى، از قله‏هاى كوهها پایین مى‏آمدند - او را كشتى؟!

آیا تو نبودى كه «زیاد» (پسر سمیه) را برادر خود خواندى و او را پسر ابوسفیان قلمداد كردى، در حالى كه پیامبر فرموده است: «نوزاد به پدر ملحق مى‏گردد و زناكار باید سنگسار گردد»؟!

اى كاش جریان به همین جا خاتمه مى‏یافت، اما چنین نبود، بلكه پسر سمیه را پس از برادر خواندگى، بر ملت مسلمان مسلط ساختى و او نیز با اتكا به قدرت تو مسلمانها را كشت، دستها و پاهایشان را قطع كرد، و بر شاخه‏هاى نخل به دار آویخت! اى معاویه تو عرصه را چنان بر مسلمانان تنگ ساختى كه گویى تو از این امت، و این امت از تو نبوده‏اند!

آیا تو قاتل «حضرمى» نیستى كه جرم او این بود كه همین زیاد به تو اطلاع داد كه «وى پیرو دین على است»، در حالى كه دین على همان دین پسر عمویش پیامبر (ص) است و به نام همان دین است كه اكنون تو بر اریكه حكومت و قدرت تكیه زده‏اى! و اگر این دین نبود، تو و پدرانت هنوز در جاهلیت به سر مى‏بردید و بزرگترین شرف و فضیلت شما، رنج و مشقت دو سفر زمستانى و تابستانى به یمن و شام بود، ولى خداوند در پرتو رهبرى ما خاندان، شما را زا این زندگى نكبت بار نجات بخشید.

اى معاویه! یكى از سخنان تو این بود كه در میان این امت ایجاد اختلاف و فتنه نكنم. من هیچ فتنه‏اى بزرگتر و مهمتر از حكومت تو بر این امت سراغ ندارم!

دیگر از سخنان تو این بود كه مواظب رفتار و دین خود، و امت محمد (ص) باشم. من (وقتى به وظیفه خود مى‏اندیشم و به دین خود و امت محمد (ص) نظر مى‏افكنم) وظیفه‏اى بزرگتر از این نمى‏دانم كه با تو بجنگم، و این جنگ، جهاد در راه خدا خواهد بود، و اگر (به خاطر یك رشته عذرها) از قیام بر ضد تو خوددارى كنم از خدا طلب آمرزش مى‏كنم (چون ممكن است آن عذرها در پیشگاه خدا پذیرفته نباشد) و از خدا مى‏خواهم مرا به آنچه موجب رضا و خشنودى اوست، ارشاد و هدایت كند.

اى معاویه! دیگر از سخنان تو این بود كه: اگر من به تو بدى كنم، با من بدى خواهى كرد و اگر با تو دشمنى كنم دشمنى خواهى نمود. باید بگویم: در این جهان نیكان و صالحان همواره با دشمنى بدكاران روبرو بوده‏اند، و من امیدوارم دشمنى تو زیانى به من نرساند و زیان بداندیشی‌هاى تو بیش از همه متوجه خودت گردد و اعمال تو را نابود سازد، پس هر قدر مى‏توانى دشمنى كن!.

اى معاویه! از خدا بترس و بدان كه گناهان كوچك و بزرگت همه در پرونده خدایى ثبت شده است. این را نیز بدان كه خدا جنایات تو را كه به صرف ظن و گمان مردم را مى‏كشى، و به محض اتهام، آنان را به حكومت رسانده‏اى، هرگز به دست فراموشى نخواهد سپرد.

تو با این كار، خود را به هلاكت افكندى، دین خود را تباه ساختى، و حقوق ملت را پایمال كردى.

و السلام".

سیره پیشوایان؛ آیت الله جعفر سبحانی

حضرت علامه حسن‌زاده آملی:

حضرت علامه حسن زاده آملی از علمای برجسته وسرشناس حوزه علمیه قم که به جهت مراتب ویژه علمی و عرفانی از استوانه‌های حوزه‌های علمیه به شمار می روند، در انتهای یکی از جلسات سخنرانی خود، عبارات مهمی را در شأن رهبر معظم انقلاب بیان فرموده‌اند. نظر به اهمیت این سخنان، رجانیوز متن کامل سخنان معظم له پیرامون سجایای رهبر معظم انقلاب را به همراه فایل تصویری سخنان ایشان در اختیار کاربران خود قرار می‌دهد:

رهبر عظيم‌الشأن‌تان را دوست بداريد. عالمی، عادلی،‌ رهبری، مؤمني، ‌موحدي،‌ سيّاسي، دلداري، رهبري، انسان رباني، پاك،‌ منزه، كه دنيا شكارش نكرده من جايي [سراغ] ندارم که عرض کنم.

همان که عرض کردم:
نه شكوفه‌اي، نه برگي، نه ثمر، نه سايه دارم / همه حيرتم كه دهقان به چه كار كشت ما را

قدر اين نعمت عظمی را كه خدا به شما عطا فرمود، قدر اين رهبرِ وليّ وهمان عبارات كه سرور عزيزم جناب استاد حدادعادل، ارائه دادند؛ رهبري، وليی، الهي.

الآن اين انسجام ما، تكليف شرعي ماست. مبادا عزيزان! آقايان مبادا! (اين "مبادا" را توجه داشته باشيد)

مبادا آقايان! اول انقلاب يادتان هست چند فرقه برخاستند كه مي‌خواستند كشور را تجزيه كنند؟ حواستان جمع باشد، مبادا اين وحدت ما را! مبادا اين جمعيت ما را! مبادا اين كشور علوي را! مبادا اين نعمت ولايت را! از دست شما بگيرند.

خدايا به حق پيغمبر و آل پيغمبر سايه اين بزرگ‌مرد، اين رهبر اصيل اسلامي، حضرت آيت‌الله معظم خامنه‌اي عزيز را مستدام بدار.

و الهي آمين، الهي آمين، الهي آمين. بعدد كلماتت آمين.

+فایل تصویری

تقدیم نامه علامه حسن زاده آملی به مقام معظم رهبری که در ابتدای کتاب " انسان و عرفان "

همچنین حضرت علامه حسن زاده آملی در پی سفر رهبر معظم انقلاب به شهرستان آمل در سال 1377 کتاب "انسان و عرفان" خود را به ایشان تقدیم کرده‌اند، این متن ادبی و محبت آمیز به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

الم تلک آیات الکتاب الحکیم هدی و رحمه للمحسنین

با سلام و دعای خالصانه، و ارائه ارادات بی پیرایه جاودانه به حضور باهرالنور رهبرعظیم الشان کشور بزرگ جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت الله معظم،جناب خامنه ای کبیر- متع الله الاسلام و المسلمین بطول بقائه الشریف- ، این اثر نمونه دوران را اعنی،رساله انسان در عرف عرفان را به پاس تجلیل و تکریم و ابراز شادمانگی از نزول اجلال آن یگانه دوران در دارالاسلام و الایمان شهر هزار سنگر آمل مازندران ، از جانب خودم و از جانب همه شهروندان بزرگوار این بلدطیب و خطه شهرستان آمل بلکه از جانب همه فرزانگان گرامی و گرانقدر استان مازندران ، به پیشگاه مبارک آن ولی به حق که مصداق بارز رساله است با کمال ابتهاج و انبساط تقدیم می دارم، و عزت و شوکت روز افزون آن قائد اسوه زمان را همواره از حقیقه الحقائق خداوند سبحان مسئلت دارم.

یارب دعای خسته دلان مستجاب کن.

20/3/1377 حسن حسن زاده آملی

بهشت و جهنـم (4)

یا لطیف
سخنرانی حجة الاسلام سید محمد انجوی نژاد
شب چهارم محــرم 1431 هجری
29 / 9 / 1388
موضوع : بهشت و جهنـم (4)

السّلامُ عَلى خامِس ِ أَصحاب الْكِساءِ ..
:: تبعات دنیوی و اخروی شرک ::
شرک در دنیا و آخرت هم عذاب دارد و هم خسران ، زیان و حتی نا امیدی ، خوار شدن و پستی.
آل عمران / 151 : سَنُلقیَ في قُلوب الذین کفروا الرُعب بِما اشركوا بالله ..آیه ، انسان های مشرک را دارای ترس قلبی معرفی می کند.
 وقتی انسانی خدای تبارک و تعالی را قدرت کامل نداند و تکیه گاهش غیر از خدا ، به خلق خدا و ابزارها و وسایل باشد ، همیشه یک ترس قلبی از زمین خوردن دارد.
برای مثال کسی که ثروتش را از خدا می گیرد ، معتقد است خدا داده و هروقت هم بخواهد می گیرد ، نگرانی بابت از دست دادنش ندارد. اما اگر از مسیر مخالفت با خدا بدست آورده باشد ، همیشه هراس و نگرانی بابت از دست دادنش با او همراه است.
شرک ترس قلبی به همراه دارد.
بقره / 105 :
ما یَوَدُّ الذینَ کفروا مِن اهل ِ الکتاب و لا المُشرکینَ أن یُنزَّل علیکُم مِن خَیر ٍ مِن ربّکُم
شرک را مبنای حسد می داند.
حسد قلبی اگر بروز نکند و تبدیل به تهمت و غیبت و حرام نشود ، ایرادی ندارد. ولی انسان حسود، مشرک است. فکر می کند امکاناتی که در اختیار دیگران است ، از جایی غیر از خداست ! و آرزوی زمین خوردنشان را دارد چون خدا را مقسم نمی داند ؛ معتقد نیست خداوند روزی رسان خلائق است. تصورش این است که می تواند با آبرو ریزی و تهمت او را زمین بزند. یریدون أن یطفئوا نورالله بأفواههم ..

توبه / 28 : یا أَیُها الَذین آمنوا إِنمَا الْمُشرکُون نَجَسٌ فلا یَقربُوا الْمَسجدَ الْحَرامَ بَعد عامِهمْ هذا ..
انسان های مشرک را دارای نجاست باطنی می داند. به دلیل شرک، باطنشان آرام آرام نجس و پلید می شود. و بقدری زیاد می شود که روی ظاهرشان هم اثر می گذارد .
همانطور که نور و پاکی باطن مؤمنین روی ظاهرشان اثر می گذارد.
انعام / 136 :
سآءَ ما یَحکُمون..
از انواع شرک ، داوری ستمگرانه است.
این مورد  مبتلا به بسیار دارد. بخصوص جوانان و نوجوانان ؛ و علت آن هم عجول بودن است.
در قضاوت کردن عجله نکنید.
فبشّر عبادي الذین یستمعون القول فیتبعُون احسنه .. پس بشارت بده بندگانم را که سخنان را می شنوند و بهترین را برمی گزینند . در قرآن هرجا کلمه ی "بشرّ " و بشارت آمده ، به معنی بهشت است.
مائده / 82 :
 لَتَجدنَ اَشّدَ الناس ِ عداوة ً للذین آمنوا الیَهودَ والذین اَشرَکُوا ...
مشرک کسی است که کینه ی مؤمن در دلش باشد . کینه بخاطر نفاق است و عاقبتی جز جهنم ندارد.
انعام / 88 : وَ لَو اَشرکُوا لَحَبِط عَنهُم ما کانُوا یَعمَلون .. اگر به خدا شرک آوردند اعمال آن ها را نابود می سازد . اگر کاری که انجام می دهد ، 99 درصدش برای خدا باشد و حتی یک درصدش برای خوشایند خلق باشد ، فایده ای ندارد و عمل تباه می شود.
 شرک اعمال را نابود می کند. فرمودند اگر نمی توانی اعمال مخلصانه ی قوی انجام بدهی ، بپرداز به اعمال کوچکی که از عهده ات بر می آید.
توبه / 113 :
ما كان للنبي و الّذين آمنوا أن يَستغفِروُا للمُشركينَ و لَو كانُوا اُولي قُربي مِن بَعد ما تَبيّن لهُم انّهُم اصحاب الجَحيم ..
پیامبر و مومنان حق ندارند که برای مشرکان طلب آمرزش کنند، هرچند که از خویشاوندان باشند .
مشک را از استغفار بی نصیب و محروم می کنند. اجازه نمی دهند توبه کند. می پرسند خدایا مگر نفرمودی در توبه برای همه باز است ؟ می فرماید در ِ خانه ی من می آید ، اما در توبه اش هم با من نیست .
24 ساعت گناه می کنی ، 20 دقیقه ی نمازت را برای خدا باش !
در هفته یه مدت زمانی را اختصاص بده برای خود ِ خدا.
نساء / 48 : إنّ الله لا يَغفرُ أن يُشرَك به ..  همانا خدا شرك ورزيدن به خود را نمي بخشد .
از آمرزش محروم می شود.
حج / 31 :
و مَن یُشرِک باللهِ فَکأنّما خَرّ مِن السّماءِ فَتَخطَفُه الطّیرُ اَو تهوِی بهِ الرّیح فی مَکان سَحیق ..
باعث سقوط و بدبختی می شود.
مائده / 72 :
وَ رَبكُّم انّهُ مَن یُشركْ باللَّهِ فَقَد حَرَّمَ اللهُ علیهِ الْجَنّة وَ مَأواهُ النَّارُ وَ مَا لِلظالمِینَ مِن أَنْصَار ..بی نصیب از بهشت.
در دنیا و آخرت یاوری نخواهد داشت. به مردم رو زده و تنها مانده ، دست یاری بسوی آسمان بلند می کند و اینجا هم رها شده باقی می ماند.
خدا می گوید مگر به تو نگفتم دردهایت را با من تقسیم کن ؟ مگر نگفتم محدودیت ها و محرومیت ها و همه چیز دنیا در اختیار من است ؟
نحل / 27 :
ثُمّ یَوم القیامة یُخزیهِم و یََقولُ أینَ شُرکآءیَ الذین کنتُم تُشاقّون فیهِم قال الذین اُوتُوا العِلمَ أنّ الخِزیَ الیوم والسّوء علَی الکافرین .. روز قیامت آن ها را خوار و ذلیل خواهد کرد.
یکی از گروه هایی که خدا روز قیامت رسوا می کند .
در روز قیامت این ها کسانی هستند که دامنه ی ستاریت خدای تعالی را هم رد کرده اند و ستاریت خدا دیگر شامل حالشان می شود. شاید گناهانش از کس دیگری کمتر بوده ، اما شرک ورزیده.
کهف / 52 :
و يومَ يقولُ نادوا شُركائيَ الذينَ زَعَمتُم فَدعَوهُم فَلم يَستَجيبُوا لَهُم وَجعلنَا بَينهُم مَوبقا ..روزی که خدا به کافران گوید اکنون آنان را که شریک من داشتید بخوانید. می خوانند و کسی اجابت نکند. پس میان همه ی آنان جایگاهی مهلک مقرر سازیم.
مائده / 72 :
و مأواهُ النّار .. جایگاهش جهنم است.

منظور از جهنم ، نازل ترین و پایین ترین و آخرین قسمت عذاب و جهنم است.

رتبه بندی جهنم :
طبقه اول : برای کسانی است که وقتی پرونده ی اعمال بدستشان می رسد ، قسمت راست (حسنات) از قسمت چپ ، سبکتر است. وارد جهنمی می شوند به نام " هاویة " .* قارعه : آیات 8 تا 11 *
  
که در آنجا تقاص اعمالشان را می دهند و پس از مدتی خلاص می شوند.
طبقه دوم : کسانی که چشمشان دید و گوششان شنید اما عقلشان عبرت نگرفت ؛ وارد جهنمی به نام " سعیــر " می شوند. * ملک : آیات 10 و 11 * اینان دائم می گویند کاش گوش شنوا داشتیم و تعقل می کردیم و اندکی عمل می کردیم.
کسانی که نسبت به نمازشان ، قول شان ، قرضشان و .. سست و بی خیال بوده اند.
طبقه سوم : جهنمی به نام " جحیـم ". * النازعات : آیات 37 و 39 * 
کسانی به این طبقه از آتش وارد می شوند که طغیان کردند. کسانی که به گناهشان افتخار می کردند و سرشان را بالا می گرفتند ؛ گناهکاری را پرچم افتخار خودشان می دانستند. در جحیــم آتش بر افروخته است. امیرالمؤمنین در دعای کمیل می فرمایند : یتقلقل بین اطباقها ..
طبقه چهارم : جهنمی به نام " سَقَر " . * المدثّر / 27 * از مجرمین این طبقه سوال می پرسند چرا اینجایید ؟؟ پاسخ می دهند : « قالوا لم نك من المصلّين و لم نك نطعم المسكين و كنا نخوض مع الخائضين و كنا نكذب بيوم الدين، حتى اتينا اليقين فما تنفعهم شفاعة الشافعين » مدثر / 74 .
از نمازگزاران نبوديم ، و بينوايان را غذا نمى‏داديم ( از وجود مساکین آگاه بودیم اما آن ها را یاری نمی کردیم )، با هرزره‏درايان هرزه درايى مى‏كرديم ( از همراهی و همنشینی با کفار و مشرکین لذت می بردیم ) و روز جزا را دروغ مى‏شمرديم، تا مرگ ما در رسيد .. اکنون که به یقین رسیدیم دیگر برای ما سودی ندارد !
طبقه پنجم : جهنمی به نام " حُطمه ". آتشی است در هم شکننده . * همَزه : آیات 4 تا 7 *
طبقه ششم : برای کسانی است که در دنیا خدا را به دوست و پدر و مادر و همسر و فرزند و مرید و .. فروختند.
در اینجا بجایی می رسند که حاضرند همه ی این ها را رها کنند و به آتش بیندازند اما خودشان رهایی پیدا کنند. یوم یفرالمرء مِن اخیه و اُمّه و ابیه و صاحبته و بنیه .. از هم فرار می کنند و آتش آن ها را در هم می پیچاند.
طبقه هفتـم : خلود . " جهنـم " .
* توبه : 49 *  إنّ جَهنّـم لمُحیـطةٌ بالکافریـن . کافران را در بر می گیرد.
کسانی که کفر ورزیدند به خدای تبارک و تعالی.

:: بـهشـت ::
خطابی که در قیامت به بهشتیـان خطاب می شود:
سلامٌ علیـکم بما صبرتم فنِعمَ عُقبى الدّار ..  سلام بر شما بواسطه آن صبري كه نموديد، چه نيك است عاقبت آن سراي ..
نقل است از پیامبر اکرم(ص) که همه خوشحال یکدیگر را در آغوش می گیرند و به سمت بهشت حرکت می کنند.  در مسیر ، ذکر و سرود زیبایی که ملائک در عرش می خوانند ، صلوات بر محمد و آل محمد (ص) است.
ادامه ی بهشت و جهنم 2 [ اینجا ]
چهارمین گروهی که وارد بهشت می شوند ، نیـکان هستند.
( ابرار در قرآن)
خصوصیات نیکان :
* وفای به عهد . اگر به دوست ، مؤمن و یا حتی کافری قولی داده اند ، به پایش می ایستند. به عهد خود به خود ، خدا و خلق وفادارند.
* ترس از خدا و قیامت دارند. موقع انجام هر کاری ، بررسی می کند آیا خدا راضی است ؟ از کاری که نا رضایتی خدا در آن باشد ، خوف دارد. * نیت قربت در انجام هر کار . همه ی زندگی شان، غذا خوردنشان ، خواب و بیداری شان به نیت قربت است. می گویند خدایا برای تو فرقی نمی کند کجا بهره برسانی ! هدف ما نزدیکی به توست .* مهمتر از همه ، اهل رحمت اند .
در روایت داریم در روز قیامت ، بهشت مخصوص انسان های رحیـم و مهربان است و به کسانی مهربانی می شود که در دنیا مهر خود را نشان داده باشند. در روایت است که شخص از یکی از طبقات جهنم به سختی خودش را می رساند تا به خدا بگوید « ربّ ارحم .. » خداوند می گوید به پرونده اش نگاه کنید ؛ اگر در طول عمرش به گنجشکی رحم کرده باشد ، از جهنم آزادش کنید . نگاه می کنند و می بینند کوچکترین رحمی نداشته ، خداوند می فرماید راهی ندارد ؛ به جهنم برش گردانید .. رحم ، از منشأ الهی ؛ نه از منشأ نفس .
نیکان در پرونده ی خود بسیار رحیـم جلوه می کنند .

عبدالله بن الحسن بن علی بن ابیطالب (علیه السلام)


عبدالله بن حسن بن علي بن ابيطالب

«عبدالله» کودک چند ساله امام مجتبی(علیه السلام) است. مادر عبدالله دختر «شلیل بن عبدالله بجلّی» بوده است. (1)

شیخ مفید چنین نقل می‌کند: پس از آن که «مالک بن نسر کندی» با شمشیرش به سر مبارک امام حسین(علیه السلام) زد، امام پارچه‌ای درخواست فرمود و با آن سر مبارکش را محکم بست و عمامه‌ای بر کلاه خود بست. شمر و دیگران هم به جایگاه خود بازگشتند. زمانی گذشت تا امام بار دیگر به میدان بازگشت و آنها هم بازگشتند و آن حضرت را محاصره کردند.

عبدالله پسر امام مجتبی(علیه السلام) هنوز به حد بلوغ نرسیده بود و در خیمه‌گاه با زنان به سر می‌برد. هنگامی که متوجه حمله دشمن به جانب امام شد، از خیمه‌گاه بیرون دوید. او سراسیمه و شتابان رو به جانب امام حسین(علیه السلام) رفت و در کنار عمویش ایستاد. حضرت زینب (علیهاالسلام) او را دنبال کرد و به او رسیده بود. او تلاش کرد که آن کودک را نگه دارد. امام حسین(علیه السلام) به خواهرش فرمود: «احبسیه یا اخیه؛ ای خواهرم! او را نگهدارید.» آن کودک از این که بازداشته شود، سخت امتناع می‌ورزید. او به عمه‌اش گفت: «والله لا افارق عمّی(2)؛ سوگند به خدا، از عمویم جدا نمی‌شوم.»

 

نحوه شهادت عبدالله بن الحسن(علیه السلام)

ناگاه «ابجر بن کعب» شمشیر خود را به سوی امام پایین آورد. عبدالله فریاد زد: «ای پسر زن ناپاک! وای بر تو! آیا می‌خواهی عمویم را بکشی؟» بَحر قصد ضربه زدن به امام را داشت.ناگاه عبدالله دستش را پیش آورد تا ضربه را از امام دور سازد. ولی دست مبارکش تا پوست قطع شد و دست آویزان گشت.

کودک فریادش بلند شد: «یا امتاه؛ ای مادرم!» حسین(علیه السلام) او را در بر گرفت و به سینه چسبایند و فرمود: «ای فرزند برادرم! بر آنچه به تو رسیده صبر کن و آن را به حساب خیر بگذار؛ چرا که خداوندا تو را به پدران صالحت ملحق خواهد کرد.»(3)

امام دست خود را به آسمان بلند کرد: «پروردگارا! قطرات باران را از اینها دریغ بدار و برکات زمینت را از اینها باز دار؛ پروردگارا! پس اگر تا هنگام (مرگ) آنها را مهلت داده و بهره‌مند می‌سازی، بین آنها تفرقه بینداز و هر کدام را به راهی جداگانه بدار؛ و سردمداران را هرگز از اینها راضی مدار؛ چرا که اینها ما را دعوت کردند تا که یاریمان کنند، سپس بر ما دشمنی کردند و ما را کشتند.» (4)

ابوالفرج گوید: در نهایت عبدالله به دست «حرملة بن الکاهل الاسدی» به شهادت رسید.(5) در زیارت ناحیه مقدسه آمده: «السلام علی عبدالله بن الحسن بن علی الزکی» و سپس بر قاتل او به نام «حرملة بن کاهل الاسدی» نفرین شده است. (6)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- ابصار العین، ص 73 .

2- الارشاد، ج 2، ص 110 .

3- همان .

4- همان، ص 111 .

5- مقاتل الطالبیین، ص 89 .

6- اقبال الاعمال، ج 3، ص 75 .

برگرفته از كتاب یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی

 

قاسم بن حسن بن على بن ابيطالب


قاسم بن حسن برادر پدر و مادرى همان ابوبكر بن حسن است كه بيش از او كشته شد. ابومخنف به سندش از حميد بن مسلم (كه خبرنگار لشكر عمر بن سعد است ). روايت كرده كه گفت : از ميان همراهان حسين عليه السلام پسرى كه گويا پاره ما بود به سوى ما بيرون آمد، و شمشيرى در دست و پيراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلينى بر پا كرده بود؟ بند يك از آن دو بريده شده بود، و فراموش نمى كنم كه آن نعل چپش بود.
عمرو بن سعيد بن نفيل (80) ازدى كه او را ديد گفت : به خدا سوگند هم اكنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از اين كار چه مى خواهى ؟ همانهايى كه مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از كشتن او كفايت كنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا بايد به او حمله كنم ، اين را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشير را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فرياد زد: عمو جان ! و عموى خود را به يارى طلبيد.

حميد گويد: به خدا سوگند حسين (كه صداى او را شنيد) چون باز شكارى رسيد و لشكر دشمن را شكافت و به شتاب خود را به معركه رسانيد و چون شير خشمناكى حمله افكند و شمشيرش را حواله عمرو بن سعيد كرد، عمرو دست خود را سپر كرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بيفكند و به يك سو رفت ، لشكر عمر بن سعد (براى رهايى آن پست خبيث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشير حسين عليه السلام به يك سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد كه آن نتوانست خود را از زمين حركت دهد و زير دست و پاى اسبان لگد كوب گرديد و از اين جهان رخت بيرون كشيد - خدايش لعنت كند و دچار رسوايى محشرش گرداند. (81)

گرد و غبار فرو نشست ، حسين عليه السلام را ديدم كه بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمين مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى كه تو را كشتند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز قيامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.

سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد، يا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است كه دشمنش بسيار و ياورش اندك است ، سپس قاسم را بر سينه گرفت و از زمين بلند كرد و گويا هم اكنون مى نگرم به پاهاى آن جوان كه بر زمين كشيده مى شد، و همچنان او را بياورند تا در كنار جسد فرزند على بن الحسين افكند. من پرسيدم : اين پسر كه بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابيطالب بود. صلوات الله عليهم اجمعين .


به ميدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)

قاسم به ميدان مى‏رود.چون كوچك است،اسلحه‏اى كه با تن او مناسب باشد،نيست.ولى در عين حال شير بچه است،شجاعت‏به خرج مى‏دهد،تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد مى‏آيد از روى اسب به روى زمين مى‏افتد.حسين با نگرانى بر در خيمه ايستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اينكه انتظار مى‏كشد. ناگهان فرياد«يا عماه‏»در فضا پيچيد،عموجان من هم رفتم،مرا درياب!مورخين نوشته‏اند حسين مثل باز شكارى به سوى قاسم حركت كرد.كسى نفهميد با چه سرعتى بر روى اسب پريد و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد.عده زيادى از لشكريان دشمن(حدود دويست نفر)بعد از اينكه جناب قاسم روى زمين افتاد،دور بدن اين طفل را گرفتند براى اينكه يكى از آنها سرش را از بدن جدا كند.يكمرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت مى‏آيد.مثل گله روباهى كه شير را مى‏بيند فرار كردند و همان فردى كه براى بريدن سر قاسم پايين آمده بود،در زير دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درك واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهميد قضيه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبرة‏»تا غبارها نشست،ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فرياد مردانه حسين را شنيدند كه گفت:

«عزيز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك‏»

فرزند برادر!چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فرياد كنى و عموجان بگويى و نتوانم به حال تو فايده‏اى برسانم،نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتى كه به بالين تو مى‏آيم كارى از دستم بر نيايد.چقدر بر عموى تو اين حال ناگوار است (1) راوى گفت:در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسين است،از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين مى‏كوبد.در همين حال‏«فشهق شهقة فمات‏»فريادى كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد.يك وقت ديدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت.ديدند قاسم را مى‏كشد و به خيمه‏گاه مى‏آورد.خيلى عظيم و عجيب است:وقتى كه قاسم مى‏خواهد به ميدان برود،از ابا عبد الله خواهش مى‏كند.ابا عبد الله دلش نمى‏خواهد اجازه بدهد.وقتى كه اجازه مى‏دهد،دست‏به گردن يكديگر مى‏اندازند،گريه مى‏كنند تا هر دو بيحال مى‏شوند. اينجا منظره بر عكس شد،يعنى اندكى پيش،حسين و قاسم را ديدند در حالى كه دست‏به گردن يكديگر انداخته بودند ولى اكنون مى‏بينند حسين قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهايش به پايين افتاده است چون ديگر جان در بدن ندارد.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

پى‏نوشت:

1) در قم شنيدم يكى از وعاظ معروف اين شهر،اين ذكر مصيبت را در محضر مرحوم آيت الله حاج شيخ عبد الكريم حائرى(رضوان الله تعالى عليه)خوانده بود.(آن مرحوم بسيار بسيار مرد مخلصى بوده است،از كسانى بود كه شيفته اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود،و اين به تواتر براى من ثابت‏شده است.من محضر شريف اين مرد را درك نكردم،دو ماه بعد از فوت ايشان به قم مشرف شدم.كسانى كه ديده بودند،مى‏گفتند اين پير مرد نام حسين بن على را كه مى‏شنيد،بى اختيار اشكش جارى مى‏شد.)به قدرى اين مرد گريه كرد و خودش را زد كه بيحال شد.بعد به آن واعظ گفت:خواهش مى‏كنم هر وقت من در جلسه هستم اين روضه را تكرار نكن كه من طاقت‏شنيدن آن را ندارم.

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 279

نويسنده: شهيد مطهرى

برادرزاده شيرين سخن

حضرت قاسم بن حسن (ع) نوجوانى بود كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود، شب عاشورا، امام حسين عليه السلام به اصحاب فرمود: فردا همه شما كشته خواهيد شد، قاسم نزد عمويش آمد و عرض كرد:«عمو جان من هم فردا كشته مى‏شوم؟».

امام او را به سينه‏اش چسبانيد و فرمود: مرگ در نظر تو چگونه است؟

«كيف الموت عندك‏»

قاسم جواب داد:

«احلى من العسل‏»: «از عسل شيرين‏تر است‏».

امام به او فرمود: تو بعد از بلاى عظيم كشته مى‏شوى و عبدالله شيرخوار هم شهيد مى‏شود ... (1)

روز عاشورا قاسم خود را آماده جنگ كرد، به حضور امام حسين عليه السلام براى اجازه گرفتن آمد، امام او را در آغوش گرفت و مدتى با هم گريه كردند، سپس قاسم اجازه طلبيد، امام به او اجازه نمى‏داد، قاسم آنقدر پابپا نمود و مكرر طلب اجازه كرد، امام عليه السلام به او اجازه داد، او در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود، غمگين به نظر مى‏رسيد به ميدان تاخت و چنين رجز مى‏خواند:

ان تنكرونى فانا بن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن هذا حسين كالاسير المرتهن بين اناس لا سقوا صوب المزن

: «اگر مرا نمى‏شناسيد من پسر حسن سبط پيامبر برگزيده و امين خدا هستم اين حسين عليه السلام است كه همچون اسير گروگان شده در بين مردم قرار گرفته، خدا آن مردم را از باران رحمتش سيراب نسازد».

حمله سخت بر دشمن كرد و با آن سن كم سه نفر يا بيشتر از دشمن را كشت.

حميد بن مسلم كه از سربازان عمر سعد بود نقل مى‏كند: از خيام حسين عليه السلام نوجوانى به سوى ميدان بيرون آمد كه چهره‏اش مانند نيمه قرص ماه مى‏درخشيد، شمشيرى بدست داشت و پيراهن بلندى پوشيده بود و وارد جنگ گرديد.

عمرو بن سعد ازدى گفت: سوگند به خدا آنچنان سخت بر اين نوجوان حمله كنم، گفتم: عجبا! تو به اين نوجوان چه كار دارى سوگند به خدا اگر او مرا بزند به طرف او دست دراز نمى‏كنم، بگذار همانها كه او را احاطه كرده و با او مى‏جنگند كار او را تمام كنند.

عمرو بن سعد گفت: سوگند به خدا من بايد بر او يورش برم، و جهان را بر او سخت گيرم، آنحضرت كه مشغول جنگ بود، عمرو بن سعد در كمين او قرار گرفت و چنان شمشير بر سر مبارك قاسم زد كه سر او شكافته شد و قاسم به صورت بر روى زمين افتا، فرياد زد: «يا عماه!» (عمو جان به دادم برس).

وقتى كه صداى قاسم به گوش امام رسيد، آنحضرت مانند عقابى كه از بالا به زير آيد، صفها را شكافت و مانند شير خشمگين بر دشمن حمله كرد تا عمر بن سعد ازدى رسيد، شمشير به سوى او وارد كرد، او دستش را به پيش آورد و از آرنج قطع گرديد، آن ملعون نعره كشيد، دشمن براى نجات او حمله كردند، در همين ميان پيكر نازنين قاسم زير سم ستوران قرار گرفت، وقتى كه گرد و غبار فرو نشست ديدند امام حسين در بالين قاسم است و آن نوجوان در حال جان كندن است. و پاى خود را بر زمين مى‏سايد و روحش آماده پرواز به سوى بهشت است.

امام فرمود:

«عز و الله على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك‏».

:«سوگند به خدا بر عمويت‏سخت است كه او را بخوانى، به تو جواب ندهد، يا اگر جواب دهد به حال تو سودى نداشته باشد».

پى‏نوشت:

1- الوقايع و الحوادث ج 3 / ص 62.

راهنماى تبليغ 6 ويژه امر به معروف و نهى از منكر صفحه 150

نمايندگى ولى فقيه در سپاه

مصيبت‏ حضرت قاسم (ع) 

تواريخ معتبر اين قضيه را نقل كرده‏اند كه در شب عاشورا امام عليه السلام اصحاب خودش را در خيمه‏اى‏«عند قرب الماء»جمع كرد.معلوم مى‏شود خيمه‏اى بوده است كه آن را به مشكهاى آب اختصاص داده بودند و از همان روزهاى اول آبها را در آن خيمه جمع مى‏كردند.امام اصحاب خودش را در آن خيمه يا نزديك آن خيمه جمع كرد.آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را در آنجا امام القاء كرد،كه حالا آزاديد(آخرين اتمام حجت‏به آنها).

امام نمى‏خواهد كسى رودربايستى داشته باشد،كسى خودش را مجبور ببيند،حتى كسى خيال كند به حكم بيعت لازم است‏بماند،خير، همه‏تان را آزاد كردم،همه يارانم،همه خاندانم،حتى برادرانم،فرزندانم،برادر زادگانم،اينها هم جز به شخص من به كسى كارى ندارند،امشب شب تاريكى است،اگر مى‏خواهيد،از اين تاريكى استفاده كنيد برويد و آنها هم قطعا به شما كارى ندارند.

اول از آنها تجليل مى‏كند:منتهاى رضايت را از شما دارم،اصحابى از اصحاب‏خودم بهتر سراغ ندارم،اهل بيتى از اهل بيت‏خودم بهتر سراغ ندارم.در عين حال اين مطالب را هم حضرت به آنها مى‏فرمايد.همه‏شان به طور دسته جمعى مى‏گويند:مگر چنين چيزى ممكن است؟!جواب پيغمبر را چه بدهيم؟وفا كجا رفت؟ انسانيت كجا رفت؟محبت و عاطفه كجا رفت؟آن سخنان پر شورى كه آنجا گفتند،كه واقعا انسان را به هيجان مى‏آورد.

يكى مى‏گويد مگر يك جان هم ارزش اين حرفها را دارد كه كسى بخواهد فداى مثل تويى كند؟!اى كاش هفتاد بار زنده مى‏شدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مى‏كردم.آن يكى مى‏گويد هزار بار.يكى مى‏گويد:اى كاش امكان داشت‏بروم و جانم را فداى تو كنم،بعد اين بدنم را آتش بزنند،خاكستر كنند،خاكسترش را به باد بدهند،باز دو مرتبه مرا زنده كنند،باز هم و باز هم.

اول كسى كه به سخن در آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم،همينكه اينها اين سخنان را گفتند،آنوقت امام مطلب را عوض كرد،از حقايق فردا قضايايى گفت، فرمود:پس بدانى كه قضاياى فردا چگونه است.آنوقت‏به آنها خبر كشته شدن را داد. درست مثل يك مژده بزرگ تلقى كردند.آنوقت همين نوجوانى كه ما اينقدر به او ظلم مى‏كنيم،آرزوى او را دامادى مى‏دانيم،تاريخ مى‏گويد خودش گفته آرزوى من چيست.يك بچه سيزده ساله معلوم است در جمع مردان شركت نمى‏كند،پشت‏سر مردان مى‏نشيند.مثل اينكه پشت‏سر نشسته بود و مرتب سر مى‏كشيد كه ديگران چه مى‏گويند؟

وقتى كه امام فرمود همه شما كشته مى‏شويد،اين طفل با خودش فكر كرد كه آيا شامل من هم خواهد شد يا نه؟با خود گفت آخر من بچه‏ام،شايد مقصود آقا اين است كه بزرگان كشته مى‏شوند،من هنوز صغيرم.يك وقت رو كرد به آقا و عرض كرد:«و انا فى من يقتل؟»آيا من جزء كشته شدگان هستم يا نيستم؟حالا ببينيد آرزويش چيست؟آقا جوابش را نداد،فرمود:اول من از تو يك سؤال مى‏كنم جواب مرا بده،بعد من جواب تو را مى‏دهم.

شايد(من اين طور فكر مى‏كنم)آقا مخصوصا اين سؤال را كرد و اين جواب را شنيد،خواست اين سؤال و جواب پيش بيايد كه مردم آينده فكر نكنند اين نوجوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد،ديگر مردم آينده نگويند اين نوجوان در آرزوى دامادى بود،ديگر برايش حجله درست نكنند،جنايت نكنند.آقا فرمود كه اول من سؤال مى‏كنم.عرض كرد:بفرماييد.فرمود:«كيف الموت عندك‏»؟

پسركم،فرزند برادرم،اول بگو مردن،كشته شدن در ذائقه تو چه طعمى دارد؟ فورا گفت:«احلى من العسل‏»از عسل شيرين‏تر است،من در ركاب تو كشته بشوم،جانم را فداى تو كنم؟اگر از ذائقه مى‏پرسى(چون حضرت از ذائقه پرسيد)از عسل در اين ذائقه شيرين‏تر است،يعنى براى من آرزويى شيرين‏تر از اين آرزو وجود ندارد. ببينيد چقدر منظره تكان دهنده است!

اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخى كرده است كه تا زنده‏ايم ما بايد اين حادثه را زنده نگه بداريم،چون ديگر نه حسينى پيدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنى. اين است كه اين مقدار ارزش مى‏دهد كه بعد از چهارده قرن اگر يك چنين حسينيه‏اى (1) به نامشان بسازيم كارى نكرده‏ايم،و الا آن كه آرزوى دامادى دارد،كه همه بچه‏ها آرزوى دامادى دارند،ديگر اين حرفها را نمى‏خواهد،وقت صرف كردن نمى‏خواهد،پول صرف كردن نمى‏خواهد،برايش حسينيه ساختن نمى‏خواهد،سخنرانى نمى‏خواهد.ولى اينها جوهره انسانيت‏اند،مصداق انى جاعل فى الارض خليفة (2) هستند،اينها بالاتر از فرشته هستند.

فرمود:بله فرزند برادرم،پس جوابت را بدهم،كشته مى‏شوى‏«بعد ان تبلؤ ببلاء عظيم‏»اما جان دادن تو با ديگران خيلى متفاوت است،يك گرفتارى بسيار شديدى پيدا مى‏كنى.(چون مجلس آماده شد اين ذكر مصيبت را عرض مى‏كنم.)اين آقا زاده اصلا باك ندارد.روز عاشوراست.

حالا پس از آنكه با چه اصرارى به ميدان مى‏رود،بچه است،زرهى كه متناسب با اندام او باشد وجود ندارد،خود مناسب با اندام او وجود ندارد،اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد.لهذا نوشته‏اند همين طور رفت، عمامه‏اى به سر گذاشته بود«كانه فلقة قمر»همين قدر نوشته‏اند به قدرى اين بچه زيبا بود،مثل يك پاره ماه.اين جمله‏اى است كه دشمن در باره او گفته است.گفت:

بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت برگ گل سرخ را باد كجا مى‏برد

راوى گفت نگاه كردم ديدم كه بند يكى از كفشهايش باز است،يادم نمى‏رود كه پاى چپش هم بود.معلوم مى‏شود كه چكمه پايش نبوده است.

حالا آن روح و آن معنويت چه شجاعتى به او داد،به جاى خود،نوشته‏اند كه امام[كنار]در خيمه ايستاده بود.لجام اسبش به دستش بود،معلوم بود منتظر است.يكمرتبه فريادى شنيد.نوشته‏اند مثل يك باز شكارى-كه كسى نفهميد به چه سرعت امام پريد روى اسب-حمله كرد.مى‏دانيد آن فرياد چه بود؟فرياد يا عماه،عموجان! عموجان!وقتى آقا رفت‏به بالين اين نوجوان،در حدود دويست نفر دور او را گرفته بودند.امام كه حركت كرد و حمله كرد،آنها فرار كردند.يكى از دشمنان از اسب پايين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند،خود او در زير پاى اسب رفقاى خودش پايمال شد.آن كسى كه مى‏گويند در عاشورا در زير سم اسبها پايمال شد در حالى كه زنده بود،يكى از دشمنان بود نه حضرت قاسم.

حضرت خودشان را رساندند به بالين قاسم،ولى در وقتى كه گرد و غبار زياد بود و كسى نمى‏فهميد قضيه از چه قرار است.وقتى كه اين گرد و غبارها نشست،يك وقت ديدند كه آقا به بالين قاسم نشسته است،سر قاسم را به دامن گرفته است.اين جمله را از آقا شنيدند كه فرمود:«يعز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك‏»يعنى برادر زاده!خيلى بر عموى تو سخت است كه تو بخوانى،نتواند تو را اجابت كند،يا اجابت كند و بيايد اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد.در همين حال بود كه يك وقت فريادى از اين نوجوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم كرد.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏و صلى الله على محمد و آله الطاهرين، باسمك العظيم الاعظم‏الاعز الاجل الاكرم يا الله...

خدايا عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما!ما را به حقايق اسلام آشنا كن!اين جهلها و نادانيها را به كرم و لطف خودت از ما دور بگردان!توفيق عمل و خلوص نيت‏به همه ما عنايت‏بفرما!حاجات مشروعه ما را بر آور!اموات همه ما ببخش و بيامرز!

رحم الله من قرء الفاتحة مع الصلوات.

پى‏نوشت‏ها:

1) حسينيه ارشاد

2) بقره .30

 كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 80

نويسنده: شهيد مطهرى

 

شهادت حضرت قاسم بن الحسن (عليه السلام) 

در آن شب،بعد از آن اتمام حجت‏ها وقتى كه همه يكجا و صريحا اعلام وفادارى كردند و گفتند:ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد،يكدفعه صحنه عوض شد.امام عليه السلام فرمود:حالا كه اين طور است،بدانيد كه ما كشته خواهيم شد.همه گفتند:الحمد لله،خدا را شكر مى‏كنيم براى چنين توفيقى كه به ما عنايت كرد،اين براى ما مژده است، شادمانى است.طفلى در گوشه‏اى از مجلس نشسته بود كه سيزده سال بيشتر نداشت.

اين طفل پيش خودش شك كرد كه آيا اين كشته شدن شامل من هم مى‏شود يا نه؟از طرفى حضرت فرمود:تمام شما كه در اينجا هستيد،ولى ممكن است من چون كودك و نا بالغ هستم مقصود نباشم.رو كرد به ابا عبد الله و گفت:«يا عماه!»عمو جان!«و انا فى من يقتل؟ »آيا من جزء كشته شدگان فردا خواهم بود؟

نوشته‏اند ابا عبد الله در اينجا رقت كرد و به اين طفل-كه جناب قاسم بن الحسن است-جوابى نداد.از او سؤالى كرد،فرمود: پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.اول بگو: «كيف الموت عندك؟»مردن پيش تو چگونه است،چه طعم و مزه‏اى دارد؟عرض كرد:«يا عماه احلى من العسل‏»از عسل براى من شيرين‏تر است،تو اگر بگويى كه من فردا شهيد مى‏شوم،مژده‏اى به من داده‏اى.فرمود:بله فرزند برادر،«اما بعد ان تبلو ببلاء عظيم‏»ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى شد،بعد از يك ابتلاى بسيار بسيار سخت.گفت:خدا را شكر،الحمد لله كه چنين حادثه‏اى رخ مى‏دهد.

حالا شما ببينيد با توجه به اين سخن ابا عبد الله،فردا چه صحنه طبيعى عجيبى به وجود مى‏آيد.بعد از شهادت جناب على اكبر،همين طفل سيزده ساله مى‏آيد خدمت ابا عبد الله در حالى كه چون اندامش كوچك است و نابالغ و بچه است،اسلحه‏اى به تنش راست نمى‏آيد.زره‏ها را براى مردان بزرگ ساخته‏اند نه براى بچه‏هاى كوچك.

كلاه خودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى سر بچه كوچك.عرض كرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهيد به ميدان بروم.(در روز عاشورا هيچ كس بدون اجازه ابا عبد الله به ميدان نمى‏رفت.هر كس وقتى مى‏آمد،اول سلامى عرض مى‏كرد: السلام عليك يا ابا عبد الله،به من اجازه بدهيد.)ابا عبد الله به اين زوديها به او اجازه نداد.او شروع كرد به گريه كردن.قاسم و عمو در آغوش هم شروع كردند به گريه كردن.

نوشته‏اند: «فجعل يقبل يديه و رجليه‏» (1) يعنى قاسم شروع كرد دستها و پاهاى ابا عبد الله را بوسيدن.آيا اين[صحنه]براى اين نبوده كه تاريخ بهتر قضاوت كند؟او اصرار مى‏كند و ابا عبد الله انكار.ابا عبد الله مى‏خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگويد اگر مى‏خواهى بروى برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلكه يكدفعه دستها را گشود و گفت: بيا فرزند برادر،مى‏خواهم با تو خداحافظى كنم.قاسم دست‏به گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبد الله دست‏به گردن جناب قاسم.نوشته‏اند اين عمو و برادر زاده آنقدر در اين صحنه گريه كردند-اصحاب و اهل بيت ابا عبد الله ناظر اين صحنه جانگداز بودند-كه هر دو بى حال و از يكديگر جدا شدند.

اين طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوى كه در لشكر عمر سعد بود مى‏گويد:يكمرتبه ما بچه‏اى را ديديم كه سوار اسب شده و به سر خودش به جاى كلاه خود يك عمامه بسته است و به پايش هم چكمه‏اى نيست،كفش معمولى است و بند يك كفشش هم باز بود و يادم نمى‏رود كه پاى چپش بود،و تعبيرش اين است:«كانه فلقة القمر» (2) گويى اين بچه پاره‏اى از ماه بود،اينقدر زيبا بود.همان راوى مى‏گويد:قاسم كه داشت مى‏آمد،هنوز دانه‏هاى اشكش مى‏ريخت.رسم بر اين بود كه افراد خودشان را معرفى مى‏كردند كه من كى هستم.همه متحيرند كه اين بچه كيست؟ همين كه مقابل مردم ايستاد،فريادش بلند شد:

ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن

مردم!اگر مرا نمى‏شناسيد،من پسر حسن بن على بن ابيطالبم.

هذا الحسين كالاسير المرتهن بين اناس لا سقوا صوب المزن (3)

اين مردى كه اينجا مى‏بينيد و گرفتار شماست،عموى من حسين بن على بن ابيطالب است.

جناب قاسم به ميدان مى‏رود.ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر كرده و[افسار آن را]به دست گرفته‏اند و گويى منتظر فرصتى هستند كه وظيفه خودشان را انجام بدهند. من نمى‏دانم ديگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالى داشت.منتظر است،منتظر صداى قاسم كه ناگهان فرياد«يا عماه‏»قاسم بلند شد.

راوى مى‏گويد:ما نفهميديم كه حسين با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت كرد.تعبير او اين است كه مانند يك باز شكارى خودش را به صحنه جنگ رساند.نوشته‏اند بعد از آنكه جناب قاسم از روى اسب به زمين افتاده بود در حدود دويست نفر دور بدن او بودند و يك نفر مى‏خواست‏سر قاسم را از بدن جدا كند ولى هنگامى كه ديدند ابا عبد الله آمد،همه فرار كردند و همان كسى كه به قصد قتل قاسم آمده بود،زير دست و پاى اسبان پايمال شد.از بس كه ترسيدند،رفيق خودشان را زير سم اسبهاى خودشان پايمال كردند.جمعيت زياد،اسبها حركت كرده‏اند، چشم چشم را نمى‏بيند.به قول فردوسى:

ز سم ستوران در آن پهن دشت زمين شد شش و آسمان گشت هشت

هيچ كس نمى‏داند كه قضيه از چه قرار است.«و انجلت الغبرة‏» (4) همينكه غبارها نشست، حسين را ديدند كه سر قاسم را به دامن گرفته است.(من اين را فراموش نمى‏كنم،خدا رحمت كند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را،گفت:يك بار من در حضور مرحوم آيت الله حائرى اين روضه را-كه متن تاريخ است،عين مقتل است و يك كلمه كم و زياد در آن نيست-خواندم.به قدرى مرحوم حاج شيخ گريه كرد كه بى تاب شد.

بعد به من گفت:فلانى! خواهش مى‏كنم بعد از اين در هر مجلسى كه من هستم اين قسمت را نخوان كه من تاب شنيدنش را ندارم).در حالى كه جناب قاسم آخرين لحظاتش را طى مى‏كند و از شدت درد پاهايش را به زمين مى‏كوبد(و الغلام يفحص برجليه) (5) شنيدند كه ابا عبد الله چنين مى‏گويد:«يعز و الله على عمك ان تدعوه فلا ينفعك صوته‏» (6) پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است كه تو فرياد كنى يا عماه،ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد، چقدر بر من ناگوار است كه به بالين تو برسم اما نتوانم كارى براى تو انجام بدهم.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

پى‏نوشت‏ها:

1) اين عبارت در مقاتل به اين صورت است:«فلم يزل الغلام يقبل يديه و رجليه حتى اذن له‏»(بحار الانوار،ج 45/ص 34).

2) مناقب ابن شهر آشوب،ج 4/ص‏106.

3) بحار الانوار ج 45/ص 34.

4) همان،ص 35.

5 و 6) مقتل الحسين مقرم،ص 332.

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 375

نويسنده: شهيد مطهرى

شهادت جناب قاسم بن الحسن بن علي بن ابيطالب عليه السلام

 

سهيل سر زده گفتي مگر ز سمت يمن
رخ چو ماه تمام و قدي چو سرو چمن
نمود در بر خود پيرهن به شكل كفن

 

ز برج خيمه برآمد چو قاسم بن حسن
ز خيمگاه به ميدان كين روان گرديد
گرفت تيغ عدو سوز را به كف چون هلال

قاسم بن الحسين عليه السلام به عزم جهاد قدم به سوي معركه نهاد، چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامي بر كف دست نهاده آهنگ ميدان كرده، بي‌تواني پيش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر كشيد و هر دو تن چندان بگريستند كه در روايت وارد شده حَتّي غٌشِي عَلَيْهِما، پس قاسم گريست و دست و پاي عم خود را چندان بوسيد تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم عليه السلام به ميدان آمد در حالي كه اشكش به صورت جاري بود و مي‌فرمود:

سِبْطِ النَّبِيّ الْمُصْطَفي الْمُؤْتَمِن
بَيْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ

 

اِنْ تَنْكرُوٌني فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
هذا حُسَيْنٌ كَالْاَسيرالْمُرْتَهَن

پس كارزار سختي نمود و به آن صغر سن و خردسالي سي و پنج تن را به درك فرستاد. حميد بن مسلم گفته كه من در ميان لشكر عمر سعد بودم پسري ديدم كه به ميدان آمده گويا صورتش پاره ماه است و پيراهن و ازاري در برداشت و نعليني در پا داشت كه بند يكي از آنها گيسخته شده بود و من فراموش نمي‌كنم كه بند نعلين چپش بود، عمرو بن سعد ازدي گفت: به خدا سوگند كه من بر اين پسر حمله مي‌كنم و او را به قتل مي‌رسانم، گفتم سبحان الله اين چه اراده است كه نموده‌اي؟ اين جماعت كه دور او را احاطه كرده‌اند از براي كفايت امر او بس است ديگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شريك كني؟ گفت به خدا قسم كه از اين انديشه برنگردم، پس اسب برانگيخت و رو برنگردانيد تا آنگاه كه شمشيري بر فرق آن مظلوم زد و سر او شكافت پس قاسم به صورت بر روي زمين افتاد و فرياد برداشت كه يا عماه چون صداي قاسم به گوش حضرت امام حسين عليه السلام رسيد تعجيل كرد مانند عقابي كه از بلندي به زير آمد صفها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو (لعين) قاتل جناب قاسم رسيد، پس تيغي حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پيش داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صيحه عظيمي زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام عليه السلام بربايند همينكه هجوم آوردند بدن او پامال سم ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست ديدند امام عليه السلام بالاي سر قاسم است و آن جوان در حال جان كندنست و پاي به زمين مي‌سايد و عزم پرواز به اعلي عليين دارد و حضرت مي‌فرمايد سوگند با خداي كه دشوار است بر عم تو كه او را بخواني و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودي نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتي كه ترا كشتند. هذا يَوْم وَاللهِ كَثُرَواتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.

آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به سوي سراپرده روان گشت در حالي كه پاهاي قاسم در زمين كشيده مي‌شد. پس او را برد در نزد پسرش علي بن الحسين عليه السلام در ميان كشتگان اهلبيت خود جاي داد، آنگاه گفت بارالها تو آگاهي كه اين جماعت مار ا دعوت كردند كه ياري ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند، اي داور دادخواه اين جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يكتن از ايشان را باقي مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان مگردان.

آنگاه فرمود اي عموزادگان من صبر نمائيد اي اهلبيت من شكيبائي كنيد و بدانيد بعد از اين روزخواري و خذلان هرگز نخواهيد ديد.

مخفي نماند كه قصه دامادي جناب قاسم عليه السلام در كربلا و تزويج او فاطه بنت الحسين (ع) را صحت ندارد چه آنكه در كتب معتبره به نظر نرسيده و به علاوه آنكه حضرت امام حسين عليه السلام را دو دختر بوده چنانكه در كتب معتبره ذكر شده، يكي سكينه كه شيخ طبرسي فرمود: سيدالشهداء عليه السلام او را تزويج عبدالله كرده بود و پيش از آنكه زفاف حاصل شود عبدالله شهيد گرديد. و ديگر فاطمه كه زوجه حسن مثني بوده كه در كربلا حاضر بود چنانكه در احوال امام حسين عليه السلام به آن اشاره شده، و اگر استناداً به اخبار غير معتبره گفته شود كه جناب امام حسين عليه السلام را فاطمه ديگر بوده گوئيم كه او فاطمه صغري است و در مدينه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن عليهماالسلام بست و الله تعالي العالم.

شيخ اجل محدث متتبع ماهر ثقه الاسلام آقاي حاج ميرزا حسين نوري نور الله مرقده در كتاب لؤلؤ و مرجان فرموده و به مقتضاي تمام كتب معتمده سالفه مولفه در فن حديث و انساب و سير نتوان براي حضرت سيدالشهداء عليه السلام دختر قابل تزويج بي‌شوهري پيدا كرد كه اين قضيه قطع نظر از صحت و قسم آن به حسب نقل و قوعش ممكن باشد. اما قصه زبيده و شهربانو و قاسم ثاني در خاك ري و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده، پس از آن خيالات واهيه است كه بايد در پشت كتاب رموز حمزه و ساير كتابهاي معجوله نوشت، و شواهد كذب بودن آن بسيار است، و تمام علماي انساب متفقند كه قاسم بن الحسن (ع) عقب ندارد انتهي كلامع رفع مقامه.

بعضي از ارباب مقاتل گفته‌اند كه بعد از شهادت جناب قاسم عليه السلام بيرون شد به سوي ميدان عبدالله بن الحسن عليه السلام و رجز خواند:

ضْرغامُ اجامٍ وَ لَيْثٌ قَسْوَرَه
اَكيلُكُمْ بِالسًّيْفِ كَيْلَ السَّنْدَرَهِ

 

اِنْ تُنْكِرُوني فَانَا ابْنُ حَيْدَرَه
عَلَي الاَعادي مِثْلَ ريحٍ صَرْصَرَهٍ

و حمله كرد و چهارده تن را به خاك هلاك افكند، پس هاني بن ثبيت خضرمي بر وي تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سياه گشت. و ابوالفرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام فرموده كه حرمله بن كاهل اسدي او را به قتل رسانيد.

مؤلف گويد: كه مقتل عبدالله را در ضمن مقتل جناب امام حسين عليه السلام ايراد خواهيم كرد انشاء‌الله تعالي.

و ابوبكر بن الحسن (ع) كه مادرش ام ولد بوده و با جناب قاسم عليه السلام برادر پدر مادري بود، عبدالله بن عقبه غنوي او را به قتل رسانيد. و از حضرت باقر عليه السلام مرويست كه عقيه غنوي او را شهيد كرد،‌ و سليمان بن قته اشاره به او نمود در اين شعر:

وَ في اَسَدٍ اُخْري تُعَدُّو تُذْكَرُ

 

وَ عِنْدَ غَنِيّ قَطْرَه مِنْ دِمائِنا

 
برگرفته از کتاب منتهی الامال اثر حاج شیخ عبّاس قمی