اهل بيت; علماى ابرار، وسائط فيض

موعود:نكته اى كه در بررسى سير تحولات فكرى جامعه ما خصوصا پس از انقلاب به چشم مى خورد اين است كه ما شاهد رشد روزافزون انديشه هاى فلسفى هستيم، يعنى شايد اگر توليد و نشر كتابهايى كه به يك معنا فلسفى هستند، حالا چه انديشه هاى فلسفى خودى و چه انديشه هاى فلسفى وارداتى را، در كشورمان بررسى كنيم مى بينيم كه يك سير صعودى داشته است. و مخصوصا در چند ساله اخير، هم در محافل حوزوى و هم در محافل دانشگاهى، اقبال زيادى به مباحث فلسفى و كلامى، اعم از كلام سنتى و كلام جديد، شده و مباحث داغى در اين زمينه ها مطرح گرديده است. شما به عنوان كسى كه سالها در مباحث كلامى و فلسفى، مطالعه و تدريس كرده ايد و با طلاب و دانشجويان ارتباط داشته ايد، اينگونه مباحث، يعنى مباحث فلسفى يا كلامى صرف را تا چه حد در محكم ساختن بنيانهاى فكرى و فلسفى نسل جوان ما، مؤثر مى دانيد و آيا اين مباحث فلسفى و كلامى مى تواند نيازهاى اصلى اعتقادى جوانها را برآورده كند يا نه؟

حجة الاسلام والمسلمين لاريجانى: خوشحالم از اينكه در خدمتتان هستم، سؤال بسيار مهمى را مطرح كرديد، سؤالى است كه همواره و در همه زمانها، مطرح بوده. انسان از وقتى كه تكاپوگر انديشه شده با مساله «طمانينه » هم مواجه گرديده است. به اين معنى كه آيا تفكر و تاملات فكرى براى انسان طمانينه و آرامش خاطر هم مى آورد يا نه؟ از نظر آمارى فكر نمى كنم در دوره انقلاب كتابهاى فلسفى رشد زيادى كرده باشد اگرچه ترجمه هاى زيادى صورت گرفته اما، در مقايسه با موضوعات ديگر شايد بتوان گفت كاستى هم داشته است، ولى به هرحال چه رشدى در كار بوده باشد و چه نباشد، اين مساله، مساله مهمى است كه آيا پرداختن به مباحث كلامى و فلسفى، آنچنان كه در كشور ما مطرح است، كل نياز ما را پاسخ مى دهد يا نه؟ واقعيت مطلب اين است كه ما نمى توانيم از طرح مسائل كلامى و فلسفى و فراتر از اين، مباحث مربوط به علوم اجتماعى امتناع كنيم. به دليل اينكه طرح اين مسائل و يافتن پاسخهايشان نياز ماست و من در اين ترديد ندارم كه اگر ما بگوييم انسانها چه در جامعه ما و چه در جوامع ديگر كلا اين مباحث را طرح نكنند، معنايش اين است كه بخشى از نيازشان را سرپوش بگذارند و چنين تفكرى صحيح هم نيست و به همين خاطر است كه ما شواهدى از استدلال و شواهدى از يك نحوه مكالمه عقلانى هم در آيات قرآنى و هم در روايات مى بينيم، و مستمسك خيلى از فيلسوفان ما همين نحوه استدلالات قرآنى و روايى بوده است كه خواسته اند ادعا كنند، و به نظرم اين ادعا، ادعاى صحيحى است كه آيات و روايات به استدلال و فلسفه به معناى ادعاهاى فلسفى پرداخته اند، در روايات ما حتى استدلالهاى كلامى شده است. من در اينها ترديد ندارم، منتها بحث مهمى كه به نظر من، مخصوصا در وضعيت امروز جامعه ما، قابل تامل و طرح است اين است كه چه نسبتى بين اين نياز و نيازهاى ديگر انسان وجود دارد؟ هر كسى كه با كارهاى فكرى و استدلالى سرو كار داشته باشد، اين برايش روشن است كه استدلال تنها آرامش درون نمى آورد. خدا رحمت كند مرحوم امام را، من اين را از كلام ايشان شنيدم، البته دقيقا زمان و مكان آن را نمى دانم، ايشان فرمودند كه شما صد تا استدلال هم كه در وجود خدا بكنيد، آن آرامش نهايى كه بايد با اين استدلالها نصيب انسان بشود به دست نمى آيد. اين حرفى است كه عرفا و اهل معنا زده اند و سخن حقى است. حالا مساله اصلى اين است كه آيا در جامعه اى كه، مرتبا از غرب، محصولات و كالاهاى فكرى جديدى بدان وارد مى شود صحيح است كه فقط به بحثهاى نظرى و بحثهاى استدلالى اكتفا كنيم؟ حالا نه تنها جامعه ما، جوامع غربى هم هميشه اين مساله برايشان مطرح بوده كه آيا در معارف دينى فقط به بحث و استدلال مى شود اكتفا كرد يا اينكه نه، انسانها بايد به وجه ديگرى از وجوه خودشان هم بپردازند؟ و اين نكته اى است كه عرفا و اهل معنا به آن اشاره داشته اند و در قرآن كريم و در روايات نيز در موارد متعددى به اين موضوع پرداخته شده است و آن تقويت جنبه هاى ديگر انسان است. پرداختن به يك نياز معنوى انسان كه صرفا با استدلال به دست نمى آيد، ما نمى خواهيم بگوييم اين دو وجه انسان بكلى با هم بى ربط است; ما نمى خواهيم بگوييم كه استدلالهايى كه در وجود خدا مى شود، در معتقدات دينى مى شود، اينها با معنويت كارى ندارند; ولى بحث اين است كه استدلالهاى فلسفى و كلامى نمى توانند همه نيازهايى را كه انسان دارد برآورده سازند. بنابراين روشنتر مى خواهيم بگوييم: اين مساله اى كه از قرنها پيش مطرح بوده است، و آن سخن دل است و سخن عقل و نداى عقل، اين را ما امروز هم داريم و شايد شديدتر از زمانهاى ديگر. ما نمى توانيم به همه مردم توصيه كنيم كه بياييد بحثهاى فلسفى را فرابگيريد. ولى مى شود به آنها توصيه كرد كه به نداى دل تا حدى پاسخ بگويند و در حدى كه مقدور است به معنويت بپردازند. انصافا تزكيه نفس، قلب را هم براى قبول معارف آزادتر مى كند، قلب را مستعدتر مى كند. من يادم مى آيد عبارتى از مرحوم ملاصدرا در يكى از كتابهاى خيلى مختصرشان ديدم، ظاهرا مثل اينكه «عرشيه » باشد، ايشان در آنجا مى فرمايد كه من مختصرترين بيان را از معارف در اين كتاب آوردم، همه اش اشارات است، هر كس كه قلب سليم داشته باشد اينها را مى فهمد، بحث اين است كه انسانها با پرداختن به معنويت، معارف را هم حتى بهتر در مى يابند و كسى كه به مسائل معنوى پرداخته باشد معارف را سريعتر قبول مى كند، تا كسى كه ذهنى فرسوده از اصطلاحات فلسفى و كلامى دارد. در جامعه ما، شايد بهترين راه جذب نسل جوان به معارف دينى همين مساله معنويت باشد. به نظرم بهترين راه تبليغ دين براى كسانى كه اصل دين برايشان مساله است، يعنى نسبت به اصل دين دغدغه هايى دارند، آشنا كردن آنها با عالم معنويت دين است، تا با استدلالهاى عقلى و فلسفى صرف و لذا به گمان من همان طور كه اگر يك فرد مثلا مسيحى بخواهد اسلام بياورد بهترين راه براى جذب او پرداختن به آن معنويت خاصى است كه در اسلام هست. گرچه در اديان ديگر هم وجود دارد ولى به نحو خاصترش در اسلام هست و آن توحيد محض است. براى نسل جوان ما هم كه گرچه مسلمانند; گرچه; معتقدند ولى باز از طريق طرح جنبه معنوى دين بهتر مى توان آنها را به اصل دين جذب كرد. البته وقتى كه انسان اصل دين را پذيرفت ولو از طريق معنويتش طبيعتا روش و شريعت آن دين را هم خواهد پذيرفت، ولى خيلى فرق هست بين كسى كه تصويرش از دين فقط تصوير شريعت آن دين باشد، يعنى عبادتها و اعمال ظاهرى دينى و كسى كه اصل معنويت دين را مى پذيرد و از آن طريق مى آيد شريعت را هم مى پذيرد و تمام جزئيات دين را گردن مى نهد به خاطر اينكه آن معنويت را پذيرفته است. بنابراين در عين حال كه ما قبول داريم پرداختن به مسائل فلسفى و كلامى يك نياز است، منتها جنبه هاى معنوى انسان كه صرفا با آنها به دست نمى آيد، يك نياز ديگرى است و پرداختن به اين وجه در زمان ما از اهميت بسزايى برخوردار است.

موعود: سؤالى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه طريق وصول به اين معنويتى كه شما فرموديد، چيست؟ ما الآن متاسفانه، حتى در بسيارى از محافل دانشگاهى و در جمع دانشجويان با رشد جريانهاى بظاهر عرفانى، اما غير الهى مواجه هستيم و شاهديم كه جريانهاى مختلفى كه برخى از آنها ريشه در عرفان سرخپوستان آمريكاى لاتين و برخى ديگر ريشه در تفكرات درونگراى آسياى جنوب شرقى و هند دارند، در بين نسل جوان ما در حال رشد و گسترش است و اين حاكى از نياز نسل جوان به معنويات است و از طرف ديگر ما متاسفانه نتوانسته ايم اين نياز نسل جوان به معنويت و انديشه هاى درونى را، كه يك نياز اصيل انسانى است، در صورتى كه بايد پاسخ دهيم. به هر حال سؤال اين است كه ما براى رسيدن به معنويت دينى چه طريقى را مى توانيم مطرح كنيم و چه راهى را مى توانيم پيش پاى جوانان بگذاريم ؟

حجة الاسلام والمسلمين لاريجانى: همانطور كه فرموديد از گوشه و كنار شنيده مى شود كه بسيارى از افراد گرايشهايى دارند نسبت به امور معنوى، منتها از ترجمه كتابها، از جلساتى كه بين آنها برگزار مى شود، اينطور بر مى آيد كه اينها به گرايشهاى خاصى در اين زمينه كشيده مى شوند، اين هم يك معضل است، ما به عنوان مسلمان معتقديم كه عاليترين معارف معنوى در اين دين هست و حتى بحثهاى بيرون دينى هم اين را نشان مى دهد. اصرار بر توحيد، به صورت شايسته در قرآن مجيد و در كلام ائمه، عليهم السلام، شاهد اين معناست. رجوع به روايات اهل بيت نيز انصافا اين نكته را روشن مى كند. مهمترين ركن دين ما توحيد است، كلمه «لااله الاالله » و توجه دادن انسانها به حقيقت، اين معنا عمده ترين ركن معنويت ماست، اما حالا شما در گوشه و كنار معنويتهايى را مى يابيد كه حتى با تجويز داروهاى مخدر توام است، كه در ميان بسيارى از اقوام و در بسيارى از مناطق اين چيزها مطرح شده است، ببينيد، اينها خيلى فرق مى كند با معنويتى كه از طريق انبياى الهى مى آيد، و آن معنويت محض است نه چيزهاى زود گذر، كه انسان جذبه هايى پيدا كند و حالاتى پيدا كند، گيريم كه با فلان داروى گياهى كسى حال خاصى پيدا كند اما اينها زودگذر است، اين ربطى به آن معنويتى كه اسلام مى خواهد بشر را با آن آشنا كند، ندارد. معنويت مورد نظر اسلام معنويتى است كه ريشه در وجود او دارد، اسلام مى خواهد اين انسان به نحو طبيعى با فطرت اصلى خودش، با اين واقعيات پنهان در ضميرش آشنا بشود، نه اينكه حالا به صورت زودگذر حالاتى پيدا بكند، جذباتى و تمام بشود و برود، لذا در كلام اهل بيت، عليهم السلام، اگر ديده باشيد، هميشه امر به اطاعت حق شده است. يكى از مهمترين اذكار عبارت از اين است كه انسان اطاعت از امر خداوند بكند و از آنچه كه نهى شده امتناع كند، در اينجا اگر توجه كنيد مساله مهم عبوديت حق است نه اين جذبه هاى سريع كه گاهى مى آيد و مى رود. اصل عبوديت و بندگى است. انسان اگر حقيقت عبوديت را در خودش پيدا بكند نهايتا تجلى عبوديت هم در او ظاهر مى شود. تعبير جالبى كه در روايت يا در كلمات بعضى از بزرگان آمده اين است كه: «العبودية جوهرة كنهها الربوبية ». حالا اگر روايت هم نباشد، واقعا تعبير صحيحى است، حقيقت اين است كه اگر انسان به نحو شهود به عبوديت و بندگى خودش پى ببرد، اين عينا ملازم با اين است كه دردرونش تجلى حق مى شود. و ائمه، عليهم السلام، در تمام موارد بشر را به بندگى و اطاعت حق تعالى فرا خوانده اند. لذا ما مى خواهيم بگوييم كه اسلام يك مسير فطرى براى بشر گذاشته است، خود اينكه اين انسان چگونه بايد به آن معنويت برسد بحث مهمى است، اصلا اين چيزى است كه انبيا برايش آمده اند تا آن فطرتى را كه در انسان نهفته است به تعبير نهج البلاغه «دفائن عقول » را براى بشر آشكار كنند و اين مساله مهمى است، ما نمى توانيم با پاى خودمان صرفا آن عالم را كشف كنيم و عالمى را كه مى خواهيم در صراط نهايى كمال ما باشد. نمى گوييم انسانها هيچ كشفى در اين زمينه نمى توانند داشته باشند، بحث اين است كه طريقى باشد كه پسرفت نداشته باشد، طريقى باشد كه به هيچ معنايى مانع كمالات ديگرى نباشد، چه بسا كسانى با يك روشهاى خاصى مثل مرتاضهاى هندى به يك معنويتى هم برسند ولى دليل ندارد كه اين آخرين مرحله معنويش باشد كه ممكن است، لذا ما دنبال كسانى مى گرديم كه خودشان اين راه را طى كرده باشند و در طى كردن راههاى كمال بشر به آنها ايمان آورده باشيم و آنها هم انبيا بزرگ الهى اند و مخصوصا خاتم انبيا پيامبر اسلام، صلى الله عليه وآله، كه ما به عنوان خاتم پيامبران و كسى كه دعوتش مهيمن بر همه دعوتهاست، معتقديم كه اين راه را به بهترين وجهى طى كرده است و لذا راه صحيح براى ما انسانها اين است كه پا جاى پاى انبياى الهى بگذاريم و از دعوت آنها استفاده بكنيم و بعد هم از خلفاى حقيقى آنها يعنى ائمه، عليهم السلام، و در زمان ما امام حى و حاضر، امام عصر، عليه السلام، و تعليمات او استفاده كنيم. و از اينجا هم روشن مى شود، كه ما چقدر بايد منتظر آن ولييى باشيم كه به تمام معنا معتقديم كه اين راه را طى كرده است، تا دستى از ما بگيرد و آن دستگيرى هم براى او از هر شخصى ممكن است، درست است كه ما به نوعى در غيبتيم، اما انسانها مى توانند خودشان را نزديك كنند به آن حضرت، حضرت از باطن به همه نزديك است. در ادامه بحث اين را متذكر مى شوم كه همه ائمه، عليهم السلام، هم بر اساس تعليمات روايى و هم براساس بحث استدلالى، از باطن به انسانها نزديك هستند و دستگيرى مى كنند و دستگيرى ايشان از شخصى منافاتى با دستگيريشان از شخص ديگر ندارد، در آن واحد امام مى تواند از اشخاص مختلف دستيگرى كند و ما به عنوان منتظرين آن حضرت بايد اميدوار باشيم و متقاضى باشيم و واقعا در انتظار حضرت باشيم كه هم ظهورش را و هم فرجش را و هم دستگيريش را تا زمانى كه ظهور عام پيدا نكرده است، شامل حال ما كند. لااقل تا حدى كه ممكن است. انسانها همانطور كه به حق تعالى نزديك مى شوند به ائمه،عليهم السلام، هم نزديك مى شوند آنها واسطه فيض اند و اميدواريم كه از اين طريق بتوانيم به كمالات بالاترى دست يابيم. ان شاءالله

موعود: در كلمات شما اشاره به اين موضوع بود كه يكى از راههاى رسيدن به معنويتى كه نسل جوان ما به آن احتياج دارد، توجه به تعاليم انبيا و در راس آنها تعاليم اسلام و توجه به ائمه، عليهم السلام، است. ائمه اهل بيت، عليهم السلام، از ديدگاه ما منبع فيض اند، منشا فيض اند و ارتباط با آنها در كمال نفس انسان مؤثر است، حالا اين سؤال مطرح است كه چه نوع ارتباطى با ائمه و چه نوع تصوير و برداشتى از ايشان مى تواند نياز معنوى انسان را پاسخ بدهد. شايد بشود گفت كه در طول تاريخ شيعه، تصاويرى كه از ائمه اهل بيت، عليهم السلام، مطرح شده است متفاوت بوده است، برخى ائمه را در حد «علماى ابرار» و كسانى كه صرفا دانشمندان پرهيزكارى هستند مطرح كرده اند. از ديد آنها بالاترين مرتبه اى كه مى شود براى ائمه مطرح كرد اين است كه آنها معارف دينى را از پيامبر، صلى الله عليه وآله، دريافت كرده اند و آن را براى مردم مطرح مى كنند. از ديد آنها ائمه تنها بيان كننده احكام و مفسر قرآن هستند. اما در مقابل ديدگاهى است كه ولايت ائمه معصومين، عليهم السلام، را هم در بعد تكوين و هم در بعد تشريع، مطرح مى سازد و مقامات معنوى خاصى براى آنها قائل است. با اين تصوير، ارتباطى كه با ائمه برقرار مى شود به نحو ديگرى است، بفرماييد كه آيا اين نياز معنوى، كه بنابرگفته شما با ارتباط با ائمه اهل بيت، عليهم السلام، مى تواند برآورده شود و پاسخ داده شود با چه تصوير و برداشتى از ائمه اهل بيت تناسب دارد؟

حجة الاسلام والمسلمين لاريجانى: مساله اى كه مطرح فرموديد مساله مهمى است و من فكر نمى كنم كه ما بتوانيم در اين مختصر اين مشكل را حل كنيم، اين مساله كه يك جنبه تاريخى مهم دارد كه آيا آن تلقى كه از صدر اسلام در ميان علما و شيعيان بوده عين همين تلقى است كه ما الان داريم يا آنها نسبت به ائمه نگاه ديگرى داشته اند؟ برخى خواسته اند ادعا بكنند كه اين ديدگاهى كه الان، عده زيادى از شيعيان دارند يك ديدگاه غلوآميز است و اين در واقع همان رايى است كه منسوب به «غلات » است. اما آن ديدگاهى كه مربوط به صدر اسلام است و آرام آرام گسترش پيدا كرده ديدگاه بسيار ملايمترى بوده است و در اين راه از متكلمين و روات احاديث شيعه هم شواهدى گاهى گردآورده مى شود. واقعيت مطلب اين است كه ما نمى توانيم مساله علم امام و قدرت امام را انكار كنيم و البته تصويرى كه از امام وجود داشته است، در ميان محققان مختلف بوده است.

جريان غلو در همان زمان ائمه هم مطرح بوده است، «غلو» و «تفويض » جريانى بوده است كه خود ائمه بشدت با آن مواجه بوده اند، و با آن برخورد داشته اند. چون اصطلاح «غلات » خودش محل بحث است ابتدائا من بايد توضيح بدهم. «غلات » به يك اصطلاح ائمه را خدا مى دانستند، يا در حد خدا مى دانستند و براى آنها قدرت مستقل قائل بودند، رتق و فتق امور را از آنها مى دانستند. «تفويض » هم اين بوده است كه خداوند جهان را خلق كرده است و اداره اش را به دست ائمه داده است. بحث اين است كه ما اينها را در صدر اسلام داشته ايم و در زمان ائمه، خود آنها با اين جريان مقابله مى كرده اند، و مراجعه به روايات اين را نشان مى دهد. منتها مهم اين است كه غلو و تفويض به چه معنا مورد اعتراض ائمه، عليهم السلام، بوده است؟ به نظر من آن معنايى بوده است كه براى ائمه، عليهم السلام، استقلال در خلق يا تدبير قائل بوده اند. اگر كسى بگويد كه امام واقعا خلق مى كند، يا معتقد باشد كه امور به امام تفويض شده است يعنى خداوند عالم را خلق كرده و اداره عالم را به عهده امام يا پيامبر گذاشته است، اينها البته معناى باطلى است و با توحيد جور در نمى آيد، اما اينكه ائمه، عليهم السلام، واسطه خلق باشند، يعنى فيض اين عالم از مجراى آنها صورت بگيرد و لذا به عالم محيط باشند، به لحاظ علم و به لحاظ قدرت، نه فقط با معناى توحيد سازگار است بلكه ما مى توانيم برهان فلسفى اقامه كنيم كه در اين عالم بايد مخلوقى وجود داشته باشد كه واقعا سعه وجودى داشته باشد و بر همه جا واقعا احاطه داشته باشد و محيط باشد. حال اسمش را بگذاريد صادر نخستين و يا نور اول. نگوييد ائمه، ما اصرارى نداريم اما خود ائمه مى گويند كه ما آن نور هستيم. ببينيد ما دو تا مساله داريم: يكى اينكه آيا اين شخص امام چنين مخلوقى است، يا نه؟ دوم اينكه آيا اصلا تصور چنين موجودى ممكن است؟ ما وقتى كه در برخى مكتوبات كسانى كه برايشان قبول اين معنا مشكل است، دقت مى كنيم، مى بينيم كه آنها يك مشكل متافيزيكى دارند، يا به تعبير ديگرى مشكل آنتولوژيكى (هستى شناسى) دارند، تصويرشان از اين عالم به لحاظ متافيزيكى و آنتولوژيكى تصوير صحيحى نيست، آنها معتقدند كه اصلا نمى شود مخلوقى در اين عالم باشد كه سعه علم داشته باشد، يعنى «علم سعى » داشته باشد و «قدرت سعى » كه به همه اين عالم قادر باشد ولى مخلوق حق تعالى هم باشد، تصوير اين موضوع براى آنها مشكل است. ببينيد اگر ما در مورد ائمه اين قدرت و علم را انكار كنيم و بياييم بحثهاى درون مذهبى مطرح كنيم، رواياتى را بياوريم و طرح كنيم، خوب اين بحثى است، ولى بحث مهم ديگر اين است كه آيا ما قبل از ورود به اين باب اصلا توانسته ايم به لحاظ فلسفى بپذيريم كه در عالم چنين مخلوقى باشد، يا خير؟ چون من ديده ام كه بعضى ها مى گويند اين معنا با علم غيب خداوند منافات دارد،چون علم غيب منحصر به خداوند است درحالى كه به لحاظ فلسفى، به لحاظ «قاعده الواحد»، و استدلالات ديگر ما مجبوريم كه بپذيريم در عالم چنين مخلوقى هست، حالا ائمه باشند يا نباشند، بحث ديگرى است، ولى چنين مخلوقى ما در عالم داريم كه سعه علم داشته باشد ولى مخلوق حق تعالى باشد، قدرت سعى داشته باشد ولى مخلوق حق تعالى باشد، و آن صادر نخستين است و آن مخلوق اول است و يا ديگر تعابيرى كه در اين زمينه وجود دارد. حالا بحث اين است كه خود پيامبر و ائمه اهل بيت، صلوات الله عليهم اجمعين، هم به اين نكته تصريح كرده اند كه داراى علم سعى و قدرت سعى هستند و در روايات متعدد و در زيارتهاى متعدد به اين معانى اشاره شده است و شواهد قرآنى هم داريم مثلا درباره حضرت عيسى، عليه السلام، داريم كه: «وابرى الاكمه والابرص و احيى الموتى باذن الله » (1) يا در آيه شريفه ديگر داريم كه: «فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول...» (2)

پس معلوم مى شود كه يك عده اى كه جزء «من ارتضى » هستند، كسانى كه خداوند از آنها راضى است و آنها را پذيرفته است، اينها به غيب اطلاع پيدا مى كنند و شواهد متعدد قرآنى ديگر داريم و ما نمى توانيم در مورد حضرت عيسى، عليه السلام، بگوييم كه اين قدرت فقط تعلق گرفته به احياء موتى. انبيا و ائمه يك كمال نفسانى پيدا مى كنند كه در آن احياء موتى هست، «ابرئ الاكمه و الابرص » هست و اينطور نيست كه فقط مثلا يك موجودى باشد كه يك دفعه چيزى به او داده شود و بعد گرفته شود. اين معنا واقعا در عالم وجود يك نوع طفره است. بله، پيامبران با تمام قدرتشان عين الربط به حق تعالى هستند. اينكه اهل معنا و اهل عرفان قدرتهايى را حتى براى اولياى پايين ترى از ائمه اطهار، عليهم السلام، مطرح مى كنند تمامشان معتقدند كه اينها در عين حال عين الربط هستند. پس ببينيد، ما در مساله علم امام و قدرت امام و اين شبهاتى كه مطرح مى شود دو مساله داريم، يك مساله كلامى، فلسفى و برون دينى كه آيا اصلا در عالم مى شود چنين موجوداتى باشند؟ و يك مساله درون دينى هم داريم، كه آيا ائمه چنين موجوداتى هستند يا خير؟ به نظر من در هر دو قسمت انصافا ادله فلسفى و ادله درون دينى و متون روايى و قرآنى داريم كه كمك مى كند به اين تصوير كه پيامبر و ائمه، عليهم السلام، با تفسير خاصى كه از بعضى از آيات شده است، چنين قدرتهايى را داشته اند و من فكر مى كنم كه اين يكى از مسائل مهم ما است. چون وقتى كه ما امام را در حد يك عالم متقى تنزلش مى دهيم، نحوه ارتباط ما با او يك جور مى شود. درست مثل يك عالمى كه تا زنده است به در خانه اش مى رويم اما وقتى كه فوت كرد ديگر تنها به ذكر او و ياد او بسنده مى كنيم. يك وقت ما امام را حى مى دانيم از باطن، البته همه انسانها بقاى روحانى دارند، ولى امام به خاطر سعه وجودى اش باطن او بر همه جا محيط است. در اذن دخول حرمهاى شريفه تصريح مى شود كه: شما حى هستيد و سلام ما را مى شنويد و پاسخ ما را مى دهيد منتها

موعود: با تشكر و سپاس فراوان از اينكه وقتتان را در اختيار ما گذاشتيد و با حوصله به سؤالات ما پاسخ گفتيد.

پى نوشتها:
1. سوره آل عمران (3)، آيه 49.
2. سوره جن (72)، آيه 27.

 

ماهنامه موعود شماره 10-11

غیرت شیعه کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                         قبرستان بقيع قبل از تخريب توسط وهابيون  

 

 


اولين ضريح ائمه بقيع كه توسط وهابيون تخريب شد 
 
بقيع در سال 1321 هجري قمري

بقيع در سال 1344 هجري قمري



تصوير ضريح دوم قبور ائمه بقيع


تصوير قبور ائمه در بقيع قبل از تخريب





وهابيون در حال تخريب قبور ائمه

اصحابي که خون مسلمانان را ريختند

 

در ميان اصحاب، کساني هستند که دستشان آلوده به خون مسلمانان است، امثال: طلحه، زبير، معاويه، عمروبن عاص، نعمان بن بشير و سمره بن جندب، پس از اين که اينان خون هزاران مسلمان را به پيروي از هدفهاي دنيوي خود، بر زمين ريختند، که صحيح نيست عادل و يا مورد اطمينان شمرده شوند.

خداوند متعال مي فرمايد:

«و هر که مومني را به عمد بکشد، جزايش دوزخ است در حالي که جاودانه در آنجا خواهد ماند، خشم و لعنت خدا بر اوست و خداوند براي او عذابي بزرگ آماده کرده است ».(1)
پس هر گاه کسي مومني را بکشد کيفرش جاويدان ماندن در جهنم است و خداوند بر او خشم مي ورزد و او را از رحمت خود دور مي گرداند، و عذابي بزرگ برايش آماده مي سازد، بنابراين حال معاويه، عمروبن عاص، طلحه، و زبير که آتش دو نبرد را عليه امام هدايت علي عليه السلام بر افروختند و باعث ريختن خون بيش از چهل هزار تن از مؤمنان شدند، چه خواهد بود؟
و چگونه مرتکبان چنين گناهان بزرگي عادل خواهند بود تا بشود از آنها روايت کرد؟
گاهي ممکن است کسي بگويد ؛ بعضي از اين صحابه ي گنهکار در زمره ي کساني هستند که خداوند از آنها راضي است زيرا آنان از جمله نخستين سابقان در اسلام از مهاجران و انصارند، و از کساني هستند که زير آن درخت در حديبيه با پيامبر صلي الله عليه و آله بيعت کردند، و آنان همان کساني هستند که خدا از ايشان راضي است، و هر کس که خدا از او راضي باشد هرگز بر او خشم نمي ورزد. به خصوص وقتي که ما به آخر آيه نظر مي افکنيم که سابقان در اسلام از مهاجران و انصار را بشارت مي دهد که بهشتهايي که نهرها از زير درختانشان جاري است از آن ايشان است و در آن جا هميشه جاويدانند و آن رستگاري بزرگي است.
اما اين آيه و آيه ي بيعت زير درخت، شامل اصحابي چون، معاويه و عمروبن عاص نمي گردد، زيرا آنها از جمله سابقان به مهاجرت و از بيعت کنندگان زير درخت نبودند. عمروبن عاص پس از حديبيه اسلام آورد و معاويه بعد از فتح مکه مسلمان شد. علاوه بر آن که در قرآن هيچ آيه اي وجود ندارد که صراحت داشته باشد بر اين که هر کسي را که خداوند از او راضي شد، هرگز بر او خشم نمي ورزد، مضافاً بر اين که قابل قبول نيست که خداوند به هر که عمل شايسته اي مانند سبقت در هجرت، انجام داد سند برائت دائم مرحمت کند، آن گاه ظلم و ستم او را به مردم و ريختن خون هزاران تن از مومنان را به ستم و عداوت، براو ببخشند. زيرا معناي اين کار آن است که يک فرد صحابي مي تواند احکام قرآن و سنت را لغو کند و خود پس از حضرت محمد صلي الله عليه و آله پيامبر شود! و اگر براي يک صحابي روا باشد تا نصوص قرآن و سنت نبوي را تأويل کند، پس مي تواند فتوا به ترک نماز بدهد و بگويد: من از قول خداي تعالي: «نماز را به پا داريد » نمي فهمم که نماز واجب است بلکه استحباب مي فهمم و نمي فهمم که در نماز بايد رکوع، سجود، قيام و تشهد باشد، بلکه کافي است مسلمان در نماز از خدايش بخواهد تا او را بيامرزد و به او روزي دهد، و يا عمرش را دراز کند، زيرا کلمه ي «صلاة » پيش از اسلام به معني دعا بوده است.

گواهي پيامبر صلي الله عليه و آله به انحراف تعداد زيادي از اصحاب بعد از خود

پيامبر صلي الله عليه و آله خبر داد که شماري از اصحابش پس از وي فتنه گري خواهند کرد:
بخاري از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل کرده است که فرمود: «مردماني از اصحابم کنار حوض کوثر بر من وارد مي شوند، به مجرد اين که من آنان را بشناسم از من جدا شوند » پس گويم: «بار خدايا اصحابم! جواب مي رسد، تو نمي داني پس از تو چه کردند.»(2)
و نيز بخاري از ابوحازم و او از سهل بن سعد روايت کرده است که پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «من پيش از شما بر حوض کوثر وارد مي شوم، هر کس بر من گذ کند بياشامد و هر که بياشامد رگز تشنه نشود و گروههايي بر من وارد مي شوند ک من آنها را مي شناسم و آنان مرا مي شناسند، سپس بين من و آنان فاصله مي افتد.»(3)
ابوحازم گفت: اين روايت را نعمان بن عياش از من شنيد و گفت: من شهادت مي دهم که ابوسعيد خدري گفت، پيامبر صلي الله عليه و آله علاوه بر آن مي گفت: «پس من مي گويم: هلاک باد! هلاک باد! کسان که پس از من دگرگون شدند.» و مثل آن روايت را مسلم روايت کرده است.(4) و نيز بخاري در باب حوض از سعيد بن مسيب از ابوهريره نقل کرده است که او مي گفت: پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: گروهي از اصحابم روز قيامت بر من وارد مي شوند، پس آنها را از کنار حوض به دور مي افکنند. مي گويم: «پروردگارا اصحابم! جواب مي رسد: «به راستي که نمي داني پس از تو آنها چه کردند، آنها به عقب بازگشتند و مرتد شدند ».

از عطاء بن يسار و او از ابوهريره، از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل کرده است که فرمود:

«در آن ميان که من ايستاده ام ناگهان جمعي مي آيند، تا وقتي که من آنها را بشناسم، مردي از بين من و ايشان بيرون شود و به آنها بگويد: بياييد. پس من بگويم: به کجا؟ او گويد: به خدا قسم به سوي دوزخ. بگويم: مگر آنها چه کرده اند؟ گويد: آنان پس از تو به عقب بازگشتند و مرتد شدند ». پس من کسي از آنها را نديدم که نجات يابد، مگر به مانند چهارپايان متروک که بي سرپرست، يکي و دو تا در بيابان به چرا مشغولند.(5)
بخاري در جايي ديگر از کتاب خود در باب قول خداي تعالي: «و خدا ابراهيم را دوست خود قرار داد » از سعيد بن جبير، از ابن عباس، از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل کرده است که آن بزرگوار فرمود: «همانا شما روز قيامت پا برهنه، عريان و در حالت کودکان محشور خواهيد شد.» آن گاه قرائت فرمود: «همان طوري که اولين بار آفريدم باز مي گردانيم، و عده اي است بر عهده ي ما، البته ما انجام خواهيم داد.» و نخستين کسي که روز قيامت پوشانده مي شود ابراهيم است. و افرادي از اصحاب مرا به اصحاب شمال ملحق مي کنند،مي گويم: «اصحابم! اصحابم!» پس خطاب الهي مي رسد: «آنان پيوسته به قهقرا بازگشتند، از روزي که تو از آنها جدا شدي، مرتد بودند.» پس من همان طور که «عبد صالح » [خضر] گفت؛ مي گويم: «و من تا وقتي که در بين آنها بودم، برايشان گواه بودم...»(6)
مسلم از شفيق و او از بدالله نقل کرده است که پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «من پيش از شما وارد بر حوض مي شوم، و البته با اقوامي به نزاع مي پردازم و بعد بر آنان پيروز مي شوم. پس مي گويم: پروردگارا اصحابم! اصحابم » آن گاه خطاب مي رسد: «تو نمي داني که آنها پس از تو چه کردند.»(7)
مسلم از انس بن مالک روايت کرده است که پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: البته مرداني که از اصحابم بر من وارد شوند، چون من آنها را ببينم، و آنها به جانب من سر بلند کنند، دور سازند آنها را از من پس من بگويم: «پروردگارا اصحابم » در پاسخ من بگويند: «البته تو نمي داني بعد از تو آنها چه پديد آوردند.»(8)

پي نوشتها :

1 ـ سوره ي نساء (4) آيه 93.
2 ـ صحيح بخاري، ج 2، ص 149 (کتاب دعوات، باب الحوض)
3 ـ همان، ص 150.
4 ـ صحيح مسلم، ج 15، ص 53 ـ 54
5 ـ صحيح بخاري، ج 2، ص 151 (کتاب دعوات، باب الحوض)
6 ـ صحيح بخاري، ج 4، ص 169 (کتاب آغاز آفرينش)
7 ـ صحيح مسلم، ج 10، ص 59
8 ـ همان، ص 64

منبع:کتاب شيعه و تهمتهاي ناروا

نام های قرآن

 

 نام های بسیاری برای قرآن توسط دانشمندان علوم قرآن ذكر شده است. همچنین اوصاف فراوانی نیز برای قرآن ذكر كرده اند. ذكر نام های فراوان و اوصاف كثیر، برای قرآن موجب شده كه بعضی از دانشمندان « نام » های قرآن را با « اوصاف » این كتاب عظیم، اشتباه گیرند. به این معنی كه گاهی « اوصاف » قرآن را به جای « نام » آن بگذارند و در جاهایی دیگر « نام » قرآن را به جای « اوصاف » آن بنهند.

به همین مناسبت است كه اقوال فراوانی در رابطه با اسامی قرآن كریم نقل شده كه به بعضی از آنها اشاره می كنیم:

1_ محمد بن جریر الطبری متوفای 310 هجری برای قرآن چهار نام ذكر كرده است كه عبارتند از : قرآن _ الكتاب _ الفرقان _ الذكر.

2_ مرحوم امین الاسلام طبرسی صاحب تفسیر پرافتخار « مجمع البیان » نیز برای قرآن همان اسامی فوق را ذكر كرده است.

مرحوم طبرسی که رحمت خدا بر او باد، اسامی قرآن را اینچنین معنا می كنند:

الف) القرآن: معناه القرآئة فی الاصل...

یعنی « قرآن » از نظر لغت به معنای « قرائت » است...

ب) الكتاب

ج) الفرقان: سمي بذلك لانه یفرق بین الحق و الباطل بادلته الداله علی صحه الحق و بطلان الباطل.

یعنی: چون قرآن با دلیل های محكمش حق را از باطل جدا می كند به اسم فرقان نامیده شده است.

د) ذكر: و هو یحتمل امرین: احدهما: یرید به انه ذكر من الله لعباده بالفرائض و الاحكام و الاخر: انه شرف لمن آمن به و صدق بما فیه.

یعنی : تعبیر قرآن به ذكر، ممكن است بنابر دو مناسبت باشد:

اول_ این كتاب یادآوری خدا است به بندگان نسبت به فرائض و احكام.

دوم _ قرآن و شرف و افتخاری است برای كسی كه بدان ایمان آورد و تصدیق كند...

3_ ابوالفتوح رازی كه از مفسران بزرگ قرن ششم است، برای قرآن در مقدمه تفسیر خود، 43 نام آورده است.

4_ صاحب التمهید نقل می كند كه قاضی عزیزی 55 نام و نیز همواره از قول بدرالدین زركشی كه از دانشمندان بنام در علوم قرآن است نقل می كند « حرالی » بیش از 90 اسم یا وصف برای قرآن یادآور شده است و...

5_ بعضی دیگر از دانشمندان، فقط یك نام برای قرآن برگزیده اند و گفته اند كه این كتاب شریف، فقط همین نام را دارد.

اهل سنت اسم « مصحف » را برای قرآن برگزیده اند. اما شیعیان، نام این كتاب را « قرآن » ذكر نموده اند و هر كدام برای خود دلیل دارند:

شیعیان با تمسك به كلام اهل بیت، می گویند:

« قرآن كلام خداست، همانند ستاره بر خاتم پیامبران است كه محمد نازل كرده است.»

اینان می گویند: « قرآن ... در كلام، ادب مقابل شعر و نثر است. زیرا كلام به ادب، قرآن، شعر و نثر تقسیم می شود. همان گونه كه در ادب به دیوان، به قصیده و حتی یك بیت از قصیده یا مصراعی از آن شعر می گویند، به همه قرآن و یك سوره و احیانا بخشی از آیه نیز « قرآن » اطلاق می كنند ... قرآن به این معنی، اصطلاح اسلامی است. زیرا منشأ این استعمالها، ورود آنها در قرآن كریم و حدیث شریف نبوی است.

در این صورت كل « قرآن » یك لفظ و اسم اسلامی می شود. یعنی قبل از اسلام وجود نداشته و یا اگر وجود داشته به این معنای خاص استعمال نمی شده است. این اسلام _ قرآن و حدیث _ بود كه این اسم را برای اولین بار در این معنا استعمال كرده است.

اما « مصحف »، اسلامی نیست. گر چه بعضی از مسلمانان آن را استعمال می كنند؛ زیرا این كلمه نه در قرآن آمده است و نه در حدیث شریف نبوی.

صاحب « معالم المدرستین » از زركشی كه از دانشمندان مشهور علوم قرآن است، نقل می كند كه:

آن گاه كه ابوبكر لعنت الله علیه، قرآن را جمع كرد، گفت: نامی برای آن بگذارید. پس بعضی گفتند: آن را « انجیل » بنامید. این پیشنهاد را نپسندیدند. بعضی گفتند: آن را « سفر » بنامید. آن را هم از یهود نپذیرفتند. پس ابن مسعود گفت: در حبشه كتابی دیدم كه آن را « مصحف » می گفتند. پس همه قرآن را به آن نامیدند.

بنابراین نامیدن قرآن به نام « مصحف » از نوع تسمیه مسلمانان و مصطلح آنان است. نه یك اصطلاح اسلامی كه در متون مقدسه مثل قرآن و حدیث آمده باشد.

اما به راستی چرا در نامگذاری قرآن این قدر اختلاف است؟ و در این میان قول حق كدام است؟

بعضی از دانشمندان در تحلیل این امر می گویند:

« این اسمها، از آن جهت كه در قرآن كریم آمده، چنانكه دانشمندان گفته اند، نامهایی برای قرآن نیستند، بلكه فقط از باب تعبیر و شناساندن صفات قرآن است ».

با توجه به این باید گفت: بسیاری از نام ها كه برای قرآن به كار رفته « اسم » نیستند. بلكه « صفت » هستند و دانشمندان علوم قرآن ، « صفت » و اوصاف قرآن را به جای « نام و اسم » قرآن قرار داده اند. مثلاًً یكی از نا مهایی كه برای قرآن انتخاب كرده اند « كتاب » است.

اسم « سیبویه » كه از دانشمندان به نام علم و ادب است، به ذهن خطور می كند. از طرفی در خود قرآن نیز واژه ها به معنی « تورات » هم آورده است. آنجا كه می فرماید: « و من قبله كتاب موسی» .

بنابراین به نظر می رسد كه اگر « قرآن » اسم خاص و دیگر اسامی « اوصاف » برای قرآن بگیریم، خالی از اشكال باشد.

تعریف قرآن

 

آیا می توان برای « قرآن » تعریفی آورد كه همه ابعاد آن را در خود داشته باشد و هر گاه آن تعریف بر زبان كسی جاری شد، بگویند: « منظور، قرآن است ».

عبارت واضح تر، آیا بشر توانایی تعریف « قرآن » را دارد؟

برای پاسخ به این سؤال، ابتدا می باید دید كه بشر قادر به تعریف چه چیزهایی در منظومه اندیشه خود است، تا آنگاه بدین نتیجه برسیم كه قرآن، آیا قابل تعریف با منظومه اندیشه بشر است یا نه؟

می دانیم كه انسانها، برای شناخت و تعریف اشیایی كه با آنها سر و كار داشت و دارد، « علم منطق » را وضع نمود. این علم از بدو تدوین تاكنون توانسته است، راه گشای انسانها برای شناخت بعضی از امور باشد. مثلاًً تا حدودی می توان یك شیء را به وسیله معیارهایی كه منطق عرضه می كند، از شیء دیگر تمایز نمود.

اما آیا می توان این « تمایز » را « شناخت »، نام نهاد؟

اگر جواب « آری » باشد، می باید دلایل آن عرضه نمود و اگر جواب « خیر » است نیز باید دلایل آن را برشمرد. اما آنچه از تاریخ بشر در این مورد به ما ارث رسیده است، خلاف مدعی را ثابت می كند.

به این معنا كه: اگر چه بشر زحمت ها كشید و ریاضت ها را بر جان خرید كه علم منطق را به سامان برساند و بدان وسیله اشیاء را شناسایی كند، اما نهایت كاری كه از توان منطق تا كنون برآمده شناخت ناكافی از « اندیشه ورزی » بشر است.

یعنی بشر به وسیله « منطق » فقط توانسته است بعضی از امور را كه اندیشه اوست، نشانه گذاری كند و به آنها نام نهد و آن گاه از همدیگر متمایزشان كند.

مثلاًً منطق می گوید: این سنگی كه بر سر شما خورد، ویژگیهای بسیاری دارد. اما می توان این ویژگیها را در دو قالب ریخت و یكی را « جوهر » و دیگر را « عرض » نامید.

اما اینكه آیا ما واقعاً توانسته ایم این نام را بر همان واقعیتی كه بناست از آن حكایت كند، نهاده ایم یا نه، حدیث تلخ و گزنده ای است كه سر دراز دارد و راهی پرخون! ...

منظور از ذكر این مقدمه، تذكر این امر مهم بود كه:

وقتی انسان حتی قادر به شناخت تمام و كافی از اشیاء اطراف خود نیست، چگونه می تواند، در وجودی نورانی و مافوق بشری كار خارق العاده الهی است را بشناسد؟

اما آیا چون « قرآن معجزه ختمیه و فعل خداست » دلیل می شود كه ما از تعریف و معرفی آن صرف نظر كنیم و بگوییم: « چون قرآن فوق بشر » است پس نمی توان آن را تعربف نمود؟

آیا نمی توان راهی جست كه طی آن راه و طریق، ما را به تعریف و شناخت و معرفی این در كتاب عزیز نزدیك كند؟

ما قائل ایم كه می توان راههایی جست كه آن را منتهی به شناخت این كتاب محكم شود. آن راهها یكی چنگ زدن به خود قرآن كه ریسمان محكم الهی و تبیان و تفصیل و تفسیر هر چیز است، و دیگری رجوع به اهل البیت كه « مفسران وحی » هستند، می باشد.

قرآن كریم در آیه 89 از سوره النحل می فرماید:

«... و نزّلنا علیك الكتاب تبیانا لّکلّ شیء ...»

یعنی: «...بر ما تو این قرآن عظیم را فرستادیم تا حقیقت هر چیز را روشن كند...».

در جایی دیگر قرآن خود را « نورا مّبینا » نساء 174 و « هدی للعالمین » آل عمران، آیه 96 معرفی می كند.

اكنون سؤال این است: كتابی كه خود با آن اوصاف معرفی می كند، آیا خود را وانهاده و به معرفی خود نپرداخته است؟

یعنی این كتاب، روشن كننده هر چیز است، جز خودش؟

گمان نمی كنم این قضاوت، مورد پسند عقلانی عالم باشد. آنها با اعتقادی محكم خواهند گفت:

« این كتاب كه روشن كننده هر چیز است، حتماً روشن كننده خود نیز خواهد بود. زیرا یكی از همان چیزها خود اوست » و ...

این پیش فرض است كه ما را به سوی قرآن هدایت می كند و به ما توصیه می كند که برای تعریف قرآن باید به خود قرآن مراجعه نمود. وقتی به قرآن مراجعه می كنیم، می بینیم كه این كتاب عظیم برای خودش اوصافی ذكر می كند كه این اوصاف حاكی از بخشهایی از حقیقت اوست، برخی از این اوصاف به قرار زیر است:

1_

« الم _ ذلك الكتاب لا ریب فیه هدی للمتقین »

(سوره بقره، آیه 1 و 2)

در این آیه شریفه، قرآن خود را كتابی معرفی می كند كه هیچ نقطه ابهامی در آن یافت نمی شود.

اگر به شواهد و اسناد تاریخی رجوع نمائیم درمی یابیم كه جز قرآن، كه این گونه سخن می گوید، كتابی دیگر را نمی توان یافت كه چنین ادعایی شگفت داشته باشد. قرآن كریم پر است از ادعاهای شگفت.

اما در این میان چند ادعا بسیار شگفت انگیز دارد.

یكی از این ادعاهای شگفت انگیز، همین است كه با قامتی استوار در برابر بشریت ایستاده و فریاد می زند كه:  « ذلك الكتاب لا ریب فیه ».

پس اولین صفت قرآن این است كه نكته و نقطه ابهام و تاریكی در آن یافت نمی شود.

پس از آن می گوید: « هدی للمتقین » یعنی: راهنمای كسانی است كه تقوای فطری خود را دارند.

2_

« هذا بصائر من ربكم و هدی و رحمة لقوم یوقنون»

(سوره اعراف، آیه 203)

یعنی: این آیات قرآن است مایه بصیرت ها از جانب پرودگار شما و هدایت و رحمت برای گروهی كه ایمان آورند.

در آیه دیگر می فرماید:

« هذا بصائر للنّاس و هدی و رحمة لقوم یوقنون »

(سوره جاثیه، آیه 20)

یعنی : این قرآن برای عموم مردم مایه بصیرت بسیار و برای اهل یقین موجب هدایت و رحمت پرودگار است.

3_

« قد جاءكم مّن الله نور و كتاب مّبین، یهدی به الله من اتّبع رضوانه سبل السّلام و یخرجهم مّن الظّلمات الی النّور باذنه و یهدیهم الی صراط مّستقیم»

(سوره مائده، آیه 15 و 16)

همانا از جانب خدا برای هدایت شما نوری عظیم و كتابی به حقانیت آشكار آمده خدا بدان كتاب هر كس را كه از پی رضا و خشنودی او راه سلامت پوید هدایت كند و او را از تاریكی جهل و گناه بیرون آورد و به عالم نور داخل گرداند و به راه راست وی را رهبری كند.

4_  قرآن كریم برای خود اوصافی دیگر و البته بسیار ذكر می كند، كه این مقال را توان مدح همه آنها نیست.

به گمان، همین قطره از دریا می تواند حاكی از طعم و رنگ و حقیقت آب باشد.

در این چند آیه قرآن كریم برای خود اوصافی ذكر كرد. در یك جا خود را « بی ابهام و بی ریب » معرفی كرد.

در جایی دیگر « هادی تقوا كنندگان ». در جای دیگر گفت: « مایه بصیرت ها از جانب پروردگار » هستم.

و باز تأكید دارد كه « متّقین » را « هادی و راهنما » و « ایمان آورندگان » را هدایت و رحمت.

در جای دیگر به « تقوا پیشگان » اكتفا نكرد، بلكه فرمود: « این كتاب برای عموم مردم مایه بصیرت است » و برای « اهل یقین موجب هدایت و رحمت » و ... فرمود: رموزی عظیم كتابی به حقانیت آشكار از جانب خدا آمده است و...

در این چند فراز، چند نكته نهفته است:

الف) این كتاب، كتاب هدایت، رحمت، بصیرت و نور است.

ب) هر كس به این كتاب كه ابهامی در آن نیست، رجوع كند، هدایت می شود.

ج) متقین و اهل ایمان و صاحبان یقین، نزد این كتاب از جایگاه والایی برخوردارند.

قرآن

قرآن

آنگاه که فرشته وحی، جبرائیل علیه السلام، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را در برگرفت و آن واقعه عظیم و توصیف ناشدنی به نام « بعثت » اتفاق افتاد، ناگاه بر زبان رسول اعظم کلماتی جاری شد، کلماتی که برای همه تازگی داشت. جبرئیل به رسولش گفت: بخوان! رسول اعظم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چه بخوانم؟ پس او را در پوشش خود گرفت و گفت: « اقرأ باسم ربک الذی خلق _ خلق الانسان من علق _ اقراء و ربک الاکرم _ الذی علّم بالقلم _ علّم الانسان ما لم یعلم...».

و این کلمات، تعبیر به آیات شد و این آیات اندک اندک با ترتیبی خاص و شگفت انگیز در کنار هم قرار گرفتند و سوره ها را پدید آوردند. سوره ها یکی بعد از دیگری تکمیل شد و بعد از 20 سال تبدیل به کتابی شد که خداوند آن را « قرآن » نامید. آری قرآن نازل شد و در آیه ای از آیات نورانیش به معرفی خود پرداخت و با ندایی رسا فرمود: « ان هذا القرآن یهدي للتي هي اقوم »

گفت: دوران دیگران به سر آمده است و زمان، زمان قرآن است. چرا که نه پاپ را توانایی هدایت انسانی است و نه کاهن را نای راه جویی، و نه « خاخام » را قدرت به سر منزل رساندن بشر است. زمانه، زمانه ای است که بشر حتی خود را نیز گم کرده است و در پستوی تاریک تاریخ در پی هستی گمشده خود می باشد. اما قرآن در این برهه وانفسا منّت بر انسان نهاد و به وسیله رسول اعظم صلی الله علیه و آله و سلم آمد تا آنچه را که بشر آن را نمی یابد، به آنها بنمایاند. و او را بی نیاز از « کلیسا و کنیسه »، تورات و اناجیل اربعه بنماید.

زیرا که:

نقش قرآن چون در این عالم نشست     نقش های پاپ و کاهن را شکست

آری! قرآن آمد. قرآنی که سراسر نور و روشنایی « و أنزلنا الیکم نوراً مبیناً »، (سوره نساء _ آیه 174) و سرچشمه هدایت انسان است.

«...کتاب انزلناه الیک لتخرج النّاس من الظّلمات الی النّور...»

(سوره ابراهیم _ آیه 1)

او که شفا و رحمت است و حقیقی است آن چنان تابناک، که کسی را یارای رویارویی با او نیست.

« انّا نحن نزّلنا الذّکر و انّا له لحافظون »

(سوره حجر _ آیه 9)

چون خدایش حافظ است، الی الابد از تحریف و تغییر و شبهه « ناکافی و ناکارآمدی » مصون می باشد. او « احسن الحدیث » است. زیرا که حتی سخنان نورانی و تابناک رسول اعظم صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را نیز تاب برابری با آن نیست. به حدی که اگر آیه ای در کلام رسول اعظم باشد و یا در خطبه ای از مولا، در آن میان خودنمایی می کند و چرا چنین نباشد؟ مگر نه این است که نبیّ و حضرت علی صلوات الله علیهما مخلوق خدای عزوجل هستند و قرآن نیز کلام حق. مگر می تواند کلام مخلوق با کلام حق برابری کند؟ آری! خداوند متعال فرموده است: « الله نزّل احسن الحدیث...»، (سوره زمر _ آیه 23).

این کتابی است که بهترین، والاترین، زیباترین و... معانی است در قالب والاترین، بهترین، زیباترین و... الفاظ. چون سرسلسله خوبان سخن و اندیشه و هدایت و رحمت و... است. دیگر نیازی برای بشر نیست که دست نیاز برای دیگر سخنان و اندیشه ها و هدایت ها و کتب دراز نمایم. زیرا که آنچه خوبان عالم دارند، همه در این خوبترین، جمع است. به همین دلیل خدای سبحان او را با نام «کتاب تفصیل و تبیان» وصف و معرفی می کند و می گوید:

« و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شيء »

 (سوره نحل _ آیه 89)

پس چه خوب است که در این « برهوت معنویت »، « بمباران فحشا » و « ایدز فرهنگی » خود را با چنگ انداختن به ریسمان « اعتصام » قرآن و سخنان مفسران راستینش یعنی ائمه اطهار علیهم السلام بیمه نمائیم. رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلّم می فرمایند:

«... فاذا التبست علیکم الفتن کقطع اللّیل المظلم فعلیکم بالقرآن. فانّه شافع مشفّع و ماحل مصدّق و من جعله امامه قاده الی الجنّة و من جعله خلفه سافه الی النّار و هو الدّلیل یدلّ علی خیر سبیل و هو کتاب فیه تفصیل و بیان و تحصیل و هو الفصل لیس بالهزل و له ظهر و بطن. فظاهره حکم و باطنه علم. ظاهره أنیق و باطنه عمیق له نجوم و علی نجومه نجوم لا تحصي عجائبه و لا تبلی غرائبه. فیه مصابیح الهدی و منار الحکمة...».

(کافی، ج 4، ص 398 )

قرآن چیست؟

 

قرآن كریم، كلام اعجاز آمیز خداوند بزرگ است كه برای هدایت بشر به رسول گرامی اسلام وحی شد. همزمان با نزول این وحی الهی بر رسول گرامی اسلام، به وسیله یاران آن وجود مقدس، نوشته می شد و در مصحف ها نگهداری می گردید. این گونه نیست كه فقط رسول گرامی اسلام آن را برای نسلهای بعدی نقل كرده باشد. بلكه بسیاری از یاران بزرگوار آن وجود مقدس، برای نسل های بعد نقل كردند كه این كتاب از ناحیه خدا بر رسولش نازل گردید.

همان گونه كه خود وحی منزل و كلام منیر برای عرب آن روزگار تازگی داشت، نامگذاری آن نیز مقرون به تازگی بود. دلیل این امر روشن بود؛ زیرا رسول گرامی اسلام از همان آغاز تولد تا بعثت و بعد از آن هجرت، دارای سلوك و مشیی متفاوت با اعراب آن روزگار بود.

بنابراین اگر حتی نامگذاری این مصحف شریف نیز یك نامگذاری منحصر به فرد و جدید باشد جای تعجّب نیست. زیرا بنای رسول گرامی اسلام بر این بود كه « طریقه ای جدید » در آن برهوت فرهنگی ایجاد نماید.

این گونه است كه خدای بزرگ به وسیله « معجزه ختمیه » اصطلاحاتی خلق می كند كه برای اعراب جاهلی تازگی داشت. دلیل این كار نیز روشن بود.

چرا كه كلمات شایع و مورد استفاده اعراب جاهلی توانایی حمل معانی اسلامی كه به وسیله این الفاظ برای بشر نازل می گردید، نداشت. زیرا آن كلمات شایع و متعارف، محصول فكر و اندیشه، فرهنگ جاهلی بود و اسلام، مخالف فرهنگ جاهلی بود.

از طرفی، ایجاد اصطلاحات خاص اسلامی از دیده ای دیگر نیز حكایت داشت و آن دیده، دین بود كه خدای بزرگ بدین وسیله می خواست، طبع اعراب را دچار تغییر و تحول نماید. نیز این كار باعث فرق گذاری بین فرهنگ اسلام و دیگر فرهنگ ها می گردید.

لذاست كه خداوند چه برای مجموعه وحی خود و چه برای بخش های مختلف آن مانند « سوره و آیه » نامهای جدیدی برمی گزیند كه با نامهایی كه اعراب برای كلام خود به كار می برند، فرق دارد. انتخاب به این نامها بی ضابطه نبوده و میان این نامها و ریشه هایی كه این نامها به آن برمی گردد، رموز و قواعد خاصی مراعات گردیده است.

برای این « مصحف شریف » نامهای زیادی ذكر شده است. همه این نامها نیز از سوی خداوند بزرگ به رسولش وحی شده است. اما از مجموع این نامها دو نام شهرت یافته است: یكی « قرآن » و دیگری « كتاب ».

هر دو نام قرآن و كتاب ریشه در زبان آرامی دارد.

در زبان « آرامی » كتابن به معنای نگاشتن حروف و قرائت به معنای خواندن است.

کلمه « القرآن » پنجاه بار به كار رفته كه در همه موارد منظور همین كتاب شریف است.

کلمه « الكتاب » نیز در چهل و هفت مورد در قرآن اطلاق شده است. مع ذلك نامیدن این مجموعه وحی، به این دو نام متفاوت، كاملاً طبیعی است. زیرا وحی محمدی در همه مراحل تاریخش، مفاد این دو تعبیر را در بر داشته و نصوص و تعالیم آن هم در خط و سطور نقش بسته و هم با خواندن و حفظ كردن در سینه ها ضبط گردیده است.

برای نامگذاری این مصحف شریف به « كتاب و قرآن » وجوهی توسط دانشمندان اسلامی ذكر شده است كه به بعضی از آنها اشاره می كنیم:

1. انتخاب این نام (قرآن) برای این كتاب بدین لحاظ است كه مردم پیوسته متوجه خواندن آن باشند و نباید آن را متروك بگذارند.

2. این كتاب، مرتبه ای از كلام، بلكه علم الهی است و مقام حقیقی آن بسی بالاتر از آن است كه به صورت الفاظ درآید. ولی خداوند متعال بر مردم منّت نهاد و آن را چندان تنزل داد تا به صورت الفاظ خواندنی درآمد و این نام برای آگاهی دادن به این مطلب است.

3. این وصف _ قرآن _ بدان جهت است كه این كتاب را خدای متعال برای پیغمبر خوانده است. چنان كه در سوره قیامت آیه 18، می فرماید:

« فاذا قرأناه فاتّبع قرآنه »

« پس آن گاه كه آن را خواندیم ، خواندنش را پی گیر.»

ناگفته‌‌هايي از سيره رهبر معظم انقلاب

** در مقدمه اين گفت‌و‌گو آمده است:
آنچه در پي مي‌آيد متن كامل گفت‌وشنود «پاسدار اسلام» با دكتر غلامعلي حدادعادل در بازشناسي سلوك فردي و اجتماعي رهبر معظم انقلاب است كه طي دو جلسه انجام پذيرفته است. دكتر حدادعادل در بيان اين ناگفته‌‌ها با احتياط و دقتي خاص سخن گفت، زيرا به نيكي مي‌دانست انتشار اين سنخ روايات عمدتاً ناخشنودي رهبري را در پي داشته است.آنچه موجب گشت تا ايشان اين گفت‌وشنود را بپذيرند، لزوم آگاهي جوانان از حداقل‌هاي منش فردي و اجتماعي سياسي رهبري از يك‌سو و نيز ابطال شايعات اصحاب خدعه از سوي ديگر بوده است كه لطف ايشان را سپاس مي‌‌گوييم.اميد است با ادامه اين رشته از گفت‌وگوها بتوانيم جرعه‌اي از دريا را به كام تشنه شيفتگان نور فرو ريزيم.
.................................................


* پيشنيه ارتباط جناب‎عالي با رهبر معظم انقلاب به كدام مقطع زماني برمي‌گردد و چگونه تداوم و توسعه يافت؟

بسم‌الله الرحمن الرحيم. بنده قبل از انقلاب حضوراً خدمت مقام معظم رهبري نرسيده بودم، اما نام ايشان را زياد شنيده و بعضي از كتاب‌هايشان را ديده بودم، از جمله ترجمه‌اي كه از كتاب صلح امام حسن (ع) كرده بودند و همين‌طور كتابي كه درباره نقش مسلمانان در نهضت آزادي هندوستان از ايشان منتشر شده بود. از ايشان تصويري به عنوان يك روحاني جوان و جوان‌پسند داشتم. همان موقع مي‌شنيدم كه آقاي خامنه‌اي از جنبه تسلط بر تاريخ تحليلي ائمه و تدوين آن بي‌نظيرند، اما چون من در تهران بودم و ايشان در مشهد، فرصتي و موقعيتي پيش نيامد كه خدمتشان برسم. تا انقلاب شد و حزب جمهوري اسلامي رسماً اعلام موجوديت كرد و افرادي كه از مدتي پيش به حزب دعوت شده بودند، دور هم جمع شدند. من نخستين‌بار در آنجا و چند روزي بعد از 22 بهمن 57، با ايشان آشنا شدم. از همان نخستين جلسه، احساس كردم كه با بقيه فرق دارند. همه خوب بودند و من آنها را بيشتر از آقاي خامنه‌اي مي‌شناختم و از قبل ديده بودم، با اين همه احساس كردم ايشان درخشش فكري و شخصيتي خاصي دارند.
كم‌كم رابطه ما با ايشان بيشتر شد. از جانب من ارادت و علاقه بود و از جانب ايشان محبت و لطف. همزمان برادر شهيد من، مجيد هم از انگلستان آمده و در خدمت انقلاب قرار گرفته بود. او هم خدمت آقاي خامنه‌اي رسيد و با ايشان ارتباط برقرار كرد و در فعاليت‌ها و كارهايش از نظر ايشان استفاده مي‌كرد. در اوايل انقلاب حداقل هفته‌اي دوبار در حزب با هم ملاقات مي‌كرديم. كارهاي سنگين متعدد و پيچيده‌اي به‎عهده همه ما بود، از جمله كمك به برگزاري رفراندوم براي تعيين نوع حكومت كه كمتر از 2 ماه بعد از پيروزي انقلاب صورت مي‌گرفت و در تمام اين ايام همه مشغول كار بوديم ودر خلال اين كارها ارتباطمان با ايشان بيشتر شد. اين رابطه ادامه داشت تا در آذرماه 58، بعد از اينكه قطب‌زاده را از سرپرستي صداوسيما برداشتند، شوراي انقلاب بنده را به عنوان يكي از اعضاي شوراي سرپرستي صداوسيما منصوب كرد و اين هم وسيله‌اي شد كه ما بيشتر از نظر ايشان استفاده كنيم، اگر‌چه رابط ما با شوراي انقلاب، شهيد باهنر بود.
در مهرماه 1360 برادر من از سرپرستي استانداري كرمانشاه و ايلام معاف شد و به تهران آمد. بنده و آن شهيد بيشتر در امور فرهنگي و ادبي فعاليت مي‌كرديم. من در تلويزيون بودم و ايشان در راديو بود و بهترين كسي را كه براي مشورت در مسائل ادبي و فرهنگي سراغ داشتيم، آقاي خامنه‌اي بودند. ايشان هر وقت به عنوان نماينده امام به مناطق غرب كشور مي‌رفتند، مجيد را همراه خود مي‌بردند، چون او منطقه را خوب مي‌شناخت. اين آشنايي‌ها سبب شد كه آقاي خامنه‌اي چند روز قبل از انتخابات رياست جمهوري كه پس از شهادت شهيد رجايي انجام شد، مجيد را به عنوان رئيس دفتر خودشان انتخاب كنند. انتخابات روز جمعه 10 مهر بود و ايشان روز يكشنبه 5 مهر مجيد را خواسته و گفته بودند كه در نظر دارم بعد از انتخابات، شما را رئيس دفتر خودم كنم. شما برويد و نمودار سازماني دفتر را طراحي كنيد. مجيد آمد و موضوع را به من گفت و با هم مشورت كرديم.
از قضا در همان روز عده‌اي از خبرنگاران خارجي براي بازديد از نتايج عمليات ثامن‌الائمه كه اولين پيروزي چشمگير در جنگ بود، به ايران آمده بودند و لذا مجيد ظهر همان روز يكشنبه براي راهنمايي خبرنگاران عازم جبهه شد. روز سه‌شنبه خبر شهادت او به ما رسيد و حضرت آقا از شنيدن خبر شهادت او بسيار متأثر شدند. نوع رابطه ايشان با اين شهيد حكايت مستقلي است كه اگر در اينجا بخواهم وارد جزئيات آن شوم، شايد يك قدري از اصل بحث دور شويم.


*چه عواملي موجب تقويت رابطه شما با آقا شد؟

بنده از همان ماههاي اول بعد از پيروزي انقلاب حس مي‌كردم سنخيت زيادي بين علائق بنده و ايشان وجود دارد و مي‌ديدم در هر زمينه‌اي كه مختصر كاري كرده يا چيزي نوشته و يا فكري كرده بودم، ايشان در آن زمينه سابقه تفكر و كار طولاني دارند. آنچه از همان اوايل نظر مرا به خود جلب مي‌كرد، پختگي و متانت ايشان در اظهارنظرها بود. ايشان هم عميق اظهارنظر مي‌كردند و هم جانب انصاف را نگه مي‌داشتند. يك نوع اعتدال ناشي از خردمندي در مواضع ايشان مي‌ديدم و مشاهده مي‌كردم كه اهل افراط و تفريط نيستند و اين طور نيست كه با مشاهده يك حسن در فردي او را به عرش برسانند و با ديدن يك عيب او را به زمين بزنند. در عين حال كه مواضع اصولي محكمي داشتند، سعي مي‌كردند در اظهارنظر درباره افراد، بي‌انصافي نكنند. در مراعات كامل حقوق ديگران بسيار محتاط بودند. بنده در اين 30 سالي كه با ايشان مرتبط بوده‌ام، دريافته‌ام كه رفتارشان چقدر شبيه به امام است و در موارد گوناگون، احتياط‌هاي زيادي را از ايشان نسبت به افراد ديگر مشاهده كرده‌ام.
به خاطر داريد كه در سال اول انقلاب اوضاع سياسي بسيار آشفته بود و همان‌طور كه نظام‌هاي اداري در بيرون مستقر نشده بودند، نظام‌هاي ذهني افراد هم در درون تبلور پيدا نكرده بود و فضاي آشفته‌اي در اذهان وجود داشت. آقاي خامنه‌اي توانسته بودند بصيرت خود را در آن اوضاع آشفته فكري حفظ كنند.
ايشان بسيار اهل ذوق و به معني‌ واقعي كلمه اهل معرفت‌اند، در دوستي وفادار و جوانمرد و در دشمني منصف هستند. جاذبه و دافعه را با هم دارند و براي بنده و اطرافيانشان وجود بسيار پرجاذبه‌اي هستند.
در سال 61 من به معاونت وزارت آموزش و پرورش منصوب شدم و مسئوليت كتابهاي درسي را به عهده گرفتم.

* اين مسئوليت در دوران وزارت چه كسي بود؟

آقاي پرورش. البته در انتخاب بنده، نظر آقاي خامنه‌اي بي‌تأثير نبود. پس از قبول اين مسئوليت، منظم و مكرر خدمت ايشان مي‌رسيدم و در برنامه‌‌ريزي‌هاي آموزشي و تأليف كتاب‌هاي درسي از نظرشان استفاده مي‌كردم و ايشان هم نكته‌هاي ظريف و دقيقي را تذكر مي‌دادند و ما اجرا مي‌كرديم، بعضي از مشكلات آموزش و پرورش را هم خدمتشان مطرح مي‌كردم و ايشان راهنمايي مي‌كردند و كارهاي مثبتمان را تشويق مي‌كردند. المپيادها اولين بار كه خواستيم دانش‌آموزان را به كشور كوبا اعزام كنيم، شش دانش‌آموز منتخب را خدمت ايشان بردم و آقا آنها را تشويق و راهنمايي كردند. آن موقع هنوز نمي‌دانستيم از المپياد چه نتيجه‌اي مي‌گيريم. البته بعدها اهتمام حضور در اين عرصه، بسيار اسباب سربلندي كشور شد.
اين ارتباط برقرار بود و من در تأليف كتاب‌هاي درسي، مخصوصاً در بخش‌هاي تاريخي، ادبي و ديني از نظرات ايشان استفاده مي‌كردم تا اينكه ايشان پس از رحلت حضرت امام (ره) به رهبري رسيدند و ارتباط ما بيشتر شد. از جمله مواردي كه چندين‌بار از نظرات ايشان استفاده كردم، تدوين چهار جلد كتاب «درس‌هايي از قرآن» بود كه بعد از آنكه بنده اين درس را در برنامه درس مدارس گنجاندم، آياتي را انتخاب كرده بودم تا درباره آنها توضيح بدهم. هم در انتخاب آيات و هم در تنظيم مطالب از نظرات ايشان استفاده كرديم.
در اين چهار جلد كتاب، چندين درس هست كه مشخصاً بنا به توصيه ايشان در اين كتاب‌ها گنجانده شده و به برخي از آنها اشاره مي‌كنم. البته اين دروس به صورتي كه در دهه 70 در درس‌هاي مدارس بود، حالا ديگر در برنامه نيست و من آن چهار كتاب را يكجا به صورت كتابي به نام «درس‌هايي از قرآن» منتشر كرده‌ام.
يكي از درس‌هايي كه ايشان توصيه كردند در اين مجموعه قرار دهيم، قصه طالوت و جالوت بود. ايشان فرمودند در اين قصه معياري براي رهبري در جامعه ديني مطرح شده است. وقتي اشراف بني‌اسرائيل از پيغمبرشان مي‌خواستند براي آنها يك رهبر سياسي تعيين كند و پيغمبرشان فردي را از جانب خدا تعيين كرد، بني‌اسرائيل گفتند كه پول ندارد، شهرت ندارد: «ان‌الله قد بعث لكم طالوت ملكا...» (بقره - 24). ايشان گفتند اين آيات را در كتاب‌هاي درسي بگذاريد.
براي سال آخر دبيرستان گفتند قصه يوسف را بگذاريد. گفتم: «قصه مريم را گذاشته‌ايم.» ايشان گفتند: «آن قصه براي حفظ عفت دخترهاست، قصه يوسف را براي حفظ عفت پسرها بگذاريد.» گفتم: «اين بچه‌ها قصه يوسف نخوانده، خودشان مشكل دارند. شما مي‌فرماييد قصه يوسف را هم بگذاريم؟» و اين شعر را برايشان خواندم كه: «به سرما خورده لرزيدن مياموز». ايشان خنديدند و گفتند: «چه اين قصه را بگذاريد، چه نگذاريد، اين سن و سال اين مشكلات را دارد. بگذاريد اين قصه قرآني به عنوان نمونه بارز تقوا و عفت مردان مطرح شود.» و من ديدم كه اين توجه دقيقي است و اين درس را در كتاب‌هاي درسي آوردم.
در كتاب‌هاي درسي، بخش‌هايي را درباره تاريخ انقلاب، از 15 خرداد تا بهمن 57 آورده بوديم. آن مطالب را نشان مي‌دادم و نكاتي را مي‌فرمودند. بعد از پيروزي انقلاب تا رهبري ايشان هم مطالبي را در كتاب‌هاي درسي مي‌آورديم.به اين ترتيب، به تجربه از دقت نظر ايشان در موارد گوناگون استفاده مي‌كردم.

* از تأسيس دائرةالمعارف اسلامي در طي آن دوران نيز خاطراتي را ذكر كنيد.

يكي ديگر از راه‌هاي ارتباط بنده با مقام معظم رهبري، بنياد دائرة‌المعارف اسلامي بود. در سال 1362 كه دو سالي از رياست جمهوري ايشان گذشته بود، يك روز از طريق آقاي ميرسليم از حدود 9 نفر دعوت كردند كه به دفتر ايشان بروند و گفتند حالا كه انقلاب شده، بايد در ضمن كارهايي كه براي كشور مي‌كنيم، به فكر تأليف يك دائرةالمعارف اسلامي هم باشيم. معني ندارد كه نويسندگان و محققان ما براي اطلاع از واقعيت‌هاي دنياي اسلام، يا به دائرة‌المعارف‌هاي اروپايي مراجعه كنند و يا به دائرة‌المعارف‌هايي كه مسيحي‌هاي عرب بيروت نوشته‌اند. ايشان گفتند وقت آن رسيده كه ما مستقلاً و از ديدگاه خودمان، يك دائرة‌المعارف اسلامي را تأليف كنيم. 9 نفر هيئت امناي دائرة‌المعارف را تشكيل دادند و ايشان هم با اينكه در دوران رياست جمهوري، از لحاظ مالي در مضيقه بودند، در ابتداي كار، با زحمت زياد هزينه‌هاي اين بنياد را تأمين كردند. من هم جزو هيئت امناي اين دائرة‌المعارف بودم و همراه ديگران خدمت ايشان مي‌رسيديم و از ديدگاه‌هاي ايشان مطلع مي‌شديم.

* آن 9 نفر چه كساني بودند؟

مرحوم دكتر شهيدي، آقاي دكتر مهدي محقق، آقاي دكتر ابوالقاسم گرجي كه اين سه تن از نظر سني بالاتر از بقيه بودند. آقاي شيرازيان كه از زمان طلبگي در قم با مقام معظم رهبري آشنا بودند، آقاي مهندس ميرسليم، آقاي دكتر پورجوادي، آقاي دكتر سروش و بنده، دكتر سروش تا همين چند سال‌ پيش در اين هيئت امنا بود. حتي بعضي‌ها با توجه به مواضع ايشان به مقام معظم رهبري گفتند: «آيا ايشان در اين هيئت باشد يا خير؟» ايشان گفتند: «اين جدايي از ناحيه ما شروع نشود بهتر است»، يعني تا اين حد مدارا مي‌كردند كه نيروها دفع نشوند، ولي بعد كار آقاي سروش به جايي رسيد كه رابطه‌اش را با بالاتر از رهبري هم قطع كرد، چه رسد به رهبري!
به هر حال اين تركيب هيئت امنا بود. در حال حاضر 27 سال از عمر اين دائرة‌المعارف مي‌گذرد و يكي از آثار خيري است كه به دست رهبري ايجاد شده و صحبت كردن درباره آن بحث مستقلي را اقتضا مي‌كند.

* خود شما از چه سالي مسئوليت آن را به عهده گرفتيد؟

از سال 1374. اولين مديرعامل آن آقاي دكتر مهدي محقق بودند، بعد آقاي دكتر پورجوادي، بعد آقاي مهندس ميرسليم. طبق اساسنامه، مديرعامل بايد عضو هيئت امنا باشد و بنده از فروردين 1374 عهده‌دار اين مسئوليت شدم. آقاي دكتر محقق دو سال، آقاي پورجوادي يك سال و آقاي ميرسليم به مدت پنج سال مديرعامل بودند. بعدها اعضاي هيئت امنا بيشتر شدند و آيت‌الله سبحاني، مرحوم آيت‌الله معرفت، آقاي دكتر ولايتي، آقاي مهندس طارمي كه معاون علمي بنياد هستند و آقاي دكتر علي خوشرو كه در وزارت امور خارجه بودند، اضافه شدند. در حال حاضر آقاي دكتر شهيدي و آيت‌الله معرفت از دنيا رفته‌اند و آقاي دكتر سروش هم از دنياي ما رفته‌اند!

* ديگر زمينه‌هاي علائق مشترك شما كدامند؟

يكي از زمينه‌هاي مشترك، علاقه ايشان و بنده به شعر و ادب بود. به باور من درميان شخصيت‌‌هاي درجه اول انقلاب كمتر كسي به اندازه ايشان با زبان و ادبيات و تاريخ و نيز سبك‌هاي ادبي و شعراي فارسي و در كنار آن با ادبيات، لغت و شعر عربي آشنايي دارد. علاقه و تسلط ايشان به ادبيات عرب فوق‌العاده است. ايشان نثر عربي را بسيار شيوا و نه به سبك قدما، بلكه به سبك امروز مي‌نويسند. اين ذوق ادبي و تسلط ايشان به ادبيات، به ويژه در نقد شعر، از جمله عللي بود كه بنده را بيشتر به ايشان مرتبط مي‌كرد. من در زمينه شعر خرده ذوقي دارم و ايشان در اين زمينه حق بزرگي به گردن من دارند. در دوره دبيرستان و اوايل دانشگاه گاهي شعر مي‌گفتم و بعد كه به دانشگاه رفتم، چون رشته‌ام ادبيات نبود، از شعر گفتن دور افتادم و شايد در فاصله ده پانزده سال، جز چند شعر نگفتم.پس از شهادت برادرم شعري براي او گفتم و خدمت آقا رفتم و چون بارها علاقه ايشان را به آن شهيد و تأسفشان را در فقدان او از زبان خودشان شنيده بودم، شعري را كه براي شهيد گفته بودم، براي ايشان قرائت كردم. غزلي است با اين مطلع: «بهار عمر مرا برگ و باري بودي تو / دل خزان زده‌‌ام را بهار بودي تو/ ستاره سحر من چرا پر از خون است؟/ كرانه‌اي كه در آن آشكار بودي تو». وقتي اين شعر را براي آقا خواندم، فوق العاده تحسين كردند و بعضي از ابيات را هم تجزيه و تحليل فرمودند و برخي از اصلاحات را هم پيشنهاد كردند و مرا به شعر سرودن تشويق كردند. اين تشويق هنوز هم ادامه دارد، به‌طوري كه گاهي كه خدمت ايشان مي‌رسم، بعد از بحثهاي سياسي و مديريتي و موضوعات خرد و كلان كشور، ايشان از روي لطف مي‌فرمايند كه شعري هم بخوانيد و هربار مرا به سرودن شعر تشويق مي‌كنند و عيب و ايرادهاي شعر را هم مي‌گيرند. به‌قدري در اين زمينه حساس و دقيق هستند كه حتي اگر برنامه از تلويزيون هم ضبط شود، باز ايشان شعر را نقد مي‌كنند. چون ايشان علاقه دارند كه نقد شعر، در محافل ادبي باب شود.

* از كي مسئوليت فرهنگستان شعر و ادب فارسي به عهده شما گذاشته شد و در اين زمينه چه ارتباطاتي بين شما و مقام معظم رهبري وجود دارد؟

يكي ديگر از موجبات ارتباط بيشتر من با مقام معظم رهبري، عضويت و مسئوليت من در فرهنگستان زبان ادب فارسي است. چندسال از شروع كار فرهنگستان، با كنار رفتن آقاي حسن حبيبي كه معاون اول رئيس جمهور بودند و نمي‌خواستند دوشغله باشند، بنده با رأي شوراي فرهنگستان رئيس فرهنگستان شدم. در اين سالها گاهي كه خدمت آقا مي‌رسم، از دستاوردهاي فرهنگستان گزارشي عرضه مي‌كنم.
يكي از مواردي كه من ، بزرگواري و روحيه آزادمنشي ايشان را احساس كردم، مسائل مربوط به فرهنگستان بود. بد نيست كه يك مثالي در اينجا بياورم. ايشان يك بار پيامي به گردهمايي سالانه نماز داده و در آنجا گفته بودند، خوب است در بوستانهاي شهري، جايي براي نماز پيش‏بيني شود، كلمه بوستان را به جاي پارك به كار برده بودند. به اين نكته اشاره كنم كه آقا فوق العاده به زبان فارسي علاقه دارند و لغت خارجي در صبحتها و نوشته‌هايشان به‌كار نمي برند، الا به ندرت و در جايي كه ضرورتي پيش بيايد. ما در فرهنگستان به جاي كلمه پارك، باغ گذاشته بوديم. يك بار خدمت ايشان عرض كردم كه: «آقا! ما در فرهنگستان به جاي پارك، كلمه باغ را تصويب كرده‌ايم. حالا كه شما از كلمه بوستان استفاده كرده‌ايد، چه بايد بكنيم؟» ايشان فرمودند: «اين سليقه شخصي من است كه بوستان را به‌كار بردم. شما اگر جور ديگري تصويب كرده‌ايد، كار خودتان را بكنيد و همان واژه‌اي را كه تصويب كرده‌ايد، ابلاغ كنيد. به‌كار بردن واژه توسط من به اين معنا نيست كه مي‌خواهم در كار شما مداخله كنم.»
مواردي هم در نيروهاي مسلح اتفاق افتاده كه گاهي لغتي را خدمت ايشان برده‌اند و ايشان نظري داده‌اند. بعد من گزارشي از فرهنگستان را درباره آن واژه برايشان برده‌ام و ايشان نظر فرهنگستان را پذيرفته‌اند.

* ولو خودشان در آن موضوع صاحب نظر و مجتهد باشند....

مهم اين است كه وقتي برايشان استدلال كنيد، مي‌پذيرند. به‌ نظر اهل فن و متخصصان احترام فراوان مي‌گذارند. اينها بعضي از عرصه‌هاي ارتباط و بعضي از موجبات علاقه من به ايشان است. به هر حال به قول شاعر: «گر بگويم كه مرا با تو سر و كاري نيست/ در و ديوار گواهي بدهد كاري هست.» اين شعر بيان كننده حال من نسبت به ايشان است كه: «با صد هزار جلوه برون آمدي كه من / با صدهزار ديده تماشا كنم تو را». واقعاَ ايشان در مسائل سياسي، سياست داخلي، سياست خارجي، شناخت جريانها، مسائل بين‌المللي و... منبع بي‌بديل براي راهنمايي ديگران هستند. وسعت مطالعات ايشان كم‌‌نظير است. كمتر پيش مي‌آيد موضوعي از مسائل اجتماعي و سياسي و... را براي ايشان بيان كنم و ايشان نكته تازه‌اي مطرح نكنند. تنوع كتابخواني ايشان حيرت آور است. گاهي خدمتشان بحثي را از كتابي كه خوانده‌ام مطرح مي‌كنم و ايشان دو سه كتاب ديگر در همان زمينه توصيه مي‌كنند. شاعران و نويسندگان جوان را شخصاَ مي‌شناسند و آثار آنها را مي‌بينند و ارزيابي مي‌كنند.
تمام وجود ايشان علاقه به اين كشور و به اين ملت و اعتقاد به اسلام و انقلاب است و يكي از اموري كه از سالهاي آغازين پس از پيروزي انقلاب به ما درس داده‌اند، داشتن تقواي سياسي و اطاعت از امام است. اگر امام مطلبي را مي‌فرمودند ايشان اطاعت بي‌چون و چرا مي‌كردند. خدا هم كمك كرده و در طول اين سالها پاداش تقواي ايشان را داده است و همچنان خواهد داد.
از سال 1376 كه بنده وارد مجلس شدم، فصل ديگري هم در ارتباط ما با رهبري گشوده شد كه مسائل مجلس و عالم سياست و حوادث بعد از دوم خرداد و اصلاح طلبي و اصول گرائي و امثال آن بود. در اين سالها من بيشتر متوجه دقت نظر ايشان در مسائل شدم.

* تا آنجا كه مي‌دانيم، آقا در قبال تعريف و تحسيني كه از ايشان مي‌شود، معمولاَ عكس العمل منفي نشان مي دهند. مي‌دانم كه شما درباره ايشان غزلي را سروده‌ايد، اولاَ اين غزل را براي ما بخوانيد و ثانياَ از واكنش آقا نسبت به آن بگوييد.

همان‌طور كه قبلاَ اشاره كردم يكي از رشته‌هاي پيوند بنده و مقام معظم رهبري، زبان و ادبيات فارسي، خصوصاَ شعر بوده است. ايشان به جهات مختلف، از جمله خراساني بودنشان، ذوق و توجه خاصي در زمينه زبان و ادبيات فارسي دارند، سخن شناس هستند و همين ذوق و علاقه سبب شده كه در دوران جواني، علاوه بر مطالعه اشعار، در محافل و انجمنهاي ادبي خراسان كه در آن زمان مهم هم بوده، شركت كنند و به شعر شاعران درجه اول خراسان آن روز گوش بدهند.

* اين شاعران درجه اول، چه كساني بودند؟

دانش بزرگ‌نيا، مؤيد ثابتي، دوستان نزديك به سن و سال ايشان و يا قدري بزرگتر مثل مرحوم قدسي، مرحوم كمال و صاحبكار و آقاي قهرمان و آقاي باقرزاده. آقا هنوز هم با كساني از آن جمع كه زنده هستند، در ارتباطند. به هرحال، ايشان در انجمنهاي ادبي خراسان شركت مي‌كردند و به نقد شعر كه در اين انجمنها رايج بوده، گوش مي‌داده‌اند. سابقه و علاقه و استعداد شاعري بالايي كه در خود ايشان هست، سبب شد كه يكي از ابواب گفت‎وگو بين ما هم همين موضوع شعر باشد. ايشان شعر را يكي از انواع هنر و هنر را مايه ماندگاري حقيقت مي‌دانند. در نظر ايشان، هنر ابزاري است كه حقيقت را به فرهنگ تبديل و آن را تثبيت مي‌كند و سپس به جريان مي‌اندازد و در سطح جامعه گسترش مي‌دهد. ايشان به شعر و شاعري اهميت مي‌دهند و با توجه به آگاهي‌اي كه از اشعار شعراي معاصر اعم از كهن‌پردازان و نوسرايان دارند و نقش اجتماعي و سياسي شعر را در دوران مبارزات تجربه كرده‌اند، همواره پشتيبان شعر خوب بوده‌اند. مي‌دانيد كه هرساله يكي از جلسات ثابت ايشان، جلسه با شاعران، به ويژه شعراي جوان در شب تولد حضرت امام حسن مجتبي (ع) در ماه مبارك رمضان است. ايشان در آغاز جلسه به شاعران افطاري مي‌دهند و در محضر ايشان جلسه شعرخواني برگزار مي‌شود و پس از آن از تلويزيون هم پخش مي‌شود. همان‌طور كه عرض كردم، اول بار كه براي ايشان شعر خواندم، حدود دو سه ماه بعد از شهادت برادرم مجيد بود. در آن زمان، سالها بود كه شعر نگفته بودم. با اين شهادت،‌اتفاقي در روح من افتاد كه من اين حال را در اين قالب مثالي براي ايشان بيان كردم و گفتم: «آقا! شنيده‌ايد كه بعضي جاها كه زلزله مي‌آيد، در اثر تكانهاي شديدي كه زمين مي‌خورد، چشمه‌هاي جديدي باز مي‌شوند كه قبلاَ نبوده؟ در من چشمه شعري جوشيدن گرفته. التبه در سابق چيزهايي مي‌گفتم،‌ ولي با شهادت مجيد حس مي‌كنم چنين اتفاقي در من افتاده و غزلي گفته‌ام.» آن غزل را براي ايشان خواندم و همان غزل باعث شد كه ايشان مرا به شعر گفتن تشويق كنند. به‌نظرم 13بيت بود. يكي از ابيات اين مرثيه و سوگ سروده كه يكي دو بيت آن را قبلاَ خواندم، اين است: «لطيف و ساده و شورآفرين، ولي زيبا/ ترانه‌اي به لب روزگار بودي تو.» ايشان نسخه اي از آن شعر را از من گرفتند. نوبت بعد كه خدمتشان رفتم، گفتند: «فلاني! من اسم اين شعر تو را پيدا كرده‌ام و از خود شعر هم آورده‌ام. اسم اين شعر را بگذار «ترانه‌اي بر لب روزگار». اين مناسب‌ترين عنوان براي اين شعر است. از آن به بعد هر دو سه ماه يك‌بار كه خدمت ايشان مي‌رفتم، اگر شعري گفته بودم، براي ايشان مي‌خواندم . يكي دوبار فرمودند كه: «آدم‌ها وقتي سنشان بالا مي‌رود،‌ معمولاَ ديگر قريحه‌شان شكوفا نمي‌شود، ولي تو و فلاني (يك نفر ديگر را هم اسم بردند) در اين سن و سال (42، 43سالگي) خوب شعر مي‌گوييد.»
بعد از رهبري ايشان كه به ابعاد تازه‌تري از قدرت روحي و معنوي و مهارت سياسي و تشخيص درست ايشان پي بردم و طبعاَ عشق و علاقه‌ام نسبت به ايشان بيشتر شد، به‌ذهنم رسيد كه شعري براي ايشان بگويم. قبلاَ براي بعضي از بستگان خودم شعر گفته بودم و از خودم مي‌پرسيدم چرا براي ايشان كه اين‌قدر دوستشان دارم شعر نگويم؟ به هيچ وجه هم نيت تبليغات و سر و صدا كردن و اين چيزها را نداشتم. كسي از امثال بنده كه دانشگاهي هستيم و دستي به قلم داريم و سر و كارمان با تيپ جوان و دانشجوست، انتظار ندارد براي مقامات سياسي شعر ستايش آميز بگوييم. اگر نگوييم كسي تعجب نمي‌كند، ولي اگر بگوييم تعجب مي‌كنند.
من مي‌دانستم كه ممكن است روشنفكران اين كار را حمل بر مداهنه و تملق كنند ولي اعتقاد قلبي و باورم را در شعر گفتم. شعري گفتم كه حكايت از عشق و علاقه من مي‌كرد. وظيفه خود مي‌دانستم كه ايشان را تأييد كنم. هركسي به وجهي بايد انجام وظيفه كند، من هم اين به ذهنم رسيد. غزلي گفتم و در ديداري كه براي كاري با ايشان داشتم، در پايان جلسه گفتم: «آقا! من يك غزل براي شخص شما گفته‌ام. قبل از اينكه آن را براي شما بخوانم، شرطي دارم. مي‌دانم كه خوشتان نمي‌آيد كه از شما تعريف كنند و خصوصاَ برايتان شعر بگويند،‌ ولي مي‌خواهم خواهش كنم حساب جنبه‌هاي اخلاقي و روحي و معنوي خودتان را از حساب معيارهاي ادبي و شعري جدا كنيد. اگر شعرم خوب بود،‌خدا وكيلي به خاطر روحيه معنوي و رعايت جنبه‌هاي اخلاقي كه در شما هست، توي سر شعر نزنيد.» حتي يادم هست كه دقيقاَ تعبير «خدا وكيلي» را به كار بردم. ايشان قدري تعجب كردند كه من برايشان شعر گفته بودم و خنديدند و گفتند: «باشد!» شعر را خواندم و ايشان گفتند: «نه، انصافاً شعر شعر خوبي است، ولي عيبش فقط اين است كه براي من گفته‌ايد.»

* بالاخره نقد خود را كردند...

بله، همان‌طور كه خواهش كردم حساب شعرم را از اينكه درباره ايشان گفته بودم، جدا كردند. بعد كه ايشان شعر را تأييد كردند،‌گفتم: «هر شاعري به ازاي شعري كه مي‌گويد صله‌اي مي‌خواهد. من هم صله مي‌خواهم.» گفتند: «چه مي‌خواهيد؟» گفتم: «يكي از عباهاي خودتان را» بعد از يكي دو هفته، آقاي محمدي گلپايگاني زنگ زدند كه: «ظاهراَ عبايي از آقا خواسته بوديد. قد شما چقدر است؟ مي‌خواهيم سفارش بدهيم برايتان بدوزند.»
اين جريان به سال 1371 برمي‌گردد و ربطي به وصلت و خويشاوندي ما ندارد. اصلاَ آن موقع چنين بحثي در ميان نبود. من اين شعر را تا سال گذشته در جايي چاپ نكرده بودم و فقط بعضي از خواص و دوستان نزديك آن را شفاهاً از من شنيده بودند. دنبال اين هم نبودم كه آن را چاپ كنم. در طي آن سالها، هيچ وقت آقا راجع به اين شعر با من صحبت نكرده بودند. يك بار خودم مطرح كردم و ايشان فرمودند: «من بسيار حساسم كه مبادا درباره من اغراق شود و شخص پرستي و اين نوع عيوب در جامعه ما رواج پيدا كند. يك بار ديدم از تلويزيون راجع به من شعري پخش مي‌شود، به قدري ناراحت شدم كه قبل از آنكه شعر تمام شود،‌ بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم و بعد به مسئولان صدا و سيما پيغام دادم كه اين چه كاري بود كرديد؟ ديگر اين شعر را پخش نكنيد.»
ايشان تا اين حد در اين زمينه حساس هستند. من هم چون شعر را براي دلم و به خاطر ايشان گفته بودم، احساس نياز نمي‌كردم كه در جايي چاپ شود، تا حدود ?.?سال پيش كه يك بار از روزنامه جام جم نزد من آمدند كه ما داريم به مناسبت بيستمين سال رهبري آيت الله خامنه‌اي، ويژه‌نامه‌اي را در مورد ايشان تهيه مي‌كنيم و مي‌خواهيم در مورد جنبه فرهنگي شخصيت ايشان با شما مصاحبه كنيم. طبعاً بخشي از اين گفت‎وگو به مباحث ادبي كشيده شد. من در آنجا مناسب ديدم كه اين شعر در آن ويژه نامه چاپ شود، چون ديگر نه تنها موجبي براي نگفتن آن نمي‌ديدم ، بلكه با توجه به هجمه‌ها و بي‌انصافي‌هايي كه نسبت به ايشان مي‌شد و به‌خصوص كينه‌ها و عداوتهايي كه عده‌اي ابراز مي‌كردند، اين شعر را خواندم و چاپ شد و بعد به سايتها رسيد. حالا هم مي بينم تك و توك بعضي از نيروهاي انقلاب و علاقمندان به شعر و ادب و علاقمندان به آقا، نسخه‌اي از اين شعر را دارند و گاهي هم اين طرف و آن طرف مي‌خوانند.

* حالا شما آن را براي ما بخوانيد.

چشم،‌ شعر اين است:

اي دو چشمانت چراغ شام يلداي همه
آفتاب صورتت خورشيد فرداي همه
اي دل دريايي‌ات كشتي نشينان را اميد
اي دو چشم روشنت فانوس درياي همه
خنده‌هاي گاه گاهت خنده خورشيد صبح
شعله لرزان آهت شمع شبهاي همه
اي پيام دلنشينت بارش باران نور
وي كلام آتشينت آتش ناي همه
قامتت نخل بلند گلشن آزادگي
سرو سرسبزي سزاوار تماشاي همه
گر كسي از من نشاني از تو جويد گويمش
خانه‌اي در كوچه باغ دل،‌ پذيراي همه
لاله‌زار عمر يك دم بي گل رويت مباد
اي گل رويت بهار عالم آراي همه

در اين شعر همان‌طور كه ملاحظه مي‌كنيد،‌اسمي از ايشان نبرده‌ام ولي خطاب به ايشان و در وصف ايشان است.

چرا به امام زمان ،عليهالسلام، «شريك القرآن» گفته مى شود؟

1. خواندن امام زمان ،عليهالسلام، با تعبيرزيباو گرانسنگ «شريك القرآن» برگرفت هاز سخنان ائمه معصومين، عليهم السلام، است. اين تعبير در چند زيارت معتبر خطاب به امام حسين و حضرت مهدى ،عليهم االسلام، وارد گرديده است:

«السلام عليك يا امين الرحمان، السلام عليك يا شريك القرآن» (1)

«السلام عليك يا صاحبالزمان، السلام عليك يا خليفة الرحمان، السلام عليك يا شريك القرآن، السلام عليك يا قاطع البرهان» (2)

ازطرفى چون تعبير «شركاءالقرآن» در زيارت مجموعه ائمه معصومين ، عليهمالسلام، مورد استفاده قرار گرفته، يقينا مفرد آن «شريك القرآن» در مورد شخصيت ممتاز اين سلسله، يعنى حضرت مهدى ،عليهالسلام، صادق خواهد بود:

«السلام عليك ائمةالمؤمنين ... و عباد الرحمانو شركاءالفرقان و منهجالايمان» (3)

«السلامعليك ائمة المؤمنين و سادة المتقين ... و شركاءالقرآن» (4)

2. علاوه براين، اگر «شريكالقرآن» بودن به معناى «همپا و همراه بودن با قرآن» باشد، كلام جاودانه پيامبر ،صلىالله عليه وآله، بر آن دلالت دارد كه فرمود:

«انى تارك فيكمالثقلين كتابالله و عترتى ما ان تمسكتم بهما لن تظلوا ابدا» (5)

«من كتاب خدا و خاندان خودم را به عنوان دو وديعت گرانبها در بين شما باقى مىگذارم، تا زمانى كه به آن دو چنگزده باشيد، هرگز گمراه نخواهيد شد.»

اگر عترت و خاندان معصوم پيامبر ، صلىاللهعليهوآله، قرين قرآن و همراه و همپاى آن شمرده شدهاند، به يقين در روزگار ما اين عنوان در وجود شريف تنها باقيمانده آنان امام زمان ،عليهالسلام، تجلى مىيابد.

تنها اوست كه در اين دوران هميشه با قرآن و در كنار قرآن بوده و خواهد بود. اگر قرار باشد امت اسلام به حفظ امانتهاى پيامبر بزرگوار خويش پايبند باشند بايد در ضمن تمسك به قرآن، همواره به ولاى شريك القرآن، حضرت مهدى ، عليهالسلام، نيز متمسك باشند.

3. اگر «شريكالقرآن» بودن امام ، عليهالسلام،درتلازمبا«شريكالامام» بودن قرآن قرار گيرد و مشاركت هر دو را در ابعاد مختلفه اعجاز و هدايتبرساند، باز هم همان سخن پيشين پيامبر ،صلىالله عليه وآله، بر آن دلالت دارد كه فرمود:

«تا زمانى كه به هر دو وديعت چنگ زده باشيد، هرگز گمراه نخواهيد شد.»

تمسك به قرآن در كنار تمسك به امام زمان ،عليهالسلام، است كه اثربخش و حياتآفرين است، چنانكه تمسك به امام زمان ،عليها لسلام، دركنار تمسك به قرآن است كه از ضلالت و سرگشتگى باز مىدارد.

قرآن و امام ،عليهالسلام، اگر هر دو با هم در زندگى فرد يا ساختار جامعهاى مورد توجه و اقتدا قرار گرفتند، هدايت آن فرد يا جامعه تضمين شده خواهد بود، چنانكه امام و قرآن اگر هر دو با هم مورد بىتوجهىو غفلت واقع شدند، ضلالت و سقوط آنفرد وجامعه قطعى خواهد بود.

حال اگر امام بدون قرآن، يا قرآن بدون امام ،عليهالسلام، در حيات فرد يا جامعهاى مطرح گرديد، نقش هدايتى هر دو عقيم خواهد ماند و ديگر رشد و حركت و پويايى را به ارمغان نخواهند آورد.

مثال چنين شراكتى را در مشاركت آب و آفتاب براى رشد گياه مىتوان جست، گياه با بهرهگيرى از آب و آفتاب است كه رشد مىكند و به برگ و بار مىنشيند. اگر آب بدون آفتاب به گياه برسد، قدرى قد مىكشد اما بزودى به زردى مىگرايد و پژمرده و پلاسيده از رشد طبيعى خود باز مىماند، چنانكه اگر آفتاب بدون آب نصيب گياهى شود، بزودى همه بافتهايش خواهد سوخت و جز ساقه و شاخههايى خشك از آن باقى نخواهد ماند.

با توجه به همين مشاركت طرفينى بين «قرآن و امام» است كه مىتوان گفت در منطق پيامبر ،صلىالله عليه وآله، كه منطبق بر وحى است - قرآنى كه شريك امام معصوم نباشد، قرائت مىشود، قرآن هست، اما «معجزه جاودانه اسلام» نيست. كتاب هست، نسخه وحى الهى هست، اما «كتاب هدايت» و «يگانه قانون سعادت» نيست و نيز امامى كه شريك قرآن نباشد، امامت مىكند، اما «امام معصوم» نيست.

راهنما و پيشوا هست، امام «خورشيد هدايت» و «يگانه پيشواى راه نجات» نيست. در همين راستاست كه پيامبر ،صلىالله عليه وآله، مىفرمايد:

«على معالقرآن و القرآن مع على» (6)

«على ،عليهالسلام، با قرآن است و قرآن با على ،عليهالسلام»و اگر بپذيريم كه على ،عليهالسلام، و حضرت مهدى ، عليهالسلام، به عنوان آغازگر و پايانبخش سلسله وصايت و امامت هر دو يك نورند و دو جلوه يك حقيقت ناب به شمار مىآيند، مىتوان سخن پيامبر ،صلىالله عليه وآله، را عموميت داد و گفت:

«مهدى ،عليهالسلام،با قرآن است و قرآن با مهدى ،عليهالسلام»

كه اين بيانى ديگر از همان تعبير شريف و شگفت «شريكالقرآن» بودن امان زمان ،عليهالسلام، است.

4. اگر «شريكالقرآن» بودن، ناظر به نقش امام زمان ،عليهالسلام، در استمرار و ادامه حيات قرآن باشد، باز هم شواهدى در روايات و زيارات وجود دارد، كه از آن جمله است:

«اللهم جدد به ماامتحى من دينك و احى به ما بدل من كتابك» (7)

خدايا آنچه از دينتبه نابودى گراييده، به وسيله او تجديد فرما و آنچه از كتابت دگرگونى و تبديل پذيرفته به وسيله او احيا كن.

«... و احى بوليك القرآن» (8)

و قرآن را به ولى خويش - امام زمان ،عليهالسلام حياتى دوباره بخش.

«و احى به ميت الكتاب والسنة» (9)

خداوندا! امام زمان ،عليهالسلام، را احياگر قرآن و سنت پيامبر ،صلى اللهعليهوآله، قرار ده.

با توجه به اينكه اين زيارتها و دعاها برگرفته از كلام معصومين، عليهمالسلام، و حتى برخى از آنها وارد شده از ناحيه مقدسه خود امام زمان ،عليهالسلام، است، نشانگر نقش قطعى آن بزرگوار در حيات قرآن و آثار حياتبخش آن است، كه خود مىتواند جلوهاى ديگر از «شريكالقرآن» بودن به شمار آيد.

5- تعابيرى ديگر همچون:

«الناطق عنالقرآن» (10)

كسى كه از قرآن و بر پايه قرآن سخن مىگويد.

«تالى كتابالله و ترجمانه» (11)

تلاوت كننده و بيانكننده معارف قرآن.

«ملقن احكام القرآن» (12)

تلقين و تعليمدهنده احكام قرآن.

«اولىالناس بكتابالله» (13)

شايستهترين و سزاوارترين مردم به كتاب خدا.

«الحاكم بين اهل القرآنبالقرآن» (14)

كسى كه بين اسلاميان كه اهل قرآناند بر اساس قرآن حكومت مىكند.

«القائم بكتاب جديد» (15)

كسى كه قيامش بر پايه قرآنى تازه و تجديد شده صورت مىگيرد.

كه همگى آنها در ضمن روايات و زياراتى مخصوص امام زمان، عليهالسلام، وارد شدهاند، بيانگر كيفيت عملكرد قرآنى امام زمان ، عليهالسلام، و جلوههاى گوناگون قرآن در سيرت و سنت آن بزرگوار هستند و از طرفى تلاوت و ترجمه و تعليم قرآن و حاكميت و پياده شدن آن در زندگى انسانها را وابسته به امام زمان ،عليهالسلام، مىشمارند.

دقت در اينگونه تعابير نيز مىتواند در راستاى فهم «شريكالقرآن» بودن امام زمان ،عليهالسلام، به گونهاى ديگر ما را يارى دهد.


پىنوشتها :

1. مجلسى، محمدباقر، بحار، ج97، ص336، چاپ بيروت.

2. قمى، شيخ عباس، مفاتيحالجنان، جامعالزيارت.

3. مجلسى، محمدباقر، همان، ص207.

4. همان، ج99، ص163.

5. كنزالعمال، ج 1، ص 44; مسند احمدبن حنبل، ج 5، صص89 و 182.

6. ينابيعالمودة، ص 90.

7. صلوات ابوالحسن ضراب اصفهانى

8. قمى، شيخ عباس، همان، زيارت امام زمان، عليهالسلام.

9. همانجا.

10. همانجا.

11. همان، زيارت آل يس.

12. همان، زيارت امام زمان ،عليهالسلام.

13. مجلسى، محمدباقر، همان، ج 52، ص341.

14. همان، ص 351.

15. همان، ص 354.

عید فطر با یار

عید فطر مبارک

به امید ظهور صاحب زمان امام حجت بن الحسن العسکری در عید فطر که نماز را به امامت یار بخوانیم

حقیقت گمشده 1

بسم الله الرحمن الرحيم
الذين يبلغون رسالات الله و يخشون احدا الا الله و كفى بالله حسيبا
((آنها كه رسالت هاى خدا را تبليغ مى كنند و از او هراس داشته و از هيچ كس ديگرى جز خدا بيم ندارند، و كافى است كه خداوند حساب گر باشد)).
امام جعفر صادق (عليه السلام):
اذا اءراد الله بعبد خيرا نكنت فى قبله بيضاء فجال القلب يطلب الحق ثم هو الى امركم اسرع من الطير الى و كره.
((هر گاه خدا خير بنده اى را بخواهد، نقطه سفيدى در قلب او قرار داده، كه آن قلب همه جا در جستجوى حق است، او براى رسيدن به عقيده شما (تشيع) از پرنده اى كه به سوى لانه اش مى رود سريع تر مى باشد))

ايام كودكى:
كودكى بودم در آغاز زندگى، علاقه فراوانى به دين داشتم، فطرتم مرا وادار مى كرد نسبت به دين متعهد باشم، تصورى كه در ذهن خود از آينده ام داشتم، از محدوده تدين خارج نمى شد، در خيال پردازى هايم، خود را يك قهرمان و يك مجاهد اسلامى مى ديدم كه از حريم دين دفاع كرده و عزت و سربلندى را براى اسلام باز گردانده ام، هنوز مراحل اول تحصيل در مدارس ‍ كلاسيك را نگذارنده بودم و لذا فكرم كوتاه و اطاعاتم از تاريخ و تمدن مسلمان محدود بود و تنها چند داستان از زندگى رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و جنگ هاى ايشان با كفار و قدرى نيز از رشادت ها و شجاعت هاى امام على (عليه السلام) مى دانستم... بعد از مطالعه تاريخ دولت مهدى در سودان، تحت، تأثير شخصيت (عثمان دقنه) يكى از سرداران ارتش مهدى در سودان قرار گرفتم، هنگامى كه دبير تاريخ ما از بى باكى او در جهاد و عظمت شخصيتش در جنگ ميان كوهها و دره ها سخن مى گفت شگفت زده مى شدم... و بدين ترتيب دل به او بستم و تمام آرزويم اين بود كه مانند او شوم، با عقل كوچك خود مى انديشيدم كه چگونه به اين هدف برسم و تنها راهى كه به ذهنم مى رسيد اين بود كه در آينده فارغ التحصيل دانشكده افسرى باشم تا بتوانم انواع آموزش هاى جنگى را ديده و با اسلحه آشنا شوم و با همين اميد سال هايى از عمرم را گذراندم... تا آنكه به دبيرستان رفتم، در آنجا به ديبرستان رفتم، در آنجا افكارم بازتر و اطلاعاتم بيشتر شد و با فرماندهان آزديخواهى در جهان اسلام همچون عبد الرحمن كواكبى، سنوسى، عمر مختار و همچنين جمال الدين افغانى آشنا شدم. آن انديشمند انقلابى كه از افغانستان بپاخاست و به پايتخت هاى كشورهاى اسلامى و غير اسلامى سفر كرد تا انديشه هاى حياتبخش را در تمام زمينه هاى عقب ماندگى در جهان اسلام و راههاى اصلاح آن منتشر كند.
آنچه توجه مرا جلب كرد، روشى كه بر اساس حكمت بنا شده و بدون حمل اسلحه فرهنگ را منتشر و به امت اسلامى رشد فكرى مى داد.
من معتقد بودم هر كه بخواهد جهاد كند و از مسلمين دفاع نمايد بايد شمشير به دست بگيرد و وارد جنگ مسلحانه شود، ولى روش او كاملا با تصوارت من مغايرت داشت، روش سخن و فرهنگ آگاهانه در تفكر مذهبى من تازگى داشت، ولى باز هم نمى توانستم به آسانى از آنچه افكار و آرزوهاى خود را بر آن بنا نهاده بودم دست بكشم، هر چند كشف كرده بودم كه مشكل امت، مشكل نداشتن يك فرهنگ و آگاه است، زيرا اين فرهنگ است كه مى تواند مسئوليت هر فردى را براى او مشخص كند و جمال الدين جهان را دور زد، نور و بركت خود را منتشر و انديشه و فرهنگ را پخش كرد و مسلمانان افكار او را با جان و دل پذيرفته، زيرا انديشه هاى او مشكلات آنها را حل كرده و با واقعيت هاى زندگى ايشان در تماس بود. بدين جهت نيروهاى استعمارگر و كينه تو به وحشت افتادند و ((عروه الوثقى)
توانست به تنهايى در مقابل بايستد تا آنجا كه مجبور شدند آن را محاصره كرده و از صدور آن جلوگيرى نمايند.
اين سؤال هميشه در ذهنم خطور مى كرد:
چگونه يك شخص به تنهايى توانسته است تمام محاسبات را به هم زند، و تمام اين قدرت هاى استكبارى را به وحشت اندازد.
براى جواب دادن به اين سؤال، دريچه اى از سؤالها بر رويم باز شد، بعضى از آنها آسان بود و بعضى ها اصلا در محيط آزاد ساخته و تمام زنجيرها را پاره كنم، زنجيرهايى كه موجب تسليم و خضوع من در مقابل اين محيط مذهبى بوده و زندگى مرا همانند زندگى پدران و نياكانم ترسيم مى كرد، ولى احساس مسئوليت در من علاقه ام به جمال الدين مانند ناقوسى بود كه فطرت مرا به صدا در مى آورد. هميشه از خود مى پرسيدم چگونه مى توانم مانند جمال الدين باشم؟! آيا اين دين موروثى من مى تواند مرا به آن درجه برساند؟! پس از آن مى گفتم: چرا نه؟!، مگر جمال الدين دينى غير از دين ما داشت، و اسلامى غير از اسلام ما؟
براى جواب اين سئوال، چندين سال متحير بودم، و تنها چيزى كه بدان رسيدم اين بود كه مفهموم دين بطور كلى در ذهنم تغيير كرد و جمال الدين را به جاى عثمان دقنه رهبر و الگوى خويش مى ديدم و بدنبال اين تحول وسيله كار نيز براى من تغيير كرد و دانشكده افسرى جاى خود را به يك برنامه فرهنگى داد، برنامه اى كه مى تواند مرا با تفكر و فرهنگ اصيل اسلامى كه نهضت اسلامى را بدنبال خواهد داشت آشنا سازد.
چگونه شروع كردم:
تحقيق درباره يك تفكر سالم و فرهنگ صيحيح بسيار مشكل بود؛ مرحله دشوارى را گذراندم هر چند تحقيق من بطور تصادفى و فطرى بود؛ در طول زندگى معمولى ام هميشه مى پرسيدم و گفتگوى مى كردم ولى فرصتى براى بحث و بررسى نداشتم.
پس از حمله شديد وهابى ها بر سودان و شدت گرفتن بحث ها و مناظره ها، و زياد شدن فعاليت هاى مذهبى بسيارى از حقائق آشكار و بسيارى از اختلاف ها و تضادهاى تاريخى، عقيدتى و فقهى پديدار گرديد؛ بعضى از فرقه هاى اسلامى تكفير شده و آنها را از حريم اسلام خارج كردند، چيزى كه منتهى به تعدد مذاهب و تفرق خطوط فكرى شد.
على رغم دردناك بودن اين وضعيت، من توانستم گمشده خود را بيابم، تحقيقات خود را افزون و احساس كردم تا تمام پرسش هاى نامنظمى كه به ذهنم خطور مى كرد واقعيت دارد.
توجهم به وهابيت بيشتر شد، مناظرات و گفتگوهاى آنانرا دنبال مى كردم و مهم ترين مساءله اى كه در آن ايام از آنها ياد گرفتم جراءت و سرسختى آنها و مقاومتشان در برابر واقعيت هاى موجود بود، زيرا معتقد بودم وضعيت موجود امرى است مقدس كه نمى تواند بر آن تعرض و تجاوز كرد، هر چند اشكال هاى زيادى بر آن داشتم كه ناشى از وجدان درونى و فطرتم بود و از اين رو بسيار از برخوردها و فعاليتهاى جامعه مذهبى را زير سؤال مى بردم.
راه را با وهابى دنبال كردم، و بحث هاى زيادى بين من و آنها بر قرار شد، اين بحث ها در واقع همان پرسش هايى بود كه در ذهن ما سرگردان مانده و اكنون جواب هايى براى آنها يافته بودم كه مرا در اين برهه راضى مى كرد، البته سؤال هايى نيز بودند كه جوابشان نزد آنها يافت نمى شد؛ اين وضعيت سبب شد كه به آنها متمايل گشته، و دست آنها را بفشارم، ولى نكته هاى باقيمانده، مانع از اين بود كه كاملا پيرو وهابيت شوم؛ اولين و مهم ترين نكته اين بود كه نزد ايشان چيزى نيافتم كه مرا ارضاء كند و آرزوهاى بلند مرا جوابگو باشد،... بعضى وقت ها وسوسه مى شدم و با خود مى گفتم: آنچه درباره اش فكر مى كنى و بدنبال آن مى گردى چيزى ايده آل و غير واقعى است و وهابيت بهترين الگوى اسلام است و جايگزينى ندارد.
از اين رو بخاطر عدم آگاهى از انديشه ها و مذاهب ديگر بدنبال اين وسوسه رفته، آنرا باور مى كردم ولى سريعا متوجه مى شدم كه جمال الدين ساخته اين تفكر وهابى نيست، لذا اعلام مى كرد: وهابيت بسبب دلايل و متونى كه بر درستى مذهب خود بيان مى كردند، نزديك ترين راه به اسلام است - چيزى كه در گروه هاى ديگر در سودان يافت نمى شد - ولى مشكل آنها اين است كه مذهبشان بيشتر به قوانين رياضى شبيه است؛ مذهب وهابى مجموعه از قوانين و قاعده هاى خشك است كه بدون آنكه تأثير آشكارى در تمدن زمينه هاى فردى اجتماعى، اقتصادى و سياسى... و حتى در چگونگى رابطه اش با خداوند داشته باشد پياده ميشود، وهابيت كاملا به عكس است، چه بسا كه انسان را بسبب تكفيرهايى پى در پى نسبت به همه امور زندگى متوحش و از جامعه جدا مى سازد، يك وهابى نمى تواند خود را با جامعه وفق دهد، زيرا او در لباسش، رفتارش و تمام جزئيات زندگى اش ‍ جداى از ديگران است؛ با كسى ماءنوس نمى شود مگر با هم فكران خود، لذا من متوجه غرور، تكبر و خود بزرگ بينى در آنها مى شدم، زيرا آنها از بالا به مردم نگاه مى كنند، با آنها نمى جوشند و در زندگى شان مشاركت نمى كنند و چگونه در زندگى با مردم مشاركت كنند؟! در حالى كه تمام فعاليت هاى جامعه را بدعت و گمراهى مى دانند...
من درست به خاطر دارم هنگامى كه وهابيت وارد روستاى ما شد، در مدت كوتاهى و بدون هيچگونه مطالعه و آگاهى، جمع زيادى از جوانان تابع وهابيت بود انتظار من، زيرا اين مذهب جديد، ايشان را از همكارى با جامعه منع كرده و بسيارى از سنت هايى كه به آنها عادت كرده بودند را حرام مى دانست در صورتى كه هيچ مخالفتى با دين نداشت.
جالب اينكه از جمله گرفتارى هاى جوانان ملحق شده به وهابيت اين بود كه در روستاى ما معمولا جوانهاد شبهاى مهتابى روى خاك نشسته، با گفتگوى وقت فراغت را مى گذراندند و اين تنها ساعت ديدار براى جوانهاى روستا بود كه در طول روز مشغول كشاورزى با كارهاى ديگر بودند، ولى شيخ و هابى ها آنان را از اين كار منع كرده و آن را بر آنها حرام مى شمرد به بهانه اينكه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) نشستن بر سر راهها را حرام فرموده است، هر چند محل نشستن آنها راه به شمار نمى رفت. مساءله ديگر كه مشكل تمام و هابيون است، اينكه يك وهابى در مدت زمان كوتاهى پس ‍ از متدين شدنش و با داشتن كمترين دانش، خود را مجتهد دانسته و مجاز مى داند در هر مساءله اى فتوى دهد، به ياد دارم روزى با يكى از آنها نشسته مشغول بحث در مسائل مختلف بودم، كه در اثناء بحث يكباره از جاى برخاست زيرا اذان مغرب را از مسجدشان شنيد، بدو گفتم صبر كن سخنمان تمام شود، گفت: سخن تمام، وقت نماز است، برويم به مسجد نماز بخوانيم، گفتم، من در منزل نماز مى خوانم، هر چند ملتزم بودم با آنها نماز بخوانم، او فرياد كشيد: نمازت باطل است، بشدت حيرت زده شدم و قبل از اينكه دليل را بپرسم او را برگرداند تا برود، گفتم: بايست، به چه دليل نمازم در منزل باطل است؟
با افتخار و تكبر گفت: رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) فرموده است: لا صلاة لجار المسجد الا فى المسجد، (همسايه مسجد نماز ندارد مگر در مسجد)، گفتم: اختلافى در اين نيست كه نماز جماعت در مسجد افضل است، ولى اين بمعنى درست نبودن نماز در غير مسجد نيست و منظور از حديث تأكيد بر همين افضليت است نه براى بيان حكم نماز در منزل، به اين دليل كه ما در فقه نديده ايم كه يكى از مبطلات نماز، خواندن نماز در منزل است، و هيچ يك از فقهاء چنين فتوائى نداده اند، از طرفى ديگر تو به چه اين احكام را صادر مى كنى؟ آيا تو فقيهى؟!... بسيار مشكل است كه انسان فتوى دهد و حكم يك موضوعى را بيان نمايد، زيرا فقيه تمام متون مربوط به اين مساءله را برسى مى كند تا بتواند دلالت امر و نهى را در يك متن بداند... آيا اين امر دلالت بر وجوب مى كند يا بر استحباب، و آيا نهى دلالت بر حرمت دارد يا كراهت... دين ما پر معنى است، پس با احتياط سخن بگو.
آثار شكست در روى او پيدا شد،اخم كرد و گرفته شد، سپس گفت: تو حديث را تأويل مى كنى و تأويل حرام است... و رفت... به خدا پناه بردم از اين احمق كه نمى تواند بفهمد.
اين تفكر عقب مانده و خشك، دومين عامل بود كه مرا از و هابيت دور مى ساخت، هر چند افكار آنها تأثير زيادى بر من گذاشته، آن افكار را قبول نموده و از آن دفاع مى كردم.
مدت زمانى به همين حال باقى ماندم، نه راه به جايى داشتم، نه قرار و آرامشى، يك روز به وهابيت نزديك شده روز ديگر دور مى شدم، تنها راه حل خود را - بجاى دانشكده افسرى - در اين ديدم كه در يك دانشكده يا دانشگاه اسلامى درس بخوانم تا بتوانم تحقيق خود را به طور دقيق تر و عميق تر دنبال كنم، و بعد از امتحان ورودى دانشگاه شش انتخابى در دانشگاه و دانشسراها براى تحصيل در پيش داشتم، ولى من جز دانشگاه ها و دانشكده هاى اسلامى انتخاب نكردم، و در يكى از آن دانشكده هاى اسلامى (دانشكده علوم اسلامى و ادبيات عربى از دانشگاه وادى النيل در سودان) قبول شدم. از خوشحالى خواستم پرواز كنم و خود را آماده اين مرحله جديد از زندگى ساختم، و پس از انجام آموزش نظامى (دفاع ملى) كه براى ورود به دانشگاه الزامى است گروه هاى دانشجويان از سراسر سودان به سوى دانشگاه ها هجوم آوردند و من از اولين افراد بودم؛ در مصاحبه اى كه انجام شد مدير دانشكده درباره شخصيتى كه به او علاقمندم به ايشان را بيان كردم... از سخن من اظهار خشنودى كرد و پس از سؤال هاى فراوان، به طور رسمى در دانشكده قبول شدم. در آنجا به سراغ كتابخانه رفتم، كه مملو از كتابها و دايره المعارف هاى عظيم بود، با آنجا انس گرفتم ولى مشكل من اين بود كه از كجا شروع كنم؟ و چه چيزى را بخوانم؟
به همين حال ماندم، از اين كتاب به آن كتاب منتقل مى شدم... و قبل از اينكه براى خود برنامه اى تعيين كنم، يكى از خويشاوندان راهى بزرگ و بسيار مهم در بحث و تحقيق در پيش رويم گشوده، و آن مطالعه تاريخ جهت بررسى مذاهب اسلامى و يافتن مذهب حق از ميان آنها بود، اين راه توفيقى الهى بود كه خود از آن غافل بودم، آغاز قضيه وقتى بود كه با يكى از افراد فاميل بنام عبدالمنعم در منزل پسر عمويم در شهر عبطره ملاقات كردم، عبدالمنعم فارغ التحصيل دانشكده حقوق است، در آن روز هنوز خورشيد غروب نكرده بود كه وى را در حياط منزل با يكى از (اخوان المسلمين) ديدم كه در آنجا مهمان بود مشغول بحث است، به دقت گوش كردم تا بدانم از چه صحبت مى كنند.
وقتى فهميدم بحث درباره مسائل دينى است جدى تر شده، در كنار آنها نشستم تا گفتگويشان را دنبال كنم. عبدالمنعم با آرامش كامل بحث مى كرد در حاليكه طرف مقابل بسيار خشن و تهاجمى بود، اصل مطلب را نفهميده بودم تا آنكه آن برادر مسلمان گفت: شيعه كافر و از خدا بى خبرند...!!
در اينجا متوجه بحث شدم، بسيار دقيق شدم و در ذهنم اين سؤال با حيرت مطرح بود...
شيعه چه كسانى هستند؟ و چرا آنها كافراند؟
آيا عبدالمنعم شيعى است؟ و اين سخنان عجيب و غريب او آيا همان كلام شيعه است؟
منصفانه بگويم كه عبد المنعم حريف خود را در هر مساءله اى كه مطرح مى شد شكست مى داد، آنهم با منطقى زيبا و استدلالى محكم.
بعد از اين بحث، نماز مغرب خوانده شد، سپس با عبدالمنعم تنها شدم و با احترام كامل از او پرسيدم: آيا تو شيعه اى؟... اصلا شيعه چه كسانى هستند؟ و چگونه آنها را شناختى؟
گفت: صبر كن، سؤالها را يك به يك بپرس.
گفتم: ببخشيد، من از آنچه از شما شنيده ام هنوز به خود نيامده ام.
گفت: اين يك بحث طولانى است، و نتيجه چهار سال زحمت و مشقت است و متاءسفانه نتيجه كار بر خلاف انتظار بود.
سخنش را قطع كرده، پرسيدم: كدام نتيجه؟
گفت: انباشته اى از نادانى و نادان سازى در طول زندگى ما را احاطه كرده است، به دنبال جامعه حركت مى كنيم بدون آنكه از خداوند است، و همان اسلام واقعى است؟ ولى بعد از برسى براى من آشكار شد كه حق در جاى ديگر است كه به نظرم مى رسيد، يعنى نزد شيعه.
گفتم: شايد عجله كرده اى... يا اشتباه كرده اى...! به رويم لبخند زد و گفت: چرا تو با دقت و تاءمل بحث نمى كنى؟ بخصوص آنكه كتابخانه اى در دانشگاه داريد كه مى توانى استفاده زيادى از آن داشته باشى با تعجب گفتم: كتابخانه ما سنى است، چگونه درباره شيعه در آن بگردم؟!
گفت: از دلائل درست بودن تشيع اين است كه براى تاءييد سخن خود به كتابها و روايات علماى اهل سنت مى كند، زيرا حق آنها در اين كتابها به بهترين شكل آشكار مى گردد.
گفتم: پس از ماءخذ شيعه همان ماءخذ اهل سنت است؟!
گفت: خيز، شيعه ماخذ براى آنها سند به شمار نمى آيد، لذا لازم است به آنچه براى آنها مورد تاءييد مى باشد استناد كنند، يعنى اينكه شيعه اهل سنت را به چيزى متعهد مى كنند كه خود به آن متعهد شده اند.
از كلام او خشنود شدم و تصميم بر تحقيق بيشتر شد، به او گفتم: پس ‍ چگونه شروع كنم؟
گفت: آيا در كتابخانه شما صحيح بخارى، صحيح مسلم مسند احمد، ترمزى و نسائى موجود است؟
گفتم: آرى، در آنجا يك قسمت بزرگ مربوط به مصادر حديث است.
گفت: از اينها شروع كن، و بدنبال آن كتابهاى تفسير و تاريخ، كه در اين كتابها احاديثى است كه بر وجوب پيروى از مكتب اهل بيت (عليهم السلام) دلالت مى كند.
مثالهايى در اين زمينه با ذكر ماءخذ شماره جزء و صفحه مطرح كرد كه بكلى متحير شدم، احاديثى را مى شنيدم كه تا كنون به گوشم نخورده بود تا جايى كه شك كردم آيا واقعا چنين مطالبى در كتابهاى اهل سنت موجود است... ولى او به سرعت اين شك را از دلم بر طرف كرده گفت: اين احاديث را ياد داشت كن، و در كتابخانه به دنبال آنها بگرد، ان شاء الله روز پنجشنبه آينده يكديگر را مى بينيم.
در دانشگاه:
آن احاديث را در كتاب بخارى، مسلم و ترمذى... در كتابخانه دانشگاهمان يافتم، و مطمئن شدم كه راست مى گويد؛ احاديث ديگرى نيز جلب توجهم كرد، كه آن احاديث بيشتر دلالت بر وجوب پيروى از اهل بيت (عليهم السلام) داشت، در داشت، در آن ايام حالتى از حيرت شديد مرا فرا گرفته بود...
چرا اين احاديث را تا كنون نشنيده ام؟!
موضوع را با دوستانم در دانشكده مطرح كردم، تا آنها نيز در اين بحران با من شريك شوند، بعضى از خود واكنش نشان داده بعضى نيز توجه نكردند، ولى من تصميم گرفتم مطلب را دنبال كنم هر چند تمام عمر مرا بگيرد... روز پنجشنبه كه فرا رسيد به سراغ عبدالمنعم رفتم.... با آرامش و خوش روئى مرا استقبال كرد و گفت: نبايد عجله كنى، اين حديث را بايد با آگاهى كامل دنبال نمائى.
سپس بحثهاى متفرقه ديگرى مطرح شد و تا جمعه شب ادامه يافت. من استفاده زيادى برده و با مسائلى آشنا شدم كه تا كنون و قبل از بازگشت به دانشگاه نمى دانستم، از من خواست درباره چند مساءله تحقيق كنم... اين كار براى مدت زمانى ادامه داشت و موضوع بحث ميان من و او هر چند وقت تغيير مى كرد؛ در بعضى از حالتها ميان صحبت عصبانى مى شدم و يا حقايق روشنى را نمى پذيرفتم؛ مثلا احاديثى را در ماخذ مى يافتم : اين احاديث موجود نيست.
نمى دانم چرا اينگونه بر خورد مى كردم، شايد به خاطر احساس شكست يا ميل به پيروزى بود.
بدين ترتيب، با بحث هاى طولانى حقايق فراوانى برايم آشكار گرديد كه اصلا انتظار آن را نداشتم؛ در طول اين مدت با دوستانم بحث هاى طولانى داشتم، وقتى دوستان از دست من خسته شدند، گفتند با فلان دكتر كه فقه به ما تدريس مى كرد بحث كن ، گفتم: مانعى ندارد، ولى حجب و حيا بين من و او مانع مى شود تا بتوانم آزادانه صحبت كنم، آنها بپذيرفتند و گفتند: استاد بين ما تو است، اگر او را قانع كردى ما با تو هستيم...!
گفتم: مساءله قانع كردن نيست، بلكه مساءله دليل و برهان و تحقيق درباره حق است...
در اولين درس فقه بحث را با ايشان آغاز كردم، آنهم به صورت چندين سؤال... ديدم كه او چندان مخالفتى با من ندارد، بلكه بعكس تأكيد بر محبت اهل بيت (عليهم السلام)، و ضرورت پيروى از آنها و ذكر فضايل ايشان مى كرد... و پس از چند روزى از من خواست تا به دفترش در دانشگاه بروم، وقتى كه نزد او رفتم كتابى در چند جزء به من داد، آن كتاب (اصول كافى) بود كه معتبرترين مرجع حديث نزد شيعه است. از من خواست در نگهدارى اين كتاب كوتاهى نكنم زيرا اين آثار اهل بيت (عليهم السلام) است... از شدت تعجب نتوانستم چيزى بگويم... كتاب را گرفتم و از او تشكر كردم، من درباره اين كتاب شنيده بودم ولى آن را نديده بودم، لذا احتمال دادم تحقيق و پرسش درباره وى، فهميدم كه او صوفى است و به محبت اهل بيت (عليهم السلام) دل بسته است.
وقتى دوستانم متوجه اين همفكرى بين من و استاد شدند، از من خواستند تا با استاد ديگرى كه حديث تدريس مى كرد بحث كنم، او مرد متدين، متواضع و خوش اخلاقى بود و او را بسيار دوست داشتم، لذا در خواست دوستان را پذيرفتم؛ بحثهاى مختلفى بين ما شروع شد، درباره درستى بعضى احاديث از او پرسيدم و او تأكيد بر صحت آنها مى كرد، ولى پس از مدت زمانى متوجه نفرت او و ناخوشايندى اش از ادامه بحث با خود شدم؛ دوستانم نيز متوجه اين مساءله شدند، به نظر رسيد بهترين راه ادامه بحث، نوشتن است لذا مجموعه اى از احاديث و رواياتى كه دلالت واضح بر وجوب پيروى از مذاهب اهل بيت (عليهم السلام) را دارد براى وى نوشتم، و از او خواستم و او از اينكه هنوز دنبال نكرده است معذرت مى خواست، و من آنقدر اين وضع را با وى ادامه دادم تا اينكه از دست من خسته شد. به من گفت: تمام اينها صحيح است.
گفتم: اينها بوضوح دلالت دارند بر لزوم پيروى از اهل بيت (عليهم السلام).
جواب نداد و به سرعت به طرف دفتر رفت.
اين بر خورد مانند ضربه اى بود براى من، به طورى كه احساس كردم كلام شيعه راست است، ولى دوست داشتم باز هم تاءمين كنم و در قضاوت عجله نكنم.
اتفاق عجيبى افتاد، رئيس دانشكده آقاى استاد علوان به ما درس تفسير مى گفت، روزى در تفسير آيه شريفه: (سال سائل بعذاب واقع)گفت: وقتى رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) در غدير خم بود، مردم را زد تا اجتماع كردند، سپس دست على (عليه السلام) را گرفت: من كنت مولاه فعلى مولاه هر كس من مولاى او هستم، على نيز مولاى او است، اين خبر در همه جا پخش شد، وقتى حارث بن نعمان فهرى آن را شنيد شتر خود را سوار شده نزد پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) رفت، از مركب پائين آمده و گفت: اى محمد، ما را درباره خدا امر كردى تا شهادت دهيم به اينكه ((لا اله الا الله)) (خدايى جز الله نيست) و اينكه تو فرستاده او هستى، و ما از تو پذيرفتيم، امر كردى پنج بار نماز گذاريم، پذيرفتيم، امر كردى پنج بار نماز گذاريم، پذيرفتيم، امر به زكات كردى و ما قبول كرديم، امر كردى ماه رمضان را روزه بگيريم ما نيز پذيرفتيم. و امر به حج نمودى و ما قبول كرديم، ولى به اينها اكتفا نكردى و دست پسر عمويت را بالا بردى تا او را رهبر ما قرار دهى و گفتى: هر كه من مولاى او هستم على مولاى او است، آيا اين كار از تو بود يا خدا؟
پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) گفت: والله لا الا هو، ان هذا من الله عزوجل، (قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين امر از جانب خداوند است).
حارث رو برگرداند و بطرف مركبش حركت و گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق است پس باران سنگ از آسمان بر ما ببار يا عذابى دردناك بر ما نازل كن، حارث به مركبش نرسيده بود كه، سنگى بر سر او فرود آمد و از پشت او خارج شد، پس از آن اين آيه نازل شد: ساءل سائل بعذاب واقع للكافرين ليس له دافع من الله ذى المعارج  - سؤال كننده اى پرسيد از عذابى كه بر كافران فرود خواهد آمد و كسى نتواند از آن جلوگيرى كند.
درس كه تمام شد، يكى از دوستان به دنبال استاد رفت و به وى گفت: آنچه شما گفتى سخن شيعه است. استاد قدرى تاءمل كرد، سپس به اين اعتراض ‍ كننده روى كرد و گفت: بگو (معتصم) بيايد نزد من در دفتر اداره...!.
از اين درخواست تعجب كردم و از ملاقات با رئيس دانشكده وحشت كردم، ولى به خود شجاعت داده و نزد او رفتم، و قبل از اينكه بنشينم گفت: مى گويند تو شيعه اى! گفتم: من فقط بحث مى كنم.
گفت: بحث زيبا، و بايد باشد.
رئيس دانشكده شروع كرد به نقل شبهه هايى كه بارها درباره شيعه گفته شده است، و خداوند مرا يارى تا بتوانم با قوى ترين استدلال ها جواب او را بدهم؛ چنان به سخن آمده بودم كه خودم باورم نمى شد و قبل از تمام شدن گفتگويمان، به من توصيه كرد تا كتاب ((المراجعات)) را بخوانم و گفت: المراجعات از كتابهاى بسيار خوب در اين زمينه است.
پس از خواندن كتابهاى ((المراجعات))، ((معالم المدرستين)) و چند كتاب ديگر، به خاطر دلايل روشن و برهانهاى قوى اين دو كتاب با ارزش كه بر حق بودن مذهب اهل بيت (عليهم السلام) را ثابت مى كرد، حق براى من روشن و باطل مفتضح شد و همچنان قدرت من در بحث و تحقيق بيشتر شد، تا آنكه خداوند نور حق را در دل من روشن كرد و من تشيع خود را اعلام كردم...
بدنبال آن، مرحله جديدى از درگيرى شروع شد، آنهائى كه در بحث به نتبجه اى نرسيدند، راهى جر مسخره كردن، توهين و ناسزاگويى، تهديد و تهمت زدن... و ديگر روشهاى جاهلانه نيافتند و من خود را به خدا واگذار كردم، و بر اين ماجرا صبر كردم هر چند اين ضربات از سوى نزديك ترين دوستانم بر من وارد شد، آنها از خواب و خوراك همراه من زير يك سقف پرهيز مى كردند.
در تنهايى كاملى فرو رفتم، مگر بعضى از برادران كه آگاهى بيشتر و تفكر آزادترى داشتند، و پس از گذشت زمانى توانستم رابطه اى را با ديگران برقرار نمايم كه بسيار بهتر از قبل شد، زيرا ميان آنها مورد احترام و تقدير واقع شدم، تا جائى كه بعضى ها در ريز و درشت زندگيشان با من مشورت مى كردند، ولى اين وضعيت براى مدت طولانى ادامه نيافت، آتش اختلاف دوباره شعله ور شد، آنهم پس از اينكه سه دانشجوى ديگر تشيع خود را اعلام كردند، به علاوه جمع زيادى از دانشجويان كه اظهار تمايل و تاءييد نسبت به شيعه نمودند و به دنبال آن برخوردها و درگيرى هاى جديدى شروع شد و ما همگى جانب حكمت و اخلاق فاضله را گرفتيم ، و توانستيم اين موج خشم را در اسرع وقت بگذرانيم.
در روستايمان:
روستاى ما (ندى) از روستاهاى كوچك شمال سودان و بر كرانه رود نيل است و اكثر ساكنين آن از قبيله (رباطاب) اند، قبيله اى كه معروف به هوش ‍ زياد و سرعت انتقال در فهم بودند، زندگى مردم روستا با نگهدارى درختان خرما و كشت محصولات فصل تاءمين مى شود.
وهابى ها از خوش قلبى مردم روستا سوء استفاده كرده، افكار وهابيت را در ميان آنها منتشر نمودند، و با استفاده از سخنرانى ها و جلساتى كه برگزار مى كردند توانستند به طور مستقيم بر عقل و انديشه مردم اثر بگذارند، من در ابتدا سكوت را انتخاب كردم، و وقت خود را با مطالعه و تحقيق و گاها دعوت از فاميل و نزديكان به سوى مذهب اءهل بيت (عليه السلام) مى گذراندم. و با برادر خود بحث و جدل زيادى داشتم، تا جائى كه ديگر حاضر به خواندن كتابهاى شيعه نبود و مرا تهديد كرد كه كتابها را خواهد سوزاند، ولى پس از گفتگوى زياد توانستم او را تحت تأثير قرار دهم و او شروع كرد به خواندن كتابهايى مانند (اهل بيت (عليهم السلام) قياده ربانيه، المراجعات، معالم المدرستين) تا آنكه خداوند او را به نور اهل بيت (عليهم السلام) هدايت كرد و تشيع خود را اعلام نمود، بقيه افراد خانواده نيز غالبا ابراز خشنودى و تاءييد مى نمودند.
بدين ترتيب موضع من در روستا پخش شد و شروع كردم مذهب اهل بيت (عليهم السلام) را بر مردم روستا مطرح نمودن؛ اينجا بود كه خشم وهابيت شعله ور شد، و مبلغين آنها به خشم آمدند، و تمام سخنرانى هاى آنان در هر مناسبتى كه برگزار مى شد پر از توهين و ناسزا نسبت به شيعه و تهمت به آنها شده بود. بعضى ها متعرض من نيز مى شدند، ولى من در تمام اين موارد با صبر و گذشت مقابله مى نمودم.
مناظره با شيخ وهابى:
مناظره اى ميان من و بزرگ آنها - شيخ احمد الامين - برگزار شد، از او خواستم با تعقل سخن بگويد و از بد زبانى و تهاجم بى معنى خوددارى كند، تا آنكه پيمانه صبرم پر شد و تعصب و لجاجت آنها زياد شد؛ به مسجد آنها رفتم، نماز ظهر را با او خواندم، پس از فراغت از نماز، به او گفتم: در طول اين مدت،كه شيعه را ناسزا گفته و در بلندگوها تكفير كرده ايد، آيا متعرض شما شده ام؟!
گفت: خير
گفتم: آيا مى دانى چرا؟
گفت: نمى دانم
گفتم: سخن تو تهاجم جاهلانه است، و به شخص من متعرض شده اى، ولذا ترسيدم اگر اعتراض كنم، دفاع از شخص باشد و نه دفاع از حق، اما اكنون از تو مى خواهم يك مناظره علمى و منطقى در حضور جمع با من داشته باشى، تا حق بر ملا شود.
گفت: من مانعى ندارم
گفتم: پس محورهاى بحث را مشخص كن.
گفت: تحريف قرآن و عدالت صحابه.
گفتم: بسيار خوب، ولى دو مطلب ضرورى وجود دارد كه بايد مورد بحث واقع شود، و آن دو مطلب درباره صفات خدا و نبوت در اعتقاد و روايات شما است.
گفت: خير
گفتم: چرا؟
گفت: من محور بحث را تعيين مى كنم، اما اگر از تو تقاضاى مناظره كردم، تو حق دارى محورهاى بحث را تعيين كنى.
گفتم: اشكالى ندارد، قرار ماكى باشد؟
گفت: امروز، بعد از نماز مغرب... او خيال مى كرد با تعيين وقت نزديك مرا خواهد ترساند، ولى من با خوشحالى قبول كرده و از مسجد خارج شدم.
پس از نماز مغرب مناظره شروع شد. شيخ آنها - احمد الامين - سخن را طبق عادت خود حمله بر شيعه شروع كرد، او شيعه را به تحريف قرآن متهم مى كرد و كتاب (الخطوط العريضه نوشته محب الدين) را نيز در دست داشت، سخن او كه تمام شد، من شروع كردم و تمام اتهاماتى را كه به دروغ عليه شيعه گفته بود به طور مفصل رد كردم، و شيعه را كاملا از عقيده تحريف قرآن تبرئه نمودم و سپس مانند قول حضرت عيسى (عليه السلام) به او گفتم: (كاهى را در چشم ديگران مى بينيد ولى قطعه چوب را در چشم خود نمى بينيد)، زيرا روايتهايى كه در كتابهاى حديثى اهل سنت است به وضوع قرآن را متهم به تحريف مى كند، بنابراين اهل سنت بوضوح قرآن را متهم به تحريف مى كند، بنابراين اهل سنت نزديكتر به اين اتهام اند از شيعه، و در اين زمينه حدود بيست روايت با ذكر مرجع و شماره صفحه، از صحيح بخارى، مسلم، مسند احمد و الاتقان فى علوم القرآن سيوطى نقل كردم، به عنوان مثال:
امام احمد بن حنبل در مسند خود از ابى بن كعب نقل مى كند كه پرسيد: سوره احزاب چند آيه دارد؟ گفت: هفتاد و چند آيه، گفت: آن سوره را نزد پيامبر (عليه السلام) خواندم، آيات آن به اندازه سوره بقره يا بيش از آن بود، و آيه رجم نيز در آن است.
همچنين بخارى در صحيحش روايت مستندى از ابن عباس نقل كرده كه عمر بن خطاب گفت: خداوند محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) را به حق فرستاد و كتاب را بر او نازل كرد، و از جمله آياتى كه خدا نازل كرد آيه رجم بود و ما آن را خوانديم، ياد گرفتم و درست درك كرديم و لذا پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) رجم كرده و ما نيز پس از او رجم نموديم، حال مى ترسم اگر زمانى طولانى بر مردم بگذرد، بعضى ها بگويند: به خدا آيه رجم را در كتاب خدا نمى بينيم، و بدينوسيله به خاطر ترك يك واجب كه خدا آن را نازل كرده است گمراه شوند،... سپس مى گويد: از جمله آياتى كه در كتاب خدا مى خوانديم اين بود: ان لا ترغبوا عن آبائكم فانه كفر ان ترغبوا عن آبائكم، اءو ان كفرا بكم ان ترغبوا عن آبائكم . ((مبادا از پدران خود روى بگردانيد، زيرا اين كفر است كه از پدران خود روى بگردانيد))

مسلم در صحيحش روايت مى كند كه: ابو موسى قاريان قرآن از اهل بصره را فرا خواند، پس سيصد نفر از كسانى كه

قرآن خوانده بودند و بر او وارد شدند، او گفت: شما بهترين افراد اهل بصره و قاريان آنها هستيد، پس ‍ تلاوت كنيد قرآن را و فاصله شما با نزول قرآن موجب نشود كه سنگدل شويد همان گونه كه پيشينيان سنگدل شدند، ما سوره برائت بود، و من آن را از ياد برده ام، ولى اين مقدار از آن را حفظ دارم: لو كان لابن آدم و اديان من مال لا بتغى و اديا ثالثا و لا يملا جوف ابن آدم الا التراب ، ((اگر انسان - فرزند آدم - دو دست پر از پول داشته باشد، باز هم دست سومى را مى خواهد، و شكم انسان را چيزى پر نمى كند جز خاك))، همچنين سوره اى را مى خوانديم كه شبيه يكى از سور مسبحات است و من آن را نيز از ياد برده ام مگر اين مقدار: يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون، فتكتب شهادة فى اعناقكم فتساءلون عنها يوم القيامة)) ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چرا چيزى را مى گوئيد كه خود انجام نخواهيد داد، و در نتيجه شهادتى بر عهده شما نوشته مى شود كه در روز قيامت از شما درباره آن سؤال خواهد شد)).

وقتى اين

روايتها را نقل مى كردم، متوجه شدم كه شيخ به من خيره شده است، دهان او باز مانده و تحير و ناباورى در چهره او مشهود است، همينكه سخن من تمام شد گفت: من چيزى نشنيده و نديده ام، بايد ماخذ اينها را بياورى.

گفتم هم اكنون تو بر شيعه حمله كردى و آنان را متهم به تحريف مى ساختى، پس چرا كتابهاى آنان را كه در طول زندگى ات نديده اى، با خود نياوردى، پس تو نيز وظيفه دارى ماءخذ خود را بياورى، و در مقابل، اين كتابخانه تو است، بخارى و مسلم و ديگر كتابهاى حديث نيز در آن است، آنها را بياور تا اين روايات را در آنها بيابى، وقتى ديد راه فرارى براى او نمانده است، مطلب را عوض كرد و گفت شيعه معتقد به تقيه است، پس ‍ چگونه سخن آنها را باور مى كنى؟! و شروع به هتاكى كرد، تا اينكه يكى از آنها اذان عشاء را گفت: و پس از نماز قرار گذاشتيم مناظره را در روزهاى آينده ادامه دهيم، و در هر روز مطلبى را براى بحث انتخاب كنيم... فرداى آن روز، اول صبح بود كه روبروى منزلمان نشسته بودم، ناگهان شيخ وارد شده با احترام كامل بر من سلام كرد و گفت: مردم عوام نمى توانند اين بحثها را بفهمند، بهتر است من و تو به تنهايى بحث گفتگو كنيم.
گفتم موافقم، ولى بشرط آنكه دست از توهين شيعه بردارى، و از آن روز به بعد هيچ توهينى به شيعه از او شنيده نشد.
ياداشت هايى ضرورى براى محققين:
قبل از شروع به تحرير بعضى از تحقيق هاى خود را در اين كتاب، مى خواهم يادداشت هايى را كه از تجربه هاى گذشته خود در روش تحقيق بدست آورده ام مطرح نمايم.
1- اعتماد و توكل بر خداوند، كه اين نقطه آغازين بحث است، خداوند نور عقل و علم را به انسان عطا فرموده، و استفاده از آن را در دست انسان قرار داده است، پس هركس آن نور را ناديده گرفته و از آن براى كشف قرار داده است، پس هر كس آن نور را ناديده گرفته و از آن براى كشف حقايق استفاده نكند، زير بار انبوهى از جهالت، خرافات و گمراهى زندگى خواهد كرد، بر خلاف آنكه عقل خود را به كار انداخته و رشد مى دهد، و فرق ميان اين دو به يك سبب بر مى گردد، به اعتماد بر خدا يا عدم آن، پس آنكه احساس ‍ ضعف و شكست مى كند از عقل خود استفاده نخواهد كرد، اما آنكه بر خدا و بر نور عقلى خود استفاده نخواهد كرد، اما آنكه بر خدا و بر نور عقلى كه به او ارزانى داشته است اعتماد كند مى تواند به قله رفيع آگاهى و پيشرفت صعود كند و سعى داشتند از اين روش استفاده نموده تا اعتماد مرا سست كنند، مى گفتند: تو از كجا توانائى تحقيق در اين مسائل را دارى؟! علماى بزرگ ما نتوانستند به آنچه تو به آن رسيده اى برسند، تو چه ارزشى در مقابل علماى عالى مقام دارى؟!... و امثال اين روشها، كه براى شكست روحيه من به كار مى بردند.
و از من بيش از اين نمى خواستند كه كوركورانه جاى پاى آنها قدم گذارم، و داد و فرياد آنها با تكرار كنم، خداوند مى فرمايد: قالوا حسبنا ما وجدنا عليه آباءنا، ((كفار گفتند براى ما كافى است آنچه پدران خود در آن يافته ايم)).
2- خود را فريب ندهيم و از نفوذ حقايق به عقلمان جلوگيرى نكنيم، اين كار ممكن است بدين صورت باشد كه تمام راههاى منتهى به واقعيتها را بر خويشتن ببنديم، كه در اين صورت انسان متعصب شده و از شنيدن سخنان آگاهى بخش و افكار ديگران، و مطالعه كتاب و امثال آن خوددارى مى نمايد و هيچ گونه تماسى با فرهنگهاى ديگر نخواهد داشت، پس هر تبليغى كه دعوت به عزلت و عدم تحقيق يا تحصيل دانش نمايد، اينگونه تبليغ بهدف برقرارى جهالت و دور كردن مردم از حق است. تأكيد وهابيت بر عدم مطالعه كتب شيعه و عدم همنشينى و بحث با آنها، در واقع روش ضعفا است مبتنى بر منطقى نادرست است. قرآن كريم نيز اين تفكر را رد كرده است: قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين ، ((اگر راست مى گوئيد، برهان خود را ارائه كنيد)).
3- بايد اراده را تقويت نمود، آنهم در برابر امواج شهوت و راههاى فشار بر جامعه، كه هر مخالفى يا معترضى را دور مى سازد. ما ناگزير از مقابله با چنين فشارها با صبر و استقامتيم، زيرا حق هيچگاه دنباله رو جامعه و يا پيرو تمايلات انسان نبوده است، تاريخ انبياء الهى گواهى مى دهد كه آنها شديدترين شكنجه هاى گوناگون را از دست افراد جاهل تحمل كردند، بنى اسرائيل در يك روز هفتاد پيامبر را كشتند، خداوند مى فرمايد: ما ياءتيهم من نبى الا كانوا به يستهزئون  ((هيچ پيامبرى براى آنها نى آمد مگر اينكه او را مسخره مى كردند)).
4- حجابهاى زيادى وجود دارد كه مانع از كشف حقيقت است، پس بايد مواظب آنها باشيم تا آنكه حق واضح تر و روشن تر باشد، و از جمله اين حجابها چنين است:
الف - خود خواهى، كه بدترين مرضى است كه دامنگير انسان مى شود و از آن تمام صفات منفى مانند حسادت، كينه توزى و لجاجت سر چشمه مى گيرند، پس هر گاه انسان افكار و عقايد خود را جز وجود وكيان خويش ‍ بشمارد هر چند كه پر از خرافات باشد، در اينصورت هيچ انتقادى نسبت به آن نمى پذيرد زيرا او تصور مى كند انتقادى نسبت به آن نمى پذيرد زيرا او تصور مى كند انتقاد از آن عقايد، انتقاد از وجود و كيان خود او است، پس بر اساس غريزه دفاع از خود و حب نفس، با تمام قدرت و بدون فهم و آگاهى از آن عقيده دفاع مى كند و ممكن است انسان نسبت به تفكرى ابراز تعصب كند زيرا كه براى او سودى داشته و يا از ضرورى جلوگيرى مى كند، و لذا انسان خود را هم رنگ آن ساخته و از آن دفاع مى كند و هر فكر ديگرى را رد مى كند هر چند حقيقت آن كاملا آشكار باشد، و احيانا انسان تفكرى را دوست مى دارد براى آنكه با خواسته هاى او يا خواسته هاى جامعه اش ‍ سازگار است، پس انسان از آن عقيده دست بر نمى دارد.!
ب - علاقه به نياكان، بدون تفكر و انديشه كه انسان را وادار به تقليد از آنها كند، پس به بهانه احترام آنها يا ترس از سركشى نسبت به آنان به علاوه تأثير وراثت و تربيت، انسان به طور كامل تسليم انديشه ها و عقايد آنها مى گردد، و اين از بزرگترين حجاب هايى است كه مانع از كشف حقيقت توسط انسان مى شوند.
ج - علاقه به گذشتگان، نگاه با قداست نسبت به علماى گذشته و بزرگان انسان را وادار مى كند به طور كامل از آنان تقليد و بر افكار آنها تكيه نمايد، ولى تسليم چنين تقليدى موجب انحراف از حق است، زيرا خداوند عقل آنها را حجت بر ما قرار نداده است، بلكه عقل هر انسان حجت بر او است، پس احترام ما نسبت به آنها نبايد مانع از برسى افكار آنها و دقت در آن باشد، تا اينكه مصداق آيه شريفه: و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا السبيلا(18) ((و آنها گفتند خدايا ما از روسا و بزرگان خود پيروى كرديم و آنها ما را گمراه كردند)) نشويم.ج - يكى از ديگر از اسباب اشتباه، عجله كردن است، كه اين نتيجه راحت طلبى است، زيرا انسان مى خواهد بدون آنكه خود را در بحث و تحقيق طلبى است، زيرا انسان مى خواهد بدون آنكه خود را در بحث و تحقيق خسته كند، با اولين برخورد حكم صادر نمايد، و از اينرو انديشمندان در جهان كم اند زيرا بحث و انديشه مشكل است، پس هر كه دنبال حق است بايد تحمل زحمت و مشقت كند.
غير از آنچه گفته شد، نكات علمى ديگرى نيز هست كه محقق بايد قبل از شروع در بحث آنها را در نظر بگيرد، به علاوه بى طرفى كامل، و تسليم محض در صورت پديدار شدن حق، و همچنين تضرع و كمك خواستن از خداوند تا دل انسان را با نور حق روشن كند، در حديث شريف از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) است: اللهم ارنا الحق حقا و ارزقنا اتباعه، وارنا الباطل باطلا و ارزقنا اجتنابه، ((خدايا حق را براى ما به صورت حق نشان بده و ما را توفيق پيروى از آن عطا فرما، و باطل برا براى ما باطل جلوه ده و ما را موفق به ترك آن بنماید
فصل دوم: پرده برداشته شد
هنگامى كه متمايل به افكار وهابيت بودم دو حديث از مهمترين دلايلى بودند كه به آنها تكيه مى كردم، يكى اينكه: عليكم بسنتى و سنه الخلفاء الراشيدين من بعدى، تمسكوا بها و عضوا عليها بالنواجذ (بر شما باد پيروى از سنت من و سنت خلفاى راشدين پس از من، به آن متمسك شويد و بر آن صبر كنيد) و حديث ديگر: انى تارك ما ان تمسكم به لن تضلوا كتاب الله و سنتى  (من چيزى را پس از خود باقى گذاشته ام كه اگر از آن پيروى كنيد گمراه نخواهيد شد؛ كتاب خدا و سنت من) من اين دو حديث را حفظ كردم، كه علماى وهابيت آنها را در كتاب ها و سخنرانى هاى خود بسيار تكرار مى كنند، و هيچ گاه به نظرم نرسيد كه به ماخذ اصلى اين دو حديث در كتابهاى حديثى رجوع كنم، و چنان با اين مساءله عجيب نيست زيرا اين دو حديث در واقع پايه اوليه اى است كه تفكر سنى بر آن استوار شده است، و به خصوص تفكر وهابى كه اين دو حديث را بسيار جدى گرفته است... و لذا اصلا كوچكترين شكى درباره صحبت آنها، به ذهن من خطور نكرد زيرا اين دو حديث پايگاهى بود كه از آن خود را وابسته به مذهب سنى مى ديدم، و شك در آنها به معنى شك در اساس وابستگى من بود.
اگر درباره اين تفكر كه مرا به اشتباه انداخته بود تحقيق شود مشخص ‍ مى گردد كه نه ساخته شده زمان ما و نه ساخته تفكر سنى است، بلكه اين نتيجه توطئه اى حساب شده است كه جهت مخدوش كردن حقائق و مقابله با خط اهل بيت (عليهم السلام)، خطى كه نشان دهنده اسلام در زيباترين شكل مكتب هاى فكرى بر اساس اين توطئه ناجوانمردانه بنا شده است، و عقايد آن را پذيرفته اند گويا كه از طرف خداوند نازل شده است. اين تفكر را منتشر كرده و با تمام راهها و روشها از آن دفاع نمودند.
وهابيت نيز چيزى جز يك مثال روشن از قربانيان اين توطئه نيست، توطئه اى كه امت اسلامى را در پرتگاه عميق تشتت، اختلاف و چندگانگى انداخته است.
مادر هر فصل از فصول اين اين كتاب سعى داريم اندكى از اين توطئه را فاش ‍ سازيم.
چآنچه هم اكنون به دنبال آن هستيم همان دو حديثى است كه به عنوان اولين برنامه براى تحريف دين و منحرف كردن مسير رسالت و دور شدن مسلمين از حديث واقعى رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) به شمار مى روند، كه واقعيت حديث نبوى اينگونه است انى تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكم تهما لن تضلوا بعدى ابدا، كتاب الله و عترى اهل بيت (عليهم السلام) (22)، (من دو چيز گران بها را در ميان شما باقى مى گذارم كه اگر به آن دو تمسك كنيد هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و عترتم يعنى اهل بيت (عليهم السلام)... و اين حديثى است متواتر كه كتابهاى حديث آن را نقل كرده و در مصادر مختلفى از اهل سنت و شيعه آمده است، ولى دست پليد خيانت سعى كرده است آن را از ديدگان مخفى نمايد، و لذا دو حديث: ((كتاب الله و سنتى))، (كتاب خدا و سنت من)، و ((عليكم بسنتى))، (بر شما باد به سنت من) را منتشر ساخته است... كه بزودى ضعف اين دو حديث مشخص خواهد شد.
اولين بارى كه حديث: ((... كتاب الله و عترتى)) را شنيدم، متعجب شدم و قدرى ترسيدم... آرزو كردم كه اين حديث صحيح نباشد، زيرا چنين حديثى تمام تفكر دينى مرا در هم ريخته و پايه هاى مذهب سنى را فرو مى ريزد... ولى باد در خلاف جهت كشتى وزيد... و درست بعكس آرزويم اتفاق افتاد. هنگامى كه درباره مصادر اصلى اين احاديث تحقيق كردم ديدم كه حديث: ((كتاب الله و عترتى)) داراى آنچنان صحت و اعتمادى است كه هيچ كس نمى تواند درباره آن شك كند، و بر خلاف آن، حديث: ((كتاب الله و سنتى...)) بيش از يك خبر واحد مرفوع يا مرسل نيست، و چنان ضعيف و سست است كه قلب مرا شكست. و از اينجا بود آغاز تحقيقات من، هنگامى كه تلخى شكست را چشيدم. پس از آن قرائن و دلايلى براى من يكى پس از ديگرى پديدار شد تا آنكه حقيقت برايم به روشن ترين وجه خود آشكار گرديد... اكنون ضعف دو حديث عترت كه اولين گلوله در قلب تفكر سنى است را به اثبات خواهيم رساند.

آیات قرانی فاطمی :حسین محمدی فام

همه ما میدانیم که سوره کوثر در شأن حضرت زهرا(س) نازل شده است و سبب نزول آن ولادت آن بانوی بزرگوار است. ([1]) اما  سؤالی که وجود دارد این است که آیا آیه ای دیگر در شأن آن بانوی نمونه دنیا و آخرت نازل نشده است؟

در جواب این سوال باید نکاتی به عنوان مقدمه ذکر شود : آیات قرآن از جنبه های گوناگونی قابل بررسی و توجه هستند. آیات قرآن کریم دارای شأن نزول یا سبب نزول ، ظاهر و باطن و تفسیر و تأویل هستند. گاهی سبب نزول آیه ای در شأن کسی است و یا گاهی ظاهر آن آیه مستقیما از او میگوید و گاهی نیز باطن آیه درباره موضوع یا شخص خاصی میباشد .

برای مثال در باب شأن نزول سوره کوثر در کتاب "در المنثور" که از کتب معتبر اهل سنت است روایتی نقل شده است که " از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: بزرگترين فرزند رسول خدا (ص) قاسم، سپس زينب، و آن گاه عبد اللَّه، و پس از او ام كلثوم، و آن گاه فاطمه و در آخر رقيه بود، قاسم از دنيا رفت و اولين كس از فرزندان آن جناب بود كه در مكه از دنيا رفت، و بعد از او عبد اللَّه از دنيا رفت، و عاص بن وائل سهمى گفت: نسل او قطع شد، پس او أبتر و بى عقب است، در پاسخش خداى تعالى اين آيات را فرستاد كه خود عاص بن وائل ابتر و بدون عقب است" .([2]) پس در اینجا شأن نزول بیانگر یکی از فضائل حضرت زهرا(س) که کثرت نسل آن مطهره است میباشد .

همینطور وقتی به آیه 55 سوره مائده که معروف به آیه ولایت است نظر میکنیم  میبینیم ظاهر آیه بطور صریح در شأن امیر مؤمنان حضرت علی(ع) میباشد و غالب مفسرین فریقین اعلام کرده اند که منظور از عبارت" الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون‏" فقط حضرت علی(ع) بوده است .([3]) پس در اینجا هم ظاهر آیه بر فضیلت امیرمؤمنان(ع) دلالت میکند .

اما در بسیاری از قسمتهای قرآن این سبب نزول یا ظاهر آیه نیست که در شأن کسی میباشد بلکه باطن آیه یا تأویل آن است که دلالت بر فضیلتی برای اهل بیت(ع) دارد. برای مثال تأویل آیه شریفه " قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتيكُمْ بِماءٍ مَعين‏"([4]) مربوط به وجود نورانی حضرت امام زمان(عج) است . ([5])

بحث پیرامون بطون آیات و تأویل بحثی مفصل و طولانی است که پرداختن به آن در این مقاله نمیگنجد اما همین قدر لازم است بدانیم که بسیاری از بطون و تأویلهای آیات قرآن کریم درباره فضائل اهل بیت(ع) است تا جایی که میتوان گفت باطن قرآن ولایت است. در روایتی از امیرالمؤمنین(ع) منقول است که ثلث قرآن درباره ما و دشمنان ما نازل شده است .([6]) جا دارد قبل از آنکه به برخی تأویلهای قرآن که به حضرت زهرا(س) برمیگردد اشاره کنیم روایتی را در اهمیت اعتقاد به باطن آیات قرآن ذکر کنیم تا اهمیت مطلب روشن گردد : امام صادق(ع) ضمن روایتی فرمودند : "لا إيمانَ بظاهِرٍ إلاّ بباطِنٍ ، ولا بباطِنٍ إلاّ بظاهِرٍ"([7]) یعنی ایمان به ظاهر قرآن قبول نیست مگر آنکه همراه با ایمان به باطن قرآن باشد و برعکس . و این اهمیت یادگیری بطون و تأویلهای قرآن را میرساند که علم آن در اختیار امامان معصوم است : "وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم‏"([8]) یعنی کسی جز خدا و راسخون در علم تأویل آیات قرآن را نمیدانند و در روایت میخوانیم که " رسول الله (ص) و أهل بيته  أفضل الراسخين في العلم‏"([9]) یعنی رسول خدا(ص) و اهل بیت او(ع) بالاترین راسخان در علم هستند.

با توجه به این مقدمه فهمیدیم که باید به بطون آیات قرآن نیز معتقد باشیم و تأویل قرآن را از حضرات معصومین(ع) بیاموزیم و بدانیم که بسیاری از تأویلهای قرآن در بیان فضائل اهل بیت(ع) است . پس مسلما آیات زیادی از قرآن در شأن حضرت زهرا(س) است که باطن آیه به آن حضرت اشاره میکند و متاسفانه ما خیال میکنیم فقط سوره مبارکه کوثر درباره آن بانوی بزرگ اسلام صحبت کرده است حال آنکه نگاهی به روایات زیر ما را از این اشتباه نجات خواهد داد .

روایت اول : حضرت امام باقر(ع) در ذیل آیه شریفه " ذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ ([10])" فرمودند : "هي فاطمة (عليها السلام)([11])". یعنی باطن دین درست و پایدار اعتقاد به حضرت زهرا(س) است و به عبارت دیگر دسترسی به دین قیم (درست و استوار) بدون اعتقاد به حضرت زهرا(س) که پل ارتباطی نبوت و امامت و سرچشمه عصمت است ممکن نیست .

روایت دوم : در تفسیر شریف فرات کوفی در ذیل آیه شریفه "وَ هُمْ في‏ مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُون‏"([12]) روایت مفصلی از رسول خدا(ص) نقل شده است که در انتهای آن چنین آمده است : "فهو قول الله عز و جل لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ قال هول يوم القيامة وَ هُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ هي و الله فاطمة و ذريتها و شيعتها " یعنی : منظور از کسانی که روز قیامت - با تمام ترسی که دارد - آنان را ناراحت و غمگین نمیکند و آنان در آن روز در آنچه دلشان میخواهد جاودانه اند ، بخدا قسم فاطمه(س) و فرزندان و شیعیان او هستند .( [13])

روایت سوم : در ذیل آیه اول سوره مبارکه قدر نیز روایت جالبی نقل شده است که چنین است : "عن أبي عبد الله أنه قال إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ الليلة فاطمة و القدر الله فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد أدرك ليلة القدر و إنما سميت فاطمة لأن الخلق فطموا عن معرفتها و قوله وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ يعني خير من ألف مؤمن و هي أم المؤمنين([14])" یعنی : شب ، فاطمه و قدر ، خداوند است پس هرکه فاطمه را آنگونه که حق شناخت اوست بشناسد همانا شب قدر را درک کرده است و البته او فاطمه نامیده شده است زیرا مردم از شناخت او عاجزند . و اما اینکه خداوند فرموده شب قدر از 1000 ماه برتر است یعنی حضرت زهرا(س) از 1000 مؤمن برتر است و او مادر مؤمنین است .

روایت چهارم : آیه نور([15]) هم در مقام توصیف حضرت فاطمه(س) میباشد و در روایت آمده است که : "كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ فاطمة كوكب دري من [بين‏] نساء العالمين([16])" یعنی منظور از ستاره درخشان حضرت زهرا(س) است که بین تمامی زنان عالم هستی چون ستاره ای میدرخشد .

روایت پنچم : اجر رسالت نبی مکرم اسلام(ص) در آیه 23 سوره مبارکه شوری "مودت نزدیکان" او معرفی شده است و لذا برای واژه "القربی" مصادیقی در تفاسیر شیعه و سنی ذکر شده است . در روایتی چنین میخوانیم که : "عن ابن عباس قال لما نزلت قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ قالوا: يا رسول الله من هؤلاء الذين أمرنا الله بمودتهم قال: علي و فاطمة و ولدهما([17])" یعنی : از رسول خدا در هنگام نزول این آیه سؤال شد که اینان کیستند که خداوند ما را به مودت آنها امر کرده است؟ و رسول گرامی اسلام(ص) در جواب فرمودند : علی(ع) و فاطمه(س) و فرزندان آنان .

روایت ششم : گاهی گفتار رسول خدا(ص) ملاک تفسیر یا تأویل آیه ای از قرآن میشود و گاهی رفتار و عملکرد آن بزرگوار . در خبر آمده است که : " عن أنس بن مالك قال كان رسول الله ص يمر ببيت فاطمة ستة أشهر إذا خرج إلى الفجر يقول: الصلاة يا أهل البيت إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ َ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا([18])" یعنی : پیامبر اکرم(ص) 6 ماه هرروز از مقابل منزل فاطمه(س) میگذشت و ندا سر میداد : به نماز بشتابید ای اهل بیت و سپس این آیه را تلاوت میفرمود که : إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ َ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا .

روایت هفتم : آیه شریفه " إِنَّها لَإِحْدَى الْكُبَرِ([19]) " را به وجوهی معنا کرده اند و غالبا مفسرین و مترجمین آنچیزی را که از نشانه های بزرگ خداوند است قرآن یا دوزخ دانسته اند اما در روایت داریم که : " عن أبي جعفر ع في قوله إِنَّها لَإِحْدَى الْكُبَرِ نَذِيراً لِلْبَشَرِ قال يعني فاطمة ([20])" یعنی : امام باقر(ع) در مورد آیه فوق که میفرماید : آن از نشانه های بزرگ خداست و برای بشر مایه انذار است فرمودند منظور از آن نشانه بزرگ ، حضرت زهرا(س) است .

آیات زیادی از قرآن در بیان فضائل بانوی نمونه اسلام میباشد و روایاتی که این مطلب را بر ما روشن میسازد فراوان و از گنجایش این مقاله خارج است اما آنچه ما در این نوشتار به دنبال آن بودیم اثبات این مطلب بود که آیات دیگری غیر از سوره کوثر نیز در مورد حضرت فاطمه زهرا(س) نازل گشته و بالاخص تأویل بسیاری از آیات قرآن درباره ایشان و خاندان مطهرشان است و این همان معنای " لن یفترقا([21])" را به ذهن متبادر میسازد که قرآن و اهل بیت(ع) حقیقتی واحدند که هرگز از یکدیگر جدایی ندارند .

فضائل این خاندان چون گنج ارزشمندی است که خداوند آنرا در زیر لایه های باطنی آیات کتابش پنهان ساخته است و عظمت آنان مانع شده تا خداوند در ظاهر کلامش از آنان سخن بگوید و برای همین هیچگاه نام حضرات معصومین(ع) به صراحت در قرآن ذکر نشده است بلکه همواره در لفافه و کنایه و بطون آیات بوده است . مگر نه این است که گنج باید در دل خاک باشد تا با رنج و فقط به دست اهلش برسد؟ به امید عنایت آن بزرگ بانوی اسلام . . .

محمدی فام

   


[1] ترجمه تفسیر المیزان ج 20 ص 638

[2] الدر المنثور  ج 6  ص 403

[3] الدر المنثور ج 2 ص 293 - مفاتیح الغیب ج 12 ص 383

[4] سوره مبارکه ملک آیه 30

[5]البرهان في تفسير القرآن  ج‏5  ص  450

[6] الأصبغ بن نباتة، قال: سمعت أمير المؤمنين (عليه السلام)، يقول: «أنزل  القرآن أثلاثا: ثلث فينا و في عدونا، و ثلث سنن و أمثال، و ثلث فرائض و أحكام» (تفسیر برهان ج 1 ص 48)

[7] میزان الحکمه حدیث 17808

[8] سوره مبارکه آل عمران آیه 7

[9] تفسیر برهان ج 1 ص 45

[10] سوره مبارکه بینه آیه 5

[11]  البرهان في تفسير القرآن، ج‏5، ص: 718

[12] سوره مبارکه انبیا آیه 102

[13]  تفسير فرات الكوفي، ص: 269

[14]  تفسير فرات الكوفي، ص: 581

[15] سوره مبارکه نور آیه 35

[16]  تفسير فرات الكوفي، ص: 282

[17] شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج‏2، ص: 189

[18] سوره مبارکه احزاب آیه 33 - شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج‏2، ص: 21

[19] سوره مبارکه مدثر آیه 35

[20] تفسير القمي، ج‏2، ص: 396

[21] قسمتی از حدیث متواتر ثقلین

دعای ما همه این باشه

آقا

¸¸ . . . ¸,.,¸.
. . . . ¸,’ ¸,. . ¸ `-,”~-~’,¸,.¹-~-._¸,.
. . . . ) . ‘”¨ . .):. .`-,;:.`,’;;‘¸,.¹¯¸¸,.-
. . .,-’ , , , , ,-‘;:.. . .`-¸;:.`,’--~’`,¯-.,¸_,
. . (. ,•¸,-~’¨|;;;::.. .. . “-,;:/,`,-~-~¬¯. . . . . . .¸,..,¸ . . . . .¸,.-~--.¸_
. . . ¨`” . . . .|;;;:::.. . .. . ¯¯`*¬~---~~¬¬”``~-,;:;;`”~--~”:;;::,-“’’``¯¨`
. . . . . . . . . \;;;::… . آقا تو را قسم به شهيدان ظهور كن .. ¨`-,;;:;;::;;::;:;:`¬~-.¸
'``````````````/;;;:;::… ,, ..:;, :… ,, .. :;,:;,. . ., ¸ . . . .`,;;:;:::;:;:;;-~”`¨
, . . . . . . . .|;;::;:... .:; .:;;¸ . . ,, ..:;,, .. :. . ..:’ .. . . |;;::;;:;:;;”-~¬~-.,¸.-~’
. . . . . . . . . \;;::.. . `` .:;;;, . . . ,, ..:;, :… ,, .. :. . . . ,’`”~-,;;:;:;;.¸.,~--“`¨
. . . . . .¸.-~¬”`,-‘;:. . ..:;;::... .. .. . .. ... ..:;;. . . . .,’ . . . .`”*”`¯
. . . . . l’:,~-¬`;;:¸.-~¬”```”¬~--~¬, ..:;;¸-‘¨¯`\;:.. ./
. … . . |`|/`”,-‘¯ . . . . . . . . . . . . .`,.::;;\ . . . `,;:.\
. . . . . .l,/`/,.¸ . .. .. . .. . . . . . . ).::;;\ . . . .`¸;:`,
. . . . . ./ (-.¸ ) . ..................... ..-“.:,-“’ . . . . . \;:./

التماس دعا

شب قدر رو براهم دعا کنیم

التماس دعا مخصوصا شفای همه مریضان و تعجیل در امر فرج امام زمان

شب قدر از دیدگاه اهل سنت (نویسنده: محمدرضا تقي‌دخت

از جمله مواردى كه در كتب روايى و آثار مفسران اهل سنت در مورد آن، اختلاف نظر وجود دارد و سرانجام اجماع عالمان اين مذهب برآن مهر خاتمت مى‏نهد، موضوع «جايگاه زمانى شب قدر» است. شب قدر، اگر چه در تواتر روايات شيعى، قطعاً از شب‌هاى دهه سوم ماه مبارك رمضان شمرده مى‏شود و ترديد در آن نيز به واسطه روايات منقول از ناحيه معصومين(ع) و نيز تفاوت تفاسير روايات است، اما از اين حيث كه شبى خارج از ماه رمضان نيست، مورد اجماع كلي و قطعى است.

مقدمه

موضوع و اهميت شب قدر، همان‌طور كه در ادبيات فكرى، عقيدتى و روايى شيعه جايگاه ويژه و بالايى دارد، در بين ساير فرق مسلمين نيز شأن و جايگاه خاص خود را دارد. دو فرقه و شعبه اصلى آيين اسلام، يعني مذاهب تشيع و تسنن، اگر چه در برخى موارد و موضوعات مرتبط با شب‌هاى قدر و آيين‏ها و مناسك ويژه، آن، اختلاف نظرهايى دارند، اما در اهميت و جايگاه آن ترديد روا نمى‏دارند.
شايد اختلاف‏هاى روايي و موضوعى كه در اين نوشتار به عمده‏ترين آن‌ها اشاره خواهد شد، مباحثى باشد در خور توجه و اهميت، اما مهم‏تر از همه اين مباحث، قبول بالاتفاق وجود چنين شبى است و فيض جارى‌اي كه خداوند در اين شب از آسمان و به مداومت مى‏فرستد. سرچشمه اين اتفاق نظر و عقيده نيز آيات مشير به اين موضوع در قرآن كريم است و سرچشمه آن اختلاف نظرها، تأثير و تاثر اختلاف عقايد و برداشت‌ها از اين آيات، كه در ميراث حديثى و روايى هر دو فرقه رسوخ يافته است.
در نوشتار حاضر، فارغ از بحث تشيع، موضوعات و وجوهي از موارد مرتبط با شب قدر را، با تعاريف و گفتارهاى عالمان و مستند به كتب روايى و شروح تفسيري اهل سنت تقريرخواهيم نمود؛ بدان اميد كه اين باب گشوده شده، در پى‌آمد خود تحقيقات و مباحث جامع‏تر را نيز به دنبال آورد.

بحث نخست: زمان شب قدر

از جمله مواردى كه در كتب روايى و آثار مفسران اهل سنت در مورد آن، اختلاف نظر وجود دارد و سرانجام اجماع عالمان اين مذهب برآن مهر خاتمت مى‏نهد، موضوع «جايگاه زمانى شب قدر» است. شب قدر، اگر چه در تواتر روايات شيعى، قطعاً از شب‌هاى دهه سوم ماه مبارك رمضان شمرده مى‏شود و ترديد در آن نيز به واسطه روايات منقول از ناحيه معصومين(ع) و نيز تفاوت تفاسير روايات است، اما از اين حيث كه شبى خارج از ماه رمضان نيست، مورد اجماع كلي و قطعى است.
در ميان عالمان و در ميراث روايى و تفسيرى اهل سنت، اما، ابتدا در اين خصوص و سپس در قطعى كردن جايگاه اين شب در ماه مبارك رمضان ترديد و تفاوت وجود دارد. دسته‏اى از روايات، همچون روايت مشهور «ابوحنيفه» در «شرح الازهار»، بر اين اعتقاد تاكيد مى‏كند كه شب قدر به طور قطعى و يقينى نمى‏تواند در اين دهه باشد و بلكه در تمامى ليالى سال پنهان است. روايت مذكور، كه در ضمن مسئله‏اى فقهى وارد شده، چنين است: «شب قدر، در ميان شب‌هاى سال پنهان است و چنان‌چه كسى طلاق همسرش را مشروط به انجام در شب قدر نمايد، بدون گذشت يكسال كامل، طلاق واقع نشده است»(ج1ـ ص57).
اين حكم‌واره و در واقع روايت مستند، اشاره به اين معنا دارد كه جايگاه زمانى شب قدر، در حد احتمال قريب به يقين نيز نيست تا بتوان بر مبناى آن، به شكوك فروع و احتمالات نيز توجه كرد. در حقيقت، اين روايت و روايات مشابه، چون روايت «عبدالله بن مسعود» با اين مضمون كه: «تنها كسى مى‏تواند شب قدر را درك كند كه يكسال تمام شب زنده دارى كرده باشد» (درالمنثور، ج6ـ ص376)، بر موضوع پنهان بودن شب قدر به لحاظ جايگاه زمانى تاكيد دارد و اين بدان معناست كه احتمال قرار داشتن شب قدر در يكى از شب‌هاى دهه آخر ماه مبارك منتفى و حداقل به لحاظ احتمال، برابر با شب‌هاى ديگر سال است.
اين دسته از روايات منقول در منابع اهل سنت، البته از سوى دسته‌اي ديگر از روايات معتبرتر، كه در نهايت به اجماع بيشتر مفسران و عالمان اهل سنت انجاميده است، مورد ترديد و انكار قرار گرفته است. اگر گشودن بابى با عنوان «باب فضيلة (فضل) ليلةالقدر» ملازم و در كنار ابواب «صوم» و «صيام» در منابع روايى اهل سنت نشانه و اشاره‏اى نزديك به موضوع قرار داشتن شب قدر در ماه رمضان و ارتباط آن با ماه صيام پنداشته نشود، روايات معتبر چندانى در اين خصوص وجود دارد كه بر موضوع فوق تاكيد دارد.
از «ماوردى» در «الحاوى الكبير» روايتى سراغ داريم با اين مضمون كه: «در اين كه شب قدر در دهه سوم ماه رمضان است، ترديدى بين عالمان نبايد باشد، چه، ابوذر از رسول الله روايت كرده است كه اين شب در دهه پايانى ماه رمضان است» (ص483). نيز روايت «عبدالله بن عمر» از رسول خدا(ص) كه فرموده است: «شب قدر را در دهه پايانى رمضان بجوييد» (درالمنثور، ج6ـ ص372).
شايد روايت «عايشه» از احوال رسول مكرم اسلام در دهه پايانى ماه رمضان را نيز تاكيدى بر اين جايگاه زمانى بتوان شمرد: «آنگاه كه دهه آخر رمضان فرا مى‏رسيد، رسول خدا شب‌ها را بيدار بود و اهل و خويش خود را نيز بيدار مى‏داشت و از زنان دوري مي‌جست»(المغنى، ج 3ـ ص 179) و نيز روايت »ابن عمر« از اعتكاف پيامبر در دهه پايانى ماه مبارك رمضان را كه در »صحيح مسلم« آمده است: «پيامبر دهه انجامين ماه رمضان را در اعتكاف بودند» (شرح نووي، ج8 ـ‌ص 66).
گفته شد كه با وجود تعدد روايات دسته دوم، يعنى روايات مؤيد قرار داشتن شب قدر در ظرف زمانى ماه مبارك رمضان و به خصوص در دهه سوم اين ماه، روايات و احكام و تفاسير دسته اول از مفسران و عالمان اهل سنت مبنى بر پنهان بودن شب قدر در ليالى مجموع سال تضعيف مى‏شود؛ اما باب اختلاف بر سر تعيين جايگاه واقعى اين شب در ميان شب‌هاى دهه آخر رمضان هم‌چنان در ميان راويان و مفسران حديث اهل تسنن مفتوح است.
روايات و مباحث متعدد و متفاوتى در اين خصوص در منابع اهل سنت وارد شده است كه در يك طبقه بندى كلى به سه دسته روايات تاكيده كننده بر شب بيست و يكم، شب بيست و سوم و شب بيست و هفتم تقسيم مى‏شوند. البته روايات بسيار ضعيفي نيز مبني بر ليلةالقدر بودن شب هفدهم وجود دارد؛ ازجمله روايت «ابن عباس» در «درالمنثور» (ج6ـ ص376).
عمده‏ترين و بيشترين تاكيد در روايات منابع سنى، بر شب بيست و سوم حكايت دارد و البته اين تنها در منابع منعكس شده است و در عمل (امروزه) به استناد روايات مربوط به شب بيست و هفتم، اين احتمال قوى‏تر از سايرين دانسته شده و بر آن تأكيد مى‏شود و اعمال ويژه و مؤكد شب قدر نيز در ميان اهل سنت، به طور خاص در اين شب صورت مى‏پذيرد. برخى روايات وارده در منابع اهل سنت در اين زمينه را مرور مى‏نماييم:
در «صحيح مسلم» آمده است: «گفته شده شب بيست و سوم، شب قدر است و اين موضوع قول بسيارى صحابه و تابعين است» (ج8 ـ ص 58) و در روايتى از »ابن عمر» منقول است كه «فردى نزد پيامبر عرض كرد كه در خواب ديده است شب قدر، هفت روز مانده به پايان رمضان است و پيامبر فرمود خواب‌هاى شما كه بر بيست و سوم توافق دارند صحيح‌اند و هر كس خواست شب‌زنده‌دارى قدر را درك كند، اين شب را احياء نگهدارد» (مجمع البيان، ج10ـ ص) و نيز روايت منقول از «سعيد بن جبير» در «درالمنثور»(ج6ـ ص 373) كه مؤيد همين نظر است.
داستان معروف «عبدالله بن انيس جُهنى» و «شب جهنى» نيز كه به تكرار در روايات و منابع اهل سنت و شيعه نقل شده است، نيز، تاكيدى بر شب بيست و سوم ماه رمضان به عنوان شب قدر است. چكيده داستان عبدالله و «شب جهنى» چنين است: عبدالله بن انيس از تيره جهنيه كه رمه‌دارى باديه نشين بود، به دليل دورى از مدينه، امكان حضور دايم در مدينه را نداشت. روزى خدمت رسول خدا رسيد و احوال خويش عرضه داشت كه به دليل بعد مسافت امكان حضور دايم در شب‏هاى رمضان و احياء نگهداشتن را در مدينه ندارد و از پيامبر خواست تا شب قدر را براى او معين كند تا در آن شب در مدينه حضور يابد و به عبادت بپردازد. پيامبر در پاسخ وى فرمود: «شب بيست و سوم ماه رمضان»(درالمنثور، ج6ـ ص 373) و از آن پس، شب بيست و سوم به عنوان شب قدر و «شب جهنى» معروف شد.
در كنار اين روايات، دسته‏اى ديگر از روايات و تفاسير اهل سنت، حكايت از «ليلة القدر» بودن شب‏هاى بيست و يكم و بيست و هفتم دارند و قول دوم از روايات اين دسته، يعنى شب قدر بودن بيست و هفتم، تقريباً پذيرفته‏تر از قول اول است؛ اگر چه با قول ليلة القدر بودن شب بيست و سوم نيز به لحاظ تعدد روايات و تفاسير سندى در برابرى است، اما به جهت اقبال خاص، امروزه شايع‏تر از ديدگاه ديگر مورد اهتمام اهل سنت است وشبى است كه بزرگ شمرده مى‏شود. البته شبهاى بيست و سوم و بيست و يكم نيز مانند آنچه در بين شيعيان متداول است، در بين اهل سنت محل اهتمام و توجه‏اند.
اما روايات متعددى نيز در خصوص ليلة القدر بودن شب بيست و هفتم وجود دارد كه مى‏توان با مراجعه به كتب روايى بعض تفاسير آنها را مشاهده كرد. اجمالاً تاكيد و يقينى منقول از «ابىّ بن كعب» در ضمن روايت منقول از وى در صحيح مسلم از «زرّ بن حبيش» كه مي‌گويد «ابي قسم ياد كرده است شب قدر شب بيست و هفتم است، زيرا به روايت پيامبر در بامداد شب قدر خورشيد كم‌رونق و كم‌رمق و بدون پرتوهاى چندان طلوع مى‏كند» (ج8 ـ ص65) را اگر ضميمه كنيم به روايات ديگر مثل روايتى منقول از پيامبر(ص) توسط «عايشه» كه: «شب قدر را در شب بيست و هفتم بجوييد» و روايت‌هاى مشابه ديگر، تقريباً احتمالى كه براى روايات شب بيست و سوم به دست مى‏آمد، براى اين شب نيز قابل تصور است و البته تاكيد بر اين شب از سوى اهل سنت بدون دليل ديگرى و شايد در پى‌آمد عرف رايج بين عالمان و عاميان، ترجيح بلامرجحي است كه يافتن دليل براى آن حوصله بررسى متون فراوانى را آن‌هم بدون اعتماد به رسيدن به نتيجه قطعى مى‏طلبد.
به‌هرحال بين شب بيست و سوم (كه روايات معروف اهل سنت و شيعه به صورت مشترك بدان اشاره دارند) و شب بيست و هفتم، تاكيد و ترديدى خاص وجود ندارد، الا تفاوت نظرى كه بدان اشاره شد.
در مجموع، به نظر مى‏رسد حاصل جمع روايات و وجه غالب آن‌ها و ديگر تفاسير اهل سنت، نخست بر مسئله جايگاه زمانى شب قدر در ماه مبارك رمضان و سپس در قرار داشتن اين شب در دهه سوم اتفاق دارند و وجوه ديگر با وجود تعدد و كثرت سندى و اقبال به آن‌ها، به لحاظ ضعف در برابر اين دسته روايات و تفاسير منقول، معتبر نباشند.

بحث دوم: عموميت شب قدر

از جمله مباحث ديگرى كه در خصوص شب قدر مطرح است، اختصاص و عموميت زمانى شب قدر به دوره‏اى خاص، يا جريان داشتن اين باب واسعه الهى در همه دوره‌هاست. از موضوعاتى كه تقريباً اتفاق نظر در مورد آن به حد اجماع و تواتر رسيده است، عموميت داشتن شب قدر در همه دوره‏ها و زمان‌هاست؛ اما پاره‏اى احاديث و روايات منقول در اسناد روايى اهل سنت، كه گاه به آن‌ها استدلال مى‏شود و بى طرفدار نيز نيستند، بر اين اعتقاد استوارند كه شب قدر مخصوص به دوره خاص حيات پيامبر بوده است و ديگر شب قدرى وجود ندارد. به بيان ديگر، اين شب، اختصاص به دوره‏اى خاص از زمان (دوران حيات پيامبر) داشته و قابل تكرار نيست.
دسته‏اى ديگر از روايات كه در بين روايات شيعه نيز مشابه آن يافت مى‏شود، برعكس، نه تنها دايره عموميت شب قدر را از دوران پيامبر تا روزگار ما وسعت مى‏دهد، بلكه آن را به قبل از آن دوره نيز سرايت مى‏دهد و اين اعتقاد را كه شب قدر از ابتداى خلقت آدم وجود داشته و بابى وسيع از ابواب رحمت الهى بوده مسلم مى‏پندارد و بر آن ابرام مى‏ورزد.
اكنون روايات مؤيد هر سه نظر را مرور مى‏كنيم.
گفتيم آن‌چه مسلم است، وجود «شب قدر» به عنوان شبى متفاوت از ساير ليالى سال است؛ شبى كه اهميت آن براى همه مشخص و تأييد شده است. دسته‏اى از روايات، از جمله روايت منقول در «صحيح بخارى» و «فتح البارى» بر اين موضوع حكايت دارد كه »شب قدر از ميان رفته» و «شب مخصوصي بوده كه در زمان پيامبر وجود داشته است»(تفسير القاسمي‌،ج17ـ ص 217). روايت ديگرى نيز در «صحيح بخارى» از قول «عبادة بن صامت» نقل شده با اين مضمون كه «پيامبر تصميم داشتند ما را از شب قدر به طور دقيق آگاه كنند، اما در راه دو نفر را در حال نزاع ديدند و وقتى به جمع ما وارد شدند، فرمودند به دليل همين (نزاع‌ها) شب قدر از ميان شما برداشته شد»(كتاب فضل ليلة‌القدر ـ باب 32). البته عده‏اى اعتقاد دارند كه اين برداشتن، قطعى نيست و تنها آگاهى از ظرف زمانى شب قدر را از بين برده است.
اما اين دسته از روايات با پاره‏اى از روايات و شروح ديگر در مورد اختصاصى بودن شب قدر در تضاد است. روايات دسته دوم نيز در جمع روايات اهل سنت ديده مى‏شود و حتى بر دسته اول به لحاظ تعداد و اهميت رجحان دارد. از جمله اين روايات،‌نقل «اباهريرة» است از قول «عبدالله بن مكانس» كه به «اباهريره» گفته بود:« گمان مى‏كنند شب قدر از بين رفته» و وى در پاسخ گفته بود: «دروغ است و در همه ماه‏هاى رمضانى كه در پيش روست، شب قدر قرار دارد»(درالمنثور،ج6ـ ص372).
از «عبدالله بن عمر» نيز روايت است كه: «درباره شب قدر از پيامبر(ص) سؤال شد كه آيا هميشگى است يا اختصاص به زمان خاصى دارد؟(و) حضرت فرمود همه ماههاى رمضان داراى شب قدر است»(همان).
از جمله روايات شيعه نيز در اين خصوص روايات «هشام بن حكم» از امام صادق(ع) است كه آن حضرت فرمودند: «شب قدر در تمام سال‌ها موجود است» (وسايل الشيعه، ج10ـ ص 359).
پس در مجموع در مى‏يابيم كه آنچه به طور اجماع مورد پذيرش است، اين است كه شب قدر اختصاص به دوره‏اى خاص از تاريخ يعنى زمان پيامبر نداشته و تاكنون ادامه دارد و تا ابد نيز چنين خواهد بود.
پاره‏اى ديگر از روايات، بر ممتاز بودن امت محمد(ص) به اين امتياز و فقدان آن براى ساير امت‏هاى قبل از اسلام اشاره دارند و بر اين عقيده استوارند كه شب قدر امتيازي اختصاصي براى مسلمين است و در امت‌هاي گذشته سابقه نداشته است. به خصوص، در ميان روايات اهل سنت، اين نظر طرفداران بسيار دارد كه شب قدر وجهى اختصاصى براى امت اسلامى است در تعليل اين استناد نيز گفته‌مي‌شود چون پيامبر اعمال امت‏هاى پيشين را نگريست، دريافت اعمال صالح آنان به دليل عمر طولانى‌شان بسيار بيشتر از امت خودش است و بهمين دليل از خداوند خواست شب قدر را به مسلمانان اختصاص دهد تا اين كاستى جبران شود و آنها با داشتن اعمال نيك بيش از پيشينيان، ممتاز شوند(درالمنثور،ج6ـ ص371) و نيز روايات ديگرى از اين دست، كه اشاره به ممتاز بودن امت پيامبر به واسطه جعل شب قدر براى آنان دارند (همان).
در كنار اين دسته روايات پرطرفدار، پاره‏اى روايات ديگر، اين موضوع را تاييد نمي‌كنند و اين اختصاص و امتياز را به قبل نيز سرايت مى‏دهند. اگر چه تعداد اين دسته روايات بين اهل سنت كمتر است، اما در منابع شيعه روايات زيادى يافت مى‏شود كه ضمن آن‌ها، شب قدر براى قبل از امت پيامبر نيز دانسته شده است.
از اين دسته روايات، از جمله مى‏توان به روايت «درالمنثور» منقول از ابوذر اشاره كنيم كه از پيامبر پرسيد: «آيا شب قدرى كه در امت‏هاى پيشين بوده و براى امت تو هم هست تا ابد ادامه خواهد داشت» و پيامبر نيز فرمودند: «آرى» (و مخالفتى با بيان ابوذر نكردند).( همان، ص373). از روايات شيعه نيز روايت منقول از حضرت امام جواد را مي‌توان ذكر كرد كه در ضمن حديثى مفصل فرمودند: »به خدا سوگند... امرى كه بر تمام انبياء تا حضرت محمد در شب قدر نازل مى‏شد، وصيت كردن بود و قرار دادن شخص به عنوان وصى» (اصول كافي، ج1ـ ص250).
در جمع روايات سه گانه فوق، بايد گفت شب قدر با توجه به روايات و مستندات، از ديد شيعه اختصاص به قبل از پيامبر و بعد از آن تا امروز دارد و شايد فضيلت‏هاى آن در امت پيامبر ازدياد پيدا كرده و از ديد اهل سنت، شبى است اختصاصي براى امت پيامبر كه تا امروز نيز ادامه دارد و قبل از پيامبر نبوده و در واقع امتياز مسلمانان بر ساير امت‌هاست؛ اگر چه رواياتى اندك شمار نيز در منابع اهل سنت وجود دارد كه شب قدر را فقط مربوط به زمان پيامبر مى‏داند.

بحث سوم: مسئله نزول قرآن در شب قدر

به استناد سه آيه از قرآن كريم، شارحان و مفسران شيعه و سنى معتقدند قرآن كريم در شب قدر نازل شده است: نخست، آيه اول سوره «قدر» (انا انزلناه فى ليلة القدر)، و دوم، آيه سوم سوره «دخان» (انا انزلناه فى ليلة مباركة) و سوم، آيه 185 سوره «بقره» (شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن). اگر تواتر عالمان و مفسران در خصوص تأييد مرجع ضمير بودن قرآن در دو آيه اول هم نبود، بى ترديد آيه سوم اشاره به نزول قرآن در شب قدر در ماه رمضان داشت. اما جمع اين سه آيه، ترديدى باقى نمى‏گذارد كه نزول قرآن در شب قدر بوده است و يكباره صورت گرفته است.
اما اختلاف نظر ناشى از موضوع، از آن‌جاست كه عالمان و مفسراني از اهل سنت، معتقدند ظرف مكانى نزول قرآن، «بيت المعمور» بوده در آسمان‏ها و قلب مبارك پيامبر نبوده و در ضمن شروع نزول قرآن نيز در اين شب بوده است. مفسران زيادى چون «رشيدرضا» در «المنار»، «سيد قطب» در «فى ظلال القرآن»، «جواهري طنطاوى» در«جواهر القرآن» و «المراغى» در تفسير خود، اعتقاد به آغاز نزول قرآن در شب قدر دارند (تفسيرالمراغي، ج25، ص119).
نظر اول تاييد شده توسط اين دسته شارحان در مورد آغاز نزول در شب قدر، سخن درستى نيست؛ چون در مورد مسئله آغاز نزول در صبحگاه بيست و هفتم رجب و غار حرا اتفاق نظر كلى وجود دارد و غير از آن مورد پذيرش نمى‏تواند باشد؛ الا اينكه آغاز بعثت را غار حرا بدانيم و بيست و هفتم رجب و آغاز نزول قرآن را شب قدر در ماه رمضان، كه فرض درستى نيست.
در خصوص نزول قرآن بر قلب پيامبر يا نزول بر «بيت المعمور» كه دومى قول مورد اتفاق اهل سنت است، نيز بايد گفت كه رواياتى از منابع اهل سنت كه در اين خصوص تاييد و تاكيد دارند، نمى‏توانند نافى روايات انزال قرآن بر سينه مبارك پيامبر باشند؛ چرا كه جايگاه، مرتبه و مكانت حضرت پيامبر از همه آسمان‌ها و عوالم فراتر است و بيت المعمور در رتبه بالاترى از مكانت ايشان قرار ندارد كه امتيازى دانسته شود.
علاوه بر اين، نزول دفعى و نزول تدريجى دو مقوله جداست. در نزول دفعى، نياز به نزول آيه آيه و قرائت و مرور آن نيست و روح و كليت قرآن نازل مى‏شود در نزول تدريجى به مناسبت‏ها و اسباب نزول مختلف آيات تناسب آن نازل، قرائت، حفظ و به ياد سپرده مى‏شود و شيوع مى‏يابد. اضافه مى‏كنيم كه آنچه ذات معصوم و حضرت كردگار در مى‏يابد نيز چيزى جز آن است كه ما درمى‏يابيم و بنابراين آنچه در ارتباط با بندگان مطرح است، نزول تدريجى است كه در آن شبهه‏اى نيست و در واقع نحوه، مكان و زمان نزول دفعى قرآن، تغييري در نزول تدريجى ايجاد نمى‏كند.
اما روايات مربوطه. روايت «ابن عباس» كه در جمع اين موضوع مستند اهل سنت قرار گرفته، چنين است: »پس از نزول قرآن در شب قدر، فرشته وحى نزول تدريجى قرآن را از غار حرا آغاز كرد و به مرور زمان و در پاسخ به نيازمندى‏ها و سئوالات بندگان بر محمد فرود آورد». اين روايت با روايت ديگرى از »مقاتل« تكميل مى‏شود كه مى‏گويد: خداوند متعال قرآن را در شب قدر از لوح محفوظ بر فرشتگان امين وحى نازل فرمود و همه ساله خداى سبحان به اندازه يك سال تا سال آينده وحى را نازل مى‏فرمايد و جبرئيل آن را اندك اندك بر پيامبر فرود مى‏آورد« (مجمع البيان، ج10ـ ص 518).
روايات متعدد ديگر نيز در اين خصوص ذكر شده است كه جمع آن‌ها، در نهايت ما را به اين نتيجه مي‌رساند كه در مورد نزول كلي قرآن در شب قدر اختلاف نظر وجود ندارد و ظرف زماني آن در همين شب مبارك است؛ اگر چه در مورد جايگاه نزول نيز، حتي اگر به قول اهل سنت معتقد باشيم و نزول بر بيت المعمور را بپذيريم، باز با روايات و معتقدات شيعه در اين خصوص و در تاييد نزول بر سينه مبارك پيامبر در تنافي نخواهد بود.

پي نوشت :

1ـ سيوطي، جلال الدين: الدر المنثور، كتابخانه بزرگ آيت‌الله مرعشي نجفي، قم.
2ـ رازي، امام فخر: تفسير الكبير، دفتر تبليغات اسلامي، قم.
3ـ القاسمي، محمد جمال‌الدين: تفسير القاسمي، بيروت.
4ـ المراغي، مصطفي: تفسير المراغي، داراحياءالتراث العربي،‌بيروت.
5ـ ابن المفتاح، عبدالله: شرح الازهار، الحجاز، قاهره.
6ـ طبرسي، امين الاسلام: مجمع البيان، اسلاميه، تهران.

ائمه اطهار و شب قدر

از شب قدر به عنوان محكمترين دليل بر وجود حجت خدا بعد از حجت ديگر و استمرار امامت تا روز قيامت ياد شده است، از اين رو، امامان(ع)، شيعيان را به احتجاج و استدلال به آن در برابر اهل سنت راهنمايي كرده‌اند. از حضرت امام باقر(ع) روايت شده است:
اي شيعيان، به وسيله سوره «إنا انزلناه» احتجاج كنيد تا پيروز شويد. به خدا سوگند، كه آن (سوره) حجّت خدا بر آفريدگان، بعد از رسول خدا(ص) بوده، مهتر و سرور دينتان، و غايت علم ماست. اي جماعت شيعيان، به وسيله «حم و الكتاب المبين إنّا أنزلناه في ليله مباركه إنّا كنّا منذرين» احتجاج كنيد كه مقصود از آن، به ويژه صاحبان امر ـ ائمه(ع) ـ بعد از رسول خدايند.1
امام صادق(ع) نيز در روايتي بلند از رسول خدا(ص)، به نقل از خداوند تبارك و تعالي مي‌فرمايند:
«انا انزلناه» را بخوان، در حقيقت آن نسبت تو و نسبت اهل بيتت تا روز قيامت است. 2
استدلال به شب قدر، منوط به اثبات دو امر است: اولاً، اينكه شب قدر بعد از وفات رسول خدا(ص) تا روز قيامت باقي است و اين مطلب مورد اجماع فريقين ـ شيعه و سني ـ است و از همين رو مي‌بينيم كه بندگان خدا براي درك آن شب در هرسال مي‌كوشند. دلايل اين امر عبارتند از:
1. وجود صيغه مضارع كه بر نزول و فرو فرستادن مستمر و مكرّر، در هر ماه رمضان دلالت مي‌كند.
2. كلام خداي متعال كه:
شب قدر از هزار ماه ارجمندتر است.
و نفرموده كه آن از هزار ماه «بهتر بود» بلكه مي‌فرمايد: «بهتر است».
3. كلام خداي متعال كه:
در آن شب فرشتگان، با روح، به فرمان پروردگارشان، براي هر كاري [كه مقدّر شده است] فرود آيند.
نزول قرآن را با صيغه ماضي بيان نفرموده كه فقط بر يك بار نزول دلالت كند، بلكه از فرود آمدن ملائكه با صيغه مضارع تعبير كرده كه دلالت بر نزول مستمرّ آن دارد.
4. وجود رواياتي كه بر بقا و استمرار شب قدر دلالت دارند. از جمله روايت ابوذر كه مي‌گويد: به پيامبر خدا(ص) عرضه داشتم: اي رسول خدا، آيا شب قدر مخصوص زمان پيامبران است كه [كتب آسماني] در آن شب نازل مي‌شوند و پس از آنكه ايشان از دنيا رفتند، برداشته مي‌شود؟
آن حضرت(ص) فرمودند: خير، بلكه آن تا روز قيامت وجود دارد».3
امام صادق(ع) مي‌فرمايند: «چنانچه شب قدر برداشته شود، قرآن برداشته مي‌شود».4
ثانياً، مي‌دانيم كه ملائكه امر خداوند را به همراه خود فرود مي‌آورند، حال سؤال اين است كه ملائكه بر چه كسي فرود مي‌آيند؟
آيا فرود مي‌آيند، اما نه بر فرد؟ يا آنكه بر پادشاهان و سلاطين، يا بر ساير مردم؟
بنابراين ملائكه بر قلب انسان ـ نه فقط بر زمين ـ فرود مي‌آيند. در اينجا همچنين سؤال مي‌كنيم: آن كدام قلب است كه اوامر خداوند را كه به وسيله ملائكه و روح فرود آمده پذيرا مي‌شود؟
پاسخ: ملائكه و روح، امر الهي را بر قلب ولي‌الله و حجت او در زمين فرود مي‌آورند، زيرا تنها آن قلب شايستگي و توانايي نزول اوامر الهي را داراست. اين ولايت در عصر رسول خدا(ص) در آن حضرت متجلّي بود و همه مسلمانان متّفق‌اند كه آن حضرت(ص) محور ليله القدر در زمان حيات خود بودند.
حال كه اين مطلب پذيرفته شد، به دومين نتيجه مي‌رسيم كه:
استمرار شب قدر در هر سال، و استمرار نزول همه امور به وسيله ملائكه، بعد از رحلت رسول خدا(ص)، وجود جانشين و خليفه آن حضرت(ص) را، به منظور ايفاي همان نقش در شب قدر، اثبات مي‌نمايد. از همين‌رو از اميرمؤمنان حضرت علي(ع) روايت شده كه به ابن عباس فرمودند:
به حقيقت، شب قدر در هر سال وجود دارد، در آن شب امر همه سال نازل مي‌شود، و آن امر، بعد از رسول خدا(ص) صاحباني دارد.
ابن عباس عرض كرد: آنان كيستند؟ امام(ع) فرمودند:
من و يازده [فرزند] از صلب‌ام.5
و حضرت امام باقر(ع) مي‌فرمايند:
هر كس به شب قدر، بر خلاف نظر و رأي ما ايمان داشته باشد، صادق نيست جز آنكه بگويد آن (شب قدر) از آن ما (اهل بيت(ع)) است، و هر كس چنين نگويد به حقيقت تكذيب كننده است. خداي عزّ و جلّ بزرگتر از آن است كه امر را به همراه روح و ملائكه بر كافر فاسق نازل نمايد، پس اگر بگويد كه، او آن را بر خليفه‌اي [غير از ما] نازل مي‌كند، اين سخن باطل است و اگر بگويند كه آن را بر هيچ كس نازل نمي‌كند، ممكن نيست كه چيزي نازل شده اما بر هيچ چيز فرود نيايد. و اگر بگويند ـ كه خواهند گفت ـ [اساساً] نازل شدني واقع نشده، در گمراهي عميق و آشكاري فرو رفته‌اند.6
امير مؤمنان(ع) در بياني بلند، پس از ذكر حجج الهي، در پاسخ به سؤال كننده‌اي كه پرسيد:
اين حجّت‌ها كيستند؟، فرمودند:
آنان عبارتند از: رسول خدا(ص) و جانشينان برگزيده آن حضرت(ص)؛ با كساني كه خداوند ايشان را همراه و قرين خود و رسولش ساخت و بندگان را به طاعتشان فرا خواند، چنانكه از آنان بر خويش پيمان گرفت. ايشان صاحبان امر و كساني هستند كه خداوند درباره‌شان فرمود: « أطيعوالله و أطيعوا الرسول و اُولي‌الأمر منكم؛7 [اي كساني كه ايمان آورده‌ايد] خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را نيز اطاعت كنيد».
و فرمود: «و لو ردّوه إلي الرسول و إلي اُولي‌الأمر منهم لعلمه الّذين يستنبطونه منهم8؛ [و چون خبري حاكي از ايمني يا وحشت به آنان برسد] و اگر آن را به پيامبر و اولياي امر خود ارجاع كنند، قطعاً از ميان آنان كساني‌اند كه [مي‌توانند درست و نادرست] آن را دريابند».
شخص سؤال كننده عرض كرد: آن امر چيست؟ امام(ع) فرمودند: همان كه ملائكه در شبي كه همه امور(خداوند) حكيم، از قبيل: روزي، طول عمر، اعمال، زندگاني، مرگ، علم غيب آسمانها و زمين، و معجزاتي كه جز براي خداوند، برگزيدگان و فرستادگان او در بين آفريدگانش امكان‌پذير نيست، فرو مي‌فرستند. آنان روي خدايند؛ كه فرمود: « فأينما تولّوا فثمّ وجه الله؛9 پس به هر سو رو كنيد آنجا روي خداست. (از جمله) [آنان بقيت‌الله]، يعني حضرت مهدي(ع) است كه هنگام پايان [روزگار] اين [دنيا] مي‌آيد و زمين را از قسط و عدل لبريز مي‌نمايد، همان طور كه از ظلم و ستم مملو شده باشد. و از نشانه‌هاي او غيبت و كتمان در وقت فراگير شدن طغيان و فرا رسيدن انتقام است.
و اگر مورد خطاب اين امر در كلام خداوند، منحصراً پيامبر(ص) و نه غير ايشان بود، مي‌بايست به وسيله فعل ماضي دالّ بر عمل غير دائمي بيان مي‌شد، نه به صورت مستقبل، يعني مي‌فرمود: «نزلت الملائكه؛ ملائكه نازل شدند». و «فرق كلّ امرٍ حكيمٍ؛ هر كاري، [به نحو] استوار فيصله يافت» و نمي‌فرمود:
«تنزّل الملائكه؛ ملائكه نازل مي‌شوند» و «يفرق كلّ امرٍ حكيمٍ؛ هر كاري [به نحو] استوار فيصله مي‌يابد».10
از وجود ارتباط ميان امامت و شب قدر، اين نتايج به دست مي‌آيد:
1. وجود حجت خدا در هر عصر؛ علامه مجلسي(ره) در اين باره مي‌گويد: «محتواي سوره‌هاي دخان و قدر بر اين امر دلالت دارد كه حُكم نازل شده از نزد خداوند سبحان، در شب قدر، حكم يقيني، حتمي و واقعي است، و ناگزير از وجود فردي آگاه و عالم نسبت به آن حكم هستيم، زيرا در غير اين صورت، فايده‌اي بر فرو فرستادن آن حكم، مترتّب نيست. عالم به آن حكم، شخصي غير از امام معصوم(ع) تأييد شده از جانب خداوند سبحان نيست. بنابراين، وجود امام واجب‌الاطاعه، عالم به همه امور دين در هر زماني، تا هنگامي كه تكليف شرعي باقي است، لازم و ضروري است».11
2. شمول ولايت ائمه(ع) بر همه مخلوقات؛ زيرا ايشان جايگاه نزول اوامر الهي مربوط به زندگاني بشر توسط ملائكه‌اند. به بيان ديگر، اوامر خداوند بر صاحبان امر ـ بعد از رسول خدا(ص) نازل مي‌شود.12
از حضرت امام باقر(ع) در باره اين كلام خداي تعالي كه: «فيها يفرق كلّ أمرٍ حكيمٍ» روايت شده است كه:
هر آينه، در شب قدر تفسير امور هر سال بر وليّ خدا نازل مي‌شود؛ بخشي از آن امور مربوط به امور شخصي وي، و بخش ديگر مربوط به امور مردم است.13
همچنين حضرت امام صادق(ع) مي‌فرمايند:
آن شب قدر است كه در آن گروه‌هاي به حج رونده، طاعات يا معاصي، با زندگاني يا ممات نوشته مي‌شود و خداوند در آن شب و روز، آنچه را مي‌خواهد واقع مي‌كند، سپس آنها را به صاحب زمين القا مي‌نمايد.
ابن حارث به آن حضرت(ع) عرض كرد: صاحب زمين كيست؟
امام(ع) فرمودند: صاحب شما».14
3. علم امامان(ع) از جانب خدا افاضه مي‌شود؛
ابابصير نقل مي‌كند، كه از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمودند: «اگر بر [علم] ما افزوده نشود، به افول مي‌رويم».عرض كردم: فدايتان شوم، آيا از آنچه نزد رسول خدا(ص) نيست هم بر علم شما افزوده مي‌شود؟
امام(ع) فرمودند: «اگر چنين باشد، [ابتدا] پيامبر(ص) آورده و از آن آگاه مي‌شود، سپس حضرت علي(ع)، و سپس يكي پس از ديگري، تا آنكه به صاحب اين امر برسد».15
سليمان ديلمي مي‌گويد، به حضرت صادق(ع) عرض كردم: بارها از شما شنيده‌ام كه فرموديد: «اگر بر [علم] ما افزوده نشود به افول مي‌رويم». امام(ع) فرمودند: «احكام حلال و حرام را خداوند در كاملترين صورت آن بر پيامبر خود(ص) نازل فرمود و امام بر حلال و حرام، چيزي نمي‌افزايد».
عرض كردم: پس منظور از آن زيادي چيست؟ فرمودند: «در چيزهاي ديگر، غير از حلال و حرام».
عرض كردم: آيا چيزي بر شما افزوده مي‌شود كه از رسول خدا(ص) پوشيده بوده و از آن حضرت آگاه نبوده است؟ فرمودند: «خير، علم فقط از نزد خداي متعال خارج مي‌شود، پس فرشته‌اي آن را به سوي رسول‌خدا(ص) برده، مي‌گويد: اي محمّد، پروردگارت تو را به چنين و چنان فرمان مي‌دهد، آنگاه آن حضرت(ص) مي‌فرمايند: آن را به سوي علي ببر، و آن را به علي(ع) مي‌رساند. آنگاه حضرت علي(ع) مي‌فرمايند: آن را به سوي حسن ببر. و همچنان به سوي [امامان(ع)] يكي بعد از ديگري مي‌رود تا به ما مي‌رسد. محال است كه يكي از ائمه(ع) چيزي را بداند كه رسول خدا(ص) و امامان قبل از او آن را ندانند».16
4. ولايت امامان(ع) در شب قدر مقدّر مي‌شود؛ اميرمؤمنان(ع) دراين‌باره به نقل از رسول خدا(ص) مي‌فرمايند:
«اي علي، آيا معناي ليله القدر را مي‌داني؟ گفتم: خير، اي رسول‌خدا، فرمودند: به حقيقت خداوند، در آن همه آنچه تا روز قيامت واقع خواهد شد را تقدير مي‌نمايد، و از جمله آنچه مقدّر مي‌شود، ولايت تو و ولايت امامان(ع) از فرزندانت تا روز قيامت است».17
همچنين امام صادق(ع) فرمودند: «آن شبي است كه آسمانها و زمين و ولايت اميرالمؤمنين در آن مقدّر شد»18.

5. همان‌طور كه بيشتر مردم از قدر و منزلت شب قدر ناآگاهاند، و از شناخت آن باز داشته شده‌اند؛ همين طور آنان از شناخت و معرفت يافتن نسبت به اهل بيت(ع) نيز باز داشته شده‌اند، و جز خداوند متعال كسي آنان را به حقيقت معرفتشان نشناخته است. مردم تنها بخشي ناچيز از ظاهر ايشان را مي‌شناسند.
روايت حضرت امام باقر(ع) نيز به همين مطلب اشاره مي‌كند كه فرمودند:
در حقيقت فاطمه(س)، همان ليله‌القدر است. هر كس فاطمه را به حقيقت معرفتش بشناسد، به تحقيق شب قدر را درك كرده است. همانا آن حضرت(س) فاطمه ناميده شد، زيرا خلايق از معرفتش باز داشته شده‌اند. نبوت هيچ پيامبري كامل نشد، تا آنكه به فضيلت و محبّت آن حضرت اقرار نمود. او صديقه بزرگ است و اعصار نخستين بر مدار معرفت و شناخت او چرخيده است.19
سيد حسين نجيب محمّد
مترجم: ابوذر ياسري
ماهنامه موعود شماره 80
پي‌نوشت‌ها:
1. تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 635.
2. همان.
3. همان، ص 620.
4. همان، ص 621.
5. همان، ص 619.
6. همان، ص 638.
7. سوره نساء (4)، آيه 59.
8. سوره نساء (4)، آيه 83.
9. سوره بقره (2)، آيه 115.
10. تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 626.
11. مرآه العقول، ج 3، ص 79.
12. جهت آگاهي درباره «ولا\ الامر = صاحبان امر» به موضوع «ولايت» مراجعه كنيد.
13. تفسير نورالثقلين، ج4، ص 622.
14. همان، ص 625.
15. اهل البيت، ص 231.
16. همان.
17. همان، ص 629.
18. همان، ص 617.
19. علوي، فاطمه‌الزهراء(س) ليلهالقدر، ص 7.

باز هم اهانت

قبل از هر چیز خوشحال شدم که برای اولین بار در زندگی سراسر خرافه و گمراهت کلمه یا حق رو نوشتی !
و در مورد اعصاب من نگران نباش که آهنی تر از این حرفهاست که با توهمات ذهنی شخصی مثل تو بخواد خرد شه ولی معلومه که اعصاب جنابعالی یه کمکی قاط زده با این چرندیاتی که نوشتی هرچند که انتظار بیشتری از کسی که دوتا خدا داره ندارم!!

((شرط میبندم خودت هم نفهمیدی که چی نوشتی و اصلا این چند آیه شریف قرآن کریم چه ربطی به مهدی داره؟ به خاطر همون خدای زمینت هم که شده!!! از تخم مرغ ذهنیت بیا بیرون ببین دنیا چه خبره!!! یا رب آسمان و زمین))

 

اهانت این آقا  برام خیلی دلچسبه آخه قرآن گفته خاطبهم جاهلون قالوا سلاما

آقای مثلا مسلمان توهم با قرآن برام دلیل بیار چرا فحش میدی اگه من کافرم تومسلمانم کن

میدونی دنیا چه خبره یه عده مثل تو با پز روشنفکری و خشک مقدس بازی و ظاهر اندیشی و اخباریگری میخان همه چیز و انکار کنن

صبور باش یه مطلب دیگه اماده کردم که باید فحشهای بهتری رو کنی

مرد باش آدرس سایت یا وبلاگتو بده ببینم کی هستی اصلا مسلمان جون تو وجود داری؟؟؟؟؟؟

البته انتقادت در مورد اون شعر بالای صفخه رو از سر بزرگواریم می پذیرم که نگی لجوجم مثل خودتم

مسلمان جون منم مسلمانم اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله به فتوای همه علمای سنی و شیعه و وهابی و بهایی و صوفی و زیدی وغیره اقرار به لسان خودش دلیل بر مسلمانی ست من فقط حاصل مطالعات و اون چیزیایی که از دبن می فهمم رو می نویسم داداش کمتر توهین کن به مسلمانیت جور در نمیاد

اگه من بد می فهمم شما که خوب می فهمی با منطق و دلیل من رو حالی کن اصلا بنیانهای فکری شما بر چه ارکانی استوار شده نگو فقط قرآن که به عقلت شک می کنم مگر اینکه ببخشیدا وهابی یا بهایی باشی نعوذ بالله

بهر حال اگه دلت از جای دیگه پره و میخای به کسی فحش بدی سید رضا آماده است

رابطه شب قدر با حجت زمان و امام عصر(عج)  

خداوند متعال در چهارمين آية سورة مباركة قدر مي‌فرمايد:
تنزّل الملائكة و الرّوح فيها بإذن ربهّم من كلّ أمرٍ.
فرشتگان و روح، در آن شب به دستور پروردگارشان با هر فرماني (براي تقدير هركاري) فرود آيند.
فعل مضارع «تنّزل»  دلالت بر تكرار و بقاء «ليلةالقدر» دارد، و در آيات سوم و چهارم سورة دخان نيز:
فيها يفرَق كلّ أمرٍ حكيم.1

در آن شب، هر فرماني، برحسب حكمت صادر مي‌شود.
دلالت بر تجدد و دوام دارد. زيرا هيأت نحوي باب «تفعّل» اگر دلالت بر پذيرش يا تكلف يا هر دو مي‌نمايد. ظاهر اين فعل‌ها، خبر از تفريق و تنزل امر در ليلةالقدرهاي آينده مي‌دهد.
اين امر كه در زمان رسول خدا(ص) به آن حضرت نازل مي‌شده‌است، در هر شب قدر، بايد بر كسي نازل و تبيين و تحكيم يا كشف شود كه به افق نبوت نزديك و پيوسته باشد.
قبول اصل وصايت رسول اكرم(ص) و امامت، ناشي از اين معني و مبتني بر همين اساس است.

هنگامي كه كسي قرآن را به عنوان كلام خدا پذيرفت به اين معني كه همة سوره‌ها و آيات آن را پذيرفته است و يك مسلمان واقعي هم كسي است كه تسليم همة آيات قرآن باشد، پس هر مسلماني الزاماً بايد سورة قدر، و از آن سوره شب قدر، و استمرار آن را تا قيامت بپذيرد و لازمة پذيرفتن آن، آية (تنزّل الملائكة...) كه هر فرد با ايماني ناگزير از قبول آن است، اين است كه بپذيرد كه در شب قدر فرشته‌ها و روح از جانب پروردگار با هر امري فرود مي‌آيند و اين امر يك متولي و ولي مي‌خواهد كه متولي و ولي آن امر باشد. اينكه خداوند در آيات سوم و چهارم سوره دخان مي‌فرمايد:
در آن شب هر فرماني، برحسب حكمت صادر مي‌شود؛ فرماني از جانب ما، و ما همواره فرستندة آن بوده‌ايم.

دلالت بر تكرار و تجديد فرق و ارسال در آن شب دارد و به اين معنا كه آن شب، فرشتگان و روح، در هر سال، دائماً نازل مي‌شوند؛ پس بايد به طور مدام شخصي به عنوان «ولي» اين امر باشد كه به سوي او نازل و ارسال گردند كه او همان ولي جهان و جهانيان خواهد بود؛ و هم اوست كه اطاعتش بر همگان واجب است.

به همين سبب، هركس ادعا كرد كه من ولي امر هستم، بايد ثابت كند كه اين امر توسط فرشتگان و رو ح بر او نازل شده و مي‌شوند، و چون هيچ كس جز پيامبر و اوصياء معصومينش(ع) نمي‌توانند مدعي اين امر باشند و اساساً هم نيستند، بايد از اوصياء و پيامبر همواره كسي باشد كه در شب قدر توسط روح و فرشتگان از جانب يزدان هر امري بر او نازل شود.

آية مورد بحث، يكي از مستدل‌ترين آيات قرآن كريم بر ضرورت وجود هميشگي يك ولي امر از جانب خداست كه امين بر حفظ و اجزاء و اداء امرالهي باشد، و آن همان امام معصوم(ع) است.

و هركس نزول پيوستة فرشتگان و روح را در شب قدر بپذيرد كه اگر به قرآن ايمان دارد بايد بپذيرد، ناگزير بايد ولي امر را هم بپذيرد وگرنه كافر به بعضي از آيات قرآن خواهد بود، كه در آن صورت چنين كسي بنابر بيان خود قرآن كريم كافر واقعي است.

چنان كه خداوند در آيات 150 و 151 سورة نساء مي‌فرمايد:

إنّ الّذين يكفرون بالله و رسله و يريدون ان يفرّقوا بين الله و رسله و يقولون نؤمن ببعض و نكفر ببعض و يريدون أن يتّخذوا بين ذلك سبيلاً٭ أولئك هم الكافرون حقّاً و أعتدنا للكافرين عذاباً مهينا.

كساني كه به خدا و پيامبران خدا كافر شده‌اند و مي‌خواهند بين خدا و رسولانش جدايي اندازند و مي‌گويند به برخي ايمان مي‌آوريم و به بعضي كافر مي‌شويم و مي‌خواهند در اين ميان (بينابين) اتخاذ كنند، اينان حقا كافرند و ما براي كفركيشان عذاب خواركننده‌اي مهيا كرده‌ايم.

و مي‌بينيد كه خداوند، كساني را كه پاره‌اي از آيات خدا را بپذيرند و برخي را نپذيرند، كافر حقيقي مي‌داند.

بنابراين مؤمن حقيقي كسي است كه هم استمرار ليلةالقدر را تا قيامت پذيرا باشد و هم وجود حجت زمان و ولي امر، و امام معصومي كه امر الهي را دريافت مي‌كند و امين بر آن در جهت پاسداري، به‌كار بستن و اداء باشد، قبول كند؛ يعني همان بزرگواري كه در زمان وجود مقدس بقيةالله الاعظم حضرت مهدي(عج) مي‌باشد و به همين سبب پيامبر خاتم(ص) بنابر آنچه شيعه و سني از آن حضرت نقل كرده‌اند، فرمودند:
من أنكر المهدي فقد كفر.2
كسي كه وجود مهدي را انكار كند، رهسپار ديار كفر شده است.

و در كتب شيعه، از اين قبيل احاديث فراوان است، و از آن جمله، از امام صادق(ع) و آن حضرت از پدر ارجمندشان و از آن طريق از جد عاليقدرشان و از پيامبر اكرم(ص) نقل شده كه فرموده‌اند:
القائم من ولدي اسمه إسمي و كنيته كنيتي و شمائله شمائلي و سنّته سنتي يقيم النّاس علي ملتّي و شريعتي و يدعوهم إلي كتاب الله عزّوجلّ، من أطاعه أطاعني و من عصاه عصاني، و من أنكره في غيبته فقد أنكرني، و من كذبه فقد كذّبني، و من صدّقه فقد صدّقني، إلي الله اشكو المكذّبين لى فى أمره، و الجاهدين لقولي و المضلّين لأمتّي عن طريقته و سيعلم الذين ظلموا ايّ منقلبٍ ينقلبون.1

قائم از فرزندان من است اسم او اسم من «محمد» و كنية او، كنيه من «ابوالقاسم» و سيماي او سيماي من و سنت او سنت من است، دين و آيين و ملت و شريعت مرا در بين مردم برپا مي‌دارد و آنان را به كتاب خداي عزوجل فرامي‌خواند. كسي كه او را طاعت كند، مرا پيروي ‌كرده و كسي كه او را نافرماني كند، مرا نافرماني كرده است و كسي كه او را در دوران غيبتش انكار كند، تحقيقاً مرا انكار كرده و كسي كه او را تكذيب كند هر آينه مرا تكذيب كرده و كسي كه او را تصديق كند، هر آينه مرا تصديق كرده است. از آنها كه مرا دربارة او تكذيب كرده و گفتار مرا در شأن او انكار مي‌كنند و امت مرا از راه او گمراه مي‌سازند، به خدا شكايت مي‌برم. به‌زودي آنها كه ستم كردند و مي‌دانند كه بازگشتشان به كجا است و سرنوشتشان چگونه است (و چگونه در دگرگوني‌ها مجازات ستمگري‌هاي خود را در دنيا و آخرت خواهند ديد).

در اين حديث شريف انكار و تكذيب امام عصر، اروحنا فداه، انكار و تكذيب پيامبر به حساب آمده است، و در نتيجه همة پيامبران را انكار كرده، كه همان رهسپاري به وادي كفر خواهد بود.

علي بن ابراهيم قمي در تفسيري دربارة نزول فرشتگان و روح، در شب قدر مي‌گويد:
 فرشتگان و روح القدس، در شب قدر، بر امام زمان(ع) نازل مي‌شوند و آنچه را از مقدرات سالانة بشر، نوشته‌اند، به او تقديم مي‌دارند.

و همين محدث مورد وثوق از حضرت امام باقر(ع) نقل كرده، كه وقتي از حضرتش پرسيدند: آيا شما مي‌دانيد كه ليلة القدر كدام شب است؟ حضرت فرمودند:
چگونه ندانيم، و حال آن‌كه در شب قدر فرشتگان برگرد ما طواف مي‌كنند.3

حضرت امام سجاد(ع)، در اين باره، مي‌فرمايند:
همانا سال به سال در شب قدر تفسير و بيان كارها، بر ولي امر (امام زمان(ع)) فرود مي‌آيد.
و نيز آن حضرت(ع) فرموده‌اند:

اي گروه شيعه، با سورة « انا انزلناه في ليلة القدر» با مخالفين امامت ائمه معصومين(ع) مخاصمه و مباحثه (و اتمام حجت) كنيد تا كامياب و پيروز شويد، به خدا كه آن سوره، پس از پيغمبر اكرم(ص) حجت خداي تبارك و تعالي است بر مردم، و آن سوره آقاي دين شماست و نهايت دانش و آگاهي ماست. اي گروه شيعه، با «حم و الكتاب المبين؛ انا انزلناه في ليلة مباركة اناكنا منذرين» مخاصمه و مناظره كنيد، زيرا اين آيات مخصوص واليان امر امامت بعداز پيامبر اكرم(ص) است.

همچنين از رسول اكرم (ص) نقل شده است، كه به اصحابشان فرموده‌اند:
به شب قدر ايمان بياوريد، زيرا آن شب براي علي بن ابي‌طالب(ع) و يازده نفر از فرزندان او پس از من خواهد بود.

از آنچه كه نگارش يافت، استفاده مي‌شود كه شب قدر تا قيامت باقي است و در هر شب قدر هم ولي امر و صاحب امري هست كه آن امر را دريافت دارد، كه در زمان ما صاحب آن امر صاحب بزرگوار ما حضرت حجة‌ بن الحسن المهدي، ارواحنا فدا، است و براي آن‌كه بهتر بدانيم كه ليلةالقدر بيانگر مقام شامخ ولايت اهل بيت(ع) و امامت آنان تا روز رستاخيز مي‌باشد. حديثي را هم كه در بخش فضيلت‌هاي حضرت فاطمة زهرا(س) است، ملاحظه مي‌كنيم كه در آن به طور كنايه از آن بانوي عظيم القدر تعبير به ليلةالقدر شده است و آن در تفسير فرات بن ابراهيم از حضرت صادق(ع) نقل شده كه فرموده‌اند:

«ما قرآن را در شب قدر فرو فرستاديم»، «شب قدر» فاطمه و «قدر» خداست، پس كسي كه فاطمه(س) را آنگونه كه بايد، بشناسد، شب قدر را درك كرده است.
و اين اشاره به مقام ولايت آن بانوي معصوم (س) نيز دارد.

و از طرفي، همان‌گونه كه در شب قدر امر حق بر امام به حق فرود مي‌آيد، نزول‌گاه نور پاك امامان معصوم(ع) نيز وجود مقدس فاطمة زهرا(س) است؛ كه حقيقتاً هركس آن بانو را شناخت و به عظمت مقام فرزندان معصومش و همسر مظلوم و معصومش پي‌برد، شب قدر را درك كرده است.

علي‌اكبر رضواني
ماهنامه موعود شماره 57


پي‌نوشت‌ها:
٭برگرفته از: تحقيقي دربارة ليلةالقدر و رابطة آن با امام عصر، ارواحنافداه، صص 149 ـ 132 ، با تلخيص.
1. سورة دخان (44)، آية 4.
2. علامه مجلسي،  بحارالأنوار، ج 51، ص 51؛ منتخب الاثر فصل 10، ب 1، جز 1 ، ص 492.
3. علامه مجلسي، همان، ج 51، ص 73؛ منتخب الاثر فصل2، ب 3، ح4 ، ص 183.
4. امراء هستي، ص 190؛ تفسير القمي، ص 731؛ علامه مجلسي، همان، ج 97، ص 14، جز 23.
 
 

آقا مسلمان

آقا مسلمان ماه رمضان تموم شد حرفای تازه تری دارم که احتمالا اعصاب امثال تورو بیشتر خرد میکنه آماده مجاجه با اغلاط ذهنی شما هستم

نماز و روزه قبول

یا حق